و هنگامی که به آنان گفته شود: «ایمان آورید چنانکه مردم ایمان آوردند»، میگویند: «آیا ایمان آوریم چنانکه سفیهان ایمان آوردند؟» آگاه باشید، بیگمان آنان همان سفیهاناند؛ ولی نمیدانند.
این آیه ادامه همان پروندهای است که از آیه ۸ آغاز شد. نخست، آنان ادعای ایمان کردند، در حالی که مؤمن نبودند. سپس گمان کردند آن معبود یگانه و کسانی را که ایمان آوردهاند فریب میدهند، در حالی که فریب به نفس خودشان بازمیگشت. پس از آن، قرآن از مرضی در قلبهایشان سخن گفت؛ و سپس نشان داد که این مرض در میدان اجتماعی به فساد میانجامد، در حالی که آنان خود را اصلاحکننده میپندارند.
اکنون آیه ۱۳ پرده دیگری را کنار میزند: آنان مؤمنان را «سفیهان» مینامند. یعنی مشکل آنان فقط ادعای ایمان، فریب، خودفریبی، یا فساد پوشیده در لباس اصلاح نیست؛ بلکه آنان معیار عقل و ایمان را نیز وارونه میکنند. در نگاه آنان، ایمان صادقانه، اعتماد به حق، و تسلیم در برابر آن معبود یگانه سادهلوحی به نظر میرسد.
آیه با این جمله آغاز میشود: «وإذا قيل لهم آمنوا كما آمن الناس»؛ و هنگامی که به آنان گفته شود: ایمان آورید چنانکه مردم ایمان آوردند. گوینده در متن مشخص نشده است، همانگونه که در آیه ۱۱ نیز گفته شد: «و هنگامی که به آنان گفته شود». تمرکز آیه بر خود دعوت است، نه بر شخص دعوتکننده. دعوت این است که از ادعای زبانی و بازی دوگانه بیرون آیند و مانند مردم، صادقانه وارد ایمان شوند.
واژه «الناس» در اینجا مهم است. قرآن نمیگوید ایمان آورید چنانکه گروهی صاحب قدرت، طبقهای خاص، یا اهل امتیاز ایمان آوردند؛ بلکه میگوید چنانکه مردم ایمان آوردند. این تعبیر، ایمان را به میدان انسانی و فطری بازمیگرداند. ایمان، در اصل، پاسخ صادقانه انسان به حق است؛ نه ابزار قدرت، برتری، طبقه، قوم، حزب، یا نمایش دانایی.
اما پاسخ آنان چنین است: «أنؤمن كما آمن السفهاء»؛ آیا ایمان آوریم چنانکه سفیهان ایمان آوردند؟ این پرسش، پرسش حقیقتجویانه نیست؛ پرسشی تحقیرآمیز است. آنان ایمان مردم را از موضع تکبر، خودبینی، و برتریپنداری نگاه میکنند. گویی ایمان ساده، صادقانه، و بیفریب را نشانه خامی و سبکعقلی میدانند.
واژه «سفهاء» از ریشه س ف ه است. میدان معنایی آن با سبکی، بیثباتی، خامی در داوری، و ناتوانی در وزن کردن درست امور پیوند دارد. سفیه فقط کسی نیست که معلومات ندارد؛ سفیه کسی است که ارزشها را درست وزن نمیکند. چیز کمارزش را بزرگ میگیرد و چیز بزرگ را سبک میشمارد. منفعت کوتاهمدت را بر حقیقت پایدار ترجیح میدهد. ظاهر قدرت را بر صدق، و زیرکی فریبکارانه را بر ایمان پاک برتر میداند.
از همینرو، پاسخ قرآن بسیار قاطع است: «ألا إنهم هم السفهاء»؛ آگاه باشید، بیگمان آنان همان سفیهاناند. همانگونه که در آیه پیشین آنان خود را مصلح مینامیدند و قرآن آنان را مفسد خواند، در اینجا نیز آنان مؤمنان را سفیه میخوانند و قرآن سفاهت را به خودشان بازمیگرداند. این وارونگی درونی، نشانه همان مرض قلب است: انسان حقیقت را تحقیر میکند و بیماری خود را عقلانیت میپندارد.
این آیه نشان میدهد که نفاق از مرحله رفتار پنهان به مرحله داوری و نظریهسازی میرسد. منافق فقط فریب نمیدهد؛ فقط فساد را اصلاح نمینامد؛ بلکه برای تحقیر ایمان صادقانه، زبان عقلانیت و برتری نیز میسازد. او مؤمن را سادهلوح میداند، چون مؤمن حاضر است منفعت نزدیک را فدای حقیقت پایدار کند. او صدق را ناپختگی میبیند، امانت را ضعف میشمارد، و فریب را زیرکی مینامد.
این الگو در قرآن تنها در اینجا دیده نمیشود. در سوره هود، اشراف قوم نوح به او گفتند که جز فرومایگان و سطحینگران از او پیروی نکردهاند. این همان منطق استکباری است: وقتی حق از راه دلهای صادق پذیرفته میشود، اهل تکبر آن را به حساب بیفکری، ضعف، یا پایینبودن جایگاه اجتماعی میگذارند. اما قرآن بارها نشان میدهد که میزان حق، جایگاه اجتماعی، ثروت، قدرت، یا زبان تحقیرآمیز مردم نیست.
در خود سوره بقره نیز، آیه ۱۳۰ معیار عمیقتری برای سفاهت میدهد: «ومن يرغب عن ملة إبراهيم إلا من سفه نفسه». یعنی چه کسی از ملت ابراهیم روی میگرداند، مگر کسی که نفس خود را سفیه ساخته است؟ این آیه نشان میدهد که سفاهت حقیقی، رویگردانی از راه حق، تسلیم صادقانه، و جهت ابراهیمی است. پس کسی که ایمان پاک را سبک میشمارد، در حقیقت نفس خود را سبک و بیوزن کرده است.
در پایان آیه، قرآن میفرماید: «ولكن لا يعلمون»؛ ولی نمیدانند. اینجا تفاوتی ظریف با آیات پیشین دیده میشود. در آیه ۹ و آیه ۱۲ آمده بود: «لا يشعرون»؛ درنمییابند. آنجا سخن از از دست رفتن حس درونی و دریافت ظریف نسبت به خودفریبی و فساد بود. اما اینجا میفرماید: «لا يعلمون»؛ نمیدانند. چون ادعای آنان وارد حوزه شناخت، داوری، و معیار عقل شده است. آنان مؤمنان را سفیه میدانند، اما نمیدانند که سفاهت واقعی در خود آنان است.
پس آیه ۱۳ نشان میدهد که یکی از نشانههای مرض نفاق، تحقیر ایمان صادقانه است. منافق، ایمان پاک را سادهلوحی میپندارد، صدق را ناپختگی میداند، امانت را ضعف میبیند، و فریب را زیرکی مینامد. اما قرآن معیار را وارونه نمیگذارد: کسانی که حقیقت را سبک شمردهاند، و فریب، فساد، و برتریپنداری را عقلانیت دانستهاند، همان سفیهاناند؛ هرچند خود را دانا، مصلح، یا صاحب مقام دینی بنامند.
«السفهاء» از ریشه س ف ه است و به سبکی، بیثباتی، خامی در داوری، ناپختگی در تشخیص، و ناتوانی در وزن کردن درست امور اشاره دارد. آنان مؤمنان را سفیه مینامند، اما قرآن سفاهت را به خودشان بازمیگرداند؛ زیرا ارزشها را وارونه سنجیدهاند و ایمان صادقانه را تحقیر کردهاند.
«يعلمون» از ریشه ع ل م است و معنای دانستن، شناختن، آگاهی یافتن، و روشن شدن چیزی برای فهم انسان دارد. در این آیه، آنان حقیقت سفاهت خود را نمیدانند. مشکل فقط احساس نکردن فساد نیست؛ بلکه ناآگاهی از معیار درست عقل، ایمان، و ارزش است.
«آمنوا» و «آمن» از ریشه ا م ن میآیند و با امن، اعتماد، اطمینان، امانت، و وارد شدن در رابطه صادقانه با حق پیوند دارند. دعوت آیه این است که آنان از ادعای زبانی و فریب بیرون آیند و مانند مردم صادقانه به حق اعتماد کنند.
«الناس» میدان مردم و انسانها را باز میکند. در این آیه، ایمان به صورت یک پاسخ انسانی و فطری به حق مطرح میشود، نه امتیاز طبقاتی، قومی، فرقهای، یا قدرتمحور.