سوره البقره

گفت‌وگو در تبصره

· گاو ماده · ۲۸۶ آیه

به نام آن معبود یگانه؛ فرارحمن، با رحمت فراگیر؛ فرارحیم، با رحمت ویژه.

البقره ۲:۱

الف، لام، میم.

تأمل ما

این آیه از حروف مقطّعات است؛ حروفی که در آغاز برخی سوره‌ها آمده‌اند، اما معنای قطعی و قابل اثبات آن‌ها برای ما روشن نیست. قرآن در همین آغاز، انسان را با یک حقیقت مهم روبه‌رو می‌کند: همه چیز در اختیار فهم انسان نیست.

پس برخورد درست با این حروف، ادعای دانستن نیست؛ بلکه فروتنی در برابر دانشی است که نزد آن معبود یگانه است. مؤمن می‌تواند درباره این حروف فکر کند، اما نباید معنایی قطعی به خدا نسبت دهد که خود قرآن آن را روشن نکرده است.

ارجاعات متقابل

البقره ۲:۲

این است آن کتاب؛ هیچ شکی در آن نیست؛ راهنمایی است برای پرهیزگاران.

تأمل ما

قرآن در آغاز سوره بقره، ادعایی بسیار سنگین مطرح می‌کند: «لا ريب فيه»؛ در این کتاب هیچ ریبی نیست.

این ادعا درباره هر نوشته‌ای گفته نمی‌شود. هر کتاب انسانی، هرچند ارزشمند باشد، در معرض خطا، فراموشی، نقل ناقص، تغییر، اختلاف نسخه‌ها، برداشت شخصی، تعصب نویسنده، و محدودیت دانش زمان خود قرار دارد. حتی کتاب‌هایی که مسلمانان بعداً با عنوان «صحیح» شناختند، از نظر ساختار معرفتی بر نقل انسانی، زنجیره راویان، حافظه، تشخیص راوی، و داوری عالمان بنا شده‌اند. بنابراین حتی اگر یک روایت از نظر آنان قوی‌ترین سند را داشته باشد، باز هم در سطح «گمان قوی» و اعتماد تاریخی قرار می‌گیرد، نه در سطح «لا ريب فيه».

اما قرآن خود را در سطح دیگری معرفی می‌کند. قرآن فقط نمی‌گوید به من ایمان بیاورید؛ بلکه راه آزمون هم نشان می‌دهد. می‌گوید اگر این کتاب از غیر خدا بود، در آن اختلاف فراوان می‌یافتند: النساء ۴:۸۲. می‌گوید اگر در آنچه بر بنده‌اش نازل شده شک دارید، سوره‌ای مانند آن بیاورید: البقره ۲:۲۳. در جای دیگر نیز همین چالش را تکرار می‌کند: یونس ۱۰:۳۸ و هود ۱۱:۱۳.

قرآن همچنین حفظ خود را به خدا نسبت می‌دهد: الحجر ۱۵:۹. یعنی بقای این ذکر، فقط به حافظه افراد، حکومت‌ها، نسخه‌برداران، یا نهادهای دینی سپرده نشده است؛ بلکه خود خدا نگهبانی آن را بر عهده گرفته است.

پس «لا ريب فيه» یک شعار ساده نیست. این جمله با چند نشانه همراه است: نبود اختلاف درونی، چالش آوردن همانند آن، حفظ الهی، انسجام معنایی، قدرت زبانی، و توانایی هدایت انسان در نسل‌های مختلف. قرآن در عین اینکه کتاب فیزیک یا زیست‌شناسی نیست، با حقیقت آشکار و دانش قطعی نیز در تضاد قرار نمی‌گیرد، وقتی با دقت زبانی، سیاق، و فروتنی فهمیده شود.

اما پایان آیه نیز مهم است: «هدى للمتقين». قرآن هدایت است، اما برای کسی که تقوا دارد؛ یعنی کسی که با مراقبت، صداقت، فروتنی، و آمادگی اصلاح به سراغ آن می‌آید. یک متن می‌تواند برای قلبی آماده، هدایت باشد؛ و برای قلبی متکبر، بهانه جدل و انکار. پس نبودن ریب در کتاب، به معنای نبودن لجاجت در خواننده نیست.

تقوا در اینجا فقط به معنای «ترس» نیست. تقوا از ریشه «و ق ی» به معنای مراقبت، نگهبانی، سپر گرفتن، و خود را از سقوط حفظ کردن است. پس متقین کسانی‌اند که با قلب بی‌مراقبت به قرآن نزدیک نمی‌شوند؛ آنان آماده‌اند خود را در برابر غرور، تقلید کور، هوس، ظلم و بی‌مسئولیتی نگه دارند. از همین‌رو هدایت قرآن در دل آنان زنده می‌شود. برای بحث کامل‌تر درباره معنای تقوا در قرآن، نگاه کنید به: تقوا در قرآن چیست؟

ارجاعات متقابل
  • النساء ۴:۸۲ — اگر این کتاب از غیر خدا بود، در آن اختلاف فراوان می‌یافتند.
  • البقره ۲:۲۳ — چالش آوردن سوره‌ای مانند آن.
  • یونس ۱۰:۳۸ — چالش آوردن سوره‌ای همانند آن.
  • هود ۱۱:۱۳ — چالش آوردن ده سوره همانند آن.
  • الحجر ۱۵:۹ — وعده نگهبانی ذکر از سوی خدا.
  • آل‌عمران ۳:۷ — آیات محکم و متشابه و ضرورت فروتنی در فهم.
  • تقوا در قرآن چیست؟ — مقاله کامل درباره ریشه و معنای قرآنی تقوا.

البقره ۲:۳

آنان که به غیب ایمان می‌آورند، و صلات را برپا می‌دارند، و از آنچه به آنان روزی داده‌ایم انفاق می‌کنند.

تأمل ما

پس از آنکه قرآن خود را کتابی بی‌ریب و راهنمایی برای متقین معرفی کرد، اکنون نخستین نشانه‌های این متقین را بیان می‌کند. تقوا در قرآن فقط یک احساس درونی یا ادعای مذهبی نیست؛ تقوا در زندگی انسان نشانه دارد. در این آیه، سه نشانه بنیادین آمده است: ایمان به غیب، برپا داشتن صلات، و انفاق از آنچه خدا روزی داده است.

نخستین نشانه، ایمان به غیب است. غیب یعنی آن بخش از حقیقت که از دید مستقیم ما پنهان است، اما بیرون از واقعیت نیست. خدا، آخرت، حساب، فرشتگان، وعده الهی، و بسیاری از ابعاد هستی در قلمرو غیب قرار می‌گیرند. متقی کسی نیست که فقط به جهان قابل لمس و سود فوری چشم بدوزد؛ او می‌داند که زندگی، فقط همین ظاهر نزدیک نیست. پشت این جهان، معنا، حساب، مسئولیت و بازگشت به سوی خدا وجود دارد.

اما ایمان در قرآن فقط یک باور ذهنی نیست. ایمان از ریشه امن، امان و امانت است. مؤمن کسی است که در برابر حق به اعتماد و اطمینان می‌رسد، و این اعتماد در عمل او آشکار می‌شود. به همین دلیل، قرآن ایمان را فوراً به صلات و انفاق پیوند می‌دهد. اگر ایمان فقط در زبان بماند و به جهت‌گیری، عبادت، اخلاق، مسئولیت و خدمت تبدیل نشود، هنوز به معنای قرآنی خود نرسیده است. برای بحث کامل‌تر درباره معنای ایمان در قرآن، نگاه کنید به: ایمان در قرآن چیست؟

نشانه دوم، برپا داشتن صلات است. قرآن نمی‌گوید فقط صلات را انجام می‌دهند یا می‌خوانند؛ می‌گوید آن را برپا می‌دارند. این تفاوت مهم است. «اقامه» یعنی برپا داشتن، استوار کردن و برقرار نگه داشتن. پس صلات فقط یک عمل لحظه‌ای یا خواندن چند عبارت نیست؛ باید در زندگی انسان ایستاده، زنده، اثرگذار و جهت‌دهنده باشد.

قرآن خود هدف صلات را روشن می‌کند: «وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي»؛ صلات را برای یاد من برپا دار. پس صلات، یاد زنده خداست؛ بازگرداندن آگاهی انسان به خدا، به حقیقت، به مسئولیت، و به جایگاه خود در جهان. اگر این یاد از صلات جدا شود، فقط شکل می‌ماند، نه روح.

قرآن همچنین برای صلات معیار عملی می‌دهد: «إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَىٰ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ»؛ صلات باید انسان را از فحشا و منکر باز دارد. پس صلاتی که در اخلاق، زبان، عدالت، رحم، امانت، و رفتار انسان اثر نگذارد، باید دوباره فهمیده شود. برپا داشتن صلات یعنی اتصال با خدا باید در زندگی انسان اثر بگذارد، نه اینکه از زندگی جدا بماند. برای بحث کامل‌تر درباره صلات در قرآن، نگاه کنید به: صلوة در قرآن چیست و چگونه برپا می‌شود؟

نشانه سوم، انفاق از رزق خدا است. آیه نمی‌گوید فقط از پول خود انفاق می‌کنند؛ می‌گوید: «از آنچه به آنان روزی داده‌ایم». رزق فقط مال نیست. علم، وقت، توان، مهارت، تجربه، آبرو، نیروی جسمی، قدرت نوشتن، قدرت درمان، قدرت ساختن، و حتی توان شنیدن درد دیگران، همه می‌توانند از رزق خدا باشند. متقی کسی است که آنچه را خدا به او داده، فقط برای خود نگه نمی‌دارد؛ بخشی از آن را در راه خیر، عدالت، کمک، اصلاح و خدمت به دیگران جاری می‌سازد.

این آیه نشان می‌دهد که هدایت قرآن برای کسانی زنده می‌شود که سه جهت را با هم داشته باشند: دل آنان به غیب باز باشد، رابطه آنان با خدا از راه صلات برپا باشد، و دست آنان نسبت به خلق خدا بسته نباشد. ایمان، صلات و انفاق در کنار هم، یک انسان متوازن می‌سازند: انسانی که نه فقط اهل باور است، نه فقط اهل عبادت فردی، و نه فقط اهل کار اجتماعی بدون ریشه الهی؛ بلکه دل، عبادت و خدمت او به یکدیگر وصل شده‌اند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۲ — قرآن، کتاب بی‌ریب و هدایت برای متقین.
  • البقره ۲:۴ — ایمان به آنچه نازل شده و یقین به آخرت.
  • البقره ۲:۱۷۷ — تعریف گسترده برّ: ایمان، انفاق، صلات، زکات، وفای به عهد و صبر.
  • البقره ۲:۲۸۵ — ایمان به خدا، فرشتگان، کتاب‌ها و رسولان، بدون فرق‌گذاری میان رسولان.
  • طه ۲۰:۱۴ — صلات برای یاد خدا برپا می‌شود.
  • العنکبوت ۲۹:۴۵ — صلات باید از فحشا و منکر باز دارد.
  • الحجرات ۴۹:۱۴ — تفاوت اسلام ظاهری و ایمان واردشده در قلب.
  • الحجرات ۴۹:۱۵ — مؤمنان راستین و نشانه‌های صدق ایمان.
  • المائده ۵:۶۹ — ایمان به خدا، روز آخر و عمل صالح به‌عنوان معیار قرآنی.
  • فاطر ۳۵:۲۹ — تلاوت کتاب، اقامه صلات، و انفاق از رزق خدا.
  • صلوة در قرآن چیست و چگونه برپا می‌شود؟ — مقاله کامل درباره معنای قرآنی صلات و اقامه آن.

البقره ۲:۴

و آنان که به آنچه به سوی تو نازل شده و آنچه پیش از تو نازل شده ایمان می‌آورند، و به آخرت یقین دارند.

تأمل ما

قرآن در آغاز سوره بقره، خود را کتابی بی‌ریب و راهنمای متقین می‌خواند و بلافاصله حقیقت تقوا را در سه رکن آشکار می‌سازد: ایمان به غیب، برپا داشتن صلات، و انفاق از روزی الهی. تقوا در اینجا یک برچسب فرقه‌ای یا شناسانامه‌ای موروثی نیست؛ کیفیتی از زیست، ایمان و عمل است. هیچ‌کس تنها با بر دوش کشیدن عنوان یهودی، نصرانی یا مسلمان متقی نمی‌شود، همان‌گونه که نمی‌توان تمام سالکان خارج از یک شریعت تاریخی را از دایره تقوا و هدایت بیرون راند.

در ساختار زبانی این آیات، ظرافت معنادراری نهفته است. آیه سوم با «الَّذِينَ» و آیه چهارم با «وَالَّذِينَ» آغاز می‌شود. اگرچه از نظر دستوری می‌توان همه این اوصاف را متعلق به یک گروه دانست، اما تکرار اسم موصول افقی گشوده‌تر می‌سازد: معرفی دو گروه از متقین با پیشینه‌های متفاوت. گروهی که حقیقت بندگی را در ایمان به غیب، صلات و انفاق زیسته‌اند، و گروهی دیگر — به‌ویژه گروندگانی از اهل کتاب — که پیش از محمد با وحی آشنا بوده و اکنون با آغوش باز به حقیقت تازه نیز ایمان می‌آورند (مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ).

این نگاه تنها بر یک ترجیح نحوی استوار نیست؛ شبکه آیات قرآن آن را پشتیبانی می‌کند. قرآن در آل عمران ۳:۱۹۹ صراحتا از مؤمنانی میان اهل کتاب یاد می‌کند که هم به وحی پیشین و هم به وحی تازه ایمان دارند. در سوره قصص ۲۸:۵۲، قصص ۲۸:۵۳ و قصص ۲۸:۵۴ نیز از کسانی سخن می‌گوید که پیش از نزول قرآن بر مدار تسلیم بوده‌اند و با شنیدن آیات تازه، همان انفاق و پایداری را بازمی‌تابانند.

جمع شدن همه این اوصاف در آیه پنجم، پیام اصلی را درخشان‌تر می‌سازد: «أُولَٰئِكَ عَلَىٰ هُدًى مِنْ رَبِّهِمْ» (آنان بر هدایتی از سوی پروردگارشان قرار دارند). قرآن انسان‌هایی با پیشینه‌ها و تبار‌های گوناگون وحیانی را زیر یک چتر هدایت گرد می‌آورد تا نشان دهد هیچ جماعتی نمی‌تواند تقوا و نجات را در انحصار قومی یا مذهبی خود بداند.

قرآن توحید را نه یک حادثه گسسته، بلکه جریانی پیوسته در تاریخ انسان می‌بیند. از همین رو، تفاوت شریعت‌ها و مناسک (مائده ۵:۴۸ و بقره ۲:۱۴۸) به معنای چندگانگی معبود یا تمایز در اصل دین نیست؛ شریعت، راه مقرر برای یک جامعه است و دین، تسلیم شدن به همان معبود یگانه. ابراهیم پیش از پیدایش نام‌های یهودی و نصرانی، بر صراط حنیف و تسلیم بود (آل عمران ۳:۶۷) و رسولان یکی پس از دیگری راه پیشین را تصدیق کردند.

نفی انحصار مذهبی به معنای نسبی‌گرایی یا بی‌اهمیت شدن عمل نیست. قرآن در بقره ۲:۱۱۱ انحصارطلبی بهشت را به چالش می‌کشد و در بقره ۲:۱۱۲، تسلیم همراه با نیکوکاری را جایگزین برچسب‌های گروهی می‌سازد. در بقره ۲:۶۲ و مائده ۵:۶۹ نیز مرز نجات را نه نام‌های ظاهری، بلکه «ایمان واقعی به خدا، روز واپسین و عمل صالح» می‌داند.

متقی کسی نیست که تاریخ هدایت را پاره‌پاره کند یا میان رسولان تبعیض قائل شود (نساء ۴:۱۵۰ و نساء ۴:۱۵۱). او با نور حقیقتی که به دستش رسیده، هم پیشینه وحی را پاس می‌دارد و هم از تسلیم در برابر حق تازه سر باز نمی‌زند.

این گشودگی در برابر جریان وحی، با لنگرگاه دیگری استوار می‌شود: «وَبِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ» (و آنان به آخرت یقین دارند). یقین به آخرت، فراتر از یک گزاره ذهنی درباره جهان پس از مرگ، شالوده‌بخش اخلاق و مسئولیت زیستی انسان است. کسی که جهان را بی‌حساب و بی‌فرجام نمی‌بیند، دنیا را میدان بی‌مسئولیتی نمی‌پندارد؛ او می‌داند که تمام انتخاب‌ها، قضاوت‌ها، قدرت‌ها و رفتارها در پیشگاه الهی پیامد دارند.

بدین ترتیب، دو ستون شخصیت متقی روشن می‌شود: پیوند صادقانه با تمام جریان وحی در طول تاریخ، و یقین اخلاق‌ساز به فرجام نهایی نزد پروردگار. قرآن هدایت را در قباله هیچ جماعتی ثبت نمی‌کند؛ ویژگی‌های انسان هدایت‌پذیر را رسم می‌کند. تقوا عنوانی موروثی نیست، حقیقتی است که باید در ایمان، نیکوکاری، تسلیم و مسئولیت فردی آشکار شود.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۲ — قرآن به عنوان کتاب بی‌ریب و هدایت برای متقین.
  • بقره ۲:۳ — ایمان به غیب، اقامه صلات و انفاق از رزق خدا.
  • بقره ۲:۵ — هدایت از سوی پروردگار و رستگاری صاحبان ویژگی‌های آیات پیشین.
  • بقره ۲:۶۲ — معیار ایمان به خدا، آخرت و عمل صالح در میان جماعت‌های مذهبی مختلف.
  • بقره ۲:۱۱۱ — نقد ادعای انحصار بهشت در یک هویت مذهبی.
  • بقره ۲:۱۱۲ — تسلیم وجه به خداوند همراه با احسان، در برابر ادعای انحصار نجات.
  • بقره ۲:۱۳۶ — ایمان به وحی نازل‌شده بر پیامبران پیشین و فرق نگذاشتن میان آنان.
  • بقره ۲:۱۴۸ — وجهه‌های متفاوت و فرمان پیشی گرفتن در کارهای نیک.
  • بقره ۲:۱۷۷ — ایمان، انفاق، اقامه صلات، وفای به عهد و صبر به عنوان ویژگی‌های متقین.
  • بقره ۲:۲۸۵ — ایمان رسول و مؤمنان به خداوند، کتاب‌ها و رسولان او.
  • آل عمران ۳:۶۷ — ابراهیم به عنوان حنیف و مسلم، پیش از عنوان‌های تاریخی یهودی و نصرانی.
  • آل عمران ۳:۱۱۳ — معرفی جماعتی درستکار از میان اهل کتاب.
  • آل عمران ۳:۱۱۴ — ایمان به خداوند و آخرت و پیشی گرفتن در کارهای خیر در میان اهل کتاب.
  • آل عمران ۳:۱۱۵ — ضایع نشدن کردار نیک آنان و پیوند آن با تقوا.
  • آل عمران ۳:۱۹۹ — ایمان گروهی از اهل کتاب به وحی نازل‌شده بر خود و بر مخاطبان محمد.
  • نساء ۴:۱۵۰ — نکوهش کسانی که میان خداوند و رسولان او یا میان رسولان تبعیض می‌کنند.
  • نساء ۴:۱۵۱ — داوری قرآن درباره کسانی که بخشی از رسالت الهی را می‌پذیرند و بخشی را انکار می‌کنند.
  • مائده ۵:۴۶ — تصدیق تورات از سوی عیسی و پیوستگی رسالت الهی.
  • مائده ۵:۴۸ — تفاوت شرعه و منهاج میان امت‌ها و دعوت به پیشی گرفتن در نیکی‌ها.
  • مائده ۵:۶۹ — ایمان به خداوند، آخرت و عمل صالح در میان جماعت‌های مذهبی مختلف.
  • قصص ۲۸:۵۲ — ایمان گروهی از دریافت‌کنندگان کتاب پیشین به وحی تازه.
  • قصص ۲۸:۵۳ — تصدیق وحی تازه و یادکرد تسلیم آنان پیش از آن.
  • قصص ۲۸:۵۴ — پاداش پایداری و تکرار تعبیر انفاق از رزق الهی.
  • عنکبوت ۲۹:۴۶ — ایمان به آنچه بر دو جماعت نازل شده و یگانگی معبود آنان.
پژوهش‌های مرتبط

دین، اسلام و شریعت در قرآن — تمایز اصل دین، تسلیم به خداوند و شریعت‌های متفاوت.

مؤمن یا مسلمان؟ — تفاوت حقیقت ایمان با عضویت ظاهری در یک جماعت مذهبی.

بهشت در انحصار یک فرقه و یک شریعت نیست — بررسی معیارهای قرآنی نجات و نقد ضمانت‌های مذهبی.

ایمان در قرآن چیست؟ — بررسی ایمان، صدق، اعتماد، امانت و مسئولیت عملی.

تقوا در قرآن چیست؟ — بررسی تقوا به عنوان مراقبت آگاهانه و پرهیز از ظلم و انحراف.

قبله، وجه و حنیف در قرآن — بررسی جهت‌گیری‌های عبادی و پیوند آنها با ملت ابراهیم.

فهرست مقاله‌ها و پژوهش‌های فرقان — دسترسی به مجموعه پژوهش‌های مستقل مرتبط با ایمان، شریعت، عبادت و تاریخ دینی.

البقره ۲:۵

آنان بر هدایتی از پروردگارشان هستند، و آنان همان رستگاران‌اند.

تأمل ما

پس از بیان نشانه‌های متقین، قرآن در این آیه نتیجه را اعلام می‌کند: اینان بر هدایتی از پروردگارشان هستند، و اینان همان رستگاران‌اند.

تعبیر «عَلَىٰ هُدًى» بسیار زیباست. قرآن نمی‌گوید فقط هدایت به آنان رسیده است؛ می‌گوید آنان بر هدایت هستند. گویی هدایت برای آنان مانند زمین استوار، راه روشن، و جایگاه مطمئن شده است. آنان روی هوا، گمان، تقلید، ترس، تعصب یا هویت گروهی نایستاده‌اند؛ بر هدایتی از پروردگارشان ایستاده‌اند.

این هدایت از خود آنان نیست. آیه می‌گوید: «مِن رَّبِّهِمْ»؛ از سوی پروردگارشان. یعنی انسان با غرور، انتساب مذهبی، دانش ظاهری، یا ادعای گروهی هدایت نمی‌شود. هدایت از خداست، اما دل آماده، عقل بیدار، عمل صالح، صلات، انفاق، ایمان به غیب، ایمان به وحی و یقین به آخرت، انسان را در مسیر دریافت آن قرار می‌دهد.

سپس قرآن می‌فرماید: «وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؛ آنان همان رستگاران‌اند. رستگاری در قرآن فقط موفقیت دنیوی نیست. فلاح یعنی شکفتن، بیرون آمدن از تباهی، رسیدن به نتیجه سالم، و نجات در مسیر نهایی انسان. متقی کسی است که فقط راه را نمی‌شناسد؛ بر راه می‌ایستد و به ثمره آن می‌رسد.

این آیه، پایان یک واحد معنایی است. آیات ۲ تا ۵ با هم یک تصویر کامل از انسان هدایت‌پذیر می‌سازند: کسی که در برابر کتاب بی‌ریب با تقوا می‌ایستد، به غیب ایمان می‌آورد، صلات را برپا می‌دارد، از رزق خدا انفاق می‌کند، به وحی نازل‌شده بر پیامبر و وحی پیشین ایمان دارد، به آخرت یقین دارد، و در نتیجه بر هدایتی از پروردگار خود قرار می‌گیرد.

پس رستگاری در اینجا نتیجه ادعا نیست؛ نتیجه جهت‌گیری درست، ایمان زنده، عمل مسئولانه، و پذیرش هدایت خداست.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۲ — کتاب بی‌ریب و هدایت برای متقین.
  • البقره ۲:۳ — نخستین نشانه‌های متقین: ایمان به غیب، صلات، و انفاق.
  • البقره ۲:۴ — ایمان به وحی و یقین به آخرت.
  • لقمان ۳۱:۳، ۳۱:۴، ۳۱:۵ — هدایت و رحمت برای محسنین و همان پایان: آنان بر هدایت از پروردگارشان‌اند و آنان رستگاران‌اند.
  • المؤمنون ۲۳:۱، ۲۳:۲، ۲۳:۳، ۲۳:۴، ۲۳:۵، ۲۳:۶، ۲۳:۷، ۲۳:۸، ۲۳:۹، ۲۳:۱۰، ۲۳:۱۱ — آغاز سوره مؤمنون و نشانه‌های رستگاری مؤمنان.
  • الشمس ۹۱:۹ — رستگاری کسی که نفس خود را پاکیزه کند.
  • الأعلى ۸۷:۱۴، ۸۷:۱۵ — رستگاری کسی که پاک شود، نام پروردگارش را یاد کند و صلات بگزارد.

البقره ۲:۶

بی‌گمان، کسانی که کفر ورزیدند، برایشان یکسان است؛ چه آنان را هشدار دهی، چه هشدار ندهی، ایمان نمی‌آورند.

تأمل ما

این آیه پس از معرفی متقین در آیات ۲ تا ۵ می‌آید. در آغاز سوره، قرآن خود را کتابی معرفی کرد که در آن هیچ تردیدی نیست، و هدایت برای متقین است؛ یعنی برای کسانی که در وجودشان آمادگی پذیرش، مراقبت، انصاف، و جهت‌گیری به سوی حق زنده است. اما اکنون، آیه از گروهی سخن می‌گوید که در نقطه مقابل این آمادگی قرار گرفته‌اند: «الَّذينَ كَفَروا».

اینجا باید دقت کرد که کفر در قرآن به معنای جهل ساده نیست. هر انسانی که نمی‌داند، یا هنوز به حقیقت نرسیده، یا در جستجوی صادقانه است، داخل این حکم نیست. کفر یعنی پوشاندن، رد کردن، یا انکار حق پس از آنکه حقیقت برای انسان روشن شده، نشانه‌ها آمده، حجت آشکار شده، و راه فهم باز بوده است. به همین دلیل، این آیه درباره انسان جاهل، پرسشگر، مردد، یا حقیقت‌جو سخن نمی‌گوید؛ بلکه درباره کسانی سخن می‌گوید که در برابر حق روشن‌شده، حالت پوشاندن و مقاومت گرفته‌اند.

عبارت «سَواءٌ عَلَيهِم» بسیار سنگین است. یعنی هشدار دادن یا هشدار ندادن برای آنان یکسان شده است. این یکسانی به معنای ضعف هشدار نیست؛ بلکه نشان می‌دهد که گیرنده هشدار، دیگر در حالت پذیرش نیست. همان‌گونه که باران اگر بر زمین زنده ببارد، گیاه می‌رویاند، اما اگر بر سنگ سخت ببارد، چیزی در آن نفوذ نمی‌کند، پیام الهی نیز بر قلبی اثر می‌گذارد که هنوز روزنه‌ای برای حق دارد. اما وقتی انسان بارها حق را می‌پوشاند، هشدار نیز برای او به صدای بی‌اثر تبدیل می‌شود.

در اینجا وظیفه پیامبر نیز روشن می‌شود. پیامبر مأمور رساندن هشدار است، نه مالک نتیجه. او می‌تواند انذار کند، اما نمی‌تواند کسی را مجبور به ایمان سازد. قرآن بارها این اصل را تکرار می‌کند که «بر پیامبر جز رساندن آشکار نیست»؛ چنان‌که در المائده ۵:۹۹، النحل ۱۶:۸۲، النور ۲۴:۵۴، و التغابن ۶۴:۱۲ آمده است. همچنین در الغاشیه ۸۸:۲۱، ۸۸:۲۲ پیامبر فقط یادآور معرفی می‌شود، نه سلطه‌گر بر مردم.

پس ایمان، پاسخ درونی انسان به حقیقت است، نه نتیجه اجبار بیرونی. در البقره ۲:۲۵۶ اصل «اکراه در دین نیست» بیان می‌شود، و در یونس ۱۰:۹۹ حتی به پیامبر گفته می‌شود که آیا تو مردم را مجبور می‌کنی تا مؤمن شوند؟ این نشان می‌دهد که مسیر قرآن، اجبار ایمانی نیست؛ بلکه ابلاغ، تذکر، انذار، و بازگذاشتن مسئولیت انتخاب برای انسان است. این اصل را بعداً در مقاله مستقل «اکراه در دین نیست؛ وظیفه پیامبر ابلاغ است» بیشتر بررسی خواهیم کرد.

اگر انسان تصمیم بگیرد که با پیش‌فرض‌های خود زندگی کند و حقیقت را فقط تا جایی بپذیرد که با میل، قدرت، سنت، یا منفعت او سازگار باشد، هشدار الهی نیز برای او اثر نمی‌کند.

این آیه همچنین نشان می‌دهد که قرآن برای همه خوانده می‌شود، اما همه از آن هدایت نمی‌گیرند. یک متن واحد می‌تواند برای متقین هدایت باشد و برای کافران باعث آشکارتر شدن انکارشان. مشکل در کتاب نیست؛ مشکل در جهت‌گیری انسان در برابر کتاب است. قرآن نور است، اما کسی که چشم خود را بسته، از نور بهره نمی‌گیرد.

پس آیه ۲:۶ دعوتی است به مراقبت از درون خود. نباید آن را فقط درباره «دیگران» خواند. هرگاه انسان حقیقتی را که برایش روشن شده، به خاطر تعصب، ترس، غرور، منفعت، یا عادت بپوشاند، در مسیر کفر قدم می‌گذارد. خطر اصلی این است که انسان کم‌کم به جایی برسد که دیگر هشدار و بی‌هشداری برای او یکسان شود.

ارجاعات متقابل
  • کافر کیست؟ — مقاله مستقل درباره معنای کفر و تفاوت آن با جهل، شک صادقانه و جستجوی حقیقت.
  • اکراه در دین نیست؛ وظیفه پیامبر ابلاغ است — بررسی اصل آزادی ایمان و محدود بودن وظیفه پیامبر به ابلاغ و تذکر.
  • البقره ۲:۱، ۲:۲، ۲:۳، ۲:۴، ۲:۵ — معرفی کتاب بی‌ریب، هدایت برای متقین، و نشانه‌های انسان هدایت‌پذیر.
  • البقره ۲:۳۹ — کفر و تکذیب آیات در برابر نشانه‌های الهی.
  • البقره ۲:۲۵۶ — کفر به طاغوت و ایمان به خدا؛ اکراهی در دین نیست.
  • آل‌عمران ۳:۸۶ — کفر پس از ایمان و پس از آمدن بیّنات.
  • البیّنه ۹۸:۱ — آمدن بیّنه و مسئولیت انسان در برابر روشنایی حق.
  • المائده ۵:۹۹ — بر پیامبر جز رساندن پیام نیست.
  • النحل ۱۶:۸۲ — وظیفه پیامبر رساندن آشکار است.
  • النور ۲۴:۵۴ — بر پیامبر جز ابلاغ آشکار نیست.
  • التغابن ۶۴:۱۲ — بر رسول جز ابلاغ آشکار نیست.
  • الغاشیه ۸۸:۲۱، ۸۸:۲۲ — تو فقط یادآور هستی، نه مسلط بر آنان.
  • یونس ۱۰:۹۹ — آیا تو مردم را مجبور می‌کنی تا مؤمن شوند؟

البقره ۲:۷

خداوند بر دل‌های آنان و بر شنوایی آنان مُهر نهاده است؛ و بر دیدگانشان پوششی است؛ و برای آنان عذابی بزرگ است.

تأمل ما

این آیه ادامه و توضیح حالت کسانی است که در آیه پیشین از آنان سخن گفته شد. وقتی هشدار دادن و هشدار ندادن برای کسی یکسان می‌شود، مسئله فقط نشنیدن صدا نیست؛ مسئله اختلال در ابزارهای ادراک انسان است: قلب، شنوایی، و بینایی.

در قرآن، «قلب» فقط مرکز احساسات نیست. قلب محل فهم، جهت‌گیری، تشخیص، و تصمیم اخلاقی انسان است. وقتی گفته می‌شود خداوند بر قلب‌های آنان مُهر نهاده، نباید آن را به معنای یک محرومیت بی‌دلیل و ابتدایی فهمید؛ گویا خداوند بی‌سبب راه هدایت را بر کسی بسته باشد. قرآن با عدالت الهی ناسازگار نیست. ختم قلب، نتیجه مسیر انسان در پوشاندن حق است. وقتی انسان بارها و بارها حق را رد می‌کند، کم‌کم توان دریافت حق در او بسته می‌شود.

این اصل در آیات دیگر نیز روشن‌تر می‌شود. در الصف ۶۱:۵ آمده است: هنگامی که آنان منحرف شدند، خداوند دل‌هایشان را منحرف ساخت. یعنی انحراف الهی پس از انتخاب انحراف از سوی خود انسان مطرح می‌شود. در الجاثیه ۴۵:۲۳ نیز سخن از کسی است که هوای نفس خود را معبود گرفته، و سپس خداوند او را بر پایه دانشی گمراه می‌سازد و بر شنوایی و قلبش مُهر می‌نهد و بر دیدگانش پوشش قرار می‌دهد. این آیه نشان می‌دهد که ختم و گمراهی، در پی یک جهت‌گیری درونی فاسد و انتخاب‌شده می‌آید.

پس وقتی قرآن می‌گوید خداوند هر که را بخواهد هدایت می‌کند و هر که را بخواهد گمراه می‌سازد، نباید آن را به معنای بی‌قاعدگی، ظلم، یا جبر کور فهمید. خواست خداوند در قرآن بی‌حکمت و بی‌سنت نیست. خداوند با سنت‌های خود عمل می‌کند. کسی که حق‌طلب، فروتن، و آماده اصلاح باشد، در مسیر هدایت قرار می‌گیرد؛ و کسی که پیوسته حق را می‌پوشاند، تکبر می‌ورزد، و نشانه‌ها را به نفع هوای نفس یا تعصب خود کنار می‌زند، در مسیر گمراهی رها می‌شود.

این نکته را می‌توان در کنار البقره ۲:۲۶ نیز دید؛ خداوند با همان مثال، گروهی را هدایت و گروهی را گمراه می‌کند، اما تصریح می‌کند که جز فاسقان را با آن گمراه نمی‌سازد. پس گمراهی الهی، بی‌جهت و تصادفی نیست؛ بلکه در نسبت با فساد، انحراف، و جهت‌گیری خود انسان معنا پیدا می‌کند.

برای همین، ختم قلب در بقره ۲:۷ یک جبر ابتدایی نیست؛ بلکه نتیجه سنت الهی در برابر استمرار کفر است. انسان حق را می‌پوشاند، سپس پوشاندن حق به عادت ادراکی او تبدیل می‌شود، و در نهایت، قلب و گوش و چشم او دیگر حقیقت را درست دریافت نمی‌کنند. این موضوع را بعداً در مقاله مستقل «ختم قلب و سنت الهی هدایت و گمراهی» بررسی خواهیم کرد.

«سمع» در این آیه مفرد آمده است، در حالی که «قلوب» و «أبصار» جمع‌اند. این می‌تواند نشان دهد که مسیر شنیدن پیام، در اصل یک راه مشترک دارد: شنیدن حق. اما قلب‌ها و چشم‌ها، یعنی مراکز فهم و زاویه‌های دید انسان‌ها، متعدد و پراکنده‌اند. انسان‌ها از راه‌های گوناگون می‌بینند، تحلیل می‌کنند، و جهت می‌گیرند؛ اما وقتی شنوایی حقیقت بسته شود، پیام دیگر وارد دستگاه فهم نمی‌شود.

«غشاوة» بر دیدگان، یعنی پوششی که مانع دیدن درست می‌شود. این به معنای نابینایی فیزیکی نیست. آنان ممکن است چشم سالم داشته باشند، نشانه‌ها را ببینند، آیات را بخوانند، جهان را مشاهده کنند، اما دیدنشان به بصیرت تبدیل نشود. چشم، تصویر را دریافت می‌کند؛ اما اگر قلب بسته باشد، تصویر به فهم و هدایت نمی‌رسد.

در این آیه، سه سطح از ادراک مطرح می‌شود: قلب، شنوایی، و بینایی. انسان برای هدایت، فقط به چشم نیاز ندارد؛ باید بشنود، بفهمد، و دروناً جهت بگیرد. اگر قلب بسته شود، شنوایی حق بی‌اثر می‌شود و دیدن نشانه‌ها نیز به انکار یا تمسخر تبدیل می‌گردد.

عبارت «وَلَهُم عَذابٌ عَظيمٌ» نتیجه طبیعی این وضعیت است. عذاب عظیم فقط یک مجازات بیرونی نیست؛ بلکه ادامه همان جدایی بزرگ از حق است. انسانی که راه دریافت حقیقت را بر خود می‌بندد، از نور، هدایت، آرامش، و اصلاح محروم می‌شود. در نهایت، این بسته‌شدن ادراک، انسان را به عذابی می‌رساند که عظمت آن از عظمت فاصله گرفتن از حق سرچشمه می‌گیرد.

این آیه نباید باعث ناامیدی حقیقت‌جویان شود. کسی که هنوز می‌پرسد، می‌ترسد، جستجو می‌کند، شک خود را صادقانه بررسی می‌کند، و آماده اصلاح است، هنوز در حالت بسته‌شدن کامل نیست. خطر آیه متوجه کسی است که دیگر نمی‌خواهد ببیند، نمی‌خواهد بشنود، و نمی‌خواهد خود را در برابر حق اصلاح کند.

پس بقره ۲:۷ تصویری از سقوط ادراکی انسان است: وقتی کفر ادامه پیدا کند، قلب مُهر می‌خورد، شنوایی حق بسته می‌شود، دیدگان زیر پوشش می‌روند، و انسان از درون، راه هدایت را از دست می‌دهد. این پایان ناگهانی نیست؛ نتیجه راهی است که انسان با پوشاندن حق آغاز کرده است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۶ — هشدار دادن یا ندادن برای کسانی که کفر ورزیده‌اند یکسان شده است.
  • کافر کیست؟ — مقاله مستقل درباره کفر به‌عنوان پوشاندن حق روشن‌شده.
  • ختم قلب و سنت الهی هدایت و گمراهی — بررسی پیوند میان انتخاب انسانی، استمرار کفر، و بسته شدن ابزارهای ادراک.
  • الأعراف ۷:۱۷۹ — دل‌هایی که با آن نمی‌فهمند، چشم‌هایی که با آن نمی‌بینند، و گوش‌هایی که با آن نمی‌شنوند.
  • الجاثیه ۴۵:۲۳ — مُهر بر شنوایی و قلب و پوشش بر دیدگان پس از معبود گرفتن هوای نفس.
  • الصف ۶۱:۵ — چون منحرف شدند، خدا دل‌هایشان را منحرف ساخت.
  • النساء ۴:۱۵۵ — مُهر بر دل‌ها به سبب کفر آنان.
  • البقره ۲:۲۶ — خدا با آن بسیاری را هدایت و بسیاری را گمراه می‌کند، و جز فاسقان را گمراه نمی‌کند.

البقره ۲:۸

و از مردم، کسانی می‌گویند: «ایمان آوردیم به آن معبود یگانه و به روز واپسین»، و آنان مؤمن نیستند.

تأمل ما

این آیه پس از معرفی متقین در آیات ۲ تا ۵، و پس از سخن از کسانی که کفر ورزیدند در آیات ۶ و ۷، گروه دیگری را نشان می‌دهد؛ اما با دقت، سخن را با عبارت «ومن الناس» آغاز می‌کند: و از مردم. قرآن نمی‌گوید از مسلمانان، از مؤمنان، یا از یک گروه مذهبی خاص؛ بلکه میدان سخن را در سطح انسان‌ها باز می‌کند.

این انتخاب واژه مهم است. نفاق در اینجا پیش از آنکه یک برچسب فرقه‌ای باشد، یک حالت انسانی معرفی می‌شود: شکاف میان گفتار و حقیقت. انسان می‌تواند سخن ایمان را بر زبان بیاورد، اما حقیقت ایمان هنوز در قلب، جهت، و عمل او تحقق نیافته باشد.

آنان می‌گویند: «آمنا بالله وبالیوم الاخر»؛ ایمان آوردیم به آن معبود یگانه و به روز واپسین. از ظاهر این سخن، ادعایی درست و بزرگ شنیده می‌شود. ایمان به آن معبود یگانه و ایمان به روز واپسین، از پایه‌های اصلی جهت‌گیری دینی در قرآن است. اما آیه بلافاصله حقیقت پنهان را آشکار می‌کند: «وما هم بمؤمنین»؛ و آنان مؤمن نیستند.

در اینجا تفاوت میان «آمنا» و «بمؤمنین» نیز قابل توجه است. آنان می‌گویند «ایمان آوردیم»؛ یعنی ایمان را به صورت یک ادعای اعلام‌شده بیان می‌کنند. اما قرآن در پاسخ نمی‌گوید فقط «ایمان نیاوردند»، بلکه می‌فرماید: آنان مؤمن نیستند. یعنی مسئله تنها رد یک جمله یا یک ادعای زبانی نیست؛ بلکه نفی تحقق حقیقت ایمان در وجود آنان است.

پس ایمان در قرآن تنها گفتار، شعار، نام، یا تعلق اجتماعی نیست. ممکن است انسان واژه‌های درست را به زبان بیاورد، اما هنوز در حقیقت ایمان داخل نشده باشد. قرآن در این آیه میان ادعای ایمان و حقیقت ایمان فرق می‌گذارد.

این نکته برای فهم ریشه ایمان مهم است. ایمان در قرآن با امن، امانت، اعتماد، صدق، وفاداری، و قرار گرفتن در جهت حق پیوند دارد. بنابراین کسی که تنها می‌گوید «ایمان آوردیم»، اما قلب، جهت، و عمل او با آن ادعا هماهنگ نیست، در نگاه قرآن هنوز در حقیقت مؤمنان داخل نشده است.

عبارت «ومن الناس» همچنین با تصویر گسترده‌تر قرآن از جامعه نخستین ایمان هماهنگ است. میدان ایمان در قرآن به یک نام فرقه‌ای محدود نمی‌شود؛ بلکه همه خداجویانی را در میدان سنجش قرار می‌دهد که به آن معبود یگانه، روز واپسین، عمل صالح، صلات، زکات، و وفاداری به حق روی می‌آورند. از همین رو، اهل کتاب، حنیفان، صابئان و دیگر خداباوران نیز در میدان سنجش ایمان قرار می‌گیرند. معیار نهایی، نام ظاهری نیست؛ بلکه صدق در برابر حق است.

در این آیه، دو واژه تازه نیز نیازمند توجه‌اند. «الناس» میدان عمومی مردم و جامعه انسانی را نشان می‌دهد. در این واژه، هم معنای انس و آشنایی دیده می‌شود و هم مفهوم انسان به عنوان موجودی اجتماعی. اگر ریشه ن و س در نظر گرفته شود، می‌تواند با حرکت، آمد و شد، و پویایی انسانی نیز ارتباط داشته باشد. از همین رو، «ناس» در این آیه یک گروه مذهبی یا قومی خاص را نشان نمی‌دهد، بلکه میدان عمومی انسان‌ها را باز می‌کند.

واژه «یقول» از ریشه ق و ل است و میدان معنایی آن گفتن، اظهار کردن، بیان زبانی، اعلام کردن و ادعا نمودن است. در این آیه، قرآن نخست از گفتار آغاز می‌کند. نشانه نخست این گروه، سخنی است که بر زبان می‌آورند: «ایمان آوردیم». پس مسئله از همین آغاز، نسبت میان گفتار و حقیقت است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۲، ۲:۳، ۲:۴، ۲:۵ — معرفی کتاب بی‌ریب، هدایت برای متقین، و نشانه‌های انسان هدایت‌پذیر.
  • البقره ۲:۶، ۲:۷ — گروهی که در برابر حق روشن‌شده موضع پوشاندن و مقاومت گرفته‌اند.
  • البقره ۲:۶۲ — سنجش ایمان با ایمان به خدا، روز واپسین، و عمل صالح فراتر از نام‌های گروهی.
  • النساء ۴:۱۳۶ — دعوت به ایمان به خدا، رسول، کتاب نازل‌شده، کتاب‌های پیشین، فرشتگان و روز واپسین.

البقره ۲:۹

آن معبود یگانه را فریب می‌دهند و کسانی را که ایمان آورده‌اند؛ و فریب نمی‌دهند مگر خودشان را، و درنمی‌یابند.

تأمل ما

این آیه ادامه مستقیم آیه پیشین است. در آیه ۸ سخن از کسانی بود که می‌گفتند: «ایمان آوردیم به آن معبود یگانه و به روز واپسین»، در حالی که قرآن حقیقت آنان را چنین آشکار کرد: «و آنان مؤمن نیستند.» اکنون آیه ۹ نشان می‌دهد که این شکاف میان گفتار و حقیقت، فقط یک ادعای نادرست باقی نمی‌ماند؛ بلکه به رفتار فریب‌کارانه تبدیل می‌شود.

قرآن می‌فرماید: «یخادعون الله والذین آمنوا»؛ آن معبود یگانه را فریب می‌دهند و کسانی را که ایمان آورده‌اند. این سخن نشان می‌دهد که آنان در ظاهر چنان رفتار می‌کنند که گویی می‌توانند با زبان ایمان، ظاهر دینی، و حضور در میان مؤمنان، حقیقت خود را پنهان کنند. ممکن است در نگاه مردم، چنین فریبی برای مدتی کارگر شود. انسان‌ها ظاهر را می‌بینند، سخن را می‌شنوند، و همیشه از حقیقت درون یکدیگر آگاه نیستند.

اما آیه بلافاصله حقیقت را روشن می‌کند: «وما يخدعون إلا أنفسهم»؛ و فریب نمی‌دهند مگر خودشان را. یعنی هرچند آنان در تصور خود می‌پندارند که آن معبود یگانه و مؤمنان را فریب می‌دهند، حقیقت فریب به نفس خودشان بازمی‌گردد. آن معبود یگانه فریب نمی‌خورد، زیرا او به آشکار و پنهان آگاه است. مؤمنان نیز اگرچه ممکن است در ظاهر فریب بخورند، اما ضرر اصلی و نهایی به خود فریب‌کار بازمی‌گردد.

این آیه از یک قانون عمیق اخلاقی پرده برمی‌دارد: فریب دینی، پیش از آنکه به دیگران آسیب برساند، نفس انسان را تباه می‌کند. کسی که زبان ایمان را برای منفعت، امنیت اجتماعی، قدرت، شهرت، یا بهای اندک دنیا به کار می‌برد، در حقیقت سرمایه بزرگ‌تر خود را از دست می‌دهد. او حقیقت، صدق، آرامش، هدایت، و بهای بی‌پایان آخرت را با منفعتی گذرا معامله می‌کند.

در این معنا، فریب‌کاری آنان نوعی خودفریبی است. آنان شاید مردم را فریب دهند، شاید در ظاهر میان مؤمنان پذیرفته شوند، شاید از اعتماد جامعه ایمانی بهره بگیرند؛ اما در پایان، نفس خودشان است که فریب خورده است. زیرا انسان هرچه هم دیگران را بفریبد، نمی‌تواند از حقیقت وجود خود، از پیامد انتخاب‌های خود، و از داوری آن معبود یگانه فرار کند.

پایان آیه می‌فرماید: «وما يشعرون»؛ و درنمی‌یابند. قرآن نمی‌گوید فقط «نمی‌دانند»، بلکه از شعور سخن می‌گوید؛ از نوعی دریافت درونی، حس اخلاقی، و آگاهی ظریف نسبت به حقیقت کار خود. خطر نفاق همین‌جاست: انسان ممکن است به مرحله‌ای برسد که خودفریبی را هم احساس نکند. زبانش سخن ایمان می‌گوید، رفتارش به ظاهر دینی است، اما درون او دیگر حساسیت لازم برای درک سقوط خود را از دست داده است.

بنابراین، آیه ۹ نشان می‌دهد که نفاق فقط سخن نادرست نیست؛ یک ساختار درونی از فریب و خودفریبی است. انسان می‌پندارد دیگران را فریب می‌دهد، اما در حقیقت نفس خود را از صدق، هدایت، و آخرت محروم می‌کند؛ و خطرناک‌تر اینکه این محرومیت را هم درنمی‌یابد.

در این آیه، واژه «یخادعون» از ریشه خ د ع است و میدان معنایی آن فریب دادن، پنهان‌کاری، وانمودسازی و نشان دادن چیزی برخلاف حقیقت است. کاربرد آن در این آیه، حالت کسانی را نشان می‌دهد که با ظاهر ایمان، حقیقت درونی خود را پنهان می‌کنند و گمان می‌برند می‌توانند آن معبود یگانه و مؤمنان را فریب دهند.

واژه «أنفسهم» از ریشه ن ف س است و به نفس، خود، خویشتن، جان، درون انسان، و مرکز تجربه و مسئولیت شخصی اشاره دارد. قرآن فریب را به نفس خود آنان بازمی‌گرداند؛ یعنی نتیجه نهایی فریب‌کاری، تباهی درونی و زیان خود انسان است.

واژه «یشعرون» از ریشه ش ع ر است و به درک کردن، دریافت ظریف، حس کردن، آگاهی حساس و توجه درونی اشاره دارد. پس مشکل آنان فقط نداشتن معلومات نیست؛ آنان حقیقت خودفریبی و زیان درونی خویش را درنمی‌یابند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۸ — پیوند مستقیم با آیه پیشین؛ ادعای ایمان به آن معبود یگانه و روز واپسین، در حالی که حقیقت ایمان در آنان نیست.
  • البقره ۲:۱۶ — آنان هدایت را با گمراهی معامله کرده‌اند، پس تجارتشان سود نکرده و هدایت‌یافته نیستند.
  • النساء ۴:۱۴۲ — منافقان خدا را فریب می‌دهند، در حالی که نتیجه فریبشان به خود آنان بازمی‌گردد.
  • المجادله ۵۸:۱۸ — سوگندهای ظاهری و پندار اینکه بر چیزی ایستاده‌اند، در حالی که در فریب گرفتارند.

البقره ۲:۱۰

در قلب‌هایشان مرضی است؛ پس آن معبود یگانه بر مرض آنان افزود؛ و برای آنان عذاب دردناکی است، به سبب آنکه ادعای خلاف واقع دارند.

تأمل ما

این آیه ادامه طبیعی دو آیه پیشین است. در آیه ۸، سخن از کسانی بود که می‌گفتند: «ایمان آوردیم به آن معبود یگانه و به روز واپسین»، در حالی که قرآن فرمود آنان مؤمن نیستند. در آیه ۹، روشن شد که اینان آن معبود یگانه و کسانی را که ایمان آورده‌اند فریب می‌دهند، اما حقیقت فریب به نفس خودشان بازمی‌گردد و درنمی‌یابند. اکنون آیه ۱۰ ریشه درونی این حالت را نشان می‌دهد: در قلب‌هایشان مرضی است.

مرض در اینجا بیماری جسمانی نیست؛ بلکه اختلالی در مرکز درونی انسان است. قلب در قرآن جایگاه فهم، جهت‌گیری، پذیرش، صدق، انکار، تردید، و تصمیم‌های درونی انسان است. وقتی چنین مرکزی بیمار شود، انسان می‌تواند در زبان ایمان داشته باشد، اما در درون از حقیقت ایمان دور باشد. می‌تواند سخنی را درست بگوید، اما آن سخن از مرجعیت صدق، امانت، و تسلیم در برابر حق برخاسته نباشد.

آیه سپس می‌فرماید: «فزادهم الله مرضا»؛ پس آن معبود یگانه بر مرض آنان افزود. این جمله باید با دقت فهمیده شود. قرآن نمی‌گوید آنان قلب سالم داشتند و آن معبود یگانه بی‌سبب آنان را بیمار ساخت. مرض به معنای انحراف از حالت اعتدال و سلامت در بدن، روان، و ساختار وجودی انسان است. ترتیب آیه روشن است: نخست، در قلب‌هایشان مرضی است؛ سپس، آن معبود یگانه بر مرض آنان می‌افزاید. پس افزوده شدن مرض، در سیاق آیات، پاسخ به حالتی است که آنان خود در آن وارد شده و آن را با دروغ، فریب، و خودفریبی تغذیه کرده‌اند.

آن معبود یگانه در مقام امر، ربوبیت، و حاکمیت بر هستی نشسته است. او خالق قوانین آشکار و پنهان خلقت است. در جهان او، انتخاب‌ها بی‌اثر نیستند. انتخاب نیک، راه را برای انتخاب‌های نیک دیگر باز می‌کند؛ و یک بدی، اگر پنهان و توجیه شود، زمینه بدی‌های دیگر را می‌سازد. یک دروغ، برای پوشانده شدن، گاهی به دروغ‌های دیگر نیاز پیدا می‌کند. یک فریب، برای باقی ماندن، فریب‌های تازه می‌طلبد. همین‌گونه مرض در قلب اینان، اگر درمان نشود و انسان آن را با ادعای دروغین، پنهان‌کاری، و فرار از صدق نگه دارد، بر اساس سنت‌های آن معبود یگانه در خلقت، نشانه‌ها و پیامدهای سنگین‌تر پیدا می‌کند.

پس «افزودن مرض» به معنای ظلم ابتدایی یا اجبار بی‌سبب نیست. این افزوده شدن، در همان مسیر انتخاب‌شده انسان رخ می‌دهد. وقتی انسان راه صدق را ترک می‌کند و از مسیر تعادل بیرون می‌رود، راه‌های دروغ بر او باز می‌شود. وقتی از نور حقیقت دور می‌شود، تاریکی درون او غلیظ‌تر می‌گردد. وقتی قلبش در برابر اصلاح مقاومت می‌کند، همان مقاومت به مرضی عمیق‌تر تبدیل می‌شود.

پایان آیه می‌فرماید: «ولهم عذاب أليم بما كانوا يكذبون»؛ و برای آنان عذابی دردناک است، به سبب آنکه دروغ می‌گفتند. علت عذاب در اینجا به دروغ آنان پیوند داده شده است. دروغ آنان فقط یک جمله جداگانه نیست؛ بلکه در سیاق آیات، همان شکاف میان ادعای ایمان و حقیقت درون است. آنان گفتند ایمان آوردیم، اما مؤمن نبودند. آنان ظاهر ایمان را به کار گرفتند، اما در حقیقت با فریب و خودفریبی زیستند.

این آیه نشان می‌دهد که نفاق فقط مشکل اجتماعی یا سیاسی نیست؛ مرض قلب است. و مرض قلب، اگر با صدق، توبه، اصلاح، و بازگشت به حق درمان نشود، بر اساس قوانین آن معبود یگانه در نفس و ساختار وجودی انسان افزایش می‌یابد. انسان گمان می‌کند حقیقت را از دیگران پنهان کرده است، اما در نهایت قلب خود را بیمارتر ساخته و نفس خود را از هدایت دورتر برده است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۸ — ادعای ایمان به آن معبود یگانه و روز واپسین، در حالی که حقیقت ایمان در آنان نیست.
  • البقره ۲:۹ — فریب دادن آن معبود یگانه و مؤمنان، در حالی که فریب به نفس خود آنان بازمی‌گردد.
  • التوبه ۹:۱۲۵ — پیوند نزدیک با افزایش آلودگی یا مرض در کسانی که در قلب‌هایشان مرض است.
  • محمد ۴۷:۲۹ — آشکار شدن کینه‌ها و امور پنهان کسانی که در قلب‌هایشان مرض است.
  • النساء ۴:۱۴۲ — منافقان خدا را فریب می‌دهند، در حالی که حقیقت فریب به خودشان بازمی‌گردد.

البقره ۲:۱۱

و هنگامی که به آنان گفته شود: «در زمین فساد نکنید»، می‌گویند: «جز این نیست که ما اصلاح‌کنندگانیم.»

تأمل ما

این آیه ادامه همان مسیر آیات پیشین است. در آیه ۸، سخن از ادعای ایمان بود؛ در آیه ۹، از فریب و خودفریبی؛ و در آیه ۱۰، از مرضی در قلب که با ادعای خلاف واقع و فرار از صدق افزایش می‌یابد. اکنون آیه ۱۱ نشان می‌دهد که این مرض در میدان اجتماعی چگونه ظاهر می‌شود: فساد در زمین، همراه با ادعای اصلاح.

در آغاز آیه آمده است: «وإذا قيل لهم»؛ و هنگامی که به آنان گفته شود. گوینده در متن مشخص نشده است. این نکته مهم است؛ زیرا قرآن توجه را از شخص گوینده به خود هشدار منتقل می‌کند. مهم این است که به آنان گفته می‌شود: «لا تفسدوا في الأرض»؛ در زمین فساد نکنید. اما پاسخ آنان این است: «إنما نحن مصلحون»؛ جز این نیست که ما اصلاح‌کنندگانیم.

در اینجا خطر فقط فساد نیست؛ خطر بزرگ‌تر این است که فساد با نام اصلاح پوشانده شود. انسان گاهی عمل خود را خراب‌کاری، ظلم، دروغ، یا برهم زدن نظم نمی‌بیند؛ بلکه برای آن نام‌های زیبا می‌سازد: اصلاح، مصلحت، نظم، امنیت، غیرت، دفاع از دین، دفاع از خانواده، یا خدمت به مردم. وقتی معیار صدق و حق در درون انسان بیمار شود، ممکن است فساد را اصلاح ببیند و اصلاح را تهدید تصور کند.

واژه «الأرض» در این آیه فقط خاک و سطح زمین نیست؛ بلکه میدان زندگی انسان است. زمین جایی است که انسان در آن رابطه می‌سازد، امانت حمل می‌کند، عدالت یا ظلم پدید می‌آورد، زندگی را حفظ می‌کند یا تباه می‌سازد، اعتماد می‌سازد یا اعتماد را می‌شکند، و جامعه را به سوی صلاح یا فساد می‌برد. پس فساد در زمین می‌تواند فساد اخلاق، فساد اعتماد، فساد خانواده، فساد داوری، فساد دین، فساد اقتصاد، فساد زبان، و فساد روابط انسانی باشد.

ادعای آنان نیز بسیار سنگین است: «إنما نحن مصلحون». آنان فقط نمی‌گویند ما اصلاح می‌کنیم؛ بلکه خود را در جایگاه اصلاح‌کنندگان می‌نشانند. «إنما» در اینجا ادعای حصر و تأکید دارد؛ یعنی گویی می‌گویند ما جز اصلاح کاری نداریم. همچنین آنان از ساختار اسمی استفاده می‌کنند: «ما اصلاح‌کنندگانیم»، نه فقط «ما اصلاح می‌کنیم». این تفاوت نشان می‌دهد که آنان برای خود یک هویت پایدار و مطمئن به نام اصلاح ساخته‌اند. در چنین حالتی، انسان دیگر فقط از عمل خود دفاع نمی‌کند؛ بلکه از تصویری که از خود ساخته دفاع می‌کند.

قرآن در سوره یوسف نمونه روشن همین وارونگی را نشان می‌دهد. برادران یوسف با پدر خود و با یوسف از موضع صدق و عدالت برخورد نکردند. آنان گفتند: «لیوسف وأخوه أحب إلى أبينا منا ونحن عصبة»؛ یوسف و برادرش نزد پدر ما محبوب‌ترند، در حالی که ما گروهی نیرومندیم. در نگاه آنان، کثرت، گروه‌بودن، و قدرت جمعی باید معیار برتری و سزاواری می‌بود. آنان فکر کردند چون تعداد و بازوی بیشتری دارند، پس حق بیشتری دارند.

بعد گفتند: «اقتلوا يوسف أو اطرحوه أرضا يخل لكم وجه أبيكم وتكونوا من بعده قوما صالحين»؛ یوسف را بکشید یا او را به زمینی بیندازید تا روی پدر برای شما خالی شود، و پس از آن مردمی صالح باشید. این آیه بسیار تکان‌دهنده است. آنان راه ظلم، جدایی، دروغ، و اندوه‌سازی را انتخاب کردند، اما در ذهن خود جایی برای صلاح بعد از آن باز گذاشتند. گویی می‌خواستند با کنار زدن یوسف، مشکل خانواده را حل کنند و سپس صالح شوند.

این همان بیماری معیار است. وقتی تعصب، حسادت، زور گروهی، یا تکیه بر کثرت وارد قلب انسان شود، ممکن است انسان صلاح را در زیاد بودن، غالب بودن، قبیله داشتن، حزب داشتن، و بازوی بیشتر ببیند. قرآن در سوره تکاثر نیز هشدار می‌دهد: «ألهاكم التكاثر»؛ تکاثر شما را مشغول و غافل ساخت. این پیوند در اینجا فرعی است، اما نشان می‌دهد که کثرت‌طلبی، وقتی از حق و صدق جدا شود، می‌تواند دید انسان را نسبت به صلاح و فساد منحرف کند.

آیه ۵۶ سوره اعراف نیز این معنا را روشن‌تر می‌کند: «ولا تفسدوا في الأرض بعد إصلاحها»؛ در زمین پس از اصلاح آن فساد نکنید. پس زمین در نظام خلقت و هدایت، میدان بی‌معنا و بی‌قانون نیست. در آن امکان صلاح، تعادل، رحمت، عدالت، و زیست درست قرار داده شده است. فساد یعنی دست بردن در همین نظم و بیرون کردن روابط، اخلاق، جامعه، و زمین از مسیر سلامت و بهره‌مندی.

پس آیه ۱۱ فقط درباره گروهی در گذشته نیست. این آیه آینه‌ای برای هر جامعه و هر انسان است. هرگاه کسی با زبان دین، اصلاح، امنیت، عدالت، یا مصلحت، حقیقت را بپوشاند و نتیجه کارش فساد در زمین باشد، در خطر همین آیه قرار می‌گیرد. معیار اصلاح، نامی نیست که انسان بر کار خود می‌گذارد؛ معیار اصلاح، بازگشت به حق، صدق، عدالت، امانت، رحمت، و سلامت واقعی جامعه است.

آیه بعد، پاسخ قرآن به این ادعا را روشن‌تر می‌کند: آنان می‌گویند ما اصلاح‌کنندگانیم، اما قرآن پرده را کنار می‌زند و می‌گوید آنان همان مفسدان‌اند، ولی درنمی‌یابند. بنابراین، ادعای اصلاح کافی نیست. باید دید عمل انسان در زمین چه می‌سازد: صلاح یا فساد.

در این آیه، «تفسدوا» از ریشه ف س د است و به تباهی، خرابی، برهم خوردن صلاح، خروج از سلامت، اعتدال و حالت نافع اشاره دارد. کاربرد آن در این آیه فساد در زمین است؛ یعنی برهم زدن نظم اخلاقی، اجتماعی، ایمانی و انسانی، حتی اگر با زبان اصلاح پوشانده شود.

واژه «الأرض» از ریشه أ ر ض است و به زمین، گستره زیست، جایگاه استقرار، و میدان عمل انسان اشاره دارد. در این آیه، زمین میدان زندگی انسان است؛ جایی که رفتار انسان می‌تواند صلاح یا فساد پدید آورد.

واژه «مصلحون» از ریشه ص ل ح است و به صلاح، درستی، سلامت، سازگاری، اصلاح، و بازگرداندن چیزی به حالت درست اشاره دارد. آنان خود را اصلاح‌کننده معرفی می‌کنند، در حالی که سیاق آیات نشان می‌دهد ادعای آنان با حقیقت عملشان هماهنگ نیست.

«قيل» و «قالوا» از ریشه ق و ل هستند و به گفتن، بیان کردن و اظهار نمودن اشاره دارند. آیه میان سخن هشداردهنده و پاسخ ادعایی آنان تقابل می‌سازد: به آنان گفته می‌شود فساد نکنید، اما آنان می‌گویند ما اصلاح‌کنندگانیم.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۸ — ادعای ایمان به آن معبود یگانه و روز واپسین، در حالی که حقیقت ایمان در آنان نیست.
  • البقره ۲:۹ — فریب دادن آن معبود یگانه و مؤمنان، در حالی که فریب به نفس خود آنان بازمی‌گردد.
  • البقره ۲:۱۰ — مرض قلب و افزایش آن در مسیر ادعای خلاف واقع، فریب، و خودفریبی.
  • البقره ۲:۱۲ — پاسخ مستقیم قرآن به ادعای اصلاح: آنان همان مفسدان‌اند، ولی درنمی‌یابند.
  • یوسف ۱۲:۸ — برادران یوسف کثرت و قدرت گروهی خود را معیار سزاواری دیدند.
  • یوسف ۱۲:۹ — نمونه قرآنی از توجیه فساد با تصور رسیدن به صلاح پس از کنار زدن یوسف.
  • الأعراف ۷:۵۶ — فساد نکردن در زمین پس از اصلاح آن.
  • الروم ۳۰:۴۱ — فساد در خشکی و دریا به سبب آنچه دست‌های مردم کسب کرده است.
  • الشعراء ۲۶:۱۵۲ — کسانی که در زمین فساد می‌کنند و اصلاح نمی‌کنند.
  • التکاثر ۱۰۲:۱ — تکاثر انسان را مشغول و غافل می‌سازد؛ کثرت‌طلبی می‌تواند معیار حق را منحرف کند.

البقره ۲:۱۲

آگاه باشید، بی‌گمان آنان همان مفسدان‌اند؛ ولی درنمی‌یابند.

تأمل ما

این آیه پاسخ مستقیم قرآن به ادعای آیه پیشین است. در آیه ۱۱، هنگامی که به آنان گفته شد: «در زمین فساد نکنید»، گفتند: «جز این نیست که ما اصلاح‌کنندگانیم.» اکنون قرآن پرده را کنار می‌زند و معیار را به جای خود بازمی‌گرداند: «ألا إنهم هم المفسدون»؛ آگاه باشید، بی‌گمان آنان همان مفسدان‌اند.

آغاز آیه با «ألا» نوعی بیدارسازی و جلب توجه است. گویا قرآن شنونده را از غفلت بیرون می‌آورد و می‌گوید: به ظاهر ادعای آنان نگاه نکنید؛ حقیقت چیز دیگری است. سپس با «إنهم» و «هم» تأکید را سنگین‌تر می‌سازد. آیه فقط نمی‌گوید آنان فساد می‌کنند؛ بلکه می‌گوید آنان همان مفسدان‌اند. یعنی ادعای اصلاح، حقیقت فساد را تغییر نمی‌دهد.

در آیه پیشین، آنان خود را «مصلحون» نامیدند؛ در این آیه، قرآن آنان را «مفسدون» می‌خواند. هر دو واژه به صورت اسم فاعل آمده‌اند. این تقابل مهم است. آنان برای خود هویت اصلاح‌گر ساخته‌اند، اما قرآن هویت واقعی عملشان را آشکار می‌کند. معیار، نامی نیست که انسان بر خود می‌گذارد؛ معیار، حقیقت اثر و جهت کار اوست.

این آیه نشان می‌دهد که فساد همیشه با اعتراف به فساد همراه نیست. گاهی فاسد، خود را مصلح می‌داند. گاهی انسان چنان در توجیه، تعصب، منفعت، ترس، قدرت، یا عادت فرو می‌رود که دیگر فساد را فساد نمی‌بیند. در چنین حالتی، مشکل فقط خطای بیرونی نیست؛ مشکل به ادراک درونی انسان رسیده است.

پایان آیه می‌فرماید: «ولكن لا يشعرون»؛ ولی درنمی‌یابند. این همان خطری است که در آیه ۹ نیز آمده بود: آنان فریب نمی‌دهند مگر خودشان را، و درنمی‌یابند. اینجا نیز نمی‌فهمند که ادعای اصلاحشان پوششی بر فساد است. قرآن از «شعور» سخن می‌گوید؛ یعنی دریافت ظریف، حس درونی، و آگاهی حساس نسبت به حقیقت کار. وقتی قلب بیمار شود، انسان ممکن است حتی بوی فساد عمل خود را احساس نکند.

این نکته با آیه ۱۰ پیوند مستقیم دارد. در قلب‌هایشان مرضی است، و همان مرض باعث می‌شود معیارها وارونه شوند. اصلاح را فساد می‌بینند و فساد را اصلاح. صدق را تهدید می‌پندارند و فریب را مصلحت. همین وارونگی است که جامعه را از درون تخریب می‌کند، زیرا فساد وقتی با عنوان اصلاح وارد شود، اعتماد مردم، معیار حق، و سلامت روابط انسانی را آلوده می‌سازد.

این آیه همچنین به ما هشدار می‌دهد که ادعای اصلاح باید سنجیده شود. هر حرکت، قانون، سخن، دعوت، یا ساختاری که به نام اصلاح می‌آید، باید با معیارهای قرآن سنجیده شود: آیا به صدق نزدیک‌تر می‌کند یا به دروغ؟ آیا عدالت می‌سازد یا ظلم؟ آیا امانت را تقویت می‌کند یا خیانت را؟ آیا انسان‌ها را به سوی رحمت، مسئولیت، آزادی از طاغوت، و تقوا می‌برد یا به سوی ترس، فریب، وابستگی، و تباهی؟

در سوره اعراف آمده است: «در زمین پس از اصلاح آن فساد نکنید.» این نشان می‌دهد که زمین و جامعه انسانی، در مسیر خلقت و هدایت، ظرفیت صلاح دارند. فساد یعنی خارج کردن این میدان از سلامت و تعادل. در سوره روم نیز فساد در خشکی و دریا به دستاوردهای مردم پیوند داده شده است. پس فساد فقط یک ادعای اعتقادی نیست؛ در زندگی، روابط، زمین، اقتصاد، اخلاق، و جامعه اثر می‌گذارد.

آیه ۱۲، در پایان این بخش کوتاه، معیار را روشن می‌کند: انسان با نامی که برای خود انتخاب می‌کند شناخته نمی‌شود؛ با حقیقت عمل و اثر آن شناخته می‌شود. آنان گفتند ما اصلاح‌کنندگانیم، اما قرآن فرمود آنان همان مفسدان‌اند. و خطرناک‌تر اینکه آنان این حقیقت را درنمی‌یابند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۱ — ادعای آنان که می‌گویند: «جز این نیست که ما اصلاح‌کنندگانیم.»
  • البقره ۲:۹ — فریب و خودفریبی، همراه با این حقیقت که آنان درنمی‌یابند.
  • البقره ۲:۱۰ — مرض قلب و وارونه شدن معیارهای درونی انسان.
  • الأعراف ۷:۵۶ — فساد نکردن در زمین پس از اصلاح آن.
  • الروم ۳۰:۴۱ — ظهور فساد در خشکی و دریا به سبب آنچه دست‌های مردم کسب کرده است.
  • الشعراء ۲۶:۱۵۲ — کسانی که در زمین فساد می‌کنند و اصلاح نمی‌کنند.
  • یوسف ۱۲:۹ — نمونه‌ای از توجیه فساد با تصور رسیدن به صلاح پس از کنار زدن یوسف.

البقره ۲:۱۳

و هنگامی که به آنان گفته شود: «ایمان آورید چنان‌که مردم ایمان آوردند»، می‌گویند: «آیا ایمان آوریم چنان‌که سفیهان ایمان آوردند؟» آگاه باشید، بی‌گمان آنان همان سفیهان‌اند؛ ولی نمی‌دانند.

تأمل ما

این آیه ادامه همان پرونده‌ای است که از آیه ۸ آغاز شد. نخست، آنان ادعای ایمان کردند، در حالی که مؤمن نبودند. سپس گمان کردند آن معبود یگانه و کسانی را که ایمان آورده‌اند فریب می‌دهند، در حالی که فریب به نفس خودشان بازمی‌گشت. پس از آن، قرآن از مرضی در قلب‌هایشان سخن گفت؛ و سپس نشان داد که این مرض در میدان اجتماعی به فساد می‌انجامد، در حالی که آنان خود را اصلاح‌کننده می‌پندارند.

اکنون آیه ۱۳ پرده دیگری را کنار می‌زند: آنان مؤمنان را «سفیهان» می‌نامند. یعنی مشکل آنان فقط ادعای ایمان، فریب، خودفریبی، یا فساد پوشیده در لباس اصلاح نیست؛ بلکه آنان معیار عقل و ایمان را نیز وارونه می‌کنند. در نگاه آنان، ایمان صادقانه، اعتماد به حق، و تسلیم در برابر آن معبود یگانه ساده‌لوحی به نظر می‌رسد.

آیه با این جمله آغاز می‌شود: «وإذا قيل لهم آمنوا كما آمن الناس»؛ و هنگامی که به آنان گفته شود: ایمان آورید چنان‌که مردم ایمان آوردند. گوینده در متن مشخص نشده است، همان‌گونه که در آیه ۱۱ نیز گفته شد: «و هنگامی که به آنان گفته شود». تمرکز آیه بر خود دعوت است، نه بر شخص دعوت‌کننده. دعوت این است که از ادعای زبانی و بازی دوگانه بیرون آیند و مانند مردم، صادقانه وارد ایمان شوند.

واژه «الناس» در اینجا مهم است. قرآن نمی‌گوید ایمان آورید چنان‌که گروهی صاحب قدرت، طبقه‌ای خاص، یا اهل امتیاز ایمان آوردند؛ بلکه می‌گوید چنان‌که مردم ایمان آوردند. این تعبیر، ایمان را به میدان انسانی و فطری بازمی‌گرداند. ایمان، در اصل، پاسخ صادقانه انسان به حق است؛ نه ابزار قدرت، برتری، طبقه، قوم، حزب، یا نمایش دانایی.

اما پاسخ آنان چنین است: «أنؤمن كما آمن السفهاء»؛ آیا ایمان آوریم چنان‌که سفیهان ایمان آوردند؟ این پرسش، پرسش حقیقت‌جویانه نیست؛ پرسشی تحقیرآمیز است. آنان ایمان مردم را از موضع تکبر، خودبینی، و برتری‌پنداری نگاه می‌کنند. گویی ایمان ساده، صادقانه، و بی‌فریب را نشانه خامی و سبک‌عقلی می‌دانند.

واژه «سفهاء» از ریشه س ف ه است. میدان معنایی آن با سبکی، بی‌ثباتی، خامی در داوری، و ناتوانی در وزن کردن درست امور پیوند دارد. سفیه فقط کسی نیست که معلومات ندارد؛ سفیه کسی است که ارزش‌ها را درست وزن نمی‌کند. چیز کم‌ارزش را بزرگ می‌گیرد و چیز بزرگ را سبک می‌شمارد. منفعت کوتاه‌مدت را بر حقیقت پایدار ترجیح می‌دهد. ظاهر قدرت را بر صدق، و زیرکی فریب‌کارانه را بر ایمان پاک برتر می‌داند.

از همین‌رو، پاسخ قرآن بسیار قاطع است: «ألا إنهم هم السفهاء»؛ آگاه باشید، بی‌گمان آنان همان سفیهان‌اند. همان‌گونه که در آیه پیشین آنان خود را مصلح می‌نامیدند و قرآن آنان را مفسد خواند، در اینجا نیز آنان مؤمنان را سفیه می‌خوانند و قرآن سفاهت را به خودشان بازمی‌گرداند. این وارونگی درونی، نشانه همان مرض قلب است: انسان حقیقت را تحقیر می‌کند و بیماری خود را عقلانیت می‌پندارد.

این آیه نشان می‌دهد که نفاق از مرحله رفتار پنهان به مرحله داوری و نظریه‌سازی می‌رسد. منافق فقط فریب نمی‌دهد؛ فقط فساد را اصلاح نمی‌نامد؛ بلکه برای تحقیر ایمان صادقانه، زبان عقلانیت و برتری نیز می‌سازد. او مؤمن را ساده‌لوح می‌داند، چون مؤمن حاضر است منفعت نزدیک را فدای حقیقت پایدار کند. او صدق را ناپختگی می‌بیند، امانت را ضعف می‌شمارد، و فریب را زیرکی می‌نامد.

این الگو در قرآن تنها در اینجا دیده نمی‌شود. در سوره هود، اشراف قوم نوح به او گفتند که جز فرومایگان و سطحی‌نگران از او پیروی نکرده‌اند. این همان منطق استکباری است: وقتی حق از راه دل‌های صادق پذیرفته می‌شود، اهل تکبر آن را به حساب بی‌فکری، ضعف، یا پایین‌بودن جایگاه اجتماعی می‌گذارند. اما قرآن بارها نشان می‌دهد که میزان حق، جایگاه اجتماعی، ثروت، قدرت، یا زبان تحقیرآمیز مردم نیست.

در خود سوره بقره نیز، آیه ۱۳۰ معیار عمیق‌تری برای سفاهت می‌دهد: «ومن يرغب عن ملة إبراهيم إلا من سفه نفسه». یعنی چه کسی از ملت ابراهیم روی می‌گرداند، مگر کسی که نفس خود را سفیه ساخته است؟ این آیه نشان می‌دهد که سفاهت حقیقی، رویگردانی از راه حق، تسلیم صادقانه، و جهت ابراهیمی است. پس کسی که ایمان پاک را سبک می‌شمارد، در حقیقت نفس خود را سبک و بی‌وزن کرده است.

در پایان آیه، قرآن می‌فرماید: «ولكن لا يعلمون»؛ ولی نمی‌دانند. اینجا تفاوتی ظریف با آیات پیشین دیده می‌شود. در آیه ۹ و آیه ۱۲ آمده بود: «لا يشعرون»؛ درنمی‌یابند. آنجا سخن از از دست رفتن حس درونی و دریافت ظریف نسبت به خودفریبی و فساد بود. اما اینجا می‌فرماید: «لا يعلمون»؛ نمی‌دانند. چون ادعای آنان وارد حوزه شناخت، داوری، و معیار عقل شده است. آنان مؤمنان را سفیه می‌دانند، اما نمی‌دانند که سفاهت واقعی در خود آنان است.

پس آیه ۱۳ نشان می‌دهد که یکی از نشانه‌های مرض نفاق، تحقیر ایمان صادقانه است. منافق، ایمان پاک را ساده‌لوحی می‌پندارد، صدق را ناپختگی می‌داند، امانت را ضعف می‌بیند، و فریب را زیرکی می‌نامد. اما قرآن معیار را وارونه نمی‌گذارد: کسانی که حقیقت را سبک شمرده‌اند، و فریب، فساد، و برتری‌پنداری را عقلانیت دانسته‌اند، همان سفیهان‌اند؛ هرچند خود را دانا، مصلح، یا صاحب مقام دینی بنامند.

«السفهاء» از ریشه س ف ه است و به سبکی، بی‌ثباتی، خامی در داوری، ناپختگی در تشخیص، و ناتوانی در وزن کردن درست امور اشاره دارد. آنان مؤمنان را سفیه می‌نامند، اما قرآن سفاهت را به خودشان بازمی‌گرداند؛ زیرا ارزش‌ها را وارونه سنجیده‌اند و ایمان صادقانه را تحقیر کرده‌اند.

«يعلمون» از ریشه ع ل م است و معنای دانستن، شناختن، آگاهی یافتن، و روشن شدن چیزی برای فهم انسان دارد. در این آیه، آنان حقیقت سفاهت خود را نمی‌دانند. مشکل فقط احساس نکردن فساد نیست؛ بلکه ناآگاهی از معیار درست عقل، ایمان، و ارزش است.

«آمنوا» و «آمن» از ریشه ا م ن می‌آیند و با امن، اعتماد، اطمینان، امانت، و وارد شدن در رابطه صادقانه با حق پیوند دارند. دعوت آیه این است که آنان از ادعای زبانی و فریب بیرون آیند و مانند مردم صادقانه به حق اعتماد کنند.

«الناس» میدان مردم و انسان‌ها را باز می‌کند. در این آیه، ایمان به صورت یک پاسخ انسانی و فطری به حق مطرح می‌شود، نه امتیاز طبقاتی، قومی، فرقه‌ای، یا قدرت‌محور.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۸ — ادعای ایمان، در حالی که حقیقت ایمان در آنان نیست.
  • البقره ۲:۹ — فریب و خودفریبی؛ آنان گمان می‌کنند دیگران را فریب می‌دهند، اما فریب به خودشان بازمی‌گردد.
  • البقره ۲:۱۱ — ادعای اصلاح در برابر هشدار از فساد.
  • البقره ۲:۱۲ — قرآن ادعای اصلاح آنان را رد می‌کند و آنان را همان مفسدان می‌خواند.
  • البقره ۲:۱۳۰ — رویگردانی از ملت ابراهیم به عنوان سفاهت نفس معرفی می‌شود.
  • هود ۱۱:۲۷ — اشراف قوم نوح، مؤمنان همراه او را فرومایه و سطحی‌نگر می‌خواندند.
  • الجن ۷۲:۴ — کاربرد واژه سفیه برای کسی که درباره آن معبود یگانه سخن گزاف و دور از حق می‌گوید.

البقره ۲:۱۴

و هنگامی که کسانی را که ایمان آورده‌اند ملاقات کنند، می‌گویند: «ایمان آوردیم»؛ و هنگامی که به سوی شیاطین خود خلوت کنند، می‌گویند: «بی‌گمان ما با شماییم؛ جز این نیست که ما استهزاکنندگانیم.»

تأمل ما

این آیه چهره پنهان‌تر نفاق را آشکار می‌کند. در آیات پیشین، آنان ادعای ایمان داشتند، اما مؤمن نبودند؛ می‌پنداشتند آن معبود یگانه و مؤمنان را فریب می‌دهند، اما فریب به نفس خودشان بازمی‌گشت؛ در قلب‌هایشان مرضی بود؛ فساد را اصلاح می‌نامیدند؛ و مؤمنان را سفیه می‌خواندند. اکنون قرآن نشان می‌دهد که این حالت چگونه در دو فضای متفاوت ظاهر می‌شود: در دیدار با مؤمنان یک سخن، و در خلوت با شیاطین خود سخنی دیگر.

آیه می‌فرماید: «وإذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا»؛ و هنگامی که کسانی را که ایمان آورده‌اند ملاقات کنند، می‌گویند: ایمان آوردیم. این همان ادعای آیه ۸ است، اما اینجا در صحنه برخورد اجتماعی تکرار می‌شود. آنان در برابر مؤمنان، سخن ایمان می‌گویند؛ نه از سر صدق، بلکه برای ساختن چهره‌ای مناسب در میان اهل ایمان.

سپس آیه می‌فرماید: «وإذا خلوا إلى شياطينهم»؛ و هنگامی که به سوی شیاطین خود خلوت کنند. آمدن «خلوا» با «إلى» نکته‌ای ظریف دارد. آیه فقط نمی‌گوید آنان با شیاطین خود می‌نشینند؛ بلکه نشان می‌دهد که از فضای مؤمنان جدا می‌شوند و به سوی شیاطین خود رو می‌آورند. گویا خلوت آنان، نوعی بازگشت به پناهگاه پنهان و مرکز وفاداری درونی آنان است.

«شیاطینهم» الزاماً فقط به معنای یک موجود بیرونی و آشکار نیست. قرآن از شیاطین انس و جن سخن می‌گوید؛ یعنی نیروها، افراد، صداها، و جهت‌هایی که انسان را از مسیر حق دور می‌سازند. شیطان می‌تواند انسان را وسوسه کند، و این وسوسه همیشه به شکل یک دشمن بیرونی دیده نمی‌شود. گاهی در خلوت انسان، همان صداهای درونی که او را به توجیه، تمسخر، پنهان‌کاری، کتمان حق، یا ادامه خطا دعوت می‌کنند، در عمل صدای شیطان می‌شوند.

با این حال، در این آیه سخن فقط از وسوسه ابتدایی نیست. آنان در مرحله تردید یا کشمکش ساده قرار ندارند. وقتی به سوی شیاطین خود خلوت می‌کنند، با تأکید می‌گویند: «إنا معكم»؛ بی‌گمان ما با شماییم. یعنی آنان فقط صدای وسوسه را نمی‌شنوند؛ بلکه آن را تصدیق می‌کنند و همراهی خود را با آن اعلام می‌دارند. اینجا خلوت، میدان تصمیم و وفاداری است.

تفاوت میان دو جمله نیز مهم است. نزد مؤمنان می‌گویند: «آمنا»؛ ایمان آوردیم. این یک اعلام زبانی است. اما نزد شیاطین خود می‌گویند: «إنا معكم»؛ بی‌گمان ما با شماییم. جمله دوم تأکید و ثبات بیشتری دارد. در ظاهر، ادعای ایمان می‌کنند؛ اما در خلوت، جهت همراهی خود را روشن‌تر و محکم‌تر بیان می‌نمایند. پس مسئله فقط این نیست که چه می‌گویند؛ مسئله این است که در حقیقت با چه کسانی و با چه صدایی همراه‌اند.

از همین جهت، نکته کلیدی آیه «خلوت» است. در جمع مؤمنان، آنان می‌گویند: «آمنا»؛ ایمان آوردیم. اما وقتی به خلوت خود و به فضای شیاطین خود بازمی‌گردند، می‌گویند: «إنا معكم»؛ بی‌گمان ما با شماییم. یعنی حقیقت وابستگی آنان در خلوت آشکار می‌شود. زبان عمومی آنان با ایمان است، اما همراهی پنهانشان با نیروهایی است که ایمان را به بازی و تمسخر می‌گیرند.

در خوانش ما، این خلوت با شیاطین نقطه مقابل صلات و وصل شدن به مسیر حق است. اگر انسان با حق، با ذکر، با صلات، و با مسیر پیامبران وصل بماند، صدای درونی او می‌تواند به سوی خیر بیدارش کند؛ خطا را به او نشان دهد؛ او را به اصلاح، توبه، صدق، و بازگشت دعوت کند. چنین صدایی انسان را از توجیه خطا بیرون می‌آورد و به سوی درمان آن می‌برد.

اما اگر انسان صدای حق را کتمان کند، یا به صدای فریب مجال دهد که در درون او رشد کند، همان خلوت به میدان وسوسه و همراهی با شیاطین تبدیل می‌شود. یک توجیه، توجیهی دیگر می‌آورد. یک تمسخر، انسان را از حیا و صدق دورتر می‌سازد. یک پنهان‌کاری، زمینه پنهان‌کاری‌های بعدی را آماده می‌کند. همان‌گونه که در آیه ۱۰ مرض قلب بر اثر ادامه مسیر نادرست افزایش می‌یافت، در اینجا نیز خلوت با شیاطین نشان می‌دهد که انسان چگونه به جای وصل شدن با حق، با وسوسه، تمسخر، و کتمان حق همراه می‌شود.

آنان در برابر شیاطین خود می‌گویند: «إنما نحن مستهزئون»؛ جز این نیست که ما استهزاکنندگانیم. این جمله نشان می‌دهد که ادعای ایمان برای آنان جدی نیست؛ آن را ابزار بازی، فریب، و تمسخر ساخته‌اند. آنان نه تنها در ایمان صادق نیستند، بلکه ایمان مؤمنان را موضوع استهزا قرار می‌دهند. این همان ادامه نگاه آیه ۱۳ است؛ جایی که مؤمنان را سفیه می‌خواندند. کسی که ایمان صادقانه را سفاهت می‌پندارد، در خلوت آن را به مسخره می‌گیرد.

در سوره انعام، قرآن از شیاطین انس و جن سخن می‌گوید که سخنان آراسته و فریبنده به یکدیگر القا می‌کنند. این آیه می‌تواند به فهم همین فضای پنهان کمک کند. شیاطین فقط با فرمان آشکار عمل نمی‌کنند؛ گاهی سخن را زیبا می‌کنند، فریب را زیرکی نشان می‌دهند، تمسخر حق را نشانه دانایی معرفی می‌کنند، و انسان را در خلوت از صدق و اصلاح دور می‌سازند.

نفاق در این آیه فقط دوچهرگی اجتماعی نیست؛ بلکه دو نوع اتصال است. یک اتصال ظاهری با مؤمنان، برای حفظ چهره و جایگاه؛ و یک اتصال پنهان با شیاطین، برای تغذیه فریب، تمسخر، و کتمان حق. پس مسئله فقط این نیست که انسان در جمع چه می‌گوید؛ مسئله این است که در خلوت با چه صدایی همراه می‌شود، به کدام جهت پناه می‌برد، و به چه چیزی اجازه رشد می‌دهد.

این آیه به ما هشدار می‌دهد که خلوت انسان، میدان بسیار جدی آزمون است. گاهی حقیقت انسان نه در سخن رسمی او، بلکه در خلوت او آشکار می‌شود؛ در جایی که می‌تواند صدای حق را بشنود و اصلاح کند، یا می‌تواند به صدای وسوسه مجال دهد و خود را در تمسخر، توجیه، و فریب عمیق‌تر سازد.

آیه بعد پاسخ این استهزا را روشن‌تر می‌کند. آنان می‌گویند ما استهزا می‌کنیم، اما قرآن نشان می‌دهد که نتیجه این استهزا به خودشان بازمی‌گردد. همان‌گونه که در آیه ۹ فریبشان به نفس خودشان برگشت، در اینجا نیز تمسخرشان آنان را در طغیان و سرگردانی رها می‌سازد. پس آیه ۱۴ مقدمه مستقیم آیه ۱۵ است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۸— آغاز ادعای ایمان، در حالی که حقیقت ایمان در آنان نیست.
  • البقره ۲:۹— فریب دادن آن معبود یگانه و مؤمنان، در حالی که فریب به نفس خود آنان بازمی‌گردد.
  • البقره ۲:۱۰— مرض قلب و افزایش آن در مسیر دروغ، فریب، و خودفریبی.
  • البقره ۲:۱۳— تحقیر ایمان مؤمنان و نامیدن آنان به سفاهت.
  • البقره ۲:۱۵— پاسخ مستقیم قرآن به استهزای آنان و رها شدنشان در طغیان و سرگردانی.
  • الأنعام ۶:۱۱۲— شیاطین انس و جن که سخنان آراسته و فریبنده به یکدیگر القا می‌کنند.
  • الأعراف ۷:۲۰۰— هنگامی که وسوسه‌ای از شیطان انسان را تحریک کند، پناه بردن به آن معبود یگانه مطرح می‌شود.
  • النحل ۱۶:۹۹، ۱۶:۱۰۰— سلطه شیطان بر کسانی است که او را ولی و همراه می‌گیرند، نه بر اهل ایمان و توکل.
  • الناس ۱۱۴:۴، ۱۱۴:۵، ۱۱۴:۶— وسوسه‌گر پنهانی که در سینه‌های مردم وسوسه می‌کند، از جن و مردم.
  • النساء ۴:۱۴۲— منافقان آن معبود یگانه را فریب می‌دهند و در عبادت نیز با کسالت و نمایش ظاهر می‌شوند.
  • النساء ۴:۱۴۳— حالت نوسانی و بی‌ریشگی منافقان؛ نه به سوی اینان و نه به سوی آنان.
  • المجادله ۵۸:۱۴— کسانی که با گروهی دیگر پیوند می‌گیرند، در حالی که نه از مؤمنان‌اند و نه از آنان.
  • المنافقون ۶۳:۱— منافقان سخنی درست را به زبان می‌آورند، اما آن معبود یگانه گواهی می‌دهد که آنان دروغ‌گویند.

البقره ۲:۱۵

آن معبود یگانه آنان را به استهزا می‌گیرد، و آنان را در طغیانشان امتداد می‌دهد؛ سرگردان می‌مانند.

تأمل ما

این آیه پاسخ مستقیم قرآن به سخن آیه پیشین است. آنان در خلوت با شیاطین خود گفتند: «جز این نیست که ما استهزاکنندگانیم.» اکنون قرآن نشان می‌دهد که استهزای آنان بی‌پاسخ نمی‌ماند: «الله يستهزئ بهم»؛ آن معبود یگانه آنان را به استهزا می‌گیرد.

این جمله باید با دقت فهمیده شود. استهزای آنان از روی فریب، تکبر، سبک شمردن ایمان، و بازی گرفتن حقیقت بود. اما نسبت دادن «استهزا» به آن معبود یگانه، از جنس رفتار سبک، بی‌مایه، یا واکنش آلوده انسانی نیست. قرآن همان لفظی را که آنان درباره خود به کار بردند، به عنوان پاسخ الهی برمی‌گرداند تا نشان دهد که تمسخر حق، در نهایت به خود تمسخرکنندگان بازمی‌گردد.

از نگاه ما، این بازگشت از راه نظام و قوانین هستی رخ می‌دهد. آنان به گمان خود ایمان را مسخره می‌کنند، اما در حقیقت خود را از ایمان، هدایت، صدق، و آرامش محروم می‌سازند. آنان می‌پندارند که دیگران را بازی داده‌اند، اما همین بازی به قانون خلقت بر ضد خودشان منعکس می‌شود. در برخی سنت‌های شرقی، برای نزدیک کردن ذهن، از مفهومی مانند «کارما» سخن گفته می‌شود؛ یعنی انسان هر ورودی‌ای که در جهان می‌گذارد، خروجی و بازتاب آن را دریافت می‌کند. البته در قرآن، این امر نه یک نیروی مستقل از آن معبود یگانه، بلکه بخشی از ربوبیت، عدالت، و سنت‌های او در نفس و هستی است.

پس «الله يستهزئ بهم» یعنی مالک و پروردگار هستی، از راه قوانین خود، نتیجه استهزای آنان را به خودشان بازمی‌گرداند. این بازگشت گاهی در همین دنیا با تاریک شدن قلب، از دست رفتن حس هدایت، عادی شدن فریب، و گرفتار شدن در سرگردانی دیده می‌شود؛ و گاهی در آخرت به صورت آشکارتر و دردناک‌تر ظاهر می‌گردد.

آنان گمان کردند که مؤمنان را به بازی گرفته‌اند. در جمع مؤمنان می‌گفتند: «ایمان آوردیم»، و در خلوت با شیاطین خود می‌گفتند: «ما با شماییم؛ ما فقط استهزا می‌کنیم.» اما قرآن نشان می‌دهد که این بازی در حقیقت به زیان خودشان برمی‌گردد. همان‌گونه که در آیه ۹ فریب آنان به نفس خودشان بازگشت، در اینجا نیز استهزای آنان به خودشان بازمی‌گردد. آنان حقیقت را مسخره می‌کنند، اما در واقع خود را از حقیقت، هدایت، و ثبات محروم می‌سازند.

سپس آیه می‌فرماید: «ويمدهم في طغيانهم»؛ و آنان را در طغیانشان امتداد می‌دهد. این امتداد نیز مانند افزایش مرض در آیه ۱۰، نباید به معنای ظلم ابتدایی یا اجبار بی‌سبب فهمیده شود. آنان پیش‌تر راه فریب، کتمان، تمسخر، فساد، و تحقیر ایمان را انتخاب کرده‌اند. وقتی انسان به جای بازگشت، در مسیر طغیان باقی بماند، همان مسیر برای او ادامه پیدا می‌کند و زمینه‌های سقوط بیشتر فراهم می‌شود.

«يمدهم» می‌تواند تصویر کسی را به ذهن بیاورد که به او فرصت و میدان داده می‌شود، اما او از آن فرصت برای بازگشت استفاده نمی‌کند؛ بلکه در همان راه خطا پیش‌تر می‌رود. پس مهلت الهی همیشه نشانه رضایت نیست. گاهی انسان مهلت می‌یابد، اما چون قلبش بیمار و معیارش وارونه شده، همان مهلت را سرمایه طغیان بیشتر می‌سازد.

«طغیان» فقط نافرمانی ساده نیست؛ حالتی است که انسان از مرز حق، صدق، عدالت، و بندگی بیرون می‌رود و خود را از اندازه درست فراتر می‌نشاند. در این سیاق، طغیان آنان همان ادامه نفاق است: ادعای ایمان بدون حقیقت ایمان، فریب، خودفریبی، مرض قلب، فساد به نام اصلاح، تحقیر مؤمنان، و استهزای حق.

پایان آیه می‌فرماید: «يعمهون»؛ سرگردان می‌مانند. این سرگردانی با نابینایی چشم فرق دارد؛ اینجا سخن از گم شدن جهت درونی است. انسان می‌بیند، سخن می‌گوید، نقشه می‌کشد، حرکت می‌کند، اما چون قطب‌نمای صدق را از دست داده، راه را نمی‌یابد.

این آیه نشان می‌دهد که یکی از سخت‌ترین پیامدهای نفاق، رها شدن انسان در همان راهی است که خود انتخاب کرده است. گاهی انسان گمان می‌کند که چون هنوز فرصت دارد، هنوز موفق است. اما قرآن هشدار می‌دهد که امتداد یافتن در طغیان، می‌تواند خود بخشی از پاسخ الهی باشد. انسان در ظاهر جلو می‌رود، سخن می‌گوید، نقشه می‌کشد، گروه می‌سازد، و خود را زیرک می‌پندارد؛ اما در حقیقت در سرگردانی عمیق‌تر فرو می‌رود.

این آیه همچنین با آیات پیشین یک پیوند روشن دارد. در آیه ۱۰، مرض قلبی آنان با ادامه دروغ و فریب افزایش یافت. در آیه ۱۴، آنان در خلوت با شیاطین خود، استهزای ایمان را تصدیق کردند. اکنون آیه ۱۵ نشان می‌دهد که نتیجه این مسیر، امتداد در طغیان و ماندن در سرگردانی است. راهی که با فریب شروع شد، به عمه و گم‌گشتگی درونی می‌رسد.

پس پاسخ قرآن به استهزای آنان فقط یک تهدید بیرونی نیست؛ یک قانون درونی و اخلاقی را نشان می‌دهد. کسی که حق را مسخره می‌کند، کم‌کم توان دیدن حق را از دست می‌دهد. کسی که ایمان را بازی می‌گیرد، از آرامش ایمان محروم می‌شود. کسی که با شیاطین خود خلوت می‌کند و صدای آنان را تصدیق می‌نماید، در همان مسیر طغیان امتداد می‌یابد، تا جایی که در سرگردانی خود باقی می‌ماند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۴— آنان در خلوت با شیاطین خود می‌گویند که استهزاکنندگان‌اند.
  • البقره ۲:۹— فریب آنان به نفس خودشان بازمی‌گردد؛ همان الگو در استهزای آنان نیز دیده می‌شود.
  • البقره ۲:۱۰— افزایش مرض در قلب‌هایشان، به عنوان پیامد ادامه راه نادرست.
  • البقره ۲:۱۶— آنان هدایت را با گمراهی خریدند؛ تجارتشان سود نکرد و هدایت‌یافته نبودند.
  • الأعراف ۷:۱۸۶— واگذاشته شدن در طغیان و سرگردانی، به عنوان یکی از سنت‌های الهی درباره محرومان از هدایت.
  • الأنعام ۶:۱۱۰— دگرگونی قلب‌ها و دیدگان، و رها شدن در طغیان و سرگردانی.
  • الحاقة ۶۹:۱۱— کاربرد ریشه طغیان درباره سرریز شدن آب؛ شاهدی برای معنای خروج از حد و بالا زدن از مرز.
  • النساء ۴:۱۴۲— منافقان آن معبود یگانه را فریب می‌دهند، در حالی که حقیقت فریب به خودشان بازمی‌گردد.
  • التوبه ۹:۷۹— کسانی که مؤمنان را مسخره می‌کنند، با پاسخ الهی روبه‌رو می‌شوند.

البقره ۲:۱۶

آنان کسانی‌اند که گمراهی را با هدایت خریدند؛ پس تجارتشان سود نکرد، و هدایت‌یافته نبودند.

تأمل ما

این آیه نتیجه و جمع‌بندی مسیری است که از آیه ۸ آغاز شد. قرآن از کسانی سخن گفت که ادعای ایمان داشتند، اما مؤمن نبودند؛ می‌پنداشتند آن معبود یگانه و مؤمنان را فریب می‌دهند، اما فریب به نفس خودشان بازمی‌گشت؛ در قلب‌هایشان مرضی بود؛ فساد را اصلاح می‌نامیدند؛ مؤمنان را سفیه می‌خواندند؛ در خلوت به سوی شیاطین خود بازمی‌گشتند؛ و ایمان را به استهزا می‌گرفتند. اکنون آیه ۱۶ همه این مسیر را با زبان معامله توضیح می‌دهد: آنان چیزی را گرفتند و چیزی را در برابر آن پرداختند.

واژه کلیدی آیه «اشتروا» است. این واژه فضای خرید، فروش، مبادله، و جایگزین کردن چیزی به جای چیزی دیگر را باز می‌کند. قرآن در اینجا نمی‌خواهد بگوید که آن معبود یگانه نیازمند معامله با انسان است. او غنی و حمید است؛ بی‌نیاز و ستوده. سود و زیان انسان چیزی بر او نمی‌افزاید و چیزی از او کم نمی‌کند. اما انسان موجودی است که در زندگی، با انتخاب‌های خود معامله می‌کند. هر تصمیم، یک گرفتن و یک واگذاشتن دارد.

انسان معمولا عمل خود را با سنجش ارزش و نتیجه انجام می‌دهد. پیش از بسیاری از تصمیم‌ها، در درون خود حساب می‌کند: اگر این راه را بروم چه به دست می‌آورم؟ چه چیزی را از دست می‌دهم؟ کدام نتیجه نزدیک‌تر، آسان‌تر، امن‌تر، سودمندتر، یا دلخواه‌تر است؟ سپس بر اساس همین سنجش، یکی از راه‌ها را انتخاب می‌کند. قرآن با زبان «اشتروا» همین حقیقت را نشان می‌دهد: زندگی میدان انتخاب‌هایی است که هرکدام بهایی دارند.

در آیه آمده است: «اشتروا الضلالة بالهدى»؛ گمراهی را با هدایت خریدند. این تعبیر بسیار دقیق است. در ساختار آیه، هدایت همان چیزی است که در برابر گرفتن ضلالت پرداخت شده است. یعنی آنان سرمایه هدایت را خرج کردند تا گمراهی را بگیرند. هدایت در برابرشان بود؛ امکان صدق، امکان ایمان، امکان اصلاح، امکان بازگشت، و امکان راه یافتن وجود داشت. اما آنان همین سرمایه را واگذاشتند و در جای آن ضلالت را برگزیدند.

پس گمراهی آنان فقط ندانستن ساده نبود. کسی که اصلا راهی ندیده، با کسی که راه را می‌بیند و آن را خرج بی‌راهه می‌کند، یکسان نیست. اینان با هدایت روبه‌رو شدند، اما در سنجش خود، چیز نزدیک‌تر و دنیوی‌تر را ترجیح دادند. امنیت ظاهری، جایگاه اجتماعی، منفعت کوتاه‌مدت، نفوذ، همراهی با حلقه‌های قدرت، یا آرامش کاذب خلوت با شیاطین خود را بر هدایت ترجیح دادند.

زیان آنان از همین جا آغاز می‌شود. آنان گمان کردند با این دوچهرگی سود می‌کنند: نزد مؤمنان چهره ایمان دارند، و در خلوت با شیاطین خود نیز جایگاه خود را حفظ می‌کنند. گمان کردند می‌توانند هم از زبان ایمان بهره ببرند و هم از وفاداری پنهان به جبهه ضد حق. اما قرآن می‌گوید: «فما ربحت تجارتهم»؛ پس تجارتشان سود نکرد.

این جمله فقط درباره آخرت نیست، هرچند آخرت را نیز در بر می‌گیرد. نخست، خود همین تجارت در همین زندگی شکست می‌خورد. کسی که با فریب زندگی می‌کند، آرامش صدق را از دست می‌دهد. کسی که میان دو چهره رفت و آمد می‌کند، ثبات درونی ندارد. کسی که هدایت را با ضلالت عوض می‌کند، در ظاهر ممکن است حرکت، نقشه، نفوذ، یا موفقیت داشته باشد؛ اما در حقیقت در همان سرگردانی آیه پیشین می‌ماند: «يعمهون». حرکت هست، اما جهت نیست؛ حساب هست، اما سود حقیقی نیست.

پس «سود نکردن تجارت» یعنی محاسبه آنان از بنیاد خطا بود. آنان چیزهایی را سود پنداشتند که انسان را از هدایت دور می‌کند. در قرآن، هر منفعتی سود نیست. اگر انسان با یک انتخاب، چیزی دنیوی به دست آورد اما در برابر آن صدق، آرامش، امانت، هدایت، و امکان نیک آخرت را از دست بدهد، این معامله در حقیقت زیان است. سود واقعی آن است که انسان را به حق نزدیک‌تر کند؛ نه آنچه چند روز او را در ظاهر موفق نشان دهد و درون او را بی‌جهت‌تر سازد.

اینجا آخرت نیز از متن جدا نیست. چون هدایت در قرآن فقط برای نظم چند روز دنیا نیست؛ راهی است که انسان را به نجات، حساب درست، و حیات پایدارتر می‌رساند. منافقان با انتخاب‌های خود، نتیجه نزدیک دنیا را گرفتند، اما خود را از امکان‌های بزرگ‌تر آخرت محروم ساختند. آنان چند روز منفعت یا امنیت ظاهری را بر راهی ترجیح دادند که می‌توانست آنان را به فرجام نیک برساند.

در برابر این تجارت زیان‌بار، قرآن در جای دیگر از تجارتی سخن می‌گوید که نجات‌بخش است: ایمان به آن معبود یگانه و رسول او، و کوشش در راه حق با مال و نفس. آن تجارت انسان را از عذاب دردناک نجات می‌دهد. پس قرآن اصل زبان تجارت را رد نمی‌کند؛ بلکه معیار سود را اصلاح می‌کند. تجارت سودمند آن است که انسان را به هدایت، نجات، و رضوان نزدیک سازد. تجارت زیان‌بار آن است که انسان هدایت را خرج ضلالت کند.

پایان آیه می‌فرماید: «وما كانوا مهتدين»؛ و هدایت‌یافته نبودند. این جمله فقط تکرار زیان تجارت آنان نیست. در آیه پیشین، سخن از «يعمهون» بود؛ سرگردان می‌مانند. آنجا حالت حرکت و سرگردانی آنان نشان داده شد. اینجا با تعبیر «ما كانوا مهتدين» روشن می‌شود که وصف هدایت‌یافتگی بر آنان ننشسته بود. تصمیم‌های پیاپی آنان یک جهت درونی ساخته بود؛ جهتی که با هدایت سازگار نبود.

این آیه به ما هشدار می‌دهد که نفاق فقط مشکل زبان یا ظاهر نیست؛ مشکل ارزش‌گذاری است. منافق بهای چیزها را وارونه می‌سنجد. دنیا را بزرگ‌تر از آخرت می‌بیند. ظاهر را مهم‌تر از حقیقت می‌گیرد. امنیت موقت را بر صدق پایدار ترجیح می‌دهد. همراهی با شیاطین خود را سود می‌پندارد، اما نمی‌بیند که با همین انتخاب، سرمایه هدایت را از دست می‌دهد.

پس آیه ۱۶ قانون انتخاب انسان را روشن می‌کند: هر تصمیمی یک معامله است. انسان یا با تصمیم‌های خود به سوی هدایت، صدق، و نجات حرکت می‌کند، یا با همان تصمیم‌ها ضلالت را با هدایت می‌خرد. و هر تجارتی که انسان را از حق دور کند، هرچند در ظاهر سودمند به نظر برسد، از نگاه قرآن سود نکرده است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۵— امتداد یافتن در طغیان و سرگردانی؛ همین سرگردانی نشانه سود نکردن تجارت آنان است.
  • البقره ۲:۸۶— کسانی که زندگی دنیا را به بهای آخرت خریدند.
  • البقره ۲:۱۷۵— تکرار همین الگو: کسانی که گمراهی را با هدایت و عذاب را با آمرزش خریدند.
  • آل عمران ۳:۱۷۷— کسانی که کفر را به بهای ایمان خریدند، به آن معبود یگانه زیانی نمی‌رسانند.
  • الصف ۶۱:۱۰، ۶۱:۱۱— نمونه تجارت نجات‌بخش: ایمان به آن معبود یگانه و رسول او، و کوشش در راه حق.
  • فاطر ۳۵:۲۹— تجارتی که نابود نمی‌شود؛ پیوند کتاب، صلات، و انفاق پنهان و آشکار.

البقره ۲:۱۷

مثل آنان مانند مثل کسی است که آتشی افروخت؛ پس چون آنچه پیرامون او بود روشن ساخت، آن معبود یگانه نورشان را برد و آنان را در تاریکی‌هایی رها کرد که نمی‌بینند.

تأمل ما

این آیه پس از شرح مسیر نفاق از آیه ۸ تا آیه ۱۶، اکنون همان حالت را در قالب یک تمثیل زنده نشان می‌دهد. قرآن فقط درباره آنان حکم نمی‌دهد؛ تصویری می‌سازد تا وضعیت درونی و سرنوشت انتخابشان دیده شود.

«مثلهم كمثل الذي استوقد نارا» نشان می‌دهد که آنان کاملا بی‌تماس با روشنایی نبودند. آتشی افروخته شد، نوری پدید آمد، و برای مدتی پیرامون روشن شد. یعنی نشانه‌های حق، پیام الهی، فضای ایمان، و امکان دیدن راه در برابرشان قرار گرفت.

تمثیل با فاعل مفرد آغاز می‌شود: «الذي استوقد نارا»، اما نتیجه به صورت جمع می‌آید: «ذهب الله بنورهم وتركهم». یک صحنه واحد نشان داده می‌شود، اما سرنوشت جمعی منافقان توضیح داده می‌شود.

روشنایی اطراف به معنای راه‌یافتگی درونی نبود. انسان ممکن است در محیط روشن قرار گیرد، آیات را بشنود، حقیقت را ببیند، و حتی گرمای حضور در میان مؤمنان را حس کند؛ اما اگر جهت درونی او با صدق و ایمان هماهنگ نشود، آن روشنایی به نور پایدار هدایت تبدیل نمی‌شود.

نقطه مهم آیه این است که قرآن نمی‌گوید آتش را برد؛ می‌گوید «نورشان» را برد. آتش ممکن است باقی باشد، اما نور راهنما برداشته شده است. شاید حرارت، دود، اضطراب، یا اثر آتش باقی بماند، اما روشنایی‌ای که راه را نشان می‌دهد از آنان گرفته شده است.

منافق ممکن است هنوز در فضای دین باشد، زبان ایمان را بداند، با مؤمنان رفت‌وآمد کند، یا حتی هیجان دینی را تجربه کند؛ اما اگر از نور هدایت روی بگرداند و مسیر فریب، تمسخر، فساد، و معامله هدایت با ضلالت را انتخاب کند، نور تشخیص از او گرفته می‌شود.

پایان آیه می‌فرماید: «وتركهم في ظلمات لا يبصرون». قرآن از «ظلمات» به صورت جمع سخن می‌گوید؛ تاریکی‌ها، نه فقط یک تاریکی. نور حق یکی و منسجم است، اما تاریکی‌های باطل، فریب، توجیه، ترس، منفعت‌طلبی، و گمراهی لایه‌لایه و پراکنده‌اند.

این آیه نشان می‌دهد که دیدن فقط با چشم ظاهری نیست. آنان شاید موقعیت‌ها را ببینند و برای سود خود نقشه بکشند؛ اما قرآن می‌گوید «لا يبصرون»؛ راه را نمی‌بینند، حقیقت انتخاب خود را نمی‌بینند، و پایان معامله خود را نمی‌بینند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۶— خریدن ضلالت با هدایت؛ انتخابی که به سود نرسید و به از دست رفتن نور انجامید.
  • البقره ۲:۲۰— ادامه تمثیل نور، تاریکی، برق، حرکت و ایستادن.
  • الأنعام ۶:۱۲۲— تقابل کسی که با نور در میان مردم راه می‌رود با کسی که در تاریکی‌هاست.
  • النور ۲۴:۴۰— تاریکی‌های لایه‌لایه؛ کسی که آن معبود یگانه برای او نوری قرار ندهد، نوری ندارد.
  • الحديد ۵۷:۱۳، ۵۷:۱۴— منافقان در روزی که از مؤمنان نور می‌خواهند، اما میان آنان و نور فاصله می‌افتد.

البقره ۲:۱۸

کرند، گنگ‌اند، کورند؛ پس آنان بازنمی‌گردند.

تأمل ما

این آیه ادامه مستقیم تصویر آیه پیشین است. در آن آیه، نور آنان برده شد و آنان در تاریکی‌هایی رها شدند که نمی‌بینند. اکنون آیه ۱۸ نتیجه آن وضعیت را در سه واژه کوتاه و سنگین بیان می‌کند: کرند، گنگ‌اند، کورند.

این سه واژه فقط توصیف جسمانی نیستند. قرآن درباره کسانی سخن می‌گوید که گوش، زبان، و چشم ظاهری دارند؛ اما در نسبت با حق، ابزار دریافت، بیان، و تشخیص در آنان از کار افتاده است. حق را نمی‌شنوند، زبانشان به صدق و اعتراف باز نمی‌شود، و راه را نمی‌بینند.

ترکیب این سه وصف تصویر بسته شدن کامل راه افهام و تفهیم را پدید می‌آورد. اگر تنها کر بودند، شاید از راه دیدن نشانه‌ای درمی‌یافتند؛ اگر تنها گنگ بودند، شاید می‌شنیدند؛ اگر تنها کور بودند، شاید می‌شنیدند و سخن می‌گفتند. اما اینجا هر سه راه بسته تصویر می‌شود.

پیوند این آیه با مسیر قبلی مهم است. در آیه ۱۵ از سرگردانی آنان سخن رفت؛ در آیه ۱۷ نور از آنان گرفته شد؛ و اکنون در آیه ۱۸ سخن به کوری، کری، و گنگی در برابر حق می‌رسد.

پایان آیه می‌فرماید: «فهم لا يرجعون». بازگشت زمانی ممکن می‌شود که انسان چیزی را بشنود، نشانه‌ای را ببیند، یا بتواند با صدق به حقیقت پاسخ دهد. وقتی شنیدن حق، دیدن نشانه‌ها، و گفتن صدق هم‌زمان بسته شود، راه رجوع نیز بسته می‌ماند.

این بازنگشتن بی‌دلیل و ناگهانی نیست. آیات پیشین مسیر بسته‌شدن را نشان دادند: ادعای ایمان بدون حقیقت، فریب، مرض قلب، فساد با نام اصلاح، تحقیر مؤمنان، خلوت با شیاطین، تمسخر ایمان، خریدن ضلالت با هدایت، و از دست رفتن نور.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۵— امتداد یافتن در طغیان و سرگردانی؛ مرحله‌ای پیش از تاریکی و کوری.
  • البقره ۲:۱۷— نورشان برده شد و در تاریکی‌هایی رها شدند که نمی‌بینند.
  • البقره ۲:۷— مهر بر قلب‌ها و شنوایی، و پوشش بر دیدگان.
  • البقره ۲:۱۷۱— تکرار تعبیر «کر، گنگ، کور» با پایان متفاوت: «پس تعقل نمی‌کنند».
  • الأعراف ۷:۱۷۹— دل‌هایی که نمی‌فهمند، چشم‌هایی که نمی‌بینند، و گوش‌هایی که نمی‌شنوند.
  • الحج ۲۲:۴۶— کوری حقیقی، کوری قلب‌هایی است که در سینه‌هاست.
  • فصلت ۴۱:۴۴— قرآن برای مؤمنان هدایت و شفا است، اما برای منکران سنگینی و کوری است.

البقره ۲:۱۹

یا مانند رگباری سهمگین از آسمان که در آن تاریکی‌ها و رعد و برق است؛ انگشتانشان را از صاعقه‌ها، از بیم مرگ، در گوش‌هایشان می‌گذارند؛ و آن معبود یگانه بر کافران احاطه دارد.

تأمل ما

این آیه تمثیل دوم منافقان را آغاز می‌کند. در آیات ۱۷ و ۱۸، قرآن آنان را به کسی مانند کرد که آتشی افروخت، اما نور از او گرفته شد و در تاریکی‌هایی رها گردید که نمی‌بیند. اکنون تصویر شدیدتری می‌آید: رگباری سهمگین از آسمان، با تاریکی‌ها، رعد، برق، صاعقه‌ها، و ترس مرگ.

«صیب» فقط باران سبک و آرام نیست. خود آیه نشان می‌دهد که با صحنه‌ای آرام روبه‌رو نیستیم؛ زیرا در همین صیب، تاریکی‌ها، رعد، برق، صاعقه‌ها، و بیم مرگ ذکر شده است. تصویر آیه، تصویر رگبار کوبنده و طوفان هراس‌آور است.

اما این طوفان فقط یک پدیده طبیعی نیست. وحی و هدایت از بالا می‌آید، همان‌گونه که باران از آسمان فرود می‌آید و در اصل می‌تواند مایه حیات باشد. اما برای قلب بیمار و جامعه آلوده به نفاق، همین نزول آسمانی به تجربه‌ای آمیخته با تاریکی، ترس، اضطراب، رعد، برق، و صاعقه تبدیل می‌شود.

در این تمثیل، تاریکی‌ها نشان‌دهنده آشفتگی و بی‌جهتی است. رعد، صدای تکان‌دهنده هشدار است. برق، لحظه‌های کوتاه روشن شدن حقیقت است. صاعقه، پیامد کوبنده رویارویی با حق است؛ همان چیزی که آنان از آن می‌ترسند و از شنیدنش فرار می‌کنند.

آیه می‌فرماید: «يجعلون أصابعهم في آذانهم». قرآن با واژه «أصابعهم» شدت ترس و اصرار آنان را نشان می‌دهد. آنان فقط کمی از شنیدن دوری نمی‌کنند؛ می‌خواهند با تمام توان راه شنیدن را ببندند.

این رفتار فقط ترس طبیعی از مرگ نیست. «من الصواعق حذر الموت» یعنی آنان از مرگ می‌ترسند، اما این ترس به حقیقت، توبه، اصلاح، و بازگشت نمی‌رسد. از صاعقه می‌گریزند، اما از نفاق خود بیرون نمی‌آیند.

این تصویر در جامعه نیز قابل دیدن است. هرگاه جامعه‌ای به جای روشنایی قرآن به تعصب، قوم‌پرستی، شرک تشریعی، مراجع‌سازی انسانی، و فقه‌های موازی پناه ببرد، فضای دین برای مردم به طوفان تبدیل می‌شود. دین به جای راه امن، امانت، یقین، و آرامش، با ترس، اجبار، تهدید، کینه، و اضطراب آلوده می‌شود.

پایان آیه می‌فرماید: «والله محيط بالكافرين». سیاق درباره منافقان است، اما پایان آیه آنان را در حقیقتِ پوشاندن حق قرار می‌دهد. نفاق، وقتی به صورت نظام‌مند حق را می‌پوشاند، در ژرفای خود به کفر پیوند می‌خورد.

آنان گمان می‌کنند با بستن گوش، با فرار از صاعقه، با خاموش کردن پرسش، یا با پنهان شدن پشت نام‌های دینی، می‌توانند از حقیقت فرار کنند. اما هیچ‌کس از احاطه آن معبود یگانه بیرون نیست.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۱، ۲:۱۲— ادعای اصلاح در کنار فساد؛ پیوند با جوامعی که فساد را اصلاح می‌نامند.
  • البقره ۲:۱۷، ۲:۱۸— تمثیل پیشین: نور برده شد و آنان در تاریکی‌ها رها شدند.
  • البقره ۲:۲۰— ادامه همین تمثیل: برق نزدیک است دیدگانشان را برباید.
  • البقره ۲:۲۵۶— اکراهی در دین نیست؛ تقابل با ایمانی که با اجبار و ترس ساخته می‌شود.
  • النساء ۴:۱۴۰— جمع شدن منافقان و کافران؛ پیوند با چرخش پایانی آیه به واژه کافران.
  • کافر کیست و کفر چیست؟— چارچوب اصطلاحی کفر در قرآن؛ برای فهم اینکه کافر فقط یک برچسب هویتی نیست، بلکه پوشاندن حقیقت روشن‌شده است.
  • التوبه ۹:۶۴— ترس منافقان از نازل شدن سوره‌ای که حقیقت درون آنان را آشکار کند.
  • النور ۲۴:۴۰— تصویر تاریکی‌های لایه‌لایه و نبود نور.

البقره ۲:۲۰

نزدیک است که برق، دیدگان آنان را برباید؛ هرگاه برایشان روشن شود، در آن راه می‌روند، و هنگامی که بر آنان تاریک شود، می‌ایستند؛ و اگر آن معبود یگانه می‌خواست، شنیدنشان و دیدگانشان را می‌برد؛ همانا آن معبود یگانه بر هر چیز تواناست.

تأمل ما

این آیه ادامه همان تمثیل طوفانی آیه پیشین است. در آیه قبل، سخن از بارانی سنگین، تاریکی‌ها، رعد، برق و صاعقه بود؛ فضایی که در آن منافقان از بیم مرگ انگشتان خود را در گوش‌هایشان می‌گذاشتند. اکنون آیه ۲۰ بر لحظه‌های کوتاه روشن شدن و تاریک شدن تمرکز می‌کند. آنان در برابر هدایت، صاحب نور پایدار نیستند؛ فقط گاهی درخششی بر مسیرشان می‌افتد، اندکی راه می‌روند، و چون آن روشنایی از میان برود، در جای خود می‌ایستند.

برق در این آیه نباید با معنای مدرن برق و نیروی الکتریسیته یکی گرفته شود. در زبان آیه، برق همان درخشش ناگهانی و گذرای آسمان در دل طوفان است؛ نوری کوتاه که برای لحظه‌ای راه را نشان می‌دهد، اما جای خورشید، چراغ پایدار، یا نور درونی را نمی‌گیرد. تصویر آیه این است که حقیقت گاهی چنان روشن و کوبنده در برابر آنان ظاهر می‌شود که نزدیک است دیدگانشان را برباید. اما این دیدن به هدایت پایدار تبدیل نمی‌شود، زیرا مشکل فقط نبودن نور نیست؛ مشکل این است که در درون آنان جهت و اعتماد حقیقی شکل نگرفته است.

تعبیر «هرگاه برایشان روشن شود، در آن راه می‌روند» نشان می‌دهد که حرکت آنان وابسته به شرایط بیرونی است. وقتی نشانه‌ای از پیروزی، امنیت، منفعت، یا روشنایی در مسیر حق دیده می‌شود، آنان نیز همراه می‌شوند؛ اما همراهی آنان از جنس ایمان ریشه‌دار نیست. «مشوا» حرکت آرام و مشروط را نشان می‌دهد؛ نه شتاب عاشقانه به سوی حق، نه تسلیم کامل، بلکه قدم برداشتن تا جایی که روشنایی به سود آنان باشد.

در برابر آن، «و هنگامی که بر آنان تاریک شود، می‌ایستند» نشان می‌دهد که با قطع شدن روشنایی بیرونی، حرکت نیز قطع می‌شود. «قاموا» در این سیاق تنها ایستادن ساده نیست؛ تصویری از توقف، درماندگی و قفل شدن در مسیر است. آنان وقتی با سختی، ابهام، خطر، یا از دست رفتن منفعت روبه‌رو می‌شوند، دیگر نیروی درونی برای ادامه ندارند. این همان ایمان نوسانی و مرزی است؛ ایمانی که با روشنایی حرکت می‌کند و با تاریکی می‌ایستد.

در آیه پیشین، گوش‌ها برجسته شده بود، زیرا آنان از شنیدن صاعقه و هشدار می‌گریختند. در آغاز این آیه، دیدگان جلو می‌آیند، زیرا سخن از برق و روشنایی است. اما در پایان آیه، شنیدن و دیدن هر دو کنار هم می‌آیند: اگر آن معبود یگانه می‌خواست، سمع و بصر آنان را می‌برد. این جابه‌جایی بسیار دقیق است. آنان گوش خود را می‌بندند تا هشدار را نشنوند و چشم خود را به روشنایی‌های سودمند باز نگه می‌دارند؛ اما قدرت الهی می‌تواند هر دو ابزار دریافت را از آنان بگیرد. با این حال، آیه نمی‌گوید که این کار انجام شده است؛ بلکه می‌گوید اگر می‌خواست، چنین می‌کرد. پس هنوز مهلت، آزمون، و امکان بازگشت باقی است.

پایان آیه، همه این وضعیت نوسانی را در چارچوب قدرت آن معبود یگانه قرار می‌دهد. حرکت و توقف آنان، روشن شدن و تاریک شدن راه، نزدیک شدن برق به ربودن دیدگان، و باقی ماندن ابزار شنیدن و دیدن، هیچ‌کدام بیرون از قدرت او نیست. او قادر است همه ابزارهای ادراک را بگیرد، اما تا وقتی نشانه‌ها همچنان آشکار می‌شوند، انسان هنوز در میدان مسئولیت قرار دارد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۷، ۲:۱۸، ۲:۱۹— تمثیل پیشین نور، تاریکی، رعد، برق و صاعقه؛ آیه ۲۰ ادامه همان تصویر است و نشان می‌دهد منافقان فقط در لحظه‌های کوتاه روشنایی حرکت می‌کنند.
  • البقره ۲:۱۸— کر، گنگ و کور؛ پیوند با پایان آیه ۲۰ که می‌گوید اگر آن معبود یگانه می‌خواست، شنیدن و دیدگان آنان را می‌برد. تفاوت در این است که در آیه ۲۰ هنوز مهلت و امکان مواجهه باقی مانده است.
  • الحج ۲۲:۱۱— کسی که آن معبود یگانه را بر لبه می‌پرستد؛ اگر خیری به او برسد آرام می‌گیرد و اگر فتنه‌ای به او برسد بر روی خود برمی‌گردد. این آیه همان ایمان نوسانی و منفعت‌محور را با تعبیر دیگری بیان می‌کند.
  • التوبه ۹:۴۲— اگر غنیمتی نزدیک و سفری آسان بود، از تو پیروی می‌کردند. این آیه نمونه عینی حرکت مشروط است؛ همراهی تا جایی که مسیر روشن، نزدیک و سودمند باشد.
  • التوبه ۹:۵۰— اگر نیکی به تو برسد آنان را بد می‌آید و اگر مصیبتی برسد می‌گویند ما از پیش کار خود را سنجیده بودیم. این آیه نشان می‌دهد که حرکت و توقف آنان بر پایه حق نیست، بلکه بر پایه منفعت، ترس و محاسبه بیرونی است.
  • النور ۲۴:۴۳— نزدیک است درخشش برق ابرها دیدگان را ببرد. این آیه از همان تصویر طبیعی برق و درخشش شدید استفاده می‌کند و به فهم فضای حسی آیه ۲۰ بقره کمک می‌رساند.
  • الحديد ۵۷:۱۳، ۵۷:۱۴— منافقان در فرجام از مؤمنان نور می‌خواهند، اما میان آنان و نور فاصله می‌افتد. این آیات پایان همان نوسان را نشان می‌دهند: کسی که در دنیا نور را ابزار منفعت می‌کرد، در لحظه نیاز حقیقی از نور جدا می‌ماند.

البقره ۲:۲۱

ای مردم، پروردگار خود را عبادت کنید؛ همان که شما را آفرید و کسانی را که پیش از شما بودند، تا شاید به تقوا برسید.

تأمل ما

این آیه پس از پایان توصیف سه وضعیت انسانی در آغاز سوره، سطح خطاب را تغییر می دهد. دیگر سخن فقط درباره متقین، کافران یا منافقان نیست؛ خطاب مستقیم به «النَّاس» است، یعنی جامعه انسانی در گسترده ترین سطح خطاب. قرآن در اینجا انسان را پیش از هر هویت دینی، قومی یا گروهی، به عنوان موجودی مسئول در برابر پروردگار خود فرا می خواند.

فرمان مرکزی آیه «ٱعْبُدُوا۟ رَبَّكُمْ» است. عبادت در اینجا نباید به معنای نیاز خداوند به ستایش فهمیده شود. عبادت پاسخ انسان به واقعیت ربوبیت است؛ یعنی تنظیم آگاهانه و عملی نسبت خود با پروردگاری که زندگی را پرورش می دهد، تدبیر می کند و در مسیر رشد و مسئولیت قرار می دهد. از همین رو، آیه ابتدا «رَبَّكُمْ» را می آورد و سپس می گوید: «ٱلَّذِي خَلَقَكُمْ». خالقیت به آغاز هستی اشاره دارد، اما ربوبیت جریان زنده و پیوسته تدبیر، پرورش و نگه داری است. قرآن دعوت به عبادت را از نزدیک ترین نسبت انسان با خدا آغاز می کند: پروردگاری که زندگی او را در هر لحظه دربر گرفته است.

عبارت «ٱلَّذِي خَلَقَكُمْ وَٱلَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ» انسان را از توهم تک افتادگی بیرون می آورد. مخاطب آیه تنها فرد جدا از تاریخ نیست، بلکه حلقه ای از زنجیره ای پیوسته از خلقت است. همان پروردگاری که شما را آفرید، پیشینیان شما را نیز آفرید. پس عبادت در این آیه یک واکنش محلی، قومی یا آیینی محدود نیست، بلکه پاسخ به یک حقیقت مشترک در آفرینش است.

پایان آیه با «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» بسیار مهم است. تقوا در اینجا نتیجه ای جبری و خودکار معرفی نمی شود، بلکه غایت و امکان عبادت است. عبادت اگر آگاهانه، صادقانه و بر اساس شناخت باشد، می تواند انسان را به تقوا برساند؛ اما اگر به صورت عادت، نمایش یا تقلید بی جان انجام شود، لزوما چنین ثمری نمی دهد.

تقوا نیز در قرآن فقط به معنای ترس نیست. ترس می تواند یکی از سطح های ابتدایی مراقبت باشد، اما تقوا می تواند بر پایه محبت، ایمان، شناخت، عقلانیت و بیداری وجدان شکل بگیرد. کامل ترین صورت تقوا بر پایه ایمان است؛ و «إِيمَان» از ریشه «أ م ن» با معنای امنیت، آرامش، اعتماد و اطمینان پیوند دارد. پس تقوای عمیق، مراقبتی است که از اعتماد آگاهانه به حق برمی خیزد، نه فقط از اضطراب یا ترس. چنین تقوایی انسان را به نیکی، احسان و درستکاری نزدیک می کند.

در پیوند با آیات پیشین، آیه ۲۱ نقطه بازگشت به اصل است. اگر در آیات قبل وضعیت های گوناگون انسان در برابر هدایت، تاریکی، نور، انکار و نفاق ترسیم شد، اینجا قرآن همه را دوباره به بنیاد مشترک فرا می خواند: پروردگار خود را عبادت کنید، زیرا اوست که شما و پیشینیان شما را آفریده است. این دعوت، پیش از آنکه دعوت به یک هویت باشد، دعوت به بازشناسی نسبت انسان با رب است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۲— هدایت برای متقین معرفی می شود. در آیه ۲۱، تقوا به عنوان ثمره ممکن عبادت مطرح می گردد؛ یعنی همان صفتی که دریافت هدایت را ممکن می کند، خود از مسیر عبادت آگاهانه پرورش می یابد.
  • البقره ۲:۱۷، ۲:۱۸، ۲:۱۹، ۲:۲۰— پیش از این آیه، ناپایداری انسان در برابر نور و تاریکی ترسیم شد. آیه ۲۱ از تحلیل این وضعیت ها عبور می کند و همه مردم را به اصل مشترک بازمی گرداند.
  • الأعراف ۷:۱۷۲— «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ ۖ قَالُوا۟ بَلَىٰ»؛ پیوند با مسئله ربوبیت و گواهی فطری انسان در برابر پروردگار.
  • الذاريات ۵۱:۵۶— «وَمَا خَلَقْتُ ٱلْجِنَّ وَٱلْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»؛ بیان نسبت میان خلقت و عبادت، و اینکه عبادت غایت وجودی انسان و جن در نظام آفرینش است.
  • النساء ۴:۱— «يَا أَيُّهَا النَّاسُ ٱتَّقُوا۟ رَبَّكُمُ ٱلَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَٰحِدَةٍ»؛ خطاب عمومی به مردم، پیوند تقوا با ربوبیت، و یادآوری منشأ مشترک انسان.
  • الحج ۲۲:۷۸— «وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي ٱلدِّينِ مِنْ حَرَجٍ»؛ یادآور اینکه عبادت و تقوا نباید به نظام سختی، فشار و تحمیل تبدیل شود، بلکه مسیر بازگشت آگاهانه به پروردگار است.

البقره ۲:۲۲

آن معبود یگانه که زمین را برای شما بستری گسترده قرار داد و آسمان را بنایی برپا ساخت، و از آسمان آبی فرو فرستاد، پس به وسیله آن از میوه‌ها روزی برای شما بیرون آورد؛ پس برای آن معبود یگانه همتایانی قرار ندهید، در حالی که شما می‌دانید.

تأمل ما

این آیه ادامه مستقیم آیه پیشین است. در آیه ۲۱، مردم به عبادت پروردگار فراخوانده شدند؛ در این آیه، قرآن دلیل این دعوت را در ساختار ملموس جهان نشان می‌دهد. زمین، آسمان، آب، ثمرات و رزق، جدا از هم ذکر نشده‌اند، بلکه مانند یک نظام پیوسته برای امکان حیات و ادامه زندگی انسان کنار هم آمده‌اند.

«فِرَاشًا» از ریشه ف ر ش به معنای گستردن و آماده کردن بستر است. این واژه درباره کارکرد زمین سخن می‌گوید، نه درباره شکل هندسی آن. آیه نمی‌خواهد بگوید زمین از نظر مادی مسطح است؛ بلکه می‌گوید زمین برای انسان به صورت بستری قابل سکونت و قابل استفاده قرار داده شده است. این دقت زبانی مهم است، زیرا «فراش» را نباید با برداشت سطحی از «فرش» یکی گرفت.

سپس آیه از «ٱلسَّمَاءَ بِنَاءً» سخن می‌گوید؛ آسمان به عنوان ساختاری برپا، منظم و بالادست. پس زمین فقط بستر نیست، و آسمان فقط فضای بالای سر نیست؛ این دو در کنار هم بخشی از نظامی هستند که حیات را ممکن می‌کند. پس از آن، آب از آسمان فرو فرستاده می‌شود و به وسیله آن، ثمرات بیرون می‌آید و رزق انسان فراهم می‌گردد. این ترتیب، یک زنجیره روشن را نشان می‌دهد: بستر، ساختار، آب، ثمره و رزق.

در «أَنزَلَ»، ریشه ن ز ل معنای فرود آوردن و پایین آوردن از مرتبه‌ای بالاتر به سطحی قابل دریافت را دارد. در این آیه، آب از آسمان به زمین می‌رسد و به شکل قابل استفاده برای حیات ظاهر می‌شود. این معنا با تجربه طبیعی باران، برف و تگرگ هماهنگ است، و حتی می‌تواند برای انسان امروز یادآور این باشد که آب در نظام کیهانی و زمینی، حقیقتی ساده و سطحی نیست. اما متن آیه در اصل بر همان تجربه روشن و قابل مشاهده تکیه دارد: آب فرود می‌آید و رزق از زمین بیرون می‌آید.

محور نهایی آیه «فَلَا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَندَادًا» است. «أَندَادًا» فقط به معنای بت‌های سنگی یا شریک رسمی در قدرت نیست؛ هر چیزی که انسان آن را در جایگاه تکیه‌گاه مستقل، منبع معنا، منبع امنیت یا منبع رزق در برابر آن معبود یگانه قرار دهد، می‌تواند در این میدان قرار گیرد. پس شرک در این آیه فقط یک خطای نظری نیست؛ نوعی جابه‌جایی در مرکز اعتماد انسان است.

پایان آیه با «وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ» سنگین است. قرآن نمی‌گوید برای خدا همتا قرار ندهید چون نمی‌دانید؛ بلکه می‌گوید چنین نکنید در حالی که می‌دانید. یعنی نشانه‌های ربوبیت در ساختار زندگی شما آشکار است. زمین بستر شماست، آسمان ساختار بالای شماست، آب فرود می‌آید، ثمرات بیرون می‌آید و رزق فراهم می‌شود. با این همه، اگر انسان تکیه‌گاه‌های موازی بسازد، مشکل فقط ناآگاهی نیست؛ بلکه انحراف در اعتماد، جهت و مسئولیت است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۲۱— آیه ۲۱ فرمان عبادت را مطرح می‌کند و آیه ۲۲ دلیل تکوینی آن را در زمین، آسمان، آب و رزق نشان می‌دهد.
  • طه ۲۰:۵۳— «ٱلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ ٱلْأَرْضَ مَهْدًا»؛ زمین در آنجا به عنوان مهد و گهواره زندگی معرفی می‌شود، که با مفهوم فراش در بقره ۲:۲۲ پیوند دارد.
  • الأنبياء ۲۱:۳۲— «وَجَعَلْنَا ٱلسَّمَاءَ سَقْفًا مَّحْفُوظًا»؛ آسمان به عنوان سقفی محفوظ و ساختاری حمایت‌کننده معرفی می‌شود، و به فهم «بِنَاءً» کمک می‌کند.
  • النحل ۱۶:۱۰، ۱۶:۱۱— نزول آب از آسمان و رویاندن گیاهان و ثمرات؛ توضیح گسترده‌تر همان زنجیره رزق که در بقره ۲:۲۲ آمده است.
  • الروم ۳۰:۴۰— خلق، رزق، میراندن و زنده کردن به آن معبود یگانه نسبت داده می‌شود و از شریکان ساختگی نفی توان می‌گردد.
  • ابراهيم ۱۴:۳۰— «وَجَعَلُوا۟ لِلَّهِ أَندَادًا لِّيُضِلُّوا۟ عَن سَبِيلِهِ»؛ نشان می‌دهد انداد فقط مسئله فردی نیست، بلکه می‌تواند ابزار گمراه‌سازی اجتماعی و دور کردن مردم از راه حق باشد.

البقره ۲:۲۳

و اگر در ریبی هستید از آنچه بر بنده خود فرو فرستادیم، پس سوره‌ای از همانند آن بیاورید، و گواهان خود را غیر از آن معبود یگانه فرا بخوانید، اگر راست می‌گویید.

تأمل ما

این آیه به یکی از مهم‌ترین پیوندهای آغاز سوره بقره بازمی‌گردد. در آیه ۲ گفته شد: «ذَٰلِكَ ٱلْكِتَابُ لَا رَيْبَ فِيهِ»؛ این کتاب در خود ریبی ندارد. در آیه ۲۳، قرآن با کسانی سخن می‌گوید که در برابر آنچه نازل شده دچار ریب شده‌اند. پس میان این دو آیه تناقضی نیست؛ ریب در کتاب نیست، اما انسان می‌تواند در برابر کتاب گرفتار ریب شود. آیه ۲۳ راه آزمون این ریب را نشان می‌دهد: اگر تردید شما صادقانه است و فقط پوششی برای انکار نیست، متن هم‌ارز بیاورید.

واژه «رَيْب» در اینجا صرف شک علمی و پرسش صادقانه نیست. ریب حالتی از تزلزل، بدگمانی و آشفتگی درونی است که آرامش شناخت را از انسان می‌گیرد. قرآن پرسش و تأمل را نفی نمی‌کند؛ بلکه ریبی را به چالش می‌کشد که در برابر نشانه روشن می‌ایستد اما حاضر نیست معیار روشنی برای ادعای خود ارائه کند. از همین رو، آیه تردید را با یک آزمون عینی روبه‌رو می‌سازد.

در آیه پیشین، سخن از «أَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَاءِ مَاءً» بود؛ فرو فرستادن آب از آسمان برای حیات زمین. در این آیه، همان ریشه ن ز ل در سطح وحی ظاهر می‌شود: «مِّمَّا نَزَّلْنَا». این هم‌نشینی بسیار دقیق است. در طبیعت، آب از مرتبه بالا به سطح زمین می‌رسد و حیات را ممکن می‌کند؛ در وحی، معنا از مرتبه بالا به سطح زبان و ادراک انسانی تنزل می‌یابد و هدایت را ممکن می‌سازد. این یک شباهت سطحی نیست، بلکه نشان می‌دهد قرآن در دو ساحت تکوین و تشریع، از الگوی واحدی سخن می‌گوید: فرود آمدن رحمت و معنا به سطحی که انسان بتواند آن را دریافت کند.

تعبیر «عَلَىٰ عَبْدِنَا» نیز بسیار مهم است. قرآن نمی‌گوید آنچه بر یک پادشاه، ساحر، کاهن یا موجودی فرابشری نازل شده؛ بلکه می‌گوید بر «بنده ما». این تعبیر هم شأن پیامبر را در نسبت بندگی با خدا بالا می‌برد، و هم هرگونه استقلال الهی یا منبع مستقل انسانی را از او نفی می‌کند. پیامبر در این آیه سرچشمه وحی نیست؛ دریافت‌کننده وحی است. این همان چیزی است که آیه را به توحید آیات قبل پیوند می‌دهد: همان‌گونه که رزق از نظام واحد ربوبیت می‌آید، وحی نیز از منبع مستقل انسانی نمی‌آید.

چالش آیه در عبارت «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ» فشرده شده است. ضمیر «مِّثْلِهِ» می‌تواند در خوانش نخست به «آنچه نازل کرده‌ایم» بازگردد؛ یعنی اگر در وحی بودن این متن تردید دارید، سوره‌ای هم‌ارز آن بیاورید. اما از جهت نزدیکی لفظی، می‌تواند لایه‌ای دیگر نیز داشته باشد و به «عَبْدِنَا» اشاره کند؛ یعنی اگر گمان می‌کنید این متن محصول توان عادی یک انسان است، از انسانی مانند او متنی هم‌ارز بیاورید. در هر دو خوانش، چالش یکی است: یا ساختار متن هم‌ارز را بیاورید، یا نشان دهید این سطح از معنا، نظم، هدایت و اثرگذاری از منبعی غیر الهی قابل تولید است.

واژه «سُورَة» نیز فقط یک بخش‌بندی ساده کتابی نیست. از ریشه س و ر، با معنای دیوار، حصار، برج و ساختار جداکننده و هویت‌بخش پیوند دارد. در قرآن، سوره یک واحد معنایی و ساختاری است؛ مجموعه‌ای که مرز، هویت، نظم و انسجام درونی دارد. بنابراین چالش آیه فقط تقلید چند جمله یا آوردن عبارت‌های زیبا نیست؛ خواسته، آوردن یک واحد وحیانی هم‌ارز است که بتواند در معنا، ساختار، هدایت، انسجام و اثرگذاری، جایگاه مشابهی داشته باشد.

پس از آن، آیه می‌گوید: «وَٱدْعُوا شُهَدَاءَكُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ». در آیه قبل، سخن از «أَندَاد» بود؛ تکیه‌گاه‌ها و همتاهای ساختگی در برابر خدا. اما اینجا واژه «شُهَدَاء» آمده است. شاهد کسی است که حاضر می‌شود، داوری می‌کند و بر درستی یا نادرستی یک ادعا گواهی می‌دهد. قرآن می‌گوید اگر گمان می‌کنید این متن بشری است، تنها نیایید؛ همه گواهان، داوران، پشتیبانان و اهل تشخیص خود را فرا بخوانید. اما این فراخوان باید «مِّن دُونِ ٱللَّهِ» باشد؛ یعنی با همه ابزارهای غیر الهی خود وارد میدان شوید و نشان دهید ادعای شما توان تحقق دارد.

پایان آیه با «إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» معیار صدق را روشن می‌کند. صدق در اینجا فقط ادعای زبانی نیست. اگر می‌گویید این کتاب از جانب خدا نیست، صدق ادعا باید در توان آوردن نمونه هم‌ارز ظاهر شود. به همین دلیل، آیه ۲۳ ادامه طبیعی «لَا رَيْبَ فِيهِ» در آیه ۲ است. قرآن ابتدا ثبات کتاب را اعلام می‌کند، سپس راه آزمون این ادعا را در برابر انسان می‌گذارد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۲— «ذَٰلِكَ ٱلْكِتَابُ لَا رَيْبَ فِيهِ»؛ آیه ۲ نبود ریب در کتاب را اعلام می‌کند و آیه ۲۳ راه آزمون ریب انسانی در برابر کتاب را نشان می‌دهد.
  • البقره ۲:۲۲— «أَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَاءِ مَاءً»؛ پیوند میان نزول آب در نظام تکوین و نزول وحی در نظام تشریع.
  • يونس ۱۰:۳۸— «قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِّثْلِهِ»؛ تکرار چالش آوردن یک سوره همانند قرآن در برابر ادعای افترا.
  • هود ۱۱:۱۳— «فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِّثْلِهِ»؛ گسترش چالش به ده سوره در برابر نسبت دادن قرآن به ساختگی بودن.
  • الإسراء ۱۷:۸۸— «لَّا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ»؛ حتی اگر انسان و جن گرد آیند و یکدیگر را پشتیبانی کنند، نمی‌توانند همانند قرآن را بیاورند.
  • النساء ۴:۸۲— اگر قرآن از غیر خدا بود، در آن اختلاف فراوان می‌یافتند؛ پیوند با نبود ریب و انسجام درونی کتاب.

البقره ۲:۲۴

پس اگر چنین نکردید و هرگز هم نخواهید توانست، پس خود را از آتشی حفظ کنید که سوخت آن انسان‌ها و سنگ‌ها هستند؛ آتشی که برای پوشانندگان حقیقت آماده شده است.

تأمل ما

این آیه مرحله نهایی چالش مطرح‌شده در آیه ۲۳ را جمع‌بندی می‌کند. قرآن پس از آنکه معیار را روشن کرد، یعنی آوردن سوره‌ای هم‌سنگ در صورت وجود تردید، اکنون نتیجه مواجهه با این معیار را بیان می‌کند: اگر چنین نکردید و هرگز هم نخواهید توانست، پس نسبت خود را با پیامد این انکار بازشناسی کنید.

ترکیب «فَإِن لَّمْ تَفْعَلُوا۟ وَلَن تَفْعَلُوا۟» صرفا یک نفی ساده نیست، بلکه تثبیت یک وضعیت ساختاری است. «لَمْ» ناتوانی تحقق‌یافته در نسبت با گذشته و حال را نشان می‌دهد و «لَن» امتداد این ناتوانی را در افق آینده نفی می‌کند. در نتیجه، مسئله در سطح این آیه یک امکان معلق نیست، بلکه ناتوانی ساختاری در تولید هم‌ارز معیار ارائه‌شده در آیه پیشین است.

در ادامه، آیه از سطح چالش معرفتی به سطح حفاظت وجودی منتقل می‌شود: «فَٱتَّقُوا۟ ٱلنَّارَ». تقوا در اینجا از ریشه و ق ی به معنای ترس روانی صرف نیست، بلکه به معنای ایجاد سپر، نگهداری و سازوکار پیشگیرانه در برابر پیامد یک وضعیت است. یعنی انسان باید نسبت خود را با نتیجه انکار حقیقت به گونه‌ای تنظیم کند که از آن در امان بماند. تقوا در این معنا یک حالت فعال مراقبت است، نه صرف واکنش احساسی.

توصیف آتش با عبارت «ٱلَّتِى وَقُودُهَا ٱلنَّاسُ وَٱلْحِجَارَةُ» نشان می‌دهد که این پیامد صرفا بیرونی و تحمیلی نیست. «وَقُود» به معنای ماده افروزش است؛ چیزی که آتش با آن فعال و پایدار می‌شود. در این تصویر، انسان و سنگ تنها گرفتار آتش نیستند، بلکه بخشی از ماده فعال آن‌اند. این بیان، سطحی عمیق‌تر از پیامد را نشان می‌دهد: آنچه در برابر حقیقت شکل می‌گیرد، در نهایت از جنس همان انکار و جمودی است که انسان در درون خود ساخته است.

هم‌نشینی «ٱلنَّاس» و «ٱلْحِجَارَة» نیز یک هم‌ارزی ساختاری را نشان می‌دهد. در جای دیگر قرآن، قلب‌های سخت به سنگ تشبیه شده‌اند؛ یعنی زمانی که مواجهه با حقیقت به جای پذیرش، به انکار پایدار تبدیل می‌شود، ساختار درونی انسان به سطحی از جمود نزدیک می‌شود که با سنگ قابل مقایسه است. در اینجا این هم‌ارزی از سطح درون به سطح پیامد منتقل شده است.

در پایان، «أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ» جهت این ساختار را مشخص می‌کند. کفر در این سیاق به معنای صرف نادانی یا عدم آگاهی ابتدایی نیست، بلکه به معنای پوشاندن حقیقت پس از آشکار شدن آن است. یعنی زمانی که نشانه، استدلال و امکان تشخیص فراهم شده، اما انسان به جای پذیرش، آن را می‌پوشاند و انکار می‌کند.

در امتداد آیه ۲۳، این آیه نشان می‌دهد که چالش آوردن سوره‌ای هم‌سنگ، صرفا یک بحث نظری نیست، بلکه به تنظیم نسبت انسان با پیامد انکار حقیقت منتهی می‌شود. قرآن معیار را در سطح ادعا رها نمی‌کند؛ اگر کسی وحی بودن این متن را نمی‌پذیرد، باید بتواند ساختاری هم‌سنگ با آن بیاورد.

در همین زمینه، یک نمونه زنده در تاریخ دین دیده می‌شود. در کنار قرآن، انسان‌ها نظام‌هایی از نقل و روایت ساخته‌اند و گاهی برای آنها وزنی نزدیک به وحی قائل شده‌اند؛ حتی در قالب روایت‌هایی که به خدا نسبت داده شده‌اند. اما اگر این متون از نظر زبان‌شناسی، ساختار جمله، فشردگی معنا، انتخاب واژگان، الگوی تنزیه، و انسجام درونی بررسی شوند، تفاوت آنها با قرآن آشکار می‌شود. این مسئله نشان می‌دهد که چالش قرآن فقط آوردن سخن دینی یا متن معنوی نیست؛ مسئله آوردن ساختاری هم‌سنگ با کلام خداست.

برای بررسی تفصیلی این تفاوت ساختاری، نگاه شود به: زبان‌شناسی کلام وحی؛ تفاوت قرآن با روایت‌های بشری.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۲۳— ادامه مستقیم چالش آوردن سوره هم‌سنگ و انتقال از آزمون معرفتی به پیامد وجودی.
  • البقره ۲:۷۴— «فَهِيَ كَٱلْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً»؛ تشبیه قساوت قلب به سنگ و توضیح هم‌سنخی انسان و حجر در سطح ساختار درونی.
  • آل عمران ۳:۱۰— «وَأُو۟لَـٰئِكَ هُمْ وَقُودُ ٱلنَّارِ»؛ تصریح بر اینکه خود پوشانندگان حق به عنوان سوخت آتش معرفی می‌شوند.
  • کافر کیست و کفر چیست؟— چارچوب اصطلاحی کفر در قرآن؛ برای فهم «لِلْكَـٰفِرِينَ» به عنوان پوشاندن حقیقت پس از روشن شدن آن.
  • التحریم ۶۶:۶— «قُوا۟ أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا ٱلنَّاسُ وَٱلْحِجَارَةُ»؛ پیوند مستقیم وقایه با حفاظت آگاهانه از خود و خانواده در برابر آتشی که سوخت آن مردم و سنگ‌هاست.
  • الهمزة ۱۰۴:۶، ۱۰۴:۷— «نَارُ ٱللَّهِ ٱلْمُوقَدَةُ ٱلَّتِى تَطَّلِعُ عَلَى ٱلْأَفْـِٔدَةِ»؛ آتشی که به دل‌ها می‌رسد و نشان می‌دهد پیامد فقط بیرونی نیست، بلکه با باطن انسان پیوند دارد.
  • زبان‌شناسی کلام وحی؛ تفاوت قرآن با روایت‌های بشری— بررسی نمونه‌های تاریخی تلاش انسان در تولید متون دینی هم‌ارز و تفاوت ساختاری آنها با زبان قرآن از نظر انسجام، فشردگی معنا، الگوی تنزیه و ردپای زبان انسانی.

البقره ۲:۲۵

و به کسانی که ایمان آوردند و کارهای اصلاح‌گر انجام دادند بشارت بده که برای آنان باغ‌هایی است که از زیر آنها نهرها جاری است. هرگاه از آنجا از میوه‌ای روزی داده شوند، می‌گویند این همان است که پیش‌تر به ما روزی داده شده بود؛ و آن به صورت همانند برایشان آورده می‌شود؛ و برای آنان در آنجا هم‌نشینانی پاکیزه است، و آنان در آنجا ماندگارند.

تأمل ما

این آیه پس از انذار آیه پیشین، توازن ساختاری گفتار قرآن را برقرار می‌کند. در آیه ۲۴، سخن از آتشی بود که سوخت آن مردم و سنگ‌ها هستند؛ یعنی پیامدی که از جمود، سختی و پوشاندن حقیقت تغذیه می‌کند. در آیه ۲۵، در برابر آن ساختار، نظامی از حیات، جریان، پاکی و استمرار قرار می‌گیرد. اگر آتش ظهور سوزان انکار و جمود است، جنت حریمی پوشیده، زنده و محفوظ است که در آن جریان حیات از زیر ساختارها جاری است.

نکته بنیادین در آغاز آیه، پیوند میان «ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟» و «عَمِلُوا۟ ٱلصَّـٰلِحَـٰتِ» است. ایمان در اینجا صرف انتساب هویتی یا ادعای ذهنی نیست، بلکه جهت‌گیری وجودی بر پایه اعتماد، امنیت و پذیرش حق است. اما این ایمان باید در سطح عمل به صورت اصلاح ظاهر شود. عمل صالح، تجسد و فعلیت‌یافتن ایمان در واقعیت است؛ یعنی ایمان وقتی در جهان اثر می‌گذارد، به اصلاح، سامان، ترمیم و خیر تبدیل می‌شود.

این نکته، بسیاری از نگاه‌های انحصاری و هویتی به نجات را بازتعریف می‌کند. آیه نمی‌گوید تنها وابستگی به یک نام، گروه یا ادعای ایمانی انسان را به چنین سرانجامی می‌رساند. ساختار آیه دوگانه است: ایمان و عمل صالح. بنابراین ایمان اگر از عمل اصلاح‌گر جدا شود، در این منطق قرآنی هنوز به ثمره کامل خود نرسیده است. همان‌گونه که کفر در آیه پیشین فقط ندانستن نبود، بلکه پوشاندن حقیقت پس از روشن شدن آن بود، ایمان نیز فقط گفتن یا انتساب نیست، بلکه باید در کنش صالح آشکار شود.

در ادامه، تصویر «جَنَّـٰتٍۢ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَـٰرُ» ارائه می‌شود. «جَنَّات» از ریشه ج ن ن با معنای پوشیدگی، حریم و باغ پنهان و محفوظ پیوند دارد. این تصویر در برابر «ٱلنَّار» قرار می‌گیرد که از ریشه ن و ر با ظهور، روشنایی همراه با حرارت و عیان شدن پیوند دارد. آتش، عیان شدن سوزان آن چیزی است که انسان در دنیا با کفر می‌پوشاند؛ اما جنت، حریم مصون و زنده‌ای است که از آلودگی، جمود و اختلال حفظ شده است. پس تقابل آیه ۲۴ و ۲۵ فقط تقابل عذاب و نعمت نیست، بلکه تقابل دو نظام وجودی است: عیان شدن سوزان انکار، در برابر پوشیدگی امن و زنده ایمان و اصلاح.

«تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَـٰرُ» نشان می‌دهد که این حیات ایستا نیست. نهرها از زیر آن جاری‌اند؛ یعنی حیات در بنیاد این نظام جریان دارد. در برابر آتش که با سوخت پایدار می‌ماند، جنت با جریان حیات زنده است. آیه پیشین گفت سوخت آتش، مردم و سنگ‌ها هستند؛ این آیه نشان می‌دهد که نظام پاداش نیز از جنس خود مسیر انسان است. کسی که در دنیا ایمان را به عمل صالح تبدیل کرده، در آخرت با ساختاری روبه‌رو می‌شود که از اصلاح، جریان و پاکی ساخته شده است.

عبارت «كُلَّمَا رُزِقُوا۟ مِنْهَا مِن ثَمَرَةٍۢ رِّزْقًۭا» رزق را به صورت یک رویداد تکرارشونده و زنده نشان می‌دهد. رزق در اینجا فقط یک دارایی یا شیء قابل تملک نیست، بلکه جریان مستمر دریافت از منشأ افاضه است. آنان هر بار روزی داده می‌شوند؛ یعنی رابطه دریافت و عطا همچنان زنده و جاری است. در این سطح، رزق یک وضعیت ایستا نیست، بلکه وابستگی وجودی پیوسته به بخشش و افاضه است.

وقتی می‌گویند «هَـٰذَا ٱلَّذِى رُزِقْنَا مِن قَبْلُ»، سخن از نوعی آشنایی ادراکی است. اما آیه بلافاصله می‌گوید: «وَأُتُوا۟ بِهِۦ مُتَشَـٰبِهًۭا». این تعبیر یک نکته ظریف شناختی دارد. اگر نعمت‌های آن جهان کاملا بیگانه باشند، انسان دچار گسست ادراکی می‌شود؛ و اگر کاملا تکرار همین جهان باشند، ملال و عادت پدید می‌آید. «متشابها» این دو سویه را جمع می‌کند: آشنایی در صورت، تازگی در حقیقت؛ پیوند با تجربه شناخته‌شده، اما بدون تکرار فرسوده و محدودیت دنیوی.

در ادامه، «وَلَهُمْ فِيهَآ أَزْوَٰجٌۭ مُّطَهَّرَةٌۭ» ساختار رابطه را در آن نظام بیان می‌کند. «أَزْوَاج» از ریشه ز و ج، در اصل به معنای جفت، قرین و مکمل ساختاری است. نباید این واژه را فقط در قالب جنسیتی یا مالکیتی محدود کرد. آیه از رابطه‌ای سخن می‌گوید که در آن تکمیل، همراهی و هم‌سنخی وجود دارد، اما با قید «مُّطَهَّرَة» از آلودگی‌های روابط دنیوی پاک شده است.

این پاکی فقط به ظاهر یا بدن مربوط نیست؛ بلکه پاک شدن رابطه از تنش، حسد، تملک، رقابت، اضطراب، آسیب و ناپاکی‌های روانی و اجتماعی است. «أَزْوَاجٌۭ مُّطَهَّرَةٌۭ» یعنی هم‌نشینی و تکمیل در ساختاری که از اختلالات دنیوی تطهیر شده است. به همین دلیل، آیه روابط را در سطحی کلی و پاک بیان می‌کند، نه به صورت بازتولید ساده ساختارهای خانوادگی و جنسیتی دنیا.

در پایان، «وَهُمْ فِيهَا خَـٰلِدُونَ» استمرار این وضعیت را بیان می‌کند. خلود در اینجا فقط طولانی بودن زمان نیست، بلکه ثبات در یک نظام حیات است؛ حیاتی که از جریان، رزق، پاکی و امنیت ساخته شده است. آیه با این پایان نشان می‌دهد که پاداش مؤمنان و عاملان صالح، یک لحظه گذرا نیست، بلکه ورود به نظمی پایدار و زنده است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۲۴— تقابل مستقیم میان آتش که سوخت آن مردم و سنگ‌هاست، و جنت که با جریان، رزق و پاکی شناخته می‌شود.
  • البقره ۲:۲— «هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ»؛ پیوند هدایت با کسانی که ایمان و عمل صالح را در مسیر تقوا محقق می‌کنند.
  • البقره ۲:۶۲— بیان گسترده‌تر اینکه نجات در منطق قرآن فقط وابستگی اسمی نیست، بلکه ایمان به خدا و روز واپسین و عمل صالح معیار اصلی است.
  • النساء ۴:۱۲۴— «وَمَن يَعْمَلْ مِنَ ٱلصَّـٰلِحَـٰتِ مِن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَىٰ وَهُوَ مُؤْمِنٌ»؛ پیوند روشن ایمان و عمل صالح، و نفی انحصار جنسیتی یا هویتی در پاداش.
  • الكهف ۱۸:۳۰، ۱۸:۳۱— کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، پاداششان ضایع نمی‌شود و برای آنان باغ‌هایی است که نهرها از زیرشان جاری است.
  • محمد ۴۷:۱۵— توصیف گسترده‌تری از نهرها و رزق در جنت، برای فهم نماد جریان و افاضه در نظام پاداش.
  • الإنسان ۷۶:۵، ۷۶:۶، ۷۶:۷، ۷۶:۸، ۷۶:۹، ۷۶:۱۰، ۷۶:۱۱، ۷۶:۱۲، ۷۶:۱۳، ۷۶:۱۴، ۷۶:۱۵، ۷۶:۱۶، ۷۶:۱۷، ۷۶:۱۸، ۷۶:۱۹، ۷۶:۲۰، ۷۶:۲۱، ۷۶:۲۲— تصویر گسترده از پاداش کسانی که وفا، ایثار و عمل صالح دارند؛ نشان می‌دهد پاداش با ساختار کردار انسان تناسب دارد.

البقره ۲:۲۶

همانا آن معبود یگانه در مثل زدن، حتی به پشه‌ای یا فراتر از آن، دچار هیچ خودداری و ملاحظه‌ای نمی‌شود. اما کسانی که ایمان آورده‌اند می‌دانند که آن حق است از سوی پروردگارشان؛ و اما کسانی که حق را پوشانده‌اند می‌گویند: آن معبود یگانه از این مثل چه اراده کرده است؟ بسیاری را با آن گمراه می‌کند و بسیاری را با آن هدایت می‌کند، و با آن گمراه نمی‌کند مگر فاسقان را.

تأمل ما

این آیه پس از ترسیم پاداش و کیفر در آیات پیشین، وارد لایه‌ای عمیق‌تر می‌شود: لایه شناخت و شیوه دریافت معنا. قرآن در اینجا فقط از یک مثال سخن نمی‌گوید، بلکه درباره خود سازوکار مثال زدن و واکنش انسان‌ها در برابر زبان هدایت سخن می‌گوید. به همین دلیل، این آیه در ظاهر ممکن است ناگهانی به نظر برسد، اما در ساختار سوره کاملا به جای خود آمده است. پس از نشان دادن حقیقت، پیامد، پاداش و چالش زبانی، اکنون قرآن توضیح می‌دهد که چرا یک بیان واحد برای گروهی هدایت می‌شود و برای گروهی دیگر سبب گمراهی.

عبارت «إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَسْتَحْيِي» نشان می‌دهد که در مقام بیان حقیقت، هیچ انقباض، خودداری یا ملاحظه‌کاری در استفاده از مثال‌های کوچک وجود ندارد. ریشه ح ي ي در اصل با حیات، زنده بودن، طراوت و جریان داشتن پیوند دارد. «حیا» در سطح انسانی می‌تواند نشانه زنده بودن ساختار درونی و نوعی انقباض اخلاقی برای حفظ مرزهای وجودی باشد. اما آیه می‌گوید آن معبود یگانه در رساندن حقیقت، از مثال زدن به چیزی کوچک مانند پشه نیز عقب‌نشینی نمی‌کند. معیار در اینجا بزرگی ظاهری مثال نیست، بلکه توان آن مثال در انتقال معناست.

انتخاب «بَعُوضَةًۭ» بسیار دقیق است. ذهن سطحی ممکن است بپرسد چگونه ممکن است سخن الهی به پشه مثال بزند؟ اما همین پرسش، خطای شناختی انسان را آشکار می‌کند. انسان گاهی عظمت را در حجم، بزرگی و شکوه ظاهری می‌بیند، نه در نظم، ساختار و دقت. پشه با وجود کوچکی، یک نظام زنده، پیچیده و دقیق است. پس کوچک بودن مثال، نشانه پایین بودن معنا نیست؛ چه بسا همان مثال کوچک، پرده از یک نظام بزرگ‌تر بردارد.

آیه سپس دو واکنش را در برابر یک مثل واحد نشان می‌دهد. کسانی که ایمان آورده‌اند، در مثال متوقف نمی‌شوند؛ از مثال عبور می‌کنند و حق را در آن می‌شناسند: «أَنَّهُ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ». اما کسانی که حق را می‌پوشانند، به جای جست‌وجوی معنا، در سطح اعتراض می‌مانند و می‌گویند: «مَاذَآ أَرَادَ ٱللَّهُ بِهَـٰذَا مَثَلًۭا». یعنی مسئله آنان فقط نفهمیدن نیست؛ بلکه نوعی مقاومت در برابر شیوه بیان حقیقت است.

در اینجا یک اصل بزرگ معرفتی بیان می‌شود: «يُضِلُّ بِهِۦ كَثِيرًۭا وَيَهْدِى بِهِۦ كَثِيرًۭا». یک متن واحد، یک مثال واحد و یک نشانه واحد می‌تواند برای انسان‌های مختلف خروجی‌های متفاوت داشته باشد. این به معنای نقص در متن نیست، بلکه نشان می‌دهد دریافت معنا به وضعیت درونی مخاطب نیز وابسته است. همان نشانه‌ای که برای یک انسان راه را روشن می‌کند، برای انسانی دیگر می‌تواند بهانه انکار شود.

برای نزدیک کردن این معنا به ذهن امروز، می‌توان از یک تشبیه معاصر استفاده کرد. وحی و مثال‌های قرآنی از جهتی مانند یک ورودی واحد به سیستم‌های مختلف پردازش هستند. اگر یک درخواست واحد را به چند سامانه هوش مصنوعی بدهیم، خروجی‌ها یکسان نخواهد بود. سامانه‌ای که بر دقت، منطق، داده پاک و محاسبه درست بنا شده باشد، پاسخی متفاوت می‌دهد از سامانه‌ای که برای جلب توجه، سود، تعصب یا جهت‌دهی خاص تنظیم شده است. ورودی یکی است، اما ساختار پردازش متفاوت است؛ پس خروجی نیز متفاوت می‌شود.

در انسان نیز چنین است. اگر انسان با صداقت، فروتنی، آمادگی اصلاح، عقلانیت، شناخت، وجدان بیدار و تصور بلند از پروردگار به آیات نزدیک شود، همان مثل برای او میوه هدایت می‌دهد. اما اگر انسان با تعصب نسل‌ها، غرور قبیله‌ای، ترس، خودخواهی، منافع پنهان، پیش‌داوری و ایمان بسته و غیرقابل اصلاح به متن نزدیک شود، همان مثل می‌تواند در او خروجی فساد و گسست تولید کند. پس آیه ما را متوجه می‌کند که مشکل همیشه در نشانه نیست؛ گاهی مشکل در ساختار دریافت‌کننده نشانه است.

پایان آیه با «وَمَا يُضِلُّ بِهِۦٓ إِلَّا ٱلْفَـٰسِقِينَ» کلید اصلی فهم این بخش است. «فاسقین» در اینجا فقط به معنای گناهکاران در معنای محدود فقهی نیست. ریشه ف س ق در اصل با خروج از پوسته و غلاف پیوند دارد؛ مانند چیزی که از پوشش خود بیرون می‌زند. در این آیه، فاسق کسی است که از چارچوب نگهدارنده حقیقت، عقل، فروتنی و انسجام معنایی بیرون رفته است. چنین انسانی دیگر معنا را در بستر پیوسته آن نمی‌گیرد؛ آن را تکه تکه، گسسته و آلوده به پیش‌فرض‌های خود دریافت می‌کند.

بنابراین آیه ۲۶ نشان می‌دهد که قرآن فقط پیام نمی‌دهد، بلکه ساختار دریافت انسان را نیز آشکار می‌کند. مثال الهی مثل آینه‌ای است که باطن مخاطب را نشان می‌دهد. مؤمن در آن حق را از سوی پروردگار می‌شناسد، اما پوشاننده حق آن را بهانه اعتراض می‌سازد. پس هدایت و گمراهی در این آیه، نتیجه برخورد متن با ساختار درونی انسان است؛ و گمراهی نهایی فقط برای کسانی رخ می‌دهد که از چارچوب حقیقت بیرون رفته‌اند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۲۳— چالش زبانی قرآن؛ آیه ۲۶ توضیح می‌دهد که واکنش انسان به زبان وحی وابسته به ساختار دریافت اوست.
  • البقره ۲:۲۴— پیامد پوشاندن حقیقت و خروج از مسیر؛ آیه ۲۶ ریشه ادراکی این خروج را نشان می‌دهد.
  • البقره ۲:۲۵— در برابر خروج و گسست، ایمان و عمل صالح به حیات، جریان و پاکی می‌انجامد.
  • الحج ۲۲:۷۳— مثال پشه و ناتوانی معبودهای ساختگی؛ پیوند با این اصل که مثال کوچک می‌تواند حقیقتی بزرگ را آشکار کند.
  • العنكبوت ۲۹:۴۱، ۲۹:۴۲، ۲۹:۴۳— مثال خانه عنکبوت و تصریح اینکه این مثل‌ها را جز دانایان به درستی درنمی‌یابند.
  • المدثر ۷۴:۳۱— یک عدد و نشانه واحد برای گروهی فتنه و برای گروهی افزایش ایمان می‌شود؛ نزدیک‌ترین پیوند ساختاری با اصل «يُضِلُّ بِهِۦ كَثِيرًۭا وَيَهْدِى بِهِۦ كَثِيرًۭا».

البقره ۲:۲۷

آنان کسانی هستند که عهد آن معبود یگانه را پس از استوار شدن آن نقض میکنند، و آنچه را آن معبود یگانه فرمان داده است که پیوند داده شود قطع می‌کنند، و در زمین فساد می‌کنند؛ آنان همان زیانکاران‌اند.

تأمل ما

این آیه ادامه مستقیم پایان آیه پیشین است. در آیه ۲۶، سخن از فاسقان بود؛ کسانی که در برابر مثال و زبان هدایت، از چارچوب دریافت سالم حقیقت بیرون می‌روند. آیه ۲۷ اکنون نشان می‌دهد که این خروج فقط یک اختلال ذهنی یا درونی نیست، بلکه در سطح رفتار، رابطه و ساختار اجتماعی ظاهر می‌شود. فسق در اینجا از مرحله دریافت معنا به مرحله کنش و اثر در زمین منتقل می‌شود.

آیه سه حرکت اصلی را کنار هم قرار می‌دهد: «يَنقُضُونَ»، «يَقْطَعُونَ» و «يُفْسِدُونَ». این سه واژه یک زنجیره ساده اخلاقی نیستند؛ بلکه یک مسیر فروپاشی را نشان می‌دهند. نخست عهدی که بسته و استوار شده، واچیده می‌شود؛ سپس پیوندهایی که باید برقرار بمانند قطع می‌گردند؛ و در نتیجه، فساد در زمین پدید می‌آید. پس فساد در پایان آیه، پیامد طبیعی نقض و قطع است.

عبارت «يَنقُضُونَ عَهْدَ ٱللَّهِ مِنۢ بَعْدِ مِيثَـٰقِهِۦ» نشان می‌دهد که مسئله ناآگاهی ابتدایی نیست. «میثاق» از استحکام و تثبیت سخن می‌گوید؛ یعنی عهدی که به مرحله محکم شدن رسیده است. نقض چنین عهدی، فقط فراموشی یا ضعف ساده نیست، بلکه باز کردن و از هم گسستن چیزی است که پیش‌تر بسته، شناخته و تثبیت شده بود. در این معنا، نقض عهد نوعی عقب‌گرد آگاهانه از مرحله پذیرش و شناخت است.

سپس آیه می‌گوید: «وَيَقْطَعُونَ مَآ أَمَرَ ٱللَّهُ بِهِۦٓ أَن يُوصَلَ». این بخش، یکی از مهم‌ترین عبارات قرآن برای فهم نظام اتصال است. آیه نمی‌گوید آنان فقط یک رابطه را قطع می‌کنند؛ بلکه آنچه را خدا فرمان داده است که وصل شود، می‌برند. یعنی ساختاری از پیوندها وجود دارد که باید حفظ شود: پیوند انسان با پروردگار، پیوند انسان با حقیقت، پیوند انسان با انسان، پیوند رحم، عدالت، امانت، وفای عهد، و پیوندهای معرفتی و اخلاقی که حیات سالم را نگه می‌دارند.

در همین نقطه، این آیه می‌تواند یکی از پایه‌های اصلی فهم «صلات» به عنوان نظام اتصال باشد. اگر صلات را فقط یک عمل آیینی جدا از زندگی بفهمیم، بخش بزرگی از میدان معنایی قرآن را از دست می‌دهیم. صلات در افق گسترده‌تر قرآن، حفظ اتصال، برقرار نگه داشتن رابطه با خدا، حقیقت، خلق و مسئولیت است. در برابر آن، آیه ۲۷ تصویر کسانی را نشان می‌دهد که اتصال را می‌برند و شبکه پیوسته زندگی را از هم جدا می‌کنند.

پس از نقض و قطع، نتیجه طبیعی «وَيُفْسِدُونَ فِى ٱلْأَرْضِ» است. فساد در اینجا صرف یک رفتار بد فردی نیست. فساد یعنی خروج یک نظام از حالت صلاح، کارایی، سلامت و قابلیت حیات. همان‌گونه که میوه یا گوشت با فساد از حالت طبیعی و قابل استفاده بیرون می‌رود، جامعه و انسان نیز با قطع پیوندهای حق، عدالت، امانت و رحمت از حالت سالم خود خارج می‌شوند. فساد، نتیجه سیستمی گسست است.

پایان آیه با «أُو۟لَـٰٓئِكَ هُمُ ٱلْخَـٰسِرُونَ» این روند را جمع‌بندی می‌کند. خسران فقط زیان مالی یا از دست دادن یک منفعت بیرونی نیست. خسران یعنی انسان سرمایه وجودی خود را در معامله‌ای نادرست وارد کند و نه تنها سودی به دست نیاورد، بلکه اصل سرمایه را نیز از دست بدهد. در این آیه، سرمایه انسان توان اتصال به حقیقت، صلاح، عهد و حیات سالم است. وقتی این اتصال‌ها گسسته شوند، انسان خود ظرفیت رشد و نجات را از دست می‌دهد.

بنابراین آیه ۲۷ کالبدشکافی عملی فاسقان است. در آیه ۲۶، فاسق کسی بود که در سطح دریافت معنا از چارچوب حق بیرون می‌رود. در آیه ۲۷، همین خروج به صورت نقض عهد، قطع اتصال و فساد در زمین دیده می‌شود. این نشان می‌دهد که انحراف شناختی، اگر اصلاح نشود، به تخریب رابطه و فساد اجتماعی تبدیل می‌شود.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۲۶— آیه ۲۶ فاسقان را در سطح دریافت معنا معرفی می‌کند؛ آیه ۲۷ همان فسق را در سطح رفتار و ساختار اجتماعی توضیح می‌دهد.
  • البقره ۲:۲۵— در برابر نقض، قطع و فساد، آیه ۲۵ نظام ایمان، عمل صالح، جریان حیات و پاکی را نشان می‌دهد.
  • الرعد ۱۳:۲۵— «وَٱلَّذِينَ يَنقُضُونَ عَهْدَ ٱللَّهِ مِنۢ بَعْدِ مِيثَـٰقِهِۦ وَيَقْطَعُونَ مَآ أَمَرَ ٱللَّهُ بِهِۦٓ أَن يُوصَلَ»؛ تکرار مستقیم همین ساختار و پیوند روشن با آیه ۲۷ بقره.
  • آل عمران ۳:۱۰۳— «وَٱعْتَصِمُوا۟ بِحَبْلِ ٱللَّهِ جَمِيعًۭا وَلَا تَفَرَّقُوا۟»؛ حفظ اتصال جمعی به حبل الهی در برابر گسست و پراکندگی.
  • محمد ۴۷:۲۲— «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِن تَوَلَّيْتُمْ أَن تُفْسِدُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا۟ أَرْحَامَكُمْ»؛ پیوند فساد در زمین با قطع رحم و گسستن پیوندهای انسانی.
  • البقره ۲:۱۱، ۲:۱۲— ادعای اصلاح در کنار فساد واقعی؛ نشان می‌دهد فساد ممکن است زیر نام اصلاح پنهان شود.
  • المائدة ۵:۳۲— فساد در زمین در کنار کشتن نفس و تخریب حیات اجتماعی آمده است؛ نشان‌دهنده دامنه سنگین فساد در نظم انسانی.

البقره ۲:۲۸

چگونه به آن معبود یگانه کفر می‌ورزید، در حالی که شما در حالت اموات بودید؛ سپس شما را حیات داد؛ سپس شما را در حالت موت قرار می‌دهد؛ سپس شما را دوباره حیات می‌دهد؛ و سپس به سوی او بازگردانده می‌شوید.

تأمل ما

این آیه پس از آیات ۲۶ و ۲۷، که در آن مسئله دریافت معنا، واکنش به مثال‌های الهی، و سپس خروج ساختاری انسان از پیوندهای الهی، یعنی نقض عهد، قطع اتصال و فساد، مطرح شد، اکنون به ریشه بنیادی‌تر برمی‌گردد: خود ساختار وجودی انسان و چرخه حالت‌هایی که در آن قرار می‌گیرد.

شاید برای تان پرسش خلق شده باشد که چرا در ترجمه این آیه از واژه «مرگ» یا «مرده» استفاده نکردیم و اصطلاح اصلی «موت» را نگه داشتیم. دلیل آن است که در فارسی امروز، «مرگ» و «مرده» غالبا به نابودی، پایان یا خاموشی کامل فهمیده می‌شود، در حالی که «موت» در زبان قرآن لایه‌ای گسترده‌تر دارد و می‌تواند به حالت، انتقال، توقف فعلیت حیات، یا تغییر فاز وجودی اشاره کند.

آیه با یک پرسش آغاز می‌شود: «كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِٱللَّهِ». این پرسش صرفا تعجب اخلاقی نیست، بلکه یک پرسش ساختاری است: چگونه ممکن است انکار نسبت به آن معبود یگانه شکل بگیرد، در حالی که کل مسیر وجودی انسان در دست او تعریف شده است؟

زنجیره آیه چهار مرحله را نشان می‌دهد:

أموات → حیات → موت → حیات → رجوع

نکته مهم در آغاز زنجیره این است که قرآن نمی‌گوید «شما هیچ بودید»، بلکه می‌گوید «كُنتُمْ أَمْوَاتًا». این تعبیر، حالت بودن را نشان می‌دهد، نه عدم مطلق. «أَمْوَاتًا» به صورت اسم آمده است، یعنی یک وضعیت وجودی را توصیف می‌کند؛ اما مراحل بعدی با فعل بیان می‌شوند: «فَأَحْيَـٰكُمْ»، «يُمِيتُكُمْ»، «يُحْيِيكُمْ». این تفاوت می‌تواند مهم باشد: حالت نخست یک بستر پیشین و ثابت را نشان می‌دهد، در حالی که مراحل بعدی تغییر فازهای پویا در مسیر انسان هستند.

در این مدل تأویلی، «أَمْوَاتًا» می‌تواند به حالت پیشا-فردی و پیشا-زیستی انسان اشاره کند؛ حالتی که در آن انسان هنوز در قالب بدن، حافظه دنیوی، تجربه شخصی و مسئولیت تاریخی ظاهر نشده است. سپس «فَأَحْيَـٰكُمْ» ورود به حیات زیستی و فردی است؛ مرحله‌ای که در آن انسان تجربه می‌کند، انتخاب می‌کند، عمل می‌کند و برای خود پرونده وجودی می‌سازد.

در اینجا پیوند با آیه میثاق در اعراف ۷:۱۷۲ بسیار مهم می‌شود. در آن آیه، بنی‌آدم پیش از حضور در تاریخ فردی و دنیوی، در برابر ربوبیت پروردگار به شهادت گرفته می‌شوند: «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ ۖ قَالُوا۟ بَلَىٰ». این شهادت، جمعی، فراگیر و ناظر به اصل ربوبیت است. وقتی این آیه را کنار «كُنتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْيَـٰكُمْ» قرار دهیم، می‌توان یک مدل تأویلی ساخت که در آن انسان پیش از تشخص زیستی، در یک وضعیت جمعی یا پیشا-فردی از فطرت و آگاهی ربوبی قرار داشته است. این مدل نمی‌گوید ترجمه لفظی «أَمْوَاتًا» همان آگاهی جمعی است؛ بلکه می‌گوید مجموعه سرنخ‌های قرآن، چنین تأویلی را ممکن و منسجم می‌سازد.

پس از حیات نخست، آیه می‌گوید: «ثُمَّ يُمِيتُكُمْ». این بار، سخن از حالت اسمی «أَمْوَاتًا» نیست، بلکه از فعل اماته است. این نکته نشان می‌دهد که پس از ورود انسان به حیات، موت دیگر صرفا همان وضعیت آغازین نیست؛ اکنون کنشی بر انسانی رخ می‌دهد که فردیت، تجربه، عمل و مسئولیت یافته است. او دیگر فقط در حالت پیشا-فردی نیست؛ او از دنیا عبور کرده و با داده‌های وجودی خود وارد مرحله بعد می‌شود.

آیه غافر ۴۰:۱۱ این ساختار را تقویت می‌کند: «أَمَتَّنَا ٱثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا ٱثْنَتَيْنِ». اگر موت نخست به معنای عدم مطلق بود، تعبیر «أَمَتَّنَا» برای آن دشوار می‌شد، زیرا اماته یک فعل و کنش است و بر چیزی در نظام وجودی واقع می‌شود، نه بر هیچ مطلق. این آیه نشان می‌دهد که موت و حیات در قرآن می‌توانند به صورت مراحل قابل شمارش در یک نظام چندحالته فهمیده شوند.

سپس «ثُمَّ يُحْيِيكُمْ» می‌آید؛ حیات دوباره. این حیات دوم، تکرار ساده حیات نخست نیست، زیرا انسان اکنون از مرحله دنیا، انتخاب، عمل، تجربه و موت عبور کرده است. اگر حیات نخست میدان ساختن فردیت و مسئولیت بود، حیات دوم میدان مواجهه با حقیقت آن مسیر است.

پایان آیه با «ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» کل زنجیره را قفل می‌کند. «رجوع» در زبان عربی به معنای بازگشت است، نه صرفا رفتن به کدام مقصد تازه. انسان به سوی همان مبدأی بازگردانده می‌شود که اصل مسیر وجودی‌اش در احاطه او بوده است. اگر آغاز انسان صرفا از عدم مطلق و بی‌نسبت بود، تعبیر «رجوع» این اندازه پرمعنا نمی‌بود. رجوع نشان می‌دهد که کل مسیر، از آغاز تا پایان، در نسبت با همان منبع تعریف شده است.

بنابراین آیه ۲۸ انسان را در قالب یک آنتولوژی چندحالته معرفی می‌کند: حالت اموات، حیات فردی، موت پس از تجربه، حیات دوباره، و رجوع به سوی مبدأ. این مدل، ادعای ترجمه قطعی نیست، بلکه تأویلی است بر پایه کنار هم گذاشتن سرنخ‌های درون قرآن: آیه ۲۸ بقره، آیه میثاق در اعراف، آیه دو موت و دو حیات در غافر، و مفهوم فطرت در روم. در این نگاه، انسان فقط موجودی نیست که با تولد زیستی آغاز شود و با مرگ فیزیکی پایان یابد؛ بلکه موجودی است که از حالت‌های مختلف وجود عبور می‌کند و در نهایت به سوی آن معبود یگانه رجوع می‌کند.

ارجاعات متقابل
  • الأعراف ۷:۱۷۲— «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ ۖ قَالُوا۟ بَلَىٰ»؛ آیه میثاق، که بنی‌آدم را در یک شهادت جمعی نسبت به ربوبیت پروردگار نشان می‌دهد و می‌تواند در کنار «كُنتُمْ أَمْوَاتًا» برای فهم وضعیت پیشا-فردی انسان بررسی شود.
  • غافر ۴۰:۱۱— «أَمَتَّنَا ٱثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا ٱثْنَتَيْنِ»؛ اشاره به دو موت و دو حیات، که با زنجیره آیه ۲۸ بقره پیوند مستقیم دارد و نشان می‌دهد موت و حیات می‌توانند مراحل قابل شمارش یک نظام وجودی باشند.
  • الروم ۳۰:۳۰— فطرت خدا که انسان بر آن آفریده شده است؛ پیوند با این ایده که شناخت بنیادین ربوبیت در ساختار انسان ریشه دارد، نه صرفا در آموزش بیرونی.
  • آل عمران ۳:۲۷— «تُخْرِجُ ٱلْحَىَّ مِنَ ٱلْمَيِّتِ وَتُخْرِجُ ٱلْمَيِّتَ مِنَ ٱلْحَىِّ»؛ نشان‌دهنده تبدیل‌های پیوسته میان حیات و موت در نظام الهی.
  • الحج ۲۲:۵— توصیف مراحل آفرینش انسان در رحم و سپس بعث؛ برای فهم حیات زیستی به عنوان مرحله‌ای از مسیر بزرگ‌تر وجود.
  • الجاثية ۴۵:۲۶— «ٱللَّهُ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يَجْمَعُكُمْ إِلَىٰ يَوْمِ ٱلْقِيَامَةِ»؛ پیوند میان احیا، اماته و جمع شدن در قیامت.

البقره ۲:۲۹

ۚ

اوست آن که برای شما همه آنچه را در زمین است خلق کرد؛ سپس به سوی آسمان پرداخت، پس آنها را به صورت هفت آسمان سامان داد؛ و او به هر چیز داناست.

تأمل ما

این آیه پس از آیه ۲۸، افق سخن را از مسیر وجودی انسان به معماری آفرینش گسترش می‌دهد. در آیه پیشین، انسان در زنجیره‌ای از حالت‌ها نشان داده شد: اموات، حیات، موت، حیات دوباره و رجوع. اکنون آیه ۲۹ نشان می‌دهد که این انسان در خلأ قرار داده نشده، بلکه درون نظامی گسترده از زمین و آسمان‌ها زیست می‌کند؛ نظامی که با علم آن معبود یگانه سامان یافته است.

عبارت «خَلَقَ لَكُم مَّا فِى ٱلْأَرْضِ جَمِيعًا» نشان می‌دهد که آنچه در زمین است، در نسبت با انسان معنا و کارکرد دارد. «لَكُم» در اینجا نباید به معنای مالکیت مطلق و بی‌مسئولیت انسان فهمیده شود. این تعبیر نشان می‌دهد که زمین و امکانات آن در میدان بهره‌گیری، آزمون، امانتداری، مسئولیت و رشد انسان قرار داده شده‌اند. انسان از زمین بهره می‌برد، اما در برابر آن نیز مسئول است، زیرا آنچه برای او فراهم شده، هم امکان زندگی است و هم میدان سنجش اخلاقی و وجودی او.

سپس آیه می‌گوید: «ثُمَّ ٱسْتَوَىٰٓ إِلَى ٱلسَّمَآءِ». واژه «ٱسْتَوَىٰ» از ریشه س و ي است و در اینجا نباید به صورت حرکت جسمانی فهمیده شود. این تعبیر نشان‌دهنده روی آوردن کامل تدبیر به سوی ساحت آسمان است. یعنی پس از بیان زمین و آنچه در آن است، آیه نگاه را به ساحت بالادست آفرینش منتقل می‌کند.

در ادامه آمده است: «فَسَوَّىٰهُنَّ سَبْعَ سَمَـٰوَٰتٍ». «فَسَوَّىٰهُنَّ» نیز از همان ریشه س و ي است، اما نقش آن با «ٱسْتَوَىٰ» فرق دارد. «ٱسْتَوَىٰ» در اینجا جهت‌گیری تدبیر را نشان می‌دهد، و «فَسَوَّىٰهُنَّ» سامان دادن، متناسب ساختن و کامل کردن ساختار آسمان‌ها را. بنابراین آیه از یک نظم مرحله‌ای سخن می‌گوید: زمین و آنچه در آن است، سپس توجه به ساحت آسمان، سپس سامان یافتن آن به صورت هفت آسمان. این دو فعل از یک میدان معنایی می‌آیند، اما یکی به جهت‌گیری تدبیر اشاره دارد و دیگری به تحقق نظم و توازن در ساختار.

تعبیر «سَبْعَ سَمَـٰوَٰتٍ» از تعابیری است که باید با فروتنی در برابر غیب خوانده شود. قرآن از هفت آسمان سخن می‌گوید، اما کیفیت دقیق، ساختار کامل و نسبت آن با کیهان قابل مشاهده برای ما به صورت نهایی روشن نیست. بنابراین نباید آن را به یک تصویر ساده مانند لایه‌های جو زمین تقلیل داد، و نباید هم آن را با قطعیت به یک نظریه علمی خاص محدود کرد.

با این حال، بر اساس پیوستگی آیات می‌توان گفت این تعبیر به ساختاری چندلایه در آفرینش اشاره دارد؛ ساختاری فراتر از زمین و میدان زیست مستقیم انسان. اگر با زبان امروز سخن بگوییم، می‌توان آن را به صورت مراتب آفرینش، لایه‌های کیهانی، یا حتی ساحت‌ها و ابعاد بالاتر وجود فهمید. اما این فهم، تأمل محتاطانه است، نه معنای نهایی آیه. علم کامل آن نزد آن معبود یگانه و در قلمرو غیب است.

در این چارچوب، آیه ۲۹ با آیه ۲۸ پیوند مهمی پیدا می‌کند. اگر انسان در آیه ۲۸ موجودی چندحالته معرفی شد، در آیه ۲۹ جهان نیز به صورت معماری چندلایه معرفی می‌شود. انسان تنها در سطحی محدود از این آفرینش زندگی و آگاهی دارد، اما آیه افق او را به ساختاری گسترده‌تر از زمین باز می‌کند. این تقارن میان انسان چندحالته و جهان چندلایه، نشان می‌دهد که انسان و محیط وجودی او در یک نظام بزرگ‌تر و علم‌بنیاد قرار دارند.

در اینجا «ٱلسَّمَآءِ» فقط فضای بالای سر به معنای ساده فیزیکی نیست. از ریشه س م و، آسمان با بلندی، رفعت، ساختار بالادست و ساحت فراتر پیوند دارد. در سطح تأمل، می‌توان گفت آسمان در این آیه به ساحت‌های فرادست و لایه‌های حاکم بر بستر مادی زمین اشاره دارد؛ ساحت‌هایی که زمین و حیات انسان در نسبت با آنها معنا می‌یابد. این خوانش، آیه را از تقلیل به جو زمین بیرون می‌آورد، اما همچنان با احتیاط در قلمرو متشابهات باقی می‌ماند.

پایان آیه با «وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ» همه این ساختار را در علم الهی جمع می‌کند. این جمله پاسخ عمیقی به پرسش آیه پیشین است: چگونه کفر می‌ورزید؟ انسان ممکن است تنها لایه نزدیک و قابل مشاهده زمین را ببیند و از مراتب بالادست آفرینش غافل شود؛ همین تقلیل ادراکی می‌تواند او را به توهم استقلال و پوشاندن حقیقت بکشاند. اما آیه یادآوری می‌کند که همه لایه‌های آشکار و پنهان، زمین و آسمان‌ها، ماده و غیب، در علم آن معبود یگانه قرار دارند.

پس آیه ۲۹ جهان را به عنوان نظامی بی‌هدف یا تصادفی معرفی نمی‌کند؛ بلکه به عنوان معماری‌ای علم‌بنیاد، چندلایه و متوازن نشان می‌دهد که انسان درون آن مسئولانه زندگی می‌کند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۲۲— زمین و آسمان در نسبت با رزق و حیات انسان معرفی شدند؛ آیه ۲۹ این نگاه را به سطح گسترده‌تر آفرینش و هفت آسمان می‌برد.
  • البقره ۲:۲۸— انسان در زنجیره چندحالته اموات، حیات، موت، حیات و رجوع معرفی شد؛ آیه ۲۹ نشان می‌دهد این انسان درون معماری چندلایه زمین و آسمان‌ها قرار دارد.
  • آل عمران ۳:۷— آیه محکمات و متشابهات؛ برای یادآوری اینکه کیفیت دقیق «هفت آسمان» در قلمرو متشابهات است و تأمل ما باید با فروتنی همراه باشد.
  • الملك ۶۷:۳— «ٱلَّذِى خَلَقَ سَبْعَ سَمَـٰوَٰتٍ طِبَاقًا»؛ اشاره روشن به هفت آسمان به صورت طبقه‌ها یا لایه‌های هماهنگ.
  • نوح ۷۱:۱۵— «أَلَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ ٱللَّهُ سَبْعَ سَمَـٰوَٰتٍ طِبَاقًا»؛ پیوند با مفهوم هفت آسمان به عنوان ساختاری طبقه‌مند.
  • فصلت ۴۱:۱۱، ۴۱:۱۲— سخن از روی آوردن به آسمان و سامان دادن آن به صورت هفت آسمان؛ نزدیک‌ترین متن موازی برای فهم «ٱسْتَوَىٰ» و «فَسَوَّىٰهُنَّ» در بقره ۲:۲۹.
  • الطلاق ۶۵:۱۲— «ٱللَّهُ ٱلَّذِى خَلَقَ سَبْعَ سَمَـٰوَٰتٍ وَمِنَ ٱلْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ»؛ اشاره به ساختار چندلایه آسمان‌ها و زمین، و پیوند آن با علم و امر الهی.

البقره ۲:۳۰

ۖ ۖ

و هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت: همانا من در زمین خلیفه‌ای قراردهنده‌ام. گفتند: آیا در آن کسی را قرار می‌دهی که در آن فساد کند و خون‌ها بریزد، در حالی که ما به حمد تو تسبیح می‌کنیم و برای تو تقدیس می‌کنیم؟ گفت: همانا من می‌دانم آنچه را شما نمی‌دانید.

تأمل ما

این آیه پس از آیه ۲۹، وارد مرحله‌ای تازه در سوره می‌شود. در آیه پیشین، زمین و آسمان‌ها به عنوان معماری چندلایه و علم‌بنیاد آفرینش معرفی شدند. اکنون قرآن در همان بستر، از قرار دادن «خلیفه» در زمین سخن می‌گوید. بنابراین انسان در این آیه نه فقط یک موجود زیستی، بلکه موجودی است که درون زمین، در میدان امکانات، محدودیت‌ها، روابط، نیازها و مسئولیت‌ها قرار داده می‌شود.

عبارت «إِنِّى جَاعِلٌ فِى ٱلْأَرْضِ خَلِيفَةً» نشان می‌دهد که مسئله خلقت انسان فقط پدید آوردن یک موجود زنده نیست، بلکه قرار دادن او در جایگاهی خاص در زمین است. «جَاعِلٌ» اسم فاعل است و حالت قراردهندگی و تعیین جایگاه را نشان می‌دهد. خلافت در این نگاه صرفا یک ویژگی زیستی یا خودکار انسان نیست، بلکه موقعیتی اعطایی در نظام آفرینش است. انسان در زمین قرار داده می‌شود تا در میدان اختیار، مسئولیت، اثرگذاری و آزمون، ظرفیت خود را آشکار کند.

«خلیفه» از ریشه خ ل ف با معنای آمدن پس از دیگری، جانشینی، پشت سر آمدن و قرار گرفتن در امتداد یک نظام است. در این آیه، خلیفه بودن انسان می‌تواند به معنای قرار گرفتن او در موقعیت مسئولیت، اختیار، تصمیم و اثرگذاری در زمین باشد. انسان فقط در زمین زندگی نمی‌کند؛ بلکه در زمین اثر می‌گذارد، انتخاب می‌کند، می‌سازد، تخریب می‌کند، اصلاح می‌کند و نسبت خود را با نظام الهی آشکار می‌سازد.

واکنش ملائکه بسیار مهم است. آنان می‌پرسند: «أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ ٱلدِّمَآءَ». این پرسش نشان می‌دهد که ملائکه از ظرفیت خطرناک این موجود زمینی آگاه‌اند. اگر ملائکه را در این مقام به عنوان نیروها، قوا یا سیستم‌های هوشمند و فرمان‌بردار نظام الهی بفهمیم، پرسش آنان ناظر به شناختی از قانون‌مندی آفرینش است: موجودی زیستی که نیاز به آب، غذا، مسکن، امنیت، جفت، بقا، قلمرو و منابع دارد، اگر دارای اراده، اختیار و قدرت تصرف شود، می‌تواند در محیطی با امکانات محدود به رقابت ناسالم، تجاوز، فساد و خونریزی کشیده شود.

در اینجا دو خوانش ممکن وجود دارد و هر دو در قلمرو متشابهات قرار می‌گیرند. یک خوانش این است که ملائکه از ساختار زیستی و امکان‌های رفتاری چنین موجودی آگاه بودند؛ یعنی می‌دانستند ترکیب اختیار، نیاز زیستی و قدرت تصرف در زمین می‌تواند به فساد و خونریزی بینجامد. خوانش دیگر این است که پیش از آدم و زوج او، موجودات یا نسل‌هایی بر زمین زیسته بودند و ملائکه بر اساس تجربه آن نظام یا مشاهده آن الگو، خطر فساد و خونریزی را می‌شناختند. قرآن در این آیه هیچ‌کدام را به صورت نهایی توضیح نمی‌دهد؛ پس باید هر دو را با احتیاط و در قلمرو تأمل نگه داشت.

نکته محوری آیه، تقابل میان دو جفت معناست: «فساد و خونریزی» در برابر «تسبیح و تقدیس». فساد از ریشه ف س د به معنای خروج یک چیز از حالت سلامت، صلاح، کارایی و نظم درست است. وقتی ملائکه از فساد در زمین سخن می‌گویند، فقط از یک گناه فردی حرف نمی‌زنند؛ از اختلال در نظام زمین، روابط، حیات، عدالت و اتصال‌ها سخن می‌گویند. این همان مسیری است که در آیه ۲۷ نیز دیدیم: نقض، قطع و سپس فساد در زمین.

در مقابل، «نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ» از ریشه س ب ح است. در معنای بنیادی، این ریشه با شناوری، حرکت روان در مسیر، جریان یافتن در مدار و دور بودن از غرق شدن یا خروج از جهت پیوند دارد. تسبیح یعنی باقی ماندن در مدار درست، حرکت در مسیر مقرر الهی و تنزیه آن معبود یگانه از نقص، اختلال و بی‌حکمت بودن. ملائکه می‌گویند ما در مسیر حمد تو تسبیح می‌کنیم؛ یعنی حرکت و عملکرد ما در نظام آفرینش، هماهنگ با ستایش و شناخت کمال توست. از این جهت، تسبیح پادتن فساد است: فساد خروج از صلاح و مدار است، و تسبیح ماندن در جریان درست و مدار الهی.

«وَنُقَدِّسُ لَكَ» در برابر «يَسْفِكُ ٱلدِّمَآءَ» معنا پیدا می‌کند. خونریزی، خروج خشونت‌آمیز حیات از بدن و شکستن حرمت جان است. «سفک» به معنای ریختن و جاری ساختن است، و وقتی با خون همراه می‌شود، تصویر تخریب حیات و هتک حرمت نفس را نشان می‌دهد. در برابر آن، تقدیس از ریشه ق د س به معنای پاکی، پاک‌سازی، جدا کردن ساحت پاک از آلودگی و نگه داشتن حریم قدسی است. اگر خونریزی یعنی شکستن حرمت حیات، تقدیس یعنی پاسداشت پاکی، حریم و مقام آن معبود یگانه و نظامی که حیات را در جایگاه خود نگه می‌دارد. از این جهت، تقدیس پادتن سفک دماء است: یکی حریم حیات را می‌شکند، دیگری حریم پاکی و حرمت را حفظ می‌کند.

پس پرسش ملائکه از روی مخالفت یا اعتراض به خدا نیست، بلکه از جنس درک ساختاری آنان از خطر است. آنان می‌بینند که موجودی با اراده و نیاز زیستی، در زمین می‌تواند از مسیر تسبیح و تقدیس خارج شود و به فساد و خونریزی برسد. اما پاسخ خداوند مسیر آیه را به سطحی بالاتر می‌برد: «إِنِّى أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ». یعنی علم ملائکه درست است، اما کامل نیست. آنان خطر را می‌بینند، اما همه ظرفیت انسان را نمی‌دانند.

این پاسخ نشان می‌دهد که انسان فقط موجودی خطرناک نیست؛ او حامل امکانی است که ملائکه در آن لحظه از تمام حقیقت آن آگاه نیستند. می‌توان گفت ملائکه بر اساس داده‌های آشکار زمین، نیاز زیستی، اختیار و امکان رقابت، خطر فساد را می‌دیدند؛ اما خداوند از متغیری پنهان در ساختار انسان خبر می‌دهد که هنوز در آیه آشکار نشده است. این متغیر، ظرفیت علم، شناخت، نام‌گذاری، یادگیری، انتخاب آگاهانه و اتصال ارادی است؛ ظرفیتی که در آیه بعد با تعلیم اسماء آشکار خواهد شد.

انسان می‌تواند فساد کند، اما می‌تواند اصلاح نیز کند. می‌تواند خون بریزد، اما می‌تواند جان را پاس بدارد. می‌تواند از زمین بهره‌کشی کند، اما می‌تواند امانتدار زمین باشد. می‌تواند از مسیر خارج شود، اما می‌تواند با آگاهی، اختیار، توبه، یادگیری و مسئولیت به جایگاهی برسد که معنای خلافت را آشکار کند.

بنابراین آیه ۳۰ آغاز بزرگ‌ترین روایت انسان در سوره بقره است: انسان به عنوان موجودی که در زمین قرار داده می‌شود، در میان دو امکان بزرگ ایستاده است. از یک سو فساد و خونریزی؛ از سوی دیگر تسبیح، تقدیس، علم، مسئولیت و خلافت. ملائکه ظرفیت خطر را می‌بینند، اما خداوند از ظرفیت پنهان و آینده‌گشای انسان خبر می‌دهد؛ ظرفیتی که در ادامه آیات با تعلیم اسماء آشکار خواهد شد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۲۷— آیه ۲۷ فساد در زمین را نتیجه نقض عهد و قطع پیوندها معرفی کرد؛ آیه ۳۰ نشان می‌دهد خطر فساد در زمین از آغاز در پرسش ملائکه مطرح بوده است.
  • البقره ۲:۲۹— آیه ۲۹ زمین و آسمان‌ها را در یک معماری علم‌بنیاد معرفی کرد؛ آیه ۳۰ اکنون از قرار دادن خلیفه در همین زمین سخن می‌گوید.
  • البقره ۲:۳۱— آیه بعدی نشان می‌دهد پاسخ خداوند به پرسش ملائکه از راه تعلیم اسماء و آشکار شدن ظرفیت معرفتی انسان روشن می‌شود.
  • الأعراف ۷:۱۱، ۷:۱۲— اشاره به خلقت انسان و واکنش ابلیس؛ برای فهم اینکه جایگاه انسان در زمین فقط زیستی نیست، بلکه با مسئله امر، سجده، علم و تکبر پیوند دارد.
  • ص ۳۸:۷۱، ۳۸:۷۲— اعلام آفرینش بشر از طین و نفخ روح؛ پیوند با جایگاه خاص انسان در نظام آفرینش.
  • الأنعام ۶:۱۶۵— «وَهُوَ ٱلَّذِى جَعَلَكُمْ خَلَـٰئِفَ ٱلْأَرْضِ»؛ بیان روشن‌تر نقش انسان به عنوان جانشینان یا دارندگان مسئولیت در زمین.
  • يونس ۱۰:۱۴— خلافت در زمین به عنوان میدان آزمون عمل: «لِنَنظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ».
  • الروم ۳۰:۴۱— تحقق تاریخی همان خطر فساد در خشکی و دریا به سبب کردار انسان‌ها.

البقره ۲:۳۱

و آدم را همه اسم‌ها آموخت؛ سپس آنان را بر فرشتگان عرضه کرد، پس گفت: اگر راست‌گویان هستید، مرا از اسم‌های اینان خبر دهید.

تأمل ما

این آیه پاسخ عملی به پرسش ملائکه در آیه پیشین است. در آیه ۳۰، ملائکه خطر انسان را دیدند: فساد در زمین و ریختن خون. آنان بر اساس ساختار زمین، نیازهای زیستی، اختیار، رقابت بر منابع و امکان خروج از مدار، خطر را درست تشخیص دادند. اما خداوند فرمود: «إِنِّى أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ». آیه ۳۱ اکنون بخشی از همان «آنچه نمی‌دانید» را آشکار می‌کند: ظرفیت انسان برای علم اسماء.

کلید آیه واژه «ٱلْأَسْمَآءَ» است. اسم در اینجا نباید فقط به معنای برچسب لفظی یا نام‌گذاری ساده فهمیده شود. نام، سطح بیرونی اسم است؛ اما در معنای عمیق‌تر، اسم می‌تواند به شناخت نشانه، هویت، ویژگی، کارکرد، نسبت و قابلیت یک پدیده اشاره کند. وقتی انسان چیزی را به معنای حقیقی می‌شناسد، فقط یک لفظ برای آن ندارد؛ بلکه می‌فهمد آن چیز چیست، چه ویژگی‌هایی دارد، چگونه رفتار می‌کند، با چه چیزهایی پیوند دارد، و چگونه می‌توان با آن در جهان تعامل کرد.

در ریشه‌شناسی «اسم» دو نگاه مهم وجود دارد که هر دو به فهم آیه کمک می‌کنند. اگر آن را با ریشه «و س م» ببینیم، اسم با نشان گذاشتن و علامت‌دار کردن پیوند دارد؛ یعنی چیزی از ابهام بیرون می‌آید و قابل تشخیص می‌شود. اگر آن را با ریشه «س م و» ببینیم، اسم چیزی را از سطح پنهانی و ناشناختگی بالا می‌آورد و در ساحت آگاهی قرار می‌دهد. پس «علم اسماء» می‌تواند به توانایی انسان در تشخیص، کدگذاری، نشانه‌شناسی، دسته‌بندی و فهم ساختار پدیده‌ها اشاره داشته باشد.

از این زاویه، «تعلیم اسماء» می‌تواند به ظرفیت انسان برای شناخت ساختار پدیده‌ها، تشخیص خصوصیات آنها، دسته‌بندی، نام‌گذاری، تحلیل و به کارگیری آنها اشاره داشته باشد. این همان نقطه‌ای است که انسان را از صرف موجود زیستی جدا می‌کند. او می‌تواند جهان را بشناسد، نشانه‌ها را بخواند، روابط میان پدیده‌ها را کشف کند و تا جایی که خداوند اجازه داده، ماده و طبیعت را در مسیر ساختن، اصلاح یا حتی تخریب به کار گیرد.

برای مثال، وقتی انسان «هیدروژن» را می‌شناسد، تنها یک نام بر آن نمی‌گذارد. او می‌آموزد که این عنصر چه ساختاری دارد، چه ویژگی‌هایی نشان می‌دهد، در چه شرایطی گاز است، چگونه واکنش می‌دهد، با چه عناصر دیگری پیوند می‌گیرد و در چه فرآیندهایی می‌تواند نقش داشته باشد. در این معنا، اسم یک پدیده فقط نام لفظی آن نیست؛ بلکه دریچه‌ای به شناخت ساختار و قانونمندی آن است.

البته این خوانش باید با احتیاط در قلمرو تأویل و متشابهات بیان شود. ما نمی‌توانیم با قطعیت بگوییم که مراد نهایی خداوند از «الأسماء كلها» دقیقا علم ماده، عناصر، قوانین طبیعی یا علوم تجربی به معنای امروزی است. اما بر اساس پیوستگی آیات، این خوانش قدرت توضیحی دارد. ملائکه خطر زیستی و زمینی انسان را دیدند، اما ظرفیت معرفتی او را نمی‌دانستند. انسان می‌تواند فساد کند، اما همچنین می‌تواند بشناسد، نام‌گذاری کند، تحلیل کند، بسازد، اصلاح کند و از دل زمین و ماده، تمدن، علم و مسئولیت استخراج کند.

عبارت «ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى ٱلْمَلَـٰٓئِكَةِ» بسیار مهم است. ضمیر «هُمْ» نشان می‌دهد که مسئله فقط الفاظ انتزاعی و خالی نیست. آنچه عرضه می‌شود، به گونه‌ای دارای تشخص، اشاره‌پذیری و حضور در صحنه است. «عَرَضَ» در اصل با پیش رو نهادن، گشودن و در معرض مشاهده یا سنجش قرار دادن پیوند دارد. پس در این آیه، آن حقایق یا شناسه‌های قابل اشاره در برابر ملائکه قرار داده می‌شوند تا مرز علم آنان آشکار شود.

سپس گفته می‌شود: «أَنۢبِـُٔونِى بِأَسْمَآءِ هَـٰٓؤُلَآءِ إِن كُنتُمْ صَـٰدِقِينَ». «نبأ» با خبر عادی فرق دارد. نبأ گزارشی مهم، سنگین و دارای وزن معرفتی است. خداوند از ملائکه فقط نمی‌خواهد نامی ساده را تکرار کنند؛ بلکه از آنان می‌خواهد از اسماء اینان خبر دهند، یعنی شناخت ساختاری و هویتی آنچه عرضه شده را آشکار کنند. این درخواست، ملائکه را در برابر همان محدودیت معرفتی‌شان قرار می‌دهد.

در این صحنه، نظام ملائکه نظام تسبیح، تقدیس و اجرای امر است؛ اما انسان حامل ظرفیت دیگری است: فهم، تشخیص، نام‌گذاری، رمزگشایی، یادگیری و تعامل آگاهانه با پدیده‌ها. به همین دلیل، پاسخ خداوند به نگرانی ملائکه، نفی خطر انسان نبود؛ بلکه نشان دادن ظرفیت پنهان انسان بود. انسان می‌تواند فساد کند، اما علت قرار گرفتن او در جایگاه خلافت، تنها قدرت زیستی یا اختیار خام نیست؛ بلکه ظرفیت علم، شناخت اسماء و تبدیل آگاهی به مسئولیت است.

پس آیه ۳۱ نشان می‌دهد که راز خلافت انسان در قدرت بدنی، غریزه یا سلطه خام بر زمین نیست؛ بلکه در ظرفیت شناخت و فهم ساختارهاست. اگر این علم در مسیر حق قرار گیرد، می‌تواند زمین را به میدان اصلاح، امانتداری و آبادانی تبدیل کند؛ و اگر از حق جدا شود، همان علم می‌تواند ابزار فساد و خونریزی پیچیده‌تر شود. از همین جاست که علم اسماء هم کرامت انسان را توضیح می‌دهد و هم خطر او را عمیق‌تر می‌سازد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۳۰— آیه پیشین پرسش ملائکه درباره فساد و خونریزی را مطرح کرد؛ آیه ۳۱ پاسخ را از راه تعلیم اسماء و آشکار شدن ظرفیت معرفتی آدم آغاز می‌کند.
  • البقره ۲:۳۲— آیه بعدی نشان می‌دهد ملائکه به محدودیت علم خود اعتراف می‌کنند و علم را به خدا بازمی‌گردانند.
  • ریشه س م و— یکی از تحلیل‌های ریشه‌ای «اسم»: بالا آمدن و ظهور یافتن در سطح شناخت.
  • ریشه و س م— تحلیل دیگر «اسم»: نشانه‌گذاری، علامت‌دار کردن و قابل تشخیص ساختن.
  • سبأ ۳۴:۴۰— حضور دوباره ملائکه در برابر «هؤلاء» در صحنه‌ای دیگر، برای روشن شدن نسبت انسان، ملائکه و انحراف‌های انسان در تاریخ.
  • الرحمن ۵۵:۱، ۵۵:۲، ۵۵:۳، ۵۵:۴— پیوند میان خلقت انسان، تعلیم، و توان بیان.
  • العلق ۹۶:۱، ۹۶:۲، ۹۶:۳، ۹۶:۴، ۹۶:۵— انسان با تعلیم الهی از نادانی به آگاهی منتقل می‌شود.
  • النحل ۱۶:۷۸— انسان در آغاز چیزی نمی‌داند و سپس ابزار شنیدن، دیدن و فهم به او داده می‌شود.
  • الإسراء ۱۷:۷۰— تکریم بنی‌آدم و پیوند آن با ظرفیت علم، شناخت و تصرف مسئولانه در جهان.
  • الجاثية ۴۵:۱۳— تسخیر آنچه در آسمان‌ها و زمین است؛ پیوند با امکان فهم و بهره‌گیری مسئولانه از ساختارهای آفرینش.

البقره ۲:۳۲

گفتند: پاک و منزهی تو؛ ما را دانشی نیست مگر آنچه تو به ما آموخته‌ای. همانا تویی دانای حکیم.

تأمل ما

این آیه پاسخ فرشتگان پس از آشکار شدن مرز دانش آنان است. در آیه پیشین، آدم به علم اسماء مجهز شد و ملائکه در برابر حقیقتی قرار گرفتند که توان گزارش دادن از آن را نداشتند. اکنون واکنش آنان، انکار، جدل یا پافشاری بر داوری پیشین نیست؛ بلکه فروتنی کامل در برابر حقیقت است.

عبارت سُبْحَـٰنَكَ در آغاز پاسخ، بسیار مهم است. فرشتگان نخست خدا را از هر نقص، خطا، ناآگاهی یا بی‌حکمتی منزه می‌دانند. یعنی پیش از آنکه از محدودیت خود سخن بگویند، ساحت خدا را از محدودیت پاک می‌کنند. این همان الهیات تنزیهی است: خداوند با معیار ناتوانی، حدس، یا محاسبه محدود مخلوقات سنجیده نمی‌شود.

سپس می‌گویند: لَا عِلْمَ لَنَآ إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَآ. این جمله اوج فروتنی معرفتی ملائکه است. آنان نمی‌گویند ما هیچ نقشی نداریم، اما روشن می‌کنند که هر دانشی که دارند، از خود آنان مستقل نیست. دانش آنان وابسته به تعلیم الهی است. پس وقتی چیزی به آنان تعلیم داده نشده، در برابر آن توقف می‌کنند و ادعای مالکیت بر حقیقت نمی‌کنند.

از این زاویه، دانش ملائکه یک دارایی جداافتاده و محلی نیست؛ بلکه دانشی است که تا وقتی به منبع تعلیم الهی متصل است معنا و کارکرد دارد. این اقرار، کانال اتصال معرفتی آنان را باز نگه می‌دارد. آنان با گفتن این جمله نشان می‌دهند که نظام کارگزاری الهی بر استقلال از منبع بنا نشده، بلکه بر اتصال، دریافت، فرمان‌پذیری و رعایت مرز داده بنا شده است.

این آیه نشان می‌دهد که تسلیم واقعی، فقط فرمان‌برداری عملی نیست؛ بلکه پذیرش مرز دانش نیز هست. ملائکه در آیه ۳۰ پرسیدند، در آیه ۳۱ ناتوانی معرفتی آنان آشکار شد، و در آیه ۳۲ خودشان این ناتوانی را با ادب و تنزیه می‌پذیرند. این رفتار، نقطه مقابل فسق است. فاسق از چارچوب حق بیرون می‌رود؛ اما ملائکه وقتی مرز خود را می‌بینند، به درون مدار حق بازمی‌گردند و انسجام سیستم را حفظ می‌کنند.

پایان آیه با إِنَّكَ أَنتَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ ساختار پاسخ را کامل می‌کند. فرشتگان فقط نمی‌گویند خدا داناست؛ می‌گویند علم او همراه با حکمت است. یعنی خدا تنها اطلاعات بیشتر ندارد، بلکه جای هر چیز، زمان هر چیز، نقش هر موجود و غایت هر مرحله را نیز می‌داند. علم الهی، علم خام و بی‌جهت نیست؛ علمی است که با نظم، هدف، تناسب و حکمت همراه است.

در اینجا صفت ٱلْحَكِيمُ به پاسخ فرشتگان عمق بیشتری می‌دهد. آنان در آیه ۳۰ خطر فساد و خونریزی را دیده بودند، اما اکنون می‌پذیرند که این خطر در برابر حکمت الهی بی‌مهار رها نشده است. حکمت، در ریشه فیزیکی خود، با مهار کردن، استوار ساختن و بازداشتن از اختلال پیوند دارد؛ همان گونه که مهار، موجود سرکش را از خروج از مسیر بازمی‌دارد. پس فرشتگان با گفتن ٱلْحَكِيمُ اقرار می‌کنند که قرار دادن خلیفه در زمین، با وجود ظرفیت خطر، درون طراحی‌ای قرار دارد که خداوند غایت، توازن و مهار آن را می‌داند.

در نتیجه، آیه ۳۲ یک درس بنیادین در روش شناخت است: هر موجودی، حتی اگر پاک و مأمور و اهل تسبیح باشد، تنها به اندازه‌ای می‌داند که خداوند به او آموخته است. کمال فرشتگان در این نیست که همه چیز را می‌دانند؛ در این است که وقتی نمی‌دانند، فروتنانه می‌ایستند و علم و حکمت را به صاحب حقیقی آن بازمی‌گردانند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۳۰— پرسش ملائکه درباره فساد و خونریزی و آشکار شدن محدودیت نگاه آنان نسبت به ظرفیت پنهان انسان.
  • البقره ۲:۳۱— تعلیم اسماء به آدم و آشکار شدن علمی که ملائکه در اختیار نداشتند.
  • البقره ۲:۲۶، ۲:۲۷— تقابل میان فسق به عنوان خروج از چارچوب حق و فروتنی ملائکه به عنوان بازگشت به مدار حق پس از آشکار شدن مرز دانش.
  • الأعراف ۷:۲۰۶— توصیف نزدیکان به پروردگار که از عبادت او تکبر نمی‌ورزند و او را تسبیح می‌کنند.
  • الأنبياء ۲۱:۱۹، ۲۱:۲۰— تسبیح پیوسته ملائکه و نبود تکبر در نسبت آنان با خداوند.
  • طه ۲۰:۱۱۴— دعای افزایش علم و یادآوری اینکه علم انسان نیز وابسته به تعلیم و افاضه الهی است.

البقره ۲:۳۳

گفت: ای آدم، آنان را از اسم‌هایشان خبر بده. پس هنگامی که آنان را از اسم‌هایشان خبر داد، گفت: آیا به شما نگفتم که من غیب آسمان‌ها و زمین را می‌دانم، و می‌دانم آنچه را آشکار می‌کنید و آنچه را پنهان می‌داشتید؟

تأمل ما

این آیه ادامه مستقیم آیات پیشین است. در آیه ۳۰، ملائکه نسبت به قرار گرفتن خلیفه در زمین پرسش کردند. در آیه ۳۱، آدم به علم اسماء مجهز شد. در آیه ۳۲، ملائکه با فروتنی پذیرفتند که دانشی ندارند مگر آنچه خداوند به آنان آموخته است. اکنون در آیه ۳۳، آن دانشی که به آدم داده شده بود، در برابر ملائکه آشکار می‌شود.

فرمان أَنۢبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ نشان می‌دهد که مسئله فقط دانستن نام‌های لفظی نیست. ریشه ن ب أ با گزارش مهم و سنگین پیوند دارد، نه خبر ساده. آدم مأمور می‌شود که از اسم‌ها خبر دهد؛ یعنی از شناسه‌ها، هویت‌ها، ویژگی‌ها و نسبت‌های آن حقایق پرده بردارد. این همان نقطه‌ای است که ظرفیت پنهان انسان، در برابر نظام ملائکه آشکار می‌شود.

عبارت فَلَمَّآ أَنۢبَأَهُم بِأَسْمَآئِهِمْ نشان می‌دهد که آدم توانست آنچه ملائکه از آن عاجز بودند، بیان کند. این توانایی، نشانه برتری مطلق انسان بر ملائکه در همه جهات نیست؛ بلکه نشان‌دهنده یک ظرفیت خاص در انسان است: توان شناخت، نام‌گذاری، تمایز، گزارش، و ورود به ساختار پدیده‌ها از راه علم اسماء.

پس از این آشکارسازی، خداوند می‌فرماید: أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّى أَعْلَمُ غَيْبَ ٱلسَّمَـٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ. این جمله نشان می‌دهد که داوری ملائکه در آیه ۳۰ بر اساس بخشی از داده‌های قابل مشاهده بود: آنان خطر فساد و خونریزی را می‌دیدند. اما خداوند غیب آسمان‌ها و زمین را می‌داند؛ یعنی لایه‌هایی از واقعیت، ظرفیت، آینده، استعداد و حکمت را می‌داند که برای کارگزاران سیستم آشکار نیست.

در امتداد آیات ۲۸ و ۲۹، این تعبیر می‌تواند لایه‌ای عمیق‌تر نیز داشته باشد. اگر انسان در آیه ۲۸ در یک نظام چندحالته دیده شد، و اگر آسمان‌ها در آیه ۲۹ به عنوان معماری چندلایه و فرادست مطرح شدند، پس غَيْبَ ٱلسَّمَـٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ می‌تواند به نقشه‌ها، استعدادها، کدهای پنهان و ظرفیت‌هایی اشاره کند که در سطح محاسبه آشکار ملائکه دیده نمی‌شدند. ملائکه از زاویه زمین و خطرهای زیستی آن سخن گفتند؛ اما خداوند از غیب کل سیستم آگاه است، هم از بستر زمین و هم از لایه‌های فرادست و پنهان آفرینش.

محور بسیار مهم آیه در پایان آن است: وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ. خداوند تنها از غیب کیهانی سخن نمی‌گوید، بلکه از لایه آشکار و پنهان در خود مخاطبان نیز سخن می‌گوید. تُبْدُونَ از ریشه ب د و به معنای آشکار شدن و بیرون آمدن از پوشیدگی است. تَكْتُمُونَ از ریشه ك ت م به معنای پوشاندن، پنهان کردن و نگه داشتن چیزی در درون است.

در سطح آشکار، ملائکه پرسش خود را بیان کرده بودند: آیا در زمین کسی را قرار می‌دهی که فساد کند و خون‌ها بریزد؟ این همان چیزی است که آنان آشکار کردند. اما جمله وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ نشان می‌دهد که در پشت این پرسش آشکار، لایه‌ای پنهان نیز وجود داشته است. قرآن آن لایه را به طور صریح توضیح نمی‌دهد؛ بنابراین باید با احتیاط سخن گفت. می‌توان گفت ممکن است در پس آن پرسش، نوعی پیش‌فرض ساختاری، احساس کفایت مدار تسبیح و تقدیس، یا ناتوانی در تصور ظرفیتی فراتر از نظام کارگزاری خودشان وجود داشته باشد. این لزوما به معنای توطئه اخلاقی یا گناه نیست؛ بلکه می‌تواند یک سوگیری معرفتی پنهان باشد که با آشکار شدن علم آدم اصلاح شد.

نکته ظریف این است که ملائکه مانند فاسقان رفتار نکردند. اگر در آنان لایه‌ای پنهان از گمان، پیش‌فرض یا احساس برتری وجود داشت، آن را به جدل و سرکشی تبدیل نکردند. هنگامی که علم آدم آشکار شد، تسلیم شدند و مرز خود را پذیرفتند. بنابراین آیه، هم علم پنهان خدا را نشان می‌دهد، هم خطر پنهان بودن انگیزه‌ها و پیش‌فرض‌ها را، و هم تفاوت میان خطای قابل اصلاح و خروج سرکشانه از حق را.

در نتیجه، این آیه پرده را از یک اصل بزرگ برمی‌دارد: خداوند فقط ظاهر گفتارها را نمی‌داند؛ او غیب آسمان‌ها و زمین و نیز لایه‌های آشکار و پنهان درونی موجودات را می‌داند. انسان با علم اسماء معرفی می‌شود، ملائکه با فروتنی معرفتی آزموده می‌شوند، و صحنه برای آزمون بزرگ‌تر بعدی آماده می‌شود؛ جایی که تفاوت میان تسلیم فرشتگان و امتناع ابلیس آشکار خواهد شد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۳۰— پرسش ملائکه درباره فساد و خونریزی و زمینه آشکار شدن تفاوت میان علم آنان و علم خداوند.
  • البقره ۲:۳۱— تعلیم اسماء به آدم و آغاز آشکار شدن متغیر پنهان در انسان.
  • البقره ۲:۳۲— فروتنی معرفتی ملائکه و اعتراف آنان به اینکه علمشان وابسته به تعلیم الهی است.
  • البقره ۲:۳۴— آشکار شدن تفاوت میان تسلیم ملائکه و امتناع ابلیس؛ مرحله بعدی در آزمون پنهان و آشکار.
  • آل‌عمران ۳:۲۹— خداوند آنچه را در سینه‌هاست می‌داند؛ چه پنهان شود و چه آشکار گردد.
  • طه ۲۰:۷— خداوند راز و پنهان‌تر از راز را می‌داند؛ پیوند مستقیم با علم الهی به لایه‌های درونی.

البقره ۲:۳۴

و آنگاه که به ملائکه گفتیم: برای آدم سجده کنید؛ پس سجده کردند، جز ابلیس؛ او سر باز زد و بزرگی جست، و از کافران بود.

تأمل ما

این آیه درست پس از آیه‌ای می‌آید که خداوند فرمود: وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ؛ من آنچه را آشکار می‌کنید و آنچه را پنهان می‌داشتید می‌دانم. پس فرمان سجده در آیه ۳۴ فقط یک فرمان جدا از سیاق نیست؛ صحنه‌ای است که در آن لایه‌های پنهان آشکار می‌شوند. در آیه پیشین، خداوند از علم خود به آشکار و پنهان سخن گفت؛ در این آیه، همان پنهان‌ها در میدان فرمان الهی آزموده می‌شوند.

فرمان ٱسْجُدُوا۟ لِـَٔادَمَ به معنای عبادت آدم نبود. عبادت تنها برای آن معبود یگانه است. سجده در اینجا پذیرش عملی جایگاهی بود که خداوند برای آدم در نظام آفرینش قرار داده بود؛ یعنی فروتنی در برابر فرمان خدا، نه پرستش مخلوق. ملائکه پیش‌تر درباره فساد و خون‌ریزی انسان پرسیده بودند، اما وقتی علم اسماء آشکار شد و حد دانش آنان روشن گردید، تسلیم شدند. اگر در آنان پیش‌فرض یا محدودیت معرفتی پنهانی بود، آن را به سرکشی تبدیل نکردند.

اما ابلیس راه دیگری را برگزید. او پس از آشکار شدن جایگاه آدم و پس از فرمان خدا، سر باز زد. قرآن این سرپیچی را با دو واژه سنگین بیان می‌کند: أَبَىٰ و ٱسْتَكْبَرَ. «أبى» امتناع بیرونی او را نشان می‌دهد، و «استكبر» ریشه درونی آن امتناع را آشکار می‌کند: او خود را بزرگ دید. پس مشکل ابلیس فقط نافرمانی ظاهری نبود؛ نافرمانی او از تکبر تغذیه می‌کرد.

در اینجا تفاوت ملائکه و ابلیس روشن می‌شود. ملائکه محدودیت دانش خود را پذیرفتند و با روشن شدن حق، در مدار فرمان الهی باقی ماندند. ابلیس اما محدودیت، تفاوت و مقایسه را به بغاوت و تکبر تبدیل کرد. ملائکه وقتی حقیقت را دیدند، فروتنی کردند؛ ابلیس وقتی حقیقت را دید، خود را معیار قرار داد.

آیات سوره حجر این لایه را روشن‌تر می‌کند. ابلیس نگفت: من فقط برای خدا سجده می‌کنم و برای غیر خدا سجده نمی‌کنم. اعتراض او این نبود. او گفت: لَمْ أَكُن لِّأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ؛ من آن نیستم که برای بشری سجده کنم که او را از گلی خشکیده و تیره آفریده‌ای. پس ریشه اعتراض او دفاع از توحید نبود؛ تحقیر انسان و سنجیدن ارزش با ماده خلقت بود.

ابلیس گل را دید، اما نفخه الهی را نادیده گرفت. ظاهر زمینی انسان را دید، اما ظرفیت پنهان او را که در علم اسماء آشکار شده بود نپذیرفت. او فرمان خدا را با معیار خود سنجید، نه خود را با فرمان خدا. این همان لحظه‌ای است که تکبر به کفر تبدیل می‌شود: وقتی حق روشن می‌شود، اما موجود به جای تسلیم، خود را بالاتر از پذیرش حق می‌نشاند.

عبارت وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ نیز بسیار مهم است. کفر ابلیس ناآگاهی ساده نبود؛ او خدا را می‌شناخت، خطاب خدا را فهمید، با خدا سخن گفت و از خدا مهلت خواست. پس مسئله، انکار وجود خدا نبود. کفر او پوشاندن و نپذیرفتن حقی بود که برایش روشن شده بود. فرمان سجده آنچه را در درون او پنهان بود آشکار کرد؛ استکباری که شاید پیش از آن در لایه پنهان وجود داشت، اکنون در قالب امتناع ظاهر شد.

از این زاویه، آیه ۲:۳۴ ادامه طبیعی آیه ۲:۳۳ است. خداوند فرمود که آنچه را آشکار می‌کنید و آنچه را پنهان می‌داشتید می‌داند. سپس فرمان سجده آمد و نشان داد که چه کسی با روشن شدن حق، خود را اصلاح می‌کند و چه کسی پنهان درون خود را به سرکشی تبدیل می‌سازد. ملائکه تسلیم شدند؛ ابلیس بغاوت و تکبر را پیشه کرد.

این داستان فقط درباره یک موجود بیرونی در آغاز خلقت نیست؛ آینه‌ای است در برابر انسان و جن. قرآن می‌خواهد ما فقط نپرسیم آیا شیطان ما را وسوسه می‌کند یا نه؛ بلکه بپرسیم آیا منطق شیطان در درون ما زنده شده است یا نه. هرگاه انسان حق را ببیند و به جای تسلیم، مقاومت کند؛ هرگاه خطای خود را به جای اعتراف، توجیه کند؛ هرگاه دیگری را با معیار قوم، زبان، نژاد، قدرت، ثروت، سن، شهرت، ظاهر یا جایگاه اجتماعی تحقیر کند؛ همان منطق ابلیسی در او فعال شده است.

برای شرح گسترده‌تر منطق استکبار ابلیس، مرز قدرت شیطان، و پیوند آن با آیات حجر ۱۵:۲۶، ۱۵:۲۷، ۱۵:۲۸، ۱۵:۲۹، ۱۵:۳۰، ۱۵:۳۱، ۱۵:۳۲، ۱۵:۳۳، ۱۵:۳۴، ۱۵:۳۵، ۱۵:۳۶، ۱۵:۳۷، ۱۵:۳۸، ۱۵:۳۹، ۱۵:۴۰، ۱۵:۴۱، ۱۵:۴۲، بنگرید به مقاله تکبر، استکبار، طاغوت و شیطان.

در نتیجه، این آیه مرز میان دو نوع واکنش در برابر حقیقت را آشکار می‌کند: فروتنی اصلاح‌پذیر، و تکبر سرکش. ملائکه دانستند که نمی‌دانند، و تسلیم شدند. ابلیس دانست، اما نپذیرفت. پس نجات در دانستن تنها نیست؛ نجات در فروتنی در برابر حق است. سقوط حقیقی از جایی آغاز می‌شود که موجودی حق را می‌شناسد، اما خود را بزرگ‌تر از آن می‌بیند که در برابر آن فرو آید.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۳۰— پرسش ملائکه درباره فساد و خون‌ریزی و زمینه آشکار شدن تفاوت میان علم آنان و علم خداوند.
  • البقره ۲:۳۱— تعلیم اسماء به آدم و آشکار شدن ظرفیت ویژه انسانی.
  • البقره ۲:۳۲— فروتنی معرفتی ملائکه و اعتراف آنان به اینکه علمشان وابسته به تعلیم الهی است.
  • البقره ۲:۳۳— آشکار شدن علم اسماء و بیان علم خداوند به غیب آسمان‌ها و زمین، و به آنچه آشکار و پنهان می‌شود.
  • الأعراف ۷:۱۱، ۷:۱۲— بیان امتناع ابلیس و آشکار شدن منطق مقایسه‌ای او: «من از او بهترم.»
  • الحجر ۱۵:۲۶، ۱۵:۲۷، ۱۵:۲۸، ۱۵:۲۹، ۱۵:۳۰، ۱۵:۳۱، ۱۵:۳۲، ۱۵:۳۳، ۱۵:۳۴، ۱۵:۳۵، ۱۵:۳۶، ۱۵:۳۷، ۱۵:۳۸، ۱۵:۳۹، ۱۵:۴۰، ۱۵:۴۱، ۱۵:۴۲— شرح گسترده‌تر آفرینش انسان، فرمان سجده، استکبار ابلیس، روش زینت دادن باطل، و مرز قدرت شیطان.
  • الكهف ۱۸:۵۰— تصریح اینکه ابلیس از جن بود و از فرمان پروردگارش بیرون رفت.
  • ص ۳۸:۷۱، ۳۸:۷۲، ۳۸:۷۳، ۳۸:۷۴، ۳۸:۷۵، ۳۸:۷۶— بیان دوباره صحنه سجده و آشکار شدن منطق ابلیس در مقایسه آتش و گل.
  • إبراهيم ۱۴:۲۲— اعتراف شیطان در روز قیامت که بر انسان‌ها سلطه تحمیلی نداشت، بلکه فقط دعوت کرد و آنان پاسخ دادند.
  • تکبر، استکبار، طاغوت و شیطان— مقاله تکبر، استکبار، طاغوت و شیطان؛ برای شرح گسترده‌تر منطق سقوط ابلیس و مرز قدرت شیطان.
  • کافر در قرآن— کافر کسی نیست که چیزی را نمی‌داند، یا هنوز به حقیقت نرسیده، یا در جستجوی صادقانه است؛ کافر کسی است که حقیقتی را که برای او روشن شده، می‌پوشاند، انکار می‌کند، پنهان می‌سازد، یا در برابر آن مقاومت می‌کند.

البقره ۲:۳۵

و گفتیم: ای آدم، تو و همسرت در باغ سکونت کنید، و از آن، هرجا که خواستید، به فراخی بخورید؛ اما به این درخت نزدیک نشوید، پس از ستمکاران خواهید شد.

تأمل ما

پس از فرمان سجده و آشکار شدن تفاوت میان تسلیم ملائکه و استکبار ابلیس، اکنون آدم وارد مرحله‌ای تازه می‌شود: مرحله سکونت، آزادی، مرز، و مسئولیت. خداوند به آدم می‌فرماید: ٱسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ ٱلْجَنَّةَ؛ تو و همسرت در باغ سکونت کنید. این باغ در این خوانش، مقصد نهایی انسان نیست؛ زیرا پیش‌تر در آیه ۳۰ مقصد مأموریت انسان «زمین» معرفی شده بود. پس جنت می‌تواند مرحله آغازین آماده‌سازی، رشد، و بیدار شدن اختیار باشد؛ نه پایان مسیر انسان.

در آیه، آزادی پیش از ممنوعیت می‌آید: وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا. از باغ به فراخی بخورید، هرجا که خواستید. این نشان می‌دهد که اصل فضا بر گشایش، روزی، آزادی و رحمت است، نه بر تنگی و منع. تنها یک مرز تعیین می‌شود: وَلَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ؛ به این درخت نزدیک نشوید. مرز برای خفه کردن آزادی نیست؛ مرز برای بیدار کردن آگاهی، سنجش اختیار، و حفظ تناسب میان ظرفیت و مسئولیت است.

نکته مرکزی آیه در پایان آن است: فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ. اگر به این درخت نزدیک شوید، از ظالمین خواهید شد. ظلم در قرآن فقط به معنای آسیب رساندن به دیگری نیست؛ ظلم یعنی چیزی را از جای درست خود بیرون بردن، حق را جابه‌جا کردن، و تناسب میان زمان، جایگاه، ظرفیت و فرمان را به هم زدن. در اینجا ظلم فقط ظلم به نفس آدم و زوج او نیست؛ بلکه می‌تواند ظلم نسبت به نقش انسان در خلافت زمینی نیز باشد. انسانی که هنوز باید مرحله‌ای از رشد، تشخیص، صبر و آمادگی را بگذراند، اگر پیش از رسیدن به ظرفیت لازم به چیزی نزدیک شود که برای آن آماده نیست، به خود و به مأموریت خود ستم می‌کند.

در لایه تأویلی، می‌توان گفت این درخت فقط یک جسم ساده برای خوردن نبود؛ یک مرز آموزشی و وجودی بود. خداوند به آدم آزادی وسیع داد، اما در دل آن آزادی، یک حد قرار داد تا انسان بفهمد اختیار بدون مرز، رشد نمی‌آورد. نزدیک شدن به درخت پیش از آمادگی کافی، می‌توانست ورود زودهنگام به سطحی از تجربه، آگاهی یا مسئولیت باشد که انسان هنوز برای حمل آن آماده نشده بود. پس «میوه» در این خوانش، می‌تواند نشانه مرحله‌ای از تکامل و تجربه باشد که اگر پیش از زمان درست طلب شود، به رشد تبدیل نمی‌شود، بلکه به ظلم تبدیل می‌شود.

در این آیه، خطاب با يَا آدَمُ آغاز می‌شود؛ یعنی خطاب مستقیم به آدم است. سپس خداوند می‌فرماید: أَنتَ وَزَوْجُكَ، و فرمان‌های بعدی به صورت دوگانه می‌آیند: كُلَا، شِئْتُمَا، تَقْرَبَا، تَكُونَا. این نشان می‌دهد که حکم شامل هر دو است. اما قرآن درباره کیفیت حضور زوج، اینکه چگونه این خطاب را دریافت کرد، یا جزئیات ارتباط میان آدم و زوج او در این لحظه توضیح نمی‌دهد؛ پس ما نباید چیزی را مطلق بگوییم که متن نگفته است. آنچه می‌توان گفت این است که چون خطاب آغازین به آدم است و سپس فرمان به هر دو تعلق می‌گیرد، آدم مسئولیت داشت این مرز را در زندگی مشترک نیز حفظ کند و زوج خود را از آن آگاه سازد.

پس آیه ۲:۳۵ صحنه یک آزادی بی‌مرز نیست، و همچنین صحنه نفرین ذاتی انسان هم نیست. این آیه صحنه آموزش اختیار است: انسان در فضایی از رحمت و گشایش قرار می‌گیرد، اما با یک حد روشن روبه‌رو می‌شود. اگر حد را بشناسد و صبر کند، رشد می‌کند؛ اگر پیش از آمادگی به آن نزدیک شود، از ظالمین می‌شود. ظلم اینجا فقط یک لغزش شخصی نیست؛ خروج از تناسب میان ظرفیت، زمان، فرمان و مأموریت است.

برای شرح گسترده‌تر این خوانش از باغ آغازین، خطای آدم، نفی گناه موروثی، و فهم جنت به عنوان مرحله رشد و آماده‌سازی، بنگرید به مقاله باغ عدن؛ محل تکامل و رشد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۳۰— اعلام مقصد زمینی انسان از آغاز؛ کلید فهم اینکه جنت مقصد نهایی نبود، بلکه مرحله‌ای پیش از مأموریت زمین بود.
  • البقره ۲:۳۴— تفاوت میان تسلیم و استکبار؛ زمینه‌ای برای فهم تفاوت خطای آدم با سرکشی ابلیس.
  • البقره ۲:۳۶، ۲:۳۷، ۲:۳۸— لغزش، هبوط، دریافت کلمات، توبه و وعده هدایت پس از خروج از باغ.
  • الأعراف ۷:۱۹، ۷:۲۰، ۷:۲۱، ۷:۲۲، ۷:۲۳— روایت گسترده‌تر سکونت در باغ، وسوسه، آشکار شدن سوءات، و اعتراف آدم و زوج او به ظلم بر نفس.
  • طه ۲۰:۱۱۵— بیان اینکه آدم فراموش کرد و در او عزم استوار یافت نشد؛ تفاوت لغزش آدم با استکبار ابلیس.
  • طه ۲۰:۱۲۰، ۲۰:۱۲۱، ۲۰:۱۲۲— وسوسه شیطان، نافرمانی آدم، سپس برگزیده شدن، پذیرش توبه و هدایت او.
  • الأنعام ۶:۱۶۴— هیچ کس بار گناه دیگری را بر دوش نمی‌کشد؛ نفی گناه موروثی و آلودگی ذاتی نسل انسان.
  • التحريم ۶۶:۶— فرشتگان فرمان خدا را نافرمانی نمی‌کنند؛ تفاوت مقام اطاعت فرشتگان با میدان اختیار و مسئولیت انسان.
  • باغ عدن؛ محل تکامل و رشد— مقاله باغ عدن؛ محل تکامل و رشد، برای شرح گسترده‌تر جنت آغازین، خطای آدم، توبه، هبوط و مسئولیت زمینی انسان.

البقره ۲:۳۶

پس شیطان آن دو را از آن لغزاند، و آن دو را از آنچه در آن بودند بیرون آورد؛ و گفتیم: فرود آیید، برخی از شما دشمن برخی دیگر خواهید بود؛ و برای شما در زمین قرارگاهی و بهره‌ای تا زمانی معین است.

تأمل ما

این آیه با واژه‌ای بسیار دقیق آغاز می‌شود: فَأَزَلَّهُمَا. خداوند می‌توانست بفرماید شیطان آن دو را «گمراه کرد» یا «بیرون کرد» یا «به زور راند»، اما واژه أزلّ را به کار برد؛ از ریشه ز ل ل، یعنی لغزاندن، از جای استوار بیرون بردن، و کاری کردن که قدم از ثبات خود بلغزد. این انتخاب بسیار مهم است. شیطان در اینجا صاحب سلطه جبری نیست؛ او آن دو را مجبور نمی‌کند، بلکه زمینه لغزش را می‌سازد. این با اصل قرآنی هماهنگ است که شیطان بر بندگان خدا سلطان تحمیلی ندارد، بلکه دعوت، وسوسه و تزیین می‌کند.

پس خطای آدم و زوج او از جنس استکبار ابلیس نبود. ابلیس پس از روشن شدن فرمان، آگاهانه امتناع کرد و خود را بزرگ دید. اما درباره آدم، قرآن در جای دیگر می‌گوید: فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا؛ فراموش کرد و در او عزم استوار نیافتیم. بنابراین فَأَزَلَّهُمَا با این تصویر هماهنگ است: لغزش، از دست دادن ثبات، و افتادن از حالت آماده و امن؛ نه بغاوت متکبرانه.

عبارت بعدی نیز بسیار ظریف است: فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ. آیه نمی‌گوید فقط «آن دو را از جنت بیرون آورد»، بلکه می‌گوید: از آنچه در آن بودند بیرونشان آورد. با توجه به آیه پیشین، جنت قطعاً زمینه این رخداد است؛ اما عبارت مِمَّا كَانَا فِيهِ گسترده‌تر از مکان فیزیکی است. این می‌تواند به حالت و وضعیت آنان نیز اشاره کند: حالت سکون، آموزش، گشایش، رشد، بی‌خبری از سنگینی آزمون زمین، و آمادگی تدریجی پیش از ورود به میدان خلافت. پس خروج، فقط خروج از یک مکان نبود؛ خروج از یک وضعیت بود.

سپس فرمان می‌آید: وَقُلْنَا اهْبِطُوا. اینجا مخاطب به صورت جمع آمده است، نه دوگانه. اگر فقط آدم و زوج او مخاطب بودند، انتظار می‌رفت صورت دوگانه بیاید؛ اما آیه از جمع استفاده می‌کند. این جمع می‌تواند چند احتمال داشته باشد. یک احتمال این است که خطاب شامل آدم، زوج او، و شیطان باشد؛ چون شیطان نیز در همین صحنه عامل لغزش بوده و در دشمنی زمینی نقش دارد. احتمال دیگر این است که خطاب به آدم و زوج او، به عنوان آغاز نسل انسانی، همراه با امتداد انسانی آنان باشد؛ یعنی ورود انسان به زمین، جایی که انسان‌ها خود نیز با یکدیگر در دشمنی، رقابت و نزاع قرار خواهند گرفت.

گرایش ما این است که در این آیه، خطاب اهْبِطُوا دست‌کم به شکل گسترده و باز، همه طرف‌های درگیر در این وضعیت را دربر می‌گیرد: آدم، زوج او، و نیروی شیطانی که اکنون در میدان زمینی به صورت دشمن و وسوسه‌گر حضور خواهد داشت. دلیل این گرایش چند نکته است: نخست، فعل جمع آمده است؛ دوم، جمله بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ از دشمنی متقابل سخن می‌گوید؛ سوم، در آیات دیگر مانند طه ۲۰:۱۲۳ ساختار «فرود آمدن» با دشمنی متقابل و آمدن هدایت همراه می‌شود. با این حال، نباید این را به صورت قطعی‌تر از متن بگوییم؛ زیرا آیه نام شیطان را در خود فرمان هبوط تکرار نمی‌کند.

جمله بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ نشان می‌دهد که زمین میدان بی‌تنش و بی‌درگیری نخواهد بود. دشمنی می‌تواند میان انسان و شیطان باشد، و نیز در سطح انسانی، میان انسان‌ها. وقتی انسان از حالت آماده‌سازی جنت وارد زمین می‌شود، با جهانی روبه‌رو می‌گردد که در آن میل، ترس، بقا، قدرت، مالکیت، خانواده، نسل، زبان، قوم، ثروت و نفس می‌توانند به میدان دشمنی تبدیل شوند. این همان جایی است که خلافت فقط یک مقام زیبا نیست؛ یک مسئولیت سنگین در دل کشمکش است.

اما آیه با نفرین پایان نمی‌یابد. خداوند می‌فرماید: وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَىٰ حِينٍ. زمین فقط محل مجازات نیست؛ محل استقرار، بهره‌مندی، تجربه، رشد، امتحان و زمان‌مندی است. مستقر یعنی قرارگاه؛ جایی که انسان در آن جای می‌گیرد و مرحله‌ای از مسیر خود را طی می‌کند. متاع یعنی بهره‌ای موقت؛ نه مالکیت مطلق، نه اقامت جاودانه. زمین به انسان داده می‌شود، اما تا حين؛ تا زمانی معین. پس هبوط آغاز مأموریت زمان‌مند انسان است، نه پایان رحمت خدا.

در نتیجه، آیه ۲:۳۶ لحظه‌ای را نشان می‌دهد که انسان از حالت سکون و رشد محافظت‌شده بیرون می‌آید و وارد زمین می‌شود؛ زمینی که هم قرارگاه است و هم میدان دشمنی، هم بهره دارد و هم پایان. شیطان لغزاند، اما مجبور نکرد. آدم و زوج او لغزیدند، اما هنوز در توبه بسته نشده بود. و زمین، با همه سختی‌اش، همان جایی است که از آغاز برای خلافت انسان اعلام شده بود.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۳۰— اعلام خلافت انسان در زمین؛ نشان می‌دهد زمین از آغاز در نقشه مأموریت انسان حضور داشت.
  • البقره ۲:۳۵— آزادی در باغ، مرز شجره، و هشدار نسبت به قرار گرفتن در شمار ظالمین.
  • البقره ۲:۳۷، ۲:۳۸— دریافت کلمات، پذیرش توبه آدم، و فرمان هبوط همراه با وعده هدایت.
  • الأعراف ۷:۲۰، ۷:۲۱، ۷:۲۲، ۷:۲۳، ۷:۲۴— شرح وسوسه، چشیدن از درخت، آشکار شدن سوءات، اعتراف آدم و زوج او، و فرمان هبوط.
  • طه ۲۰:۱۱۵، ۲۰:۱۱۶، ۲۰:۱۱۷، ۲۰:۱۱۸، ۲۰:۱۱۹، ۲۰:۱۲۰، ۲۰:۱۲۱، ۲۰:۱۲۲، ۲۰:۱۲۳— فراموشی آدم، نبود عزم استوار، وسوسه شیطان، نافرمانی، سپس گزینش، توبه، هدایت و فرمان هبوط.
  • الحجر ۱۵:۳۹، ۱۵:۴۰، ۱۵:۴۱، ۱۵:۴۲— روش شیطان در تزیین باطل و نبودن سلطان او بر بندگان خدا.
  • إبراهيم ۱۴:۲۲— اعتراف شیطان که بر انسان‌ها سلطان نداشت؛ فقط دعوت کرد و آنان پاسخ دادند.
  • باغ عدن؛ محل تکامل و رشد— مقاله باغ عدن؛ محل تکامل و رشد، برای شرح گسترده‌تر جنت آغازین، خطای آدم، توبه، هبوط و مسئولیت زمینی انسان.

البقره ۲:۳۷

پس آدم از پروردگارش کلماتی دریافت کرد؛ پس خداوند بر او بازگشت؛ بی‌گمان اوست همان بسیار بازگشت‌پذیر، فرامهربان.

تأمل ما

پس از لغزش و خروج از آن حالت پیشین، آیه ناگهان مسیر را از سقوط به بازگشت تغییر می‌دهد. قرآن نمی‌گوید آدم رها شد، نفرین شد، یا نسل او با گناهی موروثی آلوده گردید. بلکه می‌فرماید: فَتَلَقَّىٰ آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ؛ آدم از پروردگارش کلماتی دریافت کرد. درست در نقطه‌ای که انسان لغزیده است، باب ربوبیت باز می‌شود؛ یعنی پروردگار او را در مسیر تربیت، ترمیم و بازگشت رها نمی‌کند.

انتخاب واژه تَلَقَّىٰ بسیار مهم است. خداوند می‌توانست از «وحی» یا «اوحی» استفاده کند، اما اینجا چنین نکرد. تلقی از ریشه ل ق ي با دیدار، برخورد، روبه‌رو شدن، و دریافت چیزی در مواجهه پیوند دارد. این واژه تنها رساندن پیام از بالا به پایین را نشان نمی‌دهد؛ حالت دریافت‌کننده را نیز نشان می‌دهد. آدم فقط «خبری» نشنید؛ کلماتی را دریافت کرد، پذیرفت، و درون خود جای داد. در اینجا انسان پس از لغزش، در حالت پذیرندگی قرار می‌گیرد. تفاوت همین‌جاست: ابلیس پس از خطا توجیه کرد، اما آدم پس از خطا دریافت کرد.

اینکه قرآن از وحی سخن نمی‌گوید، می‌تواند نشان دهد که این مرحله لزوما مقام نبوت یا تشریع عمومی نیست. این کلمات می‌تواند هدایت تربیتی، الهام بازگشت، یا گشوده شدن زبان اعتراف و توبه در درون آدم باشد. قرآن در این آیه خود کلمات را نقل نمی‌کند. در الأعراف ۷:۲۳، آدم و زوج او می‌گویند: رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا؛ پروردگار ما، ما بر خویشتن ستم کردیم. این آیه می‌تواند روشن‌ترین هم‌آوای قرآنی برای فهم روح آن کلمات باشد؛ اما بهتر است با احتیاط بگوییم بقره خود تصریح نمی‌کند که کلمات دقیقا همین عبارت بوده‌اند. آنچه قطعی است این است که این کلمات آدم را به توبه رساندند.

خود واژه كَلِمَاتٍ نیز کوچک نیست. کلمه در قرآن فقط یک لفظ خالی نیست؛ کلمه می‌تواند حامل معنا، جهت، فرمان، وعده، معیار و نیروی دگرگون‌کننده باشد. در ریشه ك ل م لایه‌ای از اثرگذاری و نشانه‌گذاری عمیق نیز دیده می‌شود؛ گویی کلام، چیزی است که بر دریافت‌کننده اثر می‌گذارد و رد معنا را در او باقی می‌گذارد. آدم پس از لغزش، به کلماتی نیاز داشت که او را از آشفتگی به اعتراف، از شرم به بازگشت، و از سقوط به هدایت منتقل کند.

سپس آیه می‌فرماید: فَتَابَ عَلَيْهِ. در زبان رایج، توبه بیشتر به بازگشت انسان به سوی خدا گفته می‌شود، اما در اینجا فاعل توبه خداوند است: خدا بر آدم بازگشت. این بسیار لطیف است. توبه در قرآن یک حرکت دوطرفه در میدان رحمت است: انسان از خطا برمی‌گردد، و خدا با رحمت و پذیرش به سوی او بازمی‌گردد. اگر خدا راه بازگشت را نگشاید، انسان حتی زبان توبه را نیز نمی‌یابد.

از نظر ترتیب رخدادها، نشانه‌های قرآنی قوی است که توبه آدم پیش از استقرار نهایی در زمین رخ داده است. در بقره، آیه ۳۶ فرمان هبوط را پس از لغزش می‌آورد، اما آیه ۳۷ بلافاصله دریافت کلمات و پذیرش توبه را بیان می‌کند، و سپس در آیه ۳۸ دوباره می‌فرماید: قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا. این تکرار نشان می‌دهد که آیه ۳۷ یک توقف مهم در میان دو مرحله است: نخست اعلام پیامد لغزش، سپس دریافت کلمات و توبه، و بعد فرمان گسترده‌تر هبوط همراه با وعده هدایت.

این ترتیب در سوره طه روشن‌تر دیده می‌شود. آنجا پس از نافرمانی آدم آمده است: ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلَيْهِ وَهَدَىٰ؛ سپس پروردگارش او را برگزید، بر او بازگشت، و هدایتش کرد. بعد از آن می‌آید: قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِيعًا. پس ساختار قرآنی نشان می‌دهد که آدم پیش از ورود کامل به مرحله زمینی، توبه و هدایت دریافت کرد. او به زمین فرستاده شد، اما نه به عنوان موجودی ملعون و رهاشده؛ بلکه به عنوان موجودی که لغزید، آموخت، توبه‌اش پذیرفته شد، و سپس با وعده هدایت وارد میدان زمین شد.

در اینجا تفاوت آدم و ابلیس کامل‌تر آشکار می‌شود. ابلیس پس از خطا گفت: بِمَا أَغْوَيْتَنِي؛ به سبب آنکه مرا گمراه کردی. آدم اما کلمات را دریافت کرد. ابلیس مسئولیت را بیرون انداخت؛ آدم آن را پذیرفت. ابلیس راه توجیه را گرفت؛ آدم راه بازگشت را. بنابراین، کرامت انسان در بی‌خطا بودن نبود؛ در توان دریافت کلمات، پذیرفتن مسئولیت، و بازگشت به سوی پروردگار بود.

پایان آیه با دو نام الهی بسته می‌شود: التَّوَّابُ الرَّحِيمُ. خداوند فقط «قابل توبه» نیست؛ تواب است، بسیار بازگشت‌کننده به سوی بنده، بسیار گشاینده راه بازگشت. و او رحیم است؛ رحمتی پیوسته و پرورنده دارد. این دو نام نشان می‌دهد که داستان آدم، داستان نفرین آغازین نیست؛ داستان ربوبیت، آموزش، لغزش، کلمات، توبه و رحمت است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۳۶— لغزش آدم و زوج او، خروج از حالت پیشین، و اعلام ورود به مرحله هبوط.
  • البقره ۲:۳۸— فرمان هبوط پس از پذیرش توبه، همراه با وعده آمدن هدایت از سوی خداوند.
  • الأعراف ۷:۲۳— اعتراف آدم و زوج او به ظلم بر نفس و درخواست مغفرت و رحمت؛ نزدیک‌ترین هم‌آوای قرآنی برای روح کلمات توبه.
  • طه ۲۰:۱۱۵— بیان اینکه آدم فراموش کرد و در او عزم استوار یافت نشد؛ زمینه فهم لغزش آدم، نه استکبار او.
  • طه ۲۰:۱۲۱، ۲۰:۱۲۲، ۲۰:۱۲۳— نافرمانی آدم، سپس گزینش، پذیرش توبه، هدایت، و بعد فرمان هبوط؛ شاهد مهم برای اینکه توبه پیش از مرحله نهایی هبوط آمده است.
  • الحجر ۱۵:۳۹— تفاوت ابلیس با آدم؛ ابلیس پس از خطا مسئولیت را به خدا نسبت داد، اما آدم مسیر دریافت کلمات و بازگشت را پذیرفت.
  • باغ عدن؛ محل تکامل و رشد— مقاله باغ عدن؛ محل تکامل و رشد، برای شرح گسترده‌تر خطای آدم، توبه، هبوط و نفی گناه موروثی.

البقره ۲:۳۸

گفتیم: همگی از آن فرود آیید؛ پس اگر از سوی من برای شما هدایتی آمد، پس هرکس هدایت مرا پیروی کند، نه بیمی بر آنان است و نه آنان اندوهگین می‌شوند.

تأمل ما

پس از آنکه آدم کلماتی را از پروردگارش دریافت کرد و خداوند بر او بازگشت، فرمان هبوط دوباره می‌آید: ٱهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا. این تکرار ساده نیست. در آیه ۳۶، هبوط به عنوان پیامد لغزش و خروج از حالت پیشین اعلام شد. اما در آیه ۳۸، پس از توبه و پذیرش، هبوط با وعده هدایت همراه می‌شود. یعنی انسان به زمین فرستاده می‌شود، اما نه بی‌کلمه، نه بی‌ربوبیت، و نه بی‌راه.

واژه جَمِيعًا در این آیه بسیار مهم است. فرمان ٱهْبِطُوا جمع است، و جَمِيعًا آن را فراگیرتر می‌کند. با توجه به حضور آدم، زوج او، و شیطان در صحنه، این تعبیر می‌تواند همه طرف‌های درگیر در این گسست را دربر گیرد. همچنین می‌تواند آدم و زوج او را به عنوان آغاز یک جریان انسانی و نسلی مخاطب قرار دهد. با کنار هم گذاشتن بقره، اعراف و طه، گرایش ما این است که خطاب اینجا گسترده است: دست‌کم انسان و امتداد انسانی او را دربر می‌گیرد، و احتمال قوی دارد که جبهه شیطانی را نیز در میدان دشمنی و آزمون زمینی شامل کند. اما چون آیه در همین جمله نام شیطان را تکرار نمی‌کند، نباید این را بیش از اندازه قطعی بیان کرد.

محور آیه اما هبوط نیست؛ محور، قانون هدایت پس از هبوط است: فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنِّى هُدًى. اگر از سوی من برای شما هدایتی آمد. این جمله نشان می‌دهد که زمین فقط میدان سقوط نیست؛ میدان آمدن هدایت است. انسان وارد زمین می‌شود، اما در زمین رها نمی‌شود. همان خدایی که آدم را با کلمات به توبه رساند، در تاریخ نیز هدایت می‌فرستد. پس مأموریت زمینی انسان با تاریکی مطلق آغاز نمی‌شود؛ با وعده هدایت آغاز می‌شود.

عبارت مِّنِّى نیز بسیار مهم است: هدایت باید از سوی خدا باشد. این اصل، معیار همه راه‌ها، سنت‌ها، ادعاها، نظام‌ها و گفتارهای دینی را روشن می‌کند. هر هدایت واقعی باید به خدا بازگردد، نه به غرور انسان، نه به وسوسه شیطان، نه به قانون‌گذاری‌های خودساخته، و نه به تعصب‌های قومی و مذهبی. در این آیه، نجات به پیروی از «هدای من» وابسته است، نه به نام، قبیله، برچسب، میراث، یا ادعای گروهی.

سپس قانون عمومی بیان می‌شود: فَمَن تَبِعَ هُدَايَ؛ پس هرکس هدایت مرا پیروی کند. واژه مَن باز و فراگیر است: هرکس. آیه نمی‌گوید تنها یک قوم، یک نسل، یک عنوان مذهبی، یا یک هویت تاریخی. معیار، پیروی از هدایت خداست. همین قاعده در آیات دیگر نیز دیده می‌شود؛ جایی که یهودیان، نصرانیان، صابئان و دیگر گروه‌ها نه با نامشان، بلکه با ایمان به خدا، روز آخر و عمل صالح سنجیده می‌شوند. پس این آیه پایه‌ای بسیار مهم برای فهم غیرقبیله‌ای و غیرانحصاری هدایت است.

پایان آیه با جمله‌ای می‌آید که در قرآن بارها تکرار می‌شود: فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ. نه بیمی بر آنان است و نه آنان اندوهگین می‌شوند. خوف بیشتر رو به آینده دارد؛ ترس از آنچه ممکن است بیاید. حزن بیشتر رو به گذشته دارد؛ اندوه نسبت به آنچه از دست رفته یا رخ داده است. پس پیروی از هدایت خدا، انسان را از اسارت آینده و گذشته آزاد می‌کند: آینده دیگر وحشت مطلق نیست، و گذشته دیگر زندان اندوه نیست.

این عبارت در البقره ۲:۶۲ و المائدة ۵:۶۹ نیز با ساختاری بسیار نزدیک می‌آید. آنجا درباره کسانی سخن گفته می‌شود که ایمان آورده‌اند، و نیز یهودیان، نصرانیان و صابئان؛ هرکس به خدا و روز آخر ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، نه بیمی بر آنان است و نه آنان اندوهگین می‌شوند. در آیه ۳۸، این امنیت به پیروی از هدایت پیوند خورده است؛ در آن آیات، به ایمان و عمل صالح. این نشان می‌دهد که هدایت، ایمان و عمل صالح از هم جدا نیستند. هدایت واقعی انسان را به ایمان زنده و عمل صالح می‌رساند، و ایمان واقعی با پیروی از هدایت خدا و اصلاح عمل شناخته می‌شود.

از اینجا، مفهوم ایمان نیز عمیق‌تر می‌شود. ایمان فقط تصدیق ذهنی نیست؛ از ریشه أ م ن با امنیت، امان، اعتماد و آرام‌گرفتن پیوند دارد. کسی که هدایت خدا را پیروی می‌کند، وارد میدان امن الهی می‌شود؛ نه اینکه در دنیا هیچ سختی، رنج یا آزمونی نبیند، بلکه در بنیاد وجودی خود از بی‌ریشگی، ترس نهایی و اندوه ویرانگر نجات می‌یابد. این همان نقطه مقابل آتش درونی کفر است: آتش اضطراب، حسد، طمع، نفرت و بی‌قراری.

پس آیه ۲:۳۸ منشور آغاز زندگی زمینی است. انسان از باغ فرود می‌آید، اما هدایت از سوی خدا وعده داده می‌شود. زمین میدان دشمنی و آزمون است، اما میدان راه‌یابی نیز هست. هرکس هدایت خدا را پیروی کند، از آینده نمی‌ترسد و در گذشته دفن نمی‌شود. او در مسیر امنی قرار می‌گیرد که با ایمان، عمل صالح، و بازگشت به سوی پروردگار شناخته می‌شود.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۳۷— دریافت کلمات و پذیرش توبه آدم پیش از فرمان هبوط همراه با هدایت.
  • البقره ۲:۶۲— قاعده فراگیر نجات: ایمان به خدا و روز آخر و عمل صالح؛ نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می‌شوند.
  • المائدة ۵:۶۹— تکرار همان قاعده درباره مؤمنان، یهودیان، صابئان و نصرانیان؛ معیار، ایمان و عمل صالح است.
  • الأعراف ۷:۳۵— ای فرزندان آدم، اگر رسولانی از خودتان آمدند که آیات مرا بر شما بازگو کنند، هرکس تقوا پیشه کند و اصلاح نماید، نه خوفی بر آنان است و نه اندوهگین می‌شوند.
  • طه ۲۰:۱۲۳— فرمان هبوط همراه با آمدن هدایت؛ هرکس هدایت خدا را پیروی کند، نه گمراه می‌شود و نه به رنج می‌افتد.
  • يونس ۱۰:۶۲، ۱۰:۶۳، ۱۰:۶۴— اولیای خدا نه خوفی دارند و نه اندوهگین می‌شوند؛ پیوند امنیت وجودی با ایمان و تقوا.
  • فصلت ۴۱:۳۰— کسانی که گفتند پروردگار ما خداست و سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان فرود می‌آیند که نترسید و اندوهگین نباشید.
  • الأحقاف ۴۶:۱۳— کسانی که گفتند پروردگار ما خداست و سپس استقامت کردند، نه خوفی بر آنان است و نه اندوهگین می‌شوند.

البقره ۲:۳۹

ۖ

و کسانی که کفر ورزیدند و آیات ما را تکذیب کردند، آنان همراهان آن آتش‌اند؛ آنان در آن ماندگارند.

تأمل ما

این آیه درست پس از وعده هدایت در آیه پیشین می‌آید. در آیه ۳۸، قانون رحمت بیان شد: هرکس هدایت خدا را پیروی کند، نه خوفی بر آنان است و نه آنان اندوهگین می‌شوند. اما آیه ۳۹ روی دیگر همان قانون را نشان می‌دهد. وقتی هدایت از سوی خدا می‌آید، انسان در برابر آن بی‌طرف نمی‌ماند. یا آن را پیروی می‌کند و وارد امنیت می‌شود، یا آن را می‌پوشاند و تکذیب می‌کند و با حقیقتی دیگر همراه می‌گردد؛ حقیقتی که قرآن آن را «النار» می‌نامد.

نخستین واژه کلیدی این آیه «كفروا» است. کفر در قرآن را نباید به معنای ساده و عامیانه «بی‌ایمانی» یا «بی‌خدایی» فروکاست. ریشه کفر به معنای پوشاندن است؛ مانند پوشاندن دانه در خاک، یا پوشیده شدن زمین در تاریکی شب. پس کفر در سطح ایمانی یعنی پوشاندن حقیقت پس از آنکه نشانه، دلیل، یا روشنایی به انسان رسیده است. کافر در معنای دقیق قرآنی، صرفا کسی نیست که هنوز ندانسته، نشنیده، یا در جست‌وجوی صادقانه است؛ بلکه کسی است که حق برایش روشن شده، اما آن را به سبب منفعت، تعصب، لجاجت، کینه، ترس از مردم، یا حفظ موقعیت دنیایی می‌پوشاند.

به همین دلیل، آیه بلافاصله کفر را با تکذیب پیوند می‌دهد: «كفروا وكذبوا بآياتنا». این دو یکی نیستند، اما همدیگر را کامل می‌کنند. کفر می‌تواند پوشاندن درونی حقیقت باشد؛ خاموش کردن اثر حق در نفس، بستن راه پذیرش، یا عایق ساختن خود در برابر نشانه‌های الهی. تکذیب مرحله آشکارتر آن است؛ انسان نه تنها حق را در درون می‌پوشاند، بلکه در برابر آیات می‌ایستد، آنها را دروغ می‌شمارد، یا اعتبارشان را می‌شکند. پس کفر بیشتر به نسبت درونی انسان با حق اشاره دارد، و تکذیب به موضع‌گیری آشکار او در برابر آیات. یکی ریشه پوشاندن است، دیگری زبان و رفتار انکار.

این تفکیک برای عدالت قرآنی بسیار مهم است. آیه نمی‌گوید هرکس سوال داشت، نفهمید، نرسید، یا هنوز در مسیر جست‌وجو بود، اهل نار است. سخن درباره کسانی است که با آیات خدا روبه‌رو شده‌اند، اما راه پوشاندن و تکذیب را انتخاب کرده‌اند. قرآن جهل صادقانه را با کفر لجوجانه یکی نمی‌گیرد. پرسشگرِ طالب حق با کسی که حق را می‌شناسد و آن را برای سود دنیایی می‌پوشاند، در یک جایگاه نیست.

واژه بعدی «آياتنا» است. آیه تنها یک جمله خوانده‌شده نیست. آیه نشانه‌ای است که انسان را به حقیقتی فراتر از خود راه می‌دهد. آیات خدا می‌تواند وحی، نشانه‌های آفاق و انفس، رخدادهای حامل معنا، یا دلایل روشن الهی باشد. وقتی آیه‌ای به انسان می‌رسد، فقط معلومات به او اضافه نمی‌شود؛ او در برابر حق قرار می‌گیرد. از همین‌جا تکذیب آیات، صرفا اختلاف نظری نیست؛ شکستن نسبت درست با نشانه‌هایی است که باید انسان را به سوی حق بیدار کنند.

سپس قرآن می‌فرماید: «أولئك أصحاب النار». تعبیر «اصحاب» بسیار دقیق است. خداوند نمی‌گوید آنان فقط داخل آتش‌اند، یا هیزم آتش‌اند، یا دود و خاکستر آتش‌اند؛ می‌گوید «اصحاب النار». صاحب کسی است که با چیزی همراهی، ملازمت، هم‌نشینی یا نسبت پایدار پیدا می‌کند. پس «اصحاب النار» فقط یک تصویر مکانی نیست؛ بیان یک نسبت وجودی است. آنان با نار همراه شده‌اند؛ نه به عنوان تماس گذرا، بلکه به عنوان مصاحبت با وضعیتی که از کفر و تکذیب زاده شده است.

خود «النار» نیز باید با دقت خوانده شود. اگر قرآن می‌گفت «نار»، می‌توانست در ذهن شنونده به یک آتش نامعین، یک نمونه از آتش، یا مفهوم عمومی آتش اشاره کند. اما «النار» با «ال» آمده است. در عربی، «ال» کلمه را از نکره و نامعین بودن بیرون می‌آورد و آن را به حقیقتی شناخته‌شده، مشخص، یا حاضر در افق فهم متن تبدیل می‌کند. پس «النار» در اینجا یک آتش معمولی و روزمره نیست که انسان با چوب و شعله و دود بشناسد. این «آن آتش» است؛ حقیقتی قرآنی، غیبی و سنگین که با زبان آتش به ذهن انسان نزدیک می‌شود، اما واقعیت نهایی آن در علم خداست.

این نکته مهم است، زیرا قرآن با زبان محسوس سخن می‌گوید تا انسان بتواند معنا را لمس کند. آتش برای ما نشانه سوزش، التهاب، نابودی، بی‌قراری و درد است. اما «النار» را نباید به آتش فیزیکی دنیا فروکاست. همان‌گونه که بسیاری از حقایق آخرت با زبان نزدیک به تجربه انسان بیان می‌شوند، نار نیز حقیقتی فراتر از آتش روزمره است. ما می‌توانیم اثر و جهت آن را بفهمیم: سوزش، جدایی از رحمت، اضطراب، عذاب، تاریکی، اصطکاک با حق، و پیامد پوشاندن آیات. اما حقیقت کامل آن از غیب است.

در لایه تأویلی، می‌توان گفت همان‌گونه که پیروی از هدایت در آیه ۳۸ انسان را از خوف و حزن ویرانگر بیرون می‌آورد، کفر و تکذیب آیات انسان را وارد ضد آن می‌کند. کسی که حقیقت را می‌پوشاند، درون خود را از نور هدایت جدا می‌سازد. نشانه‌های خدا دیگر برای او راه نمی‌گشایند؛ بلکه هر نشانه به میدان مقاومت، انکار، اضطراب و اصطکاک تبدیل می‌شود. چنین انسانی با نار همراه می‌شود، زیرا ساختار درونی او با سوزش و تاریکی هم‌نوا شده است. این نار فقط مجازاتی بیرونی نیست؛ حقیقتی است که ریشه آن در انتخاب خود انسان برای پوشاندن و تکذیب حق قرار دارد، و در آخرت به شکل کامل‌تر آشکار می‌شود.

پایان آیه می‌فرماید: «هم فيها خالدون». واژه «خالدون» نیز نباید با شتاب به «جاودانه به معنای فلسفیِ بی‌نهایت» فروکاسته شود. خلود از ریشه خ ل د به معنای ماندن، دوام یافتن، دیرپا شدن، و ثابت ماندن در یک حالت است. خلود قبل از آنکه یک نظریه درباره بی‌نهایت زمانی باشد، وصف یک وضعیت وجودی است؛ یعنی قرار گرفتن در حالتی پایدار، سنگین و دیرگذر.

میان «خلود» و «ابدیت» یا «بی‌نهایت» تفاوت مفهومی وجود دارد. خلود حالت و وضعیت را توصیف می‌کند: اینکه شخص در چه وضعی مستقر شده و از آن بیرون نمی‌آید یا به آسانی جدا نمی‌شود. اما ابدیت و بی‌نهایت نسبت یک چیز را با امتداد زمان بیان می‌کنند: اینکه آن حالت تا چه افقی از زمان ادامه دارد. پس یکی کیفیت وجودی و استقرار در حالت است، و دیگری نسبت آن حالت با زمان. یکی را بی‌دقت به جای دیگری گرفتن، هم از نظر زبان دقیق نیست و هم از نظر معنا.

خود قرآن نیز این تفاوت را نشان می‌دهد. گاهی می‌گوید «خالدين فيها»، و گاهی برای شدت و قطعیت بیشتر می‌گوید «خالدين فيها أبدا». اگر خلود به تنهایی همیشه عین «أبدا» بود، افزودن «أبدا» در برخی آیات بی‌معنا می‌شد. بنابراین «خالدون» در این آیه، نخست از ماندگاری در وضعیت نار سخن می‌گوید؛ از استقرار وجودی در نتیجه کفر و تکذیب. بحث درباره کیفیت زمان اخروی، ابد، و حقیقت نهایی دوام، لایه‌ای غیبی‌تر است که باید با مجموعه قرآن و با احتیاط فهمیده شود.

در نتیجه، آیه ۳۹ نقطه مقابل آیه ۳۸ است. آنجا هدایت، پیروی، امنیت از خوف، و رهایی از حزن بود. اینجا کفر، تکذیب، مصاحبت با النار، و خلود در آن است. دو مسیر در برابر انسان قرار می‌گیرد: یا نشانه‌های خدا را می‌پذیرد و با هدایت هم‌راه می‌شود، یا آنها را می‌پوشاند و تکذیب می‌کند و با نار هم‌نشین می‌گردد. پس مسئله اصلی عنوان دینی، میراث قومی، یا ادعای زبانی نیست؛ مسئله نسبت واقعی انسان با حق پس از آمدن هدایت است.

ارجاعات متقابل
  • کافر در قرآن— مقاله مفهومی درباره کفر، کافر، پوشاندن حقیقت، و تفاوت آن با جست‌وجوی صادقانه یا ندانستن.
  • البقره ۲:۳۸— سوی مقابل این آیه؛ پیروی از هدایت خدا به نبود خوف و حزن می‌انجامد.
  • البقره ۲:۴۱— پیوند ایمان به آنچه خدا نازل کرده با نهی از نخستین کافر بودن نسبت به آن.
  • البقره ۲:۸۱— کسی که بدی کسب کند و خطیئه او را احاطه کند، از اصحاب النار شمرده می‌شود؛ نشان‌دهنده رابطه میان احاطه خطا و همراهی با نار.
  • الأعراف ۷:۳۶— کسانی که آیات خدا را تکذیب کردند و در برابر آنها استکبار ورزیدند، اصحاب النار خوانده می‌شوند.
  • يونس ۱۰:۲۷— تصویر اصحاب النار در نسبت با کسب بدی، پوشانده شدن چهره‌ها، و نبود محافظ در برابر خدا.
  • غافر ۴۰:۱۰— خطاب به کسانی که کفر ورزیدند و نسبت آنان با خشم الهی پس از دعوت به ایمان.
  • الجن ۷۲:۲۳— نمونه کاربرد «خالدين فيها أبدا»؛ شاهدی برای اینکه قرآن هنگام تأکید بر ابدیت، واژه «أبدا» را نیز به خلود می‌افزاید.
  • الأحزاب ۳۳:۶۵— نمونه دیگر از ترکیب «خالدين فيها أبدا» در توصیف ماندگاری شدید و قطعی در نار.
  • البينة ۹۸:۶— پیوند کفر اهل کتاب و مشرکین با نار جهنم و تعبیر «خالدين فيها»؛ آیه‌ای مهم برای بررسی خلود، نار، و نسبت آن با کفر آشکار.

البقره ۲:۴۰

ای فرزندان اسرائیل، نعمت مرا که بر شما ارزانی داشتم یاد کنید؛ و به عهد من وفا کنید تا من نیز به عهد شما وفا کنم؛ و تنها از من پروا داشته باشید.

تأمل ما

با این آیه، قرآن از منشور عمومی انسان، هبوط، هدایت، کفر و تکذیب وارد یک میدان تاریخی مشخص می‌شود: بنی اسرائیل. آیات پیشین قانون عمومی زندگی زمینی را بیان کردند: هدایت از سوی خدا می‌آید؛ هرکس آن را پیروی کند، از خوف و حزن ویرانگر رهایی می‌یابد؛ و هرکس کفر ورزد و آیات را تکذیب کند، با النار همراه می‌شود. اکنون قرآن همین قانون را در برابر یک جامعه حامل کتاب، عهد و تاریخ قرار می‌دهد.

از این جهت، بنی اسرائیل در این بخش فقط یک گروه تاریخی نیستند؛ آنان نخستین نمونه روشن یک جامعه پس از هبوط‌اند که هدایت، کتاب، پیامبران، عهد و تجربه اجتماعی طولانی به آنان داده شده است. در آیات پیشین، قانون هدایت به صورت کلی بیان شد؛ اکنون همان قانون در میدان یک تاریخ واقعی آزموده می‌شود: وقتی جامعه‌ای نعمت کتاب، پیامبر و میثاق را دریافت می‌کند، با آن امانت چه می‌کند؟ آن را به مسئولیت تبدیل می‌کند، یا به غرور قومی و امتیاز دینی؟

خطاب با «يا بني إسرائيل» آغاز می‌شود. قرآن آنان را نخست با تحقیر صدا نمی‌زند، بلکه با نامی صدا می‌زند که یادآور ریشه نبوی، تاریخ عهد، و نسبت آنان با وحی است. «بنی» از ریشه بنا و ساختار است؛ پس این تعبیر فقط به نسل زیستی اشاره ندارد، بلکه به نسلی اشاره می‌کند که بر یک بنای تاریخی، دینی و توحیدی شکل گرفته است. آنان حاملان یک سازه تاریخی‌اند؛ سازه‌ای که با کتاب، نجات، پیامبران و میثاق شناخته می‌شود.

«اسرائیل» نیز در قرآن به یعقوب اشاره دارد. این نام در سنت کتابی بار انتساب مستقیم به امر الهی دارد؛ چه از جهت روایت‌های سامی درباره تلاش و کشمکش با امر الهی، و چه از جهت نسبت آن با خدا در نام. قرآن وارد شرح فیلولوژیک این نام نمی‌شود، اما همین مقدار روشن است که «بنی اسرائیل» فقط عنوان یک قوم جدا از مسئولیت نیست؛ عنوان نسلی است که نسبت خود را با یک ریشه نبوی و عهد الهی حمل می‌کند.

این نکته وقتی دقیق‌تر می‌شود که فضای مدینه را در نظر بگیریم. محمد در مدینه تنها یک جماعت بسته مذهبی جدا از دیگران نساخت. او در یثرب میان اوس و خزرج صلح برقرار کرد، و همان قبایلی که پیش‌تر درگیر جنگ و شکاف بودند، در نظم تازه مدینه به انصار تبدیل شدند. در همان شهر، قبایل یهودی نیز حضور داشتند؛ قبایلی که با محمد وارد پیمان همزیستی و مسئولیت مشترک شدند. پس وقتی قرآن در این فضا به بنی اسرائیل خطاب می‌کند، نباید آن را با عینک بعدی «مسلمانان در برابر یهودیان» خواند. این خطاب در دل یک جامعه پیمانی، مدنی و چندگروهی شنیده می‌شود؛ جامعه‌ای که در آن مؤمنان، اهل کتاب، و هم‌پیمانان زیر نظم عهد و مسئولیت اجتماعی زندگی می‌کردند.

از همین‌جا روشن می‌شود که آیه ۴۰ را نباید به دشمنی فرقه‌ای فروکاست. قرآن با گروهی سخن می‌گوید که کتاب دارند، تاریخ وحی دارند، و در مدینه نیز بخشی از واقعیت اجتماعی و پیمانی‌اند. قرآن کتاب آنان را یکسره باطل اعلام نمی‌کند. بلکه آنان را به همان چیزی فرا می‌خواند که اگر به آن وفادار بمانند، باید حق را بشناسند: یاد نعمت، وفای عهد، و رهبت از خدا به جای رهبت از قدرت‌های دیگر. در همین منطق است که قرآن از تورات و انجیل به عنوان کتاب‌هایی یاد می‌کند که در آنها هدایت و نور بوده، و از اهل کتاب می‌خواهد بر اساس آنچه خدا در کتابشان نازل کرده داوری کنند، در حالی که قرآن خود معیار نهایی تصدیق، اصلاح و آشکارسازی حق است.

عبارت «اذكروا نعمتي التي أنعمت عليكم» محور نخست آیه است. ذکر در قرآن فقط یادآوری ذهنی نیست. ذکر یعنی حاضر ساختن حقیقت در آگاهی، زبان، تصمیم و عمل. نعمت نیز در اینجا فقط رفاه مادی نیست. نعمت خدا بر بنی اسرائیل شامل هدایت، کتاب، نجات، پیامبران، فرصت حمل وحی، و جایگاه تاریخی آنان در میان امت‌های حامل کتاب است. اما نعمت اگر از عهد جدا شود، به غرور قومی و امتیازطلبی دینی تبدیل می‌شود. به همین دلیل، آیه بلافاصله از نعمت به عهد منتقل می‌شود.

«وأوفوا بعهدي أوف بعهدكم» قلب آیه است. عهد در قرآن یک قول ساده و حاشیه‌ای نیست. عهد از میثاق فطری انسان با پروردگار آغاز می‌شود، در ایمان معنا پیدا می‌کند، در عدالت اجتماعی ظاهر می‌شود، و در روز حساب مورد پرسش قرار می‌گیرد. مؤمن راستین در قرآن کسی است که امانت‌ها و عهدهای خود را رعایت می‌کند. در برابر آن، فاسق کسی است که عهد خدا را پس از محکم شدن می‌شکند، آنچه را خدا فرمان داده پیوند شود قطع می‌کند، و در زمین فساد می‌گستراند.

پس وقتی خداوند به بنی اسرائیل می‌گوید «به عهد من وفا کنید»، سخن فقط درباره یک تعهد تاریخی محدود نیست. این فرمان همه لایه‌های عهد را دربر می‌گیرد: توحید، عدم کتمان حق، برپا داشتن کتاب، عدالت، وفاداری به میثاق، و پذیرفتن هدایت هنگامی که نشانه‌های آن روشن می‌شود. آنان نمی‌توانند نعمت کتاب و پیامبران را بخواهند، اما مسئولیت عهد را کنار بگذارند. نعمت بدون وفا، انسان را به ادعای برتری می‌رساند؛ اما نعمت همراه با عهد، انسان را به مسئولیت و تقوا می‌کشاند.

ساختار آیه نیز بسیار مهم است: «أوفوا بعهدي أوف بعهدكم». عهد در اینجا مانند فرمان یک شاه مستبد نیست که فقط از زیردستان اطاعت بخواهد و خود را بیرون از وفاداری بداند. قرآن رابطه عهدی میان خدا و انسان را به صورت یک رابطه زنده و پاسخ‌دار بیان می‌کند؛ البته نه هم‌رتبه و برابر از جهت مقام، بلکه دوطرفه از جهت وفاداری و پاسخ. انسان به عهد خدا وفا می‌کند، و خداوند نیز به وعده و میعاد خود وفا می‌کند. این بیان، برای انسان کرامت پیمانی قائل است: او فقط محکوم یک قدرت کور نیست؛ مخاطب عهد، مسئول وفاداری، و دریافت‌کننده وعده الهی است.

جمله «أوف بعهدكم» نشان می‌دهد که رابطه انسان با خدا رابطه بی‌قاعده و بی‌پاسخ نیست. خداوند وفادار به وعده و میعاد خویش است. او از وعده خود تخلف نمی‌کند. اگر انسان عهد را نشکند، خدا نیز وعده هدایت، پاداش، رحمت و گشودگی راه را بی‌وفا نمی‌گذارد. اینجا الهیات عهد آشکار می‌شود: انسان به عهد خدا وفا می‌کند، و خداوند به عهد خود نسبت به انسان وفا می‌کند. اما اگر انسان عهد را بشکند، خود را از میدان آن وفای الهی بیرون می‌برد.

پایان آیه با تعبیر بسیار مهمی می‌آید: «وإياي فارهبون». ترجمه سطحی آن به «از من بترسید» کافی نیست. ریشه ر ه ب میدان معنایی هیبت، پروا، مراقبت، و انقباض در برابر عظمت و پیامد را دارد. «رهبت» ترس کور نیست؛ نوعی آگاهی سنگین نسبت به جایگاه خدا، عظمت عهد، و پیامد خیانت به حق است. قرآن نمی‌گوید در برابر خدا وحشت بی‌عقلانه داشته باشید؛ می‌گوید مرکز پروا، هیبت و مراقبت شما باید من باشد.

این نکته در خطاب به بنی اسرائیل بسیار معنادار است. از همین ریشه، واژه «راهب» نیز ساخته می‌شود. قرآن در جای دیگر نقد می‌کند که برخی، احبار و رهبان خود را به جای خدا ارباب گرفتند. اینجا خداوند با ریشه‌ای سخن می‌گوید که در حافظه اهل کتاب نیز معنای دینی سنگینی دارد. گویی آیه می‌گوید: از احبار، رهبان، قدرت قبیله، فشار جامعه، حفظ منزلت دینی، یا از دست رفتن موقعیت نترسید؛ اگر باید پروا داشته باشید، پروا باید فقط در برابر من باشد.

پس «وإياي فارهبون» در ادامه عهد معنا می‌شود. کسی که از مردم بیش از خدا پروا دارد، عهد را به نفع مردم تغییر می‌دهد. کسی که از نهاد دینی، روحانیون، بزرگان قوم، یا قدرت سیاسی بیشتر از خدا می‌ترسد، ممکن است حق را کتمان کند، آیات را به بهای اندک بفروشد، یا نشانه‌های وحی را وقتی با منافع او سازگار نیست بپوشاند. آیه ۴۰ از همین آغاز، بنی اسرائیل را از ترس‌های جانشین خدا آزاد می‌کند: نعمت را یاد کنید، عهد را کامل کنید، و فقط از من رهبت داشته باشید.

در این خوانش، آیه ۴۰ آغاز دشمنی با بنی اسرائیل نیست؛ آغاز احضار اهل عهد است. قرآن به آنان می‌گوید شما بی‌ریشه و بی‌نور نیستید. شما نعمت دیده‌اید، کتاب داشته‌اید، پیامبران در میان شما آمده‌اند، و با عهد الهی شناخته می‌شوید. اما همین جایگاه، مسئولیت می‌آورد. اگر نعمت را به امتیاز قومی تبدیل کنید، اگر عهد را بشکنید، اگر از رهبان و احبار و قدرت‌های اجتماعی بیش از خدا پروا کنید، همان نعمتی که باید شما را به هدایت برساند، به حجت علیه شما تبدیل می‌شود.

برای فهم عمیق‌تر این زمینه، باید آیه را در کنار دو بحث بنیادین خواند: یکی بحث مؤمن و مسلمان، تا روشن شود که جامعه آغازین مدینه و خطاب قرآن را نباید با هویت فرقه‌ای بعدی محدود کرد؛ و دیگری بحث عهد در قرآن، تا معلوم شود وفای به عهد پس از توحید و آزادی ایمان، یکی از ستون‌های اخلاق قرآنی است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۲۷— نقض عهد خدا پس از میثاق، قطع آنچه باید وصل شود، و فساد در زمین؛ زمینه مهم برای فهم عهد در آیه ۴۰.
  • البقره ۲:۳۸— قانون عمومی هدایت پس از هبوط؛ آیه ۴۰ همین قانون را وارد میدان تاریخی بنی اسرائیل می‌کند.
  • البقره ۲:۴۱— ادامه مستقیم آیه ۴۰؛ ایمان به آنچه خدا نازل کرده و نهی از نخستین کافر بودن نسبت به آن.
  • البقره ۲:۴۷— تکرار یادآوری نعمت بر بنی اسرائیل و جایگاه آنان در میان عوالم؛ نعمت همراه با مسئولیت.
  • البقره ۲:۸۳— نمونه روشن از عهد بنی اسرائیل: عبادت خدا، نیکی به والدین و نزدیکان و یتیمان و نیازمندان، گفتار نیک، صلات و زکات.
  • البقره ۲:۱۲۴— عهد الهی به ظالمان نمی‌رسد؛ پیوند عهد با امامت، عدالت و نفی رهبری ظالمان.
  • آل عمران ۳:۶۴— دعوت اهل کتاب به کلمه برابر: عبادت نکردن جز آن معبود یگانه و ارباب نگرفتن انسان‌ها به جای خدا.
  • آل عمران ۳:۷۶— وفای به عهد و تقوا؛ هرکس به عهد خود وفا کند و تقوا پیشه سازد، خداوند تقواپیشگان را دوست دارد.
  • آل عمران ۳:۱۱۳، ۳:۱۱۴، ۳:۱۱۵— اهل کتاب یکسان نیستند؛ گروهی از آنان اهل ایمان، سجده، خیر و صلاح‌اند.
  • المائدة ۵:۱۲— بیان عهد خدا با بنی اسرائیل و پیوند آن با صلات، زکات، ایمان به رسولان، یاری آنان و قرض نیکو به خدا.
  • المائدة ۵:۴۳، ۵:۴۴، ۵:۴۵، ۵:۴۶، ۵:۴۷، ۵:۴۸— قرآن با تورات و انجیل موجود اهل کتاب گفت‌وگو می‌کند؛ در آنها هدایت و نور بوده و قرآن معیار نهایی تصدیق و اصلاح است.
  • المائدة ۵:۷۰— گرفتن میثاق از بنی اسرائیل و فرستادن رسولان به سوی آنان؛ نمونه‌ای روشن از نسبت عهد، رسالت، و واکنش انسان در برابر حق.
  • التوبة ۹:۳۱— نقد گرفتن احبار و رهبان به جای ارباب؛ پیوند مهم با «فارهبون» و مرکزیت رهبت فقط برای خدا.
  • الإسراء ۱۷:۳۴— فرمان به وفای عهد، زیرا عهد مورد پرسش قرار می‌گیرد.
  • العنكبوت ۲۹:۴۶— شیوه گفت‌وگو با اهل کتاب بر اساس بهترین روش و تأکید بر معبود مشترک.
  • الروم ۳۰:۶— خداوند از وعده خود تخلف نمی‌کند؛ زمینه الهیاتی برای «أوف بعهدكم».
  • المؤمنون ۲۳:۸— مؤمنان رستگار کسانی‌اند که امانت‌ها و عهدهایشان را رعایت می‌کنند.
  • المعارج ۷۰:۳۲— تکرار وصف مؤمنان در رعایت امانت‌ها و عهدها.
  • مؤمن یا مسلمان؟ بازگشت از هویت مذهبی به حقیقت ایمان در قرآن— برای فهم گسترده‌تر جامعه مؤمنان، اهل کتاب، صابئین، حنفا، و تفاوت ایمان قرآنی با هویت فرقه‌ای بعدی.
  • عهد در قرآن؛ رکن اخلاقی فراموش‌شده— برای مطالعه عمیق‌تر درباره عهد، میثاق، عقد، وفای به پیمان، و جایگاه عهد در اخلاق قرآنی.

البقره ۲:۴۱

ۖ

و به آنچه نازل کرده‌ام ایمان آورید، در حالی که تصدیق‌کننده چیزی است که همراه شماست؛ و نخستین کافر به آن نباشید؛ و آیات مرا به بهایی اندک نفروشید؛ و تنها از من تقوا داشته باشید.

تأمل ما

این آیه ادامه مستقیم خطاب پیشین به بنی اسرائیل است. در آیه ۴۰، آنان به یادآوری نعمت، وفای به عهد، و رهبت از خدا فراخوانده شدند. اکنون آیه ۴۱ نشان می‌دهد که یکی از میدان‌های اصلی آن وفاداری چیست: ایمان آوردن به آنچه خدا نازل کرده، هنگامی که این وحی تازه، تصدیق‌کننده چیزی است که نزد آنان قرار دارد.

فضای این آیه را باید با دقت فهمید. محمد در مدینه در حال ساختن یک نظم تازه است؛ نظمی که پس از جنگ‌های اوس و خزرج، شکاف‌های قبایلی، و ناامنی‌های یثرب، می‌خواهد شهر را بر پایه امنیت، مسئولیت مشترک، و جهت‌گیری به سوی آن معبود یگانه بازسازی کند. در این شهر، فقط مهاجران و انصار حضور ندارند؛ قبایل یهودی نیز بخشی از واقعیت مدینه‌اند. آنان اهل کتاب‌اند، حافظان یک سنت وحیانی‌اند، و در پیمان اجتماعی مدینه جایگاه دارند. پس خطاب قرآن به آنان، خطاب به بیگانگان مطلق نیست؛ خطاب به گروه‌هایی است که در میدان کتاب، حافظه وحی، و امنیت اجتماعی مدینه حضور دارند.

«وآمنوا بما أنزلت» را باید در همین بستر خواند. ایمان در قرآن فقط تصدیق ذهنی نیست. ریشه أ م ن با امنیت، امان، اعتماد و آرام گرفتن پیوند دارد. پس دعوت به ایمان، فقط دعوت به پذیرفتن یک گزاره اعتقادی نیست؛ دعوت به ورود در میدان امن الهی و اجتماعی است. یعنی: در برابر این وحی تازه، که از همان سرچشمه هدایت آمده، موضع دشمنی و پوشاندن نگیرید؛ آن را در نسبت با کتاب خود بشناسید، و در جبهه امنیت و صدق با اهل ایمان قرار بگیرید.

این آیه نمی‌گوید که بنی اسرائیل باید همه شریعت خود را یک‌باره رها کنند و هویت کتابی خود را نابود سازند. قرآن در آیات دیگر نشان می‌دهد که تورات و انجیل را کاملا بی‌اعتبار نمی‌داند؛ بلکه از هدایت و نور در آنها سخن می‌گوید، اهل کتاب را به برپا داشتن آنچه بر آنان نازل شده فرا می‌خواند، و در عین حال قرآن را معیار تصدیق، اصلاح و آشکارسازی حق قرار می‌دهد. بنابراین دعوت این آیه، نخست دعوت به مشترکات و وفاداری به همان حقیقتی است که در کتاب آنان نیز ریشه دارد: توحید، عدالت، عدم کتمان حق، و پذیرش نشانه الهی هنگامی که روشن می‌شود.

عبارت «مصدقا لما معكم» کلید آیه است. قرآن نمی‌گوید آنچه نزد شماست هیچ نیست. نمی‌گوید کتاب شما سراسر باطل و بی‌نور است. بلکه می‌گوید آنچه من نازل کرده‌ام، تصدیق‌کننده چیزی است که با شماست. «معكم» بسیار مهم است؛ یعنی آنچه همراه شما، نزد شما، در دسترس شما، و در سنت کتابی شما حاضر است. پس قرآن با یک کتاب کاملا گمشده و ناموجود گفت‌وگو نمی‌کند؛ با واقعیتی سخن می‌گوید که نزد اهل کتاب حضور دارد، هرچند همان واقعیت نیازمند تصدیق، اصلاح، پالایش از کتمان و بازگشت به معیار الهی است.

«مصدقا» از ریشه ص د ق است؛ ریشه‌ای که در اصل با راستی، استواری و بی‌انحرافی پیوند دارد. تصدیق در اینجا فقط تایید لفظی نیست. وحی تازه با هسته راست و استوار وحی پیشین هم‌راستا می‌شود و حق باقی‌مانده در آن را آشکار و تثبیت می‌کند. از این جهت، قرآن در برابر حقیقت تورات قرار نمی‌گیرد؛ بلکه در برابر تحریف، کتمان، بدخوانی و استفاده ابزاری از کتاب می‌ایستد.

از این جهت، ایمان به قرآن برای اهل کتاب نباید خیانت به تورات فهمیده شود، بلکه وفاداری عمیق‌تر به اصل وحی است. اگر قرآن تصدیق‌کننده حق باقی‌مانده در کتاب آنان است، پس انکار آن از روی تعصب، منفعت یا ترس اجتماعی، در حقیقت بریدن از همان حقیقتی است که ادعای وفاداری به آن دارند. قرآن از آنان نمی‌خواهد از خدا و کتاب جدا شوند؛ از آنان می‌خواهد کتاب خود را چنان جدی بگیرند که وقتی شاهد تصدیق‌کننده از سوی خدا می‌آید، آن را نپوشانند.

سپس می‌فرماید: «ولا تكونوا أول كافر به». نخستین کافر به آن نباشید. کفر، چنان که پیش‌تر روشن شد، فقط بی‌خدایی یا بی‌اطلاعی نیست؛ پوشاندن حق پس از رسیدن نشانه است. این خطاب برای اهل کتاب بسیار سنگین است؛ زیرا آنان نسبت به دیگران سابقه کتاب، زبان وحی، انتظار پیام، و شناخت نشانه‌ها دارند. پس اگر آنان پیش از دیگران حق را بپوشانند، کفرشان فقط انکار یک پیام تازه نیست؛ پوشاندن چیزی است که باید آن را بهتر از بسیاری دیگر بشناسند.

«أول كافر به» می‌تواند از این جهت نیز فهمیده شود که اهل کتاب نباید در صف نخست مخالفت با وحی تازه قرار گیرند، به‌ویژه وقتی این وحی تازه تصدیق‌کننده کتاب خود آنان است. کسی که زبان وحی، تبار نبوت، و منطق نشانه‌ها را می‌شناسد، اگر پیشگام پوشاندن شود، مسئولیت سنگین‌تری دارد. اگر مشرکان مکه از سر ناآشنایی با کتاب در برابر قرآن می‌ایستادند، اهل کتاب نباید همان صف را تقویت کنند؛ زیرا آنان از پیش با منطق وحی، پیامبری، کتاب و حساب آشنا بودند.

در بستر مدینه، این هشدار فقط اعتقادی نیست؛ بعد سیاسی و اجتماعی نیز دارد. جامعه تازه مدینه برای بقا به انسجام، وفاداری و امنیت داخلی نیاز داشت. اگر گروه‌های اهل کتاب که با مدینه زندگی مشترک و پیمانی دارند، به جای همزیستی صادقانه با جامعه نوپا، با دشمنان بیرونی و مشرکان علیه آن هم‌دست شوند، این دیگر فقط اختلاف نظری نیست؛ تبدیل کتاب و نشانه‌های خدا به ابزار سیاست، نفوذ و قدرت است. از همین‌جا آیه می‌فرماید: «ولا تشتروا بآياتي ثمنا قليلا».

«ولا تشتروا بآياتي ثمنا قليلا» یعنی آیات مرا در برابر بهایی اندک معامله نکنید. ریشه ش ر ي در عربی میدان معاوضه دارد و از لغات اضداد است؛ هم در معنای خریدن و هم در معنای فروختن به کار می‌رود. در هر دو حالت، اصل معنا جابه‌جایی و معامله است: چیزی را می‌دهی و چیزی را در برابر آن می‌گیری. آیه هشدار می‌دهد که آیات خدا را وارد بازار منفعت نکنید.

ثمن قلیل فقط پول نقد یا سود اقتصادی کوچک نیست. هر منفعتی که در برابر حق قرار گیرد، ثمن قلیل است: حفظ مقام دینی، ترس از از دست دادن نفوذ، معامله با قدرت‌های دشمن، رضایت بزرگان قوم، پیمان سیاسی با مشرکان، یا نگه داشتن برتری اجتماعی. در برابر آیات خدا، همه اینها اندک است؛ زیرا انسان حقیقتی را که باید او را نجات دهد، با منفعتی گذرا عوض می‌کند.

در اینجا می‌توان معنای تاریخی آیه را نیز دید. در مدینه، مسئله فقط این نبود که اهل کتاب در خلوت خود قرآن را بپذیرند یا نپذیرند؛ مسئله این بود که در میدان امنیت شهر، آیا با جامعه نوپا صادقانه می‌ایستند یا حق را با پیمان‌های مصلحتی و سیاسی معاوضه می‌کنند. اگر آیات خدا را می‌شناسند اما به جای آن، اتحاد با دشمنان مدینه، مشرکان مکه، یا قدرت‌های قبیله‌ای را ترجیح دهند، این همان فروش آیات به ثمن قلیل است.

در تاریخ مدینه، مسئله پیمان‌شکنی برخی گروه‌ها و هم‌دستی با دشمنان شهر بعدها به بحران‌های سنگینی انجامید. درباره جزئیات تاریخی باید با احتیاط سخن گفت، زیرا گزارش‌های تاریخی پس از قرآن همیشه نیازمند سنجش‌اند؛ اما اصل قرآنی روشن است: شکستن امانت، هم‌دستی با دشمن علیه جامعه‌ای که با آن زندگی و امنیت مشترک داری، و تبدیل حق به ابزار منفعت، از مصادیق بزرگ خیانت به آیات خداست. قرآن از همین آغاز، بنی اسرائیل مدینه را از چنین مسیر خطرناکی بازمی‌دارد.

پایان آیه می‌فرماید: «وإياي فاتقون». در آیه پیشین گفته شد: «وإياي فارهبون»؛ تنها از من رهبت داشته باشید. اینجا می‌فرماید: تنها از من تقوا داشته باشید. رهبت بیشتر به هیبت و پروا در برابر عظمت و پیامد اشاره داشت؛ تقوا به نگهبانی عملی، مراقبت اخلاقی، و ساختن سپر درونی در برابر سقوط اشاره دارد. ریشه و ق ي معنای حفظ، سپر گرفتن، و محافظت کردن دارد. پس تقوا در اینجا یعنی خود را از لغزش به سمت معامله‌گری، کتمان و پوشاندن حق نگه دارید.

تقوا در این آیه یعنی مراقب باشید که ترس از مردم، منفعت سیاسی، جایگاه دینی، یا اتحادهای قبیله‌ای شما را از حق جدا نکند. کسی که تقوا دارد، حق را به بهای اندک نمی‌فروشد. کسی که تقوا دارد، امنیت و حقیقت را قربانی مصلحت روزمره نمی‌کند. کسی که تقوا دارد، وقتی وحی تازه را تصدیق‌کننده کتاب خود می‌یابد، آن را نمی‌پوشاند.

پس آیه ۴۱ دعوت به حذف اهل کتاب نیست؛ دعوت به صداقت آنان در برابر کتاب خودشان است. قرآن به آنان می‌گوید: اگر واقعا اهل کتابید، اگر نعمت خدا را به یاد دارید، اگر نشانه‌های وحی را می‌شناسید، پس با وحی تصدیق‌کننده دشمنی نکنید. نخستین پوشانندگان آن نباشید. آیات خدا را با منفعت اندک سیاسی، اجتماعی یا دینی معاوضه نکنید. و در این میدان، فقط از خدا تقوا داشته باشید.

ارجاعات متقابل
  • کافر در قرآن— مقاله مفهومی درباره کفر، کافر، پوشاندن حقیقت، و تفاوت آن با جست‌وجوی صادقانه یا ندانستن.
  • البقره ۲:۴۰— زمینه مستقیم آیه؛ یاد نعمت، وفای عهد، و رهبت از خدا.
  • البقره ۲:۴۲— ادامه مستقیم هشدار: حق را با باطل نپوشانید و حق را در حالی که می‌دانید کتمان نکنید.
  • البقره ۲:۷۹— هشدار درباره نوشتن کتاب با دست خود و نسبت دادن آن به خدا برای گرفتن بهای اندک.
  • آل عمران ۳:۳— قرآن به حق نازل شده و تصدیق‌کننده چیزی است که پیش از آن است؛ زمینه مهم برای «مصدقا لما معكم».
  • آل عمران ۳:۶۴— دعوت اهل کتاب به کلمه برابر: عبادت نکردن جز آن معبود یگانه و ارباب نگرفتن انسان‌ها به جای خدا.
  • آل عمران ۳:۱۸۷— میثاق اهل کتاب برای بیان کتاب به مردم و کتمان نکردن آن، و نکوهش فروختن آن به بهای اندک.
  • المائدة ۵:۴۳، ۵:۴۴، ۵:۴۵، ۵:۴۶، ۵:۴۷، ۵:۴۸— تورات و انجیل دارای هدایت و نور معرفی می‌شوند، و قرآن به عنوان تصدیق‌کننده و معیار نهایی آمده است.
  • المائدة ۵:۶۶— اگر اهل کتاب تورات، انجیل و آنچه از سوی پروردگارشان نازل شده را برپا می‌داشتند، برکت می‌یافتند.
  • المائدة ۵:۶۸— اهل کتاب تا تورات، انجیل، و آنچه از سوی پروردگارشان نازل شده را برپا ندارند، بر چیزی استوار نیستند.
  • العنكبوت ۲۹:۴۶— گفت‌وگو با اهل کتاب به بهترین روش و تأکید بر اینکه معبود ما و معبود آنان یکی است.
  • التوبة ۹:۳۱— نقد گرفتن احبار و رهبان به جای ارباب؛ زمینه مهم برای فهم تقوا و پروا از خدا، نه از نهادهای دینی.

البقره ۲:۴۲

و حق را با باطل نپوشانید، و حق را کتمان نکنید، در حالی که می‌دانید.

تأمل ما

این آیه ادامه طبیعی آیه پیشین است. در آیه ۴۱، قرآن از بنی اسرائیل خواست به آنچه خدا نازل کرده ایمان آورند، زیرا این وحی تازه تصدیق‌کننده چیزی است که همراه آنان است. سپس هشدار داد که نخستین کافر به آن نباشند و آیات خدا را به بهایی اندک معامله نکنند. اکنون آیه ۴۲ نشان می‌دهد که این کفر و معامله‌گری در عمل چگونه رخ می‌دهد: نخست حق با باطل پوشانده و مشتبه می‌شود، سپس حق کتمان می‌گردد.

واژه کلیدی نخست «تلبسوا» است. این واژه از ریشه ل ب س می‌آید؛ ریشه‌ای که با پوشیدن، پوشاندن، درآمیختن و مشتبه ساختن پیوند دارد. لباس بدن را می‌پوشاند؛ اما در اینجا پوشش بر بدن نیست، بر حق است. قرآن نمی‌گوید آنان حق را کاملا از میان می‌برند، یا اصلا حق را نمی‌شناسند؛ بلکه می‌گوید حق را با باطل می‌پوشانند. یعنی حق هنوز وجود دارد، اما در پوششی از باطل قرار می‌گیرد؛ طوری که تشخیص آن برای مردم دشوار می‌شود.

این نکته با مفهوم کفر بسیار نزدیک است. کفر نیز در اصل پوشاندن است. اما در آیه ۴۱ هشدار این بود که نخستین کافر به وحی تصدیق‌کننده نباشید؛ در آیه ۴۲ مکانیزم این پوشاندن توضیح داده می‌شود. کفر همیشه به شکل انکار آشکار و فریاد دشمنی ظاهر نمی‌شود. گاهی حق را نام نمی‌برند تا صریحا انکار شود؛ بلکه آن را با باطل می‌آمیزند، در لباس باطل می‌پیچند، بخشی از آن را برجسته و بخشی را پنهان می‌کنند، یا آن‌قدر زمینه و تعبیر و تفسیر نادرست بر آن می‌افزایند که اثر هدایت‌گر آن خاموش شود.

پس «ولا تلبسوا الحق بالباطل» فقط نهی از دروغ‌گویی ساده نیست. این نهی از تولید ابهام دینی، مهندسی فهم مردم، و پوشاندن حقیقت با زبان ظاهرالصلاح است. خطرناک‌ترین باطل آن نیست که آشکارا خود را باطل معرفی کند؛ خطرناک‌تر آن است که لباس حق بپوشد، از واژه‌های دینی استفاده کند، به کتاب و سنت و قوم و مقام تکیه کند، اما در عمل راه حق را برای مردم تاریک سازد.

باطل عریان معمولا آسان‌تر شناخته می‌شود؛ اما باطلی که روی حق می‌نشیند، خطر عمیق‌تری دارد. در چنین حالتی، مردم با چیزی روبه‌رو می‌شوند که ظاهرش آشنا، دینی و معتبر است، اما درون آن با منفعت، تعصب، قدرت، کتمان یا تحریف آلوده شده است. این همان فتنه معرفتی است: حق کاملا حذف نشده، اما دیگر خالص و روشن به مردم نمی‌رسد.

«الحق» در این آیه با «ال» آمده است؛ یعنی سخن از یک حق نامعین و نسبی نیست، بلکه از حق شناخته‌شده و روشن در میدان وحی است. حق در قرآن چیزی است که با واقعیت، عدل، صدق و فرمان خدا هماهنگ است. در این بافت، حق می‌تواند شامل نشانه‌های روشن وحی، شناخت پیام تصدیق‌کننده، حکم خدا در کتاب، و حقیقتی باشد که اهل کتاب از آن آگاه‌اند. بنابراین پوشاندن حق با باطل، خیانت به دانشی است که نزد آنان وجود دارد.

در مقابل، «الباطل» از ریشه ب ط ل است؛ چیزی که از درون بی‌پایه، بی‌ثمر، فروپاشنده و فاقد حقیقت پایدار است. باطل ممکن است شکل، صدا، نظام، قدرت، یا پوشش دینی داشته باشد؛ اما در بنیاد خود استوار نیست. وقتی باطل با حق آمیخته می‌شود، مشکل فقط این نیست که باطل وارد شده است؛ مشکل این است که حق نیز برای مردم ناشناخته می‌شود. مردم دیگر نمی‌دانند کدام بخش از سخن، نور وحی است و کدام بخش، ساخته منفعت، قدرت، تعصب یا تحریف.

ترتیب آیات نیز بسیار دقیق است. در آیه ۴۱، انگیزه و سود معامله‌گری معرفی شد: «ثمنا قليلا». انسان آیات خدا را با منفعتی اندک عوض می‌کند؛ منفعتی که می‌تواند مال، مقام، نفوذ، امنیت موقت، رضایت قوم، یا هم‌پیمانی سیاسی باشد. اما در آیه ۴۲، ابزار این معامله آشکار می‌شود: نخست حق با باطل مشتبه می‌گردد، سپس حق کتمان می‌شود. یعنی معامله با آیات همیشه با انکار صریح آغاز نمی‌شود؛ گاهی با ابهام‌سازی آغاز می‌شود.

نتیجه این آمیختن، در بخش دوم آیه می‌آید: «وتكتموا الحق». کتمان از ریشه ك ت م است؛ یعنی پنهان کردن، در درون نگه داشتن، و آشکار نکردن چیزی که باید آشکار شود. پس ترتیب آیه مهم است: نخست حق با باطل پوشانده می‌شود، سپس حق کتمان می‌گردد. گاهی کتمان مستقیم نیست؛ یعنی شخص نمی‌گوید «من حق را پنهان می‌کنم». بلکه ابتدا حق را در پوشش باطل قرار می‌دهد، سپس همان پوشش باعث می‌شود حق از دید مردم پنهان بماند.

از اینجا تفاوت میان جهل و کتمان روشن می‌شود. کسی ممکن است نداند، نفهمیده باشد، یا هنوز در جست‌وجو باشد. این کتمان نیست. کتمان زمانی است که انسان حق را می‌داند، اما آن را آشکار نمی‌کند؛ یا آن را طوری با باطل می‌آمیزد که اثرش از میان برود. به همین دلیل، پایان آیه بسیار تعیین‌کننده است: «وأنتم تعلمون»؛ در حالی که می‌دانید.

این عبارت، بار اخلاقی آیه را سنگین می‌کند. قرآن با کسانی سخن نمی‌گوید که هیچ دانشی ندارند. سخن با کسانی است که می‌دانند؛ با حاملان کتاب، حافظان نشانه، و کسانی که زبان وحی را می‌شناسند. پس خطای آنان خطای ناآگاهی ساده نیست؛ خطای آگاهانه است. آنان با علم، حق را در لباس باطل می‌پوشانند و سپس آن را کتمان می‌کنند.

اینجا می‌توان مفهوم کافر را نیز دقیق‌تر فهمید. کافر در منطق قرآن صرفا کسی نیست که از بیرون بی‌خبر مانده است. کفر وقتی شکل جدی و اخلاقی پیدا می‌کند که انسان در برابر حق آگاه باشد، اما آن را بپوشاند. آیه ۴۲ دقیقا همین حالت را شرح می‌دهد: حق موجود است، علم نسبت به آن وجود دارد، اما باطل روی آن انداخته می‌شود و سپس حق پنهان می‌گردد.

در بستر مدینه، این هشدار اهمیت اجتماعی و سیاسی نیز دارد. جامعه نوپا اگر بخواهد بر امنیت، صدق و اعتماد بنا شود، نمی‌تواند با کتمان حقیقت و آمیختن حق و باطل زنده بماند. اگر گروهی که اهل کتاب و آگاه به نشانه‌هاست، حق را در میان مردم مشتبه سازد، اختلاف فقط نظری نمی‌ماند؛ به شکستن اعتماد، سوءاستفاده از دین، تهدید انسجام جامعه، و زمینه‌سازی برای پیمان‌های پنهان و خطرناک تبدیل می‌شود. از این جهت، آیه ۴۲ فقط یک هشدار عقیدتی نیست؛ هشدار درباره فساد معرفتی در جامعه است.

این آیه همچنان در ادامه «ثمن قلیل» آیه پیشین خوانده می‌شود. وقتی آیات خدا با منفعت اندک معامله می‌شود، روش عملی آن همین است: حق را با باطل می‌پوشانند، تا معامله آشکار نشود؛ سپس حق را کتمان می‌کنند، تا مردم حقیقت را نبینند. فروش آیات همیشه با انکار صریح شروع نمی‌شود. گاهی با تفسیرهای مصلحتی، سکوت‌های حساب‌شده، گزینش آیات، پوشاندن نشانه‌ها، و مخلوط کردن حق با سخن باطل آغاز می‌شود.

پس آیه ۴۲ یکی از دقیق‌ترین آیات قرآن درباره تحریف دینی است. تحریف فقط تغییر لفظ نیست. تحریف می‌تواند پوشاندن حق با باطل باشد؛ می‌تواند کتمان حق در حالی باشد که شخص می‌داند؛ می‌تواند ساختن فضایی باشد که در آن حق دیگر دیده نمی‌شود، هرچند هنوز در متن حضور دارد. این نوع تحریف، از انکار آشکار خطرناک‌تر است، زیرا با زبان دین و با ظاهر دانایی انجام می‌شود.

در پایان، آیه با «وأنتم تعلمون» راه فرار را می‌بندد. اگر نمی‌دانستید، مسئله چیز دیگری بود. اما وقتی می‌دانید، آمیختن حق با باطل و کتمان حق دیگر خطای ساده نیست؛ خیانت به دانش است. و خیانت به دانش، در منطق قرآن، یکی از ریشه‌های بزرگ کفر، فساد و گمراهی مردم است.

ارجاعات متقابل
  • کافر در قرآن— مقاله مفهومی درباره کفر، کافر، پوشاندن حقیقت، و تفاوت آن با جست‌وجوی صادقانه یا ندانستن.
  • البقره ۲:۴۱— زمینه مستقیم آیه؛ ایمان به وحی تصدیق‌کننده، نهی از کفر به آن، و نهی از فروش آیات به بهای اندک.
  • البقره ۲:۷۵— گروهی کلام خدا را می‌شنیدند و پس از فهم آن، آن را تحریف می‌کردند؛ نمونه‌ای از فساد آگاهانه در برابر حق.
  • البقره ۲:۷۹— نوشتن کتاب با دست خود و نسبت دادن آن به خدا برای بهای اندک؛ نمونه عملی آمیختن حق و باطل و معامله با دین.
  • البقره ۲:۱۴۶— کسانی از اهل کتاب پیامبر را همان‌گونه می‌شناسند که فرزندان خود را می‌شناسند، اما گروهی از آنان حق را کتمان می‌کنند در حالی که می‌دانند.
  • آل عمران ۳:۷۱— خطاب مستقیم به اهل کتاب: چرا حق را با باطل می‌پوشانید و حق را کتمان می‌کنید در حالی که می‌دانید؟
  • آل عمران ۳:۱۸۷— میثاق اهل کتاب برای بیان کتاب به مردم و کتمان نکردن آن؛ آیه‌ای مهم برای فهم مسئولیت دانایان در برابر حق.
  • المائدة ۵:۱۵— آمدن رسول برای آشکار کردن بسیاری از آنچه اهل کتاب از کتاب کتمان می‌کردند.
  • النساء ۴:۱۳۵— قیام به قسط و شهادت برای خدا، حتی علیه خود یا نزدیکان؛ ضد منطق کتمان حق به سبب منفعت.
  • الأنعام ۶:۹۱— قرار دادن کتاب در برگه‌هایی که بخشی را آشکار و بسیاری را پنهان می‌کنند؛ نمونه‌ای از گزینش و کتمان.
  • يونس ۱۰:۳۲— پس از حق، جز گمراهی چیست؟ زمینه قرآنی برای فهم تقابل حق و باطل.
  • الإسراء ۱۷:۸۱— حق آمد و باطل نابود شد؛ باطل ذاتا فروپاشنده است.
  • الأنبياء ۲۱:۱۸— خدا حق را بر باطل می‌افکند، پس آن را درهم می‌شکند؛ تصویر تقابل ساختاری حق و باطل.

البقره ۲:۴۳

و صلات را برپا دارید، و زکات را بدهید، و با رکوع‌کنندگان رکوع کنید.

تأمل ما

این آیه پس از سه هشدار سنگین می‌آید: نخستین کافر به وحی تصدیق‌کننده نباشید؛ آیات خدا را به بهایی اندک معامله نکنید؛ و حق را با باطل نپوشانید و در حالی که می‌دانید حق را کتمان نکنید. پس آیه ۴۳ فقط یک فرمان عبادی جدا از سیاق نیست. این آیه راه اصلاح را نشان می‌دهد: بازگشت به رابطه زنده با پروردگار، ادای مسئولیت نسبت به خلق، و پیوستن عملی به صف کسانی که در برابر خدا خاضع‌اند.

نخست می‌فرماید: «وأقيموا الصلاة». اقامه صلات فقط انجام یک عمل عبادی نیست. اقامه یعنی برپا داشتن، راست کردن، استوار ساختن، و چیزی را در جایگاه درست خود نگه داشتن. همان‌گونه که اگر ستون خیمه کج باشد، سراسر سازه آسیب می‌بیند، اگر رابطه انسان با خدا کج شود، فهم، اخلاق، داوری و مسئولیت اجتماعی او نیز از توازن بیرون می‌رود.

صلات اگر فقط به شکل و رسم تقلیل یابد، ممکن است با همان کتمان و آمیختن حق با باطل هم‌زمان شود. اما اقامه صلات یعنی ارتباط انسان با پروردگار چنان در زندگی او برپا شود که او را از معامله با آیات، پوشاندن حق، غرور دینی، و ترس از مردم بیرون بکشد. صلاتِ برپا شده، انسان را دوباره در برابر مبدأ حق راست می‌کند.

صلات در این آیه، حق انسان در برابر پروردگار را نشان می‌دهد؛ نه به این معنا که خداوند محتاج عبادت انسان است، بلکه به این معنا که انسان محتاج اتصال، یاد، جهت و بازگشت به خداست. وقتی صلات اقامه می‌شود، انسان خود را در برابر آن معبود یگانه تنظیم می‌کند. او دیگر نمی‌تواند حقیقت را برای منفعت قومی یا سیاسی پنهان کند و در عین حال ادعا کند که رابطه‌اش با خدا برپا است. صلاتی که انسان را به حق بازنگرداند، فقط حرکت و لفظ می‌ماند؛ اما صلاتی که اقامه شود، انسان را در برابر خدا راست می‌گرداند.

سپس می‌فرماید: «وآتوا الزكاة». اگر صلات رابطه انسان با پروردگار را برپا می‌کند، زکات مسئولیت انسان در برابر خلق و جامعه را آشکار می‌سازد. انسان در زندگی اجتماعی فقط با خدا نسبت فردی ندارد؛ با خلق خدا نیز نسبت اخلاقی و عملی دارد. زکات یعنی چیزی از انسان بیرون آید که موجب پاکی، رشد، ترمیم و بالندگی جامعه شود.

زکات را نباید فقط به مال محدود کرد، هرچند مال یکی از روشن‌ترین میدان‌های آن است. ریشه زکات با پاکی، رشد و فزونی پیوند دارد. در تصویر طبیعی آن، رشد سالم گاهی با پاک‌سازی همراه است؛ مانند درختی که با بریدن شاخه‌های خشک و زاید، دوباره امکان جوانه زدن می‌یابد، یا آتشی که وقتی دود و آلودگی‌اش کم شود، روشن‌تر می‌سوزد. پس زکات فقط کم شدن ظاهری دارایی نیست؛ بیرون دادن چیزی است که انسان و جامعه را پاک‌تر، زنده‌تر و بالنده‌تر می‌سازد.

از این جهت، هر نعمتی که انسان توانایی بخشیدن آن را دارد، می‌تواند در میدان زکات قرار گیرد: مال، دانش، قدرت، وقت، داوری عادلانه، حمایت از ناتوان، رفع نیاز مردم، و حتی استفاده درست از جایگاه اجتماعی. وقتی آنچه در اختیار انسان است باعث پاکی و رشد جامعه شود، معنای زکات زنده می‌شود.

این نکته برای بنی اسرائیل در این سیاق بسیار مهم است. پیش از این، قرآن از آنان خواست نعمت خدا را یاد کنند. نعمت اگر فقط نگه داشته شود، به امتیاز و غرور تبدیل می‌شود؛ اما اگر در مسیر زکات قرار گیرد، به پاکی و رشد جامعه می‌انجامد. کسی که کتاب، علم، مقام یا قدرت اجتماعی دارد، زکات او فقط پرداخت مال نیست؛ زکات او این است که علم را کتمان نکند، حق را نپوشاند، و جایگاه خود را برای اصلاح جامعه به کار گیرد.

اما شیره آیه در پایان آن است: «واركعوا مع الراكعين». قرآن فقط نمی‌گوید رکوع کنید؛ می‌گوید با رکوع‌کنندگان رکوع کنید. این «مع» بسیار مهم است. سخن از عبادت فردی و جداافتاده نیست؛ سخن از پیوستن به یک جهت مشترک است. بنی اسرائیل دعوت می‌شوند که در برابر خدا، خود را از انزوای قومی و مرزبندی‌های سخت هویتی بیرون آورند و با کسانی که برای خدا رکوع می‌کنند، یکجا رکوع کنند.

رکوع در ظاهر خم شدن است؛ اما در معنا، شکستن قامت غرور در برابر خداست. در تصویر طبیعی آن، شاخه پربار به پایین خم می‌شود؛ قامتِ پر از ثمر، متکبرانه خشک و ایستاده نمی‌ماند. پس رکوع فقط یک حرکت بدنی نیست؛ زبان بدن در برابر حقیقت است. قرآن از بنی اسرائیل می‌خواهد که این فروتنی را نه در جدایی و برتری‌طلبی، بلکه در همراهی با راکعان انجام دهند.

در فضای مدینه، این معنا بسیار زنده است. جامعه‌ای تازه از خدا‌باوران در حال شکل‌گیری است؛ جامعه‌ای که می‌خواهد بر توحید، صدق، امنیت، مسئولیت و فروتنی در برابر خدا بنا شود. اهل کتاب در چنین فضایی دعوت می‌شوند که با جبهه‌گیری، کتمان، معامله سیاسی و حفظ فاصله هویتی، خود را از این جریان جدا نکنند. اگر آنان اهل کتاب و اهل خدا هستند، پس باید بتوانند با دیگر خدا‌باوران در برابر همان پروردگار رکوع کنند.

این آیه نشان می‌دهد که قرآن بنی اسرائیل را به حذف کامل هویت کتابی‌شان دعوت نمی‌کند؛ بلکه آنان را به حقیقت مشترکی فرا می‌خواند که باید در کتاب خود نیز آن را بشناسند: ارتباط با خدا، مسئولیت نسبت به خلق، و فروتنی عملی در برابر آن معبود یگانه. پس مسئله این نیست که نام قومی یا مذهبی انسان چیست؛ مسئله این است که آیا او حق را می‌پوشاند یا آشکار می‌کند، آیا نعمت را به مسئولیت تبدیل می‌کند یا امتیاز، و آیا با خاضعان در برابر خدا همراه می‌شود یا در برابر آنان جبهه می‌گیرد.

در اینجا تفاوت میان دین زنده و هویت بسته روشن می‌شود. دین زنده انسان را به صلات، زکات و رکوع با راکعان می‌برد. هویت بسته ممکن است انسان را در نام، قوم، تاریخ و مرزهای گروهی زندانی کند. قرآن در این آیه درهای عبودیت مشترک را نمی‌بندد؛ بلکه بنی اسرائیل را به صف رکوع‌کنندگان دعوت می‌کند.

از این جهت، آیه ۴۳ برای زمان ما نیز سنگین است. امروز بسیاری از نظام‌های مذهبی، عبادتگاه‌ها و خانه‌های منسوب به خدا را بر اساس مرزهای هویتی و فرقه‌ای می‌بندند؛ اما قرآن در این آیه، بنی اسرائیل را به رکوع با راکعان فرا می‌خواند. این دعوت نشان می‌دهد که افق قرآن، در این لایه، حذف خدا‌باوران از فضای عبودیت نیست؛ بلکه پیوستن آنان به خضوع مشترک در برابر خداست.

برای فهم گسترده‌تر این نگاه، مقاله «زکات و تحریف تاریخی آن: از تزکیه قرآنی تا مالیات دینی، تکفیر و اقتدار سیاسی» می‌تواند زمینه عمیق‌تری فراهم کند؛ زیرا نشان می‌دهد که زکات در قرآن فقط مالیات دینی یا ابزار اقتدار سیاسی نیست، بلکه با تزکیه، رشد، مسئولیت اجتماعی و پاک‌سازی رابطه انسان و جامعه پیوند دارد.

پس آیه ۴۳ پاسخ عملی به آیات پیشین است. اگر حق را با باطل نپوشانید، اگر حق را کتمان نکنید، اگر آیات خدا را به بهای اندک نفروشید، نتیجه باید در زندگی شما دیده شود: صلات را برپا دارید، زکات را ادا کنید، و با کسانی که برای خدا رکوع می‌کنند، رکوع کنید. این سه فرمان، رابطه انسان با خدا، مسئولیت او در برابر جامعه، و جایگاه او در جمع خدا‌باوران را یکجا می‌سازد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۴۰— زمینه آغازین خطاب به بنی اسرائیل: یاد نعمت، وفای به مسئولیت الهی، و رهبت از خدا.
  • البقره ۲:۴۱— دعوت به ایمان به وحی تصدیق‌کننده و نهی از فروش آیات به بهای اندک.
  • البقره ۲:۴۲— نهی از پوشاندن حق با باطل و کتمان آگاهانه حق؛ آیه ۴۳ راه اصلاح عملی پس از آن را نشان می‌دهد.
  • البقره ۲:۸۳— عهد بنی اسرائیل در عبادت خدا، نیکی اجتماعی، گفتار نیک، اقامه صلات و ایتای زکات.
  • البقره ۲:۱۱۰— فرمان به اقامه صلات و ایتای زکات، و اینکه هر خیری پیش فرستاده شود نزد خدا یافت می‌شود.
  • البقره ۲:۱۷۷— نیکی فقط جهت ظاهری عبادت نیست؛ ایمان، انفاق، صلات، زکات، وفای به عهد و صبر حقیقت بر را می‌سازند.
  • آل عمران ۳:۴۳— خطاب به مریم: قنوت، سجود، و رکوع با رکوع‌کنندگان؛ شاهد مهم برای معنای «مع الراكعين».
  • المائدة ۵:۱۲— پیمان خدا با بنی اسرائیل و پیوند آن با اقامه صلات، ایتای زکات، ایمان به رسولان و یاری آنان.
  • الحج ۲۲:۴۱— کسانی که اگر در زمین تمکین یابند، صلات را برپا می‌دارند، زکات می‌دهند، امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند.
  • النور ۲۴:۵۶— فرمان به اقامه صلات، ایتای زکات و اطاعت از رسول برای دریافت رحمت.
  • المؤمنون ۲۳:۱، ۲۳:۲، ۲۳:۳، ۲۳:۴— رستگاری مؤمنان، خشوع در صلات، دوری از لغو، و فعال بودن در زکات.
  • زکات و تحریف تاریخی آن: از تزکیه قرآنی تا مالیات دینی، تکفیر و اقتدار سیاسی— برای مطالعه گسترده‌تر درباره زکات به عنوان تزکیه، رشد و مسئولیت اجتماعی، و نقد تبدیل آن به مالیات دینی، تکفیر و ابزار اقتدار سیاسی.

البقره ۲:۴۴

۞ ۚ

آیا مردم را به نیکی فرمان می‌دهید و خودتان را فراموش می‌کنید، در حالی که کتاب را تلاوت می‌کنید؟ آیا پس تعقل نمی‌کنید؟

تأمل ما

این آیه پس از فرمان به اقامه صلات، ایتای زکات، و رکوع با راکعان می‌آید. تا اینجا قرآن بنی اسرائیل را به یادآوری نعمت، ایمان به وحی تصدیق‌کننده، ترک معامله با آیات، پرهیز از پوشاندن حق با باطل، و بازگشت به صلات و زکات فراخواند. اکنون پرسش آیه از سطح فرمان بیرونی فراتر می‌رود و مستقیما به شکاف درونی میان گفتار و عمل می‌رسد: آیا مردم را به بر فرمان می‌دهید، اما خودتان را فراموش می‌کنید؟

این آیه مخاطب نخستین خود را در سیاق بنی اسرائیل و حاملان کتاب دارد. اما قرآن این ذکر را برای اهانت قومی نمی‌آورد. قرآن تاریخ را آینه می‌سازد، نه چماق هویتی. وقتی خطای یک قوم، یک گروه دینی، یا یک جامعه حامل کتاب را بیان می‌کند، مقصود این نیست که دیگران خود را پاک بدانند؛ مقصود این است که هر جامعه‌ای که کتاب، منبر، قدرت، فتوا، تعلیم، تلاوت و نام دین دارد، خود را در این آینه ببیند و در همان جای پا قدم نگذارد.

واژه کلیدی نخست «تأمرون» است. امر کردن فقط توصیه آرام نیست؛ نوعی جهت دادن، فشار آوردن، دستور دادن، و شکل دادن رفتار دیگران است. آیه با کسانی سخن می‌گوید که در جایگاه اثرگذاری بر مردم قرار دارند. آنان فقط شنونده کتاب نیستند؛ آنان سخن می‌گویند، تعلیم می‌دهند، مردم را به نیکی دعوت می‌کنند، و برای جامعه معیار می‌سازند. خطر از همین‌جا آغاز می‌شود: وقتی کسی معیار را برای دیگران می‌سازد، اما خود را از همان معیار بیرون می‌گذارد.

«الناس» نشان می‌دهد که مسئله فقط رابطه خصوصی یک فرد با خودش نیست. اینجا پای مردم در میان است. وقتی حاملان دین، دانش، قدرت یا منبر مردم را به بر فرمان می‌دهند، سخن آنان بر زندگی مردم اثر می‌گذارد. مردم با سخن آنان مال می‌دهند، جان می‌دهند، تصمیم می‌گیرند، از حق خود می‌گذرند، صبر می‌کنند، می‌جنگند، می‌بخشند، و گاهی خود را قربانی می‌سازند. پس اگر فرمان‌دهنده خود را از همان بر معاف کند، خیانت فقط شخصی نیست؛ خیانت اجتماعی است.

«بالبر» نیز واژه‌ای بسیار وسیع است. بر فقط نیکی اخلاقی کوچک نیست. در ریشه و تصویر مادی آن، «بر» یادآور زمین گسترده، باز و استوار است؛ زمینی که در برابر تلاطم دریا، جای ثبات، گام برداشتن و امنیت است. از همین رو، بر در قرآن میدان گسترده‌ای از نیکی، صدق، وفاداری، عدالت، احسان، تقوا، ادای حق مردم، رسیدگی به نیازمندان، وفای به عهد، و راست‌کرداری است. بر جامعه را بر زمین محکم اخلاقی قرار می‌دهد؛ اما وقتی به ابزار فرمان دادن به دیگران تبدیل شود و فرمان‌دهنده خود را از آن بیرون بگذارد، همان مفهومِ استوار به وسیله کنترل مردم تبدیل می‌شود.

سپس آیه می‌گوید: «وتنسون أنفسكم»؛ و خودتان را فراموش می‌کنید. نسیان در اینجا فقط فراموشی ذهنی نیست. آنان نمی‌دانند که خودشان هم مسئول‌اند؟ چرا، پایان آیه می‌گوید آنان کتاب را تلاوت می‌کنند. پس فراموشی اینجا بیشتر یک فراموشی اخلاقی و عملی است؛ انسان خود را از دایره همان حقیقتی بیرون می‌گذارد که برای دیگران تبلیغ می‌کند. مردم را می‌بیند، اما نفس خود را نمی‌بیند. خطای دیگران را می‌بیند، اما حساب خود را نمی‌بیند. بار مردم را سنگین می‌کند، اما دوش خود را سبک نگه می‌دارد.

این فراموشی، نوعی جا گذاشتن نفس در میدان محاسبه اخلاقی است. انسان چنان با اصلاح دیگران مشغول می‌شود که خود را از همان سنجش کنار می‌گذارد. گویی مردم باید زیر حکم کتاب قرار گیرند، اما نفس فرمان‌دهنده بیرون از حکم کتاب ایستاده است. این همان استثناسازی خطرناک است: کتاب برای دیگران خوانده می‌شود، اما نخستین مخاطب آن، یعنی خودِ تلاوت‌کننده، از برابر آن کنار می‌رود.

این آیه یکی از بزرگ‌ترین هشدارهای قرآن به نخبگان دینی، سیاسی و اجتماعی است. خطر وقتی پدید می‌آید که انسان دین را برای اصلاح مردم به کار گیرد، اما نه برای اصلاح خود. چنین انسانی ممکن است خطیب، قاضی، عالم، حاکم، واعظ، استاد، رهبر، یا صاحب نفوذ باشد؛ اما اگر بر را برای دیگران بخواهد و خود را فراموش کند، در منطق قرآن دچار شکست عقلانی و اخلاقی شده است.

حاکمی که فرزند فقیر و بی‌پناه مردم را به جنگ، انتحار، مرگ و قربانی شدن دعوت می‌کند، اما فرزند خودش در دانشگاه‌های همان دشمنی درس می‌خواند که بر ضد او شعار می‌دهد، مصداقی از همین شکاف است. او مردم را به بر، جهاد، فداکاری یا غیرت دینی فرمان می‌دهد، اما خود و خانواده‌اش را از هزینه همان فرمان بیرون نگه می‌دارد.

همچنین آن کسی که فرزندان مردم را به جبهه، زندان، محرومیت، مهاجرت، فقر و مرگ می‌فرستد، اما فرزند خودش با محافظ، موتر زرهی، خانه امن، سفر خارجی و زندگی آرام در عیش و آسایش است، باید این آیه را بر خود بخواند. اینجا سخن فقط از نفاق فردی نیست؛ سخن از ساختاری است که در آن فرزندان فقیر سوخت شعار می‌شوند و فرزندان صاحبان قدرت وارث امنیت و امتیاز.

در سطحی دیگر، این آیه دامان بسیاری از منبرها و نهادهای دینی را نیز می‌گیرد. وقتی ملا، مولوی، خطیب یا متولی مسجد مردم فقیر را پیوسته به زکات، صدقه، خیرات، نذر و کمک دعوت می‌کند، اما خود و دستگاه دینی او همیشه در جایگاه گیرنده قرار دارند، باید از خود بپرسند: سهم ما در بر چیست؟ آیا ما فقط مردم را به دادن فرمان می‌دهیم، یا خود نیز از آنچه داریم برای یتیم، بیوه، مسکین و گرسنه می‌دهیم؟

اگر در یک قریه یا ناحیه، یتیم، بیوه، مسکین و کارگر فقیر شب را با گرسنگی سپری کنند، اما غذای ملا، حق مسجد، سهم نهاد دینی و احترام صاحب منبر همیشه محفوظ باشد، این آیه باید در همان مسجد خوانده شود. قرآن از مردم نمی‌خواهد فقط به واعظان بدهند؛ قرآن از همه می‌خواهد بر را برپا کنند. کسی که از مردم صدقه می‌گیرد اما درد مردم را به مسئولیت واقعی تبدیل نمی‌کند، باید بترسد که مبادا مردم را به بر امر کند و خود را فراموش کرده باشد.

این سخن به معنای بی‌احترامی به هر عالم، ملا، معلم دینی یا خادم مسجد نیست. در میان آنان انسان‌های صادق، فقیر، پاک و خدمت‌گزار بسیار بوده‌اند و هستند. نقد قرآن متوجه جایگاهی است که دین را به ابزار مطالبه از مردم تبدیل می‌کند، اما خود را از مسئولیت معاف می‌سازد. هرکس در این جایگاه قرار گیرد، چه حاکم باشد، چه عالم، چه خطیب، چه روشنفکر، چه فعال اجتماعی، مخاطب این آیه است.

پایان آیه بسیار تعیین‌کننده است: «وأنتم تتلون الكتاب». مشکل این نیست که آنان کتاب را نشنیده‌اند. آنان کتاب را تلاوت می‌کنند. واژه‌های حق، بر، زکات، صلات، عدالت، عهد، احسان و تقوا بر زبان آنان جاری است. این همان نقطه خطر است: ممکن است انسان کتاب را بخواند، اما کتاب از گلوی او پایین‌تر نرود؛ ممکن است آیات را تلاوت کند، اما نفس خود را در برابر آیات قرار ندهد؛ ممکن است متن مقدس را برای مردم بخواند، اما آن را بر خود تطبیق نکند.

تلاوت کتاب در اینجا امتیاز نیست؛ مسئولیت است. هر بار که کتاب بر زبان جاری می‌شود، آگاهی انسان سنگین‌تر می‌گردد. کسی که کتاب را تلاوت می‌کند، دیگر نمی‌تواند ادعا کند که معیار را نمی‌شناخت. تلاوت، اگر به تطبیق بر نفس نرسد، می‌تواند انسان را به واعظی تبدیل کند که دیگران را می‌سازد اما خود را رها کرده است. چنین تلاوتی خطرناک است؛ زیرا به انسان توهم دانایی می‌دهد، در حالی که او هنوز از خود عبور نکرده است. او کتاب را می‌خواند، اما کتاب او را نمی‌خواند. او مردم را با آیه می‌سنجد، اما خود را از سنجش آیه پنهان می‌کند.

در پایان می‌فرماید: «أفلا تعقلون»؛ آیا پس تعقل نمی‌کنید؟ این پرسش نشان می‌دهد که مشکل فقط بی‌اخلاقی نیست؛ بی‌عقلی نیز هست. عقل در ریشه خود با بستن، مهار کردن و نگه داشتن پیوند دارد؛ مانند عقالی که پای شتر سرکش را می‌بندد تا رها نشود و گله را به خطر نیندازد. عقل باید انسان را از پراکندگی، تناقض و سرکشی نفس نگه دارد. اگر انسان کتاب را بخواند، مردم را فرمان دهد، اما خود را از همان فرمان بیرون بگذارد، عقل او کار مهار را انجام نداده است.

عقل باید میان گفتار و رفتار پیوند برقرار کند. عقل باید از انسان بپرسد: چگونه مردم را به نیکی فرمان می‌دهی، اما خود را فراموش کرده‌ای؟ چگونه کتاب را تلاوت می‌کنی، اما نخستین مخاطب آن خودت نیستی؟ چگونه مردم را به دادن، صبر، قربانی، اصلاح و تقوا دعوت می‌کنی، اما نفس خود را در همان میدان نمی‌آوری؟

پس آیه ۴۴ عقل دینی را از حافظه دینی جدا می‌کند. حافظه دینی ممکن است آیات را حفظ کند، اصطلاحات را بداند، منبر بسازد و مردم را فرمان دهد. اما عقل دینی از خود آغاز می‌کند. تعقل یعنی انسان میان کتاب و نفس، میان تلاوت و عمل، میان امر به بر و اصلاح خود، پیوند برقرار کند. اگر این پیوند قطع شود، دین به ابزار فرمان دادن به دیگران تبدیل می‌شود، نه راه راست شدن خود انسان.

در نتیجه، این آیه فقط نقد بنی اسرائیل گذشته نیست. نقد هر انسانی است که از جایگاه دین، کتاب، اخلاق، سیاست یا علم به مردم فرمان می‌دهد، اما خود را از همان فرمان بیرون می‌گذارد. قرآن با این پرسش، همه صاحبان منبر و قدرت را در برابر آینه می‌ایستاند: آیا مردم را به بر فرمان می‌دهید و خودتان را فراموش می‌کنید، در حالی که کتاب را تلاوت می‌کنید؟ آیا پس تعقل نمی‌کنید؟

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۴۱— نهی از فروش آیات به بهای اندک؛ زمینه‌ای برای فهم کسانی که دین را برای مردم می‌خواهند اما خود از مسئولیت می‌گریزند.
  • البقره ۲:۴۲— نهی از پوشاندن حق با باطل و کتمان آگاهانه؛ آیه ۴۴ نشان می‌دهد که این فساد می‌تواند با تلاوت کتاب نیز همراه شود.
  • البقره ۲:۴۳— فرمان به اقامه صلات، ایتای زکات، و رکوع با راکعان؛ آیه ۴۴ هشدار می‌دهد که دعوت به بر نباید بدون عمل شخصی باشد.
  • البقره ۲:۱۷۷— تعریف گسترده بر؛ نیکی فقط جهت ظاهری عبادت نیست، بلکه ایمان، انفاق، صلات، زکات، وفای به عهد و صبر را دربر می‌گیرد.
  • آل عمران ۳:۷۹— کسی که کتاب، حکم و نبوت دریافت کرده، مردم را به پرستش خود دعوت نمی‌کند، بلکه به ربانی شدن از راه تعلیم و درس کتاب فرا می‌خواند.
  • آل عمران ۳:۱۸۷— میثاق اهل کتاب برای بیان کتاب و کتمان نکردن آن؛ پیوند با مسئولیت کسانی که کتاب را می‌دانند.
  • النساء ۴:۱۳۵— قیام به قسط حتی علیه خود، والدین و نزدیکان؛ ضد منطق کسی که مردم را به حق دعوت کند اما خود را معاف بداند.
  • المائدة ۵:۸— ایستادن برای خدا و شهادت به عدالت، حتی در برابر دشمنی با گروهی؛ پیوند بر، عدالت و تعقل.
  • الصف ۶۱:۲، ۶۱:۳— چرا چیزی می‌گویید که انجام نمی‌دهید؟ نزد خدا بسیار ناخوشایند است که چیزی بگویید و انجام ندهید.
  • الجمعة ۶۲:۵— مثال کسانی که تورات را حمل کردند اما آن را حمل نکردند؛ دانستن کتاب بدون عمل و مسئولیت.
  • الماعون ۱۰۷:۱، ۱۰۷:۲، ۱۰۷:۳، ۱۰۷:۴، ۱۰۷:۵، ۱۰۷:۶، ۱۰۷:۷— نکوهش کسی که یتیم را می‌راند، به خوراک مسکین تشویق نمی‌کند، و در عین نماز، از ماعون جلوگیری می‌کند؛ نمونه‌ای روشن از شکاف میان دین‌داری ظاهری و مسئولیت اجتماعی.

البقره ۲:۴۵

ۚ

و از راه صبر و صلات یاری بجویید؛ و به‌راستی آن بزرگ و سنگین است، مگر بر خاشعان.

تأمل ما

این آیه درست پس از آیه‌ای می‌آید که شکاف میان گفتار و عمل را افشا کرد: مردم را به بر فرمان می‌دهید، اما خودتان را فراموش می‌کنید، در حالی که کتاب را تلاوت می‌کنید. پس آیه ۴۵ پاسخ درمانی همان بحران است. قرآن فقط بیماری را نشان نمی‌دهد؛ راه بیرون آمدن از آن را نیز نشان می‌دهد: از راه صبر و صلات یاری بجویید.

واژه نخست «استعينوا» است. استعانت یعنی طلب یاری کردن؛ یعنی انسان اعتراف می‌کند که با تکیه بر خود، جایگاه، حافظه دینی، منبر، مقام، قوم، دانش یا قدرت اجتماعی به تنهایی کافی نیست. اما آیه مسیر این یاری‌جویی را مشخص می‌کند: «بالصبر والصلاة». یاری در اصل از خداست، همان‌گونه که در فاتحه آمده است: «إياك نعبد وإياك نستعين»؛ تنها تو را عبادت می‌کنیم و تنها از تو یاری می‌جوییم. پس صبر و صلات منبع مستقل یاری نیستند؛ راه و مجرای قرآنی برای دریافت یاری از آن معبود یگانه‌اند.

این نکته بسیار مهم است. قرآن انسان را به شفیعان ساختگی، واسطه‌های مقدس‌شده، احبار، رهبان، مردگان، صاحبان مقام، یا طبقات دینی حواله نمی‌دهد. انسان مسئولیت خود را به دیگران منتقل نمی‌کند. استعانت از خداست، اما انسان باید در میدان صبر و صلات قرار گیرد تا این یاری را دریافت کند. پس آیه نه انسان را به خودبسندگی دعوت می‌کند، نه به واسطه‌پرستی؛ بلکه او را به یاری‌جویی توحیدی از راه صبر و صلات فرا می‌خواند.

«صبر» در قرآن فقط تحمل خاموش درد نیست. در ریشه و تصویر مادی آن، صبر با نگه داشتن، بازداشتن، مهار کردن، و حبس نفس در یک موضع پیوند دارد. در این سیاق، صبر یعنی نفسِ گریزان و منفعت‌طلب را در نقطه حق نگه داشتن. کسی که مردم را به بر فرمان می‌دهد اما خود را فراموش کرده، پیش از اصلاح دیگران باید نفس خود را مهار کند. صبر یعنی خود را از فرار، توجیه، برتری‌طلبی، معامله با آیات، و فراموش کردن مسئولیت بازداشتن.

این صبر، سکوت در برابر ظلم یا انفعال نیست. صبر یعنی پایداری در حق. یعنی انسان وقتی حق بر ضد منفعت خودش تمام می‌شود، از آن فرار نکند. وقتی کتابی را تلاوت می‌کند که نخست خود او را مخاطب قرار می‌دهد، آن را فقط به سوی مردم پرتاب نکند. وقتی آیه شکاف گفتار و عملش را آشکار می‌سازد، در برابر آن بایستد و از اصلاح نفس نگریزد.

در کنار صبر، قرآن «الصلاة» را قرار می‌دهد. در آیه ۴۳ فرمان آمد که صلات را اقامه کنید؛ اینجا صلات در مسیر استعانت قرار می‌گیرد. صلات فقط یک تکلیف ظاهری نیست؛ میدان بازگشت، راست شدن، و قرار گرفتن دوباره در برابر پروردگار است. در یکی از لایه‌های ریشه‌ای، صلات با تصویر راست شدن و قرار گرفتن در معرض اصلاح نیز قابل تأمل است؛ مانند چوب کجی که در حرارت راست می‌شود. در این نگاه، صلات نفسِ کج‌شده از حق را در برابر حرارت وحی، ذکر و حضور خدا قرار می‌دهد تا دوباره راست گردد.

این پیوند با آیه ۴۴ روشن است. در آیه ۴۴، مشکل این بود که انسان کتاب را تلاوت می‌کند، مردم را به بر فرمان می‌دهد، اما خودش را فراموش می‌کند. یعنی میان کتاب و نفس، گفتار و عمل، تلاوت و مسئولیت، شکاف پدید آمده است. صلات، اگر زنده و اقامه‌شده باشد، همین شکاف را آشکار می‌کند. صلات انسان را به حضور خدا برمی‌گرداند؛ و در آن حضور، انسان نمی‌تواند به آسانی خود را از حکم کتاب بیرون بگذارد.

ترکیب صبر و صلات در این آیه بسیار دقیق است. صبر نفس را در نقطه حق نگه می‌دارد، و صلات آن نفس را در برابر خدا راست می‌کند. صبر بدون صلات ممکن است به فشار خشک، غرور اخلاقی، یا تحمل بی‌جهت تبدیل شود. صلات بدون صبر نیز ممکن است به حرکت و لفظی بی‌اثر تبدیل گردد. صبر میدان نگهداری است؛ صلات میدان بازگشت و راست شدن در برابر پروردگار.

سپس آیه می‌فرماید: «وإنها لكبيرة». این تعبیر نیازمند دقت است. ضمیر «ها» مفرد مؤنث است. از نظر ساختار زبان، می‌تواند به «صلات» برگردد، زیرا صلات مؤنث است؛ و می‌تواند به کل فرایند استعانت نیز بازگردد، یعنی همین راه یاری‌جویی از طریق صبر و صلات. بنابراین نباید بی‌دقت گفت که قرآن هر دو واژه را به صورت مثنی توصیف کرده است. ظرافت آیه در همین است که سنگینی این راه یا سنگینی صلاتِ واقعی را با تعبیر مفرد مؤنث بیان می‌کند.

خداوند نگفته است که این راه فقط «سخت» است یا «ناممکن» است. گفته است «كبيرة». ریشه ك ب ر با بزرگی، عظمت، وزن، و سنگینی پیوند دارد. پس مسئله فقط دشواری عملی نیست؛ مسئله وزن وجودی است. صلاتِ واقعی، یا فرایند استعانت از راه صبر و صلات، بزرگ است؛ چون انسان را از سطح شعار، حافظه دینی، و فرمان دادن به دیگران پایین می‌آورد و او را با نفس خودش روبه‌رو می‌کند.

برای نفسی که خود را بزرگ می‌بیند، این راه بزرگ و سنگین می‌آید. کسی که عادت کرده مردم را فرمان دهد، اما خود را از فرمان بیرون بگذارد، صلات واقعی برایش سنگین است؛ زیرا باید در برابر خدا پایین بیاید. کسی که کتاب را برای دیگران تلاوت می‌کند، اما نمی‌خواهد کتاب خودش را داوری کند، صلات برایش بزرگ است؛ زیرا تلاوت را از زبان به نفس منتقل می‌کند. کسی که از مقام، منبر، قدرت یا نام دینی برای حفظ خود استفاده کرده، استعانت از راه صبر و صلات برایش بزرگ است؛ چون دیگر نمی‌تواند پشت جایگاه خود پنهان شود.

همین‌جا تفاوت «بزرگ بودن» با «ناممکن بودن» روشن می‌شود. هر امر بزرگ، راه را نمی‌بندد؛ بلکه از انسان ظرفیت می‌خواهد. صلات و استعانت قرآنی بزرگ‌اند، زیرا با حقیقت انسان کار دارند. این راه، نفس را سبک نمی‌گیرد. انسان را وادار می‌کند ببیند آیا واقعا از خدا یاری می‌جوید، یا از نام خدا برای حفظ جایگاه خود استفاده می‌کند.

پایان آیه می‌گوید: «إلا على الخاشعين»؛ مگر بر خاشعان. خشوع فقط ترس نیست. خشوع یعنی فروآمدن درونی، نرم شدن دل، شکستن خودبزرگ‌بینی، و آرام گرفتن انسان در برابر عظمت حق. خاشع کسی است که در برابر خدا از درون پایین آمده است. او خود را مرکز نمی‌بیند، از کتاب برای کنترل مردم استفاده نمی‌کند، و در برابر حق حالت مقاومت و تکبر ندارد.

برای غیر خاشع، صلات و این راه استعانت بزرگ و سنگین است؛ چون باید نفس خود را از مرکز پایین بیاورد. اما برای خاشع، همین راه وسیله یاری می‌شود. خاشع صبر را تحقیر نمی‌بیند؛ آن را نگه داشتن نفس در حق می‌فهمد. خاشع صلات را رسم سنگین نمی‌بیند؛ آن را ایستادن در میدان اصلاح الهی می‌فهمد. چون خاشع پیشاپیش در برابر خدا نرم شده، صلات او را نمی‌شکند؛ او را راست می‌کند.

از این جهت، آیه ۴۵ ادامه طبیعی نقد آیه ۴۴ است. کسی که مردم را به بر فرمان می‌دهد و خود را فراموش می‌کند، درمانش این نیست که بیشتر سخن بگوید، بیشتر فرمان دهد، یا جایگاه خود را محکم‌تر کند. درمانش این است که از خدا یاری بجوید؛ اما از راهی که قرآن نشان داده است: صبر و صلات. صبر نفس را مهار می‌کند، صلات نفس را در برابر خدا راست می‌سازد، و خشوع آن سنگینی را قابل حمل می‌کند.

پس آیه ۴۵ راه اصلاح نخبگان و همه انسان‌ها را نشان می‌دهد. استعانت از خداست، نه از واسطه‌های ساختگی. راه آن صبر و صلات است، نه فرار از مسئولیت. و این راه بزرگ و سنگین است، مگر بر خاشعان؛ زیرا تنها کسی که در برابر خدا فرو آمده، می‌تواند سنگینی اصلاح نفس را راه نجات ببیند، نه تهدیدی برای غرور خود.

ارجاعات متقابل
  • الفاتحة ۱:۵— «تنها تو را عبادت می‌کنیم و تنها از تو یاری می‌جوییم»؛ بنیاد توحیدی استعانت در قرآن.
  • البقره ۲:۴۴— زمینه مستقیم آیه؛ شکاف میان امر کردن مردم به بر و فراموش کردن خود، در حالی که کتاب تلاوت می‌شود.
  • البقره ۲:۴۶— توضیح خاشعان: کسانی که گمان/آگاهی دارند که با پروردگارشان ملاقات خواهند کرد و به سوی او بازمی‌گردند.
  • البقره ۲:۱۵۳— تکرار فرمان استعانت با صبر و صلات؛ خدا با صابران است.
  • البقره ۲:۱۷۷— پیوند بر، ایمان، انفاق، صلات، زکات، وفای عهد و صبر؛ زمینه گسترده‌تر برای فهم صبر در اخلاق قرآنی.
  • آل عمران ۳:۲۰۰— فرمان به صبر، پایداری، مرابطه و تقوا؛ نشان‌دهنده صبر به عنوان نیروی ایستادگی جمعی و فردی.
  • هود ۱۱:۱۱۴، ۱۱:۱۱۵— اقامه صلات در دو طرف روز و بخشی از شب، و فرمان به صبر؛ پیوند مستقیم صلات و صبر در اصلاح انسان.
  • العنكبوت ۲۹:۴۵— صلات انسان را از فحشا و منکر بازمی‌دارد؛ نشان‌دهنده صلات به عنوان نیروی اصلاح عملی.
  • لقمان ۳۱:۱۷— اقامه صلات، امر به معروف، نهی از منکر، و صبر بر آنچه می‌رسد؛ پیوند صلات، مسئولیت اجتماعی و صبر.
  • المؤمنون ۲۳:۱، ۲۳:۲— رستگاری مؤمنان و خشوع آنان در صلات؛ شاهد مهم برای فهم «الخاشعين».
  • الحديد ۵۷:۱۶— آیا وقت آن نرسیده که دل‌های ایمان‌آورندگان برای ذکر خدا و حق نازل‌شده خاشع شود؟

البقره ۲:۴۶

آنان که گمان سنگین و جدی دارند که با پروردگارشان ملاقات خواهند کرد و اینکه به سوی او بازمی‌گردند.

تأمل ما

این آیه ادامه مستقیم آیه پیشین است. در آیه ۴۵ گفته شد که صلات، یا راه استعانت از طریق صبر و صلات، بزرگ و سنگین است مگر بر خاشعان. اکنون قرآن خاشعان را تعریف می‌کند: کسانی که ملاقات با پروردگار و بازگشت به سوی او را در محاسبه زندگی خود حاضر می‌بینند.

پس خشوع در قرآن فقط حالت ظاهری بدن، آهسته سخن گفتن، پایین انداختن سر، یا نمایش فروتنی نیست. خشوع از نوعی آگاهی درونی پدید می‌آید؛ آگاهی از اینکه انسان در نهایت با پروردگار خود روبه‌رو خواهد شد و به سوی او بازخواهد گشت. کسی که این افق را در محاسبه زندگی خود وارد کند، دیگر خود را بیرون از داوری کتاب، حق، صلات، زکات، بر و مسئولیت نمی‌بیند.

واژه نخست «يظنون» است. این واژه بسیار ظریف است. اگر قرآن می‌خواست فقط از علم قطعی سخن بگوید، می‌توانست از ریشه علم یا یقین استفاده کند. اما اینجا «ظن» آمده است. ظن در قرآن همیشه به معنای شک ضعیف نیست. در اینجا ظن یعنی چیره شدن یک احتمال سنگین و جدی بر محاسبه انسان؛ احتمالی که بر پایه نشانه‌ها، وحی، فطرت و جهت کلی زندگی چنان وزن پیدا می‌کند که رفتار انسان را در زمان حال تغییر می‌دهد.

پس خاشع کسی نیست که آینده غیب را مانند یک شیء در دست خود گرفته باشد و از آن ادعای مالکیت کند. خاشع کسی است که احتمال ملاقات با پروردگار را چنان جدی، سنگین و غالب می‌بیند که دیگر نمی‌تواند با آن مثل یک فکر دور و بی‌اثر رفتار کند. این ظن، گمان سست نیست؛ گمانی است که وزن آن بر زندگی انسان می‌نشیند و محاسبه او را عوض می‌کند.

این نکته از نظر تربیتی بسیار مهم است. انسان لازم نیست همه جزئیات غیب را در اختیار داشته باشد تا مسئولانه زندگی کند. کافی است ملاقات با پروردگار در محاسبه او آن‌قدر جدی باشد که تصمیم‌هایش را مهار کند. چنین انسانی وقتی میان منفعت کوتاه‌مدت و حق قرار می‌گیرد، بازگشت به سوی خدا را وارد حساب می‌کند. وقتی می‌خواهد مردم را به نیکی فرمان دهد، خود را نیز در همان میدان می‌بیند. وقتی کتاب را تلاوت می‌کند، می‌داند که این کتاب فقط برای دیگران نیست.

عبارت «أنهم ملاقوا ربهم» نیز بسیار دقیق است. قرآن نمی‌گوید فقط «آنان به مرگ فکر می‌کنند» یا «آنان آخرت را باور دارند». می‌گوید آنان خود را ملاقات‌کننده پروردگارشان می‌بینند. ریشه ل ق ي با برخورد، روبه‌رو شدن، رسیدن و تلاقی پیوند دارد. در تصویر مادی آن، دو چیز چنان به هم می‌رسند که فاصله و حجاب میانشان برداشته می‌شود؛ مانند تلاقی دو مسیر، دو رود، یا دو گروهی که روبه‌رو می‌شوند.

در این معنا، لقاء فقط یک باور ذهنی نیست؛ تصویر برداشته شدن فاصله‌ها و حجاب‌هاست. انسان ممکن است در دنیا پشت عنوان، قوم، کتاب، مقام، منبر، قدرت، زبان دین، یا توجیه‌های خود پنهان شود. اما آیه می‌گوید خاشعان کسانی‌اند که می‌فهمند روزی این حجاب‌ها فرو می‌ریزد و انسان با رب خود روبه‌رو می‌شود. در آن تلاقی، دیگر فرمان دادن به مردم کافی نیست؛ نفس انسان خودش در برابر پروردگار قرار می‌گیرد.

این تعبیر همچنین خشوع را به «رب» پیوند می‌دهد. رب فقط فرمانروای دور نیست؛ پروردگار، پرورش‌دهنده، سامان‌دهنده و مربی وجود انسان است. انسان با کسی ملاقات خواهد کرد که او را پرورده، نعمت داده، هدایت فرستاده، نشانه‌ها را روشن کرده، و از او خواسته است که حق را نپوشاند، آیات را نفروشد، و مردم را به بر دعوت کند بی‌آنکه خود را فراموش سازد. این ملاقات، ملاقات با منبع پرورش و حساب است.

سپس آیه می‌گوید: «وأنهم إليه راجعون»؛ و اینکه آنان به سوی او بازمی‌گردند. ریشه ر ج ع با برگشتن، بازگرداندن، و بازگشت به اصل یا مسیر اصلی پیوند دارد. در تصویر عینی آن، چیزی که از مسیر بیرون رفته، دوباره به سوی نقطه بازگشت یا راه اصلی برگردانده می‌شود. پس رجوع فقط پایان زندگی نیست؛ بازگشت همه مسیرهای انسان به سوی منبع و مقصد نهایی است.

این بخش، لقاء را از یک لحظه جدا به ساختار کل مسیر انسان تبدیل می‌کند. انسان فقط روزی با پروردگار خود روبه‌رو نمی‌شود؛ تمام مسیر او در نهایت به سوی خدا بازمی‌گردد. هر عنوانی که در دنیا داشته، هر جایگاهی که ساخته، هر سخنی که گفته، هر آیه‌ای که تلاوت کرده، هر مسئولیتی که پذیرفته یا از آن گریخته، به سوی همان مرکز نهایی بازگردانده می‌شود.

در سیاق آیات پیشین، این معنا بسیار روشن است. آیه ۴۴ از کسانی سخن گفت که مردم را به بر فرمان می‌دهند و خود را فراموش می‌کنند، در حالی که کتاب را تلاوت می‌کنند. آیه ۴۶ نشان می‌دهد که خشوع چگونه این گسست را درمان می‌کند. کسی که احتمال سنگین لقاء و رجوع را در محاسبه خود وارد کرده، دیگر نمی‌تواند فقط رفتار دیگران را مدیریت کند و خود را از میدان حساب بیرون بگذارد. او می‌داند که همه خروجی‌های گفتار و عملش به سوی پروردگار بازمی‌گردد.

از اینجا روشن می‌شود که چرا صلات بر خاشعان سنگین نمی‌ماند. صلات انسان را در برابر همان پروردگاری قرار می‌دهد که روزی با او ملاقات خواهد کرد. برای کسی که لقاء و رجوع را دور، کم‌رنگ یا بی‌اثر می‌بیند، صلات ممکن است بار سنگین باشد؛ زیرا او هنوز در مدار خود، مردم، مقام، یا دنیا می‌چرخد. اما برای خاشع، صلات تمرین ایستادن در همان افقی است که مسیر زندگی به سوی آن می‌رود.

خشوع، در این آیه، محصول ترس کور نیست؛ محصول وزن دادن به آینده در محاسبه امروز است. خاشع کسی است که امکان جدی و غالب ملاقات با رب را چنان واقعی می‌گیرد که امروز را بر اساس آن تنظیم می‌کند. او نمی‌گوید چون غیب را با چشم ندیده‌ام، پس از حساب بیرونم. بلکه از نشانه‌ها، وحی، فطرت و مسیر زندگی می‌فهمد که بازگشت در کار است، و همین فهم رفتار او را مهار می‌کند.

پس آیه ۴۶ تعریف مهمی از خشوع ارائه می‌دهد. خاشع کسی است که ملاقات با پروردگار و بازگشت به سوی او را از حاشیه ذهن به مرکز محاسبه زندگی آورده است. چنین انسانی اگر کتاب را بخواند، نخست خود را مخاطب کتاب می‌بیند. اگر به مردم سخن بگوید، خود را نیز در همان سنجش قرار می‌دهد. اگر صلات برپا کند، آن را تمرین حضور در برابر رب می‌داند. و اگر در برابر حق قرار گیرد، می‌داند که هیچ حجاب و عنوانی در نهایت او را از لقاء و رجوع بی‌نیاز نمی‌کند.

در نتیجه، آیه ۴۶ خشوع را از ظاهر به ساختار درونی انسان منتقل می‌کند. خشوع یعنی زندگی کردن با وزنِ ملاقات و بازگشت. کسی که این وزن را احساس کند، صبر و صلات برایش فقط تکلیف سنگین نیستند؛ راه تنظیم خود در مسیر رجوع به خدا می‌شوند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۴۵— آیه پیشین که خاشعان را استثنا می‌کند؛ آیه ۴۶ تعریف همان خاشعان را نشان می‌دهد.
  • البقره ۲:۱۵۶— «ما از آن خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم»؛ یکی از روشن‌ترین آیات درباره رجوع انسان به سوی خدا.
  • البقره ۲:۲۲۳— «بدانید که با او ملاقات خواهید کرد»؛ پیوند عمل انسان با آگاهی از ملاقات خدا.
  • الكهف ۱۸:۱۱۰— هرکس به ملاقات پروردگارش امید دارد، باید عمل صالح انجام دهد و در عبادت پروردگارش کسی را شریک نسازد.
  • العنكبوت ۲۹:۵— هرکس به ملاقات خدا امید دارد، وعده خدا آمدنی است؛ پیوند امید به لقاء و مسئولیت.
  • الروم ۳۰:۸— بسیاری از مردم به ملاقات پروردگارشان کافرند؛ نشان‌دهنده نقش انکار لقاء در غفلت اخلاقی.
  • السجدة ۳۲:۱۰— انکار دیدار با پروردگار پس از گم شدن در زمین؛ نمونه‌ای از غفلت نسبت به لقاء.
  • الانشقاق ۸۴:۶— ای انسان، تو به سوی پروردگارت سخت در تلاشی، پس او را ملاقات خواهی کرد.
  • المؤمنون ۲۳:۱، ۲۳:۲— رستگاری مؤمنان و خشوع آنان در صلات؛ برای پیوند خشوع با آگاهی زنده و عمل.

البقره ۲:۴۷

ای فرزندان اسرائیل، نعمت مرا که بر شما ارزانی داشتم یاد کنید، و اینکه من شما را بر جهانیان فضیلت دادم.

تأمل ما

این آیه پس از تعریف خاشعان می‌آید. در آیه ۴۶، خاشعان کسانی معرفی شدند که ملاقات با پروردگار و بازگشت به سوی او را در محاسبه زندگی خود حاضر می‌بینند. اکنون قرآن دوباره بنی اسرائیل را خطاب می‌کند و آنان را به یادآوری نعمت و فضیلت فرا می‌خواند. این پیوند تصادفی نیست. کسی که نعمت بیشتری دریافت کرده، بازگشت سنگین‌تری نیز دارد. هرچه عطای الهی روشن‌تر باشد، مسئولیت انسان در برابر آن بیشتر می‌شود.

خطاب «يا بني إسرائيل» همان خطاب آیه ۴۰ را تکرار می‌کند، اما در اینجا پس از سخن از خشوع، صبر، صلات، ملاقات و رجوع آمده است. یعنی بنی اسرائیل باید نعمت و فضیلت خود را در افق بازگشت به پروردگار بخوانند، نه در افق غرور قومی. اگر خاشع کسی است که می‌داند همه چیز به سوی خدا بازمی‌گردد، حامل کتاب و نعمت نیز باید بداند که کتاب، علم، تاریخ، نجات، پیامبران، و جایگاه خاص او نیز به سوی همان پروردگار بازگردانده خواهد شد.

واژه «اذكروا» بسیار مهم است. ذکر فقط یادآوری ذهنی گذشته نیست؛ حاضر ساختن حقیقت در آگاهی و عمل است. قرآن نمی‌گوید نعمت را به عنوان افتخار تاریخی حفظ کنید؛ می‌گوید نعمت را به یاد آورید. یعنی ورودی‌های الهی در تاریخ خود را دوباره بخوانید: چه چیزی به شما داده شد؟ از کجا آمد؟ برای چه داده شد؟ و اکنون با آن چه کرده‌اید؟

«نعمتي» در این سیاق شامل نعمت‌های عادی و مادی نیست، هرچند آن‌ها نیز از خداست. اینجا سخن از نعمتی تاریخی و هدایتی است: نجات از فرعون، کتاب، پیامبران، نشانه‌های روشن، تعلیم، حکم، و فرصت قرار گرفتن در مسیر توحید. چنین نعمتی اگر درست یاد شود، انسان را به شکر و وفای عهد می‌کشاند. اگر فراموش شود، به هویت بسته، غرور، کتمان حق، و معامله با آیات تبدیل می‌شود.

عبارت «أنعمت عليكم» نشان می‌دهد که فاعل نعمت خداست. بنی اسرائیل تولیدکننده ذاتی این نعمت نبودند. نعمت از خون، نژاد، یا ذات قومی آنان نجوشیده بود؛ بر آنان قرار داده شده بود. همین «عليكم» نیز ظریف است: نعمت بر آنان آمد، اما بر آنان نیز بار شد. عطای الهی فقط امتیاز نیست؛ بار پاسخ‌گویی هم هست.

جمله کلیدی آیه «وأنی فضلتكم على العالمين» است. ریشه ف ض ل در زبان عربی با افزونی، زیادت، مازاد، باقی‌ماندن چیزی فراتر از حد معمول، و عطای اضافه پیوند دارد. پس «فضلتكم» یعنی خداوند به بنی اسرائیل افزونی خاصی بخشید؛ ظرف آنان را از نشانه‌ها، کتاب، پیامبران، نجات، تعلیم و مسئولیت پرتر ساخت. این افزونی، امتیاز تجملی یا برتری زیستی نبود؛ ظرفیت بیشتر برای حمل هدایت بود.

از اینجا روشن می‌شود که فضیلت در قرآن با نژاد یکی نیست. اگر فضل را به خون و نسل تبدیل کنیم، معنای ریشه و منطق آیات را خراب کرده‌ایم. فضل یعنی عطای افزوده؛ چیزی بیش از سطح عادی که انسان یا جامعه دریافت می‌کند. اما هر افزونی، حساب افزوده نیز دارد. ظرفی که بیشتر پر شده، اگر درست مصرف نشود، سنگینی بیشتری پیدا می‌کند. جامعه‌ای که آیات بیشتری دیده، اگر حق را بپوشاند، مسئولیت سنگین‌تری دارد.

برای فهم دقیق‌تر این معنا، سخن یوسف در زندان کلید مهمی است. یوسف پیش از تعبیر خواب، منبع دانش خود را روشن می‌کند: «ذلكما مما علمني ربي»؛ این از چیزهایی است که پروردگارم به من آموخته است. سپس مسیر این عطا را توضیح می‌دهد: او ملت قومی را ترک کرده که به خدا ایمان ندارند و به آخرت کافرند، و از ملت پدرانش ابراهیم، اسحاق و یعقوب پیروی کرده است. بعد می‌گوید: «ما كان لنا أن نشرك بالله من شيء ذلك من فضل الله علينا وعلى الناس ولكن أكثر الناس لا يشكرون».

در این بیان، یوسف فضل را به چند عنصر روشن پیوند می‌دهد: تعلیم پروردگار، ترک مسیر کفر، پیروی از ملت توحیدی، پرهیز از هرگونه شرک، و شکر. این تعریف، فضیلت را از خون و خاندان جدا می‌کند و به توحید، هدایت، علم، مسئولیت و شکر پیوند می‌دهد. حتی وقتی می‌گوید «علينا»، بلافاصله می‌گوید «وعلى الناس». فضل خدا در اصل زندانیِ یک قوم نیست؛ اما گاهی در یک خاندان یا جامعه، به صورت روشن‌تر و مسئولیت‌آورتر ظهور می‌کند.

از این زاویه، فضیلت بنی اسرائیل یعنی آنان در یک مقطع تاریخی، ظرفیت بیشتری از هدایت دریافت کردند. پیامبران در میانشان آمدند، کتاب به آنان داده شد، از فرعون نجات یافتند، آیات روشن دیدند، و بار امانت بزرگ‌تری بر آنان قرار گرفت. این فضیلت به معنای آن نبود که آنان مالک حقیقت شدند؛ بلکه به معنای آن بود که حقیقت با شدت بیشتری به آنان سپرده شد.

پیوند آیه ۴۷ با آیه ۴۶ همین‌جا روشن می‌شود. آیه ۴۶ می‌گفت خاشعان کسانی‌اند که می‌دانند با پروردگار خود ملاقات خواهند کرد و به سوی او بازمی‌گردند. آیه ۴۷ می‌گوید بنی اسرائیل باید نعمت و فضیلت خود را در همین افق رجوع به یاد آورند. یعنی آنچه به آنان داده شد، نزد آنان متوقف نمی‌شود. کتاب، نعمت، علم، نجات، پیامبران و فرصت هدایت، همه در نهایت به سوی پروردگار بازمی‌گردد و در همان بازگشت، نوع برخورد آنان با این عطا سنجیده می‌شود.

اگر کسی نعمت کمتر دارد، حساب او به اندازه همان دریافت است. اما کسی که کتاب را تلاوت کرده، پیامبران در تاریخش آمده‌اند، نجات الهی را دیده، و از آیات روشن بهره‌مند شده، نمی‌تواند خود را مانند کسی بداند که هیچ نشانه‌ای به او نرسیده است. فضل بیشتر یعنی میدان روشن‌تر؛ و میدان روشن‌تر یعنی مسئولیت دقیق‌تر.

پس «فضلتكم على العالمين» نباید به معنای برتری نژادی مطلق، نجات تضمین‌شده، یا حق ویژه قومی فهمیده شود. «العالمين» از ریشه ع ل م با نشانه، آگاهی و جهان‌های نشانه‌دار پیوند دارد. در این آیه، می‌توان آن را به مجموعه‌های انسانی و جهان‌های شناخته‌شده همان میدان تاریخی فهمید. بنی اسرائیل در آن میدان، از نظر حجم نشانه‌ها، کتاب، پیامبران و تجربه هدایت، جایگاه ویژه‌ای یافتند. این جایگاه فضیلت بود، اما فضیلتِ مسئولیت‌ساز، نه فضیلتِ غرورساز.

همین منطق در آیه ۴۵:۱۶ نیز دیده می‌شود، جایی که قرآن می‌گوید به بنی اسرائیل کتاب، حکم، نبوت، رزق پاک داده شد و آنان بر عالمین فضیلت یافتند. این آیه محتوای فضل را توضیح می‌دهد: کتاب، حکم، نبوت و رزق پاک. پس فضل بنی اسرائیل در ابزارهای هدایت و مسئولیت بود، نه در خون و ژن.

موسی نیز در مائده ۵:۲۰ به قوم خود یادآوری می‌کند که خدا در میان آنان پیامبران قرار داد، آنان را دارای ملک ساخت، و به آنان چیزی داد که به هیچ‌یک از عالمین نداده بود. این نیز همان منطق است: پیامبران، توان اجتماعی، نجات و عطای ویژه. اما درست پس از این یادآوری، مسئله آزمون و مسئولیت می‌آید. فضل، راه را برای مسئولیت باز می‌کند، نه برای فرار از آن.

پس آیه ۴۷ یک یادآوری دو لبه است. از یک سو، قرآن جایگاه تاریخی بنی اسرائیل را انکار نمی‌کند. آنان واقعاً حامل نعمت‌های بزرگ بودند. از سوی دیگر، همین جایگاه را به آنان یادآوری می‌کند تا بدانند نعمت، ملک خصوصی نیست. فضل اگر با شکر، توحید، عدالت، وفای عهد و پذیرش حق همراه نشود، به حجت علیه صاحب فضل تبدیل می‌شود.

این معنا با سخن یوسف کامل می‌شود. یوسف نشان می‌دهد که فضل یعنی علمی که از رب می‌آید، راهی که از شرک فاصله می‌گیرد، ملتی که به ابراهیم، اسحاق و یعقوب وصل است، و شکری که انسان را از مالکیت‌پنداری بیرون می‌آورد. اگر بنی اسرائیل فضل خود را این‌گونه بفهمند، یادآوری آیه آنان را به خشوع، شکر و مسئولیت برمی‌گرداند. اما اگر آن را به برتری نژادی تبدیل کنند، دقیقاً از حقیقت فضل دور شده‌اند.

در نتیجه، آیه ۴۷ ادامه طبیعی آیات پیشین است. پس از سخن از خشوع و رجوع، قرآن به بنی اسرائیل می‌گوید: آنچه بر شما افزوده شد را به یاد آورید. این افزونی برای فخر نبود؛ برای حمل حق بود. هرچه نشانه بیشتر، حساب بیشتر. هرچه کتاب روشن‌تر، مسئولیت روشن‌تر. و هرچه فضل بزرگ‌تر، نیاز به خشوع بیشتر.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۴۰— نخستین یادآوری نعمت و عهد به بنی اسرائیل؛ زمینه اصلی فهم آیه ۴۷.
  • البقره ۲:۴۶— تعریف خاشعان با آگاهی از ملاقات و رجوع؛ آیه ۴۷ نعمت و فضیلت بنی اسرائیل را در همان افق بازگشت قرار می‌دهد.
  • البقره ۲:۴۱— دعوت به ایمان به وحی تصدیق‌کننده؛ نشان می‌دهد نعمت و فضیلت باید به پذیرش حق بینجامد.
  • البقره ۲:۴۲— نهی از پوشاندن حق با باطل و کتمان آگاهانه؛ سوءاستفاده از فضل وقتی رخ می‌دهد که حامل کتاب حق را بپوشاند.
  • البقره ۲:۴۴— نقد کسانی که کتاب را تلاوت می‌کنند و مردم را به بر فرمان می‌دهند، اما خود را فراموش می‌کنند.
  • البقره ۲:۱۲۲— تکرار همین یادآوری نعمت و فضیلت بنی اسرائیل بر عالمین؛ نشان‌دهنده اهمیت این هشدار.
  • يوسف ۱۲:۳۷، ۱۲:۳۸— یوسف فضل خدا را با تعلیم رب، ترک ملت کفر، پیروی از ملت ابراهیم، اسحاق و یعقوب، عدم شرک و شکر توضیح می‌دهد؛ کلید مهم برای فهم فضیلت در آیه ۴۷.
  • يوسف ۱۲:۶— اجتبای یوسف، تعلیم تأویل، و اتمام نعمت بر او و آل یعقوب؛ پیوند نعمت با تعلیم و مسئولیت.
  • المائدة ۵:۲۰— موسی به قوم خود یادآوری می‌کند که خدا در میان آنان پیامبران قرار داد، آنان را دارای ملک ساخت، و چیزی به آنان داد که به هیچ‌یک از عالمین نداده بود.
  • الجاثية ۴۵:۱۶— کتاب، حکم، نبوت، رزق پاک و فضیلت بنی اسرائیل بر عالمین؛ توضیح محتوای تاریخی این فضل.
  • الأعراف ۷:۱۴۰— موسی به بنی اسرائیل می‌گوید خدا شما را بر عالمین فضیلت داد؛ در همان سیاق آزمون توحید پس از نجات.

البقره ۲:۴۸

و از روزی پروا داشته باشید که هیچ نفسی از سوی نفس دیگر چیزی را ادا نمی‌کند، و از او هیچ شفاعتی پذیرفته نمی‌شود، و از او هیچ عوضی گرفته نمی‌شود، و آنان یاری نمی‌شوند.

تأمل ما

این آیه دقیقاً پس از یادآوری نعمت و فضیلت بنی اسرائیل می‌آید. در آیه ۴۷ خواندیم که خداوند بر بنی اسراییل نعمت ارزانی داشت و آنها را بر جهانیان فضیلت داد، اما آیه چهل و هشتم بلافاصله مرز این فضیلت را روشن می‌کند تا بدانیم فضل، نعمت، کتاب، نسبت تاریخی، پیامبران، پدران صالح و جایگاه دینی، هیچ‌کدام نفس انسان را از قانون حساب بیرون نمی‌برد. پس این آیه ادامه طبیعی آیه قبلی است؛ اگر آیه پیشین از افزونی نعمت و فضل سخن گفت، این آیه نشان می‌دهد که افزونی عطا به معنای افزونی مصونیت نیست. برعکس، کسی که کتاب، نشانه، تعلیم، تاریخ وحی و تجربه نجات بیشتری دریافت کرده، در برابر آن دریافت، پاسخ‌گویی روشن‌تری دارد و حاملان فضل هرگز نمی‌توانند فضل خود را به سنگری برای فرار از حساب تبدیل کنند.

آیه با فرمان تقوا و عبارت واتقوا یوما آغاز می‌شود. تقوا در اینجا به معنی ترسیدن نیست، بلکه ایجاد سپر و محافظت از خود، یا همان وقایه، از راه تنظیم رفتار است. انسان باید امروز خود را برای روزی تنظیم کند که سازوکارهای معمول دنیا در آن روز کار نمی‌کند؛ چرا که در دنیا، انسان گاهی با پیش کردن نسبت، واسطه، خانواده، قوم، مقام، ثروت، نفوذ، فدیه، جبران یا نیروی جمعی می‌تواند از پیامدهای عملش عبور کند، اما آیه روزی را معرفی می‌کند که تمام این راه‌های گریز بسته است. واژه یوما نیز فقط یک روز تقویمی نیست، بلکه نوبت میدان آشکار شدن حقیقت و نتیجه اعمال دنیاست. در آیه چهل و ششم گفته شد که خاشعان ملاقات با پروردگار و بازگشت به سوی او را در محاسبه زندگی خود حاضر می‌بینند و حالا آیه چهل و هشتم همان افق را از زاویه قانون حساب توضیح می‌دهد که در آن روز، نفس به جایگاه شخصی و غیر قابل انتقال خود بازمی‌گردد.

نخستین بند آیه به صورت لا تجزی نفس عن نفس شیئا آمده است. ریشه ج ز ی با کفایت کردن، ادا کردن، صاف کردن حساب و پرداخت نتیجه یا معادل پیوند دارد. در اینجا ساختار آیه بسیار دقیق است؛ تعبیر نفس عن نفس یعنی یک نفس نمی‌تواند از سوی نفس دیگر چیزی را ادا کند، جای او را پر کند، حسابش را صاف کند یا به جای او کفایت نماید. این اصل، مسئولیت را از سطح گروه و نسب به سطح خود نفس برمی‌گرداند. آیه نمی‌گوید فقط مشرکان چنین‌اند، یا فقط گناهکاران آشکار یا منافقان، بلکه‌ در این سیاق نزدیک، گرچه خطاب با بنی اسرائیل است، اما قانون بیان‌شده کاملاً عام است؛ هیچ نفسی از طرف نفس دیگر چیزی را ادا نمی‌کند و حتی نسبت با پیامبران، پدران صالح، کتاب مقدس، قوم برگزیده یا طبقه دینی نمی‌تواند جایگزین نفس انسان شود. آوردن واژه شیئا نیز راه هر استثنای کوچک را هم می‌بندد؛ یعنی هیچ چیزی از حساب نفس با نفس دیگری پر نمی‌شود، نه همه حساب، نه بخشی از آن و نه حتی اندکی از مسئولیت. هر نفس با آنچه خود کرده، خود دانسته، خود پوشانده، خود فروخته، خود پذیرفته یا خود از آن گریخته است حاضر می‌شود.

این اصل برای بنی اسرائیل بیگانه نیست، چرا که در تورات نیز آمده است که پدران به سبب فرزندان و فرزندان به سبب پدران کشته نمی‌شوند، بلکه هر کس برای گناه خود پاسخ‌گوست. در کتاب‌های پیامبران بنی اسرائیل نیز همین معنا با شدت بیشتر دیده می‌شود که نفس گناهکار خودش پاسخ‌گوست و حتی اگر نوح، دانیال و ایوب در میان قومی باشند، راستی آنان فقط خودشان را می‌رهاند. بنابراین این آیه یک اصل بیگانه را بر بنی اسرائیل تحمیل نمی‌کند، بلکه آنها را به همان قانون مسئولیت شخصی برمی‌گرداند که در سنت کتابی خود نیز نشانه‌های روشن آن را دارند.

سپس آیه می‌گوید ولا یقبل منها شفاعه. شفاعت از ریشه ش ف ع است که به معنای جفت شدن، پیوستن، ضمیمه شدن و افزودن یک پشتیبان به چیزی است که تنها یا ناقص مانده است. در دنیا، انسان گاهی گمان می‌کند می‌تواند ضعف عمل خود را با پیوند به یک نیروی قوی‌تر مثل نسب، پدران، رهبران، بزرگان، طبقه دینی، واسطه‌ها، سفارش‌ها یا تعلق جمعی جبران کند. در سیاق بنی اسرائیل، این معنا بسیار مهم است؛ آنان می‌توانستند به نسبت خود با ابراهیم، اسحاق، یعقوب، موسی، پیامبران، کتاب، عهد و تاریخ نجات تکیه کنند و گمان کنند این پیوندها مانند یک شفاعت تضمینی عمل می‌کند، اما آیه این تصور را می‌شکند. در روز حساب، شفاعت به معنای پیوند جایگزین‌کننده مسئولیت پذیرفته نمی‌شود و هیچ بزرگی، هیچ پدر صالحی، هیچ تاریخ مقدسی و هیچ عنوان کتابی نمی‌تواند جای صدق و عمل نفس را پر کند.

پس نفی شفاعت در اینجا نباید فقط به مشرکانی محدود شود که بت‌ها یا فرشتگان را شفیعان خود نزد خدا می‌پنداشتند؛ آن بحث در آیات دیگر جای خود را دارد، اما اینجا خطاب هنوز در مسیر بنی اسرائیل است و آیه توهم کتاب‌داران را هدف می‌گیرد؛ یعنی این باور که تعلق به قوم حامل وحی، نسبت با پدران صالح، یا قرار گرفتن در امتداد تاریخ پیامبران بتواند نفس را از حساب خود عبور دهد. البته قرآن در آیات دیگر از شفاعت با قید اذن، رضایت و عهد سخن می‌گوید، اما این آیه درباره شفاعتی سخن می‌گوید که انسان آن را به صورت تکیه‌گاه تضمینی و جایگزین مسئولیت تصور می‌کند که چنین شفاعتی اصلاً پذیرفته نمی‌شود. شفاعت اگر معنای حقیقی داشته باشد، در نظام خدا و بر اساس رضایت اوست، نه در بازار دینی انسان‌ها و نه بر اساس نسب، طبقه، قوم یا واسطه‌سازی.

بعد می‌فرماید ولا یوخذ منها عدل. ریشه ع د ل با توازن، هم‌سنگی، برابری، معادل و لنگه بار هم‌وزن پیوند دارد. در تصویر مادی، عدل می‌تواند یادآور باری باشد که دو طرف آن باید هم‌وزن باشد تا تعادل برقرار بماند. در این آیه، عدل با فعل یوخذ آمده است، یعنی از آن نفس هیچ عدلی گرفته نمی‌شود و هیچ عوض هم‌سنگ، فدیه، بدل، جبران، پرداخت یا معادل صوری پذیرفته نمی‌شود. این بند راه معامله را می‌بندد؛ در دنیا، بسیاری از خسارت‌ها با عوض، پول، فدیه، مصالحه، قربانی، هدیه، جریمه یا پرداخت جایگزین می‌شود و انسان چیزی می‌دهد تا چیزی از او برداشته شود، اما آیه می‌گوید در آن روز، از نفس هیچ عدلی گرفته نمی‌شود. حساب آخرت با عوض‌دادن صوری تنظیم نمی‌شود و ترازوی آن روز با نسب، قربانی، هدیه، مناسک بی‌روح، پول، حیثیت اجتماعی یا جبران ظاهری کالیبره نمی‌گردد. تفاوت لا تجزی و لا یوخذ منها عدل در اینجا بسیار مهم است؛ نخست، جایگزینی شخص با شخص بسته می‌شود که هیچ نفسی از طرف نفس دیگر چیزی ادا نمی‌کند، و سپس، جایگزینی چیز با چیز بسته می‌شود که از خود نفس نیز هیچ عوض هم‌سنگی گرفته نمی‌شود؛ یعنی نه انسان دیگری به جای انسان می‌ایستد و نه چیز دیگری جای حقیقت عمل او را پر می‌کند.

سپس آخرین بند می‌آید که ولا هم ینصرون است. نصرت از ریشه ن ص ر با یاری، پشتیبانی، دفاع و تقویت در برابر فشار پیوند دارد. در دنیا، انسان ممکن است با قوم، حزب، قبیله، دولت، سپاه، طبقه دینی، شبکه نفوذ یا اتحاد اجتماعی خود یاری شود، اما در آن روز، چنین نصرتی کار نمی‌کند. آنان یاری نمی‌شوند، یعنی هیچ ائتلاف بیرونی نمی‌تواند آنان را از قانون حق بیرون بکشد.

ترتیب چهارگانه آیه بسیار دقیق است؛ نخست قانون مسئولیت شخصی تثبیت می‌شود که هیچ نفسی از طرف نفس دیگر چیزی ادا نمی‌کند، سپس سیستم واسطه و پیوند جایگزین بسته می‌شود که شفاعتی پذیرفته نمی‌شود، سپس معامله و عوض بسته می‌شود که هیچ عدلی گرفته نمی‌شود و در نهایت پناهگاه قدرت و جمع بسته می‌شود که آنان یاری نمی‌شوند. این چهار بند، چهار راه گریز دنیایی را می‌بندد که عبارتند از جایگزینی شخصی، واسطه‌گری دینی، پرداخت عوض و اتکای جمعی به قدرت. آیه با این ترتیب، بازار نجات را از اساس جمع می‌کند؛ نجات کالایی نیست که با نسب، سفارش، فدیه، هدیه، طبقه یا پناهگاه اجتماعی خریداری شود، بلکه نفس انسان باید با حقیقت خود در برابر خدا حاضر شود.

در سیاق بنی اسرائیل، این چهارگانه معنای بسیار ویژه‌ای دارد. آیات پیشین از نعمت، فضل، کتاب، تلاوت، حق، کتمان، صلات، زکات، بر، خشوع، لقاء و رجوع سخن گفتند و اکنون آیه چهل و هشتم اعلام می‌کند که هیچ‌یک از این عناوین، اگر به صدق و مسئولیت تبدیل نشود، جای نفس را نمی‌گیرد. کتاب اگر حمل نشود، شفیع تضمینی نیست؛ پدران صالح اگر پیروی نشوند، جای عمل فرزندان را پر نمی‌کنند و فضل اگر به شکر و وفای عهد تبدیل نشود، سپر مصونیت نیست. این آیه همچنین آیه چهل و ششم را تکمیل می‌کند؛ خاشع کسی است که ملاقات با پروردگار و بازگشت به سوی او را در محاسبه زندگی وارد کرده است و آیه چهل و هشتم توضیح می‌دهد که چرا چنین خشوعی ضروری است؛ چون در آن روز، حساب انسان قابل انتقال، قابل خرید، قابل سفارش و قابل دفاع بیرونی نیست. وقتی چنین است، انسان باید پیش از آن روز خود را اصلاح کند، نه اینکه اصلاح را به قوم، نسبت، پدران، واسطه‌ها، فدیه یا حمایت جمعی موکول سازد.

بنابراین این آیه فقط بحثی مجرد درباره آخرت نیست و فقط نقد مشرکان بت‌پرست هم نیست، بلکه در این سیاق، خطاب به حاملان کتاب و صاحبان فضل است. قرآن به آنها می‌گوید که نعمت و فضیلت شما واقعی بود، اما جایتان پاسخ نمی‌دهد؛ هیچ نفس دیگری جای شما را پر نمی‌کند، هیچ شفاعتی از شما پذیرفته نمی‌شود، هیچ عوضی از شما گرفته نمی‌شود و هیچ نیرویی شما را بیرون از حق یاری نمی‌کند. در نتیجه، این آیه مسئولیت فردی را در قلب توحید تثبیت می‌کند. انسان در دنیا در خانواده، قوم، امت، تاریخ و جامعه زندگی می‌کند، اما در برابر خدا نفس او قابل تعویض نیست. کتاب، پیامبر، پدران صالح، فضل، نعمت و تاریخ اگر درست حمل شوند، راه هدایت‌اند، اما اگر به ابزار مصونیت خیالی تبدیل شوند، به حجت سنگین‌تری علیه خود انسان بدل می‌شوند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۴۶— تعریف خاشعان با آگاهی از ملاقات و رجوع؛ آیه ۴۸ قانون حساب در آن روز را توضیح می‌دهد.
  • البقره ۲:۴۷— یادآوری نعمت و فضیلت بنی اسرائیل؛ آیه ۴۸ نشان می‌دهد فضل و نعمت مصونیت از حساب نمی‌آورد.
  • البقره ۲:۱۲۳— تکرار بسیار نزدیک مضمون آیه ۴۸؛ هیچ نفسی از نفس دیگر چیزی ادا نمی‌کند، عدل پذیرفته نمی‌شود، شفاعت سود نمی‌دهد و یاری نمی‌شوند.
  • الأنعام ۶:۷۰— اگر نفس هر عدلی بدهد، از او گرفته نمی‌شود؛ پیوند با نفی عوض و بدل در روز حساب.
  • يونس ۱۰:۱۸— مشرکان درباره معبودهای خود می‌گفتند اینان شفیعان ما نزد خدا هستند؛ زمینه‌ای دیگر برای فهم سوءاستفاده از مفهوم شفاعت، نه سیاق اصلی آیه ۴۸.
  • مريم ۱۹:۸۷— مالک شفاعت نیستند مگر کسی که نزد رحمان عهد گرفته باشد؛ نشان‌دهنده پیوند شفاعت با عهد، نه واسطه‌گری دلخواه.
  • طه ۲۰:۱۰۹— شفاعت سود نمی‌دهد مگر برای کسی که رحمان اجازه دهد و سخن او را بپسندد؛ محدود شدن شفاعت به نظام رضایت الهی.
  • الأنبياء ۲۱:۲۸— شفاعت نمی‌کنند مگر برای کسی که خدا از او راضی باشد؛ نفی شفاعت مستقل و بی‌قید.
  • الشعراء ۲۶:۸۸، ۲۶:۸۹— روزی که مال و فرزندان سود نمی‌دهند، مگر کسی که با قلب سالم نزد خدا آید.
  • لقمان ۳۱:۳۳— هیچ پدری از فرزندش کفایت نمی‌کند و هیچ فرزندی از پدرش؛ هشدار درباره روزی که پیوندهای خانوادگی جای مسئولیت را نمی‌گیرد.
  • المدثر ۷۴:۴۸— شفاعت شفاعت‌کنندگان به آنان سود نمی‌دهد؛ نشان‌دهنده فروبستن تکیه‌گاه‌های خیالی در برابر حساب.
  • تثنیه ۲۴:۱۶ — پدران به سبب فرزندان و فرزندان به سبب پدران کشته نمی‌شوند؛ هرکس برای گناه خود پاسخ‌گوست.
  • حزقیال ۱۸:۲۰ — نفس گناهکار خودش پاسخ‌گوست؛ پسر بار پدر را برنمی‌دارد و پدر بار پسر را برنمی‌دارد.
  • حزقیال ۱۴:۱۴ — حتی اگر نوح، دانیال و ایوب در میان قومی باشند، راستی آنان فقط خودشان را می‌رهاند.

البقره ۲:۴۹

و هنگامی که شما را از آل فرعون نجات دادیم؛ آنان شما را به بدترین عذاب می‌کشاندند؛ پسران شما را سر می‌بریدند و زنان شما را زنده نگه می‌داشتند؛ و در آن، آزمایشی بزرگ از سوی پروردگارتان بود.

تأمل ما

این آیه درست پس از آیه ۴۸ می‌آید؛ همان آیه‌ای که تمام راه‌های فرار از حساب را بست و با قاطعیت اعلام کرد که هیچ نفسی جای نفس دیگر را پر نمی‌کند، هیچ شفاعت جایگزین‌کننده‌ای پذیرفته نمی‌شود، هیچ عوضی گرفته نخواهد شد و هیچ نیروی بیرونی هم نمی‌تواند انسان را از قانون حق بیرون بکشد. اکنون قرآن بنی اسرائیل را به یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌های تاریخی خودشان برمی‌گرداند که همان نجات از آل فرعون است.

این یادآوری، در واقع ادامه همان فرمان «اذكروا نعمتی» است. نعمت پروردگار فقط در داشتن کتاب، پیامبران و فضل تاریخی خلاصه نمی‌شد؛ بلکه یکی از روشن‌ترین جلوه‌های این نعمت، نجات یافتن از نظامی بود که بر استضعاف، تفرقه، بهره‌کشی و شکستن توان انسانی بنا شده بود. قرآن در این آیه نجات را فقط یک حادثه تاریخیِ گذرا نمی‌داند، بلکه آن را به یک حافظه اخلاقی، اجتماعی و سیاسی تبدیل می‌کند؛ چرا که قومی که از چنین نظام ستمگری نجات یافته، نباید دوباره در برابر حق، عدالت و مسئولیت دچار فراموشی و بی‌تفاوتی شود.

آیه با عبارت نجیناکم من آل فرعون روشن می‌کند که نجات تنها از سوی خداست. بنی اسرائیل خودشان را نجات ندادند، بلکه خدا آنان را از آل فرعون رها ساخت. در این سیاق، آل فرعون فقط شخص فرعون یا خانواده خصوصی او نیست، بلکه آل به معنای دستگاه، وابستگان، کارگزاران، نیروها و شبکه‌ای است که مرجع فرمان و سود آن به مرکز قدرت فرعونی بازمی‌گردد. فرعون بدون آل فرعون فقط یک فرد است، اما با آل خود به یک نظام تبدیل می‌شود؛ زیرا ستم زمانی پایدار می‌شود که سلطان، فرمان، سپاه، کارگزار، اقتصاد، اطاعت و نهادهای وابسته در یک شبکه هماهنگ عمل کنند.

در قرآن، فرعون با یک سیاست مشخص معرفی می‌شود؛ چنان‌که در سوره قصص آمده است فرعون در زمین برتری‌جویی کرد، اهل آن را گروه گروه ساخت، طایفه‌ای از آنان را به ضعف می‌کشاند، پسرانشان را سر می‌برید و زنانشان را زنده نگه می‌داشت. پس قرآن علت این سیاست را خواب فرعون یا روایت‌های بیرونی قرار نمی‌دهد. چنین روایت‌هایی گرچه در تفاسیر کلاسیک آمده‌اند، اما معیار تأویل در اینجا خود قرآن است که ریشه مسئله را در علو در زمین، تفرقه‌سازی، استضعاف یک طایفه و فساد سیستماتیک می‌داند. از اینجا روشن می‌شود که کشتار پسران فقط یک رفتار وحشیانه و جداگانه نبود، بلکه بخشی از مهندسی سلطه به شمار می‌رفت؛ فرعون اهل زمین را گروه گروه می‌ساخت تا هیچ هم-راستایی و ائتلاف عملی علیه مرکز قدرت شکل نگیرد و سپس طایفه‌ای را مستضعف می‌کرد تا آنان را از توان دفاع، تصمیم، حرکت، سازمان‌دهی و آینده‌سازی تهی سازد. در این ساختار، کشتار پسران و زنده نگه داشتن زنان دو بخش مکمل از یک سیاست بودند.

تعبیر یسومونکم سوء العذاب نشان می‌دهد که این عذاب فقط یک لحظه شکنجه نبوده است. ریشه س و م با نشانه‌گذاری، راندن، سوق دادن و وارد کردن پیوسته در یک مسیر پیوند دارد. در تصویر مادی آن، چهارپایان به سوی چراگاه و مسیر مشخصی رانده می‌شوند و در این آیه نیز آل فرعون با بنی اسرائیل مانند یک جمعیت بی‌اختیار و نشانه‌گذاری‌شده رفتار می‌کردند؛ آنان را در میدان‌های رنج، کار، تحقیر، ترس و بی‌قدرتی می‌چرخاندند و به سوی وضعیتی تحمیلی می‌راندند. سوء العذاب یعنی بدترین یا زشت‌ترین گونه عذاب؛ عذابی که فقط به بدن ضربه نمی‌زند، بلکه کرامت، خانواده، آینده و توان جمعی را می‌شکند. وقتی یک جامعه به طبقه کار اجباری، جمعیت زیر سلطه، یا گروهی بی‌حق تبدیل شود، عذاب در خود ساختار زندگی جاری می‌شود: در ترس مادر، در بی‌آیندگی پدر، در قتل فرزند، در تحقیر زن، در شکستن خانواده و در مسدود شدن راه مقاومت.

سپس آیه مصداق این عذاب زشت را با عبارت یذبحون ابناءکم بیان می‌کند. ذبح با شکافتن گلوگاه و قطع مسیر حیات پیوند دارد و قرآن نمی‌گوید فقط آنان را می‌کشتند، بلکه می‌گوید سر می‌بریدند تا خشونت آشکار و رعب‌ساز نظام فرعونی را نشان دهد؛ چرا که هدف فقط حذف چند فرد نبود، بلکه بریدن نیروی آینده، شکستن نسل، قطع توان دفاعی و ترساندن جامعه بود. واژه ابناءکم نیز باید دقیق فهمیده شود؛ قرآن در این آیه نمی‌گوید فقط نوزادان پسر، بلکه می‌گوید پسران شما. اگرچه ماجرای مادر موسی در سوره قصص نشان می‌دهد که نوزادان نیز در خطر این سیاست بودند و خداوند به مادر موسی الهام کرد که وقتی بر او ترسیدی او را در دریا بینداز، اما خود آیه چهل و نهم واژه را وسیع‌تر آورده است. پس بهتر است این سیاست را فقط به نوزادان محدود نکنیم و آن را کشتار پسران و نیروی آینده‌ساز، دفاعی و بناکننده جامعه بدانیم که نوزادان نیز در آن داخل بودند.

این معنا با آیه‌ای در سوره غافر روشن‌تر می‌شود؛ آنجا که وقتی موسی حق را از سوی خدا برای آنان آورد، گفتند پسران کسانی را که با او ایمان آورده‌اند بکشید و زنانشان را زنده نگه دارید. این نشان می‌دهد که سیاست کشتار پسران فقط یک حادثه پیش از تولد موسی نبود، بلکه نظام فرعونی پس از آمدن موسی با حق نیز دوباره همین ابزار را فعال کرد و وقتی در میدان استدلال و حقیقت کم آورد، به فشار بر مردم روی آورد. در سوره غافر، هدف فقط بنی اسرائیل به عنوان یک قوم نیست، بلکه سخن از کسانی است که با موسی ایمان آوردند. این نکته بسیار مهم است؛ کشتار پسران در آن مرحله به ابزار سرکوب ایمان، شکستن شبکه همراهان موسی و فشار روانی بر خود موسی تبدیل می‌شود تا فرعون دعوت موسی را پرهزینه کند، به طوری که هرکس به موسی نزدیک می‌شود بداند خانواده و آینده‌اش زیر ضربه قرار می‌گیرد؛ این کار نوعی جنگ علیه حقیقت از راه گروگان گرفتن مردم است.

از همین‌جا می‌توان فهمید که نظام فرعونی فقط با موسی نمی‌جنگید، بلکه با امکان شکل‌گیری جامعه‌ای آزادتر، مؤمن‌تر و هم-راستاتر با حق می‌جنگید. اگر مردم به موسی ایمان می‌آوردند، دیگر بنی اسرائیل و دیگر مستضعفان فقط نیروی کار خام نبودند، بلکه به جماعتی دارای جهت، امید، رهبری، معنا و امکان مقاومت تبدیل می‌شدند و کشتار پسران، در حقیقت قطع کردن همین امکان بود.

سپس آیه با عبارت ویستحیون نساءکم به بخش دیگری از این جریان اشاره می‌کند. ظاهر واژه یعنی زنان شما را زنده نگه می‌داشتند، اما در کنار سر بریدن پسران، این زنده نگه داشتن از روی رحمت نبود، بلکه بخش دیگری از همان نظام سلطه بود. زنان را زنده نگه می‌داشتند تا جامعه از یک سو نیروی دفاعی و آینده‌ساز خود را از دست بدهد و از سوی دیگر باقی‌مانده جامعه در وضعیت کنترل، تحقیر، بهره‌کشی و وابستگی نگه داشته شود؛ در اینجا حیات به معنای کرامت نیست، بلکه زنده گذاشتن می‌تواند خود ابزار سلطه باشد. پس ساختار آیه دوگانه است: پسران را می‌کشتند و زنان را زنده نگه می‌داشتند؛ یکی قطع حیات است و دیگری کنترل حیات. در اولی، آینده دفاعی و نسلی جامعه بریده می‌شود و در دومی، باقی‌مانده جامعه در وضعیت مهارشده نگه داشته می‌شود. این سیاست نشان می‌دهد که فرعون فقط آدم نمی‌کشت، بلکه جامعه را بازطراحی می‌کرد تا هرگز به نیروی آزاد و مقاوم تبدیل نشود.

در پایان آیه می‌فرماید و فی ذلکم بلاء من ربکم عظیم. بلاء در قرآن فقط به معنای مصیبت نیست، بلکه به معنی آزمون، فرسایش، درگیری با واقعیت سخت و آشکار شدن عیار انسان و جامعه است. در اینجا بلاء هم در خود عذاب فرعونی بود و هم در نجات از آن؛ بنی اسرائیل در این میدان دیدند که نظام فرعونی تا کجا می‌تواند انسان را بشکند و همچنین دیدند که پروردگار چگونه می‌تواند از دل همان تاریکی راه نجات باز کند. این بلاء از سوی ربکم خوانده شده است؛ رب همان پروردگار و تربیت‌کننده است، یعنی حتی در دل تاریخ دردناک و رهایی بزرگ، یک نظام تربیتی و آشکارکننده وجود دارد. خدا ظلم فرعون را تایید نمی‌کند، چرا که فرعون از مفسدان است، اما بنی اسرائیل در عبور از آن نظام، با حقیقت‌های بزرگی روبه‌رو شدند که عبارت بودند از ضعف انسان زیر سلطه، فساد قدرت مطلق، ارزش نجات، معنای توکل و سنگینی مسئولیت پس از رهایی.

واژه عظیم نیز نشان می‌دهد که این بلاء کوچک نبود؛ نه عذابشان عادی بود و نه نجاتشان. آنان از یک سیستم عظیم سرکوب عبور داده شدند، بنابراین پس از نجات، فراموشی آنان کوچک‌تر از فراموشی دیگران نیست. کسی که چنین رهایی بزرگی را به چشم دیده، اگر حق را بپوشاند، آیات را بفروشد، مردم را به نیکی فرمان دهد و خودش را فراموش کند، در حقیقت به حافظه رهایی خود خیانت کرده است. از این جهت، آیه چهل و نهم بنی اسرائیل را فقط به یک درد تاریخی برنمی‌گرداند، بلکه آنان را به ریشه مسئولیتشان بازمی‌گرداند. خداوند آنان را از نظامی نجات داد که انسان را طبقه‌بندی، تضعیف، سرکوب و مصرف می‌کرد؛ پس نجات‌یافتگان از فرعون نباید خود به حاملان منطق فرعونی در صورتی دینی تبدیل شوند. کسی که از استضعاف رها شده، اگر حق را کتمان کند و از فضل خود سپر بسازد، در حقیقت درس نجات را نفهمیده است.

در نتیجه، آیه چهل و نهم بخشی از زنجیره یادآوری نعمت است، اما نعمتی که با درد، خون، ترس، آزمون و رهایی همراه بود. قرآن با این یادآوری می‌گوید شما فقط حامل کتاب نبودید، بلکه از دل یک نظام فرعونی نجات داده شدید و این نجات باید شما را خاشع‌تر، شاکرتر، عادل‌تر و وفادارتر به حق کند، نه اینکه به یک حافظه قومی و بی‌مسئولیت تبدیل شود.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۴۷— یادآوری نعمت و فضیلت بنی اسرائیل؛ آیه ۴۹ یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌های تاریخی آنان را توضیح می‌دهد.
  • البقره ۲:۴۸— قانون حساب و مسئولیت فردی؛ آیه ۴۹ نشان می‌دهد که نجات تاریخی نیز مسئولیت می‌آورد، نه مصونیت.
  • البقره ۲:۵۰— ادامه مستقیم نجات از فرعون با شکافته شدن دریا و غرق شدن آل فرعون.
  • الأعراف ۷:۱۴۱— تکرار مضمون نجات از آل فرعون، سوء العذاب، کشتار پسران و زنده نگه داشتن زنان.
  • إبراهيم ۱۴:۶— موسی قوم خود را به یاد نعمت خدا می‌اندازد که آنان را از آل فرعون نجات داد.
  • القصص ۲۸:۴— تحلیل ساختاری سیاست فرعون: علو در زمین، تفرقه‌سازی، استضعاف یک طایفه، کشتار پسران و زنده نگه داشتن زنان.
  • القصص ۲۸:۷— الهام به مادر موسی در فضای ترس از همین سیاست کشتار و سرکوب.
  • غافر ۴۰:۲۵— پس از آمدن موسی با حق، فرمان به کشتن پسران کسانی که با او ایمان آوردند؛ نشان‌دهنده تکرار سیاست فرعونی برای سرکوب ایمان و همراهان موسی.
  • طه ۲۰:۴۷— موسی و هارون به فرعون می‌گویند بنی اسرائیل را با ما بفرست و آنان را عذاب نکن؛ پیوند رهایی با پایان دادن به عذاب ساختاری.
  • الشعراء ۲۶:۲۲— موسی به فرعون می‌گوید نعمتی که بر من منت می‌گذاری در حالی است که بنی اسرائیل را به بردگی گرفته‌ای؛ شاهدی برای فهم نظام بهره‌کشی فرعونی.

البقره ۲:۵۰

و هنگامی که دریا را به سبب شما شکافتیم، پس شما را نجات دادیم و آل فرعون را غرق ساختیم، در حالی که شما نظاره می‌کردید.

تأمل ما

این آیه ادامه مستقیم آیه پیشین است. در آیه ۴۹، یادآوری شد که خداوند بنی اسرائیل را از آل فرعون نجات داد؛ از نظامی که آنان را به بدترین عذاب می‌کشاند، پسرانشان را سر می‌برید و زنانشان را زنده نگه می‌داشت. اکنون آیه ۵۰ صحنه نهایی این نجات را یادآوری می‌کند: شکافته شدن دریا، نجات بنی اسرائیل، غرق شدن آل فرعون، و نظاره مستقیم بنی اسرائیل بر این رخداد.

آیه با «وإذ» آغاز می‌شود؛ یعنی این رخداد نیز بخشی از همان حافظه فراموش‌نشدنی نعمت است. قرآن فقط نمی‌گوید شما از فرعون رهایی یافتید، بلکه لحظه عبور را هم به یاد می‌آورد؛ همان لحظه‌ای که راه درست از جایی گشوده شد که در منطق عادی هیچ راهی برای رفتن نبود. دریا، که قاعدتاً باید پایان مسیر و دیوار بن‌بست فرار می‌شد، به فرمان خدا ناگهان به جاده نجات تبدیل شد.

عبارت «فرقنا بكم البحر» بسیار دقیق است. ریشه ف ر ق با جدا کردن، شکافتن، دوپاره کردن و مرز گذاشتن پیوند دارد. خداوند دریا را شکافت و میان جریان واحد آب جدایی انداخت تا همین جدایی، مرز دقیق مرگ و زندگی شود. این پهنه آب برای بنی اسرائیل راه گشود، اما برای آل فرعون محل غرق شدن شد. یک رخداد واحد، برای دو جبهه مختلف دو روی کاملاً متفاوت داشت: مظلومانی که در مسیر نجات قدم برمی‌داشتند رها شدند، و آل فرعون که برای بازگرداندن آنان به بندگی می‌تاختند، به کام مرگ رفتند.

کلمه «بكم» نیز در این میان اهمیت زیادی دارد و در ترجمه با همان تعبیر «به سبب شما» معنا پیدا می‌کند. آیه نمی‌گوید فقط دریا را شکافتیم، بلکه می‌گوید «بكم»؛ این یعنی شکافتن دریا پیوند مستقیمی با گام‌های بنی اسرائیل، حرکت آنان، نجات آنان و اضطرارشان داشت. این شکافتن یک نمایش بی‌هدف قدرت نبود، بلکه گشایش راه دقیقاً در نقطه‌ای بود که این جمعیت رنج‌کشیده با فرمان خدا و همراهی موسی به آن رسیده بود.

در اینجا «سبب» معنای دقیقی پیدا می‌کند؛ سبب در اینجا فقط یک علت ذهنی یا بهانه روی کاغذ نیست، بلکه زنجیره‌ای واقعی است که حوادث را به هم وصل می‌کند. بنی اسرائیل در مسیر خروج قرار گرفتند، آل فرعون در مسیر تعقیب افتادند و دریا در نقطه بن‌بست ظاهر شد؛ و خداوند همان نقطه بن‌بست را به سبب حرکت آنان شکافت. پس آیه نشان می‌دهد که نجات الهی در تاریخ بی‌جهت و در خلأ رخ نمی‌دهد، بلکه درست در نقطه حرکت، تصمیم به خروج، روبرو شدن با خطر و در آستانه نیاز به گشایش به وقوع می‌پیوندد.

«البحر» نیز فقط یک توده بزرگ آب نیست؛ بحر یعنی یک پهنه گسترده، عمیق و در نگاه انسانی مهارنشدنی. برای بنی اسرائیل، دریا مرز ناامیدی و پایان افق فرار بود؛ پشت سرشان شلاق دستگاه فرعونی قرار داشت و پیش رویشان پهنه‌ای عمیق که عبور از آن در توان عادی آنان نبود. درست در همین تلاقی میان فشار قدرت ستمگر و بن‌بست طبیعت، دست غیبی الهی وارد کار می‌شود.

این «فرق» با معنای گسترده‌تر فرقان هم‌صداست. فرقان همیشه یک بحث ذهنی و کلامی نیست، بلکه گاهی در خود تاریخ و بر صحنه طبیعت رخ می‌دهد. همان دریایی که در ظاهر مانع بود، به میدان جدایی تبدیل شد: جدایی راه نجات از راه هلاکت، جدایی مستضعفان بی‌پناه از دستگاه تعقیب‌کننده، جدایی ایمان از استکبار، و جدایی آینده آزاد از گذشته بردگی.

سپس می‌فرماید: «فأنجيناكم»؛ نجاتی که باز هم از خداست. بنی اسرائیل راه دریا را خود نساختند؛ آنان در وضعیتی قرار داشتند که پشت سرشان آل فرعون و پیش رویشان موج‌های دریا بود. قرآن در جاهای دیگر این بن‌بست نفس‌گیر را با شدت بیشتری نشان می‌دهد؛ هنگامی که همراهان موسی از سر ناامیدی گفتند ما گرفتار شدیم، موسی گفت چنین نیست، پروردگارم با من است و مرا راهنمایی خواهد کرد. پس نجات در اینجا فقط یک جابجایی ساده جغرافیایی نبود، بلکه بیرون آمدن از بن‌بست مطلق انسانی و تاریخی بود.

«فأنجيناكم» با حرف فاء آمده است تا نشان دهد بلافاصله پس از شکافته شدن دریا، نجات تحقق یافت؛ راه باز شد و آنان به سلامت عبور داده شدند. اما این نجات فقط پایان تعقیب‌وگریز نبود، بلکه درست آغاز مرحله تازه‌ای از مسئولیت بود. قومی که از دل دریا عبور کرده، دیگر نمی‌تواند خود را مانند قومی بداند که نشانه‌ای ندیده است؛ آنان تلخی عذاب فرعون را دیده بودند، شکافته شدن دریا را دیده بودند، نجات خود را دیده بودند و پایان کار آل فرعون را به چشم خود تماشا کرده بودند.

بعد آیه می‌گوید: «وأغرقنا آل فرعون»؛ در اینجا باز هم تعبیر «آل فرعون» آمده است، نه فقط شخص «فرعون». آل فرعون یک خانواده خصوصی یا فامیل‌های شخصی او نبودند، بلکه آنان کسانی بودند که به مرکز قدرت فرعونی وابسته بودند، از او خط می‌گرفتند، فرمان او را می‌بردند و برای جلوگیری از آزادی بنی اسرائیل به تعقیب آنان پرداختند. آنان شبکه اطاعت، خشونت، تعقیب و بازوهای حفظ نظام فرعونی بودند.

پس غرق شدن آل فرعون فقط مرگ چند نفر در یک حادثه طبیعی نبود، بلکه فروپاشی کامل دستگاه تعقیب‌کننده بود. کسانی که می‌خواستند بنی اسرائیل را دوباره به بندگی برگردانند، خود در همان معبری نابود شدند که خدا برای نجات مستضعفان گشوده بود. به این ترتیب منطق فرعونی وارونه شد: نظامی که آب، زمین، کار، بدن و آینده مردم را در اختیار خود می‌دید، در برابر آبی که به فرمان خدا عمل کرد کاملاً ناتوان ماند.

«أغرقنا» از ریشه غ ر ق است؛ یعنی فرو بردن در آب و مدفون شدن زیر چیزی که راه خروجی باقی نمی‌گذارد. آل فرعون می‌خواستند بنی اسرائیل را در نظام خود غرق نگه دارند: غرق در عذاب، بی‌قدرتی، کار اجباری، ترس و وابستگی؛ اما پایان کار این شد که خودشان در آب غرق شدند. آنچه برای بنی اسرائیل پل عبور شد، برای آل فرعون پوشش مرگ شد.

پایان آیه می‌فرماید: «وأنتم تنظرون»؛ این جمله فقط نمی‌گوید شما آنجا حضور داشتید یا ساده نگاه می‌کردید. «تنظرون» از ریشه ن ظ ر با نگاه متمرکز، توجه، انتظار، بررسی و دریافت عمیق همراه است. بنی اسرائیل این رخداد را فقط از زبان دیگران نشنیدند، بلکه خود ناظر زنده آن بودند. شکافته شدن دریا، عبور خودشان و غرق شدن آل فرعون در ذهن و چشم‌های آنان برای همیشه ثبت شد.

این نظاره، مسئولیت‌آور است؛ کسی که فقط قصه نجات را شنیده، با کسی که خود صحنه نجات را تماشا کرده زمین تا آسمان فرق دارد. بنی اسرائیل فقط شنونده یک خاطره نبودند، بلکه شاهد عینی بودند. آنان با چشم خود فروپاشی قدرتی را دیدند که دیروز پسرانشان را می‌کشت و زنانشان را زنده نگه می‌داشت. این نظاره باید در حافظه آنان به یک باور عمیق اخلاقی تبدیل می‌شد تا بدانند هیچ فرعونی مطلق نیست، هیچ نظام ستمگری ابدی نیست و راه نجات از جایی باز می‌شود که انسان گمان نمی‌برد.

اما همین «وأنتم تنظرون» سنگینی دیگری هم در خود دارد؛ چون کسی که چنین نشانه‌ای را نظاره کرده، اگر بعداً حق را بپوشاند، نعمت را فراموش کند، یا به جای آن معبود یگانه به صورت‌ها و ساختارهای دیگر دل ببندد، مسئولیت او بسیار سنگین‌تر خواهد بود. آیه در همین‌جا وارد ماجرای گوساله نمی‌شود، اما در ادامه روشن خواهد شد که دیدن نشانه‌های عظیم، اگر به شکر، خشوع و وفاداری تبدیل نشود، انسان را از سقوط حفظ نمی‌کند.

در این آیه، سه حرکت پشت سر هم آمده است: فرقنا، فأنجيناكم، وأغرقنا. نخست جدایی رخ می‌دهد، سپس نجات و در آخر پایان دستگاه تعقیب‌کننده. این ترتیب نشان می‌دهد که نجات الهی فقط بیرون کشیدن مظلوم نیست، بلکه همزمان ساختار تعقیب و سلطه را نیز از میدان خارج می‌کند. بنی اسرائیل نجات یافتند، اما آل فرعون فقط عقب رانده نشدند، بلکه غرق شدند؛ یعنی نظامی که بر تعقیب آزادی بنا شده بود، در همان تعقیب به پایان خود رسید.

پس آیه ۵۰ فقط گزارش یک معجزه طبیعی نیست، بلکه شناسنامه آزادی است. خداوند به بنی اسرائیل یادآوری می‌کند که نجات آنان با جدایی راه، عبور از بن‌بست، نابودی دستگاه تعقیب و نظاره مستقیم نشانه همراه بود. چنین حافظه جمعی بزرگی اگر زنده بماند، انسان را خاضع، شاکر و مسئول می‌کند؛ اما اگر به داستان قدیمی و بی‌روحی تبدیل شود، انسان ممکن است با وجود دیدن نجات، دوباره به فراموشی، کتمان و ناسپاسی سقوط کند.

در نتیجه، آیه ۵۰ حلقه تکمیل‌کننده آیه ۴۹ است. در آیه ۴۹، بنی اسرائیل از نظام عذاب نجات داده شدند و در آیه ۵۰، قاب آخر این رهایی را به چشم دیدند. دریا شکافت، راه باز شد، مستضعفان عبور کردند، آل فرعون غرق شدند و بنی اسرائیل نظاره‌گر همه این صحنه‌ها بودند. پس نعمت آنان فقط شنیده‌شده نبود، بلکه دیده‌شده بود؛ و نعمتی که این‌گونه دیده شود، حجت آن بر نفس انسان بسیار سنگین‌تر است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۴۹— زمینه مستقیم آیه؛ نجات از آل فرعون و عذاب ساختاری آنان.
  • البقره ۲:۵۱— پس از مشاهده نعمت‌های عظیم، آزمون بعدی بنی اسرائیل با گرفتن گوساله آغاز می‌شود.
  • الأعراف ۷:۱۳۶، ۷:۱۳۷، ۷:۱۳۸— غرق شدن آل فرعون، عبور بنی اسرائیل از دریا، و سپس درخواست آنان برای معبودانی مانند معبودان قومی دیگر.
  • يونس ۱۰:۹۰، ۱۰:۹۱، ۱۰:۹۲— عبور بنی اسرائیل از دریا، تعقیب فرعون و لشکریانش، و غرق شدن فرعون.
  • الشعراء ۲۶:۶۰، ۲۶:۶۱، ۲۶:۶۲، ۲۶:۶۳، ۲۶:۶۴، ۲۶:۶۵، ۲۶:۶۶، ۲۶:۶۷، ۲۶:۶۸— تعقیب بنی اسرائیل هنگام طلوع، ترس همراهان موسی، فرمان خدا برای زدن دریا، شکافته شدن آن، نجات موسی و همراهانش، و غرق شدن دیگران.
  • طه ۲۰:۷۷، ۲۰:۷۸، ۲۰:۷۹— فرمان به موسی برای بردن بندگان خدا در شب، گشودن راه خشک در دریا، تعقیب فرعون و گمراه کردن قومش.
  • الدخان ۴۴:۲۳، ۴۴:۲۴، ۴۴:۲۵، ۴۴:۲۶، ۴۴:۲۷، ۴۴:۲۸، ۴۴:۲۹، ۴۴:۳۰، ۴۴:۳۱— فرمان به حرکت شبانه با بندگان خدا، ترک دریا به حال آرام، و نجات بنی اسرائیل از عذاب خوارکننده.
  • القصص ۲۸:۴۰— گرفتن فرعون و سپاهیانش و افکندن آنان در دریا؛ پایان دستگاه فرعونی در همان آب.
  • الأنفال ۸:۲۹— اگر تقوا داشته باشید، خدا برای شما فرقان قرار می‌دهد؛ برای پیوند مفهومی فرق و جدا شدن راه حق از باطل.
  • الفرقان ۲۵:۱— نزول فرقان برای هشدار جهانیان؛ برای فهم گسترده‌تر ریشه ف ر ق و جدایی حق از باطل.

البقره ۲:۵۱

و هنگامی که با موسی چهل شب وعده نهادیم، سپس شما پس از او گوساله را گرفتید، در حالی که شما ظالم بودید.

تأمل ما

این آیه دقیقاً بعد از همان آیه‌ای قرار دارد که بنی اسرائیل نظاره‌گر شکافته شدن دریا، نجات خودشان و غرق شدن آل فرعون نشان می‌داد. در آیه ۵۰ دیدیم که آن‌ها داشتند تماشا می‌کردند؛ اما حالا در آیه ۵۱ معلوم می‌شود که صرف تماشا کردن یک نشانه و معجزه، برای وفادار ماندن به عهد با آن معبود یگانه کافی نیست. معجزات الهی اگر در جان انسان به ذکر قلبی، شکرگزاری واقعی، خشوع و اندیشه عمیق تبدیل نشوند، با اولین دوره غیبت رهبر، در دوران انتظار یا تحت فشارهای جمعی، خیلی زود رنگ می‌بازند و فرو می‌ریزند.

آیه با «وإذ» شروع می‌شود؛ یعنی این ماجرا هم گوشه‌ای از همان خاطرات تلخ و شیرین نعمت‌ها و لغزش‌هاست. قرآن حافظه بنی اسرائیل را فقط به لحظه شیرین رهایی از فرعون محدود نمی‌کند، بلکه بلافاصله دست آن‌ها را می‌گیرد و به نقطه‌ای می‌برد که درست بعد از نجات، پای ایمانشان در آزمون توحید لغزید. این چیدمان و ترتیب آیات فوق‌العاده دقیق است: ابتدا نجات از شکنجه‌های فرعون، بعد شکافته شدن دریا، سپس تماشای غرق شدن آل فرعون، و بعد از آن میقات موسی و در نهایت ساختن گوساله. این یعنی مشکل آن‌ها کمبود معجزه و نشانه نبود؛ مشکل اینجا بود که آن صحنه‌های عظیمی که با چشم دیدند، هنوز به یک وفاداری ریشه‌دار و قلبی تبدیل نشده بود.

عبارت «واعدنا موسى» نشان می‌دهد که موسی به یک میعادگاه الهی دعوت شد. «واعدنا» از ریشه و ع د می‌آید که معنای قرار گذاشتن، وعده کردن و ورود به یک زمان و مسیر مشخص را با خود دارد. این دوری، یک ناپدید شدن ساده و غیبت عادی نبود؛ موسی به میقات پروردگارش رفته بود. پس مردم در شرایطی قرار گرفتند که لیدر و رهبر همیشگی‌شان جلوی چشمشان نبود، هرچند که اصل هدایت، طعم شیرین نجات، نشانه‌ها و یاد خدا همچنان پابرجا بود.

درست همین‌جاست که تعبیر «أربعين ليلة» اهمیت پیدا می‌کند. قرآن نمی‌گوید موسی «چهل روز» به میعاد رفت، بلکه می‌گوید «چهل شب». در تورات فعلی، در سفر خروج و تثنیه، این میقات با تعبیر معروف «چهل روز و چهل شب» آمده و در سفر تثنیه به سختی‌های جسمی و گرسنگی و تشنگی موسی، یعنی نخوردن نان و آب، هم اشاره شده است. اما قرآن این فرمول را تکرار نمی‌کند. در آیه ۲:۵۱ تعبیر «چهل شب» را می‌آورد و در آیه ۷:۱۴۲ جزئیاتش را بازتر می‌کند: سی شب، که با ده شب دیگر کامل شد تا میقات پروردگارش به چهل شب برسد.

این تفاوت ظریف را نباید ساده از کنارش گذشت. اگر ملاک ما متن قرآن باشد، واحد اصلی در میقات موسی «شب» است. البته این به آن معنا نیست که موسی روزها برمی‌گشت یا این میعاد فقط مخصوص تاریکی شب بود؛ متن اصلاً چنین چیزی نمی‌گوید. بلکه نکته اینجاست که قرآن ماهیت و فضای این قرار الهی را با تصویر «شب» رنگ‌آمیزی می‌کند؛ گویی تمام این دوره در ظرف معنایی شب قرار گرفته است.

«شب» در قرآن با مفاهیمی مثل پوشیدگی، آرامش، کم شدن شلوغی‌های حسی، خلوت‌گزینی و بریدن از غوغای روز پیوند دارد. روز، میدان کار، تلاش و هیاهوی بیرونی است؛ اما شب، زمان آرام گرفتن صداها و آماده شدن برای دریافت‌های عمیق‌تر قلبی است. وقتی قرآن میقات موسی را با «چهل شب» توصیف می‌کند، ذهن ما را از جنبه‌های مادی و فیزیکی زمان، به کیفیت عهد و پیمان، خلوت‌گزینی، صبوری و آمادگی برای دریافت وحی هدایت می‌کند.

از این زاویه، تفاوت میان قرآن و روایت تورات بسیار جالب است. تورات با آوردن تعبیر «چهل روز و چهل شب» و اشاره به نخوردن و ننوشیدن، بیشتر روی سختی‌های جسمی و طولانی بودن زمان متمرکز می‌شود. اما قرآن این ابعاد را محور قرار نمی‌دهد؛ نه سختی‌های بدنی موسی را برجسته می‌کند و نه میقات را با گرسنگی و تشنگی توضیح می‌دهد. قرآن روی «شب» دست می‌گذارد؛ یعنی روی همان ظرف زمانی که با خلوت، رازونیاز، سکوت، تنهایی و آمادگی برای عهد الهی سازگارتر است.

این نگاه با کل ادبیات قرآن همخوانی دارد. قرآن نزول خودش را هم به «لیلة القدر» و «لیلة مباركة» نسبت می‌دهد. این ظرافت نشان می‌دهد که در فرهنگ قرآن، شب بهترین ظرف برای نزول رحمت، رقم خوردن تقدیر، خلوت و دریافت پیام آسمان است. بنابراین، «أربعين ليلة» صرفاً یک عدد در تقویم نیست، بلکه شیوه‌ای لطیف برای تصویر کردن آن میقات است.

خداوند نبی خاتم را نیز برای آماده سازی جهت دریافت وحی سنگین رسالت، به قیام و نماز در دل شب امر میکند:

«يَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ»

ای جامه به خود پیچیده

المزمل ۷۳:۱

«قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا»

شب را شب‌زنده‌داری کن، جز اندکی از آن را

المزمل ۷۳:۲

«نِصْفَهُ أَوِ انقُصْ مِنْهُ قَلِيلًا»

نصف آن را، یا کمی از آن کم کن

المزمل ۷۳:۳

«أَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلًا»

یا بر آن بیفزا و قرآن را شمرده و با دقت تلاوت کن

المزمل ۷۳:۴

«إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا»

چرا که ما به زودی سخنی سنگین بر تو القا میکنیم

المزمل ۷۳:۵؛

امری که نشان میدهد شب مناسب ترین پهنه برای فرود کلام الهی است، چرا که شلوغی های روز خاموش شده و ذهن به تعبیر قرآن در آیه بعد، در پایداری و تمرکز تام به سر میبرد:

«إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئًا وَأَقْوَمُ قِيلًا»

قطعاً برخاستن شبانه گامی سنگین‌تر و پابرجاتر، و سخنی استوارتر است

المزمل ۷۳:۶.

علاوه بر این، در چیدمان زمان قرآنی، شب به عنوان مایه آرامش، پوشش و سکون فراگیر حواس معرفی شده است: «وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ لِبَاسًا» و شب را پوششی قرار دادیم (النبأ ۷۸:۱۰) و «وَاللَّيْلِ إِذَا سَجَىٰ» و سوگند به شب چون آرام گیرد (الضحی ۹۳:۲) که توصیف‌گر تاریکی آرام‌بخش و تسکین‌دهنده شب است؛ هماهنگ با این سکوت و آرامش، عروج ملکوتی پیامبر به معراج نیز در بستر شب رقم میخورد: «سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ...» پاک و منزه است آن کس که بنده‌اش را شبانه از مسجدالحرام سیر داد... (الإسراء ۱۷:۱) تا همگی گواهی بر این حقیقت باشند که در نگاه قرآنی، شب ظرف بی بدیل بریدن از غوغای زمین و تجلی ملکوت است.

در آیه ۵۱، موسی نیز وارد میقاتی می‌شود که جنسش از «شب» است؛ حالا آزمون مردم از «دیدن نشانه‌های آشکار» به «وفاداری در دوران غیبت و تاریکی» تغییر می‌کند.

و درست همین‌جاست که پایشان می‌لغزد. قومی که با چشم خود شکافته شدن دریا را دیده بود، به محض اینکه موسی کمی از جلوی چشم‌هایشان دور شد، در آزمون صبوری و تنهایی شکست میخورد. انگار چشم‌هایشان معجزه را دیده بود، اما دل‌هایشان هنوز به آن معبود یگانه چنان گره نخورده بود که در غیاب موسی هم پابرجا بماند. وقتی پیامبر جلوی چشم نیست، تازه معلوم می‌شود که ایمان مردم به خودِ خداست یا صرفاً به حضور فیزیکی یک رهبر تکیه دارد. هر گاه خداوند آیات اقوام سابق را میگوید تنها برای سرزنش بنی اسراییل نیست بلکه یادبود و ذکر برای ما نیز هست که بعد از رحلت نبی خاتم اصحاب و یاران او نیز میتوانند همین اشتباهات بنیادی را تکرار کنند. چنانچه در زمان ابوبکر اجبار و اکراه در دین جا گرفت و زکات مبدل شد به مالیات.

سپس آیه می‌گوید: «ثم اتخذتم العجل». کلمه «ثم» این چرخش ناگهانی را به رخ می‌کشد: بعد از آن همه نعمت، رهایی و تماشا، شما رفتید و گوساله را گرفتید! تعبیر «اتخذتم» بسیار کلیدی است. قرآن نمی‌گوید فقط یک گوساله ساخته شد، بلکه می‌گوید «شما آن را برای خود گرفتید». «اتخاذ» یعنی چیزی را به عنوان تکیه‌گاه انتخاب کردن، آن را بالا کشیدن و در جایگاهی ویژه نشاندن. پس گوساله‌پرستی آن‌ها فقط یک اشتباه ساده یا مجذوب شدن به یک مجسمه نبود، بلکه انتخابی جمعی بود تا آن را مرکز توجه و معبود خود کنند.

کلمه «العجل» را هم باید در این سیاق دقیق فهمید. قرآن در جاهای دیگر توضیح می‌دهد که آن‌ها از طلاها و زینت‌هایشان مجسمه گوساله‌ای ساختند که صدایی شبیه ماغ کشیدن داشت. یعنی گوساله برای آن‌ها چیزی ملموس، دیدنی، قابل اشاره و دارای اثر صوتی بود. آن‌ها بعد از خدایی که با راه‌های نادیدنی نجاتشان داده بود، دوباره به سمت یک صورت مادی و دیدنی دست دراز کردند.

اینجا گره اصلی داستان باز می‌شود. در آیه ۵۰، آن‌ها تماشاگر بودند. در آیه ۵۱، وقتی دیگر موسی را نمی‌بینند، دست‌به‌کار می‌شوند تا چیزی بسازند که بتوانند با چشم تماشایش کنند. این چرخش از نشانه الهی به یک مجسمه دست‌ساز، نشان می‌دهد که مشکل آن‌ها فقط بی‌سوادی و نادانی نبود؛ بلکه ناتوانی در رها شدن از چیزهای محسوس و مادی بود. آن‌ها از فرعونِ سیاسی آزاد شده بودند، اما هنوز از بندِ نیاز به یک الهه محسوس و مادی رها نشده بودند.

گوساله در این میان فقط یک حیوان یا مجسمه نیست؛ بلکه نماد بازگشت روانی به دنیای مادیات و چیزهای قابلِ لمس و مالکیت است. آل فرعون غرق شده بود، اما ولعِ داشتن یک نماد مادی، پرسروصدا، نزدیک و ملموس هنوز در اعماق روح این قوم زنده بود. گوساله در واقع بازسازی کوچک و مذهبیِ همان تمایل به مادی‌گرایی بود؛ چیزی که بشود دورش جمع شد، نگاهش کرد، به دیگران نشانش داد و با آن احساس امنیت کاذب کرد.

تعبیر «من بعده» هم معنای مهمی دارد؛ یعنی پس از رفتن موسی، پس از اینکه حضور فیزیکی او از میانشان برداشته شد. این نشان می‌دهد که لغزش آن‌ها صرفاً یک مشکل اعتقادی روی کاغذ نبود، بلکه به حضور فیزیکی موسی وابستگی شدیدی داشتند. تا وقتی موسی بود، اوضاع را کنترل می‌کرد؛ اما به محض اینکه رفت، تمام آن چیزهایی که در درونشان پنهان کرده بودند بیرون ریخت. ایمانی که فقط به حضور فیزیکی رهبر بند باشد، با رفتن او فرو می‌پاشد.

البته اینجا باید حواسمان به یک اشتباه رایج باشد: این آیه نمی‌گوید بنی اسرائیل ذاتاً و برای همیشه ستمگر و ظالم هستند. همان‌طور که برتری و فضیلت در آیات قبلی یک ویژگی نژادی و همیشگی نبود، ستمگری هم یک صفت ذاتی نیست. قرآن می‌گوید: «وأنتم ظالمون»؛ یعنی شما در آن موقعیت و با آن کار ستم کردید. در نگاه قرآن، فضیلت و ستمگری هر دو به انتخاب‌ها، رفتارها و باورهای انسان بستگی دارند. یک جامعه با وفای به عهد می‌تواند شایسته فضل الهی شود و با شرک و گوساله‌پرستی، خودش را به ورطه ستم بکشاند.

این نکته کلید فهم کل این بخش است. در آیه ۴۷، بنی اسرائیل با یادآوری شایستگی‌ها و فضل الهی روبرو می‌شوند و در آیه ۵۱، همان مردم ستمگر خوانده می‌شوند. اگر فضیلت یک چیز ارثی و ابدی بود، این تغییر حالت به ستمگری اصلاً معنا نداشت. و اگر ستمگری یک صفت ذاتی بود، دیگر یادآوری نعمت‌ها و دعوت به توبه بی‌فایده بود. قرآن هر دو حالت را مشروط به انتخاب خود انسان می‌داند: شایستگی زمانی معنا دارد که انسان نعمت را با شکر و توحید پاسخ دهد، و ستم زمانی آغاز می‌شود که انسان با وجود داشتن این همه نشانه، حق را رها کند و به بت‌های دست‌ساز رو بیاورد.

«ظلم» در اینجا فقط یک اشتباه شخصی کوچک نیست. ریشه ظلم به معنای قرار دادن هر چیز در غیرِ جایگاه واقعی خودش و پوشاندن حقیقت است. آن‌ها بعد از آن همه نجات، بعد از دیدن معجزه دریا، بعد از نابودی آل فرعون و بعد از عهد موسی با خدا، سراغ گوساله رفتند. این یعنی نعمت‌ها را در جای خود ندیدند، هدف معجزات را گم کردند و دلشان را از توحید به سمت یک بت مادی کج کردند. این کار دقیقاً همان ظلم است؛ ظلم به خدا با شریک تراشیدن برای او، ظلم به خود با سقوط کردن بعد از آن همه هدایت، و ظلم به جامعه با خراب کردن مسیر آزادی.

اگر به سیاق داستان نگاه کنیم، گوساله‌پرستی درست بعد از رهایی از چنگ فرعون معنای بسیار تکان‌دهنده‌ای پیدا می‌کند. نظام فرعونی بر پایه قدرت مادی، ابهت ظاهری، شلاق و بندگی فیزیکی بنا شده بود. بنی اسرائیل از آن بند رها شدند، اما به محض غیبت موسی، همان نیازِ قدیمی به یک قدرت مادی و ملموس در وجودشان بیدار شد. گوساله، در واقع نسخه مذهبی و کوچک‌شده همان سیستم اسارت بود؛ چیزی ساخته دست خودشان، دیدنی، ملموس و جذاب برای جمع کردن توده‌ها.

این آیه یک درس بزرگ به ما می‌دهد: رها شدن از چنگال فرعون کافی نیست؛ فرعونِ درون را هم باید بیرون کرد. نجات بیرونی اگر با پاکسازی ذهن و اندیشه دینی همراه نشود، انسان حتی بعد از عبور از دل دریا هم ممکن است دوباره برای خودش بت بسازد. تنها تفاوتش این است که این‌بار زنجیرهای آهنی فرعون جایشان را به گوساله طلایی می‌دهند، اما نتیجه یکی است: دور شدن از آزادی حقیقی و توحید.

بنابراین، آیه ۵۱ فقط روایت یک لغزش تاریخی در گذشته نیست. این آیه به ما نشان می‌دهد که بزرگ‌ترین خطر بعد از هر موفقیتی، این است که تجربه‌های بزرگ زندگی به یک باور پایدار و عمیق تبدیل نشوند. بنی اسرائیل معجزه را دیدند، عبور کردند، نجات یافتند، اما در اولین غیبت موسی به گوساله پناه بردند. این یعنی دیدن نشانه‌ها، اگر با تفکر، یادآوری قلبی و خشوع همراه نشود، هیچ تضمینی برای آینده ایجاد نمی‌کند.

در نهایت، آیه ۵۱ دنباله منطقی و طبیعی آیه ۵۰ است. آن‌ها معجزه را دیدند، اما بعد از آن گوساله را گرفتند. آن‌ها روزی شایسته فضل الهی بودند، اما با این انتخاب در جایگاه ستم ایستادند. این نوسان، معیار اصلی قرآن را روشن می‌کند: نه برتری قومی همیشگی است و نه ستمگری نژادی ابدی. انسان‌ها و جامعه‌ها با تصمیم‌های لحظه‌ای خودشان جایگاهشان را می‌سازند. فضل الهی زمانی زنده می‌ماند که به توحید و وفاداری ختم شود؛ و اگر جایش را به بت‌پرستی و فراموشی بدهد، همان جامعه برگزیده، در صف ستمگران قرار خواهد گرفت.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۵۰— بنی اسرائیل شکافته شدن دریا، نجات خود و غرق شدن آل فرعون را نظاره کردند؛ آیه ۵۱ نشان می‌دهد که پس از این نظاره نیز گوساله را گرفتند.
  • البقره ۲:۵۲— پس از ظلم گوساله‌پرستی، خدا از آنان درگذشت تا شاید شکر کنند.
  • الأعراف ۷:۱۴۲— میقات موسی: سی شب و کامل شدن آن با ده شب؛ شاهد مهم برای دقت «چهل شب» در آیه ۵۱.
  • الأعراف ۷:۱۴۸— قوم موسی پس از او از زینت‌های خود گوساله‌ای جسدگونه با صدایی گرفتند.
  • الأعراف ۷:۱۵۰— بازگشت موسی به قوم خود خشمگین و اندوهگین پس از گوساله‌پرستی.
  • طه ۲۰:۸۳، ۲۰:۸۴، ۲۰:۸۵— پرسش خدا از موسی درباره شتاب او از قومش و خبر اینکه قوم پس از او آزموده شدند.
  • طه ۲۰:۸۸— بیرون آوردن گوساله‌ای جسدگونه با صدایی و گفتن اینکه این معبود شما و معبود موسی است.
  • طه ۲۰:۹۰— هارون پیش از بازگشت موسی به قوم گفت شما با آن آزموده شدید و پروردگارتان رحمان است.
  • النساء ۴:۱۵۳— بنی اسرائیل پس از آمدن بینات گوساله را گرفتند؛ پیوند گرفتن گوساله با وجود نشانه‌های روشن.
  • الحج ۲۲:۷۱— نکوهش پرستش چیزی که خدا درباره آن سلطانی نازل نکرده و آنان دانشی به آن ندارند؛ برای فهم صورت‌پرستی بی‌دلیل.
  • سفر خروج ۲۴:۱۸— موسی بر کوه چهل روز و چهل شب ماند.
  • سفر تثنیه ۹:۹— موسی می‌گوید بر کوه چهل روز و چهل شب ماند و نان نخورد و آب ننوشید. این تعبیر توراتی در مقایسه با تعبیر قرآنی «چهل شب» تفاوت مهمی در محور روایت نشان می‌دهد.

البقره ۲:۵۲

سپس پس از آن از شما عفو کردیم، باشد که شکر کنید.

تأمل ما

این آیه مستقیم به آیه پیشین وصل است. در آیه ۵۱، بنی اسرائیل پس از میقات موسی، گوساله را گرفتند و در مقام ظلم ایستادند. اکنون در آیه ۵۲ می‌بینیم که داستان با همان ظلم پایان نمی‌یابد. خداوند پس از آن لغزش بزرگ از آنان عفو کرد؛ اما این عفو بی‌هدف نبود. آیه خودش علت و جهت عفو را بیان می‌کند: «لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»؛ باشد که شکر کنید.

پس عفو الهی در این آیه به معنای پاک کردن بی‌هزینه خطا نیست؛ به معنای باز کردن راه برگشت است. گوساله‌پرستی ظلم بود، و عفو خدا آن ظلم را به کار درست تبدیل نمی‌کند. عفو یعنی با وجود آن سقوط، درِ بازگشت بسته نشد. خداوند آنان را همان‌جا در تاریکی خطا رها نکرد، بلکه فرصت تازه‌ای داد تا از آن سقوط بیدار شوند و به شکر برسند.

واژه «ثم» در آغاز آیه، ترتیب ماجرا را زنده نگه می‌دارد: نجات از فرعون، شکافته شدن دریا، نظاره غرق شدن آل فرعون، میقات موسی، گرفتن گوساله، و سپس عفو. این ترتیب بسیار مهم است. قرآن نه نعمت‌ها را از خطا جدا می‌کند و نه خطا را از امکان بازگشت. انسان ممکن است پس از دیدن نشانه‌های بزرگ هم سقوط کند؛ اما اگر خدا عفو کند، آن عفو برای ادامه دادن همان ظلم نیست، بلکه برای برخاستن از آن است.

«عفونا عنكم» از ریشه ع ف و است. عفو فقط یک احساس نرم و عاطفی نیست. در ریشه مادی آن، عفو با محو شدن اثر، پاک شدن رد، و از میان رفتن نشانه باقی‌مانده پیوند دارد؛ مانند رد پایی که باد یا باران از روی زمین پاک می‌کند. وقتی خدا می‌گوید «عفونا عنكم»، یعنی اثر سنگین آن خطا را از روی شما برداشتیم، تا گذشته راه حرکت آینده را کاملا نبندد.

اما همین جا باید دقت کرد: پاک شدن اثر به معنای بی‌اهمیت شدن خطا نیست. اگر کسی پس از عفو دوباره همان راه را ادامه دهد، در حقیقت عفو را نفهمیده است. عفو برای این نیست که انسان جسورتر شود؛ برای این است که سبک‌تر شود و برگردد. عفو برای این نیست که گناه کوچک جلوه کند؛ برای این است که انسان در گناه دفن نشود.

پس عفو، خود یک نعمت تازه است. بنی اسرائیل پیش از این نعمت نجات را دیده بودند؛ اکنون نعمت عفو را نیز دریافت می‌کنند. نعمت نجات آنان را از فرعون بیرون آورد، و نعمت عفو می‌تواند آنان را از پیامد گوساله‌پرستی بیرون آورد. اما همان‌طور که نجات باید به شکر می‌رسید، عفو نیز باید به شکر برسد.

اینجاست که تقابل شکر و کفر روشن می‌شود. شکر فقط گفتن «سپاس» با زبان نیست. شکر یعنی نعمت را شناختن، سرچشمه آن را فراموش نکردن، اثر نعمت را در زندگی آشکار کردن، و با رفتار خود نشان دادن که عطای خدا را فهمیده‌ایم. اگر خدا عفو کرد، شکر آن این است که انسان سبک‌تر، پاک‌تر، وفادارتر و بیدارتر شود؛ نه اینکه همان خطا را با خیال راحت تکرار کند.

در برابر شکر، کفر قرار دارد. کفر فقط انکار لفظی خدا نیست؛ پوشاندن نعمت هم کفر است. وقتی انسان نعمتی را دریافت کند، اما اثر آن را در رفتار و جهت زندگی خود آشکار نکند، نعمت را پوشانده است. وقتی خدا عفو کند و انسان به جای شکر، دوباره به ظلم و گوساله و فراموشی برگردد، در حقیقت روی همان فرصت تازه خاک ریخته و آن را کفران کرده است.

از این زاویه، «لعلکم تشکرون» قلب آیه است. خداوند از آنان عفو کرد تا شکر کنند؛ یعنی عفو را بفهمند، فرصت تازه را قدر بدانند، از گوساله فاصله بگیرند، به عهد برگردند، و نعمت الهی را با اصلاح و وفاداری پاسخ دهند. شکر حقیقی بعد از عفو این است که انسان دیگر عفو را سپر تکرار ظلم نسازد.

«من بعد ذلك» نیز بسیار دقیق است. آیه می‌گوید پس از آن؛ یعنی پس از گرفتن گوساله، پس از آن ظلم آشکار، پس از سقوطی که با آن همه نعمت و نشانه سازگار نبود. عفو دقیقاً پس از یک خطای کوچک و عادی نیامده است؛ پس از یکی از بزرگ‌ترین لغزش‌های توحیدی آمده است. این نشان می‌دهد که رحمت خداوند از خطای بزرگ‌تر نیز وسیع‌تر است، اما این رحمت انسان را بی‌مسئولیت نمی‌کند.

اگر آیه ۵۱ انسان را از خطر سقوط پس از نعمت آگاه می‌کند، آیه ۵۲ انسان را از خطر دیگری آگاه می‌کند: سقوط پس از عفو. گاهی انسان پس از خطا شرمنده می‌شود و برمی‌گردد؛ اما گاهی وقتی می‌بیند عذاب فوری نیامد و راه بسته نشد، همان عفو را نشانه بی‌خطر بودن گناه می‌گیرد. اینجاست که عفو می‌تواند به جای شکر، به کفران تبدیل شود؛ نه از سوی خدا، بلکه از سوی انسان.

این آیه در کنار آیه ۴۷ نیز معنا پیدا می‌کند. آنجا خداوند نعمت و فضل بنی اسرائیل را یادآوری کرد. در آیه ۵۱، همان قوم با گرفتن گوساله در جایگاه ظلم قرار گرفت. در آیه ۵۲، دوباره راه بازگشت با عفو گشوده شد. پس قرآن یک تصویر ساده قومی نمی‌سازد؛ نه فضل را مطلق و همیشگی می‌کند، نه ظلم را ذات ابدی قوم می‌داند، و نه عفو را بی‌جهت رها می‌کند. همه چیز به پاسخ انسان برمی‌گردد: آیا نعمت را شکر می‌کند یا آن را می‌پوشاند؟

در این معنا، عفو یک نقطه پایان نیست؛ آغاز مسئولیت تازه است. کسی که عفو شده، دیگر نمی‌تواند خود را مانند کسی بداند که هیچ تجربه‌ای از خطا و رحمت ندارد. او خطا را دیده، سنگینی آن را چشیده، و سپس سبکی عفو را تجربه کرده است. اگر پس از این همه دوباره به همان ظلم برگردد، کفران او سنگین‌تر می‌شود؛ چون فقط نعمت نخست را نپوشانده، بلکه نعمت عفو را نیز پوشانده است.

پس آیه ۵۲ فقط آیه گذشت نیست؛ آیه مسئولیت پس از گذشت است. عفو الهی انسان را از گذشته آزاد می‌کند تا آینده را درست‌تر بسازد. اگر انسان پس از عفو، شکر کند، عفو به بیداری و رشد تبدیل می‌شود. اما اگر پس از عفو، دوباره به صورت‌پرستی، تقدیس‌گرایی، فراموشی نعمت و ظلم برگردد، در حقیقت با نعمت عفو همان کاری را کرده که پیش‌تر با نعمت نجات کرد: آن را دید، اما به مقصدش نرساند.

در نتیجه، این آیه تعادلی عمیق میان رحمت و مسئولیت برقرار می‌کند. خداوند پس از گوساله‌پرستی از آنان عفو کرد؛ این رحمت است. اما فرمود: «باشد که شکر کنید»؛ این مسئولیت است. عفو بدون شکر، ناقص فهمیده شده است. و شکر بدون ترک مسیر ظلم، فقط ادعای زبانی است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۵۱— گرفتن گوساله و قرار گرفتن بنی اسرائیل در مقام ظلم؛ آیه ۵۲ عفو پس از همان لغزش را بیان می‌کند.
  • البقره ۲:۵۳— پس از عفو، یادآوری دادن کتاب و فرقان به موسی برای هدایت؛ نشان می‌دهد عفو باید به هدایت و شکر وصل شود.
  • البقره ۲:۴۷— یادآوری نعمت و فضل؛ آیه ۵۲ نشان می‌دهد عفو نیز خود نعمتی تازه است که باید به شکر برسد.
  • البقره ۲:۵۶— پس از فروگرفتن یا مرگ، دوباره برانگیخته شدند «باشد که شکر کنید»؛ پیوند فرصت دوباره با شکر.
  • إبراهيم ۱۴:۷— اگر شکر کنید، افزون می‌کنم؛ و اگر کفران کنید، عذاب من شدید است. شاهد مهم برای تقابل شکر و کفر.
  • الزمر ۳۹:۷— خدا کفر را برای بندگانش نمی‌پسندد و اگر شکر کنید آن را برای شما می‌پسندد؛ تقابل روشن کفر و شکر.
  • الإنسان ۷۶:۳— انسان یا شاکر است یا کفور؛ تقابل بنیادین شکر و کفر در پاسخ به هدایت.
  • لقمان ۳۱:۱۲— هرکس شکر کند، برای خود شکر می‌کند؛ و هرکس کفران کند، خداوند بی‌نیاز و ستوده است.
  • النحل ۱۶:۱۱۲— شهری که نعمت‌های خدا را کفران کرد؛ نشان می‌دهد کفر در برابر شکر، پوشاندن و ناسپاسی نسبت به نعمت است.
  • الأعراف ۷:۱۵۲، ۷:۱۵۳— پیامد گرفتن گوساله و سپس راه رحمت برای کسانی که از بدی‌ها توبه کنند و ایمان آورند.

البقره ۲:۵۳

و هنگامی که به موسی کتاب و فرقان دادیم، باشد که هدایت یابید.

تأمل ما

این آیه درست بعد از عفو می‌آید. در آیه ۵۱، بنی اسرائیل پس از رفتن موسی به میقات، گوساله را گرفتند و در جایگاه ظلم ایستادند. در آیه ۵۲، خداوند پس از آن لغزش بزرگ از آنان عفو کرد، اما فرمود: «باشد که شکر کنید». اکنون در آیه ۵۳ می‌بینیم که عفو الهی تنها پاک کردن گذشته نبود؛ بعد از عفو، مسیر هدایت هم دوباره پیش روی آنان گذاشته شد: خداوند به موسی کتاب و فرقان داد، باشد که هدایت یابند.

این ترتیب بسیار معنادار است: گوساله، عفو، سپس کتاب و فرقان. انسان بعد از خطا فقط به بخشیده شدن نیاز ندارد؛ به معیار تشخیص هم نیاز دارد. اگر انسان عفو شود، اما هنوز فرق میان حق و باطل، توحید و صورت‌پرستی، هدایت و تقلید را نشناسد، خیلی زود ممکن است به شکل دیگری از همان گوساله برگردد.

آیه می‌گوید: «آتينا موسى الكتاب والفرقان». کتاب و فرقان کنار هم آمده‌اند. کتاب، آن مجموعه ثبت‌شده، نوشته‌شده، منظم و الزام‌آور هدایت است؛ عهد، فرمان، تعلیم و راهی که از سوی خدا به پیامبر داده می‌شود. اما فرقان، توان جدا کردن و تشخیص دادن است؛ نیرویی که انسان به وسیله آن حق را از باطل، راه را از بی‌راهه، نور را از تاریکی، و توحید را از صورت‌های فریبنده جدا می‌کند.

اینجا باید میان «داشتن کتاب» و «داشتن فرقان» فرق گذاشت. ممکن است کتاب در دست یک قوم باشد، اما فرقان در جانشان فعال نشده باشد. ممکن است متن مقدس خوانده شود، حفظ شود، تلاوت شود، بر اساس آن هویت ساخته شود، حتی با آن به دیگران فخر فروخته شود؛ اما اگر آن متن در درون انسان توان تشخیص حق از باطل ایجاد نکند، کتاب در سطح نوشته می‌ماند و به فرقان تبدیل نمی‌شود.

این خطر پس از ماجرای گوساله بسیار روشن است. آنان معجزه دیده بودند، از دریا گذشته بودند، غرق شدن آل فرعون را نظاره کرده بودند، و پس از آن هم عفو شدند؛ اما هنوز نیاز داشتند که فرقان در میانشان زنده شود. چون مشکل گوساله فقط نبودن اطلاعات نبود. مشکل، شکست در تشخیص بود. آنان نتوانستند میان آن معبود یگانه و یک صورت ساخته‌شده، میان هدایت و هیجان جمعی، میان عهد الهی و تکیه‌گاه محسوس، فرق بگذارند.

پس کتاب بدون فرقان می‌تواند خودش به یک خطر تازه تبدیل شود. همان‌طور که گوساله یک صورت محسوس و مقدس‌نما بود، کتاب هم اگر بدون خشوع، تقوا، شکر و نیت پاک خوانده شود، ممکن است به یک گوساله متنی تبدیل شود؛ چیزی که انسان به آن افتخار می‌کند، اما با آن هدایت نمی‌شود. در چنین حالتی، کتاب دیگر چراغ راه نیست؛ ابزار برتری‌جویی، جدال، مصونیت‌سازی و توجیه ظلم می‌شود.

از همین جا پیوند این آیه با آیات پیشین درباره خاشعین روشن می‌شود. در آیه ۴۵ گفته شد که صبر و صلات سنگین است، مگر بر خاشعان. در آیه ۴۶ خاشعان کسانی معرفی شدند که گمان سنگین و جدی دارند با پروردگارشان ملاقات خواهند کرد و به سوی او بازمی‌گردند. چنین انسانی وقتی کتاب را می‌خواند، آن را ابزار سلطه و افتخار نمی‌کند؛ چون می‌داند روزی با رب خود ملاقات خواهد کرد. او کتاب را زیر سایه بازگشت به خدا می‌خواند، نه زیر سایه نفس، قوم، مذهب یا قدرت.

فرقان در چنین جانی زنده می‌شود. کسی که خاشع نیست، ممکن است کتاب را بخواند و باز هم حق را با باطل بپوشاند. ممکن است آیه را بداند، اما در لحظه سود، تعصب یا ترس، باطل را انتخاب کند. اما خاشع، چون خود را در برابر خدا می‌بیند، کتاب را با ترس سالم، امید، شکر و مسئولیت می‌خواند. برای او کتاب فقط متن نیست؛ آینه‌ای است که باید او را اصلاح کند.

از همین جهت، قرآن در انفال ۸:۲۹ می‌گوید: اگر تقوا داشته باشید، خدا برای شما فرقان قرار می‌دهد. این آیه کلید بسیار مهمی است. فرقان فقط با داشتن متن به دست نمی‌آید؛ با تقوا فعال می‌شود. تقوا یعنی انسان در خواندن، داوری، قضاوت، قدرت و دین‌داری خود مراقب باشد؛ مراقب باشد که هوا، تعصب، منفعت، ترس یا تقدیس‌گرایی، فهم او را آلوده نکند.

پس هر وحی الهی، خواه تورات باشد، خواه انجیل، خواه قرآن، تنها وقتی انسان را به فرقان مجهز می‌کند که انسان با نیت درست و قلب خاشع به آن نزدیک شود. قرآن تورات را «هدایت و نور» می‌خواند. انجیل را نیز «هدایت و نور» می‌خواند. قرآن خود را هم هدایت برای مردم و دارای بینات از هدایت و فرقان معرفی می‌کند. اما هیچ یک از این‌ها به معنای هدایت خودکارِ هر مدعیِ کتاب نیست.

اینجا تفاوت قرآن با نگاه سطحی به کتاب روشن می‌شود. آیه نمی‌گوید چون کتاب داده شد، پس همه هدایت شدند. می‌گوید: «لعلکم تهتدون»؛ باشد که هدایت یابید. یعنی کتاب و فرقان دروازه هدایت را باز می‌کنند، اما انسان باید پاسخ دهد. هدایت یک رابطه زنده میان عطای خدا و پذیرش انسان است. خدا می‌دهد، اما انسان باید با خشوع، تقوا، شکر و طلب حق رو به آن بیاورد.

این همان چیزی است که بسیاری از دین‌داری‌ها از دست داده‌اند. انسان گمان می‌کند چون کتاب حق را در اختیار دارد، پس خود او نیز حق است. اما قرآن چنین مصونیتی نمی‌دهد. داشتن کتاب، انسان را از نقد و حساب بیرون نمی‌برد. حتی ممکن است کسی با کتاب، حق را بپوشاند؛ با آیه، ظلم را توجیه کند؛ با شریعت، مردم را تحقیر کند؛ و با نام وحی، گوساله‌ای تازه بسازد.

در این آیه، «الكتاب» و «الفرقان» یکی نیستند، هرچند از یک سرچشمه الهی آمده‌اند. کتاب، صورت ثبت‌شده هدایت است؛ فرقان، بیدار شدن قدرت تشخیص در جان انسان است. کتاب مانند نقشه است، اما فرقان توان خواندن نقشه در میدان واقعی زندگی است. اگر کسی نقشه داشته باشد اما چشم، عقل، صداقت و نیت درست نداشته باشد، باز هم راه را گم می‌کند.

به همین دلیل، فرقان در نقطه‌ای لازم می‌شود که باطل شبیه حق می‌شود. گوساله برای قوم موسی فقط یک تکه فلز بی‌معنا نبود؛ آن را به عنوان معبود و مرکز جمعی پذیرفتند. باطل وقتی لباس دین، صدا، زیبایی، جمعیت و تقدس بگیرد، تشخیص آن سخت‌تر می‌شود. در چنین لحظه‌ای، کتاب تنها در دست کافی نیست؛ فرقان باید در قلب و عقل فعال باشد.

این نکته درباره تورات، انجیل و قرآن یکسان است. تورات اگر با خشوع و تقوا خوانده شود، نور و هدایت است؛ اگر بدون فرقان و بدون عدالت خوانده شود، می‌تواند به قانون خشک، امتیاز قومی یا پوشش قدرت تبدیل شود. انجیل نیز اگر با طلب حق خوانده شود، نور و هدایت است؛ اما اگر به هویت بسته و تقدیس انسانی تبدیل شود، از مقصد خود دور می‌افتد. قرآن نیز اگر با تقوا و خشوع خوانده شود، هدایت و فرقان است؛ اما اگر با نیت سلطه، تکفیر، تعصب و توجیه ظلم خوانده شود، خواننده از فرقان محروم می‌ماند، هرچند آیات را بر زبان داشته باشد.

از این زاویه، آیه ۵۳ درمان ادامه‌دار گوساله‌پرستی است. گوساله، شکست در تشخیص بود؛ کتاب و فرقان، بازسازی همان تشخیص است. گوساله صورت محسوس بی‌حقیقت بود؛ کتاب، هدایت مکتوب است؛ و فرقان، نور تشخیص میان این دو. پس خداوند پس از عفو، آنان را بی‌نقشه رها نکرد. به موسی کتاب و فرقان داد تا شاید قوم، پس از آن لغزش تلخ، راه را دوباره بشناسد.

اما «لعلکم تهتدون» همچنان در پایان آیه ایستاده است. یعنی حتی پس از کتاب و فرقان، هدایت به صورت جبری و خودکار بر قوم تحمیل نمی‌شود. این عبارت یک هشدار لطیف دارد: راه برای هدایت باز شد، اما شما باید اهل هدایت شوید. اگر خاشع نباشید، اگر شکر نکنید، اگر تقوا نداشته باشید، اگر کتاب را برای نفس و قوم و قدرت بخوانید، همان کتاب هم شما را به مقصد نمی‌رساند.

در نتیجه، آیه ۵۳ فقط از دادن یک متن مقدس سخن نمی‌گوید. از دادن کتاب و توان تشخیص سخن می‌گوید؛ از اینکه انسان پس از عفو، باید یاد بگیرد چگونه راه را از بی‌راهه جدا کند. کتاب، نعمت بزرگی است؛ اما اگر به فرقان نرسد، ممکن است در دست انسان ناپاک به ابزار خطرناک تبدیل شود. فرقان، روح زنده تشخیص در کنار کتاب است؛ و این روح در قلبی زنده می‌شود که خاشع، شاکر، متقی و طالب هدایت باشد.

پس پس از گوساله و عفو، خداوند راه را دوباره باز کرد: کتاب داد، فرقان داد، و هدف را روشن کرد؛ «باشد که هدایت یابید». این آیه به ما یاد می‌دهد که شکر واقعی عفو، فقط گفتن سپاس نیست؛ شکر واقعی این است که انسان بعد از بخشیده شدن، کتاب را درست بخواند، فرقان را در خود زنده کند، و دیگر گوساله‌های دیدنی و متنی و مذهبی را به جای حق ننشاند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۵۱— گرفتن گوساله و ظلم؛ کتاب و فرقان در آیه ۵۳ درمان همان شکست در تشخیص است.
  • البقره ۲:۵۲— عفو پس از گوساله‌پرستی؛ آیه ۵۳ نشان می‌دهد که پس از عفو، راه هدایت با کتاب و فرقان باز شد.
  • البقره ۲:۴۵، ۲:۴۶— خاشعان کسانی‌اند که بازگشت به پروردگار را جدی می‌گیرند؛ چنین خشوعی شرط زنده شدن فهم درست از کتاب و فرقان است.
  • البقره ۲:۱۸۵— قرآن هدایت برای مردم و بینات از هدایت و فرقان معرفی می‌شود؛ شاهد اصلی برای رابطه کتاب، هدایت و فرقان.
  • آل عمران ۳:۳، ۳:۴— نازل شدن تورات، انجیل و فرقان؛ نشان می‌دهد فرقان در امتداد وحی‌های الهی برای تشخیص حق از باطل قرار دارد.
  • المائدة ۵:۴۴— تورات در قرآن به عنوان هدایت و نور معرفی شده است؛ شاهدی برای اینکه وحی پیشین نیز ظرفیت هدایت داشته است.
  • المائدة ۵:۴۶— انجیل نیز هدایت و نور خوانده شده است؛ نشان می‌دهد اصل هدایت در وحی الهی گسترده‌تر از یک جامعه خاص است.
  • المائدة ۵:۴۸— قرآن تصدیق‌کننده کتاب‌های پیشین و مهیمن بر آنهاست؛ برای فهم جایگاه قرآن نسبت به تورات و انجیل.
  • الأنفال ۸:۲۹— اگر تقوا داشته باشید، خدا برای شما فرقان قرار می‌دهد؛ شاهد مهم برای اینکه فرقان با تقوا و وضعیت درونی انسان پیوند دارد.
  • الأنبياء ۲۱:۴۸— به موسی و هارون فرقان، روشنایی و ذکر برای متقین داده شد؛ آیه‌ای مستقیم درباره فرقان در داستان موسی.
  • الفرقان ۲۵:۱— نزول فرقان بر بنده خدا برای هشدار جهانیان؛ نشان‌دهنده جایگاه فرقان در وحی نهایی.
  • الجاثية ۴۵:۱۶— دادن کتاب، حکم و نبوت به بنی اسرائیل؛ برای پیوند نعمت کتاب با مسئولیت تاریخی آنان.

البقره ۲:۵۴

و هنگامی که موسی به قومش گفت: ای قوم من، شما با گرفتن گوساله بر نفس‌های خود ظلم کردید؛ پس به سوی بارئ خود توبه کنید و نفس‌های خود را بکشید. این برای شما نزد بارئتان بهتر است. پس او بر شما بازگشت؛ بی‌گمان او همان توبه‌پذیر مهربان است.

تأمل ما

این آیه از حساس‌ترین آیات این بخش است، چون هم در تاریخ بنی اسرائیل و هم در تاریخ تفسیر مسلمانان، بسیار مورد سوء استفاده قرار گرفته است. ظاهر جمله «فاقتلوا أنفسكم» اگر از سیاق قرآن جدا شود، می‌تواند به فرمان خودکشی، قتل دسته‌جمعی یا کشتار گوساله‌پرستان فهمیده شود. اما وقتی آیه را در کنار آیات قبل و بعد خودش بخوانیم، معنای آن در مسیر دیگری قرار می‌گیرد.

در آیه ۵۱، بنی اسرائیل پس از غیبت موسی گوساله را گرفتند و در جایگاه ظلم ایستادند. در آیه ۵۲، خداوند پس از آن از آنان عفو کرد، باشد که شکر کنند. در آیه ۵۳، به موسی کتاب و فرقان داده شد، باشد که قوم هدایت شوند. اکنون در آیه ۵۴، موسی با همان فرقان به قوم خود نشان می‌دهد که ریشه درد کجاست و راه برگشت چیست. پس این آیه در فضای عفو، شکر، هدایت، فرقان و توبه قرار دارد، نه در فضای انتقام خونین.

موسی سخن را با «يا قوم» آغاز می‌کند: ای قوم من. این خطاب، خطاب دشمن با دشمن نیست. موسی با مردمی سخن می‌گوید که از فرعون نجات یافته‌اند، از دریا گذشته‌اند، گوساله گرفته‌اند، و اکنون باید به راه برگردند. او آنان را از خود جدا نمی‌کند. با لحنی نزدیک و اصلاحی صدا می‌زند. همین آغاز آیه نشان می‌دهد که سخن موسی، سخن تربیت و بازگرداندن قوم است، نه اعلام جنگ با آنان.

سپس می‌گوید: «إنكم ظلمتم أنفسكم باتخاذكم العجل». شما با گرفتن گوساله بر نفس‌های خود ظلم کردید. این جمله کلید فهم آیه است. قرآن نمی‌گوید نخست به دیگران ظلم کردید؛ می‌گوید به نفس‌های خود ظلم کردید. یعنی گوساله‌پرستی پیش از آنکه فقط یک خطای بیرونی باشد، یک آلودگی درونی بود. آنان حقیقت انسانی خود را پایین آوردند، نعمت نجات را در جای درست خود ننشاندند، و دل خود را از آن معبود یگانه به سوی یک صورت ساخته‌شده خم کردند.

پس وقتی چند کلمه بعد می‌گوید: «فاقتلوا أنفسكم»، باید بپرسیم همین «أنفسكم» به چه چیزی برمی‌گردد. خود آیه پاسخ می‌دهد: همان نفس‌هایی که با گرفتن گوساله به آن‌ها ظلم شده بود. یعنی موضوع آیه از آغاز تا اینجا نفس آلوده است؛ نفسی که پس از دیدن آن همه نشانه، باز هم به صورت محسوس، صدادار و دست‌ساز چسبید.

اینجا دقیقاً همان جایی است که خوانش توراتی و روایی، مسیر آیه را تغییر داده است. در سفر خروج، ماجرای گوساله با فرمان شمشیر بستن، کشتن برادر، دوست و همسایه، و کشته شدن هزاران نفر روایت شده است. بعد همین فضای توراتی، از راه اسرائیلیات و تفاسیر اهل رای و روایت، بر آیه قرآن سایه انداخته و بسیاری گفته‌اند مقصود از «فاقتلوا أنفسكم» این است که بنی اسرائیل مأمور شدند یکدیگر را بکشند یا گوساله‌پرستان را از میان خود نابود کنند.

اما قرآن در این آیه چنین صحنه‌ای را نمی‌گوید. نه از شمشیر سخن می‌گوید، نه از لاویان، نه از سه هزار کشته، نه از فرمان کشتن برادر و همسایه. قرآن نمی‌گوید «فاقتلوا إخوانكم»؛ برادرانتان را بکشید. می‌گوید «أنفسكم»؛ همان نفس‌های خودتان را. و چند کلمه پیش‌تر هم گفته بود: «ظلمتم أنفسكم». پس اگر معیار ما خود قرآن باشد، باید این پیوند درونی را جدی بگیریم، نه اینکه جزئیات تورات را بر متن قرآن تحمیل کنیم.

خود مفهوم توبه نیز با خوانش کشتار جمعی سازگار نیست. توبه در قرآن یعنی برگشتن؛ برگشتن از مسیر خطا به سوی خدا، تغییر جهت، ترک گناه، اصلاح، و ادامه زندگی در راه درست‌تر. توبه با زنده ماندن، بیدار شدن، اصلاح کردن و دوباره ساختن نفس معنا دارد. اگر انسان کشته شود یا خود را بکشد، دیگر در این دنیا مجال شکر، هدایت، اصلاح و پاک کردن مسیر زندگی را ندارد.

آیه ۵۲ گفت: «عفونا عنكم... لعلكم تشكرون»؛ از شما عفو کردیم، باشد که شکر کنید. آیه ۵۳ گفت: کتاب و فرقان دادیم، باشد که هدایت یابید. اگر در آیه ۵۴ فرمان واقعی به کشتار فیزیکی همان گوساله‌پرستان داده شده باشد، این پیوند آیات سخت و ناسازگار می‌شود. عفو برای شکر، کتاب و فرقان برای هدایت، و بعد کشتار همان کسانی که باید شکر و هدایت را تجربه کنند؟ این با جریان آیات همخوان نیست.

حتی آیات بعدی نیز این معنا را تقویت می‌کنند. در آیه ۵۵، همان جریان دوباره دچار یک خطای دیگر می‌شود و می‌گوید: «ما به تو ایمان نمی‌آوریم تا خدا را آشکارا ببینیم». اگر گوساله‌پرستان در آیه ۵۴ قتل‌عام شده بودند و فقط پاکان باقی مانده بودند، چرا همان روحیه محسوس‌طلبی و دیدن‌خواهی دوباره ادامه پیدا می‌کند؟ این نشان می‌دهد که قرآن مسیر تربیت یک قوم را نشان می‌دهد؛ قومی که باید بارها از نفس حس‌گرا، بت‌ساز و ظاهرپرست خود عبور کند.

آیه ۵۶ نیز در همین مسیر قابل تأمل است: «ثم بعثناكم من بعد موتكم لعلكم تشكرون». اگر «قتل نفس» در آیه ۵۴ را به کشتار بدنی تبدیل کنیم، ناچار می‌شویم «بعثناكم من بعد موتكم» را هم به زنده شدن جسمانی پس از یک مرگ جمعی ببریم. اما در سیاق عفو، توبه، شکر و هدایت، می‌توان دید که قرآن از مرگ و برانگیخته شدن یک وضعیت درونی و جمعی نیز سخن می‌گوید: مرگ آن نفس آلوده به گوساله، و برخاستن دوباره برای شکر. این خوانش با جریان تربیتی آیات هماهنگ‌تر است.

پس «فاقتلوا أنفسكم» در این سیاق، به زبان پاک‌سازی نفس نزدیک‌تر است تا قتل بدن. قتل در ریشه خود فقط به جاری کردن خون محدود نیست؛ معنای پایان دادن، از کار انداختن، نابود کردن اثر یک نیرو، و بی‌اثر ساختن یک حرکت را نیز در خود دارد. وقتی موضوع آیه نفس آلوده به گوساله است، معنای روشن‌تر این می‌شود: آن نفس گوساله‌خواه را در خود بکشید؛ آن میل به صورت محسوس، آن شتاب برای ساختن معبود، آن نیاز به چیز دیدنی و قابل لمس، آن تقلید جمعی و آن بت‌سازی پنهان را از کار بیندازید.

این همان فرقانی است که در آیه قبل داده شده بود. فرقان یعنی توان جدا کردن و تشخیص دادن. موسی با فرقان، قوم را وادار می‌کند میان خود حقیقی و نفس آلوده‌شده فرق بگذارند. او نمی‌گوید شما ذاتاً نابودید؛ می‌گوید شما با گرفتن گوساله به نفس‌های خود ظلم کردید. پس از آن نفس برگردید و آن را بکشید. این کشتن، کشتن انسان نیست؛ کشتن آلودگی است. کشتن بدن نیست؛ پایان دادن به زندگی بت در درون نفس است.

واژه «بارئكم» نیز در این آیه بسیار مهم است. موسی نمی‌گوید فقط به سوی خدا یا رب خود برگردید؛ می‌گوید به سوی بارئ خود توبه کنید. بارئ از ریشه ب ر أ است؛ ریشه‌ای که با آفریدن، پدید آوردن، جدا ساختن از آلودگی و بیرون آوردن موجود از حالت آمیخته پیوند دارد. گویی موسی می‌گوید: شما نفس خود را با گوساله آلوده کردید؛ اکنون به سوی کسی برگردید که شما را پاک پدید آورد و می‌تواند دوباره شما را از این آلودگی جدا کند.

این تعبیر با «فاقتلوا أنفسكم» کاملاً هماهنگ است. مسئله فقط پشیمانی زبانی نیست؛ مسئله بازسازی نفس است. نفسی که گوساله را گرفته، باید به سوی بارئ خود برگردد تا دوباره از آلودگی جدا شود. انسان باید آن بخش از خود را که به گوساله چسبیده، از خویش جدا کند. توبه در اینجا یک جمله نیست؛ بریدن از یک نفس آلوده است.

پس «ذلكم خير لكم عند بارئكم» یعنی این برای شما نزد بارئتان بهتر است. چه چیزی بهتر است؟ برگشتن به بارئ و کشتن نفس آلوده. خیر شما در این نیست که ظاهر انسان زنده بماند اما گوساله در درون زنده باشد. خیر شما در این است که آن بخش از نفس که شما را از توحید به صورت‌پرستی برد، کشته شود. اگر بت درون کشته نشود، حتی بعد از شکستن بت بیرونی، انسان دوباره بت دیگری خواهد ساخت.

اینجا معنای «عند بارئكم» نیز سنگین است. معیار خیر، نگاه مردم، روایت قوم، یا توجیه مذهبی نیست؛ معیار نزد بارئ است. شاید نفس انسان از کشتن میل‌های خود فرار کند. شاید جامعه بخواهد گوساله‌پرستی را کوچک جلوه دهد. شاید روایت‌های دینی بخواهند گناه را فقط به گردن چند نفر بیندازند. اما نزد بارئ، خیر واقعی این است که نفس آلوده اصلاح شود.

سپس آیه می‌گوید: «فتاب عليكم». پس او بر شما بازگشت. این بخش، خوانش توبه‌محور آیه را تقویت می‌کند. آیه با «فتوبوا» آغاز شد و با «فتاب عليكم» پاسخ گرفت. شما به سوی بارئتان برگردید؛ پس او بر شما بازگشت. اگر محور آیه کشتار فیزیکی بود، پایان آیه باید بر اجرای مجازات و نابودی تأکید می‌کرد. اما پایان آیه بر پذیرش توبه و باز شدن رحمت ایستاده است.

و در پایان می‌فرماید: «إنه هو التواب الرحيم». او همان توبه‌پذیر مهربان است. این پایان‌بندی فضای آیه را روشن می‌کند. خداوند در پایان این آیه خود را با دو نام معرفی می‌کند: تواب و رحیم. نه منتقم، نه شدید العقاب، نه جبار، نه قهار. این به معنای کوچک بودن گوساله‌پرستی نیست؛ بلکه نشان می‌دهد راه خروج از آن، با توبه و رحمت فهمیده می‌شود، نه با کپی کردن روایت خون‌ریز تورات بر قرآن.

البته کشتن نفس آلوده کار آسانی نیست. انسان گاهی حاضر است جسم خود را به سختی بیندازد، اما نفس بت‌ساز خود را نکشد. کشتن این نفس یعنی پایان دادن به مرکزهایی که انسان به جای خدا ساخته است؛ گوساله طلایی، رهبر مقدس، روایت مقدس‌نما، قوم برتر، مذهب مصون، یا هر چیزی که جای حق را در قلب و داوری انسان می‌گیرد.

از این جهت، آیه ۵۴ فقط درباره یک حادثه قدیمی نیست. هرگاه کتاب و فرقان داده شود، نخستین کار فرقان این است که انسان را وادار کند نفس خود را بشناسد. فرقان فقط برای نقد دیگران نیست. موسی با فرقان به قوم خود نگفت فقط گوساله بیرونی را محکوم کنید؛ گفت شما به نفس‌های خود ظلم کردید. یعنی ریشه بت‌پرستی در درون شماست. اگر آن را نکشید، گوساله بیرونی می‌رود و گوساله دیگری می‌آید.

پس این آیه را نباید به فرمان قتل دینی تبدیل کرد. چنین خوانشی با سیاق عفو و هدایت ناسازگار است، با معنای توبه در قرآن ناسازگار است، با پایان آیه که تواب و رحیم است ناسازگار است، و با آیات بعدی که ادامه تربیت و لغزش‌های همان قوم را نشان می‌دهد ناسازگار است. تحمیل روایت سفر خروج و اسرائیلیات بر این آیه، قرآن را از مسیر رحمت، توبه و اصلاح نفس بیرون می‌برد و آن را به متن خشونت آیینی تبدیل می‌کند.

در نتیجه، «فاقتلوا أنفسكم» یعنی به سوی بارئ خود برگردید و آن نفس گوساله‌ساز را در خود بکشید. آن نفسی را بکشید که بعد از دیدن دریا باز هم صورت می‌خواهد؛ بعد از عفو باز هم به تقدیس می‌چسبد؛ بعد از کتاب باز هم فرقان را کنار می‌گذارد. این کشتن، شرط زنده شدن حقیقی است. چون تا نفس آلوده به گوساله زنده است، انسان هرچند بدنش زنده باشد، از هدایت دور مانده است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۵۱— گرفتن گوساله و قرار گرفتن بنی اسرائیل در مقام ظلم؛ آیه ۵۴ همان ظلم به نفس را توضیح می‌دهد.
  • البقره ۲:۵۲— عفو پس از گوساله‌پرستی؛ این سیاق نشان می‌دهد آیه ۵۴ باید در فضای عفو، شکر و بازگشت فهمیده شود.
  • البقره ۲:۵۳— دادن کتاب و فرقان؛ آیه ۵۴ نمونه به کار افتادن فرقان برای تشخیص نفس آلوده به گوساله است.
  • البقره ۲:۵۵— خطای بعدی قوم در طلب دیدن آشکار خدا؛ نشان می‌دهد مسئله قوم ادامه تربیت و تکرار آزمون‌هاست، نه پایان فیزیکی آنان در آیه ۵۴.
  • البقره ۲:۵۶— برانگیخته شدن پس از مرگ، باشد که شکر کنند؛ می‌تواند در ادامه مرگ و زنده شدن وضعیت درونی و جمعی قوم پس از سقوط گوساله فهمیده شود.
  • الأعراف ۷:۱۴۸، ۷:۱۴۹— گرفتن گوساله و سپس پشیمانی قوم؛ این آیات فضای ندامت و بازگشت را روشن می‌کنند.
  • الأعراف ۷:۱۵۲، ۷:۱۵۳— پیامد گرفتن گوساله و سپس رحمت برای کسانی که از بدی‌ها توبه کنند و ایمان آورند؛ شاهد مهم برای فهم توبه‌محور آیه ۵۴.
  • طه ۲۰:۸۸، ۲۰:۸۹، ۲۰:۹۰— توضیح گوساله، سخن سامری، و هشدار هارون که قوم با آن آزموده شدند و پروردگارشان رحمان است.
  • النساء ۴:۱۵۳— بنی اسرائیل پس از آمدن بینات گوساله را گرفتند، سپس خدا از آن گذشت؛ شاهدی مستقیم برای عفو پس از گوساله‌پرستی.
  • التحريم ۶۶:۸— توبه نصوح؛ برای فهم توبه به عنوان بازگشت اصلاح‌کننده، نه نابودی فیزیکی انسان.
  • الفرقان ۲۵:۶۸، ۲۵:۶۹، ۲۵:۷۰، ۲۵:۷۱— پس از گناهان بزرگ، راه توبه، ایمان و عمل صالح باز است؛ شاهد مهم بر اینکه توبه در قرآن با زندگی اصلاح‌شده معنا دارد.
  • هود ۱۱:۳— استغفار و توبه به سوی خداوند با بهره‌مندی نیکو تا زمان معین همراه است؛ نشان می‌دهد توبه در دنیا با ادامه زندگی و اصلاح پیوند دارد.
  • الزمر ۳۹:۵۳— ناامید نشدن از رحمت خدا؛ خدا همه گناهان را می‌آمرزد. شاهدی برای وسعت رحمت در برابر خطای بزرگ.
  • سفر خروج ۳۲:۲۷-۲۸— روایت توراتی فرمان شمشیر بستن و کشتن برادر، دوست و همسایه، و کشته شدن حدود سه هزار نفر در ماجرای گوساله.
  • تفاسیر و ترجمه‌های رایج متأثر از خوانش توراتی و روایی— بسیاری از آن‌ها «فاقتلوا أنفسكم» را به کشتن گوساله‌پرستان یا کشتار میان خود بنی اسرائیل معنا کرده‌اند. این خوانش باید در برابر سیاق قرآنی عفو، توبه، فرقان و رحمت دوباره سنجیده شود.

البقره ۲:۵۵

و هنگامی که گفتید: ای موسی، هرگز به تو ایمان نمی‌آوریم تا خدا را آشکارا ببینیم؛ پس صاعقه شما را فراگرفت، در حالی که شما نظاره می‌کردید.

تأمل ما

این آیه ادامه همان زنجیره تربیتی بنی اسرائیل است. در آیات پیشین، آنان از فرعون نجات یافتند، شکافته شدن دریا را دیدند، غرق شدن آل فرعون را نظاره کردند، گوساله را گرفتند، عفو شدند، کتاب و فرقان به موسی داده شد، و موسی آنان را به توبه و کشتن نفس آلوده فراخواند. اما اکنون در آیه ۵۵ می‌بینیم که ریشه بیماری هنوز کامل درمان نشده است.

این بار مشکل در قالب دیگری ظاهر می‌شود: «لن نؤمن لك حتى نرى الله جهرة». آنان نمی‌گویند ما به آن معبود یگانه هیچ باوری نداریم. سخنشان این است: «لن نؤمن لك»؛ ما به تو ایمان نمی‌آوریم. یعنی بحران اصلی، بحران اعتماد به موسی است؛ رسولی که از طریق او آن همه نشانه، نجات، کتاب و فرقان آمده بود.

این نکته بسیار مهم است. بنی اسرائیل در برابر موسی شرط می‌گذارند. گویی می‌گویند: ما سخن تو را نمی‌پذیریم، مگر اینکه خدا را آشکارا ببینیم. ایمان آنان به رسول، باز هم وابسته به یک معجزه تازه و یک نمایش بزرگ‌تر می‌شود. این همان روحیه‌ای است که با یک نشانه آرام نمی‌گیرد. هر بار که نشانه‌ای می‌بیند، نشانه‌ای دیگر می‌خواهد.

اینجا آزمون صبر و خشوع دوباره تکرار می‌شود. پیش‌تر گفته شده بود که صبر و صلات سنگین است، مگر بر خاشعان؛ کسانی که بازگشت به سوی پروردگار را جدی می‌گیرند. خاشع در برابر غیب الهی فروتن می‌شود. اما قومی که می‌گوید «تا خدا را آشکارا نبینیم، به تو ایمان نمی‌آوریم»، هنوز به مقام خشوع نرسیده است. آنان می‌خواهند غیب را به صحنه نمایش تبدیل کنند.

این سخن فقط یک پرسش علمی یا معرفتی نیست؛ در آن نوعی گستاخی اخلاقی هم دیده می‌شود. آنان با موسی مانند کسی رفتار می‌کنند که باید پیوسته حقانیت خود را با نمایش‌های تازه ثابت کند. گویی نجات از فرعون، شکافته شدن دریا، غرق شدن آل فرعون، عفو پس از گوساله، و دادن کتاب و فرقان کافی نبوده است. نفس محسوس‌طلب هنوز می‌گوید: باز هم نشان بده؛ باز هم آشکار کن؛ باز هم ما را با امر خارق‌العاده قانع کن.

اینجا باید به ریشه روانی این خواسته نیز دقت کرد. بنی اسرائیل از نظر جسمی از مصر و فرعون بیرون آمده بودند، اما ذهن و تخیل دینی آنان هنوز به آسانی از دستگاه فرعونی آزاد نشده بود. آنان چند نسل در فضایی زیسته بودند که قدرت، ربوبیت، خدایان، معبدها و تندیس‌ها همگی صورت دیدنی و لمس‌پذیر داشتند. فرعون ربوبیت خود را به رخ مردم می‌کشید، و خدایان مصر در قالب پیکره‌ها، معبدها و نمایش‌های آیینی در برابر چشم قرار می‌گرفتند.

اینجا نسبت عدالت و رحمت خداوند نیز روشن می‌شود. خداوند خالق انسان است و روان انسان را بهتر از خود انسان می‌شناسد. قومی که چند نسل زیر سلطه فرعون زیسته، در فضایی بزرگ شده که قدرت، ربوبیت، معبد، تندیس و خدایانِ دیدنی بر تخیل دینی او سایه انداخته‌اند، با یک عبور جغرافیایی فوراً از همه بندهای فکری آزاد نمی‌شود. بیرون آمدن از مصر یک مرحله بود؛ بیرون آمدن مصر از ذهن و نفس آنان مرحله‌ای دیگر. از همین رو قرآن مسیر آنان را با عفو، کتاب، فرقان، توبه، صاعقه، بعثت دوباره و شکر نشان می‌دهد. این نگاه با عدالت و ربوبیت خداوند سازگارتر است تا پندار کسانی که از روی روایت‌های بیرونی گمان کرده‌اند خدا پس از گوساله‌پرستی فرمان کشتار جمعی آنان را داده است. ربوبیت الهی یعنی تربیت مرحله‌به‌مرحله انسانِ آسیب‌دیده، نه نابود کردن قومی که هنوز در حال بیرون آمدن از تاریکی‌های بردگی و صورت‌پرستی است.

پس وقتی گفتند: «تا خدا را آشکارا ببینیم»، این فقط یک درخواست ساده نبود. این سخن نشان می‌داد که هنوز می‌خواستند امر الهی را در قالب همان جهان قدیم بفهمند؛ جهانی که در آن خدا باید صورت داشته باشد، درگاه داشته باشد، دیده شود، و مانند قدرت‌های فرعونی به صحنه بیاید. جسمشان از فرعون آزاد شده بود، اما تخیلشان هنوز از قید فرعون کاملا آزاد نشده بود.

قرآن این بیماری را در جای دیگری نیز آشکار می‌کند. پس از عبور از دریا، وقتی بنی اسرائیل بر قومی گذشتند که بر بت‌های خود عکوف داشتند، به موسی گفتند:

«اجْعَل لَّنَا إِلَـٰهًا كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ»

«برای ما هم خدایی قرار بده، همان‌گونه که آنان خدایانی دارند» (الأعراف ۷:۱۳۸).

موسی پاسخ داد: «إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ»؛ شما قومی هستید که نادانی می‌کنید. پس مسئله فقط گوساله نبود. ریشه عمیق‌تر، طلب یک خدای محسوس، نمایشی و قابل تملک بود. آنان هنوز می‌خواستند صاحب یک درگاه، یک صورت، یک مرکز دیدنی، و یک معبود قابل اشاره باشند.

از همین زاویه، واژه «جهرة» بسیار دقیق است. قرآن فقط نگفت: «خدا را ببینیم»؛ گفت آنان خواستند خدا را «جهرة» ببینند؛ یعنی آشکارا، علنی، بی‌پرده، در میدان ظهور و در برابر چشم. جهر فقط دیدن ساده نیست. جهر یعنی چیزی پنهان نماند، به صحنه بیاید، بلند و آشکار شود، و حضورش به حس تحمیل گردد.

این واژه نشان می‌دهد که مشکل فقط بینایی چشم نیست؛ مشکل الهیات آنان است. آنان هنوز نفهمیده‌اند که آن معبود یگانه در حد شیء، جسم، صورت، جهت و پدیده محسوس قرار نمی‌گیرد. هنوز می‌خواهند خدا را مانند یک امر جهر شده، علنی شده، به صحنه آمده و در برابر چشم قرار گرفته دریافت کنند. این یعنی تنزیه الهی در جان آنان کامل نشده است.

خداوند با آیاتش شناخته می‌شود، با هدایتش، با ربوبیتش، با نجاتش، با کتابش، با فرقانش، با رحمتش، و با نشانه‌هایی که در آفاق و انفس گذاشته است. اما خدا شیء نیست که در برابر چشم انسان قرار بگیرد. معبود است، نه مجسمه. رب است، نه پدیده. خالق است، نه چیزی در میان مخلوقات که با اصرار قوم به صحنه آورده شود.

اینجا باز پیوند با گوساله روشن می‌شود. گوساله چیزی دیدنی، صدادار، ساخته‌شده و قابل اشاره بود. در آیه ۵۵، همان میل به امر محسوس در سطحی بالاتر بازمی‌گردد. این بار دیگر فقط گوساله نمی‌خواهند؛ می‌خواهند خود خدا را آشکارا ببینند. پس آیه نشان می‌دهد که مشکل گوساله فقط یک مجسمه نبود؛ یک بیماری عمیق‌تر بود: ناتوانی از عبور از محسوسات به سوی ایمان خاشعانه.

عبارت «لن نؤمن لك» نیز سنگین است. «لن» نفی شدید آینده است؛ یعنی هرگز به تو ایمان نمی‌آوریم، تا این خواسته برآورده شود. این دیگر جست‌وجوی آرام حقیقت نیست. این شرط گذاشتن در برابر رسول است. آنان ایمان را به معامله تبدیل می‌کنند: اگر خدا را آشکارا دیدیم، آنگاه به تو ایمان می‌آوریم.

اما ایمان قرآنی بر چنین پایه‌ای نمی‌ایستد. ایمان، کورباوری نیست، اما وابسته کردن آن به دیدن ذات خدا نیز ایمان نیست. قرآن انسان را به دیدن آیات دعوت می‌کند، نه به تبدیل خدا به شیء دیدنی. آیات خدا در جهان، تاریخ، نفس، کتاب، نجات، عفو و هدایت پراکنده‌اند. کسی که همه این آیات را کنار بگذارد و بگوید فقط خود خدا را آشکارا نشان بده، در حقیقت از آیه عبور نکرده؛ از آیه فرار کرده است.

پس صاعقه آنان را فراگرفت: «فأخذتكم الصاعقة». آنان خواستار یک جهر آشکار برای چشم‌هایشان شدند، اما پاسخ در قالب صاعقه آمد؛ پدیده‌ای کوبنده، ناگهانی، فروگیرنده و فراتر از طاقت حس. قومی که می‌خواست خدا را بی‌پرده در میدان نگاه خود بیاورد، حتی تاب یک آیه کوبنده از آیات قدرت را نداشت.

این وارونگی بسیار معنا دارد. آنان می‌خواستند خدا را در قاب نگاه خود قرار دهند، اما خودشان در چنگ صاعقه افتادند. می‌خواستند حقیقت الهی را به میدان حس بکشانند، اما همان حس، زیر ضربه صاعقه فرو ریخت. این پاسخ عملی به توهم آنان بود: اگر شما از تحمل یک صاعقه عاجزید، چگونه طمع دارید ذات آن معبود یگانه را بی‌پرده در برابر چشم ببینید؟

«أخذتكم» یعنی شما را گرفت. این تعبیر نشان می‌دهد که آنان بر صحنه مسلط نبودند. انسان وقتی می‌خواهد خدا را موضوع نگاه و کنترل خود کند، خیلی زود می‌فهمد که خود او در برابر قدرت الهی ناتوان است. آنان می‌خواستند ببینند؛ اما خودشان گرفته شدند. می‌خواستند شرط بگذارند؛ اما صاعقه بی‌اجازه آنان را فراگرفت.

پایان آیه می‌گوید: «وأنتم تنظرون». این همان ریشه‌ای است که در آیه ۵۰ نیز آمده بود. آنجا بنی اسرائیل غرق شدن آل فرعون را نظاره می‌کردند. اینجا خودشان در حال نظاره، گرفتار صاعقه شدند. در آیه ۵۰، نظاره باید آنان را به شکر و اعتماد می‌رساند. اما چون آن نظاره به خشوع و فرقان تبدیل نشد، اکنون نظاره به صحنه‌ای دیگر رسید: دیدن پیامد گستاخی خودشان.

این تکرار «تنظرون» بسیار مهم است. قرآن گویی می‌گوید: شما اهل نگاه کردن بودید، اما نگاهتان به فهم تبدیل نشد. دریا را دیدید، اما اعتماد نیاموختید. غرق شدن فرعون را دیدید، اما از محسوس‌پرستی آزاد نشدید. اکنون نیز در حالی که نظاره می‌کردید، صاعقه شما را گرفت. مشکل فقط ندیدن نبود؛ مشکل این بود که دیدن، در جان شما به فهم، شکر و خشوع تبدیل نمی‌شد.

از نظر تربیتی، این آیه نشان می‌دهد که معجزه‌خواهی پی‌درپی همیشه نشانه ایمان نیست. گاهی انسان به جای اینکه از نشانه‌های پیشین درس بگیرد، معجزه تازه می‌خواهد تا از مسئولیت ایمان فرار کند. هر بار می‌گوید: اگر این را ببینم، ایمان می‌آورم. اما وقتی آن را دید، خواسته دیگری می‌سازد. چنین ایمانی، ایمان نیست؛ وابستگی بیمارگونه به تحریک حس است.

این آیه همچنین درسی بزرگ درباره جایگاه رسول دارد. ایمان به رسول به معنای پرستش رسول نیست؛ اما بی‌اعتبار کردن دائمی رسول، پس از آن همه نشانه، نشانه بیماری قوم است. موسی از خود چیزی نیاورده بود. او پیام‌آور همان خدایی بود که آنان را نجات داده بود. وقتی گفتند «لن نؤمن لك»، در ظاهر موسی را خطاب کردند، اما در عمق، مسیر هدایت الهی را بی‌اعتبار کردند.

پس مسئله آیه فقط «دیدن خدا» نیست؛ مسئله رابطه نادرست با غیب، رسول و نشانه است. آنان خدا را هنوز درست نشناخته‌اند، رسول را هنوز درست نپذیرفته‌اند، و نشانه‌ها را هنوز درست هضم نکرده‌اند. برای همین از یک طرف گوساله می‌گیرند، از طرف دیگر خدا را جهرة می‌خواهند. هر دو ریشه واحدی دارند: میل به پایین کشیدن امر الهی به سطح صورت، صدا، جسم و نمایش.

اینجا الهیات تنزیهی قرآن با قدرت ظاهر می‌شود. خداوند در قرآن با جسم، جهت، صورت و پیکره تعریف نمی‌شود. او با ربوبیت، هدایت، رحمت، حکم، آیات و آثارش شناخته می‌شود. کسی که خدا را فقط وقتی می‌پذیرد که او را مانند یک پدیده آشکار ببیند، هنوز میان خالق و مخلوق فرق نگذاشته است.

در نتیجه، آیه ۵۵ ادامه همان درمان سخت گوساله‌پرستی است. در آیه ۵۴، باید نفس گوساله‌ساز کشته می‌شد. در آیه ۵۵ می‌بینیم که این نفس هنوز کاملا نمرده است. این بار نه گوساله می‌سازد، بلکه خود خدا را در قالب دیدن آشکار می‌طلبد. صاعقه، ضربه‌ای است به همین نفس حس‌زده و گستاخ؛ نفسی که هنوز نمی‌فهمد ایمان به خدا با نمایش دادن خدا یکی نیست.

پس آیه ۵۵ فقط یک حادثه تاریخی نیست. هشداری است برای هر انسانی که ایمان خود را پیوسته به نمایش‌های تازه، کرامت‌های خارق‌العاده، رؤیت‌های حسی و تجربه‌های بیرونی وابسته می‌کند. چنین انسانی ممکن است نشانه‌ها را زیاد ببیند، اما خاشع نشود. قرآن ما را از این سطح پایین‌تر می‌برد: نشانه را ببین، اما در نشانه توقف نکن؛ رسول را بپذیر، اما او را معبود نساز؛ خدا را بجوی، اما او را به شیء دیدنی تبدیل نکن.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۵۰— بنی اسرائیل شکافته شدن دریا و غرق شدن آل فرعون را نظاره کردند؛ آیه ۵۵ دوباره از «تنظرون» استفاده می‌کند، اما این بار در صحنه صاعقه.
  • البقره ۲:۵۱— گرفتن گوساله پس از دیدن نشانه‌ها؛ آیه ۵۵ ادامه همان بیماری محسوس‌طلبی و صورت‌خواهی است.
  • البقره ۲:۵۳— دادن کتاب و فرقان برای هدایت؛ آیه ۵۵ نشان می‌دهد که بدون فرقان، انسان حتی پس از کتاب و نشانه باز هم خواسته نادرست می‌سازد.
  • البقره ۲:۵۴— فرمان کشتن نفس آلوده؛ آیه ۵۵ نشان می‌دهد که نفس محسوس‌طلب هنوز باید بیشتر درمان شود.
  • البقره ۲:۵۶— پس از صاعقه و موت، دوباره برانگیخته شدند، باشد که شکر کنند؛ ادامه مستقیم آیه ۵۵.
  • الأعراف ۷:۱۳۸— پس از عبور از دریا، بنی اسرائیل از موسی خواستند برای آنان خدایی قرار دهد مانند خدایان قومی دیگر؛ شاهد روشن برای ادامه میل آنان به معبود محسوس و قابل مشاهده.
  • الأعراف ۷:۱۴۳— موسی می‌گوید: پروردگارا، خود را به من بنمای تا به تو بنگرم؛ پاسخ می‌آید: هرگز مرا نخواهی دید. شاهد مهم برای تنزیه الهی و ناتوانی کوه در برابر تجلی.
  • النساء ۴:۱۵۳— اهل کتاب از پیامبر خواستند کتابی از آسمان بر آنان فرود آورد؛ و پیش‌تر از موسی بزرگ‌تر از آن خواستند و گفتند خدا را آشکارا به ما نشان بده. شاهد مستقیم برای همین خواسته.
  • الأعراف ۷:۱۵۵— موسی هفتاد مرد از قوم خود را برای میقات برگزید و رجفه آنان را گرفت؛ برای فهم پیوند آزمون قوم با میقات و درخواست‌های سنگین.
  • الإسراء ۱۷:۹۰، ۱۷:۹۱، ۱۷:۹۲، ۱۷:۹۳— نمونه‌ای از معجزه‌خواهی‌های پی‌درپی و شرط‌گذاری برای ایمان؛ نشان می‌دهد این بیماری فقط در بنی اسرائیل نبود.
  • الأنعام ۶:۱۰۹، ۶:۱۱۰، ۶:۱۱۱— کسانی که سوگند می‌خورند اگر آیه‌ای بیاید ایمان می‌آورند، اما اگر همه چیز نیز پیش چشمشان جمع شود، جز به خواست خدا ایمان نمی‌آورند؛ برای نقد معجزه‌خواهی شرطی.
  • الشورى ۴۲:۵۱— شایسته هیچ بشری نیست که خدا با او سخن بگوید مگر از راه وحی، از پشت حجاب، یا با فرستادن رسول؛ شاهد مهم برای تنزیه و حدود ارتباط انسان با خدا.
  • الإخلاص ۱۱۲:۱، ۱۱۲:۲، ۱۱۲:۳، ۱۱۲:۴— خدا یگانه، بی‌نیاز، نزاده و زاده نشده، و هیچ همتایی برای او نیست؛ بنیاد تنزیهی در برابر تصور جسمانی و قابل رؤیت از خدا.

البقره ۲:۵۶

سپس شما را پس از مرگتان برانگیختیم، باشد که شکر کنید.

تأمل ما

این آیه کوتاه است، اما بسیار سنگین. پس از آنکه بنی اسرائیل گفتند: «ای موسی، هرگز به تو ایمان نمی‌آوریم تا خدا را آشکارا ببینیم»، صاعقه آنان را فراگرفت، در حالی که نظاره می‌کردند. اکنون قرآن می‌گوید: سپس شما را پس از مرگتان برانگیختیم، باشد که شکر کنید.

در نگاه نخست، ممکن است آیه فقط به مرگ و زنده شدن جسمانی اشاره کند. اما وقتی آن را در کنار آیات پیشین می‌خوانیم، معنای عمیق‌تری نیز پدیدار می‌شود. در آیه ۵۴، سخن از کشتن نفس آلوده بود؛ نفسی که با گرفتن گوساله به خود ظلم کرده بود. در آیه ۵۵، همان نفس هنوز زنده بود و این بار خدا را آشکارا، جهرة، می‌خواست. در آیه ۵۶، پس از صاعقه و مرگ، سخن از بعث دوباره است.

پس این آیه را باید در امتداد همان مسیر تربیتی بخوانیم: گوساله، عفو، کتاب و فرقان، توبه، کشتن نفس آلوده، طلب دیدن آشکار خدا، صاعقه، مرگ، و سپس بعث دوباره برای شکر. قرآن یک قوم را در مسیر تربیت نشان می‌دهد؛ قومی که از بردگی بیرون آمده، اما هنوز از همه آثار بردگی، محسوس‌پرستی و صورت‌خواهی آزاد نشده است.

واژه «موت» در قرآن همیشه به معنای نیستی مطلق یا پایان کامل وجود نیست. مرگ می‌تواند خاموشی یک حالت، توقف یک مرحله، از کار افتادن یک سطح از آگاهی، یا انتقال از صورتی از حیات به صورتی دیگر باشد. خود قرآن درباره خواب نیز از همین زبان استفاده می‌کند: خداوند نفس‌ها را هنگام مرگشان می‌گیرد، و آن‌هایی را که نمرده‌اند نیز در خوابشان می‌گیرد؛ سپس آن را که مرگ بر او مقرر شده نگه می‌دارد و دیگری را تا زمانی معین بازمی‌فرستد (الزمر ۳۹:۴۲). پس از نگاه قرآن، خواب هم نوعی گرفتن نفس و تجربه‌ای شبیه مرگ است، بی‌آنکه انسان نابود شده باشد.

از اینجا می‌توان آیه ۵۶ را دقیق‌تر فهمید. صاعقه ممکن است آنان را به حالت بیهوشی، مدهوشی، خاموشی حواس، یا مرگی نزدیک به فروپاشی وجودی برده باشد. قرآن این حالت را «موتكم» می‌نامد، اما بلافاصله از «بعثناكم» سخن می‌گوید. یعنی این مرگ، پایان نبود؛ مرحله‌ای بود که پس از آن دوباره برانگیخته شدند.

این معنا با صاعقه نیز هماهنگ است. آنان خواستند خدا را آشکارا ببینند. خواستند غیب مطلق را در میدان حس بیاورند. اما همان حس و چشم و نگاه، تاب یک صاعقه را هم نداشت. صاعقه آنان را فروگرفت، توان دیدن و ایستادن و طلبکاری را در آنان شکست، و آنان را به خاموشی رساند. آن چشمی که می‌خواست خدا را جهرة ببیند، خود در برابر یک آیه کوبنده از آیات خدا از کار افتاد.

در اینجا مرگ فقط مرگ بدن نیست؛ مرگ یک وضعیت نیز هست. مرگ نفس محسوس‌طلب، مرگ آن نگاه قدیمی، مرگ توهمی که می‌خواست آن معبود یگانه را مانند پدیده‌ای دیدنی در برابر چشم قرار دهد. صاعقه آنان را به نقطه فروپاشی رساند، اما خدا آنان را همان‌جا رها نکرد. پس از آن مرگ، بعث آمد.

«بعثناكم» یعنی شما را برانگیختیم، برخیزاندیم، از حالت افتادگی و خاموشی بیرون آوردیم. بعث فقط برای قیامت نیست. در زبان قرآن، بعث می‌تواند بیدار کردن، حرکت دادن، دوباره به میدان آوردن، و برخیزاندن پس از رکود نیز باشد. در این آیه، بعث یعنی پس از آن فروپاشی، دوباره امکان حیات، فهم، شکر و ادامه مسیر به آنان داده شد.

این نکته بسیار مهم است: خدا آنان را برانگیخت، نه برای اینکه دوباره به همان طلبکاری برگردند، بلکه «لعلکم تشكرون»؛ باشد که شکر کنید. پس هدف از این مرگ و بعث، نابودی نبود؛ بیداری بود. صاعقه برای پایان دادن به قوم نیامد؛ برای شکستن توهم آنان آمد. بعث نیز برای بازگرداندن آنان به مسیر شکر بود.

اینجا پیوند آیه ۵۶ با آیه ۵۴ روشن‌تر می‌شود. در آیه ۵۴، موسی گفت: نفس‌های خود را بکشید؛ یعنی آن نفس گوساله‌ساز و آلوده را از کار بیندازید. در آیه ۵۵، همان نفس هنوز خدا را در قالب دیدن آشکار می‌خواست. در آیه ۵۶، پس از صاعقه، نوعی مرگ و بعث رخ می‌دهد. گویی آنچه آنان به اختیار باید در نفس خود می‌کشتند، اکنون با ضربه‌ای سخت به آنان نشان داده شد: این نفسِ حس‌زده باید بمیرد تا انسان دوباره برای شکر برخیزد.

این خوانش، نگاه خون‌ریز به آیه ۵۴ را نیز ضعیف‌تر می‌کند. اگر مسیر قرآن در این بخش کشتار و حذف فیزیکی بود، چرا آیات پی‌درپی با عفو، شکر، هدایت، توبه، رحمت و بعث دوباره سخن می‌گویند؟ در آیه ۵۶ حتی وقتی «موت» می‌آید، پایان کار نیست؛ خدا آنان را برمی‌انگیزد تا شکر کنند. این منطق، منطق ربوبیت و تربیت است، نه منطق نابود کردن قومی که هنوز در حال بیرون آمدن از اسارت فکری و روحی است.

اینجا عدالت و رحمت خداوند در کنار هم دیده می‌شود. خداوند خطای آنان را کوچک نمی‌شمارد. گستاخی آنان در طلب دیدن خدا بی‌پاسخ نمی‌ماند. صاعقه آنان را می‌گیرد. اما همان خدا آنان را پس از مرگ برمی‌انگیزد تا شکر کنند. پس خدا نه خطا را بی‌اهمیت می‌گیرد، نه انسان خطاکار را در همان خطا دفن می‌کند. عدالت، آنان را با پیامد خواسته‌شان روبه‌رو می‌کند؛ رحمت، راه برگشت و بیداری را باز می‌گذارد.

این آیه نشان می‌دهد که انسان گاهی باید بمیرد تا بفهمد چگونه باید زندگی کند. نه لزوماً مرگ بدن، بلکه مرگ یک غرور، مرگ یک خیال، مرگ یک نگاه، مرگ یک نفس آلوده. بنی اسرائیل می‌خواستند با چشم خود خدا را آشکارا ببینند؛ اما باید نخست می‌دیدند که چشم و حس آنان چقدر ناتوان است. پس از این شکست، خدا آنان را برانگیخت تا شاید از دیدنِ صرف عبور کنند و به شکر برسند.

«لعلکم تشكرون» دوباره همان کلید آیه ۵۲ را زنده می‌کند. در آیه ۵۲، خدا پس از گوساله‌پرستی از آنان عفو کرد، باشد که شکر کنند. در آیه ۵۶، پس از صاعقه و مرگ، آنان را برانگیخت، باشد که شکر کنند. گویی قرآن می‌گوید: عفو هم برای شکر بود، بعث دوباره هم برای شکر است. هر فرصت تازه‌ای، مسئولیت تازه‌ای دارد.

شکر در اینجا فقط گفتن سپاس نیست. شکر یعنی فهمیدن اینکه زندگی دوباره، نگاه دوباره، فرصت دوباره و ادامه مسیر، همه نعمت است. شکر یعنی دیگر نشانه را به بازی نگیری، دیگر رسول را پیوسته زیر سؤال نبری، دیگر خدا را به صحنه حس نکشانی، و دیگر بعد از هر نجات و عفو و بعث، گوساله‌ای تازه نسازی.

از این جهت، آیه ۵۶ یکی از زیباترین نشانه‌های تربیت الهی است. خداوند قومی را که از نظر روانی و ایمانی شکسته و آلوده شده بود، رها نکرد. آنان را با صاعقه تکان داد، با مرگِ آن حالت روبه‌رو ساخت، و سپس دوباره برانگیخت تا شاید شکر کنند. این بعث، فقط بازگشت به نفس کشیدن نیست؛ دعوت به بیدار شدن است.

در نتیجه، آیه ۵۶ را می‌توان چنین فهمید: پس از آنکه صاعقه، آن نگاه جهرةطلب و نفس محسوس‌زده را فروکوبید، خداوند آنان را از مرگ و خاموشی آن حالت برانگیخت تا به شکر برسند. آنان باید می‌فهمیدند که زندگی دوباره، پس از چنین سقوطی، نعمت است؛ و نعمت اگر به شکر نرسد، دوباره به کفران و سقوط تبدیل می‌شود.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۵۲— عفو پس از گوساله‌پرستی با هدف شکر؛ آیه ۵۶ نیز بعث دوباره پس از مرگ را با هدف شکر بیان می‌کند.
  • البقره ۲:۵۴— فرمان کشتن نفس آلوده؛ آیه ۵۶ می‌تواند در امتداد مرگ نفس محسوس‌طلب و برانگیخته شدن دوباره برای شکر فهمیده شود.
  • البقره ۲:۵۵— صاعقه پس از درخواست دیدن آشکار خدا؛ آیه ۵۶ ادامه مستقیم همین رخداد است.
  • الزمر ۳۹:۴۲— خدا نفس‌ها را هنگام مرگشان می‌گیرد، و آن‌هایی را که نمرده‌اند نیز در خوابشان می‌گیرد؛ شاهد مهم برای اینکه مرگ در قرآن فقط نابودی زیستی نیست و خواب نیز نوعی گرفتن نفس است.
  • الأعراف ۷:۱۴۳— تجلی پروردگار بر کوه، فروپاشی کوه، و مدهوش شدن موسی؛ شاهد مهم برای ناتوانی مخلوق در برابر جلال الهی.
  • الأعراف ۷:۱۵۵— موسی هفتاد مرد از قوم خود را برای میقات برگزید و رجفه آنان را گرفت؛ برای فهم پیوند صاعقه، رجفه، میقات و تربیت قوم.
  • النساء ۴:۱۵۳— درخواست دیدن خدا جهرة و گرفته شدن آنان به سبب ظلمشان؛ شاهد مستقیم برای ارتباط آیات ۵۵ و ۵۶.
  • الأنعام ۶:۱۲۲— کسی که مرده بود و خدا او را زنده کرد و برای او نوری قرار داد؛ شاهدی روشن برای مرگ و حیات در سطح هدایت، آگاهی و خروج از تاریکی.
  • الحج ۲۲:۵— زمین مرده که با نزول آب زنده و برانگیخته می‌شود؛ شاهدی برای اینکه موت و بعث در قرآن می‌تواند درباره خاموشی و زنده شدن دوباره یک حالت نیز به کار رود.
  • الروم ۳۰:۱۹— خدا زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون می‌آورد و زمین را پس از مرگش زنده می‌کند؛ برای فهم گسترده‌تر موت و حیات در قرآن.
  • الحديد ۵۷:۱۷— خدا زمین را پس از مرگش زنده می‌کند؛ شاهدی برای مرگ و حیات به عنوان دگرگونی حالت، نه فقط نابودی مطلق.

البقره ۲:۵۷

و ابر را بر شما سایه‌گستر ساختیم و منّ و سلوی را بر شما فرو فرستادیم؛ از پاکیزه‌های آنچه روزی شما کردیم بخورید. و آنان به ما ظلم نکردند، بلکه همواره به نفس‌های خود ظلم می‌کردند.

تأمل ما

این آیه پس از صاعقه، مرگ و بعث دوباره می‌آید. در آیه پیشین، خداوند بنی اسرائیل را پس از مرگشان برانگیخت، باشد که شکر کنند. اکنون در آیه ۵۷، میدان شکر برای آنان گسترده می‌شود: سایه ابر، رزق، منّ، سلوی، و خوردن از طیبات.

این ترتیب بسیار زیباست. پس از آن همه حادثه سنگین؛ گوساله، عفو، کتاب و فرقان، توبه، صاعقه، مرگ و بعث؛ قرآن دوباره آنان را به زمین، سایه، خوراک، پاکیزگی و زندگی روزمره بازمی‌گرداند. گویی پس از آن ضربه‌های تکان‌دهنده، نوبت آن رسیده بود که شکر را نه فقط در معجزه، بلکه در زندگی عادی بیاموزند.

در آیه ۵۶، آنان دوباره برانگیخته شدند تا شکر کنند. در آیه ۵۷، خداوند اسباب شکر را در برابرشان قرار می‌دهد. این نشان می‌دهد که شکر فقط در برابر نجات‌های بزرگ و رخدادهای خارق‌العاده نیست. شکر در استفاده درست از رزق روزانه نیز آشکار می‌شود؛ در لقمه، در سایه، در امنیت، در آرامش، و در اینکه انسان نعمت را در مسیر درست مصرف کند.

«وظللنا عليكم الغمام» یعنی ابر را بر شما سایه‌گستر ساختیم. قومی که از زیر سایه سنگین فرعون بیرون آمده بود، اکنون زیر سایه رحمت و تدبیر خدا قرار می‌گیرد. پیش‌تر سایه‌ای که بر زندگی آنان افتاده بود، سایه بردگی، تحقیر و ترس بود. اکنون ابر، نشانه پوشش، خنکای رحمت، و نگهداری الهی در مسیر بیابانی آنان می‌شود.

واژه «غمام» نیز ظریف است. ریشه آن با پوشاندن پیوند دارد، و از همین ریشه، «غم» نیز می‌آید؛ چون اندوه، دل را می‌پوشاند و بر جان سایه می‌اندازد. اما در این آیه، همین پوشانندگی به صورت رحمت ظاهر می‌شود. آنچه می‌تواند دل را تاریک کند، در تدبیر خدا به سایه آرامش تبدیل می‌شود. پس پوششِ غمام، تاریکی اندوه نیست؛ پوششی است که سختی آفتاب بیابان را نرم می‌کند.

این نکته با آیات پیشین نیز هماهنگ است. در آیه ۵۵، آنان خواستند خدا را جهرة ببینند و صاعقه آنان را فروگرفت. آنجا نوعی پوشانندگی و فروگیری سخت رخ داد. در این آیه، دوباره پوششی از سوی خدا می‌آید، اما این بار برای رحمت، نه فروکوبی. گویی همان پروردگاری که می‌تواند غرور حس را با صاعقه بشکند، می‌تواند با ابر نیز روان خسته انسان را آرام کند.

این سایه را نباید حتماً به صورت یک تصویر افسانه‌ای و جدا از نظام طبیعت فهمید. قرآن لازم نمی‌داند جزئیات طبیعی این رخداد را توضیح دهد. مهم این است که آنچه در مسیر زندگی آنان رخ داد، در زبان قرآن به عنوان نعمت و تدبیر الهی یاد می‌شود. ابر، چه در جریان عادی طبیعت باشد و چه در موقعیتی ویژه برای آنان، در هر دو صورت آیه‌ای از رزق و رحمت خداست.

سپس می‌فرماید: «وأنزلنا عليكم المن والسلوى». منّ و سلوی بر آنان نازل شد. قرآن در این آیه وارد توضیح دقیق مادی این دو رزق نمی‌شود، زیرا هدف آیه بحث خوراک‌شناسی نیست؛ هدف، یادآوری نعمت است. آنان در بیابان، پس از خروج از نظام فرعونی، با رزقی روبه‌رو شدند که نیاز جسم و آرامش آنان را پاسخ می‌داد.

اینجا باید حال روانی چنین قومی را هم در نظر گرفت. بنی اسرائیل فقط از یک سرزمین بیرون نیامده بودند؛ از چندین نسل ترس، بردگی، اضطراب و ناامنی بیرون آمده بودند. انسانِ برده‌شده، حتی وقتی آزاد می‌شود، هنوز درون خود با ترس از گرسنگی، بی‌پناهی و آینده می‌جنگد. چنین انسانی باید آرام‌آرام یاد بگیرد که رزق فقط از دست ارباب، فرعون، کاخ و نظام بردگی نمی‌آید.

از این جهت، منّ و سلوی فقط خوراک نبودند؛ بخشی از تربیت آنان بودند. خداوند در بیابان، جایی که نه کاخ‌های مصر بود و نه سفره‌های فرعون، به آنان رزق رساند تا بفهمند رزاق حقیقی زنده است. آنان باید یاد می‌گرفتند که امنیت رزق در برگشتن به بردگی نیست؛ در اعتماد به ربوبیت خداست.

«منّ» در زبان قرآن با نعمت، عطا و احسان نیز پیوند دارد؛ نعمتی که انسان را از درماندگی بیرون می‌آورد. «سلوی» نیز با آرامش، تسلی و فرونشستن اضطراب نزدیک است. پس این دو رزق را نباید فقط به غذا محدود کرد. آن‌ها نشانه‌ای از تغذیه بدن و آرام گرفتن جان بودند؛ عطایی برای قومی که از اسارت، ترس، گوساله، صاعقه و فروپاشی عبور کرده بود و هنوز باید شکر را بیاموزد.

بعد فرمان می‌آید: «كلوا من طيبات ما رزقناكم». از پاکیزه‌های آنچه روزی شما کردیم بخورید. این جمله کوتاه، بسیار مهم است. قرآن فقط نمی‌گوید بخورید؛ می‌گوید از طیبات بخورید. یعنی مسئله فقط مصرف کردن رزق نیست، بلکه نوع رابطه انسان با رزق نیز مهم است.

«طیبات» یعنی پاکیزه‌ها، نیکوها، سالم‌ها، دل‌پذیرها، آنچه با سلامت جسم، جان و مسیر انسان سازگار است. بسیاری از دینداری‌ها بعدها بیشتر بر حلال و حرام ظاهری، یا بر نشانه‌های رسمی خوراک تمرکز کرده‌اند؛ اما قرآن بارها از طیب سخن می‌گوید. چیزی ممکن است از نظر ظاهری مجاز شمرده شود، اما طیب نباشد؛ آلوده باشد، ناسالم باشد، با ظلم تولید شده باشد، نفس انسان را سنگین کند، یا جامعه را به فساد و بیماری بکشاند.

پس طیب، فقط یک برچسب فقهی نیست. طیب کیفیتی است که پاکی، سلامت، نیکی و سازگاری با رشد انسان را در خود دارد. رزق وقتی به شکر می‌رسد که انسان آن را پاکیزه، درست، متعادل و در جای خود مصرف کند. خوردن از طیبات یعنی پذیرفتن رزق خدا بدون آلودگی، اسراف، ناسپاسی و ظلم.

اینجا زمینه آیه ۶۱ نیز از دور دیده می‌شود؛ جایی که آنان بعداً از خوراک یکنواخت شکایت می‌کنند و عدس، پیاز، سیر و خوراک‌های زمینی‌تر می‌خواهند. این نشان می‌دهد که ذهنِ عادت‌کرده به بردگی، حتی از رزق پاکیزه نیز خسته می‌شود، اگر شکر در آن شکل نگیرد. گاهی انسان آزاد است، اما مزه بردگی هنوز در دهان او مانده است. گاهی از طیبات خدا خسته می‌شود و دوباره حسرت خوراک‌های همراه با ذلت را می‌خورد.

در این آیه، تقابل شکر و ظلم دوباره آشکار می‌شود. در آیه ۵۲، پس از عفو، هدف «لعلکم تشكرون» بود. در آیه ۵۶، پس از بعث دوباره، باز هدف «لعلکم تشكرون» بود. اکنون در آیه ۵۷، نعمت‌های عینی و روزانه داده می‌شود، اما پایان آیه می‌گوید: «وما ظلمونا ولكن كانوا أنفسهم يظلمون». آنان به ما ظلم نکردند؛ بلکه همواره به نفس‌های خود ظلم می‌کردند.

این یعنی وقتی نعمت به شکر نرسد، به ظلم به نفس تبدیل می‌شود. خداوند از ناسپاسی انسان آسیب نمی‌بیند. رزاقیت خدا کم نمی‌شود، ربوبیت خدا فرو نمی‌ریزد، و عظمت خدا با کفران انسان کاسته نمی‌شود. اما انسان با بد استفاده کردن از نعمت، خود را خراب می‌کند؛ بدن خود، نفس خود، جامعه خود، و مسیر خود را.

«وما ظلمونا» یک اصل بزرگ قرآنی را بیان می‌کند: انسان هرگاه از نعمت خدا سوء استفاده کند، به خدا ضرر نمی‌زند؛ به خودش ظلم می‌کند. گناه انسان خراشی بر خداوند وارد نمی‌کند؛ اما آینه جان خود انسان را تیره می‌سازد. خداوند بی‌نیاز است. اگر انسان رزق را بگیرد و شکر نکند، اگر سایه را بگیرد و باز ناسپاس شود، اگر طیبات را بخورد و باز راه فساد را پیش گیرد، در حقیقت نعمت را علیه نفس خود به کار برده است.

تغییر لحن پایان آیه نیز قابل توجه است. در آیات پیشین خطاب‌ها بیشتر مستقیم بود: «شما چنین کردید»، «بر شما چنین شد»، «شما را برانگیختیم». اما در پایان این آیه، سخن از «آنان» می‌شود: «وما ظلمونا ولكن كانوا أنفسهم يظلمون». این فاصله گرفتنِ بیان، خود نوعی هشدار است. وقتی انسان پس از نعمت، شکر را وانهد و ظلم به نفس را ادامه دهد، از گرمای خطاب مستقیم دور می‌شود و به موضوع عبرت تاریخی تبدیل می‌گردد.

«ولكن كانوا أنفسهم يظلمون» دوباره ما را به آیه ۵۴ برمی‌گرداند: «إنكم ظلمتم أنفسكم باتخاذكم العجل». آنجا با گرفتن گوساله به نفس‌های خود ظلم کردند. اینجا نیز با ناسپاسی در برابر رزق و نعمت، باز به نفس‌های خود ظلم می‌کنند. پس ظلم فقط یک بار رخ نداده بود؛ یک الگوی تکراری در رفتار آنان بود. هر بار نعمت می‌آمد، آزمون شکر هم می‌آمد؛ و هر بار اگر شکر نمی‌کردند، ظلم به نفس بازمی‌گشت.

در این آیه، خداوند باز بر بنی اسرائیل فضل و فرصت می‌دهد. پس از آن همه لغزش، آنان حذف نمی‌شوند. پس از صاعقه و مرگ، دوباره برانگیخته می‌شوند. پس از بعث، زیر سایه ابر قرار می‌گیرند. پس از سایه، رزق می‌گیرند. پس از رزق، به خوردن از طیبات دعوت می‌شوند. این یک مسیر تربیتی است؛ خداوند فرصت می‌دهد تا شکر در جان آنان شکل بگیرد.

اما همین فرصت، مسئولیت نیز دارد. نعمت اگر درست فهمیده نشود، انسان را اصلاح نمی‌کند. حتی نعمت فراوان هم می‌تواند به طلبکاری، اسراف، تنبلی، کفران و ظلم تبدیل شود. بنی اسرائیل باید می‌فهمیدند که رزق خدا برای ساختن نفس شاکر است، نه برای بازگشت به ناسپاسی.

از این جهت، آیه ۵۷ ما را از معجزه‌طلبی به زندگی روزمره برمی‌گرداند. انسان گاهی گمان می‌کند ایمان فقط در صاعقه، شکافتن دریا، یا دیدن نشانه‌های بزرگ آزموده می‌شود. اما قرآن نشان می‌دهد که ایمان در خوردن نیز آزموده می‌شود؛ در اینکه چه می‌خوری، چگونه می‌خوری، از کجا می‌خوری، و آیا رزق را به شکر تبدیل می‌کنی یا به ظلم.

این آیه برای امروز نیز بسیار مهم است. انسان‌ها زیاد از حلال و ممنوع سخن می‌گویند، اما کمتر از طیب می‌پرسند. آیا غذایی که می‌خوریم پاکیزه است؟ آیا به بدن آسیب نمی‌زند؟ آیا از راه ظلم و استثمار به دست نیامده؟ آیا نفس را سنگین و بیمار نمی‌کند؟ آیا جامعه را به فساد، اسراف و بی‌رحمی نمی‌کشاند؟ قرآن با واژه «طیبات» ما را به این سطح عمیق‌تر می‌برد.

در نتیجه، آیه ۵۷ ادامه همان درس شکر است. خداوند پس از بعث دوباره، آنان را زیر سایه و رزق برد، و گفت از پاکیزه‌های روزی من بخورید. اما اگر انسان این نعمت را به شکر نرساند، به خدا ظلم نکرده است؛ به خود ظلم کرده است. نعمت خدا راه رشد بود، اما ناسپاسی انسان آن را به راه سقوط تبدیل می‌کند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۵۲— عفو پس از گوساله‌پرستی با هدف شکر؛ آیه ۵۷ نشان می‌دهد که نعمت و رزق نیز باید به شکر برسد.
  • البقره ۲:۵۴— ظلم به نفس با گرفتن گوساله؛ آیه ۵۷ دوباره می‌گوید آنان به خدا ظلم نکردند، بلکه به نفس خود ظلم می‌کردند.
  • البقره ۲:۵۶— بعث دوباره پس از مرگ با هدف شکر؛ آیه ۵۷ میدان عملی شکر را در سایه، رزق و طیبات نشان می‌دهد.
  • البقره ۲:۶۱— درخواست خوراک‌های دیگر پس از منّ و سلوی؛ نشان می‌دهد ذهن ناسپاس حتی از رزق پاکیزه نیز بهانه می‌گیرد و گاهی ذلت آشنا را بر آزادی شاکرانه ترجیح می‌دهد.
  • الأعراف ۷:۱۶۰— سایه‌گستر شدن ابر و نزول منّ و سلوی در روایت دیگر قرآن از بنی اسرائیل؛ شاهد مستقیم برای همین نعمت‌ها.
  • طه ۲۰:۸۰— نجات بنی اسرائیل از دشمن، وعده کنار طور، و نزول منّ و سلوی؛ پیوند نعمت رزق با نجات و هدایت.
  • البقره ۲:۱۶۸— فرمان خوردن از آنچه در زمین حلال و طیب است؛ شاهد مهم برای اینکه طیب بودن در کنار مجاز بودن اهمیت دارد.
  • المائدة ۵:۸۸— بخورید از آنچه خدا روزی شما کرده، حلال و طیب؛ پیوند رزق، طیب بودن و تقوا.
  • النحل ۱۶:۱۱۴— بخورید از آنچه خدا روزی شما کرده، حلال و طیب، و نعمت خدا را شکر کنید؛ نزدیک‌ترین پیوند میان رزق پاکیزه و شکر.
  • إبراهيم ۱۴:۷— اگر شکر کنید، افزون می‌کنم؛ و اگر کفران کنید، عذاب من شدید است. شاهد مهم برای رابطه نعمت، شکر و کفران.
  • لقمان ۳۱:۱۲— هرکس شکر کند، برای نفس خود شکر می‌کند؛ و هرکس کفران کند، خداوند بی‌نیاز و ستوده است. شاهد روشن برای «وما ظلمونا ولكن كانوا أنفسهم يظلمون».
  • الزمر ۳۹:۷— اگر کفر بورزید، خدا از شما بی‌نیاز است؛ و اگر شکر کنید، آن را برای شما می‌پسندد. برای فهم اینکه کفران به خدا آسیب نمی‌رساند.
  • فاطر ۳۵:۱۵— شما نیازمندان به سوی خدایید، و خدا بی‌نیاز و ستوده است؛ شاهدی برای بی‌نیازی خدا از شکر یا ناسپاسی انسان.

البقره ۲:۵۸

و هنگامی که گفتیم: وارد این قریه شوید، پس از آن، هر جا خواستید، به فراوانی بخورید؛ و از باب در حال سجده وارد شوید و بگویید: فروریختن بار خطا. تا خطاهای شما را بیامرزیم؛ و به زودی محسنین را افزون خواهیم ساخت.

تأمل ما

این آیه پس از سایه ابر، من، سلوی، و فرمان خوردن از طیبات می‌آید. در آیه پیشین، خداوند بنی اسرائیل را در بیابان زیر پوشش رحمت و رزق قرار داد. اکنون در آیه ۵۸، مرحله تازه‌ای آغاز می‌شود: ورود به قریه، برخورد با فراوانی، و آزمون اخلاقی ورود به یک فضای اجتماعی.

«ادخلوا هذه القرية» یعنی وارد این قریه شوید. قرآن نام این قریه را نمی‌گوید. اگر نام آن برای هدایت ما لازم بود، گفته می‌شد. پس محور آیه، جغرافیا نیست؛ ادب ورود است. قریه از ریشه‌ای می‌آید که با گردآوردن و جمع شدن پیوند دارد. در اینجا قریه محل گردآمدن انسان‌ها، رزق، امکانات، روابط و مسئولیت‌های اجتماعی است.

در بیابان، زندگی پراکنده‌تر بود. رزق به شکل من و سلوی می‌آمد و انسان کمتر با مسئله مالکیت، ذخیره، تقسیم منابع و نظم اجتماعی روبه‌رو می‌شد. اما قریه یعنی ورود به فضایی که در آن رزق جمع می‌شود، مردم کنار هم زندگی می‌کنند، حق دیگران مطرح می‌شود، و نفس انسان با فراوانی و انباشت آزموده می‌شود.

پس ورود به قریه فقط ورود به یک آبادی نیست؛ ورود به مرحله‌ای تازه از تربیت است. در بیابان، آزمون آنان صبر، اعتماد به رزق و شکر بود. در قریه، آزمون آنان تواضع، نظم اجتماعی، ادب ورود، و درست برخورد کردن با فراوانی است. هر نعمت، نوع آزمون خود را دارد.

خداوند می‌فرماید: «فكلوا منها حيث شئتم رغدا». از آن بخورید، هر جا خواستید، به فراوانی. این تعبیر نشان می‌دهد که آن قریه برای آنان جای تنگی، محرومیت و گرسنگی نبود. در آنجا گشایش، وسعت و رزق فراوان دیده می‌شد. بعد از سال‌ها بردگی، بیابان، اضطراب و آزمون، اکنون در برابرشان میدان فراوانی باز می‌شود.

واژه «رغدا» بسیار مهم است. رغد یعنی فراوانی راحت، گشایش در زندگی، روزی بی تنگی و مصرفی که با فشار و سختی همراه نیست. این واژه پیش‌تر در داستان آدم نیز آمده بود؛ آنجا که گفته شد از باغ، هر جا خواستید، به فراوانی بخورید. پس اینجا نیز نوعی آزمون فراوانی در برابر انسان قرار دارد. وقتی رزق محدود است، انسان با صبر آزموده می‌شود؛ اما وقتی رزق فراوان است، با شکر، عدالت و ادب مصرف آزموده می‌شود.

در داستان آدم، خوردن رغد با یک مرز اخلاقی همراه بود: به آن شجره نزدیک نشوید. در اینجا نیز خوردن رغد بی قید و شرط رها نشده است. بلافاصله پس از گشایش خوراک، فرمان سجده و حطة می‌آید. یعنی فراوانی در منطق قرآن، بدون مرز اخلاقی و فروتنی، خطرناک است.

فراوانی همیشه انسان را اصلاح نمی‌کند. گاهی فقر، انسان را می‌شکند؛ اما گاهی فراوانی، انسان را از درون خراب می‌کند. اگر انسان با خشوع وارد نعمت نشود، نعمت را حق قطعی خود می‌پندارد. اگر با سجده وارد قریه نشود، فراوانی را به طلبکاری، انباشت، غرور و مصرف بی مسئولیت تبدیل می‌کند. برای همین، خداوند فقط نمی‌گوید وارد شوید و بخورید؛ می‌گوید از باب در حال سجده وارد شوید.

وارد شدن از دروازه (باب) در حال سجود (فروتنی، تسلیم، خشوع، و ادب) را نباید فوری به معنای خم کردن بدن و مالیدن پیشانی بر خاک محدود کرد. خود ساختار آیه نشان می‌دهد که سخن از ورود و حرکت است: از دروازه عبور کنید، در حالی که سجده‌کنان هستید. سجده ثابت و بدنی، با پیشانی بر زمین، حالتی از توقف دارد؛ اما اینجا سخن از حرکت و عبور از آستانه است. پس سجده در این آیه باید معنایی بسیار وسیع‌تر داشته باشد: ورود با فروتنی، تسلیم، ادب، خشوع و پایین آمدن نفس در برابر فرمان خدا، که به معنی داخل شدن از دروازه با تابعیت از قوانین است. در اصطلاح امروزی ما، بهترین معادل این سخن همان وارد شدن مهاجران به یک کشور میزبان از طریق قانونی و با طی کردن مراحل رسمی و اطاعت از قوانین کشور میزبان می‌باشد. قابل ذکر است که برای یک انسان مؤمن، ورود به یک سرزمین و پذیرشِ قوانین آن زمانی مشروع و ممکن است که ساختار و قوانین آن جامعه، او را به شرک، کفر یا پا گذاشتن روی اصول قطعی ایمانش مجبور نسازد. اگر ورود به خانه‌ای مستلزم فروختن عقیده و زیر پا گذاشتن عهد با خدا باشد، آن آستانه دیگر جای ورود نیست و انسان در مرتبه نخست موظف است حریمِ توحید خود را حفظ کند.

البته این به معنای حذف سجده بدنی از قرآن نیست. قرآن سجده بدن را نیز می‌شناسد. اما سجده را فقط در یک حرکت ظاهری خلاصه نمی‌کند. خورشید، ماه، ستارگان، کوه‌ها، درختان، جنبندگان و بسیاری از مردم برای خدا سجده می‌کنند؛ و سجده هر کدام به تناسب وجود خودشان است. پس اصل سجده، قرار گرفتن در جای درست خود در برابر آن معبود یگانه است.

رابطه سجده و خشوع در سوره اسراء بسیار روشن آمده است. خداوند درباره کسانی که پیش‌تر به آنان دانش داده شده بود می‌فرماید: هنگامی که آیات بر آنان خوانده می‌شود، با چانه‌ها به سجده می‌افتند؛ می‌گویند منزه است پروردگار ما، بی‌گمان وعده پروردگار ما انجام‌شدنی است؛ و باز با چانه‌ها به زمین می‌افتند، در حالی که می‌گریند، و آیات بر خشوع آنان می‌افزاید (الإسراء ۱۷:۱۰۷، ۱۷:۱۰۸، ۱۷:۱۰۹).

این تصویر بسیار زیباست. در آنجا دانش حقیقی، شنیدن آیه، سجده، گریه و افزوده شدن خشوع کنار هم آمده‌اند. پس سجده فقط حرکت بدن نیست، و خشوع هم فقط احساس درونی نیست. وقتی آیه در جان انسان بنشیند، درون فروتن می‌شود و بدن نیز نشان آن فروتنی را حمل می‌کند. سجده بی خشوع، شکل خالی است؛ و خشوع بی اثر در رفتار، ادعایی ناتمام.

پس در آیه ۵۸، ورود به باب در حال سجده یعنی ورود به مرحله تازه زندگی با فروتنی کامل؛ نه با ژست فاتح، نه با غرور قومی، نه با طلبکاری، نه با حس مالکیت. آنان باید وارد قریه می‌شدند، اما نه مثل کسانی که می‌گویند این نعمت حق ماست. باید وارد می‌شدند مثل کسانی که می‌دانند اگر خدا عفو نمی‌کرد، اگر برنمی‌انگیخت، اگر رزق نمی‌داد، اگر راه را باز نمی‌کرد، هیچ چیز از خود نداشتند.

«وقولوا حطة». بگویید: حطة. این واژه از ریشه ح ط ط است؛ به معنای پایین آوردن، فرود آوردن، فرو نهادن و سبک کردن بار. در زندگی عادی، بار را از پشت مرکب پایین می‌گذارند تا سنگینی از آن برداشته شود. در این آیه، حطة یعنی پایین گذاشتن بارهای سنگین خطا، غرور، گوساله‌پرستی، طلبکاری، ترس‌های بردگی و ادعاهای گذشته.

این واژه با «سجدا» هماهنگ است. سجده یعنی انسان خود را پایین می‌آورد. حطة یعنی بارهای سنگین خطا و منیت از دوش انسان پایین گذاشته شود. کسی که از باب با سجده وارد می‌شود، باید در زبان و درون خود نیز حطة بگوید؛ یعنی خدایا، بارهای ما را پایین بگذار، خطاهای ما را فرو ریز، ادعاهای ما را کم کن، و ما را سبکبار وارد این مرحله تازه ساز.

پس ورود به قریه فقط جابه‌جایی مکانی نیست؛ ورود به یک مدرسه اخلاقی تازه است. آنان قرار بود بعد از بیابان، وارد زندگی جمعی شوند. زندگی جمعی بدون فروتنی ممکن نیست. اگر هرکس با نفس فرعونی، طلبکاری قومی، ترس از کمبود، و شهوت انباشت وارد اجتماع شود، قریه به میدان نزاع، احتکار، فساد و ظلم تبدیل می‌شود. برای همین، نخستین ادب ورود، سجده است.

«نغفر لكم خطاياكم»؛ خطاهای شما را می‌آمرزیم. اینجا آمرزش با ادب ورود پیوند می‌خورد: وارد شوید، فروتن باشید، حطة بگویید. یعنی آمرزش در قرآن یک شعار جدا از تغییر رفتار نیست. خطاها زمانی فرو می‌ریزند که انسان از باب تازه‌ای با فروتنی وارد شود، نه اینکه همان نفس قدیم را با خود به شهر تازه ببرد.

واژه «خطاياكم» نیز مهم است. خطا فقط اشتباه کوچک نیست؛ لغزش از مسیر درست است. بنی اسرائیل در آیات پیشین چندین بار لغزیده بودند: گوساله، بی اعتمادی، طلب دیدن خدا، ناسپاسی در برابر نعمت. اکنون به آنان راهی نشان داده می‌شود که بار این خطاها از دوششان برداشته شود: ورود با سجده و گفتن حطة.

در پایان می‌فرماید: «وسنزيد المحسنين». و به زودی محسنین را افزون خواهیم ساخت. این جمله بسیار ظریف است. خدا نمی‌گوید فقط خطاهای شما را می‌بخشیم؛ می‌گوید محسنین را افزون می‌کنیم. یعنی در این مسیر، انسان فقط از خطا پاک نمی‌شود؛ می‌تواند رشد هم بکند. بخشش، پایان راه نیست؛ آغاز احسان است.

محسن کسی است که کار را نیکو می‌کند؛ کسی که نعمت را درست مصرف می‌کند، وارد اجتماع با ادب می‌شود، حق دیگران را می‌بیند، و از فروتنی به رفتار نیک می‌رسد. احسان فقط احساس خوب درونی نیست؛ کیفیت برتر عمل است. وقتی انسان از باب با سجده وارد شود و حطة بگوید، آنگاه می‌تواند از مرحله طلب بخشش به مرحله احسان برسد.

«سنزيد» از ریشه ز ي د است؛ یعنی افزون ساختن، رشد دادن، زیاد کردن. اما این زیاد شدن فقط افزایش مال یا خوراک نیست. آیه می‌گوید: محسنین را افزون می‌کنیم. یعنی خود محسن رشد می‌کند؛ ظرفیتش، اخلاقش، نورش، توان نیکوکاری‌اش، و بهره‌اش از هدایت افزوده می‌شود.

در قرآن، افزایش حقیقی با شکر، احسان، زکات، انفاق و رشد پاک پیوند دارد. اگر شکر کنید، افزون می‌شوید. اگر از مال خود برای پاکی و رشد بدهید، آن ازدیاد حقیقی است. اما ربا در ظاهر افزایش است و در حقیقت رشد نیست. ربا مال را زیاد نشان می‌دهد، اما نزد خدا افزایش نمی‌آورد. برعکس، زکات و انفاق از ظاهر مال کم می‌کند، اما نفس، جامعه و برکت را رشد می‌دهد. پس «سنزيد المحسنين» ما را به منطق قرآنی افزایش می‌برد: افزایش برای کسی است که نیکوکارانه وارد نعمت شود، نه کسی که نعمت را به طمع و برتری‌طلبی تبدیل کند.

این آیه از یک طرف گشایش رزق را نشان می‌دهد: بخورید، هر جا خواستید، به فراوانی. از طرف دیگر، ادب این گشایش را بیان می‌کند: از باب با سجده وارد شوید و حطة بگویید. یعنی فراوانی بدون فروتنی خطرناک است. اگر انسان فقط بخش نخست آیه را بگیرد و بخش دوم را فراموش کند، نعمت به فساد تبدیل می‌شود. خوردن رغد، بدون سجده و حطة، انسان را شاکر نمی‌کند؛ او را طلبکار می‌سازد.

از این جهت، آیه ۵۸ ادامه آیه ۵۷ است. در آیه ۵۷، خداوند گفت از طیبات آنچه روزی شما کردیم بخورید، و هشدار داد که آنان به خدا ظلم نکردند، بلکه به نفس خود ظلم کردند. در آیه ۵۸، دوباره خوراک و فراوانی مطرح می‌شود؛ اما این بار همراه با ادب ورود، سجده، حطة، مغفرت و احسان. گویی قرآن می‌گوید: رزق پاکیزه اگر با خشوع و احسان همراه نشود، دوباره به ظلم به نفس بازمی‌گردد.

این آیه برای انسان امروز نیز روشن است. هرگاه انسان وارد مرحله تازه‌ای از نعمت، شهر، قدرت، رفاه، خانه، کار، کشور، علم یا آزادی می‌شود، باید از باب سجده وارد شود. یعنی با تواضع، احترام به نظم حق، پذیرش مسئولیت، و آمادگی برای پایین گذاشتن بارهای خطا. اگر انسان با غرور وارد نعمت شود، همان نعمت او را می‌آزماید و می‌شکند.

پس درس آیه این است: ورود به فراوانی، ادب می‌خواهد. خوردن از نعمت، شکر می‌خواهد. ورود به جامعه، سجده می‌خواهد. رهایی از گذشته، حطة می‌خواهد. و رشد حقیقی، برای محسنین است؛ برای کسانی که فقط دنبال مصرف نیستند، بلکه نعمت را به احسان تبدیل می‌کنند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۳۵— فرمان به آدم و همسرش برای خوردن رغد از باغ؛ آیه ۵۸ با تعبیر «حيث شئتم رغدا» یادآور آزمون فراوانی و مرز اخلاقی مصرف است.
  • البقره ۲:۴۵، ۲:۴۶— خشوع و بازگشت به پروردگار؛ برای فهم اینکه سجده در آیه ۵۸ باید با خشوع درونی همراه باشد.
  • البقره ۲:۵۷— خوردن از طیبات رزق و هشدار نسبت به ظلم به نفس؛ آیه ۵۸ مرحله تازه‌ای از خوردن، فراوانی و مسئولیت را نشان می‌دهد.
  • الإسراء ۱۷:۱۰۷، ۱۷:۱۰۸، ۱۷:۱۰۹— سجده، گریه و افزوده شدن خشوع هنگام شنیدن آیات؛ شاهد مهم برای پیوند سجده ظاهری، خشوع درونی و اثر آیه بر جان انسان.
  • إبراهيم ۱۴:۷— اگر شکر کنید، افزون می‌کنم؛ برای فهم پیوند شکر، نعمت و افزایش حقیقی در پایان آیه ۵۸.
  • البقره ۲:۲۶۱— مثال رشد و افزایش در انفاق؛ شاهدی برای اینکه افزایش قرآنی فقط افزایش ظاهری مال نیست، بلکه رشد و برکت را نیز در بر می‌گیرد.
  • الروم ۳۰:۳۹— ربا نزد خدا افزایش نمی‌آورد، اما زکات برای وجه خدا سبب فزونی است؛ شاهد برای تمایز افزایش ظاهری و افزایش حقیقی.

البقره ۲:۵۹

پس کسانی که ظلم کردند، سخنی را غیر از آنچه به آنان گفته شده بود، بدل کردند؛ پس بر کسانی که ظلم کردند، به سبب آنچه فسق می‌کردند، رجزی از آسمان فرو فرستادیم.

تأمل ما

آیه ۵۸ قانون ورود را تبیین می‌کند: وارد این شهر و دیار شوید و از فراوانی آن بهره ببرید، اما از دروازه آن با فروتنی و تسلیم عملی در برابر فرمان حق وارد شوید و طلب سبکباری و ریزش گناهان کنید. یعنی ورود به نعمت، زمین، خانه و رفاه، باید با افتادگی، سبک کردن بار خطا و احترام به حق دیگران همراه باشد. آیه ۵۹ شکست همین قانون را نشان می‌دهد: کسانی که ستم کردند، سخن را به چیزی دیگر دگرگون ساختند.

قرآن نمی‌گوید آنان دقیقاً چه واژه‌ای را جایگزین کردند؛ چون مسئله، کنجکاوی درباره لفظ و کلمات نیست. مسئله این است که روح و جوهر فرمان را عوض کردند. هدف این بود که انسان با خشوع و فروتنی، در حال سجود و از راه قانونی آن یعنی دروازه وارد شود، اما آنان این معنا را به رفتار و سخن دیگری بدل کردند. فرمان به سجده یعنی ورود قانونی و با خشوع، نه با سرکشی و غرور؛ اما آنان این ادبِ ورود را به هجوم با نفس ستمگر تبدیل کردند. به آنان گفته شده بود سبکبار و قانونمند وارد شوید، اما با بار ادعا و ستمگری قدم گذاشتند.

این جفا در روزگار ما نیز در هر نوع ورود غیراخلاقی بازتولید می‌شود. تصور کنید جامعه‌ای بنا بر اصول بشردوستی، درهای خود را به روی مهاجران، پناهجویان یا مهمانان می‌گشاید و از آنان می‌خواهد با احترام به قانون، رعایت حریم میزبان و مشارکت درست وارد شوند؛ اما گروهی از این فرصت سوءاستفاده می‌کنند. به جای ورود از دروازه، یعنی مسیر قانونی و منطبق با ادب ورود، با قاچاق، نیرنگ و دور زدن قانون وارد می‌شوند. پس از ورود نیز، به جای کار، تولید، احترام به نظم عمومی و پرداخت سهم عادلانه از هزینه‌های جامعه، از امکانات عمومی سوءاستفاده می‌کنند و فرهنگ‌هایی را که خود از آسیب آن گریخته‌اند، مانند فساد اداری، فریب، دروغ‌گویی، دخالت در زندگی دیگران و تحمیل اجبارهای دینی، با خود به خانه میزبان می‌آورند. این نیز شکلی از بدل کردن قول است: بهره‌مندی از سفره نعمت، اما بدون ادب ورود؛ استفاده از امنیت میزبان، اما همراه با رفتاری که امنیت و سلامت همان جامعه را از درون فرسوده می‌کند.

در اینجا قرآن تعبیری بسیار دقیق به کار می‌برد: «کسانی که ظلم کردند». پس آیه همه واردشدگان را یکسان محکوم نمی‌کند، اما درباره ستمگران آنها هم مبهم و بی‌رنگ سخن نمی‌گوید. ظلم را باید به نام خودش خواند. وقتی گروهی فرمان فروتنی را به زبان تصاحب تبدیل کند، وقتی ورود به یک سرزمین را به اشغال خانه و زمین دیگران بدل سازد، حق ساکنان را نادیده بگیرد و نعمت تازه را ملک مطلق خود بداند، در واقع همان فرمان را دگرگون کرده است.

این سنت در تاریخ همواره تکرار می‌شود. در روزگار ما، صهیونیسم سیاسی در فلسطین نمونه‌ای روشن از همین منطق است. مردمی که خود از ستم‌های بزرگ تاریخی زخم خورده بودند، اگر آن زخم را به آگاهی، عدالت، تواضع و فروریختن بار ادعا تبدیل نکنند، بلکه به اشغال، طرد، دیوارکشی، محاصره، تخریب خانه‌ها و کشتار مردم دیگر بدل سازند، از جایگاه قربانی به ورطه ستمگری سقوط می‌کنند. این نقد، متوجه یهودیان به عنوان یک دین یا قوم نیست؛ بلکه نقد صهیونیسم سیاسی و هر قدرتی است که زمین، خانه و جان مردم را پایمال می‌کند. معیار قرآن نام و نسب نیست، بلکه عمل انسان‌هاست.

عذاب و ناامنی نیز پیامد همین دگرگون ساختن حقیقت است. رجز صرفاً یک مجازات افسانه‌ای نیست؛ بلکه لرزش، آلودگی و بی‌ثباتی جامعه‌ای است که از حدود الهی فراتر رفته است. جامعه‌ای که زبان حق را عوض می‌کند، در ظاهر شاید قدرت و شعار بسازد، اما در درون دچار اضطراب، ناامنی، فساد و فروپاشی اخلاقی می‌شود. این همان پیامد ناگواری است که از سوی نظام حق بر جامعه قانون‌شکن فرود می‌آید.

فسق به معنای خروج از حد و بیرون رفتن از پوشش محافظ فرمان الهی است. در این آیه، فسق همان زیر پا گذاشتن ادب ورود است. گفته شده بود از دروازه با فروتنی و تسلیم عملی وارد شوید، اما آنان غرور را برگزیدند. گفته شده بود طلب سبکباری و بخشش کنید، اما آنان سخن را دگرگون کردند. گفته شده بود راه نیکوکاری باز است، اما آنان راه ستم را پیش گرفتند.

پس آیه ۵۹ به ما هشدار می‌دهد: خطر فقط نشنیدن فرمان نیست؛ خطر بزرگ‌تر، شنیدن و تحریف کردن آن است. وقتی طلب سبکباری از خطا به زبان مالکیت و سلطه تبدیل شود، و وقتی فروتنی به رفتاری توخالی یا ابزار قدرت‌نمایی بدل گردد، آن دیار دیگر میدان رحمت نخواهد بود. نعمت به ستم تبدیل می‌شود و ستم، دیر یا زود، ناامنی و تباهی به بار می‌آورد.

در اینجا پیوند این عذاب با داستان فرعون نیز شایان توجه است. پیش‌تر فرعونیان به سبب ستیز با رسالت و ادامه ستم گرفتار بلا شدند. اکنون بخشی از همان قومی که از چنگ فرعون نجات یافته بود، اگر همان روح ظلم، تحریف و قانون‌شکنی را در خود زنده کند، از پیامدهای آن ایمن نخواهد ماند. نجات از چنگال فرعون کافی نیست؛ باید روحیه فرعونی از درون خود انسان نیز پاک شود.

پایان آیه علت این فرود آمدن عذاب را روشن می‌کند: به سبب خروج مداومشان از قانون حق. فسق یعنی فراتر رفتن از مرزها، بیرون رفتن از حریم فرمان و رها شدن از نظم حق. دستورهای الهی برای جامعه مانند پوششی محافظ هستند که انسان را از تباهی درون، تجاوز بیرونی و فساد در روابط نگه می‌دارند. وقتی جامعه این پوشش محافظ را پاره می‌کند و از آن بیرون می‌زند، خود را در معرض فروپاشی و ناامنی قرار می‌دهد.

در اینجا قانون‌شکنی یعنی زیر پا گذاشتن ادب ورود. گفته شده بود با فروتنی وارد شوید، اما غرور را برگزیدند؛ گفته شده بود بار خطا را زمین بگذارید، اما کلام را دگرگون ساختند؛ گفته شده بود نیکوکاری کنید، اما ستم کردند. پس این پیامد ناگوار بی‌ربط نبود. خداوند قومی را تنها به خاطر یک لغزش لفظی مجازات نمی‌کند. این فرود آمدن سختی‌ها به سبب خروج مداوم آنان از مرزهای اخلاقی، تحریف فرمان‌ها و ظلمی بود که در رفتارشان جریان داشت.

آیه با به کار بردن فعل مضارع نشان می‌دهد که این خروج از حد، حالتی تکرارشونده و ادامه‌دار داشته است. این نکته بسیار مهمی است؛ خطا ممکن است یک لغزش گذرا باشد، اما قانون‌شکنی واقعی زمانی رخ می‌دهد که انسان از حد بیرون برود و بر آن پافشاری کند. برای جبران خطا، راه سبکباری و آمرزش باز بود؛ اما وقتی خودِ این راه دگرگون و مسخ شود، مسیر مغفرت بسته می‌شود. آنان راهی را که برای سبک شدن از گناهان به آنها عطا شده بود به بازی گرفتند، به همین دلیل لغزش‌هایشان به انحرافی عمیق تبدیل شد.

آیه ۵۹ هشدار می‌دهد که تحریف دین فقط دست بردن در متن نیست، بلکه تغییر دادن جهت و مقصد فرمان است. ممکن است انسان واژه‌ها را حفظ کند، اما معنای آنها را از بین ببرد؛ سجده را به حرکتی بی‌روح، طلب مغفرت را به لفظی بی‌اثر، سرزمین را به ملک شخصی، روزی را به ابزار سلطه و نعمت را به حق انحصاری خود تبدیل کند. این کار نیز دقیقاً مصداق دگرگون ساختن کلام حق است.

در برابر آن، راه درست همان مسیر آیه پیشین بود: ورود با فروتنی، طلب سبکباری، طلب آمرزش و رسیدن به مرتبه نیکوکاری. اگر آنان این مسیر را پیش می‌گرفتند، خطاهایشان بخشوده می‌شد و بر جمع نیکوکاران افزوده می‌گشت. اما وقتی کلام دگرگون شد، راه آمرزش و بالندگی به مسیر تباهی و سقوط تغییر یافت.

در اینجا ارتباط این بخش با آیه ۶۱ نیز به چشم می‌آید. وقتی افق نگاه انسان از تمنای سبکباری روحی و بخشش، به طلب خوراک، طلبکاری و هبوط به ذلت مصر سقوط کند، نشان می‌دهد که دگرگونی کلام فقط در زبان رخ نداده، بلکه کل جهان‌بینی انسان عوض شده است. کسی که شایسته بود بار خطا را زمین بگذارد، دوباره به دنبال بارهای زمینی و عادت‌های ذلت‌بار می‌رود.

از این رو، آیه ۵۹ آینه‌ای برای تمام جوامع است. هر جامعه‌ای که در آستانه نعمت و آسایش قرار می‌گیرد، دو راه پیش رو دارد: یا با فروتنی و طلب سبکباری وارد شود و به نیکوکاری و رشد برسد، یا فرمان را دگرگون کند و به ظلم و تباهی گرفتار شود. نام قوم و ملت تفاوتی ایجاد نمی‌کند؛ سنت خدا همواره یکی است. هر جا نعمت به ابزار ستم تبدیل شود، هر جا حق ساکنان پایمال گردد و هر جا زبان فروتنی به زبان زور بدل شود، همان هشدار قرآنی تکرار خواهد شد.

پس درس بزرگ آیه این است: خطر اصلی، نشنیدن فرمان نیست، بلکه شنیدن و تحریف کردن آن است. انسان گاهی قانون را صریحاً رد نمی‌کند، بلکه آن را به نفع خود تغییر می‌دهد؛ روح واقعی را از آن می‌گیرد، آن را با خواسته‌های نفسانی خود سازگار می‌سازد و در نهایت گمان می‌کند که همچنان فرمانبردار است. این انحراف از نافرمانی آشکار نیز پنهان‌تر و خطرناک‌تر است.

آیه ۵۹ می‌گوید: وقتی خواست سبکباری از گناه دگرگون شود و تمنای بخشش به زبان غرور و تحریف تبدیل گردد، آن سرزمین دیگر جایگاه رحمت نخواهد بود. وقتی فروتنی به رفتاری ظاهری یا قدرت‌نمایی بدل شود، ورود به نعمت، سرآغاز ورود به فساد خواهد شد. و وقتی انسان به جای سبک کردن دوش خود، همان بارهای سنگین ظلم را حمل کند، تباهی و ناامنی از راه می‌رسد؛ نه به این دلیل که ساحت الهی نیازمند انتقام باشد، بلکه چون جامعه قانون‌شکن، خود را در مسیر پیامدهای گریزناپذیر نظام حق قرار داده است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۵۸— فرمان ورود به قریه، خوردن رغد، سجده و گفتن حطة؛ آیه ۵۹ نشان می‌دهد چگونه کسانی از آنان این قول را بدل کردند.
  • الأعراف ۷:۱۶۱— تکرار فرمان ورود به قریه، گفتن حطة و ورود از باب در حال سجده؛ شاهد مستقیم برای زمینه آیه ۵۹.
  • الأعراف ۷:۱۶۲— تکرار بدل کردن قول و فرود آمدن رجز از آسمان بر کسانی که ظلم کردند؛ نزدیک‌ترین آیه موازی با بقره ۲:۵۹.
  • النساء ۴:۱۵۴— یادآوری فرمان ورود از باب در حال سجده و گرفتن میثاق غلیظ از بنی اسرائیل؛ برای فهم اهمیت این فرمان در تاریخ آنان.
  • البقره ۲:۳۵— خوردن رغد در داستان آدم همراه با مرز اخلاقی؛ برای مقایسه میان فراوانی و ضرورت اطاعت از حد الهی.
  • البقره ۲:۵۷— خوردن از طیبات و هشدار نسبت به ظلم به نفس؛ آیه ۵۹ نشان می‌دهد ظلم چگونه به بدل کردن قول و رجز می‌رسد.
  • البقره ۲:۶۱— درخواست خوراک‌های دیگر و فرود آمدن به مصر؛ برای دیدن ادامه الگوی ناسپاسی، طلبکاری و هبوط.
  • الأعراف ۷:۱۳۴، ۷:۱۳۵— فرعونیان هنگام رجز از موسی می‌خواستند دعا کند تا رجز از آنان برداشته شود؛ شاهد برای پیوند رجز با پیامد ظلم و سرکشی.
  • الأنفال ۸:۱۱— خدا با باران، رجز شیطان را از مؤمنان می‌برد؛ شاهد برای رجز به عنوان آلودگی، اضطراب و اثر شیطانی که باید پاک شود.
  • المدثر ۷۴:۴، ۷۴:۵— جامه‌ات را پاک کن و رجز را دوری گزین؛ شاهد برای رجز در نسبت با آلودگی و ضرورت هجرت از آن.
  • العنكبوت ۲۹:۳۴— فرود آمدن رجز از آسمان بر اهل قریه‌ای که فسق می‌کردند؛ شاهد نزدیک برای ارتباط رجز، آسمان، قریه و فسق.
  • الروم ۳۰:۴۱— فساد در خشکی و دریا به سبب آنچه دست‌های مردم کسب کرده‌اند آشکار شد؛ شاهد برای اینکه پیامدهای تلخ اجتماعی و طبیعی، با کردار انسان پیوند دارد.

البقره ۲:۶۰

و هنگامی که موسی برای قوم خود آب خواست؛ پس گفتیم: با عصایت بر آن سنگ بزن. پس از آن دوازده چشمه از آن شکافته و جاری شد. هر گروهی آبشخور خود را دانست. از رزق آن معبود یگانه بخورید و بیاشامید، و در زمین فسادانگیزانه به تباهی نکوشید.

تأمل ما

این آیه پس از قانون ورود، دگرگون کردن قول، و فرود آمدن رجز می‌آید. اکنون دوباره صحنه رزق و رحمت گشوده می‌شود: موسی برای قوم خود آب می‌خواهد، و آن معبود یگانه از دل سنگ، دوازده چشمه جاری می‌سازد.

پرسش مهم این است: چرا دوازده چشمه؟ اگر هدف فقط رفع تشنگی بود، یک چشمه بزرگ کافی به نظر می‌رسید. پس عدد دوازده در این آیه فقط یک جزئیات تاریخی نیست؛ نشانه‌ای از نظم اجتماعی، عدالت توزیعی و مدیریت تکثر است.

قرآن در جای دیگر بنی اسرائیل را به دوازده اسباط، یعنی شاخه‌ها و گروه‌های دوازده‌گانه، تقسیم‌شده نشان می‌دهد. پس این قوم یک توده بی‌مرز و یکدست نبودند. هر شاخه، هویت، نیاز، جمعیت، نظم درونی و سابقه خود را داشت. خداوند این تفاوت‌ها را حذف نکرد؛ برای هر گروه مشرب، یعنی آبشخور و مسیر بهره‌مندی، قرار داد.

در بیابان، آب مرز میان زندگی و مرگ است. اگر همه بر سر یک چشمه جمع می‌شدند، احتمال ازدحام، زورگویی، سهم‌خواهی، نزاع و محروم شدن گروه‌های ضعیف‌تر بالا می‌رفت. آیه می‌گوید: «هر گروهی آبشخور خود را دانست». یعنی ابهام برداشته شد. هر گروه دانست از کجا بنوشد و سهم خود را از کدام مسیر بگیرد.

اینجا یک اصل مهم دیده می‌شود: عدالت همیشه به معنای یکسان‌سازی نیست. گاهی عدالت یعنی مسیرها و سهم‌ها روشن شوند تا حق کسی پایمال نگردد. وحدت نیز به معنای حذف تفاوت‌ها نیست. وحدت حقیقی آن است که تفاوت‌ها زیر یک اصل واحد سامان پیدا کنند.

تصویر آیه بسیار زیباست: سرچشمه یکی است، سنگ یکی است، فرمان از سوی یک پروردگار است؛ اما چشمه‌ها دوازده‌اند. یعنی اصل رزق یکی است، اما راه‌های بهره‌مندی متعددند. جامعه سالم نیز چنین است: وحدت در منبع، تکثر در مسیر، و عدالت در تقسیم.

«مشرب» در ظاهر یعنی محل نوشیدن آب. اما در لایه انسانی، مشرب می‌تواند به معنای راه بهره‌مندی، ظرفیت دریافت، سهم مشخص و مسیر هر گروه نیز فهمیده شود. همه از آب زنده می‌شوند، اما همه لازم نیست از یک دهانه بنوشند. وقتی مشرب‌ها روشن باشد، تکثر به نزاع تبدیل نمی‌شود. وقتی مشرب‌ها مبهم باشد، حتی نعمت نیز می‌تواند به جنگ بدل گردد.

البته این تعدد مشرب نباید به تفرقه و جزیره‌سازی تبدیل شود. هر گروه مشرب خود را دارد، اما هیچ گروهی نباید فراموش کند که آب از رزق خداست، نه از قدرت قبیله. اگر گروهی چشمه خود را ملک مطلق خود بداند و اصل مشترک را فراموش کند، همان نظم رحمانی دوباره به تعصب و فساد تبدیل می‌شود.

در این آیه، «الحجر» با معرفه الف و لام آمده است؛ گویا سخن از سنگی مشخص است، نه هر سنگی. قرآن جزئیات طبیعی یا جغرافیایی آن را شرح نمی‌دهد، چون هدف آیه زمین‌شناسی نیست. اما همین اندازه روشن است که مانعی سخت، بسته و نفوذناپذیر در برابر آب قرار داشت؛ و با فرمان خدا و اقدام موسی، همان سختی شکافته شد و راه حیات گشوده گردید.

ریشه «حجر» با سنگ، سختی، منع و مرزبندی پیوند دارد. پس بیرون آمدن آب از حجر، یعنی گشوده شدن راه حیات از دل مانعی که در ظاهر بسته و نفوذناپذیر بود. این تصویر فقط درباره سنگ بیرونی نیست؛ درباره بن‌بست‌های زندگی و جامعه نیز سخن می‌گوید. گاهی رزق، راه، فهم و حیات، پشت سخت‌ترین مانع‌ها پنهان است.

«فانفجرت» نیز تصویر نیرومندی دارد. آب پنهان بود، ظرفیت ظهور داشت، اما راهش بسته بود. وقتی مانع شکافته شد، چشمه‌ها بیرون زدند. در سوره اعراف، همین رخداد با تعبیر «انبجست» آمده است؛ یعنی جوشیدن و بیرون آمدن آب. این دو تعبیر کنار هم، هم آغاز گشایش را نشان می‌دهند، هم جاری شدن آشکار آن را.

عصای موسی نیز در این آیه فقط یک چوب معمولی نیست. عصا تکیه‌گاه، ابزار حرکت، نشانه اقتدار پیامبرانه و وسیله مهار و نظم است. موسی برای قوم خود آب خواست؛ خدا فرمان داد؛ موسی با وسیله‌ای که در دست داشت اقدام کرد؛ و رزق از جایی بیرون آمد که در ظاهر خشک و بسته بود. پس آیه هم دعا را نشان می‌دهد، هم وسیله را، هم عمل را، هم گشایش الهی را.

در اینجا انتخاب واژه «أناس» بسیار دقیق است. برای انسان در زبان عربی دو میدان ریشه‌ای مهم مطرح می‌شود: یکی ریشه «ن و س» که با حرکت، جنبش، نوسان و حالت عمومی انسان‌ها پیوند دارد؛ و دیگری ریشه «أ ن س» که با انس، آشنایی، هم‌زیستی، پیوند و آرام گرفتن در کنار دیگری مرتبط است. قرآن در این آیه برخلاف تعبیر عام‌تر «ناس»، از «أناس» استفاده می‌کند. این انتخاب بی‌دلیل نیست. آیه نمی‌خواهد فقط بگوید هر انسان یا هر فردی آبشخور خود را شناخت؛ بلکه می‌گوید هر گروه انسانی که میان خود پیوند، انس، خویشاوندی، سابقه و هویت جمعی داشت، مشرب خود را دانست.

پس «كل أناس» در این آیه به انسان‌های پراکنده اشاره ندارد؛ به واحدهای اجتماعی اشاره دارد. هر شاخه از بنی اسرائیل، با پیوند درونی خودش، آبشخور خود را شناخت. این با دوازده چشمه کاملا هماهنگ است. اگر قرآن «ناس» می‌گفت، نگاه عمومی‌تر می‌شد؛ اما «أناس» نشان می‌دهد که مسئله فقط آب دادن به افراد نبود، بلکه تنظیم رابطه میان گروه‌های انسانی بود. آن معبود یگانه، تکثر آنان را می‌دید، پیوندهای درونی‌شان را نادیده نمی‌گرفت، و برای هر گروه مسیر روشن بهره‌مندی قرار داد تا انس اجتماعی به نزاع قبیله‌ای تبدیل نشود.

پس از جاری شدن چشمه‌ها، فرمان می‌آید: «بخورید و بیاشامید از رزق خدا». این جمله نگاه را اصلاح می‌کند. آب از چشمه خاص هر گروه می‌آید، اما مالک حقیقی آب، آن گروه نیست. رزق از خداست. اگر هر گروه گمان کند چشمه فقط ملک اوست، دوباره نعمت به تعصب، احتکار و ظلم تبدیل می‌شود.

به همین دلیل، پایان آیه هشدار می‌دهد: «ولا تعثوا في الأرض مفسدين»؛ در زمین فسادانگیزانه به تباهی نکوشید. بعد از آب، هشدار فساد می‌آید؛ چون نعمت اگر با اخلاق همراه نشود، به ابزار برتری، نزاع و تخریب تبدیل می‌شود.

«لا تعثوا» فقط یعنی فساد نکنید نیست. در آن معنای حرکت منفی، تباهی درونی و خراب کردن تدریجی نیز دیده می‌شود. یعنی جامعه را از درون نپوسانید؛ پیوندها را با حسادت، طمع، انحصار، تجاوز به سهم دیگران و شکستن نظم رزق خراب نکنید. گاهی جامعه در ظاهر منظم است، اما از درون با بی‌عدالتی، رقابت ناسالم و سوءاستفاده از نعمت پوک می‌شود. آیه از همین خطر جلوگیری می‌کند.

اینجا پیوند آیه با «طغیان در نعمت» نیز روشن است. خداوند رزق می‌دهد، اما رزق را بی‌مرز رها نمی‌کند. در آیه دیگر گفته می‌شود: از طیبات آنچه روزی شما کردیم بخورید، اما در آن طغیان نکنید. پس مشکل فقط گرسنگی نیست؛ سیری هم آزمون دارد. انسان گاهی در تنگنا صبر از دست می‌دهد، و گاهی پس از گشایش، حد خود را فراموش می‌کند.

این آیه برای امروز نیز روشن است. جامعه‌ای که از گروه‌ها، قومیت‌ها، زبان‌ها، مذهب‌ها و فرهنگ‌های مختلف ساخته شده، اگر راه‌های عادلانه بهره‌مندی را نشناسد، منابع مشترک آن به میدان نزاع تبدیل می‌شود. اما اگر هر گروه سهم، مسیر و مسئولیت خود را بداند، تکثر می‌تواند زیر یک اصل مشترک سامان یابد.

پس آیه ۶۰ فقط از آب نمی‌گوید؛ از شیوه ساختن جامعه سخن می‌گوید. آن معبود یگانه نیاز زیستی را پاسخ می‌دهد، اما همزمان جامعه را به نظم، عدالت و مسئولیت می‌برد. دوازده چشمه یعنی شناخت تکثر، جلوگیری از نزاع، روشن شدن سهم‌ها، و حفظ وحدت در زیر رزق الهی.

درس آیه چنین است: بخورید و بیاشامید، اما فساد نکنید. از رزق خدا بهره ببرید، اما آن را ملک نفس، قبیله یا گروه خود نسازید. مشرب خود را بشناسید، اما منبع را فراموش نکنید. تفاوت‌ها را بپذیرید، اما آن‌ها را به ابزار برتری و تخریب تبدیل نکنید. رزق اگر به شکر، نظم و عدالت نرسد، همان چشمه حیات می‌تواند به سرچشمه نزاع تبدیل شود.

ارجاعات متقابل
  • الأعراف ۷:۱۶۰— تقسیم بنی اسرائیل به دوازده اسباط و جوشیدن دوازده چشمه؛ نزدیک‌ترین آیه موازی با بقره ۲:۶۰.
  • البقره ۲:۵۷— سایه ابر، من، سلوی و خوردن از طیبات؛ آیه ۶۰ ادامه منطق رزق، شکر و پرهیز از ظلم است.
  • البقره ۲:۵۸— ورود به قریه، فراوانی رزق، سجده و حطة؛ برای فهم نظم اجتماعی پس از ورود به نعمت.
  • البقره ۲:۵۹— بدل کردن قول و فرود آمدن رجز؛ آیه ۶۰ دوباره نعمت می‌دهد اما با هشدار فساد در زمین.
  • البقره ۲:۶۱— ناسپاسی در برابر رزق و طلب خوراک‌های دیگر؛ ادامه آزمون آنان در برابر رزق الهی.
  • البقره ۲:۷۴— بعضی سنگ‌ها چنان‌اند که نهرها از آن‌ها می‌شکافد؛ شاهد مهم برای پیوند سنگ، انفجار آب و سختی دل‌ها.
  • طه ۲۰:۸۰، ۲۰:۸۱— نجات بنی اسرائیل، نزول من و سلوی، خوردن از طیبات، و نهی از طغیان در رزق؛ پیوند رزق با مرز اخلاقی.
  • الشعراء ۲۶:۶۳— ضرب عصای موسی و شکافته شدن دریا؛ برای فهم عصا به عنوان وسیله‌ای که با فرمان خدا راه بسته را می‌گشاید.
  • الروم ۳۰:۴۱— آشکار شدن فساد در خشکی و دریا به سبب کردار انسان‌ها؛ شاهد برای اینکه فساد انسان، زمین و نظم زندگی را درگیر می‌کند.
  • الأعراف ۷:۷۴— در زمین فساد نکنید؛ شاهد برای نهی از تبدیل نعمت و قدرت به تباهی.
  • هود ۱۱:۸۵— کم‌فروشی و فساد در زمین؛ شاهد برای پیوند عدالت اجتماعی، اندازه‌گیری حق، و پرهیز از فساد.

البقره ۲:۶۱

و هنگامی که گفتید: ای موسی، ما هرگز بر یک خوراک صبر نمی‌کنیم؛ پس از رب خود برای ما بخواه تا برای ما از آنچه زمین می‌رویاند بیرون آورد: از سبزی‌اش، و خیارش، و فومش، و عدسش، و پیازش. گفت: آیا آنچه پایین‌تر است را به جای آنچه بهتر است می‌گیرید؟ به شهری فرود آیید، پس آنچه خواستید برای شما خواهد بود. و خواری و درماندگی بر آنان زده شد، و با غضبی از سوی آن معبود یگانه بازگشتند. این بدان سبب بود که همواره به آیات آن معبود یگانه کفر می‌ورزیدند و پیامبران را به ناحق می‌کشتند. این بدان سبب بود که عصیان کردند و همواره از حد می‌گذشتند.

تأمل ما

این آیه پس از نعمت‌های بزرگ می‌آید: نجات از فرعون، سایه ابر، من و سلوی، آب از سنگ، دوازده چشمه، و شناخت هر گروه نسبت به مشرب خود. تا اینجا بارها دیده‌ایم که آن معبود یگانه نیازهای پایه آنان را فراهم ساخت تا قومی خوگرفته به ذلت فرعونی، فرصت رشد، شکر، نظم و آزادی درونی پیدا کند. اما آیه ۶۱ نشان می‌دهد که فراهم شدن نعمت، به تنهایی انسان را رشد نمی‌دهد. اگر چشم شکر باز نشود، نعمت نیز عادی، کوچک و خسته‌کننده دیده می‌شود.

نخستین لغزش آنان در همین جمله آشکار می‌شود: «هرگز بر یک خوراک صبر نمی‌کنیم». این فقط درخواست تنوع غذایی نیست. درخواست غذا، به خودی خود، ناپسند نیست؛ انسان نیاز دارد، ذائقه دارد، و ذوق دارد، و زمین نیز با گیاهان و خوراک‌هایش از آیات خداست. اما لحن آیه نشان می‌دهد که سخن از نیاز آرام و شکرگزارانه نیست؛ سخن از بی‌صبری، دل‌زدگی و کوچک دیدن نعمت است. آنان من و سلوی، آب، امنیت، و نظم مشرب‌ها را دیده بودند، اما همه آن را در زبان خود به «یک خوراک» فروکاستند.

کفران نعمت از ندیدن نعمت آغاز می‌شود. شکر پیش از آنکه ورد زبان باشد، دیدن و درک کردن نعمت است. کسی که سلامتی دارد، تا بیمار نشود، قدر آن را نمی‌داند. کسی که پدر و مادرش زنده‌اند، گاهی تا هنگام فقدان، عظمت آن نعمت را نمی‌بیند. کسی که دو پای سالم دارد، شاید در آرزوی خانه و ماشین لوکس باشد؛ اما کسی که پا ندارد، آرزویش فقط ایستادن و راه رفتن است. انسان وقتی داده‌هایش را نادیده بگیرد، راه شکر را از همان آغاز بسته است.

در این آیه، کفر دقیقاً در نقطه مقابل شکر قرار می‌گیرد و به معنای پوشاندن و نادیده گرفتن نعمت است. کفر یعنی انسان نشانه‌های روشن رزق را نبیند و نعمتی را که باید با شکرگزاری ارج می‌نهاد، کوچک و بی‌ارزش بشمارد. نجات از فرعون، جوشیدن آب از دل سنگ، چشمه‌های جاری و روشن، و آن روزیِ بی‌دردسر، همگی نشانه‌های بزرگ خدا بودند. اما وقتی انسان تمام این موهبت‌های عظیم را نادیده بگیرد و آنها را تنها در حد یک خوراک ساده و بی‌ارزش پایین بیاورد، کفران نعمت و تاریکی آغاز شده است.

دقت در شیوه خواستن آنها نیز بسیار تکان‌دهنده است. آنان نمی‌گویند از پروردگار ما برای ما بخواه؛ بلکه خطاب به موسی می‌گویند: «از پروردگار خودت برای ما بخواه». همین فاصله‌گذاری ظریف در کلام، حقیقت درون آنها را آشکار می‌کند. همان قومی که نجات از فرعون، سایه‌بان ابرها، چشمه‌های جاری و روزی آسان را دریافت کرده بود، هنوز سرپرستی و ربوبیت خدا را با تمام وجود لمس نکرده بود. پروردگار در نگاه و زبان آنان، خدای موسی است، نه خدای خودشان. افزون بر این، تکرار مداوم واژه «برای ما»، نشان می‌دهد که زبان آنها زبان شکرگزاری و سپاس نیست؛ بلکه زبان زیاده‌خواهی و طلبکاری است. آنان نه می‌خواهند ارزش این نعمت‌ها را ببینند و نه حاضرند با پذیرش مسئولیت و تلاش به مرحله‌ای تازه قدم بگذارند؛ بلکه تنها می‌خواهند موسی از خدای خودش بخواهد تا خواسته‌های مادی آنان را بی‌هیچ زحمتی برایشان آماده کند.

چیزهایی که می‌خواهند، همگی از روییدنی‌های ساده زمین است: سبزی، خیار، سیر، عدس و پیاز. این خوراک‌ها به خودی خود بد یا ناپاک نیستند و قرآن هرگز زمین و رویش آن را تحقیر نمی‌کند. ماجرا این نیست که خوراک گیاهی، امری پست یا ناپسند باشد؛ ماجرا این است که آنان در آن موقعیت حساس تاریخی، آن رزق ویژه و تربیتی را با عادت‌های قدیمی و پایین‌تر خود بدل می‌کردند. آنان از مسیری که قرار بود روان بردگی و خصلت طلبکاری را از وجودشان پاک کند، رو برگرداندند و دوباره به ذائقه‌های دست‌چندم و خواسته‌های شکمی گذشته بازمی‌گشتند. این خصلت طلبکاری را امروز هم در میان جوامع عقب‌مانده به وضوح می‌بینیم؛ مردمی که همه چیز را از دولت و حکومت طلب می‌کنند، بی‌آنکه حتی همتی به خرج دهند تا از آلوده کردن شهر خود دست بردارند، یا به عنوان گامی کوچک، زباله‌های جلو خانه‌شان را پاکیزه کنند. این نگاه، فرار از مسئولیت فردی و فرافکنی تنبلی‌ها به ساختارها است؛ جایی که انسان خود را تنها مستحق دریافت می‌داند، بدون آنکه کمترین تعهدی برای مشارکت و آبادانی در خود احساس کند.

درباره من و سلوی باید با احتیاط سخن گفت. قرآن آن را روزی ویژه‌ای معرفی می‌کند که بر آنان فرستاده شد، اما هرگز به دنبال شرح دقیق جنس و جزئیات مادی آن نیست. ممکن است سلوی به پرنده‌ای خاص یا خوراکی از آن دست اشاره داشته باشد و من نیز نعمتی ویژه و آسان‌یاب بوده باشد؛ اما جان کلام آیه در این جزئیات مادی خلاصه نمی‌شود. اصل ماجرا این است که آنان آن خیر تربیتی و سازنده را نمی‌دیدند و در مقابل، به آنچه پایین‌تر، در دسترس‌تر و مایه عادت بود، میل پیدا می‌کردند.

موسی پاسخ می‌دهد: آیا آنچه را که پایین‌تر است به جای آنچه بهتر است می‌گیرید؟ واژه «ادنی» از ریشه‌ای می‌آید که با نزدیکی، دم‌دست بودن و داشتن افق کوتاه پیوند دارد؛ کلمه دنیا نیز از همین خانواده و به معنای چیزی نزدیک، فوری و در دسترس است. در برابر آن، «خیر» صرفاً به معنای امری خوشایندتر یا خوش‌مزه‌تر نیست؛ خیر یعنی آنچه برای رشد، آزادگی، شکرگزاری و تربیت انسان سازنده‌تر است. آنان در واقع افق بلند رهایی و خودسازی را با خواسته‌های دم‌دستی و عادت‌های قدیمی خود معاوضه می‌کردند.

در اینجا پیوند عمیق این آیه با داستان آدم آشکار می‌شود. آدم در باغی سرشار از نعمت قرار گرفت که خوردن و بهره‌مندی در آن فراهم بود، اما در کنار آن یک مرز اخلاقی نیز وجود داشت. بنی‌اسرائیل نیز پس از نجات از چنگال فرعون، در فضایی قرار گرفتند که روزی، آب، سایه‌بان ابرها و نظم چشمه‌ها برایشان آماده شده بود تا از روان بردگی و اسارت رها شوند و رشد کنند. اما همان‌گونه که داستان آدم در نهایت به هبوط انجامید، در اینجا نیز سخن به فرود آمدن و هبوط به یک شهر می‌رسد.

کلمه «مصرا» در متن آیه با تنوین آمده است؛ به همین دلیل بهتر است آن را با قطعیت به کشور مصر تاریخی محدود نکنیم. این واژه می‌تواند به معنای هر شهری از شهرها، یعنی مرکز زندگی زمینی، بازار، کشت و کار و روزمرگی باشد. مفهوم آیه این است که اگر طالب چنین خواسته‌هایی هستید، باید از آن فضای تربیتی و روزی بی‌دردسر، به شلوغی شهر، کارزار بازار و تلاش‌های مادی فرود آیید. این فرود آمدن تنها یک جابه‌جایی مکانی نیست، بلکه سقوطی از فرصت بی‌نظیر رشد روحی به بهای بازگشت به عادت‌های مادی و پایین‌تر است.

شباهت میان این آیه و داستان آدم بسیار عمیق و تأمل‌برانگیز است. در هر دو صحنه، انسان یا قوم در فضای امن نعمت و آسایش قرار می‌گیرد که خوردن و بهره‌مندی در آن به فراوانی مهیاست، اما این نعمت با مرزها و اهدافی برای رشد گره خورده است. در هر دو داستان، لغزش اصلی صرفاً یک خوردن ساده نیست، بلکه تغییر نسبت انسان با فرمان حق و سست شدن عهد اوست. در نهایت نیز، فرجام هر دو ماجرا به هبوط ختم می‌شود؛ هبوط آدم، ورود او به زمین کوشش، کارزار و آزمون بود؛ هبوط بنی‌اسرائیل نیز بازگشت دوباره به سطحی از زندگی است که در آن باید با کار، کشت، هیاهوی بازار و سنگینی روزمرگی، همان چیزهایی را به سختی بجویند که پیش‌تر در آن فضای تربیتی و قدسی، به آسانی و بی‌دغدغه برایشان فراهم شده بود.

سپس آیه می‌گوید: خواری و درماندگی بر آنان زده شد. تعبیر «کوبیده شدن» در اینجا بسیار سنگین و تکان‌دهنده است؛ گویی ذلت و مسکنت مانند خیمه‌ای بر سر آنان فرود آمد، یا مانند مهری گریزناپذیر بر سرنوشت جمعی آنان نشست. این تعبیر به معنای تحقیر نژادی یا محکومیت ابدی و ذاتی همه افراد این قوم نیست، بلکه نشان دادن پیامد گریزناپذیر یک روحیه و منش خاص است. قومی که نتواند از روان طلبکار و خصلت‌های دوران بردگی عبور کند، ذلت برایش تنها یک اتفاق بیرونی یا سیاسی نخواهد بود؛ بلکه به سایه‌ای سنگین بر تمام شؤون زندگی جمعی او تبدیل می‌شود.

خواری در اینجا یعنی از دست رفتن عزت، شکسته شدن کرامت انسانی و قرار گرفتن در زیر سلطه دیگران. مسکنت نیز که از ریشه سکون می‌آید، نشان‌دهنده درماندگی، زمین‌گیری و ناتوانی در برخاستن است. مسکنت تنها فقر و تنگدستی مادی نیست، بلکه بی‌حرکتی، رکود روحی و رخوت اجتماعی است. جامعه‌ای که توان ابتکار، پویایی، شکرگزاری و سازندگی را از دست بدهد، حتی اگر در ظاهر زنده باشد، در سطحی از زمین‌گیری و سستیِ مداوم گرفتار شده است.

این فرجام ناگوار، هرگز نتیجه ساده درخواست چند خوراک مادی نیست؛ بلکه پیامد مستقیم یک روحیه است: ندیدن نعمت، طلبکاری، بیگانه دانستن پروردگار، تن ندادن به برنامه تربیتی، و ترجیح دادن خواسته‌های دم‌دستی بر خیر حقیقی. قومی که جسمش از بند فرعون آزاد شده بود، اگر روان فرعونی و ذائقه بردگی را از درون خود پاک نمی‌کرد، ناگزیر دوباره به زیر بار خواری و درماندگی می‌رفت. بنی‌اسرائیل در مصر شلاق می‌خوردند و فرزندانشان ذبح می‌شدند، اما سیر و عدس و پیاز داشتند. در بیابان، از شلاق فرعون آزاد شدند، اما باید صبوری می‌کردند تا تمدن توحیدی ساخته شود. آن‌ها پیاز و عدس دوران اسارت را به آزادی سخت بیابان ترجیح دادند.

ما چقدر در زندگیِ شخصی یا اجتماعی خود، تن به «اسارت‌های مدرن، تعلقات حقیر اما امن» (أدنی) می‌دهیم تا از بار مسئولیت سنگین آزادی، استقلال فکری و خلاقیت (خیر) شانه خالی کنیم؟ آیا ما هم حاضریم برای رسیدن به «پیاز و سیر»، دوباره به «مصر» فرعونی عادت‌هایمان هبوط کنیم؟

تعبیرِ «با باری از خشم الهی بازگشتند» نیز در اینجا معنای عمیقی دارد. واژه «باءوا» از ریشه‌ای می‌آید که با بازگشتن، مستقر شدن در یک مکان و برگشتن همراه با یک بار پیوند دارد. آنان با غضبی از سوی خدا بازگشتند؛ یعنی خود را در آستانه پیامدهای گریزناپذیر تکوینی قرار دادند. غضب خدا را نباید به معنای خشم عصبی و هیجانی انسانی فهمید؛ چرا که ذات پاک پروردگار از انفعال و واکنش‌های احساسی منزه است. غضب الهی در این‌گونه آیات، یعنی قرار گرفتن انسان یا جامعه در مسیر پیامدهای قهریِ نظام حق؛ همان‌گونه که آتش می‌سوزاند و زهر جان را می‌گیرد، طغیان و ناسپاسی نیز به طور طبیعی تباهی و سقوط به بار می‌آورند.

این مفهوم با آیه دیگری روشن‌تر می‌شود که می‌فرماید: از پاکیزه‌هایی که روزی شما کردیم بخورید، اما در آن طغیان نکنید که غضب من بر شما فرود می‌آید؛ و هرکس غضب من بر او فرود آید، سقوط کرده است. پس روزی الهی همواره با یک مرز اخلاقی همراه است. نعمت اگر به سپاسگزاری منتهی نشود، و اگر با زیاده‌خواهی، طلبکاری و قانون‌گریزی همراه گردد، همان نعمت می‌تواند زمینه‌ساز سقوط و تباهی انسان شود.

اما آیه ناگهان از موضوع غذا و فرود آمدن به شهر، به مسئله‌ای بسیار بزرگ‌تر و ریشه‌ای‌تر می‌رسد: آنان به آیات خدا کفر می‌ورزیدند و پیامبران را به ناحق می‌کشتند. در اینجا قرآن از یک صحنه و رویداد خاص عبور می‌کند و پرونده تاریخی گسترده‌تری را پیش چشم ما می‌گشاید. این انحراف، دیگر تنها به همان نسل هم‌عصر حضرت موسی محدود نمی‌شود؛ بلکه آیه نشان‌دهنده یک بیماری عمیق و تکرارشونده در طول تاریخ است: نپذیرفتن نشانه‌ها و حقیقت، مقاومت سرسختانه در برابر هدایت، سرکشی، تجاوز از مرزها و در شدیدترین و بی‌رحمانه‌ترین حالت، کشتن فرستادگان خدا.

اینها انتظار داشتند پیامبرانی که می‌آیند، پیش‌فرض‌ها، منافع و جایگاه موروثی آنان را تأیید کنند؛ اما چون آن رسولان برخلاف میل، عادات عرفی و میراث عقیدتی‌شان سخن می‌گفتند، دست به تکذیب و کشتن آن‌ها می‌زدند. این روحیه و بیماری تاریخی در روزگار ما نیز در میان نحله‌ها و جریان‌های مختلف به شکلی گسترده بازتولید می‌شود. هرچند امروز دیگر پیامبری در میان ما نیست، اما جوامع و فرقه‌های مذهبی اغلب هر کسی را که برخلاف عادات فکری و رسوم عقیدتی‌شان سخن بگوید، با ابزار تکفیر، تکذیب و برچسب‌گذاری، یا از میان برمی‌دارند و یا به طور کامل حذف و منزوی می‌کنند. این تعصب کور تا جایی پیش می‌رود که حتی در درون جریان‌های هم‌ریشه و مذاهب فقهی، افراد بر سر کوچک‌ترین اختلاف‌نظرهای کلامی یکدیگر را تکفیر می‌کنند و جان و خون همدیگر را مباح می‌شمارند. این دقیقاً همان استمرار منطق پیامبرکشی است؛ یعنی تلاش برای نابود کردن هر صدایی که آیینه حق و بیدارکننده انسان از خواب عادات و سنت‌های موروثی اوست.

این پیوند و ریشه مشترک اصلاً عجیب نیست. کسی که آیه بودن و ارزش نعمت را نمی‌بیند، در سطحی پایین و مادی از رزق خود شکایت می‌کند؛ اما همین آدم در سطحی بالاتر و فکری، وقتی پیامبر یا مصلحی برخلاف میل و عاداتش سخن بگوید، با او نیز می‌ستیزد و تکفیرش می‌کند. بیماری در هر دو حالت یکی است: نفس انسان نمی‌خواهد زیر بار تربیت حق برود. چنین روحیه‌ای امروز می‌گوید بر این غذای واحد صبر نمی‌کنیم، فردا می‌گوید این پیامبر و سخن تازه را نمی‌پذیریم، و در نهایت در طول تاریخ، همین لجاجت به جایی می‌رسد که دست به کشتن پیامبران به ناحق می‌زند.

در میان ستمگرانی از این قوم، چنین جنایت و جرمی در حق پیامبران دیگر رخ داده است؛ و در مورد عیسی نیز قصد، توطئه و اقدام برای قتل به وضوح وجود داشت، هرچند خداوند آن را ناکام گذاشت و او را نجات داد.

پایان آیه علت تمام این انحرافات را جمع‌بندی می‌کند: «ذلك بما عصوا وكانوا يعتدون». این به سبب آن بود که عصیان کردند و همواره از حد می‌گذشتند. عصیان یعنی نافرمانی آگاهانه و سرکشی در برابر فرمان حق؛ و اعتداء یعنی تجاوز از حد، عبور از مرزها و پا گذاشتن فراتر از حق خویش. پس ریشه همه این سقوط‌ها در یک چیز است: آنان نخواستند در چهارچوب و حد تربیت الهی بمانند. آنان نه در اندازه و نوع رزق حد شناختند، نه در شکرگزاری، نه در رابطه با پروردگار و نه در برخورد با فرستادگان خدا.

آیه ۶۱ سوره بقره به همه ما هشدار می‌دهد که انسان ممکن است جسمش از چنگال فرعون نجات یابد، اما هنوز روان فرعونی و ذائقه زمان بردگی را در درون و زبان خود حمل کند. ممکن است آب، غذا، امنیت و فرصت بی‌نظیر رشد داشته باشد، اما چون نشانه خدا را در آن‌ها نمی‌بیند، همه‌چیز را کوچک و بی‌ارزش بشمارد. ممکن است به جای پروردگار ما، بگوید پروردگار تو؛ به جای شکرگزاری، راه طلبکاری پیش بگیرد و به جای صعود و رشد، هبوط و فرود آمدن را برگزیند.

پس درسِ بزرگِ آیه این است: نعمت را پیش از آنکه از دست برود، به درستی ببینید. روزی را یک امر عادی و پیش‌پاافتاده ندانید، بلکه آن را نشانه‌ای از سوی خدا بشمارید. شکرگزاری را فقط در زبان جستجو نکنید؛ شکرِ واقعی یعنی دیدن خود نعمت، شناختن صاحب نعمت، به کار بردن درست آن و رشد کردن با استفاده از آن. اگر انسان نعمت را نبیند، به ناچار خیر حقیقی را با خواسته‌های دم‌دستی بدل می‌کند؛ و اگر این بیماری روحی ادامه یابد، انسان از کفران خوراک به کفر به آیات الهی، از بی‌صبری به عصیان، و از طلبکاری به تجاوز از مرزها می‌رسد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۳۵— آدم در فضای باغ‌گونه مأمور بهره‌مندی از نعمت همراه با حد اخلاقی می‌شود؛ زمینه مهم برای مقایسه با هبوط بنی اسرائیل.
  • البقره ۲:۳۶— هبوط آدم پس از لغزش؛ برای فهم هبوط اجتماعی بنی اسرائیل در آیه ۶۱.
  • البقره ۲:۵۷— من و سلوی، سایه ابر و خوردن از طیبات؛ زمینه نعمت‌هایی که در آیه ۶۱ کوچک شمرده شد.
  • البقره ۲:۵۸— ورود به قریه، فراوانی، سجده و حطة؛ زمینه فضای تربیتی پیش از درخواست هبوط.
  • البقره ۲:۶۰— آب از سنگ و دوازده چشمه؛ آخرین نعمت بزرگ پیش از شکایت غذایی آیه ۶۱.
  • الأعراف ۷:۱۶۰— دوازده اسباط، چشمه‌ها، من و سلوی؛ آیه موازی برای فهم نعمت‌های داده‌شده به بنی اسرائیل.
  • طه ۲۰:۸۰، ۲۰:۸۱— نجات، رزق طیبات و نهی از طغیان در نعمت؛ کلید فهم غضب الهی در آیه ۶۱.
  • البقره ۲:۷۴— سخت شدن دل‌ها پس از آیات؛ برای پیوند ندیدن نعمت با قساوت قلب.
  • البقره ۲:۹۱— کشتن پیامبران و ادعای ایمان؛ شاهد دیگر برای پرونده تاریخی قتل انبیا.
  • آل‌عمران ۳:۲۱— کفر به آیات و کشتن پیامبران به ناحق؛ پیوند مستقیم با بخش پایانی آیه ۶۱.
  • آل‌عمران ۳:۱۱۲— ذلت، مسکنت، غضب، کفر به آیات و قتل پیامبران؛ نزدیک‌ترین آیه تفسیری به ساختار بقره ۲:۶۱.
  • النساء ۴:۱۵۵— پیمان‌شکنی، کفر به آیات، و کشتن پیامبران؛ شاهد برای گسترده‌تر بودن پرونده تاریخی آیه.
  • النساء ۴:۱۵۷— درباره عیسی؛ تأکید بر اینکه او را نکشتند و به دار نزدند، برای جلوگیری از نسبت نادرست.
  • الشعراء ۲۶:۲۲— یادآوری موسی به فرعون که برده ساختن بنی اسرائیل را نعمت می‌شمارد؛ برای فهم روان بردگی و خروج از نظام فرعونی.
  • إبراهيم ۱۴:۷— اگر شکر کنید، افزون می‌کنم؛ و اگر کفران کنید، عذاب من سخت است؛ اصل بنیادین شکر و کفران نعمت.

البقره ۲:۶۲

همانا کسانی که ایمان آوردند، و کسانی که یهودی شدند، و نصارا، و صابئین؛ هر کس به آن معبود یگانه و روز آخر ایمان آورد و عمل صالح انجام داد، پس پاداششان نزد پروردگارشان است؛ نه ترسی بر آنان است و نه آنان اندوهگین می‌شوند.

تأمل ما

در سیاق آیات پیشین، قرآن بارها از خطاهای گروهی از بنی‌اسرائیل سخن به میان آورد: شکستن پیمان، کفر به آیات، تحریف سخن حق، فسق، فساد، کفران نعمت، طلبکاری، سرکشی، تجاوز از مرزها و حتی کشتن ناحق پیامبران. این آیه پس از آن نقدهای سخت و صریح می‌آید تا نشان دهد که نقد قرآن، نقدی نژادی و قومی نیست؛ بلکه نقد رفتار، کفر، ستم و انحراف است.

بنابراین، این آیه درست در همان لحظه‌ای که پرده از کار خطاکاران برمی‌دارد، نیکوکاران و صالحان را زیر بار سنگین یک حکم جمعی دفن نمی‌کند. قرآن اجازه نمی‌دهد که لغزش‌های گروهی از بنی‌اسرائیل، به محکومیت تمام کسانی بینجامد که با نام یهودی، مسیحی، صابئی یا حتی مؤمن شناخته می‌شوند. در پیشگاه آن معبود یگانه، معیار رستگاری نام‌ها و برچسب‌های جمعی نیستند؛ بلکه حقیقت ایمان و عمل صالح زیر چتر وحدت است.

در اینجا ترازوی عدالت قرآن به روشنی خودنمایی می‌کند. قرآن نه خطاهای تاریخی را می‌پوشاند و نه انسان‌ها را به صرف داشتن یک نام و نسبت گروهی، یکپارچه محکوم می‌سازد. اگر در آیات پیشین از کسانی سخن گفت که به نشانه‌های خدا کفر می‌ورزیدند و پیامبران را به ناحق می‌کشتند، در اینجا اعلام می‌کند که هر کس به آن معبود یگانه و روز واپسین ایمان آورد و کار شایسته انجام دهد، پاداش او نزد پروردگارش محفوظ است. این بدان معناست که محکومیت در نگاه قرآن بر مدار ظلم و طغیان می‌گردد، نه بر اساس خون، نژاد، قبیله یا عناوین دینی.

نکته‌ی ظریف‌تر این است که آیه با تعبیر «الذين آمنوا» آغاز می‌شود؛ تعبیری که در این بافتار می‌تواند به گروهی اشاره کند که در فضای رسالت پیامبر اسلام، خود را در حلقه‌ی مؤمنان می‌پنداشتند. اما قرآن همین گروه را دقیقاً در کنار «الذین هادوا» (یهودیان)، نصارا و صابئین می‌نشاند و سپس دوباره معیار اصلی را با عبارت «من آمن» (هر که ایمان آورد) یادآوری می‌کند. این ساختار بیانی بسیار معنادار است. حتی عنوان «ایمان‌آورندگان»، اگر تنها در حد یک هویت اجتماعی، عضویت ظاهری یا ادعای زبانی باقی بماند، برای رستگاری کافی نیست. هر نام و نشانی باید دوباره از پالایشگاه ایمان حقیقی، باور به آخرت و عمل صالح عبور کند.

بنابراین، پیکان آیه تنها به سوی یهودیان، مسیحیان و صابئین نشانه نرفته است؛ بلکه تمامی نام‌ها و ادعاها را در بر می‌گیرد. حتی کسی که در ظاهر و شناسنامه در میان اهل ایمان جای دارد، صرفاً با تکیه بر این نام نجات نمی‌یابد؛ بلکه باید به آن معبود یگانه باوری راستین داشته باشد، روز واپسین را جدی بگیرد و دست به کار شایسته بزند. درباره‌ی تفاوت بنیادین میان ایمان قرآنی و هویت مذهبی برساخته‌ی پس از آن، می‌توان به مقاله‌ی «مؤمن یا مسلمان؟ بازگشت از هویت مذهبی به حقیقت ایمان در قرآن» مراجعه کرد.

در منطق قرآن، «مؤمن» تنها نام یک عضو در یک جامعه‌ی دینی نیست. مؤمن کسی است که حقیقت ایمان در قلبش بیدار شده و این بیداری، خود را در آینه‌ی عمل، عدالت‌ورزی، راستی، شکر، وفاداری، رحمت و مسئولیت‌پذیری نشان می‌دهد. اگر ایمان به یک برچسب هویتی تقلیل یابد و در رفتار آدمی به «صلاح» ختم نشود، فرسنگ‌ها از حقیقت قرآنی خویش دور افتاده است. از همین روست که آیه، پس از ردیف کردن نام گروه‌های مختلف، بار دیگر به همان معیار بنیادین بازمی‌گردد: ایمان به معبود یگانه، باور به روز جزا و انجام عمل صالح.

تعبیر «الذین هادوا» نیز نیازمند خوانشی دقیق است. این عبارت صرفاً یک برچسب قومی نیست. از منظر ساختار ریشه‌ای، این واژه با «هود» و مفهوم بازگشتن پیوند دارد و نباید آن را با «هدایت» از ریشه‌ی «ه د ي» یکی انگاشت. در قرآن، موسی از زبان قوم خود می‌گوید: «إنا هدنا إلیک»؛ یعنی ما به سوی تو بازگشتیم. پس «الذین هادوا»، افزون بر اشاره به جماعت شناخته‌شده‌ی قوم موسی، لایه‌ای عمیق‌تر از بازگشت، توبه و نرمش در برابر حق را نیز در خود نهفته دارد. اگر این روح بازگشت‌پذیری از میان برود، آن نام تاریخی به تنهایی گرهی از کار نخواهد گشود.

واژه‌ی «نصارا» نیز تنها یک نام بیرونی و شخص‌محور نیست. جالب اینجاست که قرآن واژه‌ی «مسیحی» را به کار نمی‌برد، بلکه عامدانه از «نصارا» سخن می‌گوید؛ واژه‌ای که با مفهوم نصرت و یاری‌گری گره خورده و یادآور کسانی است که در همراهی با عیسی، خود را یاران راه خدا نامیدند. اما در اینجا نیز قانون همان است: نام خالی کفایت نمی‌کند. اگر این ادعای یاری حق در حد شعار باقی بماند و به ایمان راستین به معبود یگانه، باور به آخرت و عمل صالح نینجامد، هیچ نامی به خودی خود نجات‌بخش نخواهد بود.

صابئین نیز در این آیه جایگاه بسیار تأمل‌برانگیزی دارند. قرآن آنان را هم‌ردیف گروه‌های دینی شناخته‌شده می‌آورد، اما هیچ توضیحی درباره‌ی نژاد، زبان، سرزمین، فروع فقهی یا جزئیات تاریخی آنان ارائه نمی‌دهد. این سکوت معنادار، خود یک درس بزرگ روش‌شناختی است. پیامی که قرآن برای رستگاری برجسته می‌کند، درگیر شدن در کنجکاوی‌های قومی و بحث‌های جدلی تاریخی نیست؛ بلکه یگانه شرط عبور، همان ایمان به معبود یگانه، باور به روز واپسین و انجام عمل صالح است.

درباره اینکه صابئین دقیقاً کدام قوم یا سنت دینی بوده‌اند، در تاریخ و تفسیر اختلاف وجود دارد. برخی آنان را با منداییان پیوند داده‌اند، اما قرآن خود وارد این جزئیات نمی‌شود. از نگاه آیه، دانستن همه جزئیات تاریخی صابئین شرط فهم معیار نجات نیست. قرآن نام آنان را می‌آورد تا افق هدایت را از مرزهای بسته مذهبی بیرون ببرد و دوباره معیار را به حقیقت ایمان و عمل صالح برگرداند.

ریشه «ص ب أ» با بیرون آمدن و خروج از حالتی به حالت دیگر پیوند دارد. در کاربردهای عربی، صابئی می‌تواند به کسی گفته شود که از آیین رایج قوم خود بیرون آمده است. از همین رو، مشرکان نیز گاهی کسانی را که از دین موروثی آنان بیرون می‌شدند، با چنین نامی می‌خواندند. اما قرآن این واژه را در مقام دشنام به کار نمی‌برد؛ آن را در کنار نام‌های دینی دیگر می‌آورد و همه را زیر معیار واحد قرار می‌دهد. این نکته مهم است: بیرون آمدن از قالب موروثی، به خودی خود کافی نیست؛ باید به ایمان به آن معبود یگانه، روز آخر و عمل صالح برسد.

همین نام، یک مسئله دیگر را نیز آشکار می‌کند. اگر دستگاه روایت و تفسیر بعدی واقعاً همیشه تبیین کامل قرآن بود، باید شناخت روشن و قابل اتکایی از صابئین در حافظه عمومی مسلمانان باقی می‌ماند. اما چنین نشد. در بسیاری از جاها، روایت‌های بیرونی با جزئیات فراوان سکوت قرآن را پر کردند؛ اما در موضوعاتی مانند صابئین، حروف مقطعه و ذوالکفل، همان دستگاه روایی ناتوان و پراکنده شد. برای بحث مفصل‌تر، نگاه کنید به مقاله: «وقتی سکوت قرآن با روایت پُر می‌شود».

اما این آیه نباید به بی‌معیاری دینی تبدیل شود. قرآن نمی‌گوید هر نام، هر عقیده و هر مسیر، بدون سنجش و بدون حقیقت، برابر است. آیه معیار را روشن می‌سازد: ایمان به آن معبود یگانه، ایمان به روز آخر، و عمل صالح. پس آیه نه انحصار مذهبی را می‌پذیرد، نه نسبی‌گرایی بی‌مرز را. هر کس، از هر نام و جماعتی، باید با این سه اصل سنجیده شود.

ایمان به آن معبود یگانه یعنی رو کردن به رب و معبود واحد، نه تسلیم شدن به قوم، روحانیت، سلطنت، روایت، نژاد، بازار دین یا ارباب‌های انسانی. ایمان به روز آخر یعنی زندگی را بی‌حساب و بی‌مسئولیت ندیدن؛ یعنی دانستن اینکه عمل انسان گم نمی‌شود و داوری نهایی نزد پروردگار است. عمل صالح یعنی ایمان در زمین زندگی اثر بگذارد: در عدالت، رحمت، اصلاح، وفاداری، پرهیز از ظلم، و ساختن خیر.

در اینجا پیوند ریشه «ایمان» با پایان آیه نیز زیباست. ایمان از میدان معنایی امن، اعتماد و اطمینان می‌آید. انسانی که به آن معبود یگانه و روز آخر ایمان دارد، در مرکز داوری نهایی به جایگاه امن تکیه می‌کند. او آینده را بی‌صاحب و گذشته را گم‌شده نمی‌بیند. اگر عمل صالح نیز همراه ایمان باشد، این امنیت درونی در زندگی بیرونی شکل می‌گیرد. به همین دلیل پایان آیه می‌گوید: نه خوفی بر آنان است و نه آنان اندوهگین می‌شوند.

خوف و حزن دو درد بزرگ انسان‌اند. خوف، نگرانی از آینده، خطر، داوری، نابودی و آنچه پیش روست. حزن، اندوه از دست دادن، شکست، گذشته، فقدان و حسرت. قرآن نمی‌گوید چنین انسان‌هایی هیچ دشواری در زندگی نمی‌بینند؛ بلکه می‌گوید در نسبت نهایی با پروردگارشان، در امنیت حقیقی قرار می‌گیرند. پاداششان نزد رب آنان است؛ و وقتی پاداش نزد رب باشد، آینده و گذشته در داوری او گم نمی‌شود.

در اینجا باید به ارتباط آیه با آیه ۶۱ نیز بازگردیم. در آیه ۶۱، بنی اسرائیل پس از نعمت‌های بزرگ، به طلبکاری و کفران افتادند؛ خیر را با أدنی بدل کردند؛ هبوط کردند؛ و ذلت، مسکنت و غضب بر آنان آمد. در آیه ۶۲، قرآن راه خروج از خوف و حزن را دوباره نشان می‌دهد: ایمان به آن معبود یگانه، روز آخر، و عمل صالح. گویی پس از هبوط اجتماعی بنی اسرائیل، همان نسخه‌ای که پس از هبوط آدم داده شده بود، دوباره یادآوری می‌شود.

در بقره ۲:۳۸، پس از هبوط آدم، وعده آمد که اگر هدایت از سوی خدا برسد، کسانی که از هدایت او پیروی کنند، نه ترسی بر آنان خواهد بود و نه اندوهگین می‌شوند. در اینجا نیز پس از هبوط بنی اسرائیل در آیه ۶۱، آیه ۶۲ دوباره همان افق را باز می‌کند: نه خوف و نه حزن، برای کسی است که حقیقت ایمان و عمل صالح را بگیرد، نه فقط نام و نسبت را.

این آیه در سوره مائده نیز با بیانی بسیار نزدیک تکرار می‌شود. در مائده ۵:۶۹، همین گروه‌ها با ترتیب اندکی متفاوت می‌آیند: کسانی که ایمان آوردند، کسانی که هادوا شدند، صابئون و نصارا؛ و باز معیار همان است: ایمان به آن معبود یگانه، روز آخر و عمل صالح. این تکرار نشان می‌دهد که با یک جمله گذرا روبه‌رو نیستیم؛ با یک اصل قرآنی روبه‌رو هستیم.

در سوره حج ۲۲:۱۷، دایره نام‌ها بازتر می‌شود: کسانی که ایمان آوردند، هادوا شدند، صابئین، نصارا، مجوس، و کسانی که شرک ورزیدند. اما آنجا جمله نجات نمی‌آید؛ بلکه داوری نهایی به آن معبود یگانه سپرده می‌شود. این تفاوت مهم است. بقره و مائده معیار نجات را بیان می‌کنند؛ حج یادآوری می‌کند که فصل نهایی و داوری کامل میان همه این گروه‌ها، در روز قیامت با خود آن معبود یگانه است. هیچ انسان، فقیه، مفسر، قوم یا نهاد دینی حق ندارد جای او بنشیند.

پس آیه ۶۲ هم غرور اهل کتاب را می‌شکند، هم غرور مسلمانان بعدی را. نه یهودی بودن به خودی خود نجات است، نه نصرانی بودن، نه صابئی بودن، و نه حتی نام مؤمن یا مسلمان. هر نامی اگر از ایمان به آن معبود یگانه، روز آخر و عمل صالح تهی شود، پوسته است. و هر انسانی که با صدق به سوی آن معبود یگانه، حساب آخر و عمل صالح رو کند، داوری او نزد پروردگار اوست.

قرآن در جای دیگر همین توهم انحصار را آشکارتر می‌شکند: گفتند جز کسی که یهودی یا نصرانی باشد، وارد بهشت نمی‌شود. قرآن این را «امانی» آنان، یعنی آرزوهای بی‌دلیل و ادعای گروهی آنان می‌نامد. این هشدار فقط برای گذشته نیست. هرگاه مسلمان، مؤمن، یهودی، نصرانی یا هر گروه دیگر گمان کند نام او به تنهایی سند نجات است، همان بیماری هویتی تکرار شده است.

این آیه همچنین اجازه نمی‌دهد نقدهای پیشین قرآن علیه بخشی از بنی اسرائیل به نفرت قومی تبدیل شود. قرآن از ظالمان انتقاد می‌کند، نه از خون و نژاد. همان کتابی که کفر، عصیان، تعدی و قتل پیامبران را نکوهش می‌کند، بلافاصله راه را برای هر انسان مؤمن و صالح باز می‌گذارد. این عدالت قرآن است: نه تقدیس کور، نه محکومیت کور؛ بلکه سنجش با حق.

درس آیه چنین است: نام‌ها را ببینید، اما در نام‌ها متوقف نشوید. تاریخ را بشناسید، اما انسان‌ها را با برچسب تاریخی دفن نکنید. قرآن را با قرآن بفهمید، نه با قصه‌هایی که بعداً بر آن سایه انداختند. معیار آن معبود یگانه روشن است: ایمان به او، ایمان به روز آخر، و عمل صالح. هر کس این حقیقت را بگیرد، پاداشش نزد رب اوست؛ نه ترسی بر اوست و نه اندوهگین می‌شود.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۳۸— پس از هبوط آدم، پیروی از هدایت الهی با رفع خوف و حزن پیوند می‌خورد؛ زمینه مهم برای فهم آیه ۶۲ پس از هبوط اجتماعی بنی اسرائیل.
  • البقره ۲:۶۱— نقد کفران نعمت، هبوط، ذلت، مسکنت، غضب، کفر به آیات و قتل پیامبران؛ آیه ۶۲ پس از این نقد شدید، معیار عادلانه نجات را بیان می‌کند.
  • البقره ۲:۱۱۱— ادعای انحصار بهشت برای یهود یا نصارا و رد آن به عنوان آرزوهای بی‌دلیل گروهی.
  • المائده ۵:۶۹— تکرار بسیار نزدیک همین معیار درباره ایمان‌آورندگان، هادوا، صابئون و نصارا؛ شاهد اینکه آیه ۶۲ یک اصل گذرا نیست.
  • الحج ۲۲:۱۷— ذکر گروه‌های دینی گوناگون و سپردن داوری نهایی به آن معبود یگانه در روز قیامت.
  • النساء ۴:۱۲۳— نه به آرزوهای شماست و نه به آرزوهای اهل کتاب؛ نفی نجات بر پایه ادعای گروهی.
  • النساء ۴:۱۲۴— عمل صالح همراه با ایمان، بدون تبعیض زن و مرد، و وعده ورود به بهشت بدون کمترین ستم.
  • آل عمران ۳:۱۱۳— اهل کتاب یکسان نیستند؛ برخی از آنان اهل قیام، تلاوت آیات و سجده‌اند.
  • آل عمران ۳:۱۱۴— برخی از اهل کتاب به آن معبود یگانه و روز آخر ایمان دارند، امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند و در خیرات شتاب می‌ورزند.
  • آل عمران ۳:۱۱۵— هر خیری که انجام دهند نادیده گرفته نمی‌شود؛ تأکید بر عدالت در سنجش اهل کتاب صالح.
  • المائده ۵:۶۶— از میان اهل کتاب امتی میانه‌رو وجود دارد، هرچند بسیاری بد عمل کردند؛ شاهد روش تفکیکی قرآن.
  • العنكبوت ۲۹:۴۶— گفت‌وگو با اهل کتاب به بهترین شیوه، مگر کسانی که ظلم کردند؛ تأکید بر معبود واحد و تسلیم به او.
  • آل عمران ۳:۶۴— دعوت اهل کتاب به کلمه برابر: بندگی نکردن جز آن معبود یگانه و ارباب نگرفتن انسان‌ها.
  • الحجرات ۴۹:۱۴— تفاوت ادعای ایمان با ورود واقعی ایمان به قلب؛ کلید فهم تفاوت نام ظاهری و ایمان محقق.
  • النحل ۱۶:۹۷— عمل صالح همراه با ایمان، برای زن و مرد، و وعده حیات طیبه.
  • الأنبياء ۲۱:۹۴— تلاش صالح انسان مؤمن نادیده گرفته نمی‌شود و نزد خدا نوشته می‌شود.
  • غافر ۴۰:۴۰— عمل صالح همراه با ایمان، برای زن و مرد، و پاداش بهشت.
  • مؤمن یا مسلمان؟ بازگشت از هویت مذهبی به حقیقت ایمان در قرآن— مقاله تخصصی درباره تفاوت ایمان قرآنی با هویت مذهبی و تاریخی.
  • وقتی سکوت قرآن با روایت پُر می‌شود— مقاله تخصصی درباره صابئین، سکوت قرآن، روایت و ورود اسرائیلیات به تفسیر.

البقره ۲:۶۳

و هنگامی که میثاق شما را گرفتیم، و طور را بالای شما برافراشتیم: آنچه را به شما داده‌ایم با قوت بگیرید، و آنچه را در آن است یاد کنید، باشد که تقوا پیشه کنید.

تأمل ما

پس از آیه ۶۲ که معیار نجات را از نام‌ها، قوم‌ها و هویت‌های مذهبی بیرون آورد و به ایمان به آن معبود یگانه، روز آخر و عمل صالح بازگرداند، آیه ۶۳ دوباره بنی اسرائیل را به مسئله کتاب، میثاق و مسئولیت برمی‌گرداند. این ترتیب مهم است: نام نجات‌بخش نیست، و حتی داشتن کتاب نیز کافی نیست؛ کتاب باید با میثاق، قوت، یادآوری و تقوا همراه شود.

آیه با یادآوری یک صحنه سنگین آغاز می‌شود: «وإذ أخذنا ميثاقكم»؛ و هنگامی که میثاق شما را گرفتیم. میثاق از ریشه «و ث ق» است؛ ریشه‌ای که با استواری، اعتماد، محکم‌شدن و بسته‌شدن پیوند دارد. پس میثاق فقط یک وعده ساده یا قول زبانی نیست؛ پیمانی استوار و مسئولیت‌آور است که انسان را در برابر حق متعهد و قابل بازخواست می‌کند.

در تعبیر «ميثاقكم» نیز نکته‌ای دقیق نهفته است. این میثاق چیزی نیست که آنان خود ساخته یا به دلخواه خود تعریف کرده باشند؛ میثاقی است که از آنان گرفته شد. یعنی سویه الزام و مسئولیت از جانب خداوند بر آنان قرار گرفت. آنان در برابر عهدی الهی ایستادند؛ عهدی که با کتاب، فرمان، یادآوری و تقوا گره خورده بود.

سپس آیه می‌گوید: «ورفعنا فوقكم الطور»؛ طور را بالای شما برافراشتیم. این تصویر، وزن بیرونی همان میثاق را نشان می‌دهد. کتاب فقط در دست آنان نبود؛ میثاق همچون حقیقتی سنگین بالای سر آنان ایستاده بود. قرآن در سوره اعراف همین صحنه را با تصویری روشن‌تر بیان می‌کند: کوه بر فراز آنان چنان بود که گویی سایبانی بود، و آنان گمان کردند که بر آنان فرود خواهد آمد. این تصویر نشان می‌دهد که میثاق، چیزی سبک، تزئینی یا قابل بازی گرفتن نیست.

این صحنه را نباید با اجبار ابتدایی به ایمان یکی گرفت. قرآن اصل «لا إكراه في الدين» را روشن کرده است. اینجا سخن از قومی است که پیش‌تر نجات، نشانه‌ها، رزق، آب، پیامبر، کتاب و عهد را تجربه کرده بود. مسئله، ورود ابتدایی به دین نیست؛ مسئله وفاداری به میثاقی است که پس از دیدن آیات و دریافت هدایت بر دوش آنان آمده بود.

پس رفع طور، فقط ترساندن نیست؛ اعلام وزن میثاق است. گاهی انسان کتاب را در دست دارد، اما خیال می‌کند با چیزی بی‌وزن روبه‌روست. آیه نشان می‌دهد که کتاب داده‌شده از سوی خداوند، وزن دارد. اگر کتاب با قوت گرفته نشود، همان کتاب می‌تواند به حجتی سنگین بر ضد انسان تبدیل شود.

پس فرمان می‌آید: «خذوا ما آتيناكم»؛ آنچه را به شما داده‌ایم بگیرید. گرفتن در اینجا فقط داشتن نسخه‌ای از کتاب نیست. گرفتن یعنی پذیرفتن مسئولانه، وارد کردن در جان، عمل، اخلاق، داوری، حافظه و زندگی. ممکن است قومی کتاب داشته باشد، اما کتاب را نگرفته باشد؛ آن را حمل کند، اما حقیقت آن را بر دوش نگیرد.

همین تقابل در سوره جمعه با تصویری تندتر آمده است: کسانی که تورات بر آنان حمل شد، سپس آن را حمل نکردند، مانند الاغی‌اند که کتاب‌هایی را حمل می‌کند. این تصویر، فرق میان حمل بیرونی و گرفتن واقعی را آشکار می‌کند. حمل کتاب بدون فهم، یادآوری و عمل، انسان را اهل کتاب نمی‌سازد؛ فقط بار کتاب را بر پشت او می‌گذارد.

اما آیه ۶۳ نمی‌گوید فقط بگیرید؛ می‌گوید: «بقوة»؛ با قوت. قوت از ریشه «ق و ي» است و با توان، استواری و قدرت پیوند دارد. اما در اینجا قوت به معنای خشونت نیست. کتاب را با قوت گرفتن یعنی آن را با سستی، بازی، عادت، تعارف، گزینش‌گری، فراموشی و بی‌مسئولیتی نگرفتن. یعنی جدی، محکم، آگاهانه و با آمادگی برای عمل گرفتن.

این تعبیر درباره یحیی نیز آمده است: «يا يحيى خذ الكتاب بقوة»؛ ای یحیی، کتاب را با قوت بگیر. پس گرفتن کتاب با قوت، یک اصل قرآنی عمومی است. حتی پیامبری چون یحیی مأمور می‌شود کتاب را سبک نگیرد. کتاب، اگر فقط میراث، صوت، شعار، قانون خشک یا ابزار فخر مذهبی شود، اثر تربیتی خود را از دست می‌دهد.

بعد از گرفتن با قوت، آیه می‌گوید: «واذكروا ما فيه»؛ آنچه را در آن است یاد کنید. این تعبیر بسیار دقیق است. قرآن نمی‌گوید فقط کتاب را نگه دارید، فقط بخوانید، فقط حفظ کنید، یا فقط به داشتن آن افتخار کنید. می‌گوید آنچه در آن است را یاد کنید. یعنی محتوا باید زنده بماند.

ذکر در اینجا فقط گفتن با زبان نیست. ذکر یعنی حاضر نگه داشتن، فراموش نکردن، هنگام تصمیم به یاد آوردن، و بازگرداندن زندگی به محتوای کتاب. اگر کتاب خوانده شود اما «ما فيه» فراموش گردد، ظاهر کتاب باقی مانده و روح آن از زندگی بیرون رفته است.

این خطر فقط درباره بنی اسرائیل نیست. هر جامعه‌ای ممکن است کتاب الهی را داشته باشد، نام آن را محترم بدارد، آیات آن را با صوت زیبا بخواند، نسخه‌های آن را تزئین کند، اما عدالت، وفای به عهد، توحید، رحمت، تقوا، انفاق، پرهیز از ظلم و مسئولیت انسانی را فراموش کند. چنین جامعه‌ای کتاب را دارد، اما آنچه در کتاب است را یاد نکرده است.

پایان آیه کلید همه چیز است: «لعلكم تتقون»؛ باشد که تقوا پیشه کنید. هدف از میثاق، کتاب، گرفتن با قوت و یادآوری محتوا، تولید هویت مذهبی نیست. هدف این نیست که قومی بگوید ما کتاب داریم و دیگران ندارند. هدف این نیست که انسان به نام کتاب بر دیگران فخر بفروشد. هدف این است که انسان به تقوا برسد.

تقوا در قرآن فقط ترس ساده نیست. تقوا یعنی بیداری، مراقبت، خودنگهداری، قرار گرفتن در حفاظ حق، و زیستن با حساسیت اخلاقی در برابر خداوند. انسان متقی در برابر ظلم، طغیان، کفران، فراموشی، نفس، فساد و شکستن میثاق بی‌حس نمی‌ماند. او خود را در برابر پروردگار، خلق او، و حقیقت مسئول می‌داند.

در آغاز سوره بقره، قرآن درباره کتاب گفت: «هدی للمتقين»؛ این کتاب هدایت برای متقیان است. اکنون در آیه ۶۳، همان مسیر از زاویه‌ای دیگر دیده می‌شود: کتاب باید با قوت گرفته شود و آنچه در آن است یاد شود تا انسان به تقوا برسد. پس کتاب هم برای متقیان هدایت است و هم انسان را، اگر درست گرفته شود، به سوی تقوا می‌برد.

اگر این آیه را در ادامه آیه ۶۲ بخوانیم، معنا روشن‌تر می‌شود. آیه ۶۲ گفت نجات به نام نیست؛ به ایمان و عمل صالح است. آیه ۶۳ نشان می‌دهد که ایمان و عمل صالح بدون میثاق، بدون گرفتن جدی کتاب، و بدون یادآوری محتوای کتاب شکل نمی‌گیرد. پس نه نام اهل کتاب بودن کافی است، نه نام مؤمن بودن، نه داشتن کتاب، نه ادعای عهد. همه چیز باید به تقوا برسد.

درس آیه چنین است: میثاق را سبک نگیرید. کتاب را سست نگیرید. آنچه به شما داده شده، با قوت بگیرید. آنچه در آن است، زنده نگه دارید. زیرا هدف از کتاب، ساختن هویت مذهبی نیست؛ هدف این است که انسان در برابر خداوند، حق، خلق، و مسئولیت خود بیدار شود و تقوا پیشه کند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۴۰— آغاز خطاب به بنی اسرائیل با یادآوری نعمت و وفای به عهد.
  • البقره ۲:۶۲— معیار نجات به ایمان و عمل صالح برمی‌گردد؛ آیه ۶۳ نشان می‌دهد این مسیر با میثاق، کتاب و تقوا پیوند دارد.
  • البقره ۲:۹۳— تکرار گرفتن میثاق، رفع طور، و فرمان گرفتن آنچه داده شده با قوت.
  • النساء ۴:۱۵۴— یادآوری رفع طور بر فراز آنان در ارتباط با میثاق.
  • الأعراف ۷:۱۴۳— صحنه‌ای متفاوت از رفع طور: تجلی پروردگار بر کوه و فروپاشی آن؛ برای فهم هیبت طور در داستان موسی، نه برای یکی‌گرفتن دو رخداد.
  • الأعراف ۷:۱۵۵— برگزیدگان قوم موسی و لرزه‌ای که آنان را گرفت؛ بخشی از فضای سنگین مواجهه با آیات.
  • الأعراف ۷:۱۷۱— صحنه موازی و مستقیم: کوه بالای آنان چون سایبانی قرار گرفت و فرمان آمد آنچه داده شده با قوت گرفته شود و آنچه در آن است یاد شود.
  • مريم ۱۹:۱۲— خطاب به یحیی: کتاب را با قوت بگیر؛ شاهد اینکه گرفتن کتاب با قوت یک اصل قرآنی عمومی است.
  • البقره ۲:۲— کتاب هدایت برای متقیان است؛ آیه ۶۳ نشان می‌دهد گرفتن کتاب با قوت و یادآوری محتوای آن به تقوا می‌انجامد.
  • البقره ۲:۲۵۶— لا اکراه فی الدین؛ برای تفکیک میان اجبار به ایمان و مسئولیت پس از میثاق.
  • طه ۲۰:۸۰، ۲۰:۸۱— نجات، رزق طیبات، و نهی از طغیان؛ پیوند نعمت، مسئولیت و پیامد الهی.
  • المائده ۵:۴۴— تورات دارای هدایت و نور بود و پیامبران بر اساس آن حکم می‌کردند؛ برای فهم مسئولیت اهل کتاب نسبت به آنچه دریافت کردند.
  • المائده ۵:۶۶— اگر تورات و انجیل و آنچه از سوی پروردگارشان نازل شده را برپا می‌داشتند، از بالا و پایین روزی می‌خوردند؛ پیوند کتاب، برپا داشتن، و برکت.
  • الجمعة ۶۲:۵— مثل کسانی که تورات را حمل کردند اما آن را حمل نکردند؛ شاهد خطر داشتن کتاب بدون گرفتن واقعی و عمل به آن.

البقره ۲:۶۴

سپس بعد از آن روی گرداندید؛ پس اگر فضل آن معبود یگانه بر شما و رحمت او نبود، قطعاً از زیان‌کاران می‌بودید.

تأمل ما

این آیه ادامه مستقیم آیه پیشین است. در آیه ۶۳، میثاق گرفته شد، طور بر فراز آنان برافراشته شد، فرمان آمد که آنچه به آنان داده شده با قوت گرفته شود، و آنچه در آن است یاد شود تا شاید به تقوا برسند. اما آیه ۶۴ با یک چرخش تلخ آغاز می‌شود: «ثُمَّ تَوَلَّيْتُم»؛ سپس روی گرداندید.

«ثم» در آغاز آیه مهم است. این فقط یک «و» ساده نیست. آیه نمی‌گوید در کنار آن رخدادها، شما نیز خطایی کردید؛ می‌گوید پس از آن، روی گرداندید. یعنی بعد از میثاق، بعد از رفع طور، بعد از فرمان گرفتن با قوت، بعد از یادآوری محتوای کتاب، باز تولّی رخ داد. پس مشکل اینجا نداشتن نشانه نبود؛ مشکل روی گرداندن پس از نشانه بود.

«تولّيتم» از ریشه «و ل ي» و در باب تفعّل آمده است. این نکته مهم است؛ چون تولّی در این ساختار فقط یک لغزش لحظه‌ای یا چرخش ناخواسته نیست. در آن، نوعی پذیرفتن حالت، جهت گرفتن ارادی، و قرار دادن خود در سوی روی‌گردانی دیده می‌شود. یعنی پس از میثاق و کتاب و فرمان، آنان خود را در جایگاه پشت‌کردن به همان عهد قرار دادند.

در آیه پیشین گفته شد: «خُذُوا مَا آتَيْنَاكُم بِقُوَّةٍ»؛ آنچه را به شما داده‌ایم با قوت بگیرید. اینجا گفته می‌شود: «ثُمَّ تَوَلَّيْتُم»؛ سپس روی گرداندید. تقابل روشن است: آنچه باید با قوت گرفته می‌شد، رها شد؛ جهتی که باید رو به کتاب و میثاق می‌بود، از آن برگشت.

عبارت «مِن بَعْدِ ذَٰلِكَ» سنگینی این روی‌گردانی را بیشتر می‌کند. بعد از چه؟ بعد از آن همه نعمت، نشانه، میثاق، کتاب، طور، فرمان و دعوت به تقوا. گاهی خطا از ناآگاهی آغاز می‌شود؛ اما اینجا قرآن از روی‌گردانی پس از آگاهی سخن می‌گوید. هرچه عطا و نشانه بیشتر باشد، مسئولیت نیز سنگین‌تر می‌شود.

اینجا باید به یاد داشت که سیاق هنوز همان سیاق بنی اسرائیل است؛ قومی که پیش‌تر بارها نعمت، نجات، کتاب، پیامبر و میثاق را تجربه کرده بود. پس تولّی آنان فقط یک لغزش فردی ساده نبود؛ روی گرداندن از سرمایه‌ای عظیم بود. کسی که چیزی ندارد، اگر گم شود، یک گونه زیان دارد؛ اما کسی که کتاب، عهد، نشانه و فرصت تقوا دارد و باز روی می‌گرداند، سرمایه خود را تباه می‌کند.

سپس آیه می‌گوید: «فَلَوْلَا فَضْلُ ٱللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ»؛ پس اگر فضل آن معبود یگانه بر شما و رحمت او نبود. اینجا فضل و رحمت کنار هم آمده‌اند. فضل یعنی فزون‌بخشی، عطای افزون، چیزی فراتر از حساب خشک استحقاق انسان. رحمت یعنی گشودن راه، فرصت دادن، پوشاندن، پروراندن و باز گذاشتن امکان بازگشت.

در این آیه، فضل را می‌توان هم در معنای عمومی فزون‌بخشی الهی فهمید، و هم در سیاق خاص بنی اسرائیل، با همان فضل و فضیلتی پیوند داد که پیش‌تر درباره آنان یاد شده بود: نعمت‌های فراوان، نجات، پیامبران، کتاب، میثاق و برتری‌دادن مسئولیت‌آور بر مردمان زمان خود. اما این فضل، امتیاز نژادی و برتری ذاتی یک خون بر خون دیگر نیست. قرآن خود نشان می‌دهد که همان قومی که مورد فضل قرار گرفت، اگر تولّی کند، در معرض خسران است.

از همین جا اهمیت «ورحمته» روشن می‌شود. فضل، اگر از رحمت جدا فهمیده شود، ممکن است به امتیاز خشک، قوم‌پرستی یا برتری‌طلبی مذهبی تبدیل شود. اما قرآن فضل را کنار رحمت می‌آورد. یعنی فزون‌بخشی خداوند از رحمت اوست، نه از تعصب قومی. اگر فضلی داده می‌شود، عطایی رحمانی و مسئولیت‌آور است؛ و اگر با کفران، تولّی و شکستن میثاق پاسخ داده شود، همان فضل می‌تواند حجتی سنگین‌تر شود.

پس ساختار آیه دو حرکت را روبه‌روی هم می‌گذارد. از سوی انسان، حرکت به طرف گسست است: «تولّيتم»؛ روی گرداندید. از سوی خداوند، حرکت به طرف گشودن راه و بازداشتن از سقوط کامل است: «فضل الله عليكم ورحمته». انسان با تولّی خود راه خسران را باز می‌کند؛ خداوند با فضل و رحمت خود راه بازگشت را فوراً نمی‌بندد.

این نکته برای فهم رحمت بسیار مهم است. رحمت در قرآن به معنای بی‌مسئولیتی نیست. رحمت نمی‌گوید میثاق را بشکنید و هیچ پیامدی ندارد. رحمت یعنی با وجود اینکه انسان با تولّی خود زمینه خسران را فراهم کرده، پروردگار به سبب فضل و رحمت خود هنوز راه را کامل نمی‌بندد. رحمت، مجوز خیانت نیست؛ فرصت بازگشت از خیانت است.

این الگو در همین بخش از سوره بقره نیز دیده می‌شود. در ماجرای گوساله، پس از خطایی سنگین، راه توبه باز شد و قرآن گفت خداوند بر آنان بازگشت. در اینجا نیز پس از تولّی، آیه از فضل و رحمت سخن می‌گوید. پس روش قرآن این است: خطا را سبک نمی‌کند، اما راه بازگشت را نیز نمی‌بندد.

ترکیب «فضل خداوند بر شما و رحمت او» در قرآن در چند موضع حساس دیگر نیز می‌آید؛ از جمله در سیاق پیروی از شیطان و در ماجرای تهمت بزرگ در سوره نور. در این موارد، فضل و رحمت الهی مانند سدی در برابر سقوط کامل پس از خطای جدی ظاهر می‌شود. این نشان می‌دهد که عبارت آیه ۶۴ یک جمله تزئینی عمومی نیست؛ سخن از لحظه‌ای است که اگر فضل و رحمت نبود، نتیجه طبیعی عمل انسان خسران بود.

پایان آیه می‌گوید: «لَكُنتُم مِّنَ الْخَاسِرِينَ»؛ قطعاً از زیان‌کاران می‌بودید. این «لـ» در «لَكُنتُم» لام جواب «لولا» است؛ یعنی جمله «لَكُنتُم مِّنَ الْخَاسِرِينَ» پاسخ شرط «فَلَوْلَا فَضْلُ ٱللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ» است. ساختار جمله چنین معنا می‌دهد: اگر فضل و رحمت خداوند نبود، نتیجه حتمی این روی‌گردانی، قرار گرفتن در شمار زیان‌کاران بود.

خسران از ریشه «خ س ر» است؛ یعنی زیان کردن، کاستن، کم آوردن و از دست دادن سرمایه. در اینجا خسران فقط سود نبردن نیست. خسران یعنی سوخت شدن اصل سرمایه. بنی اسرائیل سرمایه داشتند: نجات، کتاب، میثاق، پیامبر، آیات، رزق، آب، طور و فرمان تقوا. وقتی پس از چنین سرمایه‌ای روی گرداندند، خطر فقط این نبود که سودی اضافه به دست نیاورند؛ خطر این بود که اصل سرمایه هدایت را تباه کنند.

به همین دلیل، این آیه فقط سرزنش بنی اسرائیل نیست؛ هشدار به هر جامعه اهل کتاب است. خطر بزرگ، نداشتن کتاب نیست؛ داشتن کتاب و روی گرداندن پس از آن است. خطر بزرگ، نشنیدن هدایت نیست؛ شنیدن، میثاق بستن، نشانه دیدن، و سپس پشت کردن است. هرچه انسان بیشتر دریافت کند، اگر وفادار نباشد، خسران او نیز سنگین‌تر می‌شود.

این آیه همچنین غرور مذهبی را می‌شکند. کسی نمی‌تواند بگوید چون خداوند بر ما فضل داشته، پس ما ذاتاً برتر و محفوظیم. همان فضلی که نعمت است، مسئولیت نیز هست. اگر فضل با شکر، وفای به عهد، گرفتن کتاب با قوت و تقوا پاسخ داده نشود، به سند برتری تبدیل نمی‌شود؛ به حجت تبدیل می‌شود.

در ادامه آیات پیشین، مسیر چنین دیده می‌شود: آیه ۶۲ گفت نجات به نام نیست؛ به ایمان، روز آخر و عمل صالح است. آیه ۶۳ گفت کتاب باید با میثاق، قوت، ذکر و تقوا همراه شود. آیه ۶۴ اکنون هشدار می‌دهد که حتی پس از همه اینها، انسان ممکن است روی بگرداند؛ و اگر فضل و رحمت خداوند نباشد، چنین روی‌گردانی‌ای انسان را در شمار زیان‌کاران قرار می‌دهد.

پس درس آیه چنین است: فضل را به غرور تبدیل نکنید. رحمت را به بی‌مسئولیتی تبدیل نکنید. کتاب را پس از میثاق رها نکنید. اگر پس از عطای هدایت روی گردانده شود، خسران نزدیک است؛ و اگر راهی هنوز باز است، از فضل و رحمت پروردگار است، نه از شایستگی قطعی انسان.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۴۰— آغاز خطاب به بنی اسرائیل با یادآوری نعمت، عهد و ضرورت وفای به عهد.
  • البقره ۲:۴۷— یادآوری نعمت و فضیلت‌دادن بنی اسرائیل بر جهانیان؛ زمینه مهم برای فهم فضل در آیه ۶۴.
  • البقره ۲:۵۴— خطای سنگین گوساله‌پرستی و باز شدن راه توبه؛ الگویی نزدیک به خطا و گشایش رحمانی در همین بخش سوره.
  • البقره ۲:۶۳— میثاق، رفع طور، گرفتن آنچه داده شده با قوت، یادآوری محتوای کتاب، و هدف تقوا؛ آیه ۶۴ روی‌گردانی پس از آن را بیان می‌کند.
  • البقره ۲:۹۳— تکرار میثاق و رفع طور، و سپس واکنش قوم؛ برای مقایسه با تولّی پس از میثاق.
  • البقره ۲:۱۲۲— تکرار یادآوری نعمت و فضیلت بنی اسرائیل؛ نشان می‌دهد فضل الهی مسئولیت‌آور است، نه برتری ذاتی قوم.
  • النساء ۴:۸۳— تعبیر نزدیک «لولا فضل الله عليكم ورحمته»؛ نشان می‌دهد فضل و رحمت خداوند انسان را از پیروی شیطان و سقوط حفظ می‌کند.
  • النور ۲۴:۱۰— نمونه‌ای دیگر از پیوند فضل خداوند و رحمت او در جلوگیری از سقوط شدید اخلاقی و اجتماعی.
  • النور ۲۴:۱۴— اگر فضل و رحمت خداوند نبود، پیامد خطا بزرگ می‌شد؛ برای فهم کارکرد فضل و رحمت پس از لغزش.
  • النور ۲۴:۲۰— بازگشت دوباره تعبیر فضل و رحمت؛ نشان می‌دهد رحمت الهی مانع بسته‌شدن فوری راه بازگشت می‌شود.
  • النور ۲۴:۲۱— فضل و رحمت خداوند در پیوند با پاک‌سازی انسان از مسیرهای شیطان؛ نمونه‌ای دیگر از اینکه فضل و رحمت فقط لطف عمومی نیست، بلکه مانع سقوط اخلاقی است.
  • الأعراف ۷:۱۷۱— صحنه موازی رفع کوه بر فراز آنان و فرمان گرفتن آنچه داده شده با قوت.
  • الجمعة ۶۲:۵— خطر حمل کتاب بدون حمل واقعی آن؛ سرمایه کتاب اگر گرفته نشود، به خسران و حجت تبدیل می‌شود.
  • العصر ۱۰۳:۱، ۱۰۳:۲، ۱۰۳:۳— انسان در خسران است مگر ایمان، عمل صالح، سفارش به حق و سفارش به صبر؛ برای فهم ریشه خسران و راه خروج از آن.

البقره ۲:۶۵

و بی‌گمان شما کسانی از میان خودتان را شناختید که در سبت از حد گذشتند؛ پس به آنان گفتیم: بوزینگانی خوار و رانده باشید.

تأمل ما

این آیه پس از چند آیه بسیار مهم می‌آید. در آیه ۶۲، معیار نجات از نام‌های قومی و مذهبی بیرون آمد و به ایمان به آن معبود یگانه، روز آخر و عمل صالح بازگشت. در آیه ۶۳، میثاق، کتاب، گرفتن با قوت، یادآوری آنچه در کتاب است، و رسیدن به تقوا مطرح شد. در آیه ۶۴، قرآن گفت که پس از آن همه، باز روی‌گردانی رخ داد، و اگر فضل و رحمت خداوند نبود، نتیجه آن خسران بود. اکنون آیه ۶۵ یک نمونه روشن از همان مسیر را یادآوری می‌کند: کسانی که در سبت از حد گذشتند.

آیه با «ولقد علمتم» آغاز می‌شود؛ یعنی این حادثه برای مخاطبان بنی اسرائیل ناشناخته نبود. قرآن نمی‌گوید اکنون خبری تازه به شما می‌دهیم؛ می‌گوید شما خود دانستید و شناختید. پس این آیه فقط گزارش تاریخی نیست؛ یادآوری یک حادثه شناخته‌شده در حافظه جمعی آنان است، تا معنای میثاق، حد، تقوا، خسران و سقوط روشن‌تر شود.

اما قرآن باز هم عدالت زبانی خود را حفظ می‌کند. نمی‌گوید همه بنی اسرائیل در سبت تعدی کردند. می‌گوید: «الذين اعتدوا منكم»؛ کسانی از میان شما که از حد گذشتند. این «منكم» مهم است. گناه یک گروه خاص به همه خون، نسل و قوم تعمیم داده نمی‌شود. قرآن خطا را دقیق نام می‌برد، اما آن را به نفرت قومی تبدیل نمی‌کند.

با این حال، باید یک نکته را صادقانه دید. در اعراف ۷:۱۶۷، پس از بیان همین فضای تاریخی، قرآن از پیامدهای سنگین و درازمدت برای جمع آنان سخن می‌گوید. این در نگاه نخست می‌تواند با «منكم» تنش ایجاد کند: اگر خطا از گروهی خاص بود، چرا پیامدهای تاریخی دامنه گسترده‌تری پیدا می‌کند؟ پاسخ این است که قرآن میان مسئولیت اخلاقی فردی و پیامدهای اجتماعی-تاریخی فرق می‌گذارد. گناه اخلاقی را نباید به همه افراد یک قوم نسبت داد؛ اما فساد بخشی از یک جامعه، اگر مهار نشود، می‌تواند پیامدهایی داشته باشد که ساختار و سرنوشت اجتماعی آن جامعه را نیز تحت تأثیر قرار دهد. پس «منكم» مانع تعمیم گناه است، اما مانع فهم پیامدهای تاریخی یک فساد اجتماعی نیست.

واژه «اعتدوا» از ریشه «ع د و» است؛ یعنی از حد گذشتن، پا فراتر نهادن، تجاوز کردن. پس مسئله فقط انجام یک کار ساده نبود؛ شکستن مرز بود. در آیه پیشین، سخن از خسران پس از دریافت سرمایه هدایت بود. در اینجا نمونه‌ای از همان خسران نشان داده می‌شود: گروهی که حد را می‌شناسد، اما از آن عبور می‌کند.

برای فهم سبت باید از خود قرآن کمک گرفت. در نساء ۴:۱۵۴، قرآن می‌گوید به آنان گفته شد: «لا تعدوا في السبت»؛ در سبت از حد نگذرید. در اعراف ۷:۱۶۳، داستان روشن‌تر می‌شود: شهری کنار دریا بود؛ ماهیان در روز سبت آشکارا نزد آنان می‌آمدند، و در روزهایی که سبت نبود، نمی‌آمدند. قرآن می‌گوید این آزمونی بود به سبب فسق آنان. در نحل ۱۶:۱۲۴ نیز آمده است که سبت فقط بر کسانی قرار داده شد که درباره آن اختلاف کردند، و خداوند روز قیامت میان آنان داوری خواهد کرد.

پس سبت در این سیاق، یک حکم عمومی برای همه انسان‌ها نیست. برای بنی اسرائیل، سبت حدی میثاقی بود؛ روزی برای توقف، مهار، یادآوری، و بیرون آمدن از چرخش دائمی منفعت، شکار و کار روزمره. خود واژه «سبت» با تعطیل، قطع و توقف پیوند دارد. قرآن خواب شب را نیز «سبات» می‌نامد؛ یعنی توقفی که انسان را از کار و حرکت روزانه جدا می‌کند و به او آرامش می‌دهد.

از این زاویه، سبت فقط یک روز تقویمی نیست؛ آزمون مهار میل است. آیا انسان می‌تواند وقتی سود، شکار، معامله یا منفعت جلوی چشمش قرار می‌گیرد، به خاطر عهد خداوند دست نگه دارد؟ آیا می‌تواند حد را حفظ کند، حتی وقتی عبور از حد سودآور به نظر می‌رسد؟ اینجا سبت تبدیل می‌شود به میدان آشکار شدن تقوا.

در اعراف ۷:۱۶۳، همین آزمون با ماهیان بیان شده است. ماهیان در روز سبت آشکارا می‌آمدند. یعنی میل و منفعت درست در روز حد الهی برجسته می‌شد. این تصویر بسیار مهم است. گاهی آزمون انسان در جایی است که چیزی را نمی‌بیند؛ اما گاهی درست در جایی است که منفعت را روشن، نزدیک و وسوسه‌انگیز می‌بیند. تقوا در همین لحظه معنا پیدا می‌کند.

در آیه ۶۳ گفته شد: آنچه به شما داده‌ایم با قوت بگیرید و آنچه در آن است یاد کنید، باشد که تقوا پیشه کنید. اکنون آیه ۶۵ نشان می‌دهد وقتی کتاب با قوت گرفته نشود و آنچه در آن است یاد نشود، انسان از تقوا به اعتداء سقوط می‌کند. تقوا یعنی محافظت از حد؛ اعتداء یعنی شکستن حد.

در اعراف، قرآن این ماجرا را با واژه فسق نیز پیوند می‌دهد: «بما كانوا يفسقون». فسق یعنی بیرون رفتن از حد و حریم؛ شکافتن پوسته محافظی که انسان را در مسیر درست نگه می‌دارد. همان‌گونه که ابلیس از امر پروردگارش بیرون رفت، انسان نیز وقتی از حد حق بیرون رود، از نظم محافظ خود خارج می‌شود. در این داستان، فسق یعنی بیرون زدن از حریم میثاق و قانون الهی.

پس اعتداء و فسق در اینجا دو تصویر نزدیک‌اند. اعتداء، عبور از حد است؛ فسق، خروج از حریم. سبت مرز بود؛ آنان مرز را شناختند و از آن گذشتند. اینجا گناه فقط خوردن یا شکار کردن نیست؛ گناه این است که انسان در برابر حدی که برای مهار نفس و منفعت قرار داده شده، حیله کند یا آن را سبک بگیرد.

بعد آیه به بخش بسیار سنگین خود می‌رسد: «فقلنا لهم كونوا قردة خاسئين»؛ پس به آنان گفتیم: بوزینگانی خوار و رانده باشید. اینکه این تبدیل دقیقاً جسمانی بوده یا تمثیلی، والله أعلم. قرآن لفظ را شدید و آشکار آورده است، و ما نباید آن را بی‌اثر کنیم. اما پیام اخلاقی آیه نیز روشن است: این صحنه، تصویر سقوط از مقام انسانی پس از شکستن حد میثاق است.

در اینجا باید یک نکته زبانی را هم دید. «كونوا» از همان ریشه «ك و ن» است و از نظر لفظی با فرمان الهی «كن فيكون» نزدیکی دارد؛ همان فرمانی که در قرآن برای پدید آمدن چیزی به اراده خداوند می‌آید. اما این نزدیکی لفظی به تنهایی مسئله جسمانی یا تمثیلی بودن این آیه را حل نمی‌کند. در قرآن، «كونوا» همیشه به معنای آفرینش جسمانی تازه نیست؛ گاهی به معنای قرار گرفتن در یک حالت، موضع یا صفت است، مانند «كونوا قوامين بالقسط» یا «كونوا مع الصادقين». پس «كونوا قردة خاسئين» بی‌تردید فرمانی الهی و شدید است، اما اینکه چگونگی تحقق آن در بدن، روحیه، جایگاه، یا همه این لایه‌ها چگونه بوده، از خود این شباهت لفظی به تنهایی قطعی نمی‌شود.

حتی اگر کسی ظاهر آیه را جسمانی بفهمد، باز معنای اصلی فقط تغییر بدن نیست؛ سقوط مقام است. و اگر کسی آن را تمثیلی بفهمد، باز شدت آیه کم نمی‌شود؛ زیرا قرآن انسانی را تصویر می‌کند که پس از کتاب، میثاق، علم و حد الهی، به وضعیتی فرو افتاده که دیگر کرامت انسانی خود را نگه نداشته است.

اینجا نباید به حیوان توهین کرد. بوزینه نیز مخلوق خداوند است و در جای خود بر اساس خلقت و فطرت خود زندگی می‌کند. خاری در این آیه از آن جهت نیست که حیوان بودن ذاتاً بد است؛ از آن جهت است که انسانی که عقل، عهد، کتاب، اختیار و تقوا به او داده شده، اگر اینها را رها کند و فقط دنبال میل، تقلید، خوراک، بازی، راحتی و منفعت فوری برود، از جایگاه انسانی خود سقوط کرده است.

در قرآن، انسان فقط با بدن تعریف نمی‌شود. بدن انسان با جهان زیستی پیوند دارد و از نشانه‌های خلقت خداوند است. اما کرامت انسانی در توان انتخاب، یاد، مسئولیت، وفای به عهد، تقوا و عمل صالح آشکار می‌شود. اگر این لایه معنوی و اخلاقی از انسان گرفته شود، انسان فقط به نیازهای زیستی خود فروکاسته می‌شود؛ نیاز به خوراک، آب، خواب، آسایش، بازی، لذت و حفظ منفعت.

قرآن با علم حقیقی در تضاد نیست. حقیقت با حقیقت نمی‌جنگد. قرآن خود انسان را به نگاه کردن در آسمان‌ها، زمین، آفرینش و نفس خویش دعوت می‌کند تا نشانه‌های خداوند را بشناسد. پس فهم زیستی انسان، اگر به حق نزدیک شود، با اصل قرآنی تعارض ندارد. اما قرآن انسان را فقط یک موجود زیستی نمی‌بیند. آنچه انسان را بالا می‌برد، تقوا، اختیار، اراده، مسئولیت و عمل صالح است.

از این زاویه، تصویر «قردة» در آیه هشدار می‌دهد که انسان می‌تواند از نظر صورت، انسان بماند، اما از نظر جهت وجودی سقوط کند. وقتی انسان فقط به میل‌های فوری، منفعت، تقلید جمعی، حیله‌گری و فرار از مسئولیت تن بدهد، چیزی را از دست می‌دهد که باید او را انسان متعهد و متقی می‌ساخت.

واژه دوم نیز بسیار مهم است: «خاسئين». قرآن فقط نمی‌گوید قردة؛ می‌گوید قردة خاسئين. ریشه «خ س أ» با رانده‌شدن، پس‌زده‌شدن، دور شدن همراه با خواری و حقارت پیوند دارد. همین ریشه در مؤمنون ۲۳:۱۰۸ نیز در خطاب به دوزخیان آمده است: «اخسئوا فيها ولا تكلمون»؛ در آن رانده و خوار بمانید و با من سخن مگویید. این نشان می‌دهد که خ س أ در قرآن فقط یک توصیف عادی نیست؛ واژه‌ای برای طرد، خواری و قطع منزلت پس از رسیدن حجت و بسته شدن راه انکار است.

در اینجا باید میان «خاسرين» آیه ۶۴ و «خاسئين» آیه ۶۵ فرق بگذاریم. در آیه پیشین، سخن از خسران بود؛ از دست دادن سرمایه. در این آیه، سخن از خاسئین است؛ رانده و خوار شدن. پیوند این دو دقیق است: وقتی انسان سرمایه هدایت را با تولی و اعتداء تباه کند، نتیجه می‌تواند از خسران به خَسْأ برسد؛ از زیان‌کاری به رانده‌شدن خوارانه از مقام کرامت.

در قرآن، لفظ «قردة» در چند موضع در همین فضای سقوط و لعنت و شکستن حد می‌آید. در بقره ۲:۶۵ و اعراف ۷:۱۶۶، ارتباط آن با اصحاب سبت روشن است. در مائده ۵:۶۰ نیز در کنار خنازیر و پرستش طاغوت آمده است. همین هم نشان می‌دهد که موضوع فقط بدن حیوانی نیست؛ قرآن از سقوط صفات، جهت، بندگی و کرامت سخن می‌گوید. وقتی قردة در کنار پرستش طاغوت می‌آید، روشن می‌شود که بحث، فقط زیست‌شناسی نیست؛ بحث انحطاط معنوی و اخلاقی است.

پس این آیه را نباید به کنجکاوی درباره چگونگی مسخ محدود کرد. پرسش مهم‌تر این است: چه چیزی انسان را از کرامت به خاری می‌کشاند؟ پاسخ آیه روشن است: علم به حد، سپس شکستن حد؛ داشتن میثاق، سپس عبور از آن؛ دریافت کتاب، سپس نگرفتن آن با قوت؛ دیدن منفعت، سپس فراموش کردن تقوا.

داستان سبت فقط درباره گذشته نیست. هر جامعه‌ای ممکن است سبت خود را داشته باشد؛ حدی که باید در برابر منفعت، میل، بازار، قدرت، شهوت، راحتی یا تقلید جمعی نگه دارد. اگر آن حد شکسته شود، اگر انسان برای دور زدن فرمان خداوند حیله بسازد، اگر تقوا قربانی منفعت فوری شود، سقوط همان مسیر را طی می‌کند؛ حتی اگر نام‌ها عوض شده باشند.

پس درس آیه چنین است: سبت آزمون توقف در برابر میل بود. اعتداء، شکستن همان توقف بود. و قردة خاسئين تصویر انسانی است که پس از میثاق، کتاب، علم و حد الهی، از مقام مسئولیت به سطح غریزه، تقلید و خواری سقوط می‌کند. والله أعلم که چگونگی آن تبدیل چه بوده است؛ اما پیام آیه روشن است: انسانی که حد خداوند را می‌شناسد و باز آن را می‌شکند، از کرامت تقوا دور می‌شود.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۶۳— فرمان گرفتن آنچه داده شده با قوت و یادآوری آنچه در آن است؛ آیه ۶۵ نمونه شکست این مسیر را در تعدی سبت نشان می‌دهد.
  • البقره ۲:۶۴— تولی پس از میثاق و خطر خسران؛ آیه ۶۵ نمونه‌ای عینی از اعتداء پس از عهد را بیان می‌کند.
  • البقره ۲:۶۶— نتیجه حادثه سبت به عنوان نکال و پندی برای پیشینیان، پسینیان و متقیان.
  • النساء ۴:۴۷— یادآوری لعنت اصحاب سبت؛ برای فهم جایگاه این حادثه در حافظه قرآنی اهل کتاب.
  • النساء ۴:۱۵۴— فرمان «لا تعدوا في السبت» در کنار میثاق غلیظ؛ نشان می‌دهد سبت حدی میثاقی بود.
  • المائده ۵:۶۰— آمدن قردة در کنار خنازیر و عبادت طاغوت؛ برای فهم سقوط اخلاقی و معنوی، نه فقط بحث صورت زیستی.
  • الأعراف ۷:۱۶۳— تفصیل داستان اصحاب سبت در شهر کنار دریا و آمدن ماهیان در روز سبت؛ کلیدی‌ترین آیه برای فهم آزمون سبت.
  • الأعراف ۷:۱۶۴— گفت‌وگوی درونی جامعه درباره موعظه گروه خطاکار؛ نشان می‌دهد همه جامعه در یک سطح نبودند.
  • الأعراف ۷:۱۶۵— نجات کسانی که از بدی نهی کردند و گرفتن ظالمان به عذاب؛ شاهد تفکیک اخلاقی درون جامعه.
  • الأعراف ۷:۱۶۶— تکرار حکم «كونوا قردة خاسئين» پس از عتو از آنچه نهی شده بودند.
  • الأعراف ۷:۱۶۷— پیامدهای تاریخی و اجتماعی سنگین پس از این مسیر؛ برای فهم تفاوت میان گناه گروهی خاص و آثار گسترده اجتماعی.
  • النحل ۱۶:۴۰— «كن فيكون»؛ برای سنجش احتیاطیِ نسبت میان فرمان تکوینی و تعبیر «كونوا» در آیه ۶۵، بی‌آنکه چگونگی مسخ قطعی شود.
  • النحل ۱۶:۱۲۴— سبت فقط بر کسانی قرار داده شد که درباره آن اختلاف کردند؛ نشان می‌دهد سبت حکم عمومی همه انسان‌ها نبود.
  • الفرقان ۲۵:۴۷— خواب به عنوان «سبات»؛ برای فهم پیوند ریشه سبت با توقف، تعطیل و آرام گرفتن.
  • النبأ ۷۸:۹— «وجعلنا نومكم سباتا»؛ شاهد دیگر قرآنی بر معنای توقف و آرامش در ریشه سبت.
  • الكهف ۱۸:۵۰— فسق ابلیس از امر پروردگار؛ برای فهم فسق به عنوان خروج از حریم فرمان الهی.
  • المؤمنون ۲۳:۱۰۸— «اخسئوا فيها ولا تكلمون»؛ شاهد مستقیم قرآنی برای ریشه خ س أ به معنای طرد و خواری پس از رسیدن حجت.
  • النساء ۴:۱۳۵— «كونوا قوامين بالقسط»؛ نمونه‌ای از «كونوا» به معنای قرار گرفتن در یک حالت و موضع اخلاقی، نه آفرینش جسمانی.
  • التوبة ۹:۱۱۹— «كونوا مع الصادقين»؛ نمونه‌ای دیگر از «كونوا» در معنای قرار گرفتن در جهت و همراهی اخلاقی.
  • العصر ۱۰۳:۱، ۱۰۳:۲، ۱۰۳:۳— انسان در خسران است مگر ایمان، عمل صالح، سفارش به حق و سفارش به صبر؛ برای پیوند خسران، عمل و تقوا.

البقره ۲:۶۶

پس آن را عقوبتی بازدارنده ساختیم برای آنچه پیش روی آن بود و آنچه پشت سر آن بود، و موعظه‌ای برای متقیان.

تأمل ما

این آیه جمع‌بندی حادثه اصحاب سبت است، اما جمع‌بندی آن فقط تاریخی نیست. قرآن نمی‌خواهد ما در کنجکاوی درباره چگونگی «قردة خاسئين» متوقف شویم؛ یعنی همان تعبیر سنگینی که در آیه پیشین به معنای «بوزینگانی خوار و رانده» آمد. آیه ۶۶ نشان می‌دهد که آن حادثه چرا در حافظه قرآنی حفظ شده است: خداوند آن را نکال ساخت و آن را برای متقیان موعظه قرار داد.

نخست باید به تعبیر «فجعلناها» توجه کرد. «فجعلناها» یعنی: «پس آن را قرار دادیم / ساختیم / گردانیدیم.» در عربی، بخش پایانی این واژه، یعنی «ها»، یک ضمیر مؤنث مفرد است؛ یعنی «آنِ مؤنث» یا ساده‌تر: «آن را». پرسش این است که این «آن» دقیقاً به چه چیزی برمی‌گردد؟ آیا به خود حادثه سبت برمی‌گردد؟ به عقوبت؟ به حالت مسخ؟ یا به سرگذشت آن گروه؟ چون در آیه پیشین، یک اسم مؤنث روشن و نزدیک نیامده که بی‌هیچ پرسشی بگوییم ضمیر حتماً به همان برمی‌گردد. برای همین، این ضمیر کمی جای تأمل دارد.

وقتی بقره را در کنار اعراف ۷:۱۶۳، ۷:۱۶۴، ۷:۱۶۵، ۷:۱۶۶ می‌خوانیم، تصویر روشن‌تر می‌شود. در اعراف، داستان اصحاب سبت با تفصیل بیشتری آمده است: شهری کنار دریا، آزمون ماهیان، گروهی که از حد گذشتند، گروهی که نهی کردند، و سپس عقوبت کسانی که سرکشی کردند. بنابراین در بقره ۲:۶۶، «ها» را می‌توان به مجموع همان سرگذشت و عقوبت برگرداند؛ یعنی حادثه‌ای که شامل تعدی در سبت، هشدار، سرکشی، و نتیجه سنگین «بوزینگانی خوار و رانده» بود. همین نکته نشان می‌دهد که فهم این آیه با روش قرآن‌به‌قرآن کامل‌تر می‌شود؛ زیرا بقره اشاره می‌کند و اعراف صحنه را بازتر نشان می‌دهد.

پس معنای کلی چنین است: خداوند آن سرگذشت و عقوبت را در گذشته رها نکرد؛ آن را به نشانه‌ای بازدارنده در مسیر تاریخ تبدیل کرد. حادثه‌ای که در یک زمان و مکان رخ داد، به زبان قرآن از محدوده همان زمان بیرون آمد و برای دیگران نیز کارکرد پیدا کرد.

واژه کلیدی آیه «نكال» است. نکال از ریشه «ن ك ل» است و با بازداشتن، مهار کردن، عقب زدن و عقوبتی که مانع تکرار جرم شود پیوند دارد. در تصویر زبانی این ریشه، نوعی قید و زنجیر نیز دیده می‌شود؛ چیزی که حرکتِ سرکش را نگه می‌دارد و مانع ادامه آن می‌شود. پس نکال فقط «عبرت» نرم و ذهنی نیست؛ عقوبتی بازدارنده است؛ چیزی که انسان و جامعه را از تکرار همان حدشکنی بازمی‌دارد.

انتخاب این واژه بسیار دقیق است. گناه آنان «اعتداء» بود؛ عبور از حد. پاسخ الهی، «نکال» شد؛ یعنی بازدارنده‌ای در برابر عبور از حد. اعتداء یعنی مرزشکنی؛ نکال یعنی قید و ترمز در برابر مرزشکنی. همین تقابل لغوی، هسته معنایی آیه را روشن می‌کند: وقتی انسان حد الهی را می‌شکند، خداوند گاهی نتیجه آن حدشکنی را به نشانه‌ای تبدیل می‌کند که دیگران را از همان مسیر بازدارد.

اما آیه فقط نمی‌گوید نکال. در پایان می‌گوید: «وموعظة للمتقين»؛ و موعظه‌ای برای متقیان. نکال اثر بازدارنده حادثه است؛ موعظه اثر بیدارکننده آن در دل اهل تقواست. نکال می‌تواند انسان را از بیرون نگه دارد؛ اما موعظه درون انسان را بیدار می‌کند. هر کسی ممکن است از پیامد یک عقوبت بترسد، اما فقط متقی از آن برای اصلاح خود پند می‌گیرد.

اکنون باید به تعبیر بسیار ظریف «لما بين يديها وما خلفها» توجه کرد. قرآن نمی‌گوید آن را نکال ساختیم برای گذشته، حال و آینده. نه به این دلیل که عربی واژه‌ای برای گذشته و آینده نداشت. خود قرآن بارها از «قبل»، «بعد»، «الأولى»، «الآخرة»، «الغابرين»، «الآخرين» و تعبیرهای دیگر استفاده کرده است. پس انتخاب «بين يديها» و «خلفها» از ناتوانی زبان نیست؛ از دقت تصویر قرآنی است.

در ذهن معمول انسان، آینده آن چیزی است که پیشِ رو قرار دارد، و گذشته چیزی است که پشت سر مانده است. ما نیز می‌گوییم آینده پیش روست و گذشته پشت سر. اما قرآن در اینجا حادثه را از نگاه خود حادثه تصویر می‌کند، نه از نگاه انسانی که در زمان راه می‌رود. حادثه اصحاب سبت مانند نشانه‌ای ایستاده در مسیر تاریخ است. آنچه در برابر این نشانه قرار گرفته و با آن روبه‌روست، «بين يديها» است؛ و آنچه پس از آن و از پشت سرِ آن در امتداد تاریخ می‌آید، «خلفها» است.

از این نگاه، «بين يديها» می‌تواند به کسانی و موقعیت‌هایی اشاره کند که در میدان نزدیکِ اثر آن حادثه بودند؛ کسانی که آن حادثه را در برابر خود داشتند و باید از آن بازمی‌ایستادند. «ما خلفها» نیز به کسانی اشاره می‌کند که پس از آن حادثه می‌آیند؛ نسل‌هایی که از پشت سر آن وارد تاریخ می‌شوند و باید از آن پند بگیرند.

پس قرآن فقط یک تقسیم خشک زمانی نمی‌سازد. نمی‌گوید گذشته، حال و آینده؛ بلکه یک تصویر زنده می‌سازد: حادثه در میانه تاریخ ایستاده است؛ پیش روی خود را بازمی‌دارد و پشت سر خود را پند می‌دهد. این ظرافت زبانی باعث می‌شود حادثه سبت فقط یک پرونده بسته در گذشته نباشد، بلکه نشانه‌ای زنده برای هر زمانی شود که انسان دوباره در برابر حد الهی قرار می‌گیرد.

حتی اگر کسی این تعبیر را به زبان زمانی بفهمد و بگوید مقصود، پیشینیان و پسینیان‌اند، نتیجه اصلی از بین نمی‌رود. باز هم معنا این است که حادثه اصحاب سبت از زمان خود فراتر رفت و برای دیگران نیز نشانه شد. اما تعبیر قرآنی از «بين يديها» و «خلفها» لطیف‌تر از یک عبارت ساده تاریخی است؛ زیرا حادثه را مانند چیزی حاضر، ایستاده و قابل مواجهه نشان می‌دهد.

از نظر فعل نیز باید دقیق بود. فعل ماضی در آیه «فجعلناها» است: پس آن را قرار دادیم، ساختیم، گردانیدیم. اما در عبارت «لما بين يديها وما خلفها» فعل جداگانه‌ای نیامده است. قرآن نگفته «آنچه پیش روی آن بود» یا «آنچه پشت سر آن بود». با یک ساختار اسمی و تصویری سخن گفته است. همین باعث می‌شود معنا بازتر بماند؛ نه فقط یک گذشته محدود، بلکه هرچه در میدان اثر این نشانه قرار گیرد.

این آیه همچنین پرسش معاصر ما را روشن می‌کند. آیا امروز اگر گروهی از بنی اسرائیل سبت را نگاه ندارند، یا ربا انجام دهند، یا اگر گروه‌هایی از مسلمانان از دستورات خداوند سرکشی کنند، ما حق داریم آنان را «بوزینه» بنامیم و حکم همان حادثه را بر آنان جاری کنیم؟ پاسخ محتاط و قرآن‌محور این است: نه. انسان حق ندارد یک عقوبت خاص الهی را به نام خود بر انسان‌های معاصر تطبیق دهد و مردم را با نام حیوانات تحقیر کند. خداوند آن حادثه خاص را نکال ساخت؛ ما مأمور به عبرت گرفتن از آن هستیم، نه مأمور به دشنام‌سازی از آن.

این موضع فقط یک احتیاط اخلاقی عمومی نیست؛ با خود قرآن نیز هماهنگ است. قرآن در حجرات ۴۹:۱۱ نهی می‌کند که قومی قوم دیگر را به مسخره بگیرد. پس کسی نمی‌تواند آیه اصحاب سبت را به ابزار تمسخر قومی، ضدیت نژادی، یا تحقیر اهل یک دین تبدیل کند. اگر کسی از نکال الهی برای تحقیر دیگران استفاده کند، خود از موعظه آیه دور شده است.

اما این به معنای بی‌اثر شدن هشدار آیه نیست. اگر امروز هر انسانی، از هر قوم و هر دینی، حد الهی را بشناسد و برای منفعت، لذت، بازار، قدرت، شهوت، ربا، ظلم یا حیله آن را دور بزند، پیام آیه درباره او نیز هشدار دارد. نه به این معنا که ما بگوییم خدا او را همان‌گونه مسخ کرده یا حق داریم او را قردة بخوانیم؛ بلکه به این معنا که همان قانون اخلاقی برقرار است: شکستن حد پس از آگاهی، انسان را از تقوا دور می‌کند و می‌تواند او را از کرامت به خسران و خواری بکشاند.

پس سرگذشت اصحاب سبت برای امروز نیز زنده است، اما نه به‌عنوان ابزار تحقیر قومی یا فرقه‌ای. این سرگذشت نکال است برای هر جامعه‌ای که می‌خواهد حد خداوند را دور بزند؛ و موعظه است برای هر متقی‌ای که می‌خواهد پیش از سقوط، خود را بیدار کند. اگر یک یهودی، یک مسلمان، یک مسیحی، یا هر انسان دیگری فرمان خداوند را به بازی بگیرد، باید از این آیه بترسد؛ اما هیچ‌کس حق ندارد خود را جای خداوند بنشاند و عقوبت الهی را بر دیگران نام‌گذاری کند.

اینجا فرق نکال و موعظه دوباره روشن می‌شود. انسان بی‌تقوا ممکن است از نکال دیگران سلاح بسازد؛ اما انسان متقی از آن مراقبت درونی می‌سازد. متقی پیش از آنکه انگشت اتهام را به سوی دیگران بگیرد، از خود می‌پرسد: حد من کجاست؟ سبت من چیست؟ کجا دارم برای منفعت، حکم خداوند را دور می‌زنم؟ کجا ظاهر دین را نگه داشته‌ام اما روح تقوا را شکسته‌ام؟

به همین دلیل، پایان آیه با «للمتقين» بسیار دقیق است. موعظه برای متقیان است، چون فقط متقی از حادثه دیگران آینه‌ای برای اصلاح خود می‌سازد. کسی که تقوا ندارد، ممکن است داستان را بشنود و فقط درباره دیگران حکم صادر کند. اما متقی از همان داستان، راه مراقبت از خود را می‌آموزد.

این آیه بحث آیات پیشین را جمع می‌کند. آیه ۶۳ گفت آنچه داده شده با قوت بگیرید و آنچه در آن است یاد کنید تا تقوا پیشه کنید. آیه ۶۵ نشان داد گروهی در سبت از حد گذشتند و سقوط کردند. آیه ۶۶ اکنون می‌گوید آن سقوط فقط مجازات یک گروه نبود؛ به نشانه‌ای بازدارنده و موعظه‌ای برای متقیان تبدیل شد.

پس درس آیه چنین است: حادثه اصحاب سبت را به کنجکاوی تاریخی یا تحقیر قومی تبدیل نکنید. خداوند آن را نکال ساخت تا انسان از حدشکنی بازایستد، و موعظه ساخت تا متقی در درون خود بیدار شود. نکال از بیرون بازمی‌دارد؛ موعظه از درون زنده می‌کند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۶۳— فرمان گرفتن آنچه داده شده با قوت و یادآوری آنچه در آن است برای رسیدن به تقوا؛ زمینه مستقیم موعظه در آیه ۶۶.
  • البقره ۲:۶۵— حادثه تعدی‌کنندگان در سبت و حکم «قردة خاسئين»؛ آیه ۶۶ نتیجه و کارکرد آن حادثه را بیان می‌کند.
  • النساء ۴:۱۵۴— فرمان «لا تعدوا في السبت» در کنار میثاق غلیظ؛ نشان می‌دهد سبت حدی میثاقی بود.
  • المائدة ۵:۳۸— کاربرد «نكالاً من الله» در حکم بازدارنده؛ شاهد قرآنی برای معنای نکال به عنوان عقوبت بازدارنده.
  • الأعراف ۷:۱۶۳— تفصیل آزمون سبت و آمدن ماهیان در روز سبت؛ زمینه اصلی فهم حادثه‌ای که در آیه ۶۶ نکال و موعظه شد.
  • الأعراف ۷:۱۶۴— گفت‌وگوی جامعه درباره موعظه خطاکاران؛ نشان می‌دهد موعظه در برابر فساد اجتماعی معنا دارد.
  • الأعراف ۷:۱۶۵— نجات کسانی که از بدی نهی کردند و گرفتن ظالمان به عذاب؛ برای فهم نقش نکال پس از تعدی.
  • الأعراف ۷:۱۶۶— تکرار حکم «كونوا قردة خاسئين» پس از عتو از نهی الهی؛ صحنه موازی با بقره ۲:۶۵.
  • الأعراف ۷:۱۶۷— پیامدهای تاریخی و اجتماعی سنگین؛ برای فهم تفاوت میان گناه یک گروه و آثار گسترده اجتماعی.
  • النحل ۱۶:۱۲۴— سبت فقط بر کسانی قرار داده شد که درباره آن اختلاف کردند؛ نشان می‌دهد سبت حکم عمومی همه انسان‌ها نبود.
  • الحجرات ۴۹:۱۱— نهی از مسخره کردن قومی توسط قوم دیگر؛ برای جلوگیری از تبدیل آیه اصحاب سبت به ابزار تحقیر قومی.
  • النازعات ۷۹:۲۵— «نكال الآخرة والأولى» درباره فرعون؛ شاهد اینکه نکال می‌تواند حادثه‌ای بازدارنده و عبرت‌آموز در تاریخ باشد.
  • آل عمران ۳:۱۳۸— «هدى وموعظة للمتقين»؛ نشان می‌دهد موعظه حقیقی در دل متقی اثر می‌کند.
  • المائدة ۵:۴۶— انجیل به عنوان هدایت، نور و موعظه برای متقیان؛ شاهد پیوند موعظه با تقوا.
  • النور ۲۴:۳۴— آیات روشن و موعظه برای متقیان؛ شاهد دیگر برای اینکه موعظه قرآنی مخصوص دل بیدار و متقی است.
  • الفرقان ۲۵:۴۷— خواب به عنوان «سبات»؛ برای فهم ریشه سبت به معنای توقف و آرام گرفتن.
  • النبأ ۷۸:۹— «وجعلنا نومكم سباتا»؛ شاهد دیگر قرآنی بر معنای توقف و تعطیل در ریشه سبت.
  • العصر ۱۰۳:۱، ۱۰۳:۲، ۱۰۳:۳— انسان در خسران است مگر ایمان، عمل صالح، سفارش به حق و سفارش به صبر؛ برای پیوند حدشناسی، موعظه و نجات از خسران.

البقره ۲:۶۷

و هنگامی که موسی به قوم خود گفت: بی‌گمان آن معبود یگانه به شما فرمان می‌دهد که گاوی را ذبح کنید. گفتند: آیا ما را به تمسخر می‌گیری؟ گفت: پناه می‌برم به آن معبود یگانه از اینکه از جاهلان باشم.

تأمل ما

این آیه آغاز بخشی است که نام بلندترین سوره قرآن از آن گرفته شده است: سوره بقره. همین نکته نشان می‌دهد که این چند آیه فقط یک گزارش فرعی درباره ذبح یک گاو نیست. قرآن در این داستان چیزی از درون انسان را آشکار می‌کند: وقتی فرمان خداوند روشن و ساده می‌آید، انسان چگونه با آن روبه‌رو می‌شود؟ با اعتماد، مسئولیت و تقوا؟ یا با سوءظن، بهانه‌جویی، سؤال‌های فرارگونه و سخت‌کردن چیزی که در آغاز سخت نبود؟

این آیه از آیات پیشین جدا نیست. پیش‌تر، در آیه ۶۳، فرمان آمده بود که آنچه داده شده با قوت گرفته شود و آنچه در آن است یاد شود، شاید راه تقوا باز شود. سپس سخن از روی‌گردانی پس از میثاق آمد. بعد داستان سبت یادآوری شد؛ جایی که گروهی حد الهی را شکستند و سرگذشتشان نکال و موعظه برای متقیان شد. اکنون داستان بقره، چهره دیگری از همان بیماری را نشان می‌دهد: مشکل همیشه فقط شکستن آشکار حد نیست؛ گاهی مشکل از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که انسان فرمان روشن را جدی نمی‌گیرد.

فرمان نخست بسیار ساده است: «إِنَّ ٱللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تَذْبَحُوا بَقَرَةً»؛ آن معبود یگانه به شما فرمان می‌دهد که گاوی را ذبح کنید. در این مرحله، نه سخنی از رنگ گاو است، نه از سن آن، نه از نوع آن، نه از اینکه کار کرده باشد یا نکرده باشد. فرمان باز و کوتاه است: گاوی را ذبح کنید.

همین سادگی، کلید ادامه داستان است. سختی‌های بعدی از خود فرمان آغاز نمی‌شود؛ از واکنش قوم آغاز می‌شود. خداوند در ابتدا فرمان را پیچیده نکرد. اما وقتی دل آماده اطاعت نباشد، فرمان ساده نیز به میدان تعلل، سؤال‌های پی‌درپی و جزئیات‌سازی تبدیل می‌شود.

موسی سخن را به خود نسبت نمی‌دهد. نمی‌گوید: «من می‌خواهم» یا «من پیشنهاد می‌کنم». می‌گوید: «إِنَّ ٱللَّهَ يَأْمُرُكُمْ»؛ آن معبود یگانه به شما فرمان می‌دهد. «إنّ» سخن را محکم می‌کند، و «يأمركم» فرمان را زنده و مستقیم نشان می‌دهد. موضوع شوخی، سلیقه یا رأی شخصی نیست. امر از سوی خداوند است، و قوم باید با آن روبه‌رو شوند.

اما پاسخ نخست آنان اطاعت نیست. حتی پرسش برای فهمِ بهتر هم نیست. می‌گویند: «أَتَتَّخِذُنَا هُزُوًا»؛ آیا ما را به تمسخر می‌گیری؟ این سخن نشان می‌دهد که فرمان خداوند را از آغاز در جایگاه جدی خود ننشاندند. امر الهی برایشان چنان نامأنوس، بی‌ربط یا ناخوشایند آمد که پیامبر را به ریشخند متهم کردند.

«هزو» فقط خندیدن نیست. هزو یعنی سبک گرفتن تحقیرآمیز؛ یعنی چیزی را که باید با وقار و جدیت شنیده شود، به سطح بازی و ریشخند پایین آوردن. آنان در حقیقت نگفتند فقط نفهمیدیم؛ گفتند گویا تو ما را دست انداخته‌ای. این یکی از راه‌های فرار از مسئولیت است: انسان به جای آنکه با فرمان خداوند روبه‌رو شود، حامل پیام را متهم می‌کند.

پاسخ موسی کوتاه است، اما بسیار عمیق: «أَعُوذُ بِٱللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ ٱلْجَاهِلِينَ»؛ پناه می‌برم به آن معبود یگانه از اینکه از جاهلان باشم. موسی فقط نمی‌گوید من شما را مسخره نمی‌کنم. او ریشه کار را نشان می‌دهد: بازی گرفتن امر خداوند، تحقیر مردم، یا تبدیل پیام الهی به شوخی، از جنس جهل است.

در قرآن، جهل همیشه فقط نداشتن معلومات نیست. گاهی جهل یعنی خامی اخلاقی، بی‌وقاری در برابر حق، شتاب بی‌حکمت، نداشتن حلم، و رفتار سبک در جایی که انسان باید با وقار بایستد. موسی به خداوند پناه می‌برد که در مقام ابلاغ امر الهی، از چنین سبک‌سری و بی‌خردی باشد.

این داستان برای امروز ما هم زنده است. گاهی انسان دینی از اصل تکلیف فرار می‌کند؛ مثل همان قومی که هنوز فرمان ساده را انجام نداده بودند و با پرسش و اتهام، عمل را عقب می‌انداختند. گاهی هم شکل دیگری از همین بیماری پیدا می‌شود: اصل عمل انجام می‌شود، اما آن‌قدر در جزئیات شکل اجرا غرق می‌شویم که روح فرمان رنگ می‌بازد. خداوند از ما نماز زنده، روزه پاک‌کننده، پاکی، عدالت، انفاق، تزکیه، وفای به عهد و پرهیز از ظلم و ربا خواسته است؛ اما ما گاهی دین را در نزاع‌های پایان‌ناپذیر فرو می‌بریم: پا در وضو شسته شود یا مسح شود، حمد با صدای بلند خوانده شود یا آهسته، دست‌ها در نماز بسته باشد یا باز، سجده بر چه باشد، انگشت در تشهد حرکت کند یا نه، و ده‌ها جزئیات مشابه.

این سخن به معنای بی‌ارزش دانستن فهم درستِ عمل نیست. جزئیاتی که به فهم، نظم و انجام بهتر فرمان کمک کند، جای خود را دارد. مشکل آنجاست که جزئیات جای اصل را می‌گیرد؛ وقتی نماز از یاد خدا و بازداشتن از فحشا و منکر جدا می‌شود و به میدان نزاع‌های شکلی تبدیل می‌گردد؛ وقتی روزه از تقوا و پاکی نفس جدا می‌شود و فقط به بحث‌های فرعی فروکاسته می‌شود؛ وقتی زکات و انفاق، که باید جامعه را زنده کند، زیر قواعد خشک و بحث‌های فرساینده گم می‌شود.

در بعضی جریان‌های روایت‌محور نیز همین خطر دیده می‌شود. قرآن امر را روشن می‌آورد، اما انبوه گزارش‌ها، قیود، احتیاط‌ها و اختلافات، گاهی چنان بر آن می‌نشیند که مردم اصل هدایت را کمتر می‌بینند. آن‌گاه دین، به جای اینکه انسان را سبک‌بارتر، عادل‌تر، پاک‌تر و نزدیک‌تر به خداوند کند، به باری سنگین از نزاع‌ها و ترس‌ها تبدیل می‌شود. این همان جایی است که داستان بقره آینه می‌شود؛ نه برای سرزنش یک قوم گذشته، بلکه برای دیدن بیماری‌ای که می‌تواند در هر امت دینی تکرار شود.

از این نگاه، داستان بقره فقط درباره ذبح یک حیوان نیست؛ درباره ذبحِ بهانه‌ها نیز هست. انسان باید چیزی را که میان او و اطاعت از خداوند ایستاده است بشناسد: گاهی آن چیز یک وابستگی آشکار است، گاهی غرور مذهبی، گاهی ترس از عمل، گاهی علاقه به بحث‌های بی‌پایان، و گاهی عادت به سخت کردن چیزی که خداوند آن را ساده گذاشته است.

همچنین می‌توان این فرمان را در سیاق گسترده‌تر بنی اسرائیل دید. همین قوم پیش‌تر با گوساله‌پرستی آزموده شده بود، و قرآن در جای دیگر می‌گوید عشق گوساله در دل‌های آنان نوشانده شد. از این زاویه، ذبح بقره می‌تواند یادآور بریدن از وابستگی‌های مقدس‌شده و بت‌های درونی نیز باشد. اما حتی اگر این تأویل را قطعی نکنیم، پیام روشن آیه باقی است: امر خداوند را نباید با سوءظن، تمسخر و بهانه‌جویی به میدان فرار از مسئولیت تبدیل کرد.

پس آغاز داستان چنین است: فرمان ساده آمد، اما دل آماده نبود. موسی امر خداوند را آورد، اما قوم به جای ادب اطاعت، پیامبر را به تمسخر متهم کردند. موسی پاسخ داد که تمسخر در مقام امر الهی از جهل است. از همین‌جا قرآن ما را آماده می‌کند تا در ادامه ببینیم چگونه انسان می‌تواند فرمانی ساده را با دست خودش سخت کند.

درس آیه این است: وقتی امر خداوند روشن است، نخستین وظیفه انسان سوءظن و بازی با جزئیات نیست؛ ادب، اعتماد، فهم برای عمل، و مسئولیت‌پذیری است. سؤال برای فهم نور است؛ پرسش برای فرار حجاب است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۵۱— آغاز ماجرای گوساله‌پرستی پس از رفتن موسی؛ زمینه مهم برای فهم وابستگی‌های درونی قوم.
  • البقره ۲:۵۴— فرمان بازگشت و توبه پس از گرفتن گوساله؛ پیوند با بریدن از بت و اصلاح پس از انحراف.
  • البقره ۲:۶۳— فرمان گرفتن آنچه داده شده با قوت و یادآوری آنچه در آن است؛ زمینه مستقیم برای فهم مسئولیت‌پذیری در برابر امر الهی.
  • البقره ۲:۶۴— تولّی پس از میثاق و نیاز به فضل و رحمت؛ پیش‌زمینه داستان بقره به عنوان نمونه‌ای دیگر از واکنش انسان به امر خداوند.
  • البقره ۲:۶۵— نمونه حدشکنی در سبت؛ داستان بقره نمونه دیگری از مواجهه نادرست با فرمان الهی است.
  • البقره ۲:۶۶— نکال و موعظه برای متقیان؛ داستان بقره نیز موعظه‌ای درباره مسئولیت‌پذیری و پرهیز از بهانه‌جویی است.
  • البقره ۲:۹۳— نوشانده‌شدن عشق گوساله در دل‌ها؛ برای فهم احتمالی پیوند ذبح بقره با بریدن از وابستگی‌های مقدس‌شده.
  • المائده ۵:۱۰۱— نهی از پرسش‌هایی که اگر آشکار شوند موجب سختی می‌شوند؛ آیه‌ای مهم برای فهم خطر پرسش‌های فرارگونه و جزئیات‌سازی.
  • المائده ۵:۱۰۲— یادآوری اینکه گروهی پیش از شما چنین پرسش‌هایی کردند و سپس به آن کافر شدند؛ شاهدی مستقیم برای خطر پیچیده‌کردن امر الهی با سؤال‌های نادرست.
  • الأعراف ۷:۱۳۸— درخواست بنی اسرائیل برای داشتن معبودانی مانند معبودهای قومی دیگر؛ شاهدی بر زمینه میل به معبود محسوس.
  • الأعراف ۷:۱۴۸— ساختن گوساله پس از موسی؛ زمینه قرآنی برای فهم حساسیت داستان بقره.
  • طه ۲۰:۸۵، ۲۰:۸۶، ۲۰:۸۷، ۲۰:۸۸، ۲۰:۸۹، ۲۰:۹۰، ۲۰:۹۱، ۲۰:۹۲، ۲۰:۹۳، ۲۰:۹۴، ۲۰:۹۵، ۲۰:۹۶، ۲۰:۹۷— تفصیل ماجرای سامری و گوساله؛ زمینه گسترده‌تر برای فهم انحراف از توحید به معبود محسوس.
  • الحجرات ۴۹:۱۱— نهی از تمسخر قومی و تحقیر دیگران؛ برای فهم زشتی هزو و سبک گرفتن انسان‌ها.
  • هود ۱۱:۴۶— هشدار به نوح که از جاهلان نباشد؛ شاهدی برای اینکه جهل در قرآن فقط ندانستن نیست، بلکه می‌تواند رفتار نادرست در برابر حق باشد.
  • یوسف ۱۲:۳۳— پناه بردن یوسف به خداوند از افتادن در جهل؛ نمونه‌ای دیگر از جهل به عنوان سقوط اخلاقی و رفتاری.

البقره ۲:۶۸

گفتند: برای ما از پروردگارت بخواه تا برای ما روشن کند که آن چیست. گفت: او می‌گوید آن گاوی است نه پیر و فرسوده، و نه جوانِ نارس؛ میانه‌ای میان آن دو. پس آنچه را فرمان داده می‌شوید انجام دهید.

تأمل ما

این آیه نخستین گام در سخت‌شدن فرمان بقره است. در آیه پیشین، امر خداوند ساده و باز بود: گاوی را ذبح کنید. اگر آنان همان فرمان را می‌پذیرفتند، شاید هر گاوی که عرفاً گاو شمرده می‌شد برای انجام تکلیف کافی بود؛ حتی گاوی عادی، پیر، یا کم‌ارزش. اما آنان هنوز دست به عمل نبرده‌اند. نخست موسی را به تمسخر متهم کردند، و اکنون بعد از پاسخ موسی، وارد پرسش تازه می‌شوند.

می‌گویند: «ادع لنا ربك»؛ برای ما از پروردگارت بخواه. این تعبیر، آرام و بی‌طرف نیست. آنان نمی‌گویند: پروردگار ما. می‌گویند: پروردگار تو. نباید از این جمله حکم قطعی ساخت که آنان هیچ ایمان نداشتند؛ اما زبان آیه فاصله‌ای را نشان می‌دهد. گویی ربّ هنوز برای آنان بیشتر ربّ موسی است تا ربّی که خودشان در برابر او بایستند و فرمانش را مستقیم بر دوش بگیرند.

وقتی انسان خداوند را «ربّ من» نبیند، مسئولیت هم آسان‌تر به دیگری منتقل می‌شود: تو بپرس، تو دعا کن، تو برای ما روشن کن. موسی پیامبر است و ابلاغ امر خداوند از راه او می‌آید؛ این حق است. اما قوم، موسی را به راهی برای تعویق عمل تبدیل می‌کنند. به جای اینکه فرمان را بگیرند، از او می‌خواهند باز بپرسد.

پرسش آنان نیز جای تأمل دارد: «ما هي؟»؛ آن چیست؟ در حالی که اصل چیز در آیه پیشین گفته شده بود: «بقرة»؛ گاوی. اینجا مرز میان پرسش حقیقت‌جویانه و پرسش تعلل‌گرایانه روشن می‌شود. اولی راه عمل را هموار می‌کند؛ دومی راه فرار می‌سازد. اگر پرسش برای فهم و انجام بهتر باشد، نور است؛ اما اگر از دل بی‌میلی و عقب‌انداختن عمل برخیزد، همان پرسش حجاب می‌شود.

پاسخ چنین می‌آید: «إنها بقرة لا فارض ولا بكر عوان بين ذلك»؛ آن گاوی است نه پیر و فرسوده، نه جوان و نارس، بلکه میانه‌ای میان آن دو. فرمانی که در آغاز فقط «گاوی» بود، اکنون قید پیدا کرد. دیگر هر گاوی کافی نیست. باید گاوی باشد در میانه عمر؛ نه از کار افتاده و پیر، نه بسیار جوان.

اینجا یک قانون تربیتی دیده می‌شود: وقتی انسان راه باز را بی‌دلیل بر خود تنگ کند، همان تنگی به خودش برمی‌گردد. خداوند در آغاز فرمان را گسترده گذاشته بود. آنان می‌توانستند عمل کنند. اما وقتی سؤال‌های پی‌درپی آغاز شد، هر پاسخ، دایره انتخاب را کوچک‌تر ساخت. سختی از اصل فرمان نیامد؛ از روش برخورد آنان با فرمان پدید آمد.

پایان آیه بسیار گویاست: «فَافْعَلُوا مَا تُؤْمَرُونَ»؛ پس آنچه را فرمان داده می‌شوید انجام دهید. این جمله مانند بازگرداندن قوم به اصل ماجراست. پس از نخستین توضیح، دوباره آنان را به عمل فرا می‌خواند: اکنون انجام دهید. فرمان را در راه پرسش‌های تازه گم نکنید.

این عبارت وقتی در کنار سخن اسماعیل در صافات ۳۷:۱۰۲ گذاشته شود، معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند. آنجا اسماعیل به پدرش می‌گوید: «افعل ما تؤمر»؛ آنچه فرمان داده می‌شوی انجام بده. آنجا لحن، لحن تسلیم است. اما در اینجا به بنی اسرائیل گفته می‌شود: «فافعلوا ما تؤمرون»؛ پس آنچه فرمان داده می‌شوید انجام دهید. اینجا لحن، لحن بازگرداندن از حاشیه به متن فرمان است. در یک جا، انسان با آرامش به سوی امر خداوند می‌رود؛ در جای دیگر، پس از سؤال و تعلل، باید دوباره به عمل فراخوانده شود.

این آیه برای امروز ما نیز نزدیک است. گاهی انسان دینی اصل تکلیف را رها نمی‌کند، اما آن‌قدر در شکل‌ها و جزئیات فرو می‌رود که جان فرمان کم‌رنگ می‌شود. نماز برپا می‌شود، اما یاد خدا، فروتنی، پاکی و بازداشتن از بدی فراموش می‌گردد. روزه گرفته می‌شود، اما تقوا و نرم‌شدن نفس در حاشیه می‌ماند. پاکی و وضو به جای اینکه انسان را برای حضور در برابر خداوند آماده کند، گاهی به میدان نزاع‌های فرساینده درباره شکل‌های جزئی تبدیل می‌شود. در چنین وضعی، دین از راه زنده‌کردن انسان به راه خسته‌کردن انسان کشیده می‌شود.

این سخن به معنای بی‌ارزش دانستن دقت در عمل نیست. دین بی‌نظم و بی‌دقت نیز راه سالمی نیست. اما وقتی جزئیات، اصل فرمان را می‌بلعد، خطر آغاز شده است. خداوند نماز، روزه، پاکی، عدالت، انفاق، وفای به عهد و پرهیز از ظلم و ربا را برای ساختن انسان و جامعه آورده است؛ اگر همه نیرو در اختلاف‌های شکلی مصرف شود و روح فرمان فراموش گردد، همان بیماری داستان بقره در لباس تازه برمی‌گردد.

در آیه ۶۷، آنان فرمان را با سوءظن شنیدند. در آیه ۶۸، فرمان را با پرسش محدود کردند. در آیات بعدی، همین مسیر ادامه می‌یابد تا کار بر خودشان دشوارتر شود. قرآن آرام‌آرام نشان می‌دهد که انسان گاهی با دست خود، راهی را که خداوند آسان گذاشته، سخت می‌کند.

درس آیه این است: وقتی خداوند راهی را باز گذاشته، انسان نباید با بهانه‌جویی آن را بر خود تنگ کند. پرسش برای فهم، راه را روشن می‌کند؛ پرسش برای فرار، راه را می‌بندد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۶۷— فرمان نخست درباره ذبح بقره، که در آغاز ساده و باز بود.
  • البقره ۲:۶۹— پرسش بعدی درباره رنگ گاو؛ ادامه تنگ‌تر شدن دایره انتخاب به سبب سؤال‌های پی‌درپی.
  • البقره ۲:۷۰— پرسش بعدی آنان که نشان می‌دهد هنوز پس از توضیح‌ها به عمل نرسیده‌اند.
  • البقره ۲:۷۱— پایان جزئیات و اعتراف ضمنی به دشوار شدن کار؛ نزدیک شدن قوم به انجام فرمان پس از تعلل بسیار.
  • البقره ۲:۶۳— فرمان گرفتن آنچه داده شده با قوت؛ در داستان بقره، قوم به جای گرفتن امر با قوت، آن را با پرسش‌های پی‌درپی به تأخیر می‌اندازند.
  • المائدة ۵:۱۰۱— نهی از پرسش‌هایی که اگر آشکار شوند موجب سختی می‌شوند؛ آیه‌ای بسیار نزدیک به منطق داستان بقره.
  • المائدة ۵:۱۰۲— یادآوری اینکه گروهی پیش از شما چنین پرسش‌هایی کردند و سپس نسبت به آن کافر شدند؛ شاهد مهم برای خطر سؤال‌های فرارگونه.
  • الصافات ۳۷:۱۰۲— سخن اسماعیل: «افعل ما تؤمر»؛ تقابل زیبای تسلیم روشن با تأخیر و تعلل در داستان بقره.
  • البقره ۲:۹۳— نوشانده‌شدن عشق گوساله در دل‌ها؛ برای فهم زمینه احتمالی ذبح بقره در برابر وابستگی‌های مقدس‌شده.
  • الأعراف ۷:۱۳۸— درخواست بنی اسرائیل برای داشتن معبودانی مانند معبودهای قومی دیگر؛ نشانه‌ای از فاصله روحی در برابر ربّ و میل به واسطه و محسوسات.
  • طه ۲۰:۸۵، ۲۰:۸۶، ۲۰:۸۷، ۲۰:۸۸، ۲۰:۸۹، ۲۰:۹۰، ۲۰:۹۱، ۲۰:۹۲، ۲۰:۹۳، ۲۰:۹۴، ۲۰:۹۵، ۲۰:۹۶، ۲۰:۹۷— ماجرای سامری و گوساله؛ زمینه گسترده‌تر برای فهم حساسیت داستان بقره.

البقره ۲:۶۹

گفتند: برای ما از پروردگارت بخواه تا برای ما روشن کند رنگ آن چیست. گفت: او می‌گوید آن گاوی است زرد، رنگش درخشان، که بینندگان را شاد می‌سازد.

تأمل ما

در آیه پیشین، فرمان نخستین محدودتر شد: گاوی نه پیر و فرسوده، نه جوان و نارس، بلکه میانه‌ای میان آن دو. اگر قوم همان‌جا به فرمان عمل می‌کردند، هنوز راه چندان تنگ نشده بود. اما باز هم عمل نکردند. این بار از رنگ می‌پرسند: «ما لونها؟»؛ رنگ آن چیست؟

باز همان تعبیر بر زبانشان می‌آید: «ادع لنا ربك»؛ برای ما از پروردگارت بخواه. نمی‌گویند: پروردگار ما. می‌گویند: پروردگار تو. از یک تعبیر نمی‌توان درباره باطن همه افراد حکم قطعی ساخت، اما زبان قرآن این فاصله را نشان می‌دهد. ربّ هنوز در گفتار آنان بیشتر ربّ موسی است؛ و وقتی ربّ در زبان انسان «ربّ تو» باشد، فرمان هم آسان‌تر به دوش دیگری انداخته می‌شود: تو بپرس، تو دعا کن، تو برای ما روشن کن.

این همان فاصله‌ای است که در داستان بقره بارها خود را نشان می‌دهد. موسی پیامبر است و ابلاغ فرمان خداوند از راه او می‌آید؛ این جایگاه حق است. اما آنان به جای اینکه امر را بگیرند و انجام دهند، موسی را واسطه پرسش‌های تازه می‌کنند. پیامبر باید راه اطاعت را باز کند، نه اینکه بهانه‌ای برای عقب انداختن اطاعت شود.

پرسش این بار درباره رنگ است. شاید در ظاهر، پرسشی ساده و بی‌ضرر به نظر برسد. اما در مسیر داستان، همین پرسش یک قید تازه بر فرمان می‌افزاید. در آغاز فقط گفته شده بود: گاوی را ذبح کنید. سپس گفته شد: نه پیر باشد و نه جوان. اکنون گفته می‌شود: زرد باشد، آن هم زردی روشن و چشمگیر.

پاسخ چنین می‌آید: «إنها بقرة صفراء فاقع لونها تسر الناظرين»؛ آن گاوی است زرد، رنگش درخشان، که بینندگان را شاد می‌کند. این پاسخ دایره انتخاب را باز هم تنگ‌تر ساخت. دیگر فقط گاوی میانه‌سال کافی نیست؛ باید گاوی باشد خوش‌نما، روشن، زنده‌رنگ، و چنان چشم‌گیر که دیدنش بینندگان را خوش‌دل کند.

در اینجا طنز تلخی دیده می‌شود. آنان از ذبح یک گاو معمولی عقب می‌رفتند، اما با پرسش‌های خود به گاوی رسیدند که یافتنش سخت‌تر و دل‌کندن از آن دشوارتر بود. گاوی پیر و فرسوده شاید آسان‌تر پیدا می‌شد و ذبح آن برای دل انسان سنگین نبود؛ اما اکنون سخن از گاوی است سالم، میانه‌سال، زردِ درخشان، و خوشایند برای نگاه مردم. پرسشی که شاید می‌خواست راه را آسان کند، راه را دشوارتر کرد.

با این حال، پاسخ خداوند هنوز به زبان انسانی و قابل فهم است. خداوند رنگ را با عدد، فرمول، یا معیار خشک بیان نمی‌کند. نمی‌گوید زردی آن دقیقاً در چه درجه و اندازه‌ای باشد. می‌گوید رنگش چنان است که بینندگان را شاد می‌کند. این یعنی هنوز بخشی از تشخیص به نگاه انسان‌ها برگردانده شده است. باید ببینند، بسنجند، و با فهم طبیعی خود تشخیص دهند.

این نکته بسیار لطیف است. آنان می‌خواهند با پرسش‌های پی‌درپی مسئولیت را از خود دور کنند؛ اما پاسخ الهی آنان را از مسئولیت تشخیص آزاد نمی‌کند. حتی وقتی توضیح بیشتری می‌آید، باز باید نگاه کنند، بفهمند، انتخاب کنند و عمل کنند. دین انسان را از مسئولیت تهی نمی‌کند؛ او را در برابر مسئولیت بیدارتر می‌سازد.

در سیاق گسترده‌تر سوره، می‌توان این رنگ درخشان را در کنار ماجرای گوساله نیز دید. همین قوم پیش‌تر با گوساله‌پرستی آزموده شده بود، و قرآن در جای دیگر می‌گوید عشق گوساله در دل‌های آنان نوشانده شد. آیه تصریح نمی‌کند که زردی درخشان این گاو برای یادآوری آن گوساله بوده است، پس نباید این را قطعی کرد. اما در سطح تأمل، پیوند قابل اندیشیدن است: گاهی انسان باید همان چیزی را که چشم و دلش را جذب می‌کند، در برابر فرمان خداوند قربانی کند.

از این زاویه، ذبح بقره فقط انجام یک عمل ظاهری نیست. می‌تواند تمرینی باشد برای بریدن از چیزی که در دل انسان زیبا، عزیز، سودمند یا دل‌ربا شده است. اطاعت همیشه ذبح چیزی بیرونی نیست؛ گاهی ذبح علاقه‌ای است که در درون انسان جای گرفته و نمی‌گذارد امر خداوند را آسان بگیرد.

این آیه نشان می‌دهد که جزئیات‌خواهی همیشه انسان را به آرامش نمی‌رساند. گاهی انسان فکر می‌کند اگر بیشتر بپرسد، از بار انتخاب رها می‌شود. اما در داستان بقره، هر پرسش قید تازه‌ای می‌آورد. آنان از عمل عقب می‌روند، اما پاسخ‌ها راه فرار را کمتر می‌کند.

پس آیه ۶۹ ادامه همان قانون تربیتی آیه ۶۸ است: وقتی انسان راه باز را بی‌دلیل بر خود تنگ می‌کند، همان تنگی به خودش برمی‌گردد. فرمان هنوز ناممکن نشده است، اما دیگر به سادگی آغاز نیست. آنان با پرسش‌های خود، امر آسان را مرحله به مرحله دشوارتر می‌سازند.

درس آیه این است: اگر فرمان خداوند روشن است، نباید آن را با پرسش‌های فرارگونه سنگین کرد. و اگر توضیح بیشتری خواسته شد، نباید پنداشت که مسئولیت از دوش انسان برداشته شده است. حتی در پاسخ الهی، انسان باید ببیند، تشخیص دهد، دل بکند، و عمل کند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۶۷— فرمان نخست درباره ذبح بقره، که ساده و باز آغاز شد.
  • البقره ۲:۶۸— نخستین پرسش و نخستین محدود شدن دایره انتخاب: نه پیر و نه جوان، بلکه میانه.
  • البقره ۲:۷۰— پرسش بعدی آنان، که نشان می‌دهد هنوز پس از توضیح سن و رنگ به عمل نرسیده‌اند.
  • البقره ۲:۷۱— پایان جزئیات و نزدیک شدن به انجام فرمان پس از سخت‌شدن تدریجی کار.
  • البقره ۲:۶۳— فرمان گرفتن آنچه داده شده با قوت؛ در داستان بقره، قوم به جای گرفتن فرمان با قوت، آن را با پرسش‌های پی‌درپی به تأخیر می‌اندازند.
  • المائدة ۵:۱۰۱— نهی از پرسش‌هایی که اگر آشکار شوند موجب سختی می‌شوند؛ شاهد مهم برای فهم روند داستان بقره.
  • المائدة ۵:۱۰۲— یادآوری گروهی که پیش‌تر چنین پرسش‌هایی کردند و سپس نسبت به آن کافر شدند؛ هشدار نسبت به سؤال‌های فرارگونه.
  • الصافات ۳۷:۱۰۲— «افعل ما تؤمر»؛ نمونه‌ای از تسلیم در برابر امر الهی، در برابر تعلل و پرسش‌های پی‌درپی در داستان بقره.
  • البقره ۲:۹۳— نوشانده‌شدن عشق گوساله در دل‌ها؛ برای فهم احتمالی پیوند ذبح بقره با بریدن از وابستگی‌های مقدس‌شده.
  • الأعراف ۷:۱۳۸— درخواست بنی اسرائیل برای داشتن معبودانی مانند معبودهای قومی دیگر؛ نشانه‌ای از فاصله روحی در برابر ربّ و میل به محسوسات.
  • طه ۲۰:۸۵، ۲۰:۸۶، ۲۰:۸۷، ۲۰:۸۸، ۲۰:۸۹، ۲۰:۹۰، ۲۰:۹۱، ۲۰:۹۲، ۲۰:۹۳، ۲۰:۹۴، ۲۰:۹۵، ۲۰:۹۶، ۲۰:۹۷— ماجرای سامری و گوساله؛ زمینه گسترده‌تر برای فهم حساسیت داستان بقره.

البقره ۲:۷۰

گفتند: برای ما از پروردگارت بخواه تا برای ما روشن کند که آن چیست؛ زیرا گاوان بر ما مشتبه شده‌اند، و ما اگر آن معبود یگانه بخواهد، قطعاً راه‌یافته خواهیم بود.

تأمل ما

این آیه نشان می‌دهد که توضیح‌های پیشین هنوز آنان را به عمل نرسانده است. در آغاز، فرمان ساده بود: گاوی را ذبح کنید. بعد پرسیدند: آن چیست؟ پاسخ آمد: نه پیر و فرسوده، نه جوان و نارس، بلکه میانه‌ای میان آن دو. سپس از رنگ پرسیدند. پاسخ آمد: زرد، درخشان، شادی‌آور برای بینندگان. اکنون، پس از همه این توضیح‌ها، دوباره به همان پرسش کلی برمی‌گردند: «ما هي؟»؛ آن چیست؟

این تکرار بسیار معنا دارد. وقتی دل آماده انجام فرمان نباشد، ذهن حتی پس از توضیح هم دوباره به آغاز برمی‌گردد. سن گفته شد، رنگ گفته شد، نشانه‌ها روشن شد، اما آنان هنوز می‌پرسند: آن چیست؟ پس مشکل فقط کمبود معلومات نیست. اینجا ابهام، بیشتر از آنکه ابهام دانستن باشد، ابهامی است که از مقاومت درونی و عقب‌انداختن عمل ساخته شده است.

باز همان تعبیر تکرار می‌شود: «ادع لنا ربك»؛ برای ما از پروردگارت بخواه. هنوز نمی‌گویند: پروردگار ما. باز موسی را پیش می‌فرستند: تو بخواه، تو بپرس، تو برای ما روشن کن. این زبان، فاصله را نشان می‌دهد. آنان با فرمان خداوند روبه‌رو هستند، اما هنوز آن را مثل امری مستقیم میان خود و ربّ خود نمی‌گیرند.

سپس عذر خود را چنین بیان می‌کنند: «إن البقر تشابه علينا»؛ گاوان بر ما مشتبه شده‌اند. در ظاهر، این سخن ساده است: گاوها شبیه شده‌اند و ما نمی‌دانیم کدام را انتخاب کنیم. اما در مسیر داستان، این ابهام تا اندازه زیادی ساخته خود آنان است. در آغاز، راه باز بود. اگر همان وقت عمل می‌کردند، این همه اشتباه و تنگی پیش نمی‌آمد. آنان با پرسش‌های خود دایره انتخاب را کوچک کردند، سپس از تنگی همان دایره شکایت کردند.

این رفتار فقط مربوط به قوم گذشته نیست. انسان گاهی خودش راه را پیچیده می‌کند، بعد می‌گوید راه بر من مشتبه شده است. خودش امر روشن را با شرط‌ها، نگرانی‌ها، وسواس‌ها و تعلل‌ها سنگین می‌سازد، بعد همان سنگینی را دلیل ناتوانی خود قرار می‌دهد. قرآن با این داستان پرده از همین بیماری برمی‌دارد: پرسشی که باید انسان را به عمل نزدیک کند، اگر از دل بی‌میلی برخیزد، می‌تواند عمل را دورتر کند.

بعد می‌گویند: «وإنا إن شاء الله لمهتدون»؛ و ما اگر آن معبود یگانه بخواهد، قطعاً راه‌یافته خواهیم بود. این جمله بسیار حساس است. «إن شاء الله» در اصل، زبان ادب و ایمان است. انسان مؤمن می‌داند که هیچ راهی، هیچ فهمی، و هیچ موفقیتی بیرون از خواست خداوند به دست نمی‌آید. اما یک عبارت درست، همیشه در هر دهانی یک معنا نمی‌دهد. گاهی سخن درست، در جای نادرست، پوششی برای فرار از مسئولیت می‌شود.

در این سیاق، پس از چند مرحله تعلل، پس از تکرار «ربك»، و پس از پرسش‌هایی که هر بار عمل را عقب انداخت، «اگر خدا بخواهد» فقط بوی توکل نمی‌دهد؛ بوی انداختن بار کار بر دوش مشیت خداوند نیز می‌دهد. گویی می‌گویند: اگر خدا بخواهد، ما راه را پیدا می‌کنیم؛ و اگر پیدا نکردیم، پس او نخواسته است. در حالی که خداوند پیش‌تر فرمان داده بود، و راه اطاعت از همان آغاز باز شده بود.

تفاوت توکل و تعلل همین‌جاست. توکل یعنی انسان راه روشن را می‌رود و نتیجه را به خداوند می‌سپارد. تعلل یعنی انسان راه روشن را عقب می‌اندازد و نام خداوند را سپر نخواستن خود می‌سازد. در توکل، نام خداوند انسان را به عمل آرام‌تر و پاک‌تر می‌کند. در تعلل، همان نام بر زبان می‌آید، اما عمل را عقب می‌اندازد.

هدایت در این آیه، در نزدیک‌ترین معنا، یعنی راه یافتن به همان گاو؛ شناختن مصداقی که باید ذبح شود. اما چون واژه هدایت در قرآن واژه‌ای عمیق است، این جمله معنای گسترده‌تری هم پیدا می‌کند. آنان فقط گاو را گم نکرده‌اند؛ راه اطاعت را نیز گم کرده‌اند. هرچه بیشتر می‌پرسند، اگر دل به عمل ندهند، از مقصد دورتر می‌شوند.

آیه بعد این لحن را روشن‌تر می‌کند: «فذبحوها وما كادوا يفعلون»؛ پس آن را ذبح کردند، و نزدیک نبود که انجام دهند. این جمله نشان می‌دهد که آنان بالاخره عمل کردند، اما با آسانی و رغبت نبود. پس سخنشان در آیه ۷۰ را نباید خیلی ساده و پاک‌دلانه خواند. قرآن خود نشان می‌دهد که مقاومت تا آخرین لحظه در دل ماجرا زنده بود.

این آیه برای امروز ما نیز آینه است. گاهی انسان می‌گوید اگر خدا بخواهد، هدایت می‌شوم؛ اگر خدا بخواهد، درست می‌شوم؛ اگر خدا بخواهد، عمل می‌کنم. این سخن اگر از دل تواضع و عمل برخیزد، زیباست. اما اگر جای تصمیم، کوشش و مسئولیت را بگیرد، خطرناک می‌شود. خداوند راه را نشان می‌دهد، اما انسان نباید نخواستن خود را به حساب مشیت خداوند بگذارد.

درس آیه این است: مشیت خداوند را نباید بهانه تعلل خود ساخت. اگر راهی روشن شده، باید به سوی عمل رفت. پرسش برای فهم خوب است، اما وقتی پرسش‌های پیاپی ابهامی را می‌سازند که در آغاز نبود، انسان باید بترسد که شاید مسئله دیگر فهم نیست؛ فرار از مسئولیت است.

گاهی انسان راه را با دست خود تاریک می‌کند، سپس روشن شدن آن را از خداوند می‌خواهد؛ در حالی که نخست باید از تاریکی‌هایی بیرون آید که خود ساخته است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۶۷— فرمان نخست درباره ذبح بقره، که ساده و باز آغاز شد.
  • البقره ۲:۶۸— نخستین پرسش «ما هي» و نخستین محدود شدن دایره انتخاب.
  • البقره ۲:۶۹— پرسش درباره رنگ گاو و محدودتر شدن فرمان به گاوی زرد و درخشان.
  • البقره ۲:۷۱— انجام فرمان پس از تعلل بسیار: «فذبحوها وما كادوا يفعلون».
  • المائدة ۵:۱۰۱— نهی از پرسش‌هایی که اگر آشکار شوند موجب سختی می‌شوند؛ شاهد بسیار نزدیک به منطق داستان بقره.
  • المائدة ۵:۱۰۲— یادآوری گروهی که پیش‌تر چنین پرسش‌هایی کردند و سپس نسبت به آن کافر شدند؛ هشدار نسبت به پرسش‌های فرارگونه.
  • الكهف ۱۸:۲۳، ۱۸:۲۴— آموزش گفتن «إن شاء الله» در جای درست؛ برای فهم فرق میان ادب ایمانی و استفاده نادرست از نام مشیت.
  • الصافات ۳۷:۱۰۲— «افعل ما تؤمر»؛ نمونه تسلیم در برابر امر خداوند، در برابر تعلل و پرسش‌های پی‌درپی در داستان بقره.
  • البقره ۲:۹۳— نوشانده‌شدن عشق گوساله در دل‌ها؛ برای فهم زمینه احتمالی داستان بقره در برابر وابستگی‌های مقدس‌شده.
  • طه ۲۰:۸۵، ۲۰:۸۶، ۲۰:۸۷، ۲۰:۸۸، ۲۰:۸۹، ۲۰:۹۰، ۲۰:۹۱، ۲۰:۹۲، ۲۰:۹۳، ۲۰:۹۴، ۲۰:۹۵، ۲۰:۹۶، ۲۰:۹۷— ماجرای سامری و گوساله؛ زمینه گسترده‌تر برای فهم حساسیت داستان بقره.

البقره ۲:۷۱

گفت: او می‌گوید آن گاوی است نه رام‌شده برای شخم‌زدن زمین، و نه برای آب‌دادن به کشتزار؛ سالم و بی‌آسیب است، هیچ لکه و آمیختگی رنگی در آن نیست. گفتند: اکنون حق را آوردی. پس آن را ذبح کردند، در حالی که نزدیک نبود انجام دهند.

تأمل ما

این آیه پایان گفت‌وگوی طولانی درباره بقره است. فرمانی که در آغاز ساده و باز بود، اکنون به محدودترین صورت خود رسیده است. نخست فقط گفته شده بود: گاوی را ذبح کنید. سپس سن آن مشخص شد: نه پیر و فرسوده، نه جوان و نارس، بلکه میانه‌ای میان آن دو. بعد رنگ آن مشخص شد: زرد، درخشان، شادی‌آور برای بینندگان. اکنون وضعیت کار، سلامت بدن و یکدستی رنگ آن نیز بیان می‌شود.

پاسخ چنین می‌آید: «إنها بقرة لا ذلول تثير الأرض ولا تسقي الحرث»؛ آن گاوی است که رامِ کار کشاورزی نشده؛ نه زمین را شخم می‌زند، نه کشتزار را آب می‌دهد. این قید، دایره انتخاب را باز هم تنگ‌تر می‌کند. دیگر فقط گاوی میانه‌سال و زردِ درخشان کافی نیست؛ باید گاوی باشد که به کارِ فرساینده و تکراری بسته نشده باشد.

«ذلول» از ریشه ذلت و رام‌شدن می‌آید. در این آیه، سخن از ذلت اخلاقی نیست؛ وصف گاوی است که انسان آن را رام کرده و به کار انداخته است. گاوی که زمین را زیر و رو می‌کند، یا برای آب‌رسانی به کشتزار به کار گرفته می‌شود، داخل چرخه کار، تولید و بهره‌برداری انسانی شده است. اما گاو مورد نظر، چنین نیست.

در سطح مستقیم آیه، این فقط یک نشانه برای شناسایی گاو است. اما در سطح تأمل، معنا عمیق‌تر می‌شود. آنچه در راه قرب به خداوند قرار می‌گیرد، نباید از جنس باقی‌مانده، فرسوده، مصرف‌شده و بی‌ارزش باشد. انسان حسابگر معمولاً دوست دارد چیزی را بدهد که پیش‌تر سودش را گرفته، نیرویش را مصرف کرده، و دیگر برایش چندان ارزشی نمانده است. اما اینجا گاو نه کارکش است، نه فرسوده، نه مصرف‌شده. هنوز وارد چرخ سودآوری آنان نشده است.

همین نکته ذبح آن را دشوارتر می‌کند. آنان از ذبح یک گاو عادی عقب می‌رفتند، اما با پرسش‌های خود به گاوی رسیدند که از نظر سن، رنگ، زیبایی، سلامت و دست‌نخوردگی خاص‌تر بود. چنین گاوی نه تنها پیدا کردنش سخت‌تر است، بلکه دل‌کندن از آن هم سنگین‌تر است. پرسش‌های آنان بار تکلیف را کمتر نکرد؛ آن را به نقطه‌ای رساند که دیگر هم کمیاب بود و هم عزیز.

سپس می‌گوید: «مسلّمة لا شية فيها»؛ سالم و بی‌آسیب است، هیچ لکه و آمیختگی رنگی در آن نیست. «مسلّمة» از ریشه سلم است؛ ریشه‌ای که با سلامت، بی‌گزندی، کامل‌ماندن و رها بودن از آسیب پیوند دارد. در اینجا نباید آن را به معنای مسلمان بودن گرفت. وصف گاو است: گاوی سالم، بی‌عیب، بی‌شکستگی، و دور از نقصی که بدن یا ظاهر آن را مخدوش کند.

«لا شية فيها» نیز یعنی در آن لکه، نشان، خال، یا آمیختگی رنگی نیست. رنگ آن باید یکدست باشد. پس زردی آن، زردی شکسته و آمیخته نیست؛ خالص و بی‌لکه است. این قیدها فرمان را به نهایت خاص‌بودن می‌رساند: گاوی میانه‌سال، زردِ درخشان، خوش‌نما، کارنکرده، سالم، و یکدست.

اینجا طنز تلخ داستان کامل می‌شود. آنان شاید در آغاز می‌توانستند با ذبح یک گاو عادی، تکلیف را انجام دهند. اما چون امر ساده را جدی نگرفتند، کار مرحله به مرحله دشوار شد. خودشان سؤال کردند، خودشان راه را تنگ کردند، و سرانجام به گاوی رسیدند که یافتنش سخت‌تر و گذشتن از آن سنگین‌تر بود.

پاسخ آنان بسیار عجیب است: «الآن جئت بالحق»؛ اکنون حق را آوردی. آیا پیش از این حق نیامده بود؟ آیا فرمان نخست حق نبود؟ آیا توضیح سن و رنگ حق نبود؟ موسی از آغاز گفته بود: خداوند به شما فرمان می‌دهد گاوی را ذبح کنید. اما آنان پس از این همه قید و توضیح، تازه می‌گویند: اکنون حق را آوردی.

این جمله پرده از یک ذهنیت خطرناک برمی‌دارد: گاهی انسان گمان می‌کند امر خداوند باید سخت، پیچیده، استثنایی و پرقید باشد تا حق شمرده شود. وقتی فرمان ساده است، آن را سبک می‌گیرد. وقتی همان فرمان به سبب پرسش‌های خودش دشوار و سنگین شد، تازه احساس می‌کند با امر جدی و خدایی روبه‌رو شده است.

این بیماری فقط در گذشته نیست. بسیاری از انسان‌ها هنوز باور نمی‌کنند که فرمان خداوند می‌تواند روشن، آسان، ملایم و در توان مردم باشد. خداوند دین را برای هدایت، پاکی، تقوا و برداشتن بارهای سنگین آورده است؛ اما ذهن سخت‌پسند انسان گاهی دین را به هزارتویی از قاعده‌ها، احتیاط‌ها، ترس‌ها و لایه‌های تخصصی تبدیل می‌کند. در چنین وضعی، مردم عادی کم‌کم گمان می‌کنند حتی حق فهمیدن کتاب خداوند را هم ندارند، مگر اینکه از دروازه گروهی خاص عبور کنند.

این وارونه‌سازی خطرناک است. کتابی که برای هدایت مردم آمده، نباید به قلمروی بسته و ترسناک تبدیل شود. اگر امر خداوند ساده و در توان مردم است، نباید آن را به نام دینداری سخت‌تر از آنچه هست ساخت. سخت‌کردن دین همیشه نشانه تقوا نیست؛ گاهی نشانه بدفهمی، ترس، سلطه‌جویی، یا بی‌اعتمادی به روشنی هدایت خداوند است.

قرآن در جاهای دیگر همین اصل را روشن می‌کند: خداوند آسانی می‌خواهد، نه سختی؛ در دین حرج قرار نداده؛ نمی‌خواهد مردم را در تنگنا بیندازد، بلکه می‌خواهد آنان را پاک سازد. پس اگر انسان امر روشن را با پرسش‌های بی‌جا، قیدهای ساختگی و سخت‌گیری‌های بی‌پایان سنگین کند، از روح هدایت دور شده است؛ هرچند ظاهر کارش دینی باشد.

اما داستان با جمله «الآن جئت بالحق» پایان نمی‌یابد. قرآن فوراً پرده آخر را کنار می‌زند: «فذبحوها وما كادوا يفعلون»؛ پس آن را ذبح کردند، در حالی که نزدیک نبود انجام دهند. «كاد» به نزدیک‌شدن به انجام کاری اشاره دارد. وقتی گفته می‌شود «ما كادوا يفعلون»، یعنی آنان به انجام نزدیک نبودند؛ مقاومت درونی چنان سنگین بود که تا مرز رها کردن کار پیش رفتند. فقط پس از بسته‌شدن راه‌های فرار، کار را انجام دادند.

این جمله نشان می‌دهد که عمل آنان از دل تسلیم آسان و آرام برنخاست. آنان بالاخره ذبح کردند، اما نزدیک بود انجام ندهند. پس مشکل اصلی از آغاز نبودن حق نبود؛ نخواستن انجام حق بود. حق دیر نیامد؛ پذیرش دیر آمد. فرمان از ابتدا روشن بود، اما دل آماده عمل نبود.

وقتی دل تسلیم نباشد، حق روشن نیز باید از هزارتوی سؤال، تنگی و اجبار بگذرد. در نهایت، انسان تن به همان کاری می‌دهد که می‌توانست از آغاز، با آسانی و کرامت، انجام دهد.

درس آیه این است: سادگی فرمان خداوند را نباید سبک شمرد. راه الهی لازم نیست همیشه پیچیده و سخت باشد تا حق باشد. گاهی حق در همان فرمان روشن و ساده آغازین است، و این ما هستیم که با وسواس، تعلل و سخت‌پسندی، آن را بر خود دشوار می‌کنیم.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۶۷— فرمان نخست درباره ذبح بقره، که ساده و باز آغاز شد.
  • البقره ۲:۶۸— نخستین محدود شدن فرمان: نه پیر و نه جوان، بلکه میانه.
  • البقره ۲:۶۹— محدودتر شدن فرمان از جهت رنگ: زرد، درخشان، شادی‌آور برای بینندگان.
  • البقره ۲:۷۰— آخرین پرسش آنان و نسبت دادن راه‌یافتن به مشیت خداوند، پس از آنکه خودشان راه را تنگ کرده بودند.
  • المائدة ۵:۱۰۱— نهی از پرسش‌هایی که اگر آشکار شوند موجب سختی می‌شوند؛ شاهد مستقیم برای منطق داستان بقره.
  • المائدة ۵:۱۰۲— یادآوری کسانی که پیش‌تر چنین پرسش‌هایی کردند و سپس نسبت به آن کافر شدند؛ هشدار نسبت به سخت‌سازی دین با پرسش‌های فرارگونه.
  • البقره ۲:۱۸۵— خداوند برای شما آسانی می‌خواهد، نه سختی؛ اصل مهم برای نقد ذهنیت سخت‌پسند دینی.
  • المائدة ۵:۶— خداوند نمی‌خواهد بر شما سختی قرار دهد، بلکه می‌خواهد شما را پاک سازد.
  • الحج ۲۲:۷۸— خداوند در دین بر شما حرج قرار نداده است؛ شاهد مهم برای آسانی و گشودگی دین.
  • الأعراف ۷:۳۲— نقد تحریم زینت‌ها و روزی‌های پاکیزه خداوند؛ نمونه‌ای از سخت‌سازی دینی در برابر گشودگی الهی.
  • الحديد ۵۷:۲۷— رهبانیتی که خود پدید آوردند و خداوند بر آنان مقرر نکرده بود؛ نمونه‌ای از ساختن سختی‌هایی که اصل دین مقرر نکرده است.
  • آل عمران ۳:۹۲— رسیدن به نیکی با بخشیدن از آنچه دوست دارید؛ برای فهم اینکه قرب به خدا با دادنِ چیز بی‌ارزش و باقی‌مانده نیست.
  • الصافات ۳۷:۱۰۲— «افعل ما تؤمر»؛ نمونه تسلیم در برابر امر خداوند، در برابر تعلل و سخت‌کردن فرمان در داستان بقره.

البقره ۲:۷۲

و هنگامی که نفسی را کشتید، پس درباره آن به کشمکش و دفعِ اتهام پرداختید؛ و آن معبود یگانه بیرون‌آورنده چیزی است که پنهان می‌کردید.

تأمل ما

پس از پایان داستان بقره، قرآن صحنه‌ای سنگین‌تر را باز می‌کند: قتلی رخ داده، حقیقتی پنهان شده، و جامعه‌ای به جای ایستادن در برابر حق، وارد کشمکش و فرافکنی شده است. این آیه نشان می‌دهد که ماجرا فقط درباره ذبح یک گاو نبود؛ در پشت آن همه پرسش، تأخیر، سخت‌سازی و تعلل، یک خونِ پنهان نیز وجود داشت.

آیه نمی‌گوید: یکی از شما نفسی را کشت. می‌گوید: «قتلتم نفسا»؛ شما نفسی را کشتید. شاید ضربه نهایی را یک نفر زده باشد، اما خطاب قرآن جمعی است. این تعبیر نباید ساده گرفته شود. در منطق قرآن، جامعه فقط با دست مستقیمِ قاتل آلوده نمی‌شود؛ با سکوت، پنهان‌کاری، دفاع قومی، حفظ آبروی گروهی در برابر حقیقت، و دور کردن مسئولیت از خود نیز در فضای جرم شریک می‌شود.

این نکته در خود همین سوره نیز بی‌سابقه نیست. کمی بعدتر، قرآن به بنی اسرائیل می‌گوید: «تقتلون أنفسكم»؛ خودتان را می‌کشتید. این زبانِ جمعی نشان می‌دهد که قتل، اگر در فضای جمعیِ فساد، تعصب، یا بی‌عدالتی رخ دهد، فقط یک عمل فردی جدا از جامعه نیست. جامعه‌ای که قاتل را پنهان می‌کند، اتهام را جابه‌جا می‌کند، یا حق را قربانی پیوندهای گروهی می‌سازد، در گسترش مرگ سهم دارد.

«نفسا» نیز واژه‌ای سنگین است. قرآن از کشتن یک نفس سخن می‌گوید؛ یعنی یک جان، یک انسان، یک حیات دارای حرمت. وقتی نفس کشته می‌شود، فقط یک بدن از میان نمی‌رود؛ امنیت، عدالت، اعتماد و وجدان جمعی نیز زخمی می‌شود. اگر جامعه در برابر چنین خونی بیدار نشود، مرگ در همان جسد نمی‌ماند؛ در اخلاق جامعه پخش می‌شود.

سپس می‌فرماید: «فادّارأتم فيها». این واژه فقط به معنای اختلاف ساده نیست. ریشه «درء» به معنای دفع کردن، دور کردن، پس زدن و از خود راندن است. ساختار این فعل نیز مهم است؛ شکل تفاعلی آن نشان می‌دهد که ماجرا دوطرفه یا چندطرفه بوده است. هر طرف می‌کوشیده مسئولیت را از خود دور کند و به سوی دیگری براند. پس آیه از یک اتهام ساده سخن نمی‌گوید؛ از فرافکنیِ جمعی سخن می‌گوید.

اینجا بیماری اجتماعی آشکار می‌شود. قتلی رخ داده، اما به جای طلب حقیقت، هر گروه می‌خواهد خود را پاک نشان دهد. به جای اینکه خونِ بی‌گناه آنان را به عدالت و اعتراف برگرداند، آنان درگیر دفع اتهام می‌شوند. این همان لحظه‌ای است که جامعه از حقیقت فاصله می‌گیرد: وقتی مسئله دیگر این نیست که حق چیست، بلکه این است که چگونه گناه از دامن ما دور شود.

بعد آیه می‌فرماید: «والله مخرج ما كنتم تكتمون»؛ و آن معبود یگانه بیرون‌آورنده چیزی است که پنهان می‌کردید. تعبیر «مخرج» بسیار قوی است. قرآن نمی‌گوید فقط خداوند یک‌بار چیزی را بیرون آورد؛ با اسم فاعل می‌گوید خداوند بیرون‌آورنده است. یعنی این فقط یک حادثه گذشته نیست؛ یک صفت و سنت الهی است. حقیقت، هرقدر زیر خاک سکوت، ترس، تعصب یا مصلحت دفن شود، در قلمرو خداوند دفن‌شده باقی نمی‌ماند.

«ما كنتم تكتمون» نیز حالت ادامه‌دار دارد. سخن از چیزی است که پنهان می‌کردید، بر کتمان آن ایستاده بودید، و نمی‌خواستید آشکار شود. این تعبیر ما را به یاد آیه‌ای دیگر در آغاز همین سوره می‌اندازد؛ آنجا که خداوند در داستان آدم و فرشتگان می‌فرماید: «وأعلم ما تبدون وما كنتم تكتمون». از همان آغاز، قرآن نشان می‌دهد که پنهان و آشکار در برابر علم خداوند یکی نیست، اما هیچ پنهانی از قلمرو او بیرون نیست. آنچه انسان می‌پوشاند، نزد خداوند پوشیده نمی‌ماند.

پس آیه ۷۲ فقط یک پرونده قتل را باز نمی‌کند؛ خلق و خوی کتمان را آشکار می‌سازد. مشکل فقط خون ریخته‌شده نیست؛ حقیقتی است که پس از ریخته‌شدن خون پوشانده می‌شود. مشکل فقط قاتل نیست؛ فرهنگی است که به جای روشن‌کردن حق، آن را در میان دفاع‌های قومی، ترس‌ها، مصلحت‌ها و فرافکنی‌ها دفن می‌کند.

در پیوند این آیه با داستان بقره، باید با احتیاط سخن گفت. از یک سو، قرآن پس از آیات بقره این صحنه را می‌آورد و آیه بعد نیز با تعبیر «ببعضها» راه پیوند با آن داستان را باز می‌گذارد. پس جدا کردن کامل این بخش از داستان بقره درست نیست. از سوی دیگر، خود آیه با «وإذ» صحنه‌ای را باز می‌کند که معنای مستقل نیز دارد: قتل، کشمکش، کتمان و بیرون‌آوردن حقیقت.

اینجا دو سطح در کنار هم قرار می‌گیرد. در سطح نخست، ما با یک حادثه روبه‌رو هستیم: نفسی کشته شده و حقیقتی پنهان مانده است. در سطح دوم، قرآن ما را به یک قانون بزرگ‌تر می‌رساند: خداوند بیرون‌آورنده آن چیزی است که انسان‌ها پنهان می‌کنند. پس چه این آیات را در پیوند نزدیک با داستان بقره بخوانیم، و چه از زاویه اجتماعی و اخلاقیِ خود آیه آغاز کنیم، اصل پیام روشن است: حق پنهان‌شده در برابر خداوند گم نمی‌شود.

این آیه برای امروز نیز آینه است. هر جامعه‌ای ممکن است قتلی را فقط به دست قاتل محدود کند و از خود بپرسد: چه کسی زد؟ اما قرآن پرسش عمیق‌تری را باز می‌کند: چه کسانی پوشاندند؟ چه کسانی سکوت کردند؟ چه کسانی اتهام را جابه‌جا کردند؟ چه کسانی حقیقت را قربانی قوم، حزب، مذهب، خانواده، قدرت یا آبرو ساختند؟ گاهی مرگ یک نفس، با یک ضربه آغاز می‌شود؛ اما با هزار سکوت و توجیه ادامه پیدا می‌کند.

درس آیه این است: خونِ پنهان‌شده خاموش نمی‌ماند. حقیقتِ دفن‌شده بی‌صدا نمی‌میرد. آن معبود یگانه بیرون‌آورنده چیزی است که انسان‌ها پنهان می‌کنند. و پیش از آنکه حقیقت با رسوایی بیرون کشیده شود، جامعه باید خود به عدالت، اعتراف و اصلاح برگردد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۳۳— «وأعلم ما تبدون وما كنتم تكتمون»؛ پیوند لفظی مهم با آیه ۷۲ و یادآوری اینکه آشکار و پنهان نزد خداوند پوشیده نیست.
  • البقره ۲:۶۷، ۲:۶۸، ۲:۶۹، ۲:۷۰، ۲:۷۱— داستان بقره و سخت‌شدن تدریجی فرمان؛ زمینه نزدیک برای ورود به صحنه قتل و کتمان.
  • البقره ۲:۷۳— ادامه همین صحنه؛ خداوند حقیقت پنهان را به نشانه‌ای برای احیای مردگان و تعقل تبدیل می‌کند.
  • البقره ۲:۸۵— «تقتلون أنفسكم»؛ نمونه‌ای دیگر در همین سوره از خطاب جمعی درباره قتل.
  • المائدة ۵:۳۲— حرمت کشتن یک نفس و پیوند آن با حیات همه مردم.
  • الشمس ۹۱:۱۱، ۹۱:۱۲، ۹۱:۱۳، ۹۱:۱۴، ۹۱:۱۵— نسبت داده‌شدن جنایت ناقه به قوم، نه فقط به دست مستقیم یک فرد؛ شاهدی برای مسئولیت اجتماعی در برابر جنایت.
  • النساء ۴:۱۳۵— فرمان ایستادن برای عدالت، حتی علیه خود، پدر و مادر و نزدیکان؛ ضدّ فرافکنی و دفاع قومی.
  • المائدة ۵:۸— عدالت حتی در برابر دشمنی؛ برای فهم اینکه حق نباید قربانی تعصب و گروه‌گرایی شود.
  • البقره ۲:۴۲— آمیختن حق با باطل و کتمان حق در حالی که می‌دانند.
  • آل عمران ۳:۷۱— پوشاندن حق با باطل و کتمان حق؛ هم‌معنا با بیماری کتمان در آیه ۷۲.
  • آل عمران ۳:۱۸۷— میثاق آشکار کردن کتاب و پنهان نکردن آن؛ شاهدی برای خطر حق‌پوشی دینی و اجتماعی.
  • البقره ۲:۴۱— قرآن به عنوان تصدیق‌کننده آنچه با اهل کتاب است؛ برای فهم امکان پیوند با حافظه کتاب‌های پیشین.
  • المائدة ۵:۴۸— قرآن هم تصدیق‌کننده و هم نگهبان/میزان بر کتاب‌های پیشین است؛ برای رعایت تعادل میان استفاده از حافظه پیشین و تحمیل نکردن جزئیات بیرونی.
  • الرعد ۱۳:۲۲— دفع بدی با نیکی؛ نمونه‌ای دیگر از ریشه «درء» در معنای دفع کردن.
  • القصص ۲۸:۵۴— دفع بدی با نیکی؛ شاهد دیگر برای میدان معنایی «درء».
  • آل عمران ۳:۱۶۸— ناتوانی انسان از دفع مرگ؛ نمونه‌ای دیگر از معنای دفع در ریشه «درء».
  • النور ۲۴:۸— دفع عذاب از خود در ساختار شهادت؛ نمونه‌ای دیگر از کاربرد ریشه «درء».

البقره ۲:۷۳

پس گفتیم: او را با بخشی از آن بزنید؛ این‌گونه آن معبود یگانه مردگان را زنده می‌کند و نشانه‌های خود را به شما نشان می‌دهد، باشد که تعقل کنید.

تأمل ما

این آیه ادامه مستقیم آیه پیشین است. در آیه ۷۲ آمده بود: «و هنگامی که نفسی را کشتید، پس درباره آن به کشمکش و دفعِ اتهام پرداختید؛ و آن معبود یگانه بیرون‌آورنده چیزی است که پنهان می‌کردید.» اکنون قرآن می‌فرماید: «پس گفتیم: او را با بخشی از آن بزنید.»

در این دو آیه چند نکته قطعی است: قتلی رخ داده بود؛ درباره آن قتل فرافکنی و دفعِ اتهام صورت گرفته بود؛ حقیقتی پنهان می‌شد؛ و خداوند بیرون‌آورنده همان حقیقت پنهان بود. پرسش اصلی در آیه ۷۳ این است که «اضربوه ببعضها» دقیقاً چگونه فهمیده شود.

برای فهم این جمله، باید ساختار ساده عربی آن را دید. «اضربوه» یعنی «او را بزنید» یا «او را با چیزی روبه‌رو سازید.» در پایان این واژه، ضمیر «ـه» آمده است. این ضمیر در عربی مذکر مفرد است؛ یعنی «او» یا «آنِ مذکر». در آیه قبل، واژه «نفسا» آمده بود. «نفس» از نظر لفظی مؤنث است. اگر ضمیر دقیقاً به لفظ «نفس» برمی‌گشت، انتظار طبیعی این بود که ضمیر مؤنث بیاید: «اضربوها». اما قرآن می‌گوید: «اضربوه». پس ضمیر «ـه» به لفظ «نفس» برنمی‌گردد، بلکه به معنایی که از سیاق فهمیده می‌شود اشاره دارد: شخص کشته‌شده، مقتول، یا قتیل.

در «ببعضها» نیز ضمیر «ـها» آمده است. این ضمیر مؤنث مفرد است؛ یعنی «از آنِ مؤنث». نزدیک‌ترین مرجع مؤنث در آیات پیشین «بقرة» است؛ همان گاوی که در آیات ۶۷ تا ۷۱ درباره آن گفتگو شد. پس از نظر دستور عربی، این خوانش ممکن است که «ببعضها» یعنی: با بخشی از آن گاو.

بر پایه همین ساختار، خوانش کلاسیک شکل می‌گیرد: به شخص کشته‌شده، با بخشی از گاو زده شد؛ و خداوند مرده را زنده کرد تا حقیقت پنهان آشکار شود. این خوانش از نظر ضمیرها ممکن است. ضمیر مذکر در «اضربوه» به مقتول برمی‌گردد، و ضمیر مؤنث در «ببعضها» به بقره. جمله بعدی نیز این خوانش را تقویت می‌کند: «كذلك يحيي الله الموتى»؛ این‌گونه آن معبود یگانه مردگان را زنده می‌کند.

از نظر الهیاتی نیز چنین فهمی ناممکن نیست. قرآن بارها از قدرت خداوند بر زنده کردن مردگان سخن می‌گوید. در همین سوره، ابراهیم از پروردگارش می‌خواهد چگونگی زنده کردن مردگان را به او نشان دهد. در آیات دیگر نیز زنده شدن مردگان و حیات پس از مرگ از نشانه‌های قدرت الهی است. پس اگر این آیه را چنین بفهمیم که خداوند مقتولی را به نحوی زنده کرد تا حقیقت آشکار شود، اصل این معنا با قدرت خداوند و با منطق قرآن ناسازگار نیست.

این خوانش از جهت پیوند با کتاب‌های پیشین نیز قابل توجه است. قرآن خود را تصدیق‌کننده آنچه پیش از آن از کتاب آمده معرفی می‌کند. بنابراین اصلِ توجه به حافظه کتاب‌های پیشین، در جایی که قرآن راه آن را باز می‌گذارد، مخالف قرآن نیست. در تورات، دو زمینه جدا وجود دارد که با این آیات قابل مقایسه‌اند.

در سفر تثنیه، باب ۲۱، آیات ۱ تا ۹، درباره مقتول ناشناس حکمی آمده است. اگر کشته‌ای در زمین پیدا شود و قاتلش معلوم نباشد، بزرگان و داوران شهرها باید نزدیک‌ترین شهر را تشخیص دهند. بزرگان آن شهر ماده‌گاوی را می‌آورند که با آن کار نشده و یوغ بر گردنش نهاده نشده است. آن گاو در وادی‌ای خاص گردن زده می‌شود. سپس بزرگان شهر دست‌های خود را بر آن گاو می‌شویند و اعلام می‌کنند که دست‌های آنان این خون را نریخته و چشمانشان آن را ندیده است. هدف این آیین، پاک کردن جامعه از خون بی‌گناه و برداشتن مسئولیتِ پنهان‌مانده از میان قوم است. در این متن، مرده زنده نمی‌شود، اما پیوند میان قتل ناشناس، مسئولیت جمعی، گاوِ کارنکرده، و پاک شدن از خون دیده می‌شود.

در سفر اعداد، باب ۱۹، آیات ۱ تا ۱۰، نیز آیین گاو خاص برای پاک‌سازی آمده است. آن گاو باید بی‌عیب، بی‌نقص، و بی‌یوغ باشد. در آن آیین، خاکستر گاو برای پاک‌سازی آیینی به کار می‌رود، به‌ویژه در ارتباط با آلودگی مرگ و تماس با مرده. در آنجا نیز سخن از زنده شدن مقتول نیست، اما ویژگی‌هایی مانند بی‌عیب بودن، کارنکرده بودن، و پیوند با مرگ و پاکی دیده می‌شود.

پس در خوانش کلاسیک، می‌توان گفت قرآن با ایجاز خود، حافظه‌ای شناخته‌شده نزد اهل کتاب را به یاد می‌آورد، اما آن را عیناً تکرار نمی‌کند. قرآن می‌تواند آنچه در کتاب‌های پیشین به صورت حکم حقوقی یا آیین پاک‌سازی آمده بود، به سطحی بالاتر ببرد: از پاک‌سازی خون و رفع مسئولیت، به آشکار شدن حقیقت و نشان دادن قدرت خداوند بر احیای مردگان.

اما همین‌جا باید مرز را نگه داشت. قرآن نمی‌گوید آن بخش گاو چه بود: پوست، گوشت، استخوان، دم، زبان، یا چیز دیگر. قرآن نمی‌گوید مقتول چند لحظه زنده شد، چه گفت، قاتل را چگونه معرفی کرد، یا جزئیات قضایی ماجرا چگونه پایان یافت. این جزئیات در متن قرآن نیامده است. بنابراین خوانش جسمانی ممکن است، اما جزئیات بیرونی نباید به نام قطعیت قرآنی بر متن تحمیل شود.

در کنار این، خوانش دوم نیز ممکن است؛ خوانشی که از خود قرآن آغاز می‌کند و برای فهم اصل پیام آیه به منابع بیرونی تکیه نمی‌کند. این خوانش از آیه ۷۲ شروع می‌شود: قتلی رخ داده، جامعه درباره آن فرافکنی کرده، حقیقتی پنهان شده، و خداوند بیرون‌آورنده آن چیزی است که پنهان می‌کردند. سپس آیه ۷۳ می‌گوید: «اضربوه ببعضها».

پایه زبانی این خوانش در واژه «ضرب» است. «ضرب» در عربی و در خود قرآن همیشه فقط به معنای زدن جسمانی نیست. قرآن بارها از «ضرب مثل» سخن می‌گوید؛ یعنی خداوند مثالی را در برابر فهم انسان قرار می‌دهد. این ریشه می‌تواند معنای زدن، قرار دادن، نشان دادن، روبه‌رو ساختن، مثال آوردن، یا پیوند دادن یک امر با امر دیگر داشته باشد. پس هرچند معنای جسمانی در این آیه ممکن است، میدان واژه «ضرب» اجازه می‌دهد معنای عمیق‌تری نیز دیده شود.

در این خوانش، «اضربوه ببعضها» یعنی آن ماجرای قتل را با بخشی از همان حقیقتی روبه‌رو کنید که در داستان بقره آشکار شد. قوم در داستان بقره فرمان ساده را گرفت، اما آن را با پرسش‌های پی‌درپی دشوار ساخت. مسئولیت را عقب انداخت. گفت «ربك»؛ پروردگار تو. راه باز را بر خود تنگ کرد. به جای عمل، در جزئیات پناه گرفت. و سرانجام «وما كادوا يفعلون»؛ نزدیک نبود انجام دهند. اکنون آیه ۷۲ نشان می‌دهد که همان جامعه با قتل، کتمان، و دفع اتهام نیز روبه‌روست.

پس در خوانش قرآن‌محور، آیه می‌تواند بگوید: این قتل را فقط در دست قاتل نبینید؛ آن را به بخشی از همان بیماری بزنید. ریشه مرگ را در همان جامعه‌ای ببینید که حق را پنهان می‌کند، مسئولیت را از خود دور می‌سازد، فرمان را سخت می‌کند، و تا آخرین لحظه از روبه‌رو شدن با حقیقت می‌گریزد. در این سطح، خداوند فقط یک راز قضایی را آشکار نمی‌کند؛ بیماری پنهان جامعه را نیز بیرون می‌کشد.

این خوانش با پایان آیه نیز هماهنگ است. آیه نمی‌گوید فقط یک حادثه شگفت‌انگیز رخ داد تا مردم تعجب کنند. می‌گوید: «ويريكم آياته لعلكم تعقلون»؛ نشانه‌های خود را به شما نشان می‌دهد، باشد که تعقل کنید. مقصد آیه تعقل است. یعنی باید از این رخداد عقل اخلاقی و ایمانی بیدار شود: عقل در برابر قتل، عقل در برابر کتمان، عقل در برابر فرافکنی، عقل در برابر سخت‌سازی دین، و عقل در برابر قدرت خداوند برای زنده کردن آنچه انسان مرده می‌پندارد.

این خوانش با روش قرآن‌به‌قرآن نیز سازگار است. قرآن از خواننده می‌خواهد در خود قرآن تدبر کند و سازگاری و پیوند درونی آن را ببیند. قرآن بارها آیات خود را به یکدیگر پیوند می‌دهد، نشانه‌ها را درون متن و در جهان نشان می‌دهد، و انسان را به تعقل فرا می‌خواند. اما هیچ آیه‌ای ما را مجبور نمی‌کند که برای تکمیل جزئیات این داستان، حتماً به بیرون از قرآن برویم و از کتاب‌های پیشین یا روایت‌های بعدی جزئیات استخراج کنیم. پس خوانش قرآن‌محور، در برابر خوانش کلاسیک نیست؛ فقط بر کفایت متن قرآن برای دریافت پیام هدایت تأکید می‌کند.

در پایان آیه، سه حرکت پشت سر هم آمده است: «يحيي»، «يريكم»، «تعقلون». نخست فعل خداوند است: زنده می‌کند. سپس نشان دادن آیات است: نشانه‌های خود را به شما می‌نمایاند. سپس پاسخ انسانی است: باشد که تعقل کنید. حیات از خداوند آغاز می‌شود، آیه در برابر انسان قرار می‌گیرد، و عقل باید بیدار شود.

بنابراین در این آیه دو خوانش ممکن در برابر ماست. خوانش جسمانی می‌گوید: بخشی از گاو به مقتول زده شد و خداوند مرده را زنده کرد؛ این خوانش از نظر ضمیرها، از نظر سیاق بقره، از نظر امکان الهیاتی، و از جهت پیوند قرآن با کتاب‌های پیشین ممکن است. خوانش قرآن‌محور می‌گوید: قرآن با زبان فشرده خود، قتل پنهان را به بخشی از حقیقت بقره پیوند می‌دهد و نشان می‌دهد که خداوند با آشکار کردن حقیقت، مردگان را زنده می‌کند؛ این خوانش نیز از آیه ۷۲، از میدان معنایی «ضرب»، از «والله مخرج ما كنتم تكتمون»، از «لعلكم تعقلون»، و از روش درونی قرآن نیرو می‌گیرد.

ما در این مرحله نمی‌توانیم یکی را با قطعیت بر دیگری تحمیل کنیم. هر دو امکان در متن باز است. آنچه نباید کرد، این است که جزئیات بیرونی را به نام قرآن قطعی کنیم، یا خوانش جسمانی را فقط به دلیل اینکه جزئیاتش در قرآن نیامده، ناممکن بشماریم. حقیقت کامل نزد آن معبود یگانه است. اگر در آیات دیگر، خداوند راه را روشن‌تر کرد، باید به همان روشنی بازگردیم و فهم خود را اصلاح کنیم، ان‌شاءالله.

آنچه قطعی است این است: خداوند آنچه را پنهان می‌کردند بیرون می‌آورد، مردگان را زنده می‌کند، نشانه‌های خود را نشان می‌دهد، و انسان را به تعقل فرا می‌خواند. حقیقت دفن‌شده، مرده نیست. هرجا حقیقت از زیر خاک کتمان بیرون کشیده شود، نشانه‌ای از زنده کردن مردگان دیده می‌شود.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۷۲— صحنه قتل، فرافکنی و کتمان؛ زمینه مستقیم فرمان فشرده آیه ۷۳.
  • البقره ۲:۶۷، ۲:۶۸، ۲:۶۹، ۲:۷۰، ۲:۷۱— داستان بقره؛ زمینه احتمالی ضمیر «ها» و نشانه‌ای برای فهم پیوند میان سخت‌سازی، کتمان و آشکار شدن حق.
  • البقره ۲:۴۱— قرآن به عنوان تصدیق‌کننده آنچه با اهل کتاب است؛ برای فهم اینکه پیوند با کتاب‌های پیشین در اصل ناممکن یا مردود نیست.
  • آل عمران ۳:۳— نزول کتاب به حق، تصدیق‌کننده آنچه پیش از آن است؛ شاهدی برای جایگاه قرآن نسبت به کتاب‌های پیشین.
  • المائدة ۵:۴۸— قرآن هم تصدیق‌کننده و هم نگهبان/میزان بر کتاب‌های پیشین است؛ برای رعایت تعادل میان تأیید، پالایش و پرهیز از تحمیل جزئیات بیرونی.
  • النساء ۴:۸۲— دعوت به تدبر در قرآن و سنجش انسجام درونی آن؛ شاهدی برای خوانش قرآن‌به‌قرآن.
  • محمد ۴۷:۲۴— دعوت به تدبر در قرآن و گشودن قفل‌های دل؛ پیوند با ضرورت فهم درونی آیات.
  • الزمر ۳۹:۲۳— کتابی متشابه و مثانی؛ برای فهم اینکه آیات قرآن با هم بازتاب و پیوند درونی دارند.
  • البقره ۲:۲۶۰— درخواست ابراهیم برای دیدن چگونگی زنده کردن مردگان؛ شاهد مهم برای احیای مردگان در همین سوره.
  • آل عمران ۳:۴۹— زنده کردن مردگان به اذن خدا در نشانه‌های عیسی؛ شاهدی برای اینکه احیای مردگان نشانه‌ای از قدرت الهی است.
  • المائدة ۵:۱۱۰— یادآوری زنده کردن مردگان به اذن خداوند در خطاب به عیسی؛ تأکید بر اینکه حیات‌بخشی از خداست.
  • الحج ۲۲:۵، ۲۲:۶— پیوند زنده شدن زمین مرده با حقیقت رستاخیز و زنده کردن مردگان.
  • الروم ۳۰:۵۰— نگاه به آثار رحمت خداوند و زنده شدن زمین پس از مرگ؛ نشانه‌ای برای احیای مردگان.
  • يس ۳۶:۷۸، ۳۶:۷۹— پاسخ به کسی که زنده شدن استخوان‌های پوسیده را بعید می‌شمارد؛ خداوند همان نخستین‌بار آفریننده است.
  • النحل ۱۶:۷۵، ۱۶:۷۶— نمونه‌ای از کاربرد «ضرب» در معنای مثال زدن؛ برای فهم گستردگی میدان معنایی این ریشه در قرآن.
  • إبراهيم ۱۴:۲۴، ۱۴:۲۵— «ضرب الله مثلا»؛ نمونه روشن از کاربرد «ضرب» در معنای مثال آوردن و قرار دادن یک معنا در برابر فهم انسان.
  • المائدة ۵:۱۰۱، ۵:۱۰۲— هشدار درباره پرسش‌هایی که موجب سختی می‌شوند؛ پیوند روشی با داستان بقره و پرهیز از جزئیات‌سازی بی‌پایه.
  • البقره ۲:۱۶۴— آیات خداوند در آفرینش و نظم جهان برای مردمی که تعقل می‌کنند؛ پیوند میان آیه، مشاهده و عقل.
  • الجاثية ۴۵:۳، ۴۵:۴، ۴۵:۵— نشانه‌های خداوند برای اهل یقین و تعقل در آسمان‌ها، زمین و دگرگونی حیات.

البقره ۲:۷۴

سپس دل‌های شما پس از آن سخت شد؛ پس مانند سنگ‌ها گردید، یا سخت‌تر از آن در سختی. و بی‌گمان از میان سنگ‌ها، سنگی هست که نهرها از آن می‌شکافد و جاری می‌شود؛ و از میان آن‌ها، سنگی هست که شکاف برمی‌دارد، پس آب از آن بیرون می‌آید؛ و از میان آن‌ها، سنگی هست که از خشیت آن معبود یگانه فرو می‌افتد. و آن معبود یگانه از آنچه انجام می‌دهید غافل نیست.

تأمل ما

این آیه پس از یک رشته نشانه‌ها می‌آید؛ پس از عهد، فرمان، تعلل، ذبح بقره، قتل پنهان، بیرون آمدن حقیقت، یادآوری زنده کردن مردگان، و دعوت به تعقل. پس انتظار طبیعی این بود که دل‌ها نرم شود. اما قرآن می‌فرماید: «ثم قست قلوبكم من بعد ذلك»؛ سپس دل‌های شما پس از آن سخت شد.

سنگینی آیه در همین «من بعد ذلك» است؛ پس از آن. یعنی سختی دل از نبودن نشانه پیدا نشد؛ پس از آمدن نشانه پیدا شد. گاهی انسان نمی‌داند و در جست‌وجوی راه است. اما گاهی می‌بیند، می‌شنود، تجربه می‌کند، و باز بسته‌تر می‌شود. قساوت قلب از همین‌جا آغاز می‌شود؛ جایی که دل پس از دیدن حق، راه حق را بر خود می‌بندد.

قساوت فقط سختی نیست. در این واژه، خشکی و بی‌طراوتی هم هست. دل قسی، دلی است که حقیقت به آن می‌رسد، اما در آن ریشه نمی‌گیرد. تذکر به آن می‌رسد، اما آن را نمی‌شکافد. آیه در برابرش قرار می‌گیرد، اما از درون تکان نمی‌خورد.

چنین دلی ممکن است هنوز سخن بگوید. ممکن است استدلال کند. ممکن است نام دین را بر زبان آورد و از گذشته مقدس خود دفاع کند. اما در برابر حق زنده نیست. نشانه را می‌بیند، ولی راه نمی‌دهد.

قرآن دل‌های سخت‌شده را به سنگ تشبیه می‌کند. اما تشبیه را همان‌جا رها نمی‌کند. اگر آیه فقط می‌گفت دل‌های شما مانند سنگ است، سنگ تنها نشانه سختی می‌شد. اما قرآن بلافاصله خود سنگ را باز می‌کند: از سنگ‌ها نهرها می‌شکافد، از سنگ‌ها آب بیرون می‌آید، و از سنگ‌ها آن هست که از خشیت آن معبود یگانه فرو می‌افتد.

پس سنگ در نگاه قرآن فقط نماد سختی نیست. سنگ، با همه سختی‌اش، هنوز در فرمان خداوند راهی برای گشوده شدن دارد. می‌تواند شکاف بردارد. می‌تواند مسیر آب شود. می‌تواند از جایگاه بلند خود فرو افتد.

این تصویر در همین سوره پیشینه دارد. در آیه ۶۰، موسی مأمور شد عصای خود را بر سنگ بزند، و از آن دوازده چشمه جوشید. همان قوم، آب بیرون‌آمده از سنگ را دیدند و از آن نوشیدند. اکنون قرآن می‌گوید دل‌های شما پس از آن همه نشانه مانند سنگ شد، بلکه سخت‌تر از سنگ.

این یادآوری ساده نیست. گویی آیه می‌گوید: سنگی که جماد بود، به فرمان خداوند شکافت و برای شما آب داد؛ اما دل زنده انسان، پس از دیدن نشانه‌ها، به روی حق بسته ماند. سنگ برای تشنگی شما راه شد؛ اما دل شما برای حقیقت راه نشد.

اینجا مقایسه قرآن بسیار دقیق است. سنگ آب را خلق نمی‌کند. سنگ سرچشمه مستقل حیات نیست. اما وقتی در نظام خداوند شکاف پیدا کند، راه عبور آب می‌شود. آب از آن بیرون می‌آید، اما آب از آن معبود یگانه است. اندازه، فشار، مسیر، شکاف و جریان، همه در ملک اوست.

دل انسان نیز خالق هدایت نیست. هدایت از خداوند است. اما دل می‌تواند راه بدهد یا راه را ببندد. اگر در دل هیچ شکافی برای حق نماند، آب حیات از آن عبور نمی‌کند. چنین دلی به جای مسیر شدن، سد می‌شود. به جای شکافتن، بسته می‌ماند. به جای پایین آمدن، بر بلندی غرور خود می‌ایستد.

پس وقتی آیه از نهرها و آب سخن می‌گوید، مقصود این نیست که سنگ مالک حیات است. مقصود این است که حتی سختی سنگ، در نظام آن معبود یگانه، می‌تواند مسیر حیات شود. اما قلب قسی نه خود حیات می‌آفریند، نه اجازه می‌دهد حیات از آن عبور کند.

در میان همه این تصاویر، کلید آیه در «من خشية الله» نهفته است. آیه نمی‌گوید سنگ فقط به دلیل فشار، فرسایش، یا حادثه‌ای بی‌معنا فرو می‌افتد. قرآن این فرو افتادن را در نسبت با خشیت آن معبود یگانه بیان می‌کند. همین تعبیر، آیه را از یک تشبیه طبیعی ساده بالاتر می‌برد.

خشیت را نباید فقط «ترس» معنا کرد. ترس می‌تواند از تاریکی باشد، از دشمن باشد، از فقر باشد، از آینده باشد، از مردم باشد، یا از قدرت. اما خشیت در قرآن ترس کور و بی‌فهم نیست. خشیت از شناخت می‌آید؛ از دیدن عظمت، حضور، حق، حساب، و فرمان خداوند.

انسان وقتی عظمت آن معبود یگانه را جدی بگیرد، دلش بی‌پروا نمی‌ماند. وقتی حساب را جدی بگیرد، ظلم برایش سبک نمی‌شود. وقتی آیات را جدی بگیرد، از کنار آن‌ها بی‌تفاوت نمی‌گذرد. وقتی بداند در برابر حقیقت ایستاده است، نمی‌تواند همیشه با تکبر، کتمان، و توجیه زندگی کند.

برای همین قرآن خشیت را با علم پیوند می‌دهد: «إنما يخشى الله من عباده العلماء». خشیت حقیقی از شناخت برمی‌خیزد. اما هر دانشی خشیت نمی‌آورد. ممکن است انسان معلومات فراوان داشته باشد، ولی دلش سخت‌تر شود. ممکن است علم را ابزار بحث، قدرت، برتری‌جویی یا خودنمایی سازد. چنین علمی دل را نرم نمی‌کند.

علمی که به خشیت می‌رسد، انسان را با جایگاه خودش روبه‌رو می‌کند. او را متوجه مرگ، حساب، نعمت، مسئولیت، رحمت و عدالت خداوند می‌سازد. چنین علمی انسان را بزرگ‌نما نمی‌کند؛ او را بیدار و مسئول می‌کند. این علم، دل را از غرور پایین می‌آورد.

خشیت با خوف نزدیک است، اما عین خوف نیست. خوف گسترده‌تر است. انسان از خطر می‌ترسد، از دشمن می‌ترسد، از آینده می‌ترسد، از نتیجه کار خود می‌ترسد. اما در خشیت، شناخت عظمت حضور دارد. کسی ممکن است از عذاب بترسد، اما هنوز خشیت نداشته باشد؛ چون فقط از درد می‌گریزد، نه اینکه در برابر حق فرو آمده باشد.

خشیت یعنی دل عظمت حق را شناخته است. چنین دلی دیگر نمی‌تواند با بی‌پروایی زندگی کند. نمی‌تواند حق را بپوشاند و خود را آرام بداند. نمی‌تواند ظلم کند و آن را عادی بسازد. نمی‌تواند از مردم بیشتر از خدا حساب ببرد و باز گمان کند در برابر خداوند خاشع است.

از همین‌رو قرآن خشیت را با غیب نیز پیوند می‌دهد. کسانی هستند که پروردگار خود را در غیب خشیت دارند. یعنی فقط وقتی مردم نگاه می‌کنند، فقط وقتی مجازات نزدیک است، یا فقط وقتی رسوایی حتمی شده است حساب نمی‌برند. در پنهان نیز حضور خداوند برایشان جدی است.

خشیتِ غیب انسان را در جایی نگه می‌دارد که هیچ چشم انسانی ناظر نیست. وقتی کسی نمی‌بیند، باز خیانت نمی‌کند. وقتی قدرت دارد، ظلم نمی‌کند. وقتی می‌تواند حقیقت را پنهان کند، از پنهان کردن آن می‌ترسد. این همان چیزی است که قلب قسی از آن محروم است.

قلب قسی بیشتر از نگاه مردم حساب می‌برد تا از نگاه خداوند. بیشتر از آبرو می‌ترسد تا از خیانت به حق. بیشتر از از دست دادن جایگاه می‌لرزد تا از خاموش شدن نور در دل خود. چنین قلبی شاید ترس‌های زیادی داشته باشد، اما خشیت الهی در آن زنده نیست.

قرآن در جایی دیگر می‌فرماید: «فلا تخشوا الناس واخشون»؛ از مردم خشیت نداشته باشید و از من خشیت داشته باشید. این سخن نشان می‌دهد یکی از موانع بزرگ خشیت، اسارت در ترس از مردم است: ترس از قضاوت مردم، ترس از قبیله، ترس از مذهب موروثی، ترس از بزرگان، ترس از قدرت، ترس از از دست دادن جایگاه.

وقتی این ترس‌ها بر دل حکومت کند، انسان ممکن است حقیقت را بشناسد، اما از پیروی آن بترسد. ممکن است بداند، اما نگوید. ممکن است حق را ببیند، اما کنار بایستد. اینجا ترس هست، اما خشیت نیست؛ زیرا خشیت انسان را به حق نزدیک می‌کند، نه به مصلحت‌پرستی.

خشیت با خشوع نیز پیوند دارد. خشوع یعنی پایین آمدن، نرم شدن، و فروتنی در برابر حق. خشیت اگر حقیقی باشد، باید چیزی را در انسان پایین بیاورد: غرور را، خودبرتربینی را، لجاجت را، میل به پنهان‌کاری را، و جرأت بر گناه را.

از همین‌جا، «يهبط من خشية الله» معنا پیدا می‌کند. آیه از سنگی سخن می‌گوید که از خشیت خداوند فرو می‌افتد. سنگ در تصویر قرآن از بلندی پایین می‌آید، اما دل قسی از بلندی غرور پایین نمی‌آید. این دل ایستاده می‌ماند، حتی وقتی حق در برابرش روشن شده است.

این پیوند در آیه‌ای دیگر روشن‌تر می‌شود: اگر این قرآن بر کوهی نازل می‌شد، آن را خاشع و شکافته از خشیت خداوند می‌دیدی. در آنجا کوه از خشیت خدا خاشع و متصدع می‌شود. در اینجا سنگ از خشیت خدا فرو می‌افتد. پس خشیت در قرآن فقط یک احساس پنهان نیست. اثر دارد.

خشیت می‌شکافد. پایین می‌آورد. نرم می‌کند. غرور را می‌لرزاند. سنگینی خودبینی را می‌شکند. اگر کوه در برابر قرآن خاشع و شکافته می‌شود، و سنگ از خشیت خداوند فرو می‌افتد، قلبی که پس از آیات خداوند همچنان سخت بماند چه جایگاهی دارد؟

اینجاست که «أو أشد قسوة» روشن می‌شود. دل از سنگ سخت‌تر می‌شود وقتی نه از آیه می‌شکافد، نه از حقیقت آب می‌گیرد، نه از خشیت پایین می‌آید، نه از علم به فروتنی می‌رسد، و نه از یاد حساب عمل خود را اصلاح می‌کند.

راه رسیدن به خشیت، از ترساندن کورکورانه مردم نمی‌گذرد. خشیت با فریادهای دینی، فشار اجتماعی، تهدیدهای بی‌معنا، یا تقلید بی‌فکر پدید نمی‌آید. خشیت از روبه‌رو شدن صادقانه با حقیقت پدید می‌آید.

انسان باید آیات را ببیند، نه فقط بشنود. باید در قرآن تدبر کند، نه فقط الفاظ را تکرار کند. باید جهان را نشانه ببیند، نه فقط ماده خام. باید مرگ، حساب، نعمت، ظلم، رحمت و مسئولیت را جدی بگیرد. باید بداند که هیچ پنهانی از خداوند پنهان نیست، و هیچ عملی نزد او گم نمی‌شود.

یکی از راه‌های خشیت، علم درست است؛ علمی که انسان را بیدار و مسئول می‌کند. راه دیگر، ذکر و یادآوری پیوسته است. دل اگر مدت طولانی از ذکر دور بماند، آرام‌آرام خشک می‌شود. قرآن به مؤمنان هشدار می‌دهد که وقت آن نرسیده دل‌هایشان برای ذکر خدا و آنچه از حق نازل شده خاشع شود؟ و مانند کسانی نشوند که پیش از آنان کتاب داده شدند؛ زمان بر آنان طولانی شد، پس دل‌هایشان سخت گردید.

این آیه نشان می‌دهد قساوت فقط مشکل گذشتگان نیست. خطرِ هر جامعه ایمانی است. انسان ممکن است سال‌ها نام دین را نگه دارد، اما دلش دیگر از ذکر تکان نخورد. ممکن است کتاب را حفظ کند، اما حق در او راه پیدا نکند. ممکن است ظاهر بماند، اما خشیت کم‌کم از دل برود.

راه دیگر خشیت، راست‌گویی انسان با خود است. تا وقتی انسان فقط از خود دفاع می‌کند، خطای خود را توجیه می‌کند، گناه را به گردن دیگران می‌اندازد، و حقیقت را قربانی آبرو می‌سازد، خشیت در او بیدار نمی‌شود.

خشیت زمانی نزدیک می‌شود که انسان بتواند در برابر حق بایستد و راست بگوید: اگر من خطا کرده‌ام، باید برگردم. اگر قوم من خطا کرده، حق را قربانی قوم نمی‌کنم. اگر فهم پیشین من ناقص بوده، آن را اصلاح می‌کنم. اگر چیزی را پنهان کرده‌ام، پیش از آنکه رسوا شود، به حقیقت بازمی‌گردم.

اما موانع خشیت بسیار نزدیک‌اند. غفلت یکی از بزرگ‌ترین آن‌هاست؛ اینکه انسان زندگی کند، کار کند، سخن بگوید، حتی دین‌داری کند، اما حضور خداوند در تصمیم‌هایش زنده نباشد. کبر مانع دیگر است؛ دلی که خود را بالا می‌بیند، پایین نمی‌آید.

تعصب قومی، مذهبی، خانوادگی یا گروهی نیز مانع خشیت است. چون انسان را وادار می‌کند از گروه خود دفاع کند، نه از حق. ترس از مردم مانع خشیت است، چون دل را به چشم مردم وابسته می‌سازد. پیروی از هوا نیز مانع خشیت است، چون انسان حقیقت را فقط تا جایی می‌پذیرد که با میل او سازگار باشد.

از نشانه‌های نبود خشیت این است که انسان آیه را می‌شنود، اما در عمل تغییری نمی‌کند. ظلم می‌کند و می‌گوید خدا غفور است. حق را می‌پوشاند و خود را اهل دین می‌داند. از مردم می‌ترسد و نامش را حکمت می‌گذارد. از اصلاح فهم خود می‌گریزد و آن را وفاداری به سنت می‌نامد.

گاهی نبود خشیت در این ظاهر می‌شود که انسان در برابر ضعیف سخت است، اما در برابر قدرت نرم می‌شود. برای آبروی خود می‌لرزد، اما برای حق نه. در چنین دلی ترس هست، اما جهت ترس عوض شده است. از چیزهای زیادی می‌ترسد، اما از آن معبود یگانه خشیت ندارد.

در مقابل، نشانه خشیت این است که انسان در برابر حق قابل تغییر باشد. وقتی آیه‌ای او را متوجه خطا می‌کند، مقاومت نکند. وقتی حقیقتی علیه خودش روشن می‌شود، آن را دفن نکند. وقتی قدرت دارد، از حساب خداوند بترسد. وقتی کسی نمی‌بیند، باز خیانت نکند. وقتی چیزی نمی‌داند، ادعای یقین نکند.

خشیت انسان را فلج نمی‌کند؛ او را مسئول می‌سازد. خشیت دل را نمی‌میراند؛ آن را زنده نگه می‌دارد. خشیت، انسان را از حرکت بازنمی‌دارد؛ بلکه جهت حرکت را درست می‌کند. دلِ دارای خشیت، از حق فرار نمی‌کند، حتی اگر حق علیه خودش باشد.

با این نگاه، آیه ۷۴ فقط سرزنش تاریخی بنی اسرائیل نیست. آینه‌ای است برای هر قلبی که پس از دیدن نشانه‌ها سخت می‌شود. اگر انسان این آیه را بخواند و فقط درباره گذشتگان سخن بگوید، از خود آیه دور مانده است.

پرسش آیه از هر خواننده این است: آیا دل تو پس از دیدن نشانه‌ها نرم‌تر شده است، یا سخت‌تر؟ آیا حقیقت در تو راهی باز کرده است؟ آیا چیزی از آب حیات از تو عبور می‌کند؟ آیا از خشیت خداوند از غرور خود پایین آمده‌ای؟ یا هنوز هر نشانه‌ای را می‌بینی و همان می‌مانی؟

پایان آیه ما را از تصویر سنگ و آب و خشیت به میدان عمل برمی‌گرداند: «وما الله بغافل عما تعملون»؛ و آن معبود یگانه از آنچه انجام می‌دهید غافل نیست. این پایان نشان می‌دهد که قساوت قلب فقط یک حالت درونی و پنهان نیست. سختی دل در عمل آشکار می‌شود.

دل قسی خود را در کتمان نشان می‌دهد. در فرافکنی. در ظلم. در تحریف. در بی‌عدالتی. در تعلل. در ترس از مردم. در بی‌تفاوتی نسبت به حق. انسان شاید بتواند حال دل خود را از مردم پنهان کند، اما عمل او دیر یا زود پرده را کنار می‌زند.

پس آیه با قلب آغاز می‌شود، از سنگ و آب و خشیت سخن می‌گوید، و با عمل انسان پایان می‌یابد. این ترتیب مهم است. قلب اگر قسی شود، عمل را فاسد می‌کند. و عمل، پرده از حال قلب برمی‌دارد.

خداوند از آنچه انجام می‌دهید غافل نیست؛ نه از پنهان‌کاری‌ها، نه از تعلل‌ها، نه از ظلم‌ها، و نه از سختی دلی که پشت ظاهر دین پنهان می‌شود. آنچه دل در درون بسته است، در عمل بیرون می‌زند. و آن معبود یگانه از هیچ‌یک غافل نیست.

درس آیه این است: سختی سنگ، بهانه‌ای برای سختی دل نیست. سنگ، با همه سختی‌اش، در فرمان خداوند راه می‌دهد، می‌شکافد، آب از آن بیرون می‌آید، و از خشیت آن معبود یگانه فرو می‌افتد. اما دل انسان اگر پس از آیات خداوند بسته بماند، ممکن است از سنگ هم سخت‌تر شود.

چنین دلی نه آب حیات را عبور می‌دهد، نه در برابر حق شکاف برمی‌دارد، نه از غرور پایین می‌آید. و آن معبود یگانه از آنچه چنین دل‌هایی انجام می‌دهند غافل نیست.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۶۰— بیرون آمدن دوازده چشمه از سنگ در داستان موسی؛ زمینه مهم برای فهم تصویر سنگ و آب در آیه ۷۴.
  • البقره ۲:۷۲— قتل، فرافکنی و کتمان حقیقت؛ یکی از زمینه‌های نزدیک برای فهم سختی دل.
  • البقره ۲:۷۳— آشکار شدن حقیقت، احیای مردگان، نشان دادن آیات و دعوت به تعقل؛ زمینه مستقیم آیه ۷۴.
  • فاطر ۳۵:۲۸— پیوند خشیت با علم؛ «تنها دانایان از بندگان خداوند او را خشیت دارند.»
  • الملك ۶۷:۱۲— خشیت پروردگار در غیب و پیوند آن با آمرزش و پاداش بزرگ.
  • ق ۵۰:۳۳— خشیت نسبت به الرحمن در غیب و آمدن با قلب بازگشت‌کننده.
  • المائدة ۵:۴۴— «از مردم خشیت نداشته باشید و از من خشیت داشته باشید»؛ پیوند خشیت با داوری، حق و ترس نداشتن از فشار مردم.
  • الحشر ۵۹:۲۱— اگر قرآن بر کوه نازل می‌شد، آن را خاشع و شکافته از خشیت خداوند می‌دیدی؛ پیوند روشن با سنگ، خشیت و شکافتن.
  • الزمر ۳۹:۲۲— تقابل شرح صدر با قساوت قلب در برابر ذکر خداوند.
  • الحديد ۵۷:۱۶— هشدار به مؤمنان که دل‌هایشان مانند کسانی که پیش از آنان کتاب داده شدند، با طولانی شدن زمان سخت نشود.

البقره ۲:۷۵

آیا طمع دارید که آنان به سخن شما ایمان بیاورند، در حالی که گروهی از آنان کلام آن معبود یگانه را می‌شنیدند، سپس آن را پس از آنکه تعقلش کرده بودند تحریف می‌کردند، در حالی که خود می‌دانستند؟

تأمل ما

در این آیه، جهت خطاب تغییر می‌کند. تا اینجا قرآن بخشی از سرگذشت بنی‌اسرائیل را یادآوری کرد: عهد، نافرمانی، بقره، قتل پنهان، آشکار شدن حقیقت، احیای مردگان، و سخت شدن دل‌ها. اکنون قرآن رو به مخاطبان قرآن می‌کند و می‌پرسد: «أفتطمعون أن يؤمنوا لكم؟» آیا طمع دارید که آنان به سخن شما ایمان بیاورند؟

این پرسش، یک امید ساده را می‌شکند. گاهی مؤمنان پاک‌دل گمان می‌کنند اگر حق روشن گفته شود، هرکس اهل کتاب و دانش باشد ناچار آن را می‌پذیرد. قرآن چنین خوش‌باوری را تأیید نمی‌کند. کسی که حقیقت را نمی‌داند، شاید با روشن شدن حق بیدار شود. اما کسی که کلام خدا را شنیده، آن را تعقل کرده، و سپس آگاهانه آن را تحریف نموده است، مشکلش کمبود دلیل نیست. مشکل او این است که دلیل را دیده، اما آن را در خدمت میل و منفعت خود قرار داده است.

پس آیه فقط از یک اختلاف دینی سخن نمی‌گوید. از نوعی بیماری عمیق‌تر پرده برمی‌دارد: انسان می‌تواند با کلام خدا روبه‌رو شود، معنای آن را بفهمد، و باز همان کلام را به سمتی دیگر بچرخاند. اینجا خطر، جهل ساده نیست. خطر، فهمی است که تسلیم حق نمی‌شود.

خود آیه مرز را روشن می‌گذارد: «فريق منهم»؛ گروهی از آنان. قرآن همه را یکسان نمی‌گیرد. سخن از همه یهودیان نیست. سخن از گروهی است که با کلام خدا سر و کار داشتند، آن را می‌شنیدند، آن را تعقل می‌کردند، و سپس با آگاهی تحریف می‌نمودند. همین قید، هم عدالت قرآن را نشان می‌دهد، هم شدت هشدار را.

اما همین سرگذشت، آینه‌ای برای همه مخاطبان قرآن است. قرآن تاریخ یهود را فقط برای محکوم کردن گذشتگان نمی‌گوید. تاریخ را به موعظه تبدیل می‌کند تا پیروان قرآن همان خطا را تکرار نکنند. و واقعیت تلخ این است که مسلمانان نیز در تاریخ خود بارها به همین خطر نزدیک شده‌اند؛ گاهی حتی در همان جایی که قرآن از آن هشدار داده بود.

«يسمعون كلام الله» تعبیر ساده‌ای نیست. آنان سخن عادی نمی‌شنیدند. با کلام آن معبود یگانه روبه‌رو بودند. کلام خدا یک متن قومی، فرهنگی یا میراث خانوادگی نیست که هرکس آن را به سود گروه خود بچرخاند. کلام خدا امانت است. هرکس آن را می‌شنود، مسئول می‌شود. و هرچه فهم او بیشتر باشد، مسئولیتش سنگین‌تر می‌شود.

سپس آیه می‌فرماید: «ثم يحرفونه»؛ سپس آن را تحریف می‌کردند. «ثم» ترتیب و فاصله را نشان می‌دهد. نخست شنیدن بود. سپس تحریف آمد. یعنی تحریف از نرسیدن کلام آغاز نشد. کلام رسیده بود. شنیده شده بود. مشکل این بود که پس از شنیدن، به جای تسلیم در برابر حق، آن را به سوی دیگری کشاندند.

ریشه «تحریف» از «حرف» است؛ یعنی کناره، لبه، جانب. تحریف یعنی سخن را از جای درست و جهت اصلی‌اش کنار زدن. یعنی معنا را از مرکز حق به طرف منفعت، قدرت، تعصب، فرقه، یا هوای خود بردن. تحریف همیشه با انکار آشکار آغاز نمی‌شود. گاهی لفظ آیه باقی می‌ماند، اما جهت آیه عوض می‌شود.

این خطرناک‌ترین شکل تحریف است: تحریف با زبان دین. ظاهر آیه حفظ می‌شود. حرمت ظاهری متن هم باقی می‌ماند. اما مقصد آیه تغییر می‌کند. کلام خدا خوانده می‌شود، اما به جای اینکه انسان را به حق بسپارد، در خدمت قدرت، گروه، حکومت، بازار دین، یا غرور مذهبی قرار می‌گیرد.

کلید سنگین آیه در «من بعد ما عقلوه» است؛ پس از آنکه آن را تعقل کرده بودند. اگر این عبارت را فقط «بعد از آنکه فهمیدند» ترجمه کنیم، معنای اصلی از بین نمی‌رود، اما عمق آن کم‌رنگ می‌شود. عقل در قرآن فقط شنیدن و دانستن سطحی نیست. در میدان معنایی عقل، گرفتن، مهار کردن، نگه داشتن و بستن معنا به مسئولیت حضور دارد.

در زبان عربی، «عقال» بندی است که با آن شتر را مهار می‌کنند. این تصویر کمک می‌کند بفهمیم عقل فقط دانستنِ رها و بی‌اثر نیست. عقل یعنی معنا را بگیری، پراکنده نگذاری، جهت آن را بفهمی، و خود را به مسئولیت آن ببندی. وقتی آیه می‌گوید «عقلوه»، یعنی آنان کلام خدا را مبهم و گنگ رها نکرده بودند. آن را گرفته بودند. معنایش را دریافته بودند. گره سخن برایشان باز شده بود.

پس «بعد ما عقلوه» یعنی پس از آنکه دانستند کلام خدا چه می‌گوید و به کدام سو می‌رود. پس از آنکه ظرافت و مقصد آن را دریافتند. پس از آنکه دیگر نمی‌توانستند بگویند: نفهمیدیم. درست در همین نقطه، تحریف کردند.

این بسیار سنگین است. چون کسی که نفهمیده سخن را غلط نقل می‌کند، یک نوع خطا دارد. اما کسی که فهمیده، آگاهانه سخن را می‌چرخاند، وارد خیانت به معنا می‌شود. آیه هم همین را تأکید می‌کند: «وهم يعلمون»؛ در حالی که خود می‌دانستند.

این جمله راه بهانه را می‌بندد. سخن از اشتباه ساده نیست. سخن از تحریف آگاهانه است. آنان می‌دانستند چه می‌کنند. می‌دانستند کلام خدا را از مقصد خود دور می‌سازند. می‌دانستند آیه را به سمتی می‌برند که خداوند آن را برای آن نفرستاده است.

اینجا باید حقیقت را روشن گفت: تحریف دین، در خطرناک‌ترین شکل خود، کار دشمنان آشکار دین یا مردم عادی نیست. عوام ممکن است تقلید کنند. ممکن است بی‌خبر باشند. ممکن است فریب بخورند. اما کسی که متن را می‌فهمد، زبان دین را می‌شناسد، گره آیه را باز کرده، و باز آن را به سمت منافع خود می‌چرخاند، بار اصلی تحریف را بر دوش می‌کشد.

تحریف از جایی آغاز می‌شود که دانایی از خشیت جدا شود. عالم اگر در برابر کلام خدا فرو نیاید، علمش خطرناک می‌شود. فقیه اگر آیه را بفهمد اما آن را در خدمت قدرت بگذارد، فهم او نور نیست؛ ابزار است. مفسر اگر خلأهای عمدی قرآن را تحمل نکند و با قصه و گمان پر کند، از سکوت حکیمانه قرآن عبور کرده است. صاحب دین اگر مردم را به جای خدا به خود وابسته کند، کلام خدا را از مسیر خود بیرون برده است.

قرآن در جاهای دیگر نشان می‌دهد که انحراف پس از علم، همیشه از کمبود فهم نمی‌آید. گاهی ریشه آن «بغی» است؛ برتری‌جویی، حسد، رقابت، انحصارطلبی، و میل به نگه داشتن قدرت در میان خود. وقتی علم با بغی همراه شود، از جهل خطرناک‌تر می‌گردد. جاهل نمی‌داند. اما عالمِ گرفتار بغی می‌داند، و همان دانسته را به سود خود می‌چرخاند.

برای همین، تحریف فقط یک خطای فکری نیست. گاهی پروژه‌ای برای حفظ قدرت است. آیه ۷۵ می‌گوید گروهی کلام خدا را پس از تعقل تحریف می‌کردند. چند آیه بعد، قرآن پرده دیگری را کنار می‌زند: کسانی با دست‌های خود کتاب می‌نویسند، سپس می‌گویند این از نزد خداست، تا آن را به بهای اندک بفروشند. اینجا تحریف به اقتصاد دین وصل می‌شود.

بازار دین‌فروشی به متن چرخانده‌شده نیاز دارد. باید آیاتی باشند که به میل خریدار معنا شوند. گاهی خریدار، قدرت سیاسی است. گاهی عوام متعصب‌اند. گاهی طبقه‌ای دینی است که جایگاه خود را از ابهام، ترس، و وابستگی مردم به دست می‌آورد. در چنین بازاری، کلام خدا دیگر راه آزادی، رشد و عدالت نیست؛ سرمایه‌ای می‌شود برای حفظ نفوذ.

از همین‌جا، آیه فقط تاریخ یهود نیست. هشدار به همه مخاطبان قرآن است. پیروان قرآن نیز در تاریخ، بارها همین خطا را تکرار کرده‌اند. نام قرآن را نگه داشته‌اند، اما جهت آیه را تغییر داده‌اند. لفظ هدایت را حفظ کرده‌اند، اما روح هدایت را زیر ساختارهای قدرت، فرقه، اجبار و منافع دفن کرده‌اند.

وقتی زکات، که در قرآن با پاکی، رشد، انفاق، مسئولیت اجتماعی و رساندن خیر پیوند دارد، به مالیات حکومتی، فشار دینی، یا ابزار تسلط بر مردم تبدیل شود، این تنها اختلاف فقهی ساده نیست. این چرخاندن جهت معناست. زکات برای زنده کردن انسان و جامعه آمده بود، نه برای سنگین کردن دین و ساختن دستگاه قدرت. برای بحث مفصل‌تر در این زمینه، نگاه کنید به مقاله زکات و تحریف تاریخی آن.

وقتی اصل روشن آزادی ایمان و «لا إكراه في الدين» به اجبار مذهبی، فشار اجتماعی، تهدید، مجازات، یا کنترل وجدان انسان تبدیل شود، این نیز فقط سوءفهم ساده نیست. قرآن راه دعوت، بیان، تذکر و انتخاب را نشان می‌دهد. اگر کسی آیات را بداند و باز دین را به اکراه و اجبار برگرداند، کلام خدا را از جهت خود برگردانده است. برای توضیح بیشتر، نگاه کنید به مقاله عدم اجبار و رساندن پیام.

وقتی دین خدا، که بر آسانی، رحمت، رفع حرج، تقوا، عدالت و تعقل بنا شده، به شبکه‌ای از جزئیات فرقه‌ای، وسواس، ترس، کنترل اجتماعی و دروازه‌بانی مذهبی تبدیل شود، باید پرسید: این دین هنوز در مسیر کلام خداست، یا کلام خدا به سمت دیگری چرخانده شده است؟ آیه ۷۵ دقیقاً همین خطر را نشان می‌دهد: انسان ممکن است کلام خدا را بشنود، آن را بفهمد، و بعد همان فهم را ابزار ساختن دینی دیگر کند.

وقتی مخالف سیاسی، مخالف فکری، یا کسی که بیرون از مکتب ماست با زبان دین تکفیر می‌شود، باز همین خطر رخ می‌دهد. واژه‌های قرآن از جای خود برداشته می‌شوند و به اسلحه گروهی تبدیل می‌گردند. «کافر» در قرآن مفهوم سنگینی دارد و نباید به ابزار حذف، تحقیر، یا جنگ با مخالفان فکری و سیاسی تبدیل شود. برای بحث مفصل‌تر، نگاه کنید به مقاله کافر در قرآن.

نمونه دیگر، برخورد با سکوت‌های قرآن است. قرآن همه جزئیات را نگفته است، و این نگفتن همیشه کمبود نیست. گاهی سکوت قرآن خود بخشی از حکمت است. گاهی خداوند حدی گذاشته تا انسان از آن فراتر نرود، گمان را جای یقین ننشاند، و دین را با قصه‌های بی‌پایه سنگین نسازد.

اما در تاریخ تفسیر اسلامی، بخشی از متأخران و مفسران درست در همین جا لغزیدند. هرجا با خلأ معلوماتی در قرآن روبه‌رو شدند، به جای ایستادن در برابر حکمت سکوت قرآن، آن خلأ را با اسرائیلیات، روایت‌های بیرونی، قصه‌های جزئی، و گمان‌های تاریخی پر کردند. این پدیده چیزی نیست که خود عالم اسلامی بتواند آن را به آسانی انکار کند. نام آن در سنت علمی مسلمانان شناخته شده است: اسرائیلیات.

مشکل فقط این نبود که خبری از بیرون نقل شد. مشکل وقتی آغاز شد که سکوت قرآن ناتمام پنداشته شد. سپس آن سکوت با روایت‌هایی پر شد که کم‌کم در ذهن مردم جای خود قرآن نشست. جایی که قرآن نگفت، آنان گفتند. جایی که قرآن باز گذاشت، آنان بستند. جایی که قرآن از جزئیات گذشت، آنان جزئیات ساختند. و مردم گمان کردند این جزئیات، خودِ دین است.

این نیز با آیه ۷۵ بی‌ارتباط نیست. خداوند هشدار می‌دهد که گروهی از اهل کتاب کلام او را پس از تعقل تحریف می‌کردند. اما مخاطبان قرآن، به جای اینکه از این هشدار درس بگیرند، در برخی مسیرهای تاریخی همان دروازه را دوباره باز کردند. وقتی فهم قرآن به جای تسلیم در برابر متن، دنبال پر کردن هر خلأ با مواد بیرونی شود، خطر تحریف دوباره زنده می‌شود؛ حتی اگر این بار به نام اسلام انجام گیرد.

البته اصل آیه درباره «فریق»ی از آنان است. این قید باید بماند. اما موعظه آیه مخصوص آنان نمی‌ماند. قرآن سرنوشت آنان را برای ما می‌گوید تا ما خود را پاک و ایمن نپنداریم. اگر آنان کلام خدا را تحریف کردند، ما نیز باید بپرسیم: با قرآن چه کرده‌ایم؟ آیا آیه را به سمت حق برده‌ایم، یا به سمت فرقه؟ آیا آن را برای آزادی وجدان خوانده‌ایم، یا برای اجبار؟ آیا برای پاکی و رشد خوانده‌ایم، یا برای مالیات و قدرت؟ آیا برای شناخت کفر و حق‌پوشی خوانده‌ایم، یا برای تکفیر رقیب؟

این‌ها مثال‌های امروزین همان خطرند. آیه درباره گروهی از بنی‌اسرائیل سخن می‌گوید، اما بیماری تحریف به یک قوم و زمان محدود نیست. هرجا گروهی با متن مقدس سر و کار دارد، قدرت تفسیر دارد، مردم به او اعتماد می‌کنند، و او آگاهانه کلام خدا را به سمت منفعت، فرقه، حکومت، بازار، یا هوای خود می‌چرخاند، همان هشدار زنده می‌شود.

از این جهت، آیه ۷۵ ادامه طبیعی آیه ۷۴ است. در آیه ۷۴ سخن از قساوت قلب بود. در اینجا اثر آن قساوت در زبان دین آشکار می‌شود. دل اگر قسی شود، حتی فهم دینی هم خطرناک می‌شود. چنین دلی آیه را می‌فهمد، اما در برابر آن فرو نمی‌آید. معنا را می‌گیرد، اما تسلیم نمی‌شود. گره را باز می‌کند، اما از همان باز شدن گره برای بستن راه مردم استفاده می‌کند.

تحریف پس از تعقل از تحریف ناآگاهانه سنگین‌تر است. چون عقل، انسان را مسئول می‌کند. وقتی انسان نفهمیده سخن می‌گوید، یک نوع خطا دارد. اما وقتی فهمیده و آگاهانه سخن را می‌چرخاند، خطا به خیانت نزدیک می‌شود. در این آیه، دو عبارت راه فرار را می‌بندد: «بعد ما عقلوه» و «وهم يعلمون». آنان تعقل کرده بودند، و خود می‌دانستند.

پس پرسش آغاز آیه بسیار جدی است: آیا طمع دارید چنین گروهی به سخن شما ایمان بیاورند؟ اگر کسی با کلام خدا چنین کرده باشد، ایمان آوردن او با دعوت ساده و انتظار عاطفی آسان نیست. مشکل او کمبود دلیل نیست. مشکل او این است که دلیل را دیده، معنا را فهمیده، اما آن را به خدمت میل و منفعت خود برده است.

این آیه برای مخاطب قرآن نیز همان هشدار را دارد. ایمان فقط با داشتن کتاب ثابت نمی‌شود. داشتن کتاب، اگر با خشیت، صداقت، عدالت و تسلیم در برابر حق همراه نباشد، حتی مسئولیت انسان را سنگین‌تر می‌کند. کسی که کتاب ندارد، یک جور امتحان دارد. اما کسی که کلام خدا را می‌شنود و می‌فهمد، اگر آن را تحریف کند، از جایگاه آگاهی سقوط کرده است.

درس آیه این است: خطر بزرگ فقط دشمنی با دین نیست؛ استفاده از دین بر ضد مقصد دین است. خطر بزرگ فقط نشنیدن کلام خدا نیست؛ شنیدن، تعقل کردن، و سپس چرخاندن آن است. هرکس با آیات خدا سر و کار دارد، باید از خود بپرسد: آیا من معنا را به سوی خدا می‌برم، یا به سوی خود؟ آیا آیه مرا اصلاح می‌کند، یا من آیه را به سود خود تغییر جهت می‌دهم؟

کلام آن معبود یگانه امانت است. هرکس آن را می‌فهمد، پیش از آنکه آموزگار مردم شود، باید در برابر همان کلام تسلیم باشد. و هرکس آن را پس از تعقل تحریف کند، نمی‌تواند پشت دانش، لقب، لباس، مذهب، تاریخ، یا جایگاه خود پنهان شود. آن معبود یگانه می‌داند چه کسی کلام او را به سوی حق می‌برد و چه کسی آن را به سوی خود می‌کشاند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۷۴— قساوت قلب پس از نشانه‌ها؛ زمینه مستقیم برای فهم تحریف آگاهانه در آیه ۷۵.
  • البقره ۲:۷۶— گفت‌وگوی پنهانی و آشکار درباره آنچه خداوند گشوده است؛ ادامه موضوع آگاهی، کتمان و جدال با مؤمنان.
  • البقره ۲:۷۹— نوشتن کتاب با دست‌های خود و نسبت دادن آن به خداوند برای بهای اندک؛ پیوند تحریف با اقتصاد دین.
  • البقره ۲:۹۰— بغی و حسد در برابر نزول هدایت؛ برای فهم انگیزه پنهان انکار و تحریف پس از آگاهی.
  • آل عمران ۳:۱۹— اختلاف پس از آمدن علم، از روی بغی میان خودشان؛ شاهدی مهم برای اینکه انحراف پس از علم می‌تواند ریشه در برتری‌جویی داشته باشد.
  • آل عمران ۳:۷۸— پیچاندن زبان به کتاب تا مردم گمان کنند از کتاب است، در حالی که از کتاب نیست؛ نمونه‌ای بسیار نزدیک به تحریف دینی.
  • النساء ۴:۴۶— تحریف کلمات از مواضع خود؛ شاهدی مهم برای معنای چرخاندن کلام از جایگاه و مقصد اصلی.
  • المائدة ۵:۱۳— تحریف کلمات از مواضع خود پس از نقض میثاق؛ پیوند میان عهدشکنی، قساوت قلب و تحریف.
  • المائدة ۵:۴۱— تحریف کلمات پس از مواضع آن و شنیدن برای دروغ؛ نمونه‌ای دیگر از چرخاندن سخن حق.
  • البقره ۲:۴۲— آمیختن حق با باطل و کتمان حق در حالی که می‌دانند؛ پیوند با «وهم يعلمون».
  • آل عمران ۳:۷۱— پوشاندن حق با باطل و کتمان حق؛ هم‌خانواده با خطر تحریف آگاهانه.
  • الحديد ۵۷:۱۶— سخت شدن دل اهل کتاب پس از گذشت زمان؛ پیوند با آیه ۷۴ و زمینه قساوتی که به تحریف می‌انجامد.
  • النساء ۴:۱۳۵— ایستادن برای عدالت حتی علیه خود و نزدیکان؛ ضدّ تحریف آگاهانه به سود خود و گروه.
  • المائدة ۵:۴۴— «از مردم خشیت نداشته باشید و از من خشیت داشته باشید»؛ پیوند با داوری بر اساس کتاب و خطر فروختن آیات به بهای اندک.
  • البقره ۲:۲۵۶— نبود اکراه در دین؛ شاهد اصلی برای نقد تبدیل دین به اجبار و فشار.
  • الحج ۲۲:۷۸— خداوند در دین بر شما حرجی قرار نداده است؛ پیوند با نقد سخت‌سازی دین.
  • البقره ۲:۱۸۵— خداوند برای شما آسانی می‌خواهد و دشواری نمی‌خواهد؛ شاهدی برای نقد تبدیل دین به بار سنگین و فرقه‌ای.
  • الروم ۳۰:۳۲— کسانی که دین خود را فرقه‌فرقه کردند و هر گروه به آنچه نزد خود دارد شادمان شد؛ پیوند با خطر چرخاندن دین به سوی هویت فرقه‌ای.
  • مقاله زکات و تحریف تاریخی آن— برای توضیح تبدیل زکات از رشد، پاکی و مسئولیت اجتماعی به ابزار فشار یا قدرت.
  • مقاله کافر در قرآن— برای توضیح خطر تبدیل واژه «کافر» به ابزار تکفیر، حذف و نزاع سیاسی یا فرقه‌ای.
  • مقاله عدم اجبار و رساندن پیام— برای توضیح اصل آزادی ایمان، نبود اکراه در دین، و فرق میان رساندن پیام و اجبار.

البقره ۲:۷۶

و هنگامی که با کسانی که ایمان آورده‌اند روبه‌رو می‌شوند، می‌گویند: ایمان آوردیم؛ و هنگامی که برخی از آنان با برخی دیگر خلوت می‌کنند، می‌گویند: آیا آنان را از آنچه آن معبود یگانه بر شما گشوده است آگاه می‌سازید، تا با آن نزد پروردگارتان بر ضد شما حجت آورند؟ آیا پس تعقل نمی‌کنید؟

تأمل ما

این آیه ادامه همان مسیر آیه پیشین است، اما زبان آن از یک گزارش قومی ساده فراتر می‌رود. در آیه ۷۵ سخن از گروهی بود که کلام آن معبود یگانه را می‌شنیدند، آن را تعقل می‌کردند، و سپس با آگاهی تحریف می‌نمودند. در این آیه، همان بیماری در چهره‌ای دیگر ظاهر می‌شود: ادعای ایمان در آشکار، و پنهان‌کاری در خلوت.

آیه با یک صحنه بیرونی آغاز می‌شود: «وإذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا». وقتی با کسانی که ایمان آورده‌اند روبه‌رو می‌شوند، می‌گویند: ایمان آوردیم. ظاهر سخن، سخن ایمان است. زبان، زبان همراهی است. در فضای عمومی، خود را در کنار اهل ایمان نشان می‌دهند.

اما قرآن به ظاهر بسنده نمی‌کند. بلافاصله صحنه دوم را باز می‌کند: «وإذا خلا بعضهم إلى بعض». وقتی برخی از آنان با برخی دیگر خلوت می‌کنند، زبانشان تغییر می‌کند. اینجا دیگر سخن از ایمان نیست. سخن از این است که چرا حقیقتی را که خداوند گشوده، برای مؤمنان بازگو می‌کنید.

این تغییر زبان، کلید آیه است. در دیدار با اهل ایمان، می‌گویند: ایمان آوردیم. در خلوت خودی‌ها، نگران آشکار شدن حقیقت‌اند. نمی‌گویند: آیا حق را پذیرفته‌ایم؟ نمی‌گویند: آیا باید در برابر آنچه خدا گشوده تسلیم شویم؟ می‌گویند: آیا آنچه آن معبود یگانه بر شما گشوده است برای آنان بازگو می‌کنید تا با آن نزد پروردگارتان علیه شما حجت آورند؟

پس مشکل آنان کمبود آگاهی نیست. آنان می‌دانند چیزی از سوی خداوند بر آنان گشوده شده است. می‌دانند آنچه پنهان می‌کنند می‌تواند حجت شود. می‌دانند اگر این حقیقت به دست مؤمنان برسد، دیگر نمی‌توانند پشت ادعا، هویت، یا انحصار خود پنهان شوند. برای همین در خلوت، دغدغه آنان ایمان نیست؛ مدیریت حقیقت است.

در اینجا باید دقت کرد که قرآن سخن را به همه یهودیان یا همه اهل کتاب تعمیم نمی‌دهد. آیه پیشین خود گفته بود: «فريق منهم»؛ گروهی از آنان. این قید هنوز در سیاق زنده است. سخن از یک رفتار و یک جریان است، نه از محکومیت جمعی یک قوم. قرآن با عدالت سخن می‌گوید و ایمان را از همه یهودیان، همه مسیحیان، یا همه اهل کتاب سلب نمی‌کند.

خود قرآن در آیات دیگر معیار را روشن کرده است. کسانی که ایمان آوردند، یهودیان، نصارا و صابئین، هرکس به آن معبود یگانه و روز آخر ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، پاداشش نزد پروردگارش است. پس نام یهودی، مسیحی، صابئی، یا پیرو قرآن، به تنهایی انسان را نه نجات می‌دهد و نه از رحمت خدا بیرون می‌اندازد. معیار، حقیقت ایمان، روز آخر، و عمل صالح است.

قرآن حتی درباره اهل کتاب می‌گوید: «ليسوا سواء»؛ آنان یکسان نیستند. از میان آنان گروهی هستند که آیات آن معبود یگانه را می‌خوانند، سجده می‌کنند، به او و روز آخر ایمان دارند، به معروف فرمان می‌دهند، از منکر بازمی‌دارند، و در خیرات شتاب می‌ورزند. پس کسی حق ندارد همه اهل کتاب را یک‌جا از دایره ایمان و صلاح بیرون کند.

اما همین عدالت قرآنی نباید تیزی آیه را کند کند. آیه ۷۶ درباره کسانی سخن می‌گوید که در ظاهر می‌گویند «آمنا»، اما در خلوت از آشکار شدن حقیقت می‌ترسند. این رفتار فقط به یک قوم محدود نیست. این چهره نفاق دینی است. ممکن است در میان یهودیان رخ دهد، در میان مسیحیان رخ دهد، در میان پیروان قرآن رخ دهد، و در هر جامعه خداباور زنده شود.

در این آیه، مسئله اصلی قومیت نیست؛ مسئله صدق و نفاق است. یک یهودی می‌تواند مؤمن باشد اگر به آن معبود یگانه، روز آخر، و عمل صالح وفادار باشد. یک مسیحی می‌تواند در مسیر ایمان و صلاح باشد اگر در برابر خداوند فروتن، حق‌طلب و نیکوکار باشد. یک حنیف و موحد نیز می‌تواند به حقیقت ایمان نزدیک باشد، اگر دل و عملش رو به خدا و خیر داشته باشد. اما یک پیرو قرآن نیز می‌تواند منافق باشد اگر در آشکار زبان ایمان داشته باشد و در خلوت با حقیقت بازی کند.

از همین جهت، آیه ۷۶ با آیات آغاز سوره درباره منافقان شباهت عمیق دارد. آنجا نیز قرآن از کسانی سخن گفت که وقتی با اهل ایمان روبه‌رو می‌شوند، می‌گویند ایمان آوردیم؛ اما وقتی با شیاطین خود خلوت می‌کنند، زبانشان عوض می‌شود. اینجا هم ساختار همان است: دیدار با مؤمنان، ادعای ایمان؛ خلوت با خودی‌ها، سخن دیگر.

این شباهت اتفاقی نیست. قرآن به ما نشان می‌دهد که نفاق در یک نام تاریخی زندانی نیست. منافق کسی نیست که حتماً به یک قوم خاص تعلق داشته باشد. منافق کسی است که ظاهر ایمان را برای مردم نگه می‌دارد، اما در خلوت، حقیقت را بر اساس منفعت، ترس، جایگاه، و دفاع گروهی مدیریت می‌کند.

عبارت «خلا بعضهم إلى بعض» فضای آیه را بسیار زنده می‌کند. خلوت، جایی است که پرده ظاهر کنار می‌رود. در میان مردم، سخن حساب‌شده است. در برابر مؤمنان، زبان ایمان به کار می‌رود. اما وقتی خودی‌ها با خودی‌ها تنها می‌شوند، نگرانی واقعی آشکار می‌گردد.

این خلوت، فقط یک مجلس خصوصی در گذشته نیست. می‌تواند نماد هر فضای بسته دینی باشد که در آن برای مردم چیزی گفته می‌شود و پشت درهای بسته چیز دیگری تصمیم گرفته می‌شود. در ظاهر، نام خدا و ایمان است. در خلوت، ترس از از دست رفتن قدرت، آبرو، یا برتری گروهی.

کلید دیگر آیه در «بما فتح الله عليكم» است؛ آنچه آن معبود یگانه بر شما گشوده است. قرآن نمی‌گوید آنچه شما ساخته‌اید. نمی‌گوید آنچه مالک آن هستید. می‌گوید آنچه خدا بر شما گشوده است. «فتح» یعنی گشودن. چیزی بسته یا پنهان بود، و خداوند راه آن را باز کرد. چنین چیزی ملک شخصی هیچ گروهی نیست. امانت است.

اما «فتح» در قرآن فقط گشودن ساده نیست. این ریشه گاهی رنگ داوری و فیصله نیز دارد؛ مثل جایی که گفته می‌شود: «ربنا افتح بيننا وبين قومنا بالحق»؛ پروردگارا، میان ما و قوم ما به حق گشایش و داوری کن. از این نگاه، «بما فتح الله عليكم» فقط یک دانستنی پنهان نیست. گویی پرونده‌ای از حق گشوده شده است؛ سندی که می‌تواند در مقام حجت و داوری به کار رود.

این معنا با ادامه آیه کاملاً هماهنگ است: «ليحاجوكم به عند ربكم». آنان نگران‌اند که مؤمنان با همان چیزی که خدا گشوده، نزد پروردگارشان علیه آنان حجت بیاورند. پس آنچه خدا گشوده، برای آنان فقط یک خبر نیست؛ چیزی است که توان داوری دارد. اگر آشکار شود، می‌تواند پرده ادعا را کنار بزند و حقیقت را علیه پنهان‌کنندگانش به سخن آورد.

اینجا درد اصلی آشکار می‌شود. آنان با گشایش الهی مثل امانت رفتار نمی‌کنند؛ با آن مثل سرمایه اختصاصی برخورد می‌کنند. گویی می‌گویند: چرا چیزی را که خدا بر ما گشوده، به دیگران می‌گویید؟ چرا اجازه می‌دهید آنان از همین حقیقت علیه ما حجت بسازند؟ یعنی حقیقت را برای حق نمی‌خواهند؛ حقیقت را تا جایی می‌خواهند که به سود جایگاه آنان باشد.

آنچه خدا می‌گشاید، باید انسان را آزاد کند. باید دل را باز کند. باید راه هدایت را روشن سازد. اما وقتی دل قسی و منفعت‌جو شود، حتی گشایش الهی را هم می‌خواهد ببندد. خداوند می‌گشاید؛ انسان گرفتار نفاق می‌پوشاند. خداوند روشن می‌کند؛ او پنهان می‌سازد. خداوند حقیقت را به امانت می‌دهد؛ او آن را به ابزار دفاع از گروه خود تبدیل می‌کند.

«أتحدثونهم» نیز مهم است. آنان از گفتن، بازگو کردن، خبر دادن و رساندن آنچه خدا گشوده، نگران‌اند. ریشه «حدث» با پدید آمدن، تازه شدن، خبر و سخن پیوند دارد. در این آیه، نگرانی آنان از این است که دانشی که در حلقه بسته مانده بود، به سخن جاری میان مردم تبدیل شود. یعنی حقیقت از انحصار بیرون آید و وارد گفت‌وگوی عمومی گردد.

اینجا آیه ما را با یک بیماری همیشگی نهادهای دینی روبه‌رو می‌کند: انحصار دانش. کسانی که خود را مالک متن و معنا می‌پندارند، از رسیدن حقیقت به مردم می‌ترسند. نه به این دلیل که حقیقت ضعیف است، بلکه چون حقیقت اگر روشن شود، انحصار آنان ضعیف می‌شود.

وقتی مردم خودشان بفهمند، هر ادعایی را نمی‌پذیرند. وقتی مردم بدانند خدا چه گشوده است، هر متولی دین نمی‌تواند سخن خود را به نام خدا بر آنان تحمیل کند. وقتی کلام خدا از حلقه بسته بیرون آید و در میدان فهم عمومی قرار گیرد، صاحبان انحصار خلع سلاح می‌شوند.

پس نگرانی آنان از «حدیث» شدن حقیقت است؛ از اینکه سخن خدا از پشت دیوارهای کنترل بیرون آید و میان اهل ایمان جریان پیدا کند. حقیقت وقتی در یک حلقه بسته بماند، می‌توان آن را مدیریت کرد. اما وقتی گفته شود، وقتی شنیده شود، وقتی پرسش بسازد، وقتی حجت شود، دیگر به آسانی در اختیار صاحبان قدرت نمی‌ماند.

عبارت «ليحاجوكم به عند ربكم» پرده را بیشتر کنار می‌زند. آنان می‌گویند: آیا این چیزها را به آنان می‌گویید تا با آن نزد پروردگارتان علیه شما حجت آورند؟ این یعنی خودشان می‌دانند آنچه پنهان می‌کنند، می‌تواند حجت شود. می‌دانند در آنچه خدا گشوده، چیزی هست که اگر آشکار شود، آنان را در برابر پروردگارشان بی‌پاسخ می‌سازد.

در همین عبارت، یک تناقض بسیار سنگین پنهان است. آنان می‌گویند: «عند ربكم»؛ نزد پروردگارتان. یعنی منکر دادگاه الهی نیستند. می‌دانند پروردگاری هست. می‌دانند حجتی هست. می‌دانند روزی حقیقت در پیشگاه او وزن دارد. اما گمان می‌کنند اگر سند حق را در زمین و در روابط اجتماعی پنهان کنند، در پیشگاه پروردگار هم از آن نجات می‌یابند.

این حماقت الهیاتی نفاق است. آنان می‌خواهند با منطق دادگاه‌های بشری با خداوند رفتار کنند. در دادگاه‌های زمینی، اگر سند پنهان بماند، شاید مدعی نتواند اثبات کند. اگر شاهد نرسد، شاید پرونده بسته شود. اگر مردم ندانند، شاید قدرت محفوظ بماند. اما نزد پروردگار چنین نیست. چیزی که خدا خود گشوده است، چگونه از علم او پنهان می‌ماند؟

اینجا ادعای «أفلا تعقلون» آنان مضحک می‌شود. به هم می‌گویند: آیا تعقل نمی‌کنید؟ اما خودشان ساده‌ترین حقیقت ایمان را فراموش کرده‌اند: پروردگار، پنهان و آشکار را می‌داند. آنان عقل را به حسابگری زمینی فروکاسته‌اند. می‌خواهند با پنهان کردن حقیقت از مردم، حجت را از محکمه خدا نیز دور نگه دارند. این عقل نیست؛ توهم عقل است.

آیه بعدی همین توهم را درهم می‌شکند: «أولا يعلمون أن الله يعلم ما يسرون وما يعلنون»؛ آیا نمی‌دانند که آن معبود یگانه می‌داند آنچه را پنهان می‌کنند و آنچه را آشکار می‌سازند؟ این پاسخ مستقیم قرآن به خلوت پنهان آنان است. شما نگرانید که حقیقت به دست مؤمنان برسد و نزد پروردگارتان علیه شما حجت شود؛ اما آیا نمی‌دانید که خود خداوند پنهان و آشکار شما را می‌داند؟

پس آیه ۷۷ ادامه‌ای تصادفی نیست. ضربه نهایی به منطق آیه ۷۶ است. آنان می‌خواهند حقیقت را کنترل کنند. قرآن می‌گوید حقیقت پیش از آنکه به زبان مردم برسد، نزد خداوند حاضر است. آنان از آشکار شدن نزد مؤمنان می‌ترسند. قرآن یادآوری می‌کند که پنهان‌ترین سخن آنان هم نزد آن معبود یگانه آشکار است.

ریشه «حاجّ» با حجت و احتجاج پیوند دارد؛ یعنی آوردن دلیل در برابر طرف مقابل. در این آیه، آنان از این می‌ترسند که مؤمنان با همان چیزی که خدا بر آنان گشوده، علیه آنان دلیل بیاورند. پس مسئله فقط گفت‌وگوی اجتماعی نیست. مسئله، جایگاه حقیقت در محکمه پروردگار است. سخن آنان نشان می‌دهد که وجدانشان می‌داند چیزی پنهان شده است.

اما عجیب‌ترین بخش آیه پایان آن است: «أفلا تعقلون»؛ آیا پس تعقل نمی‌کنید؟ این جمله را همان کسانی می‌گویند که در خلوت یکدیگر را سرزنش می‌کنند. تلخی آیه در همین‌جاست. آنان عقل را به معنای تسلیم در برابر حق به کار نمی‌برند؛ عقل را به ابزار پنهان‌کاری تبدیل کرده‌اند.

در آیه پیشین، تحریف پس از تعقل بود: «من بعد ما عقلوه». در اینجا، همان منطق ادامه دارد. عقل باید انسان را به مسئولیت ببندد. باید نفس انسان را مهار کند. باید دل را از بازی با آیه باز دارد. اما در زبان آنان، «تعقل» یعنی حساب کنید که گفتن حقیقت به زیان ما تمام می‌شود. یعنی هوشیار باشید و چیزی نگویید که علیه ما استفاده شود.

این عقل نیست؛ حسابگری بی‌خشیت است. عقل قرآنی انسان را به حق نزدیک می‌کند. اما عقل منفعت‌جو، حقیقت را در خدمت دفاع از خود می‌گیرد. آنان می‌گویند: آیا تعقل نمی‌کنید؟ اما مرادشان این است: چرا نمی‌فهمید که نباید حقیقت را آشکار کرد؟ چرا نمی‌فهمید که این گشایش الهی می‌تواند علیه ما حجت شود؟

اینجا واژه عقل در آیه، آینه‌ای تلخ می‌شود. همان عقلی که باید راه ایمان را باز کند، وقتی از خشیت جدا شود، می‌تواند ابزار پنهان‌کاری گردد. انسان می‌فهمد، اما فهم خود را برای تسلیم به حق به کار نمی‌برد. می‌فهمد تا بهتر پنهان کند. می‌فهمد تا دقیق‌تر تحریف کند. می‌فهمد تا راه حجت را ببندد.

این آیه همچنین نشان می‌دهد که ادعای ایمان کافی نیست. آنان وقتی با مؤمنان روبه‌رو می‌شوند، می‌گویند: «آمنا». اما قرآن گفتار خلوتشان را نیز آشکار می‌کند. ایمان فقط کلمه‌ای برای دیدار با مؤمنان نیست. ایمان باید در خلوت نیز راست بماند. اگر انسان در حضور اهل ایمان سخن ایمان بگوید، اما در خلوت از روشن شدن حق بترسد، این ایمان نیست؛ نقاب ایمان است.

از اینجا، پیوند آیه با بحث گسترده ایمان روشن می‌شود. ایمان در قرآن یک هویت بسته قومی یا مذهبی نیست. یهودی، مسیحی، حنیف، صابئی، و پیرو قرآن، اگر به آن معبود یگانه، روز آخر، و عمل صالح وفادار باشند، در میدان ایمان و داوری عادلانه خداوند قرار دارند. اما نفاق نیز درِ خود را به روی همه باز دارد. هیچ قومی از آن مصون نیست. هیچ نامی انسان را خودبه‌خود از آن نجات نمی‌دهد.

ممکن است کسی با نام یهودی در برابر خداوند صادق باشد. ممکن است کسی با نام مسیحی در خیرات شتاب کند. ممکن است کسی با نام مسلمان، قرآن را بخواند، اما در خلوت آن را به سود قدرت و فرقه پنهان یا تحریف کند. پس آیه به ما اجازه نمی‌دهد ایمان را از همه یهودیان سلب کنیم. اما اجازه هم نمی‌دهد نفاق و کتمان را به گذشته آنان محدود سازیم.

این همان عدل قرآن است. قرآن نه همه اهل کتاب را پاک و بی‌خطا می‌خواند، نه همه را بیرون از ایمان می‌اندازد. نه همه پیروان قرآن را به صرف نامشان نجات‌یافته می‌داند، نه درِ رحمت را بر اهل صدق و عمل صالح از دیگر امت‌ها می‌بندد. معیار آن معبود یگانه، ظاهر نام‌ها نیست؛ حقیقت دل، صدق در برابر حق، ایمان به روز آخر، و عمل صالح است. برای بحث گسترده‌تر درباره تفاوت هویت مذهبی و حقیقت ایمان، نگاه کنید به مقاله مؤمن یا مسلمان؟.

برای همین، آیه ۷۶ می‌تواند هر جامعه دینی را بیدار کند. هرجا گروهی دانش دینی را ملک خود بداند، خطر این آیه زنده است. هرجا حقیقت فقط در حلقه‌های بسته بماند و مردم از دسترسی مستقیم به آن محروم شوند، خطر این آیه زنده است. هرجا اهل قدرت بگویند مردم نباید بدانند، چون اگر بدانند علیه ما حجت می‌آورند، خطر این آیه زنده است.

این خطر در تاریخ پیروان قرآن نیز رخ داده است. آیات آزادی ایمان خوانده شد، اما ساختارهای اجبار ساخته شد. زکات به جای پاکی، رشد و مسئولیت اجتماعی، در دست برخی نظام‌ها به ابزار مالیات و فشار تبدیل شد. واژه کافر که در قرآن معنای عمیق حق‌پوشی دارد، گاهی به سلاح تکفیر مخالف فکری و سیاسی بدل شد. و قرآن که برای هدایت و تعقل آمده بود، در دست برخی گروه‌ها به ابزار کنترل مردم تبدیل گردید.

این‌ها دقیقاً همان لحظه‌هایی است که باید از آیه ترسید. نه ترس کور، بلکه خشیت آگاهانه. زیرا خداوند چیزی را برای هدایت گشوده است، اما انسان آن را برای انحصار می‌بندد. خداوند کلام را برای روشن شدن حق آورده است، اما انسان می‌کوشد همان حق را در خلوت نگه دارد تا علیه قدرت او حجت نشود.

اینجا مفهوم «کتمان» نیز به متن نزدیک می‌شود. قرآن در آیه‌ای دیگر کسانی را نکوهش می‌کند که نشانه‌های روشن و هدایت را پس از آنکه برای مردم بیان شده، پنهان می‌کنند. این همان بیماری آیه ۷۶ است: حقیقتی روشن شده، اما گروهی می‌خواهند گردش آن را متوقف کنند. آیه ۲:۱۵۹ نشان می‌دهد که کتمان حقیقت، فقط یک خطای علمی نیست؛ خیانت به هدایت مردم است.

کتمان با تحریف هم‌ریشه رفتاری دارد، هرچند یکی نیست. تحریف، جهت سخن را عوض می‌کند. کتمان، خود سخن یا نشانه را پنهان می‌سازد. یکی حقیقت را می‌چرخاند؛ دیگری راه رسیدن به حقیقت را می‌بندد. در آیه ۷۵ تحریف پس از تعقل دیده شد. در آیه ۷۶، کتمان و کنترل گشایش الهی دیده می‌شود. در آیه ۷۷، قرآن اعلام می‌کند که هیچ‌یک از این پنهان‌کاری‌ها از علم خدا بیرون نیست.

پس آیه ۷۶ فقط صحنه‌ای از گفت‌وگوی پنهانی گروهی در گذشته نیست. آیه نشان می‌دهد چگونه دین از درون آسیب می‌بیند. نخست ظاهر ایمان حفظ می‌شود. سپس حقیقت در خلوت کنترل می‌شود. بعد مردم از دانستن آنچه خدا گشوده محروم می‌شوند. و در پایان، همین پنهان‌کاری با نام عقل و مصلحت توجیه می‌گردد.

ایمان حقیقی برعکس این است. ایمان از گشایش خدا نمی‌ترسد. اگر خداوند حقیقتی را گشوده، مؤمن از روشن شدن آن نمی‌گریزد. اگر آن حقیقت علیه خودش باشد، باز باید در برابر آن فرو آید. اگر حجت خدا بر ضد گروه او تمام شود، باز حق را قربانی گروه نمی‌کند. ایمان یعنی انسان بخواهد حق آشکار شود، حتی اگر نخستین کسی که باید اصلاح شود خودش باشد.

از این آیه باید پرسشی زنده بیرون آید: من با آنچه خدا بر من گشوده چه می‌کنم؟ آیا آن را امانت می‌دانم یا ملک خود؟ آیا آن را برای هدایت مردم باز می‌کنم یا برای حفظ جایگاه خود می‌بندم؟ آیا اگر حقیقت علیه من یا گروه من حجت شود، آن را می‌پذیرم یا پنهان می‌کنم؟ آیا تعقلم مرا به حق می‌بندد یا به منفعت خود؟

درس آیه این است: نفاق دینی فقط دروغ گفتن با زبان نیست. گاهی نفاق این است که انسان حقیقت گشوده‌شده را در خلوت نگه دارد، چون می‌داند اگر آشکار شود، علیه او حجت خواهد شد. چنین انسانی شاید در دیدار با مؤمنان بگوید «آمنا»، اما در خلوت، از خودِ حق می‌ترسد؛ نه برای اینکه حق را بزرگ می‌داند، بلکه برای اینکه حق جایگاه او را تهدید می‌کند.

آنچه آن معبود یگانه گشوده است، امانت است. نه قوم حق دارد آن را ملک خود بداند، نه فرقه، نه طبقه دینی، نه حکومت، نه مفسر، نه فقیه، و نه هیچ صاحب قدرتی. کلام خدا و حقیقت الهی برای هدایت است، نه برای انحصار. هرکس آن را پنهان کند تا مردم نتوانند با آن حجت آورند، نشان می‌دهد که مشکل او با نادانی نیست؛ با آشکار شدن حق است.

و اگر کسی گمان کند می‌تواند حقیقت را از مردم پنهان کند و در عین حال نزد پروردگار ایمن بماند، آیه بعدی پاسخ اوست: آن معبود یگانه می‌داند چه پنهان می‌کنند و چه آشکار می‌سازند. پس نه خلوت از علم او بیرون است، نه ادعای ایمان در ظاهر او را فریب می‌دهد، و نه سندی که خدا گشوده، با پنهان‌کاری انسان از محکمه حق ناپدید می‌شود.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۴— ساختار مشابه نفاق: گفتن ایمان در برابر مؤمنان و سخن دیگر در خلوت.
  • البقره ۲:۶۲— معیار قرآنی ایمان و نجات: ایمان به آن معبود یگانه، روز آخر و عمل صالح؛ برای پرهیز از سلب ایمان جمعی از اهل کتاب.
  • البقره ۲:۷۵— تحریف کلام خدا پس از تعقل و آگاهی؛ زمینه مستقیم برای فهم پنهان‌کاری در آیه ۷۶.
  • البقره ۲:۷۷— خداوند می‌داند چه پنهان می‌کنند و چه آشکار می‌سازند؛ ضربه مستقیم قرآن به توهم کنترل حقیقت در آیه ۷۶.
  • البقره ۲:۷۹— نوشتن کتاب با دست خود و نسبت دادن آن به خداوند؛ نمونه‌ای از تبدیل دانش و متن دینی به ابزار منفعت.
  • البقره ۲:۱۵۹— کتمان نشانه‌های روشن و هدایت پس از بیان شدن برای مردم؛ پیوند مهم با پنهان‌کردن آنچه خدا گشوده است.
  • الأعراف ۷:۸۹— شاهدی برای بار داوری و فیصله در ریشه «فتح».
  • المائدة ۵:۶۹— تکرار معیار ایمان به آن معبود یگانه، روز آخر و عمل صالح برای گروه‌های دینی مختلف.
  • آل عمران ۳:۱۱۳— «آنان یکسان نیستند»؛ شکستن داوری جمعی درباره اهل کتاب.
  • آل عمران ۳:۱۱۴— گروهی از اهل کتاب که به آن معبود یگانه و روز آخر ایمان دارند، امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند، و در خیرات شتاب می‌ورزند.
  • آل عمران ۳:۱۱۵— خیر اهل کتاب صالح نادیده گرفته نمی‌شود؛ شاهدی برای عدالت قرآنی در برابر برچسب‌های جمعی.
  • الحج ۲۲:۱۷— داوری نهایی میان گروه‌های دینی با آن معبود یگانه است؛ او بر هر چیز گواه است.
  • التوبة ۹:۶۴— منافقان می‌ترسند سوره‌ای نازل شود که آنچه در دل‌هایشان است آشکار کند؛ پیوند با ترس از افشای پنهان.
  • هود ۱۱:۵— پنهان کردن درون و پوشاندن خود، در حالی که خداوند پنهان و آشکار را می‌داند.
  • النحل ۱۶:۱۹— خداوند آنچه را پنهان می‌کنید و آنچه را آشکار می‌سازید می‌داند.
  • التغابن ۶۴:۴— خداوند پنهان و آشکار شما را می‌داند و به ذات سینه‌ها داناست.
  • مقاله مؤمن یا مسلمان؟— برای توضیح فرق میان هویت مذهبی و حقیقت ایمان، و اینکه معیار قرآن نام گروهی نیست بلکه ایمان، آخرت و عمل صالح است.
  • مقاله زکات و تحریف تاریخی آن— برای توضیح نمونه‌ای از تبدیل معنای قرآنی زکات به ابزار قدرت یا فشار.
  • مقاله کافر در قرآن— برای توضیح خطر تبدیل واژه «کافر» به ابزار تکفیر، حذف و نزاع سیاسی یا فرقه‌ای.
  • مقاله عدم اجبار و رساندن پیام— برای توضیح اصل آزادی ایمان، نبود اکراه در دین، و فرق میان رساندن پیام و اجبار.

البقره ۲:۷۷

آیا نمی‌دانند که آن معبود یگانه می‌داند آنچه را پنهان می‌کنند و آنچه را آشکار می‌سازند؟

تأمل ما

این آیه کوتاه است، اما ضربه‌اش بسیار سنگین است. در آیه پیشین، گروهی در خلوت نگران بودند که مبادا آنچه آن معبود یگانه بر آنان گشوده است، برای مؤمنان بازگو شود و همان حقیقت نزد پروردگارشان علیه آنان حجت گردد. اکنون قرآن همان منطق پنهان‌کارانه را با یک پرسش درهم می‌شکند: آیا نمی‌دانند که آن معبود یگانه می‌داند چه پنهان می‌کنند و چه آشکار می‌سازند؟

آیه نمی‌گوید مردم همه رازها را می‌دانند. نمی‌گوید پیامبر یا هر صاحب دعوتی حق دارد بر نیت‌های پنهان انسان‌ها حکم قطعی صادر کند. نمی‌گوید احمد یا محمود، مفسر یا فقیه، واعظ یا حاکم، دانای دل‌هاست. دانای سرّ و آشکار، خود آن معبود یگانه است. همین مرز بسیار مهم است. قرآن نقاب نفاق را نشان می‌دهد، اما علم نهایی به پنهان انسان‌ها را به خداوند واگذار می‌کند.

این آیه، هم پنهان‌کاران را رسوا می‌کند و هم انسان‌های دیگر را از نشستن بر جای خدا بازمی‌دارد. اگر کسی در ظاهر ادعای ایمان کند و در خلوت حق را پنهان سازد، خداوند می‌داند. اما اگر کسی در دل خود صادق باشد و مردم او را با برچسب‌ها و گمان‌های خود داوری کنند، خداوند آن صدق را نیز می‌داند. پس علم خداوند فقط تهدید برای پنهان‌کار نیست؛ پناهگاه انسان صادق نیز هست.

ترتیب واژه‌ها در آیه دقیق است: «ما يسرون وما يعلنون»؛ آنچه پنهان می‌کنند و آنچه آشکار می‌سازند. ما معمولاً می‌گوییم ظاهر و باطن، آشکار و پنهان. چون چشم انسان اول ظاهر را می‌بیند و بعد درباره پنهان گمان می‌کند. اما قرآن در این آیه، پنهان را پیش از آشکار می‌آورد. چون در این سیاق، مرکز بیماری همان خلوت است. ظاهر دینی فقط پرده‌ای است که آن خلوت را می‌پوشاند.

در آیه ۷۶، ظاهرشان این بود: «آمنا»؛ ایمان آوردیم. اما پنهانشان چیز دیگری بود: چرا آنچه خدا بر شما گشوده برای آنان بازگو می‌کنید؟ پس ریشه رفتار در آشکار نبود؛ در پنهان بود. آشکار، نقش بازی‌شده بود. پنهان، جای تصمیم واقعی بود. برای همین قرآن نخست دست بر همان لایه پنهان می‌گذارد: خداوند می‌داند آنچه را پنهان می‌کنند.

این تقدّم پنهان بر آشکار، ما را به فهم عمیق‌تری از نفاق می‌رساند. نفاق فقط دو سخن متفاوت نیست؛ نفاق یعنی ظاهر از باطن جدا شود و باطن، ظاهر را برای فریب یا منفعت مدیریت کند. در چنین حالتی، گفتار آشکار از دل صادق نمی‌آید؛ از محاسبه پنهان می‌آید. آیه می‌گوید خداوند همان محاسبه پنهان را می‌داند، و بعد آن نمایشی را هم که آشکار می‌سازند می‌داند.

اینجا تناقض آنان نیز آشکار می‌شود. در آیه پیشین گفتند: «عند ربكم»؛ نزد پروردگارتان. یعنی زبانشان هنوز از پروردگار سخن می‌گوید. آنان دادگاه الهی را کاملاً انکار نمی‌کنند. اما رفتارشان چنان است که گویا اگر حقیقت را از مردم پنهان کنند، در پیشگاه پروردگار نیز سندی علیه آنان نخواهد بود.

این، نوعی بی‌خدایی عملی در لباس دین‌داری است. نه به این معنا که ما بر باطن اشخاص حکم کنیم، بلکه به این معنا که خود رفتار، چنین منطقی را نشان می‌دهد: انسان با زبان از خدا و پروردگار سخن می‌گوید، اما در عمل با خدا مانند یک حاکم زمینی رفتار می‌کند؛ گویی اگر مدارک به دست مردم نرسد، خداوند نیز بی‌خبر می‌ماند.

در دادگاه‌های زمینی، شاید بتوان سندی را پنهان کرد. شاید بتوان شاهدی را ساکت ساخت. شاید بتوان جریان اطلاعات را بست. شاید اگر مردم ندانند، پرونده‌ای ساخته نشود. اما در پیشگاه آن معبود یگانه چنین نیست. او پیش از آنکه مردم بدانند، می‌داند. پیش از آنکه سخن علنی شود، راز را می‌داند. حتی پیش از آنکه انسان بتواند خود را با ظاهر دینی بپوشاند، حقیقت درون او نزد خداوند حاضر است.

برای همین، آیه ۷۷ پاسخ مستقیم به حماقت آیه ۷۶ است. آنان از این می‌ترسیدند که مؤمنان با آنچه خدا گشوده، نزد پروردگارشان علیه آنان حجت آورند. قرآن می‌گوید: آیا نمی‌دانند که خداوند خود می‌داند چه پنهان می‌کنند و چه آشکار می‌سازند؟ یعنی حجت خدا وابسته به مدیریت اطلاعات شما نیست. حقیقت خدا با سکوت شما از بین نمی‌رود.

فعل‌های آیه نیز مضارع‌اند: «يسرون» و «يعلنون». این فقط گزارش یک لحظه گذشته نیست. آیه از رفتاری جاری سخن می‌گوید؛ از عادت پنهان کردن و آشکار ساختن. از سیستمی که مدام چیزی را در خلوت نگه می‌دارد و چیز دیگری را در ظاهر نمایش می‌دهد. این همان مدیریت دوگانه دین است: بخشی برای مردم، بخشی برای خودی‌ها؛ بخشی آشکار، بخشی پنهان؛ بخشی برای حفظ ظاهر ایمان، بخشی برای حفظ قدرت و انحصار.

اینجا نباید آیه را بی‌دلیل محدود کنیم و بگوییم فقط آنچه از تورات پنهان می‌کردند یا فقط آنچه به سود خود آشکار می‌ساختند. سیاق نزدیک می‌تواند چنین مصداقی داشته باشد، اما خود آیه گسترده‌تر سخن می‌گوید: «ما يسرون وما يعلنون»؛ آنچه پنهان می‌کنند و آنچه آشکار می‌سازند. قرآن عبارت را باز گذاشته است. پس ما هم نباید آن را تنگ کنیم.

این آیه درباره یک اصل عمومی است: خداوند دانای پنهان و آشکار است. در این اصل، همه انسان‌ها داخل‌اند. یهودی، مسیحی، حنیف، صابئی، پیرو قرآن، عالم، فقیه، مفسر، حاکم، واعظ، و هر مدعی ایمان. هیچ نامی انسان را از علم خدا بیرون نمی‌برد. هیچ عنوانی باطن را پاک نمی‌کند. هیچ ظاهر دینی نمی‌تواند خلوت آلوده را از نگاه خداوند پنهان سازد.

اما همین اصل نباید به ابزار اتهام‌زنی تبدیل شود. چون دانای رازها خداوند است، انسان حق ندارد بر سرّ دل دیگران سلطنت کند. ما می‌توانیم رفتار آشکار را نقد کنیم. می‌توانیم سخن، عمل، ظلم، کتمان، تحریف، و نشانه‌های بیرونی را بسنجیم. اما نیت نهایی و حقیقت پنهان قلب، در علم آن معبود یگانه است. این آیه هم هشدار است و هم مرزبانی: هشدار برای منافق، و مرز برای مدعیان قضاوت بر دل‌ها.

از همین‌جا روشن می‌شود که این آیه نباید بهانه‌ای برای سلب ایمان از همه یهودیان یا همه اهل کتاب شود. قرآن خود چنین اجازه‌ای نداده است. در آیات دیگر، معیار را بیان کرده است: هرکس به آن معبود یگانه و روز آخر ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، پاداشش نزد پروردگارش است. قرآن اهل کتاب را نیز یکسان نمی‌گیرد. از میان آنان کسانی را یاد می‌کند که آیات خدا را می‌خوانند، سجده می‌کنند، به آن معبود یگانه و روز آخر ایمان دارند، و در خیرات شتاب می‌ورزند.

پس آیه درباره محکومیت ذاتی یک قوم نیست. درباره خطر پنهان‌کاری در دین است. این خطر می‌تواند در میان یهودیان باشد، در میان مسیحیان باشد، در میان پیروان قرآن باشد، و در هر جامعه خداباور رخ دهد. دایره نفاق بر روی همه نام‌های دینی باز است. هیچ قوم و مذهبی از آن ایمن نیست.

در منطق قرآن، سرگذشت گذشتگان برای طعنه قومی نیامده است. قرآن تاریخ را آینه می‌سازد. اگر از گروهی از اهل کتاب سخن می‌گوید، برای این نیست که مخاطب قرآن خود را پاک‌تر ببیند. برای این است که همان مسیر خطا را بشناسد و تکرار نکند. انسان مذهبی همیشه در خطر است که گناه را فقط در تاریخ دیگران ببیند، نه در اکنون خود.

این آیه با مفهوم «کتمان» نیز پیوند دارد. قرآن در آیه‌ای دیگر کسانی را نکوهش می‌کند که نشانه‌های روشن و هدایت را پس از آنکه برای مردم در کتاب بیان شده، پنهان می‌کنند. این همان بیماری‌ای است که در آیه ۷۶ ریشه‌اش دیده شد: حقیقتی گشوده شده، اما گروهی نمی‌خواهند آن حقیقت به مردم برسد. آیه ۷۷ یادآوری می‌کند که حتی اگر مردم را از دانستن محروم کنید، خداوند از پنهان‌کاری شما بی‌خبر نیست.

کتمان، فقط نگفتن یک خبر ساده نیست. وقتی هدایت باید برای مردم روشن باشد و کسی آن را پنهان می‌کند، او در مسیر مردم و نور ایستاده است. چنین کسی شاید در ظاهر خود را نگهبان دین بداند، اما در حقیقت راه گشایش خداوند را می‌بندد. خداوند می‌گشاید؛ او پنهان می‌کند. خداوند هدایت را برای مردم روشن می‌سازد؛ او آن را در خلوت‌های بسته نگه می‌دارد.

از این جهت، آیه ۷۷ کوتاه است، اما در مرکز یک زنجیره قرار دارد. در آیه ۷۵، سخن از تحریف کلام خدا پس از تعقل بود. در آیه ۷۶، سخن از پنهان کردن آنچه خدا گشوده بود. در آیه ۷۷، قرآن اعلام می‌کند که پنهان و آشکار هر دو نزد خداوند معلوم است. و در آیه ۷۹، بحث نوشتن و نسبت دادن سخن به خداوند آشکارتر خواهد شد.

پس لازم نیست در این آیه همه بحث تحریف را باز کنیم. محور اینجا علم خداوند است. آیه می‌خواهد ریشه توهم را بشکند: تو نمی‌توانی با پنهان کردن حقیقت از مردم، آن را از خدا پنهان کنی. نمی‌توانی با آشکار کردن ایمان، خلوت نفاق را پاک نشان دهی. نمی‌توانی با نام دین، راز قدرت‌طلبی را بپوشانی. خداوند می‌داند.

آیات دیگری همین حقیقت را با شدت بیشتری بیان می‌کنند. قرآن می‌گوید شما گمان کردید خدا بسیاری از آنچه را انجام می‌دهید نمی‌داند، و همین گمان درباره پروردگارتان شما را به نابودی کشاند. این ریشه سقوط است: انسان گمان کند بخشی از کارش از علم خدا بیرون می‌ماند. همین گمان، دل را جرأت می‌دهد؛ جرأت بر پنهان‌کاری، جرأت بر دورویی، جرأت بر کتمان حق.

در جای دیگر می‌فرماید: سخن خود را پنهان کنید یا آشکار سازید؛ او به ذات سینه‌ها داناست. یعنی پنهان و آشکار برای علم خداوند تفاوتی ندارد. تفاوت برای مردم است. مردم آشکار را زودتر می‌بینند و پنهان را شاید هرگز نبینند. اما خداوند به سرّ سینه‌ها داناست. حتی اگر انسان سخن را آشکار نکند، و حتی اگر آن را در دل نگه دارد، از علم خدا بیرون نیست.

قرآن حتی فراتر می‌رود و می‌گوید اگر سخن را آشکار بگویی، او راز و پنهان‌تر از راز را می‌داند. این یعنی علم خداوند فقط به آنچه انسان آگاهانه پنهان می‌کند محدود نیست. گاهی در انسان انگیزه‌هایی پنهان‌تر از راز هست؛ چیزهایی که خود او نیز شاید هنوز کاملاً با آن روبه‌رو نشده است. اما خداوند به آن نیز داناست.

پس آیه ۷۷ انسان را به صدق می‌خواند. صدق یعنی آشکار و پنهان انسان از هم جدا نشود. یعنی انسان در حضور مردم دینی نباشد و در خلوت علیه حق حسابگری نکند. یعنی اگر چیزی را خداوند گشوده، آن را امانت بداند نه ملک خود. یعنی اگر حقیقتی علیه او یا گروهش حجت شد، از آن فرار نکند.

درس آیه روشن است: رازها در دست خداست. هیچ انسانی حق ندارد خود را دانای دل‌ها بداند. اما هیچ پنهان‌کاری هم حق ندارد گمان کند چون مردم نمی‌دانند، خداوند نیز نمی‌داند. ایمان با نمایش ظاهری کامل نمی‌شود، و نفاق با پنهان شدن از مردم پنهان نمی‌ماند.

آن معبود یگانه می‌داند آنچه را پنهان می‌کنند و آنچه را آشکار می‌سازند. پس نه ظاهر دینی برای نجات کافی است، نه تعلق به یک قوم انسان را محکوم می‌کند، نه تعلق به یک نام مذهبی انسان را ایمن می‌سازد، و نه پنهان‌کاری حقیقت را از محکمه خداوند بیرون می‌برد. معیار، صدق در برابر خداوند است؛ در پنهان و آشکار.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۷۶— خلوت پنهانی و نگرانی از آشکار شدن آنچه خداوند گشوده است؛ زمینه مستقیم آیه ۷۷.
  • البقره ۲:۷۵— تحریف کلام خدا پس از تعقل و آگاهی؛ زمینه نزدیک برای فهم پنهان‌کاری و آشکارسازی.
  • البقره ۲:۷۹— نوشتن کتاب با دست خود و نسبت دادن آن به خداوند؛ ادامه بحث درباره نسبت دادن و تغییر دادن سخن دینی.
  • البقره ۲:۱۵۹— کتمان نشانه‌های روشن و هدایت پس از بیان شدن برای مردم؛ پیوند مهم با پنهان‌کاری دینی.
  • البقره ۲:۶۲— معیار قرآنی ایمان و نجات: ایمان به آن معبود یگانه، روز آخر و عمل صالح.
  • البقره ۲:۱۴— ساختار مشابه نفاق: گفتن ایمان در برابر مؤمنان و سخن دیگر در خلوت.
  • البقره ۲:۸، ۲:۹— ادعای ایمان با زبان، در حالی که حقیقت ایمان در دل نیست؛ پیوند روشن با ظاهر و باطن.
  • آل عمران ۳:۱۱۳— «آنان یکسان نیستند»؛ شکستن داوری جمعی درباره اهل کتاب.
  • آل عمران ۳:۱۱۴— گروهی از اهل کتاب که به آن معبود یگانه و روز آخر ایمان دارند و در خیرات شتاب می‌ورزند.
  • فصلت ۴۱:۲۲— گمان نادرست انسان که خداوند بسیاری از اعمال او را نمی‌داند؛ ریشه سقوط در پندار غلط نسبت به پروردگار.
  • فصلت ۴۱:۲۳— همان گمان درباره پروردگار، انسان را به نابودی می‌کشاند؛ پیوند با توهم پنهان‌کاری از علم خداوند.
  • الملك ۶۷:۱۳— سخن خود را پنهان کنید یا آشکار سازید؛ او به ذات سینه‌ها داناست.
  • طه ۲۰:۷— خداوند راز و پنهان‌تر از راز را می‌داند؛ گسترش معنای علم الهی فراتر از ظاهر و حتی راز آگاهانه انسان.
  • هود ۱۱:۵— پنهان کردن درون و پوشاندن خود، در حالی که خداوند پنهان و آشکار را می‌داند.
  • النحل ۱۶:۱۹— خداوند آنچه را پنهان می‌کنید و آنچه را آشکار می‌سازید می‌داند.
  • الأحزاب ۳۳:۵۴— اگر چیزی را آشکار یا پنهان کنید، خداوند به هر چیز داناست.
  • التغابن ۶۴:۴— خداوند پنهان و آشکار شما را می‌داند و به ذات سینه‌ها داناست.
  • التوبة ۹:۶۴— منافقان می‌ترسند سوره‌ای نازل شود که آنچه در دل‌هایشان است آشکار کند؛ پیوند با ترس از آشکار شدن پنهان.
  • مقاله مؤمن یا مسلمان؟— برای توضیح فرق میان هویت مذهبی و حقیقت ایمان، و اینکه معیار قرآن نام گروهی نیست بلکه ایمان، آخرت و عمل صالح است.

البقره ۲:۷۸

و از میان آنان کسانی امی هستند که از کتاب دانشی ندارند، جز روخوانی‌ها و پندارهایی؛ و آنان جز گمان نمی‌برند.

تأمل ما

در آیات پیشین، قرآن از گروهی سخن گفت که کلام آن معبود یگانه را می‌شنیدند، آن را تعقل می‌کردند و سپس با آگاهی تحریف می‌نمودند. آنان از ناآگاهی رنج نمی‌بردند؛ می‌فهمیدند و می‌دانستند. سپس در خلوت نگران بودند که آنچه آن معبود یگانه بر آنان گشوده است به دیگران گفته شود و علیه خودشان حجت گردد. اکنون آیه ۷۸ روی دیگری از همان جامعه را نشان می‌دهد: «وَمِنْهُمْ أُمِّيُّونَ»؛ از میان آنان کسانی نیز هستند که اساسا از دانش کتاب برخوردار نیستند.

این تفاوت مهم است. همه کسانی که در یک نظام دینی گرفتار انحراف می‌شوند، لزوما عالمان آگاه و تحریف‌گران عمدی نیستند. بخشی از مردم ممکن است خود کتاب را نشناسند. آنچه به آنان رسیده می‌پذیرند، تکرار می‌کنند و بر اساس همان شنیده‌ها باور می‌سازند؛ تا جایی که دیگر میان آنچه واقعا در کتاب آمده و آنچه درباره کتاب به آنان گفته شده است فرق نمی‌گذارند.

خود آیه وضعیت «أميون» را با جمله بعد روشن می‌کند: «لَا يَعْلَمُونَ الْكِتَابَ»؛ کتاب را نمی‌دانند. بنابراین لازم نیست برای «امی» داستان اشتقاقی بسازیم یا آن را با واژه‌ای تحقیرآمیز مانند جاهل برابر کنیم. قرآن همین وصف را درباره پیامبر خود نیز به کار می‌برد. پس امی بودن به خودی خود نه گناه است، نه نفاق، نه ضعف عقل و نه مذمت اخلاقی.

در مورد پیامبر، چیزی که از خود قرآن با اطمینان می‌توان گفت این است که سرچشمه دانش او پیش از وحی، آموزش کتاب‌های اهل کتاب نبود. قرآن می‌گوید پیش از نزول این کتاب، کتابی نمی‌خواند و با دست خود نمی‌نوشت. او در دستگاه‌های آموزشی اهل کتاب پرورش نیافته بود و دانش خود را مانند کاتبان، راهبان، فقها، قضات و دیگر صاحبان دانش تخصصی دینی از سنت‌های مکتوب پیشین به دست نیاورده بود.

اما این وصف هرگز به این معنا نیست که پیامبر پس از نزول وحی نیز از علم کتاب بی‌بهره بود. قرآن خود می‌گوید آن معبود یگانه به او کتاب و حکمت آموخت و چیزی را به او آموخت که پیش از آن نمی‌دانست. پس امی بودن پیامبر را نمی‌توان به معنای نادانی او پس از دریافت وحی گرفت. او کتاب‌های پیشین را از راه آموزش تخصصی اهل کتاب نیاموخته بود، اما سپس خود وحی الهی به او رسید و خداوند او را تعلیم داد.

بنابراین مشکل گروه آیه ۷۸ صرف امی بودن یا نداشتن تحصیلات تخصصی نیست. مشکل بعد از آن آغاز می‌شود: کتاب را نمی‌دانند، اما جای خالی علم را خالی نمی‌گذارند؛ آن را با پندارها و گمان‌هایی پر می‌کنند که غالبا با پیش‌فرض‌های خودشان سازگار است.

قرآن می‌گوید: «إِلَّا أَمَانِيَّ». یعنی آنچه از کتاب در اختیار آنان است، علم استوار به کتاب نیست؛ «أماني» است.

«أماني» واژه‌ای گسترده‌تر از «آرزوها»ست. در عربی کلاسیک، «تمنى الكتاب» برای خواندن و تلاوت کتاب نیز به کار رفته است؛ در تعبیر شناخته‌شده «تمنى كتاب الله»، معنای سخن این است که کتاب خدا را تلاوت کرد. از همین رو، «أماني» در این آیه می‌تواند به روخوانی و تلاوتی اشاره کند که از شناخت واقعی محتوای کتاب فراتر نمی‌رود.

این معنا با ساخت خود آیه نیز بسیار سازگار است. قرآن نمی‌گوید «لا يقرؤون الكتاب»؛ نمی‌گوید کتاب را نمی‌خوانند. می‌گوید «لا يعلمون الكتاب»؛ کتاب را نمی‌دانند. ممکن است کسی بتواند متن را بخواند، آن را حفظ کند، بارها تلاوت کند و حتی در خواندن آن مهارت داشته باشد، اما نداند کتاب چه می‌گوید. تلاوت با علم یکی نیست.

این خطر برای مخاطب قرآن بسیار آشناست. ممکن است انسانی سال‌ها قرآن بخواند، ختم کند، سوره‌ها را حفظ داشته باشد و آیات را در عبادت تکرار کند، اما هرگز به طور جدی نپرسیده باشد این کلمات چه می‌گویند، چرا در این سیاق آمده‌اند، ریشه واژه‌ها چیست، آیات دیگر درباره همان موضوع چه می‌گویند و آیا آنچه از کودکی درباره آیه شنیده، واقعا از خود قرآن برمی‌آید یا نه.

در چنین وضعی، قرآن حضور دارد، اما علم قرآن حضور ندارد.

شاخه دیگر معنای «أماني» به آرزوها، پندارها و تصورهایی برمی‌گردد که انسان در ذهن خود می‌پروراند. در این صورت نیز مشکل همان است: انسان کتاب را نمی‌شناسد، اما درباره آن تصوری دارد و آن تصور موروثی یا ساخته ذهن خود را کم‌کم به جای شناخت مستقیم کتاب می‌نشاند.

برای همین پایان آیه تعیین‌کننده است:

وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ

و آنان جز گمان نمی‌برند.

آیه ابتدا می‌گوید «لا يعلمون» و در پایان می‌گوید «يظنون». این تقابل را نباید از دست داد. «ظن» در همه کاربردهای قرآن لزوما یک درجه ثابت ندارد و سیاق آن را مشخص می‌کند، اما در این آیه جایگاهش روشن است: در برابر علم قرار گرفته است. آنان نمی‌دانند؛ می‌پندارند.

اینجا یکی از عمیق‌ترین مشکلات معرفتی انسان آشکار می‌شود. نداشتن علم همیشه به نداشتن عقیده منجر نمی‌شود؛ گاهی درست برعکس است. انسان ممکن است درباره موضوعی تحقیق بسیار اندکی کرده باشد، اما درباره همان موضوع با بیشترین اطمینان سخن بگوید.

این پدیده به یک دین یا یک قوم محدود نیست. انسانی ممکن است یهودی، مسیحی، مسلمان، هندو یا پیرو هر سنت دیگری باشد و بخش بزرگی از باورهای دینی خود را نه از مطالعه مستقیم منابع و سنجش آگاهانه آنها، بلکه از خانواده، محیط و جامعه خود به ارث برده باشد. ممکن است یک مسیحی بدون بررسی تاریخ شکل‌گیری عقاید کلیسایی، آنچه امروز درباره عیسی و تثلیث می‌شنود عین تعلیم نخستین بداند؛ یک یهودی برداشت موروثی جامعه خود از دین و جایگاه قومش را بی‌نیاز از بازبینی بپندارد؛ یا پیرو یک سنت هندو باورهای موروثی خود درباره خدا، جهان و مناسک را پیش از هر تحقیق مستقلی حقیقت مسلم بداند. مسئله این نیست که این باورها حتما نادرست اند؛ مسئله این است که انسان باید بداند کدام باور را از روی علم پذیرفته و کدام را فقط به ارث برده است.

همین مسئله در درون خود ادیان نیز تکرار می‌شود. یک کاتولیک ممکن است پیش از آنکه تاریخ اقتدار پاپ و استدلال ارتدوکس‌ها یا پروتستان‌ها را بررسی کند، از پیش یقین داشته باشد که کلیسای خودش تنها صورت درست مسیحیت است؛ در حالی که یک پروتستان یا ارتدوکس نیز ممکن است با همان میزان ناآگاهی نتیجه‌ای کاملا مخالف گرفته باشد. در اسلام نیز کسی ممکن است قرآن را یک بار با معنا از ابتدا تا انتها نخوانده، در آن تدبر نکرده، تاریخ پیدایش مذاهب و استدلال طرف‌های مختلف را بررسی نکرده باشد، اما از پیش بداند که اهل سنت بر حق و شیعه گمراه است. در سوی دیگر، یک شیعه دوازده امامی ممکن است با همان مقدار ناآگاهی یقین داشته باشد که تنها مذهب خودش مسیر حقیقی اسلام است و دیگران از حق فاصله گرفته‌اند. حتی درون همین دو عنوان نیز پیروان مکاتب و جریان‌های مختلف می‌توانند مواضعی را که از خانواده و محیط خود گرفته‌اند با قطعیت دینی تکرار کنند، بی‌آنکه هرگز دلایل رقیب یا حتی مبانی تاریخی باور خودشان را جدی بررسی کرده باشند. در چنین وضعی، پرسش مهم نام فرقه نیست؛ پرسش این است که این یقین از علم آمده است یا از تکرار و میراث محیط؟

بسیاری از باورهای ما پیش از آنکه انتخاب شوند به ما می‌رسند. کودک ابتدا دین، مذهب، قوم، دشمن، دوست، حلال، حرام و تصویر خدا را از محیط می‌شنود. سال‌ها بعد ممکن است دیگر به یاد نداشته باشد که این باورها را از کجا گرفته است. چیزی که روزی فقط یک شنیده بود، در حافظه او به «دانسته» تبدیل می‌شود. تکرار جای دلیل را می‌گیرد و قدمت باور جای علم را.

اما قرآن میان احساس یقین و داشتن علم فرق می‌گذارد.

ممکن است انسانی حاضر باشد برای یک باور جان بدهد و باز آن باور بر ظن استوار باشد. شدت وابستگی روانی، حقیقت تولید نمی‌کند. اکثریت حقیقت تولید نمی‌کند. قدمت یک سنت حقیقت تولید نمی‌کند. نام یک عالم، پیشوا یا مذهب نیز گمان را به علم تبدیل نمی‌کند.

این آیه در ادامه آیات قبل معنای سنگین‌تری نیز پیدا می‌کند. در آیه ۷۵، کسانی بودند که کلام آن معبود یگانه را می‌شنیدند، تعقل می‌کردند و سپس با علم آن را تحریف می‌نمودند. اینجا کسانی هستند که کتاب را نمی‌دانند و بر امانی و ظن زندگی می‌کنند. این دو وضعیت می‌توانند یکدیگر را تغذیه کنند.

اگر گروهی از اهل دانش کلام را از جای خود بچرخاند و گروه بزرگی از مردم خود کتاب را نشناسند، تحریف به آسانی دوام می‌آورد. مردم چیزی را که به نام کتاب به آنان داده شده است می‌پذیرند، چون خود معیار مستقیمی برای سنجش آن ندارند. کم‌کم سخن مفسر به جای آیه، سخن فقیه به جای حکم خدا، سنت گروه به جای کتاب و برداشت موروثی به جای علم می‌نشیند.

اینجا مفهوم «تحریف کلمات از مواضعشان» که قرآن در آیات دیگری درباره بخشی از اهل کتاب به کار می‌برد دوباره اهمیت پیدا می‌کند. «موضع» جای قرار گرفتن است. بیرون بردن کلام از موضع خود لزوما به این معنا نیست که کسی حروف متن را تغییر دهد یا جمله‌ای را از جایی به جای دیگر ببرد. لفظ می‌تواند باقی بماند، اما جایگاه، جهت و کارکرد سخن تغییر کند.

یک آیه را از سیاقش جدا کنند و به موضوعی که درباره آن سخن نمی‌گوید تحمیل کنند. قیدی را که خدا گذاشته حذف کنند و حکم را عمومی سازند. معنای اصطلاحی چند قرن بعد را به یک واژه قرآنی برگردانند. یک حکم محدود را نامحدود کنند. یک اصل روشن را با گزارش‌های بیرونی چنان استثنا بزنند که در عمل خلاف آن اجرا شود. یا آیه‌ای که برای مهار قدرت آمده است به ابزار قدرت تبدیل گردد.

لفظ باقی است؛ موضع عوض شده است.

این مسئله بعد از قرآن نیز پایان نیافت. پیروان قرآن نیز می‌توانند همان خطایی را انجام دهند که قرآن در گذشتگان نشان داده است. «لا إكراه في الدين» می‌تواند خوانده شود و در همان حال اجبار دینی ساخته شود. واژه «کافر» می‌تواند در قرآن باقی باشد، اما از میدان معنایی خود بیرون کشیده شود و به برچسب آماده برای مخالف مذهبی، فکری یا سیاسی تبدیل گردد. مفهوم زکات می‌تواند باقی بماند، اما در ساختارهای بعدی به چیزی تبدیل شود که جهت آن با میدان معنایی قرآن فاصله گرفته باشد.

مشکل فقط تغییر لفظ نیست. مشکل این است که سخن خدا دیگر در موضعی که خود قرآن برای آن قرار داده عمل نمی‌کند.

همین قاعده در برخورد با میراث روایی نیز صادق است. مسئله این نیست که هر گزارش تاریخی یا هر روایت یک‌جا رد شود. خطر از جایی آغاز می‌شود که گزارشی با درجه‌ای از احتمال، به جایگاه علم قطعی بالا برده شود و سپس آیه روشن قرآن بر اساس آن محدود یا از موضع خود بیرون برده شود. آنجا پرسش این آیه دوباره زنده می‌شود: آیا آنچه در اختیار داریم علم است، یا ظنی که در طول زمان لباس علم پوشیده است؟

برای بحث گسترده‌تر درباره مسئولیت شخصی در پیروی از سخنانی که علم یقینی به صحت آنها نداریم و نیز تفاوت جایگاه معرفتی قرآن و گزارش‌های روایی، می‌توان به مقاله‌های مربوط در بخش «کامل بودن قرآن» مراجعه کرد. اینجا همین اشاره برای پیوند دادن مسئله کافی است.

درباره کتاب‌های پیشین نیز همین دقت لازم است. قرآن اصل وحی پیشین را تصدیق می‌کند، اما در عین حال از رفتارهایی مانند تحریف، کتمان، پیچاندن زبان و بیرون بردن کلمات از مواضعشان سخن می‌گوید. سپس خود را در نسبت با کتاب پیشین «مهيمن» معرفی می‌کند. بنابراین برای مخاطب قرآن، آنچه از میراث پیشین به ما رسیده نمی‌تواند حاکم بر قرآن باشد؛ قرآن معیار سنجش آن است.

اما پیش از آنکه این آیه را علیه یهودیان، مسیحیان، محدثان، فقها یا هر گروه دیگری بخوانیم، باید آن را مقابل خود بگذاریم.

من از کتاب چه می‌دانم؟ آیا خود آیه را خوانده‌ام، یا تنها چیزی را که درباره آن گفته‌اند می‌دانم؟ وقتی می‌گویم این کار حلال است و آن کار حرام، این گروه مؤمن است و آن گروه کافر، این مذهب بر حق است و آن مذهب باطل، علم من از کجا آمده است؟

از کتاب یا از امانی؟ از علم یا از ظن؟

خطر واقعی زمانی آغاز می‌شود که انسان نداند و نداند که نمی‌داند. اگر بداند که گمان می‌کند، هنوز راه جستجوی حقیقت باز است. می‌تواند بپرسد، بخواند، بررسی کند و نظر خود را تغییر دهد. اما اگر گمان خود را علم بنامد، دیگر نیازی به تحقیق نمی‌بیند؛ پاسخ را از قبل دارد.

در آن حالت حتی خواندن کتاب نیز ممکن است دیگر جستجوی حقیقت نباشد. انسان کتاب را می‌خواند تا آنچه از قبل باور کرده ثابت کند. آیه‌ای که باورش را تایید کند برجسته می‌شود و آیه‌ای که آن باور را به چالش بکشد باید تاویل، محدود، استثنا یا از موضع خود بیرون برده شود.

آن وقت «أماني» فقط چیزی نیست که جای علم کتاب را گرفته است؛ عینکی می‌شود که انسان با آن کتاب را می‌خواند.

آیه ۷۸ به همین دلیل بسیار بیشتر از یک گزارش درباره بی‌سوادی بخشی از بنی‌اسرائیل است. سخن از مسئولیت انسان در برابر دانستن است. امی بودن به خودی خود محکوم نیست. تحصیلات رسمی نداشتن محکوم نیست. حتی ندانستن، اگر انسان به ندانستن خود آگاه باشد، با آنچه آیه توصیف می‌کند یکی نیست.

مشکل این است که انسان کتاب را نداند، از روخوانی، شنیده‌ها، آرزوها و پندارهای خود فراتر نرود و سپس همان‌ها را با اطمینان به جای علم بنشاند.

آیه بعدی این زنجیره را یک مرحله دیگر جلو خواهد برد. اگر در این آیه کسانی را می‌بینیم که کتاب را نمی‌دانند و بر امانی و ظن زندگی می‌کنند، در آیه ۷۹ با کسانی روبه‌رو خواهیم شد که چیزی را با دست خود می‌نویسند و سپس می‌گویند: «این از نزد آن معبود یگانه است». آنجا بهتر خواهیم دید که گمان‌های عمومی همیشه خودبه‌خود پدید نمی‌آیند؛ گاهی کسانی نیز برای آنها ماده دینی تولید می‌کنند.

درس این آیه را می‌توان در یک پرسش خلاصه کرد:

آنچه درباره دین با یقین می‌گویم، واقعا می‌دانم یا فقط گمان می‌کنم که می‌دانم؟

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۷۵— کسانی که کلام آن معبود یگانه را می‌شنوند، تعقل می‌کنند و سپس با علم تحریف می‌کنند؛ در مقابل گروه آیه ۷۸ که علم کتاب ندارند.
  • البقره ۲:۷۹— نوشتن چیزی با دست خود و سپس نسبت دادن آن به آن معبود یگانه؛ ادامه مستقیم زنجیره علم، ظن و تولید سخن دینی.
  • الاعراف ۷:۱۵۷، ۷:۱۵۸— وصف پیامبر به عنوان «النبي الأمي»؛ شاهد مهم برای اینکه «امی» به خودی خود مذمت اخلاقی نیست.
  • العنکبوت ۲۹:۴۸— پیامبر پیش از نزول قرآن کتابی نمی‌خواند و با دست خود نمی‌نوشت؛ برای فهم پیشینه او نسبت به سنت مکتوب اهل کتاب.
  • النساء ۴:۱۱۳— تعلیم کتاب و حکمت و آموختن آنچه پیامبر پیش از آن نمی‌دانست؛ برای جلوگیری از این برداشت که وصف «امی» به معنای ناآگاهی او پس از وحی است.
  • الشوری ۴۲:۵۲— پیامبر پیش از وحی نمی‌دانست کتاب و ایمان چیست؛ سپس وحی به او داده شد.
  • النساء ۴:۴۶؛ المائده ۵:۱۳ و ۵:۴۱— تحریف کلمات از مواضعشان؛ برای بررسی مفهوم بیجا کردن سخن و تغییر جهت یا جایگاه آن.
  • الإسراء ۱۷:۳۶— نهی از پیروی چیزی که انسان به آن علم ندارد؛ پیوند مستقیم با مسئولیت معرفتی آیه.
  • النجم ۵۳:۲۸— بیان محدودیت ظن در برابر حق؛ برای گسترش بحث علم و گمان.
  • المائده ۵:۴۸— قرآن به عنوان تصدیق‌کننده کتاب پیشین و مهیمن بر آن؛ برای توضیح جایگاه قرآن در سنجش میراث پیشین.
  • مقاله «مسئولیت در مقابل پیروی از روایات و خاطره‌ها که در صحت آنها علم یقین نداریم»— برای مطالعه گسترده‌تر مسئولیت فردی در پیروی دینی و نهی از پیروی بدون علم.
  • مقاله «رد شبهه هم‌ترازی ناقلان قرآن و ناقلان حدیث»— برای بررسی جداگانه تفاوت جایگاه معرفتی قرآن و میراث روایی.

البقره ۲:۷۹

ۖ

پس وای بر کسانی که کتاب را با دست‌های خود می‌نویسند، سپس می‌گویند: این از نزد آن معبود یگانه است، تا با آن بهایی اندک به دست آورند. پس وای بر آنان از آنچه دست‌هایشان نوشته است، و وای بر آنان از آنچه به دست می‌آورند.

تأمل ما

آیه ۷۹ ادامه مستقیم زنجیره‌ای است که از چند آیه پیش آغاز شده بود. در آیه ۷۵ از گروهی سخن رفت که کلام آن معبود یگانه را می‌شنیدند، آن را تعقل می‌کردند و سپس با آگاهی تحریف می‌نمودند. در آیه ۷۶ نگرانی از آشکار شدن آنچه خداوند گشوده بود دیده شد. در آیه ۷۸ از کسانی سخن رفت که خود کتاب را نمی‌دانستند و شناختشان از آن از امانی و ظن فراتر نمی‌رفت. اکنون آیه ۷۹ به سراغ کسانی می‌رود که خود چیزی می‌نویسند و سپس آن را به خدا نسبت می‌دهند.

این پیوند بسیار مهم است. یک جامعه دینی فقط با تحریف‌گران آگاه آسیب نمی‌بیند و فقط با مردمی که کتاب را نمی‌دانند نیز منحرف نمی‌شود. خطر زمانی عمیق‌تر می‌شود که کسانی سخن دینی تولید کنند و مردمی که خود کتاب را نمی‌شناسند، آن سخن را به عنوان سخن خدا بپذیرند. آیه ۷۸ مردمی را نشان داد که علم کتاب ندارند؛ آیه ۷۹ اکنون نشان می‌دهد که در همان فضا کسانی نیز می‌توانند برای باورهای دینی مواد تولید کنند و بر آن مهر الهی بزنند.

آیه با «فَوَيْلٌ» آغاز می‌شود. «ویل» در اینجا یک هشدار شدید است؛ اعلام بدفرجامی برای عملی که قرآن آن را بسیار سنگین می‌گیرد. همین واژه در این آیه سه بار تکرار می‌شود. لازم نیست از این تکرار رتبه‌بندی تازه‌ای برای گناهان بسازیم، اما خود تکرار نشان می‌دهد که قرآن می‌خواهد بر شدت خطر مکث کند: یک بار در آغاز، یک بار درباره آنچه نوشته‌اند، و بار سوم درباره آنچه از این کار به دست می‌آورند.

سپس می‌گوید: «لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ»؛ کسانی که کتاب را با دست‌های خود می‌نویسند. نوشتن به طور طبیعی با دست انجام می‌شود، اما قرآن باز هم «بأيديهم» را می‌افزاید. این تاکید، نسبت فعل را مستقیما به خود آنان برمی‌گرداند و راه فاصله گرفتن از مسئولیت را می‌بندد: نوشته‌ای که بعدا به خدا نسبت می‌دهند، ساخته و پرداخته خود آنان است. قرآن نمی‌گذارد میان نویسنده این سخن و مسئولیت آن فاصله‌ای ساخته شود.

اینجا تقابل بسیار سنگینی شکل می‌گیرد: دست‌های خودشان می‌نویسد، اما زبانشان می‌گوید از نزد خداست.

خود نوشتن جرم نیست. انسان می‌تواند کتاب بنویسد، تفسیر کند، نظر بدهد، قانون پیشنهاد کند، تاریخ ثبت کند و درباره دین بیندیشد. مسئله از جمله بعد آغاز می‌شود:

ثُمَّ يَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِندِ ٱللَّهِ

سپس می‌گویند: این از نزد آن معبود یگانه است.

اینجا مرز سخن انسان و سخن خدا پاک می‌شود. سخنی که منشأ انسانی دارد با منشأ الهی عرضه می‌شود. نویسنده دیگر نمی‌گوید «این برداشت من است»، «این نتیجه اجتهاد من است» یا «این گزارشی است که به ما رسیده». می‌گوید: این از نزد خداست.

همین نسبت دادن است که آیه را از یک بحث ساده درباره خطای علمی بسیار فراتر می‌برد. انسان ممکن است در فهم دین اشتباه کند و باز صادق باشد. ممکن است آیه‌ای را نادرست بفهمد و بعد نظر خود را اصلاح کند. ممکن است یک مفسر یا فقیه از روی اجتهاد به نتیجه‌ای برسد که دیگری آن را نپذیرد. اما وقتی سخن خود را به خدا نسبت می‌دهد، مسئولیت دیگری آغاز می‌شود. دیگر فقط درباره نظر انسانی سخن نمی‌گوید؛ برای خدا سخنی ساخته است.

قرآن در جای دیگری نیز همین مرز را سخت نگه می‌دارد: «وَلَا تَقُولُوا لِمَا تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هَذَا حَلَالٌ وَهَذَا حَرَامٌ لِّتَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ»؛ آنچه زبان‌های شما به دروغ توصیف می‌کند حلال و حرام ننامید تا بر خدا دروغ ببندید. این آیه نشان می‌دهد که نسبت دادن حکم انسانی به خدا مسئله‌ای فراتر از اختلاف نظر است؛ سخن گفتن از جانب خدا بدون علم است.

آیه ۷۹ سپس انگیزه‌ای را نیز نشان می‌دهد: «لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلًا»؛ تا با آن بهایی اندک به دست آورند.

«ثمن» بهایی است که در مقابل چیزی گرفته می‌شود. در اینجا قرآن نمی‌گوید آن بها دقیقا چه بوده است، پس نباید آن را به یک منفعت تاریخی خاص محدود کنیم. پول می‌تواند یکی از مصادیق باشد، اما منفعت می‌تواند شکل‌های دیگری نیز داشته باشد: جایگاه، نفوذ، قدرت، امنیت، اعتبار دینی یا سودی که انسان از پذیرفته شدن سخنش به دست می‌آورد. اینها مصادیق ممکن اند؛ خود آیه فقط می‌گوید سخن منسوب به خدا وسیله‌ای برای به دست آوردن «ثمن» شده است.

و قرآن آن را «قليلا» می‌نامد؛ اندک.

اندک بودن این بها لزوما به این معنا نیست که از نگاه دنیوی ناچیز باشد. ممکن است انسان در برابر دین‌فروشی ثروت، نفوذ یا قدرت بزرگی به دست آورد. اما در سنجش قرآن، هر آنچه در برابر نسبت دادن دروغ به آن معبود یگانه گرفته شود، اندک است. چیزی که انسان می‌فروشد بسیار بزرگ‌تر از چیزی است که به دست می‌آورد.

اینجا یکی از بیماری‌های همیشگی دین آشکار می‌شود: انسان می‌تواند از نیاز مردم به یقین، از احترام آنان به خدا و از ناآگاهی آنان نسبت به کتاب استفاده کند. اگر مردم سخنی را فقط به این دلیل بپذیرند که گفته شده «خدا چنین گفته است»، نسبت دادن سخن به خدا قدرتی عظیم پیدا می‌کند. به همین دلیل مرز میان «خدا گفته است» و «من چنین فهمیده‌ام» باید بسیار روشن بماند.

این آیه در ادامه ۷۸ معنای سنگین‌تری نیز پیدا می‌کند. آنجا کسانی بودند که کتاب را نمی‌دانستند و بر امانی و ظن زندگی می‌کردند. اکنون کسانی هستند که سخن تولید می‌کنند و به خدا نسبت می‌دهند. این دو وضعیت می‌توانند یکدیگر را تقویت کنند: مردمی که خود کتاب را نمی‌شناسند، آسان‌تر چیزی را که به نام خدا عرضه شده می‌پذیرند؛ و کسانی که می‌خواهند سخن خود را دینی کنند، از همین ناآگاهی سود می‌برند.

اما این تاریخ نباید به ابزار طعنه به بنی‌اسرائیل تبدیل شود. قرآن این سرگذشت را در برابر مخاطبان بعدی نیز می‌گذارد. اگر مشکل فقط مربوط به گروهی در گذشته بود، هشدار آن برای کسی که امروز قرآن می‌خواند بی‌اثر می‌شد. خطایی که در یک جامعه دینی رخ داده است، می‌تواند در جامعه دینی دیگری نیز تکرار شود.

قرآن خود در آیات دیگری از «تحریف کلمات از مواضعشان» سخن می‌گوید. این تعبیر به ما کمک می‌کند خانواده بزرگ‌تری از این بیماری را بشناسیم. تحریف همیشه به معنای پاک کردن حروف یا تغییر فیزیکی جای کلمات نیست. سخن می‌تواند باقی بماند، اما از موضع، سیاق، جهت و کارکرد خود بیرون برده شود.

یک آیه را از سیاقش جدا کنند و معنایی بر آن بگذارند که از مجموعه سخن به دست نمی‌آید. نیمه‌ای از آیه را نقل کنند و قید یا ادامه‌ای را که جهت آن را روشن می‌کند کنار بگذارند. یک حکم محدود را عمومی سازند. یک واژه را با معنای اصطلاحی چند قرن بعد بخوانند و همان معنای متاخر را به زبان قرآن برگردانند. سکوت قرآن را با قصه‌هایی پر کنند که خود قرآن نگفته است و سپس همان قصه‌ها در ذهن مردم جزئی از دین شوند. همه اینها می‌توانند صورت‌هایی از بیرون بردن سخن از موضع خود باشند.

آل عمران ۳:۷۸ نمونه‌ای بسیار نزدیک می‌دهد: گروهی زبان خود را به کتاب می‌پیچانند تا مردم گمان کنند آنچه می‌گویند از کتاب است، در حالی که از کتاب نیست، و می‌گویند «این از نزد خداست» در حالی که از نزد خدا نیست. این آیه تقریبا همان مرزی را که در ۲:۷۹ دیده می‌شود با زبان دیگری روشن می‌کند: چیزی انسانی چنان عرضه می‌شود که شنونده آن را الهی تصور کند.

از همین‌جا می‌توان فهمید که خطر پس از نزول قرآن نیز پایان نمی‌یابد. اگر کسی سخن خود را به عنوان تفسیر شخصی عرضه کند، هنوز مرز را حفظ کرده است. اما اگر یک تفسیر انسانی به حکم قطعی خدا تبدیل شود، اگر یک گزارش تاریخی یا روایی با درجه‌ای از احتمال چنان عرضه شود که مردم آن را هم‌سطح سخن خدا بدانند، اگر اسرائیلیات برای پر کردن سکوت قرآن وارد شوند و نسل‌های بعد آنها را جزئی از وحی تصور کنند، یا اگر نظامی از احکام انسانی پشت نام خدا پنهان شود، همان هشدار قرآنی دوباره قابل شنیدن است.

این به معنای آن نیست که هر تفسیر، روایت، فقه یا گزارش تاریخی باطل است. آیه چنین چیزی نمی‌گوید. مشکل این نیست که انسان سخن دیگری غیر از قرآن بخواند یا درباره دین نظر بدهد. مشکل این است که درجه سخن انسانی تغییر داده شود و چیزی که از نزد خدا نیست، «از نزد خدا» معرفی گردد.

همین مرز در برخورد با روایت‌های متاخر نیز باید حفظ شود. گزارش تاریخی می‌تواند ارزشمند باشد، روایت می‌تواند اطلاعاتی درباره گذشته حفظ کرده باشد، و سخن یک عالم می‌تواند حاصل سال‌ها مطالعه باشد. اما هیچ‌کدام فقط به دلیل احترام به راوی یا عالم، خودبه‌خود به کلام آن معبود یگانه تبدیل نمی‌شوند. اگر صحت چیزی قطعی نیست، باید همان درجه اطمینانش حفظ شود؛ نباید ظن را به علم تبدیل کرد و سپس بر اساس آن برای خدا حکم ساخت.

خطر اسرائیلیات نیز در همین چارچوب روشن می‌شود. قرآن گاهی جزئیات یک داستان را بیان نمی‌کند. اگر انسان آن سکوت را با روایت بیرونی پر کند و صریحا بگوید این تنها یک گزارش تاریخی است، مرز هنوز روشن است. اما اگر نسل‌های بعد فراموش کنند که آن جزئیات از قرآن نیامده و آنها را به عنوان حقیقت الهی بخوانند، سخن بیرونی جای سخن خدا را گرفته است.

این آیه همچنین به ما هشدار می‌دهد که دین‌فروشی همیشه با پول مستقیم انجام نمی‌شود. «ثمن قليل» می‌تواند هر منفعتی باشد که انسان در برابر سوءاستفاده از نام خدا می‌گیرد. گاهی قدرت سیاسی است. گاهی موقعیت اجتماعی است. گاهی حفظ جایگاه یک طبقه دینی است. گاهی محبوبیت و پیرو است. گاهی انسان نمی‌خواهد اعتراف کند که برداشت پیشینش نادرست بوده، چون اعتبارش بر همان برداشت بنا شده است. قرآن همه این مصادیق را نام نمی‌برد، اما اصل را روشن می‌کند: سخن منسوب به خدا به وسیله کسب تبدیل شده است.

پایان آیه نیز بسیار دقیق است:

فَوَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَوَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا يَكْسِبُونَ

پس وای بر آنان از آنچه دست‌هایشان نوشته است، و وای بر آنان از آنچه به دست می‌آورند.

اینجا دو چیز از هم جدا می‌شود. نخست، خود نوشته مسئولیت می‌آورد. دوم، آنچه از این نوشته حاصل می‌شود نیز مسئولیت دارد. انسان فقط برای لحظه‌ای که جمله‌ای را می‌نویسد پاسخگو نیست؛ نوشته می‌تواند وارد جامعه شود، باور بسازد، حکم تولید کند، زندگی مردم را شکل دهد و برای نویسنده یا دستگاهی که پشت آن ایستاده منفعت ایجاد کند.

این نکته مخصوصا درباره سخن دینی سنگین است. یک خطای شخصی ممکن است با صاحبش پایان یابد، اما وقتی همان خطا با نام خدا نوشته و منتشر شود، نسل‌های بعد نیز ممکن است آن را تکرار کنند. مردم ممکن است سال‌ها بر اساس آن زندگی کنند، دیگری را محکوم کنند، حلال را حرام یا حرام را حلال بدانند و حتی تصور کنند که در تمام این مدت از خدا اطاعت می‌کنند.

پس «مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ» فقط درباره مرکب روی صفحه نیست؛ درباره مسئولیت چیزی است که خود ساخته‌اند. و «مِمَّا يَكْسِبُونَ» توجه را به حاصل و پیامد آن می‌برد.

اینجا مخاطب قرآن باید از تاریخ به سوی خود برگردد. پرسش اصلی این نیست که گذشتگان چه کردند؛ بلکه این است که ما مرز سخن خدا و سخن انسان را چگونه حفظ کرده‌ایم. نظر مفسر، هرقدر عالمانه باشد، همچنان نظر مفسر است؛ حکم استخراج‌شده فقیه با نص روشن قرآن یک مرتبه ندارد؛ روایت منسوب به پیامبر باید با همان درجه اطمینان تاریخی خود شناخته شود و نمی‌تواند صرف انتساب، قرآن را محدود سازد؛ و آنجا که قرآن سکوت کرده است، روایت، افسانه یا گمان نباید چنان جای آن سکوت را پر کند که نسل بعد تصور کند خود خدا آن جزئیات را گفته است.

اینها پرسش‌هایی است که آیه اجازه می‌دهد مطرح شوند، چون اصل قرآنی روشن است: انسان حق ندارد آنچه خود ساخته یا از انسان‌ها گرفته است به خدا نسبت دهد.

قرآن حتی اجازه نمی‌دهد احترام به دین بهانه‌ای برای مخلوط شدن این مرز شود. اگر چیزی از قرآن است، باید نشان داده شود که از قرآن است. اگر برداشت ماست، باید به عنوان برداشت ما بماند. اگر گزارش تاریخی است، باید گزارش تاریخی خوانده شود. اگر ظنی است، نباید یقین نامیده شود.

شاید یکی از مهم‌ترین امانت‌های دینی همین باشد: سخن خدا را خدا بگوییم و سخن انسان را انسان.

وقتی این مرز از میان برود، تحریف فقط در معنای کلمات اتفاق نمی‌افتد؛ در نسبت دادن منبع نیز رخ می‌دهد. سخن انسانی لباسی الهی می‌پوشد و بعد انسان‌ها در برابر آن نه مانند یک نظر قابل بررسی، بلکه مانند فرمان خدا سر فرود می‌آورند.

آیه ۷۹ این خطر را با شدیدترین زبان هشدار می‌دهد: دست‌های خودتان نوشته است؛ چرا می‌گویید از نزد خداست؟

و چرا؟

«لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلًا»؛ تا چیزی در برابر آن به دست آورند.

پس مسئله فقط خطای علمی نیست. در این آیه علم، دین و منفعت به هم گره می‌خورند. وقتی منفعت وارد نسبت دادن سخن به خدا شود، انسان ممکن است نه تنها حقیقت را نبیند، بلکه از نادیده ماندن حقیقت سود ببرد.

برای همین سه بار «ویل» در آیه طنین می‌اندازد: ویل برای این کار، ویل برای نوشته‌ای که دست‌هایشان ساخته است، و ویل برای آنچه از آن به دست می‌آورند.

این هشدار نخست درباره گروهی از گذشتگان آمده است، اما قرآن آن را برای ما حفظ کرده است تا همان مسیر را دوباره نرویم. تاریخ آنان آینه است، نه وسیله طعنه.

درس آیه روشن است: هیچ انسان، عالم، فقیه، مفسر، راوی، حکومت یا نهاد دینی حق ندارد سخن خود را با نام آن معبود یگانه مصون از پرسش سازد. اگر سخن از خداست، باید از خدا باشد؛ و اگر از انسان است، باید با صداقت همان سخن انسان باقی بماند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۷۵— تحریف کلام آن معبود یگانه پس از تعقل و آگاهی؛ آغاز نزدیک این زنجیره.
  • البقره ۲:۷۸— کسانی که علم کتاب ندارند و بر امانی و ظن زندگی می‌کنند؛ زمینه مستقیم برای فهم اینکه چگونه سخن منسوب به خدا می‌تواند در میان مردمی ناآگاه پذیرفته شود.
  • البقره ۲:۱۵۹— کتمان نشانه‌های روشن و هدایت پس از بیان شدن برای مردم؛ پیوند با کنترل و پنهان کردن حقیقت دینی.
  • آل عمران ۳:۷۸— پیچاندن زبان به کتاب تا مردم گمان کنند سخنی از کتاب است، در حالی که از کتاب نیست، و گفتن «این از نزد خداست» در حالی که از نزد خدا نیست؛ نزدیک‌ترین شاهد قرآنی به اصل آیه ۷۹.
  • النساء ۴:۴۶؛ المائده ۵:۱۳ و ۵:۴۱— تحریف کلمات از مواضعشان؛ برای گسترش مفهوم بیرون بردن سخن از جایگاه، جهت یا سیاق خود.
  • النحل ۱۶:۱۱۶— نهی از نسبت دادن حلال و حرام به خدا بر اساس سخن دروغ زبان؛ شاهد روشن بر ممنوعیت ساختن حکم الهی بدون علم.
  • الإسراء ۱۷:۳۶— نهی از پیروی چیزی که انسان به آن علم ندارد؛ پیوند با مسئولیت مخاطبان در پذیرفتن سخن دینی.
  • المائده ۵:۴۸— قرآن به عنوان مهیمن بر کتاب‌های پیشین؛ برای توضیح جایگاه قرآن در سنجش میراث‌های دینی پیشین.
  • مقاله «مسئولیت در مقابل پیروی از روایات و خاطره‌ها که در صحت آنها علم یقین نداریم»— برای بحث گسترده‌تر درباره مسئولیت فردی در برابر سخنان دینی غیرقطعی.
  • مقاله «رد شبهه هم‌ترازی ناقلان قرآن و ناقلان حدیث»— برای مطالعه جداگانه درباره تفاوت جایگاه معرفتی قرآن و میراث روایی.

البقره ۲:۸۰

ۚ ۖ

و گفتند: آتش جز چند روز معدود به ما نخواهد رسید. بگو: آیا نزد آن معبود یگانه عهدی گرفته‌اید؟ پس آن معبود یگانه هرگز عهد خود را خلاف نمی‌کند؛ یا درباره آن معبود یگانه چیزی می‌گویید که نمی‌دانید؟

تأمل ما

این آیه حلقه دیگری از زنجیره‌ای است که قرآن در آیات پیشین باز کرده است. گروهی کلام آن معبود یگانه را پس از تعقل و آگاهی تحریف کردند؛ گروهی از آشکار شدن آنچه خداوند بر آنان گشوده بود نگران شدند؛ گروهی کتاب را نمی‌دانستند و به جای علم، به روخوانی‌ها، آرزوها و پندارهای خود تکیه داشتند؛ و گروهی چیزی را با دست خود نوشتند و سپس گفتند: «این از نزد آن معبود یگانه است»، تا در برابر آن بهایی اندک به دست آورند.

اکنون آیه ۸۰ یکی از باورهایی را نشان می‌دهد که می‌تواند در چنین محیطی شکل بگیرد:

لَن تَمَسَّنَا ٱلنَّارُ إِلَّآ أَيَّامًا مَّعْدُودَةً

آتش جز چند روز معدود به ما نخواهد رسید.

آنان اصل آتش را انکار نمی‌کنند. نمی‌گویند حسابی وجود ندارد یا هیچ عذابی در کار نیست. حتی پذیرفته‌اند که ممکن است آتش به آنان برسد. اما برای آن پایان از پیش تعیین کرده‌اند: هرچه کرده باشیم، آتش فرجام نهایی ما نیست؛ چند روزی محدود است و سپس می‌گذرد.

«معدودة» از ریشه ع د د، یعنی شمردن است. روزهای مورد ادعای آنان روزهایی شمرده‌شده و محدود اند؛ چیزی که می‌توان پایانش را از پیش تصور کرد. در کاربرد عربی، شمرده‌شده بودن گاهی قلت را نیز القا می‌کند، اما معنای اصلی همین محدود و قابل شمارش بودن است. آنان عذاب را بی‌نهایت و بی‌پایان نمی‌بینند؛ برای خود دوره‌ای محدود تصور کرده‌اند.

همین تصور می‌تواند رابطه انسان با مسئولیت را تغییر دهد. برای فرار از هشدار لازم نیست کسی جهنم را انکار کند. کافی است مطمئن باشد که هرچه شود، پایان خودش نجات است. آن وقت عذاب، هر اندازه سخت، به مرحله‌ای موقت تبدیل می‌شود که بالاخره خواهد گذشت.

این حالت با ضعف‌هایی که قرآن در انسان نشان می‌دهد نیز پیوند دارد. انسان عجول است، ضعیف آفریده شده و می‌تواند آنچه نزدیک و حاضر است بر آنچه در آینده خواهد آمد ترجیح دهد. منفعت امروز دیده می‌شود و نتیجه فردا دور می‌نماید. همین چند آیه پیش نیز سخن از «ثمن قليل» بود: بهایی نزدیک که برای آن سخن انسانی به خدا نسبت داده می‌شد. حال اگر در کنار آن، این اطمینان نیز شکل بگیرد که عذاب نهایی نیست، مانع درونی انسان برای چنین معامله‌ای باز هم ضعیف‌تر می‌شود.

اما قرآن وارد محاسبه تعداد روزها نمی‌شود. نمی‌گوید شما مدت عذاب را کم گرفته‌اید یا تعداد واقعی روزها چیز دیگری است. پرسش را از سطح مدت عذاب به اساس خود ادعا می‌برد:

قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِندَ ٱللَّهِ عَهْدًا

بگو: آیا نزد آن معبود یگانه عهدی گرفته‌اید؟

اینجا مرکز آیه آشکار می‌شود. مسئله این نیست که آن معبود یگانه قدرت بخشیدن دارد یا نه. قرآن بارها از رحمت و مغفرت او سخن گفته است. مسئله این است که این انسان‌ها از کجا می‌دانند رحمت او درباره آنان حتما چنین عمل خواهد کرد؟

امید به رحمت با ضمانت نجات یکی نیست.

انسان می‌تواند به رحمت آن معبود یگانه امیدوار باشد، توبه کند، بازگردد و از او آمرزش بخواهد. قرآن حتی کسانی را که بر خود اسراف کرده‌اند از نومیدی نسبت به رحمت خدا بازمی‌دارد، اما همان سخن آنان را به بازگشت، تسلیم و پیروی از آنچه نازل شده فرا می‌خواند. رحمت راه بازگشت را باز می‌کند؛ قرار نیست به آرام‌بخشی تبدیل شود که انسان را در همان مسیر خطا نگه دارد.

اگر کسی می‌گوید فرجام من هرچه شود نجات است، آیه فقط یک چیز می‌خواهد: عهد این ضمانت را نشان بده.

و اگر عهدی واقعا از جانب او باشد، آیه خودش نتیجه را روشن می‌کند:

فَلَن يُخْلِفَ ٱللَّهُ عَهْدَهُ

پس آن معبود یگانه هرگز عهد خود را خلاف نمی‌کند.

مشکل در وفاداری او نیست. اگر وعده‌ای داده باشد، وعده او حق است. مسئله این است که آیا انسان واقعا چنین وعده‌ای از او دارد، یا چیزی را که آرزو دارد از جانب خدا باشد، به صورت وعده الهی پذیرفته است.

از همین رو، پایان آیه دو احتمال را در برابر هم قرار می‌دهد:

أَمْ تَقُولُونَ عَلَى ٱللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ

یا درباره آن معبود یگانه چیزی می‌گویید که نمی‌دانید؟

یا عهدی در کار است، یا ادعایی بدون علم.

این پایان با آیات پیشین نیز پیوند بسیار نزدیکی دارد. در آیه ۷۸، کسانی کتاب را نمی‌دانستند و بر گمان بودند. در آیه ۷۹، کسانی نوشته خود را «از نزد آن معبود یگانه» معرفی می‌کردند. اکنون سخنی قطعی درباره آخرت و فرجام انسان‌ها مطرح شده است و قرآن باز همان مرز را زنده می‌کند: آیا این علم است یا سخنی درباره خدا که علم آن را ندارید؟

بنابراین مسئله فقط اشتباه در برآورد مدت عذاب نیست. مسئله ساختن یک ضمانت اخروی و نسبت دادن آن به آن معبود یگانه بدون علم است.

قرآن همین ادعای «چند روز آتش» را در آل عمران دوباره نقل می‌کند، اما آنجا اثر این باور را نیز بیان می‌سازد:

ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا۟ لَن تَمَسَّنَا ٱلنَّارُ إِلَّآ أَيَّامًا مَّعْدُودَاتٍۢ ۖ وَغَرَّهُمْ فِى دِينِهِم مَّا كَانُوا۟ يَفْتَرُونَ

این بدان سبب بود که گفتند آتش جز چند روز معدود به ما نمی‌رسد؛ و آنچه افترا می‌بستند آنان را در دینشان فریب داد.

اینجا پیوند میان چنین ضمانتی و آسیب دیدن مسئولیت انسان دیگر فقط یک احتمال روان‌شناختی نیست. قرآن خودش می‌گوید آنچه به دروغ ساخته و نسبت داده بودند، آنان را در دینشان فریب داد.

انسان ممکن است خدا را انکار نکند، آخرت را نیز انکار نکند، اما تصویری از خدا بسازد که نتیجه گناه را برای خودش از پیش محدود و قابل تحمل کند. ممکن است بگوید خدا مهربان است، پس پایان من امن است؛ خدا بخشنده است، پس هرچه شود در نهایت نجات می‌یابم؛ یا تعلق من به گروه درست کافی است تا آتش فرجام من نباشد.

اما رحمت خدا را نمی‌توان بدون عهد او به ضمانت شخصی تبدیل کرد.

این هشدار نیز مخصوص بنی‌اسرائیل نمی‌ماند. خود قرآن در نساء ۴:۱۲۳ می‌گوید:

لَيْسَ بِأَمَانِيِّكُمْ وَلَا أَمَانِيِّ أَهْلِ ٱلْكِتَابِ ۗ مَن يَعْمَلْ سُوءًا يُجْزَ بِهِ

کار نه بر اساس آرزوها و پندارهای شماست و نه آرزوها و پندارهای اهل کتاب؛ هرکس بدی کند به آن جزا داده می‌شود.

این آیه اجازه نمی‌دهد مخاطب قرآن، پندارهای نجات اهل کتاب را محکوم کند و سپس برای خودش همان ساختار را با نامی تازه بسازد. مسئله فقط این نیست که چه قومی یا چه مذهبی ادعای نجات دارد؛ مسئله این است که چنین ادعایی بر چه عهد و برهانی استوار است.

بقره ۲:۱۱۱ نیز همین مرز را از زاویه دیگری نشان می‌دهد. وقتی بهشت برای یک هویت دینی خاص انحصاری دانسته می‌شود، قرآن آن ادعا را «أمانيهم» می‌نامد؛ یعنی آرزوها و پندارهای آنان، و سپس می‌گوید:

قُلْ هَاتُوا۟ بُرْهَانَكُمْ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ

اگر راست می‌گویید برهانتان را بیاورید.

پس معیار تغییر نمی‌کند. درباره عذاب، عهد خواسته می‌شود؛ درباره انحصار بهشت، برهان. نام دینی انسان نمی‌تواند جای هیچ‌کدام را بگیرد.

همین خطر می‌تواند در میان پیروان قرآن نیز تکرار شود. در سنت‌های کلامی بعدی مسلمانان، با صورت‌های متفاوت، این باور شکل گرفته است که گناهکار موحد ممکن است عذاب شود، اما اگر با توحید یا ایمان تعریف‌شده آن دستگاه از دنیا برود، سرانجام از آتش خارج خواهد شد. این بحث دامنه گسترده‌ای دارد و بررسی دقیق روایت‌های مورد استناد، دیدگاه‌های اهل سنت و امامیه، مسئله شفاعت، مشیت الهی و نسبت این باور با آیات قرآن در مقاله کور خود و بینای مردم؛ نقد معیار دوگانه اهل رای و حدیث در مسئله نجات جداگانه انجام شده است و خواننده می‌تواند برای مطالعه دقیق‌تر به آن مراجعه کند. در اینجا همان پرسش خود آیه برای ما کافی است: اگر نجات نهایی یک طبقه از انسان‌ها قطعی دانسته می‌شود، عهد این قطعیت کجاست؟

نساء ۴:۴۸ و ۴:۱۱۶ از مهم‌ترین آیاتی هستند که در این زمینه به آنها استناد شده است:

وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَاءُ

و پایین‌تر از آن را برای هر که بخواهد می‌بخشد.

واژه تعیین‌کننده «لمن يشاء» است: برای هر که بخواهد. دروازه مغفرت باز است، اما اختیار همچنان نزد آن معبود یگانه باقی مانده است. آیه نمی‌گوید همه کسانی که در یک طبقه اعتقادی قرار می‌گیرند سرانجام حتما بخشیده خواهند شد.

«برای هر که بخواهد» با «تمام این گروه در نهایت حتما نجات می‌یابد» یک گزاره نیست.

این تمایز در برابر وعیدهای دیگر قرآن اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. نساء ۴:۹۳ درباره کسی که مؤمنی را عمدا بکشد، از جهنم، خلود، غضب، لعنت و عذاب بزرگ سخن می‌گوید. در فرقان ۲۵:۶۸، ۲۵:۶۹، ۲۵:۷۰، ۲۵:۷۱ نیز شرک، قتل و زنا کنار هم آمده‌اند و پس از وعید سخت، خود قرآن راه بازگشت را صریح بیان می‌کند: توبه، ایمان و عمل صالح.

یعنی رحمت بسته نیست. حتی برای گناهان سنگین راه بازگشت وجود دارد. اما آنجا که قرآن استثنا و راه نجات را بیان می‌کند، خودش آن را بیان کرده است.

این با ساختن ضمانتی عمومی برای کسی که بدون توبه بر گناه خود بمیرد یکسان نیست.

از سوی دیگر، همین آیه به ما اجازه نمی‌دهد در جهت مخالف نیز از خود حکم قطعی بسازیم. همان اندازه که حق نداریم برای خود نجات تضمین کنیم، حق نداریم بدون عهد و برهان روشن برای افراد دیگر نیز فرجام قطعی تعیین کنیم. داوری نهایی در اختیار انسان‌ها قرار نگرفته است.

مائده ۵:۱۸ این اختیار را دوباره به صاحب آن بازمی‌گرداند:

يَغْفِرُ لِمَن يَشَاءُ وَيُعَذِّبُ مَن يَشَاءُ

هر که را بخواهد می‌بخشد و هر که را بخواهد عذاب می‌کند.

نه ادعای محبوب بودن نزد خدا، نه تعلق قومی و نه نام مذهبی، اختیار داوری را از او نمی‌گیرد.

پس عهد در آیه ۸۰ چیزی نیست که انسان از آرزو، سنت، تعلق مذهبی یا اطمینان شخصی خود استخراج کند. عهد باید واقعا از جانب آن معبود یگانه باشد. اگر او وعده داده است، وعده او حق است. اگر شرط گذاشته است، همان شرط معتبر است. اگر چیزی را به مشیت خود وابسته گذاشته است، انسان حق ندارد از جانب او نتیجه را قطعی کند.

پایان آیه از ما یک امانت معرفتی ساده اما دشوار می‌خواهد: جایی که علم نداریم، درباره آن معبود یگانه سخن قطعی نگوییم.

انسان دوست دارد نقشه آخرت را کامل در اختیار داشته باشد؛ بداند چه کسی حتما نجات می‌یابد، چه کسی حتما هلاک می‌شود، چه کسی چه مدت عذاب خواهد شد و کدام گروه از پیش مصونیت دارد. اما قرآن برای چنین قطعیتی مدرک می‌خواهد.

آیا عهدی گرفته‌اید؟

اگر آری، آن معبود یگانه عهد خود را خلاف نمی‌کند.

و اگر نه، مبادا آرزوها و پندارهای خود را به جای علم بنشانیم و سپس همان‌ها را به او نسبت دهیم.

آیات بعدی پاسخ را ادامه خواهند داد. آیه ۸۱ در برابر ادعای محدود بودن عذاب با «بلى» آغاز می‌شود و انسان را به آنچه کسب کرده و خطایی که او را احاطه کرده بازمی‌گرداند. سپس آیه ۸۲ ایمان و عمل صالح را در سوی دیگر قرار می‌دهد. بنابراین پاسخ قرآن به این ادعای نجات در آیه ۸۰ پایان نمی‌یابد؛ آیات ۸۰ تا ۸۲ یک زنجیره نزدیک می‌سازند.

درس همین آیه اما روشن است:

امید به رحمت با ضمانت نجات یکی نیست. اگر درباره فرجام خود یا دیگران حکمی قطعی به آن معبود یگانه نسبت می‌دهیم، باید عهد و علم آن را نشان دهیم؛ وگرنه درباره او چیزی گفته‌ایم که نمی‌دانیم.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۷۸— کسانی که کتاب را نمی‌دانند و بر روخوانی‌ها، آرزوها، پندارها و گمان تکیه دارند؛ زمینه نزدیک بحث علم و ادعا.
  • البقره ۲:۷۹— نوشتن سخن با دست خود و گفتن «هذا من عند الله»؛ زمینه مستقیم برای نسبت دادن سخن انسانی به آن معبود یگانه.
  • البقره ۲:۸۱، ۲:۸۲— ادامه مستقیم پاسخ قرآن به ادعای محدود بودن عذاب؛ سیئه و احاطه خطیئه در برابر ایمان و عمل صالح.
  • البقره ۲:۱۱۱، ۲:۱۱۲— ادعای انحصار بهشت، نامیدن آن به عنوان آرزوها و پندارهای آنان، مطالبه برهان، و سپس معیار تسلیم و احسان.
  • آل عمران ۳:۲۳، ۳:۲۴، ۳:۲۵— تکرار باور «چند روز آتش» و تصریح قرآن که آنچه افترا می‌بستند آنان را در دینشان فریب داد.
  • النساء ۴:۱۲۳، ۴:۱۲۴— نه آرزوها و پندارهای مخاطبان و نه آرزوها و پندارهای اهل کتاب معیار نجات نیست؛ عمل و ایمان دوباره به مرکز بازمی‌گردند.
  • المائده ۵:۱۸— رد ادعای مصونیت بر اساس نسبت ویژه با خدا و بازگرداندن مغفرت و عذاب به مشیت او.
  • النساء ۴:۴۸ و ۴:۱۱۶— «ويغفر ما دون ذلك لمن يشاء»؛ بخشش پایین‌تر از شرک به مشیت آن معبود یگانه وابسته است.
  • النساء ۴:۹۳— وعید شدید درباره قتل عمدی؛ جهنم، خلود، غضب، لعنت و عذاب بزرگ.
  • الفرقان ۲۵:۶۸، ۲۵:۶۹، ۲۵:۷۰، ۲۵:۷۱— شرک، قتل و زنا و سپس راه صریح بازگشت: توبه، ایمان و عمل صالح.
  • الزمر ۳۹:۵۳، ۳۹:۵۴، ۳۹:۵۵— امید به رحمت همراه با بازگشت، تسلیم و پیروی؛ برای تفکیک امید به رحمت از ضمانت بی‌قید نجات.
  • القیامة ۷۵:۲۰، ۷۵:۲۱— ترجیح آنچه نزدیک است و واگذاشتن آخرت.
  • الإسراء ۱۷:۱۱— عجول بودن انسان.
  • النساء ۴:۲۸— آفریده شدن انسان در ضعف.
  • طه ۲۰:۱۱۵— فراموشی آدم پس از عهد.
  • کور خود و بینای مردم؛ نقد معیار دوگانه اهل رای و حدیث در مسئله نجات— بررسی تفصیلی ضمانت نجات گروهی، روایت‌های خروج از آتش، دیدگاه‌های کلامی سنی و امامی، مشیت، شفاعت، وعیدهای قرآن و پرسش «عهد کجاست؟».

البقره ۲:۸۱

ۖ

آری؛ هرکس بدی به دست آورد و گناهش او را فراگیرد، چنین کسانی اهل آتش اند؛ آنان در آن ماندگارند.

تأمل ما

آنان گفته بودند: «آتش جز چند روز معدود به ما نخواهد رسید.» قرآن پس از پرسش از پشتوانه این ادعا، اکنون با «بَلَىٰ» پاسخ را ادامه می‌دهد. این «آری» تایید سخن آنان نیست؛ نفی آنان را برمی‌گرداند و حکمی برخلاف اطمینانشان بیان می‌کند: کسی که بدی کسب کند و گناهش او را فراگیرد، از اهل آتش است و در آن ماندگار خواهد بود.

پاسخ با «مَن» آغاز می‌شود؛ هرکس. سخن، در ادامه نقد گروهی از بنی‌اسرائیل است، اما معیار با نام آن گروه بیان نمی‌شود. قرآن از آنچه انسان کسب کرده و وضعی که گناهش برای او پدید آورده سخن می‌گوید. تعلق به یک جامعه دینی، به خودی خود پاسخ این پرسش نیست.

«كَسَبَ سَيِّئَةً» بدی را به حاصل کار خود انسان پیوند می‌دهد. «کسب» به معنای به دست آوردن است و «سیئه» در اینجا بدی‌ای است که انسان مرتکب شده است. اما حکم آیه تنها به این عبارت تعلق ندارد؛ ادامه آن نیز باید خوانده شود: «وَأَحَاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ»؛ و گناهش او را فراگیرد. کنار گذاشتن این قید، معنای آیه را تغییر می‌دهد. قرآن نگفته است هرکس مرتکب هر بدی شد، بدون هیچ قید دیگری در آتش ماندگار است.

«احاطه» تصویر فراگرفتن از پیرامون را دارد. در این جمله، گناه چیزی است که خود انسان را دربرگرفته است. این تصویر از صرف وقوع یک کار بد فراتر می‌رود: انسان در آنچه کسب کرده گرفتار شده است. «خطیئه» نیز در این سیاق گناه است، نه صرفا اشتباهی در تشخیص یا لغزشی ناخواسته. با این حال، از خود این تعبیر نمی‌توان شمار معینی از گناهان یا فهرستی قطعی از رفتارها ساخت؛ قید آیه همان فراگرفتن انسان به وسیله گناه اوست.

برای نزدیک شدن به این تصویر می‌توان به تفاوت میان روبه‌رو شدن با گناه و پناه بردن به توجیه آن اندیشید. انسانی ممکن است بدی خود را ببیند و برای اصلاح آن برخیزد؛ دیگری ممکن است برای نگه داشتن همان بدی، حقیقت را کنار بزند، تذکر را نپذیرد و باورهای دینی خود را نیز به خدمت توجیه آن بگیرد. در چنین وضعی، گناه تنها کاری در گذشته نیست؛ بر انتخاب‌های بعدی او نیز اثر می‌گذارد.

قرآن راه بازگشت را از این وضعیت جدا نشان می‌دهد. در آل عمران ۳:۱۳۵ از کسانی سخن می‌گوید که وقتی بدکاری می‌کنند یا بر خود ستم می‌ورزند، آن معبود یگانه را یاد می‌کنند و آمرزش می‌خواهند؛ سپس می‌افزاید: «وَلَمْ يُصِرُّوا عَلَىٰ مَا فَعَلُوا وَهُمْ يَعْلَمُونَ»؛ و آگاهانه بر آنچه کرده‌اند اصرار نمی‌ورزند. آیه بعد برای آنان از آمرزش و بهشت سخن می‌گوید. پس ارتکاب بدی و بازگشت از آن را نباید با گرفتار ماندن در گناه یکسان گرفت.

در فهم بقره ۲:۸۱ نیز هر دو مرز باید حفظ شود: نه قید «گناهش او را فراگیرد» حذف شود تا هر لغزشی همان فرجام را پیدا کند، و نه معنای بدی و گناه چنان محدود شود که انسان صرفا با تکیه بر نام مذهبی خود، خویشتن را از هشدار بیرون بداند. پرسش آیه درباره حقیقت عمل و حال انسان است، نه اطمینانی که او درباره خودش ساخته است.

سپس حکم می‌آید: «فَأُولَٰئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ»؛ چنین کسانی اهل آتش اند. «اصحاب» نسبت آنان را با آتش بیان می‌کند و جمله بعد ماندگاری را روشن می‌سازد: «هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ»؛ آنان در آن ماندگارند. این پایان، در برابر ادعای «چند روز معدود» قرار می‌گیرد؛ ادعایی که بدون عهد الهی برای خود ساخته بودند.

آیه بعد سوی دیگر را نشان می‌دهد: کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده‌اند، اهل بهشت اند و در آن ماندگارند. در این دو آیه، کسب بدی و احاطه گناه در یک سو قرار دارد و ایمان و عمل صالح در سوی دیگر. پاسخ قرآن، انسان را از آرزوی نجات به مسئولیت ایمان و عمل بازمی‌گرداند.

هشدار آیه این است: بدی‌ای را که کسب کرده‌ایم با اطمینان به نام و گروه خود بی‌اثر نپنداریم. گناهی که انسان را فراگرفته است، با ادعای «سرانجام نجات خواهم یافت» از میان نمی‌رود.

ارجاعات متقابل

البقره ۲:۸۲

ۖ

و کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند، آنان اهل جنت اند؛ آنان در آن ماندگارند.

تأمل ما

این آیه سوی روشن پاسخ قرآن به ادعای نجات تضمین‌شده را نشان می‌دهد. در آیه پیشین، کسی که بدی کسب کرده و گناهش او را فراگرفته است از اهل آتش معرفی شد. اکنون در برابر آن، کسانی قرار می‌گیرند که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده‌اند. قرآن پس از هشدار، وعده خود را نیز بیان می‌کند؛ راه امید بسته نیست، اما مبنای آن باید همان چیزی باشد که خود او گفته است.

دو وصف در کنار هم آمده‌اند: «ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّالِحَاتِ»؛ ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند. آیه تنها به ایمان اشاره نمی‌کند و از کردار نمی‌گذرد؛ همان‌گونه که کارهای شایسته را نیز در این وعده جدا از ایمان نیاورده است. کسانی که به آنان وعده داده می‌شود، با هر دو وصف معرفی شده‌اند. بنابراین نمی‌توان یکی را نگه داشت و دیگری را از جمله کنار گذاشت.

«الصالحات» یعنی کارهای شایسته؛ کارهایی که درستی و شایستگی دارند. «عملوا» نیز از انجام دادن آنها سخن می‌گوید، نه فقط ستودن نیکی یا سخن گفتن درباره آن. در این جمله، ایمان با کردار همراه است و امید به جنت از مسئولیت عمل جدا نشده است.

همین همراهی در نساء ۴:۱۲۴ نیز آمده است: هرکس از کارهای شایسته انجام دهد، مرد باشد یا زن، در حالی که مؤمن باشد، وارد جنت می‌شود و بر او ستم نخواهد شد. این آیه نیز وعده را با ایمان و عمل بیان می‌کند، نه با امتیازی که انسان برای خود فرض کرده باشد.

با کنار هم خواندن این آیات، تفاوت مهمی روشن می‌شود. در آیه ۸۰، گروهی درباره فرجام خود ادعایی داشتند و قرآن از آنان عهد خواست. در آیه ۸۲، دیگر انسان از جانب خود ضمانت نمی‌سازد؛ خود قرآن اهل این وعده را معرفی می‌کند. پس اعتماد به وعده آن معبود یگانه با اطمینان به یک آرزوی موروثی یکسان نیست. وعده او معتبر است، اما باید وصف‌هایی را که خود او بیان کرده حفظ کنیم؛ نمی‌توان ایمان و عمل صالح را کنار گذاشت و نام قوم، مذهب یا جماعت خود را جای آنها نشاند.

«أُولَٰئِكَ» به همین کسانی برمی‌گردد که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده‌اند: آنان اهل جنت اند. سپس جمله پایانی، ماندگاری آنان را بیان می‌کند: «هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ»؛ آنان در آن ماندگارند. این همان ساختاری است که در آیه پیشین درباره اهل آتش آمده بود. دو فرجام در برابر هم قرار گرفته‌اند، اما هرکدام با وصف کسانی که اهل آن‌اند بیان شده است.

این آیه پاسخ را در هشدار متوقف نمی‌کند. پس از رد اطمینان بی‌پشتوانه، امیدی را پیش روی انسان می‌گذارد که بر سخن خود آن معبود یگانه استوار است. وعده جنت برای کسانی بیان شده که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده‌اند؛ اعتماد به این وعده، از جدی گرفتن همین ایمان و کردار جدا نیست.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۸۰، ۲:۸۱— مطالبه عهد برای ادعای محدود بودن عذاب و سپس بیان فرجام کسی که بدی کسب کرده و گناهش او را فراگرفته است؛ زمینه مستقیم آیه ۸۲.
  • البقره ۲:۶۲— همراهی ایمان به آن معبود یگانه و روز آخر با عمل صالح، در سخن از گروه‌های دینی مختلف.
  • النساء ۴:۱۲۳، ۴:۱۲۴— کنار گذاشتن آرزوها و پندارها به عنوان معیار، و بیان مسئولیت عمل و وعده جنت همراه با ایمان و کارهای شایسته.
  • کور خود و بینای مردم؛ نقد معیار دوگانه اهل رای و حدیث در مسئله نجات— برای مطالعه تفصیلی درباره تفاوت وعده الهی با ادعای نجات گروهی و سنجش این ادعاها با قرآن.

البقره ۲:۸۳

و به یاد آورید هنگامی را که از بنی اسرائیل پیمان استوار گرفتیم: جز آن معبود یگانه را بندگی نکنید؛ به پدر و مادر، خویشاوندان، یتیمان و نیازمندان نیکی کنید؛ با مردم سخن نیک بگویید؛ و صلات را برپا دارید و زکات را بدهید. سپس شما، جز اندکی از میان‌تان، پشت کردید، در حالی که روی‌گردان بودید.

تأمل ما

پس از سخن از ایمان و کارهای شایسته، قرآن بار دیگر میثاق بنی اسرائیل را یادآوری می‌کند. این بار محتوای پیمان پیش روی خواننده قرار می‌گیرد: بندگی آن معبود یگانه، نیکی به انسان‌ها، گفتار نیک، برپا داشتن صلات و دادن زکات. «میثاق» از ریشه و ث ق، با استواری و محکم کردن پیوند دارد؛ پیمانی استوار است، نه توصیه‌ای که پذیرفتن و رها کردنش یکسان باشد. آنچه در ادامه می‌آید، تعهدهایی است که باید در زندگی به آنها وفا شود.

میثاق با «لَا تَعْبُدُونَ إِلَّا ٱللَّهَ» آغاز می‌شود. عبادت در اینجا بندگی و پرستش است؛ انسان نباید دیگری را در جایگاه معبود بنشاند. این معنا به ظاهر یک مراسم محدود نمی‌شود، اما نباید با ساختن تصویری از ریشه نیز جای معنای خود واژه را بگیریم. سخن روشن آیه، اختصاص بندگی به آن معبود یگانه است.

صورت جمله نیز قابل توجه است. قرآن می‌گوید «لا تعبدون»؛ در ساخت زبان، «عبادت نمی‌کنید»، اما در سیاق میثاق، این جمله محتوای تعهد را بیان می‌کند: جز او را عبادت نکنید. سخن، گزارش این نیست که همه آنان واقعا چنین رفتار می‌کردند؛ پایان آیه از روی‌گردانی آنان خبر می‌دهد. اینجا بندگی نکردن غیر خدا، چیزی است که بر آن پیمان گرفته شده است.

بلافاصله پس از آن، حق والدین با تعبیر دیگری می‌آید: «وَبِٱلْوَٰلِدَيْنِ إِحْسَانًا»؛ به پدر و مادر نیکی کنید. این هم‌نشینی، جایگاه مهم والدین را نشان می‌دهد، اما تفاوت دو رابطه نیز در خود واژه‌ها محفوظ مانده است: عبادت برای آن معبود یگانه، و احسان برای والدین. بزرگی حق پدر و مادر، آنان را به مقام معبود نمی‌رساند؛ همان‌گونه که بندگی خداوند، انسان را از حق آنان بی‌نیاز نمی‌کند.

برای فهم این نزدیکی، خود قرآن راه نشان می‌دهد. در لقمان ۳۱:۱۴، رنج مادر در بارداری و پرورش کودک یاد می‌شود و سپس فرمان می‌آید: «أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ»؛ مرا و پدر و مادرت را سپاس بگزار. در اسراء ۱۷:۲۳، ۱۷:۲۴ نیز احسان به والدین پس از اختصاص عبادت به خداوند آمده و با یاد پرورش دوران کودکی همراه شده است. این آیات، توجه به والدین را به رنج، پرورش و حقی پیوند می‌دهند که انسان نباید با بزرگ شدن خود آن را فراموش کند.

احسان فقط آزار نرساندن نیست؛ نیکی کردن است. در رابطه با والدین، این نیکی می‌تواند در رسیدگی به نیاز، صبر در برابر ناتوانی، گفتار محترمانه و حفظ کرامت آنان آشکار شود. اسراء ۱۷:۲۳ از دوران سالخوردگی آنان سخن می‌گوید، از کوچک‌ترین اظهار آزردگی و راندنشان بازمی‌دارد و گفتار کریمانه می‌خواهد. پس احسان یک احساس پنهان یا ادعای محبت نیست؛ باید در شیوه رفتار دیده شود.

با این همه، نیکی به والدین با اطاعت بی‌قید یکی نیست. لقمان ۳۱:۱۵ می‌گوید اگر برای شریک ساختن چیزی با خدا بر تو فشار آوردند، از آنان اطاعت نکن؛ اما در همان جمله می‌افزاید: «وَصَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيَا مَعْرُوفًا»؛ در زندگی دنیا با آنان به نیکی همراه باش. این مرز، معنای هم‌نشینی عبادت و احسان را روشن‌تر می‌کند: نپذیرفتن شرک، مجوز بدرفتاری با والدین نیست؛ و حق والدین نیز مجوز شریک گرفتن برای خدا نمی‌شود.

احسان در این آیه به والدین محدود نمی‌ماند. «ذی القربى»، «یتیمان» و «مسکینان» نیز به همان مجموعه پیوند خورده‌اند. بنابراین فرمان نیکی، همه این گروه‌ها را دربر می‌گیرد. خویشاوند به سبب پیوند نزدیک، یتیم به سبب از دست دادن پشتیبان، و مسکین به سبب نیاز و تنگدستی، در برابر انسان مسئولیت می‌آفرینند. آیه دایره نیکی را از خانواده فراتر می‌برد؛ نیازمند لازم نیست از خویشاوندان ما باشد تا در این تعهد جای بگیرد.

در کنار رسیدگی به این گروه‌ها، سخن از «مردم» می‌آید: «وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنًا»؛ با مردم سخن نیک بگویید. اینجا نام قوم، مذهب یا گروه خاصی نیامده است. نیکی در گفتار، امتیازی نیست که تنها به هم‌باوران داده شود.

«إحسانا» و «حسنا» هر دو از ریشه ح س ن اند. همان نیکی که در رفتار با دیگران خواسته شده، اکنون به گفتار می‌رسد. «حُسن» از نیکویی سخن می‌گوید؛ بنابراین مسئله تنها آراستن ظاهر جمله نیست. سخنی که با واژه‌های محترمانه، دروغ یا تحقیر را منتقل کند، با صرف ظاهر آراسته نیک نمی‌شود. در اسراء ۱۷:۵۳ نیز از بندگان خواسته شده است سخنی را بگویند که نیکوتر است، و همان آیه از اختلاف‌افکنی شیطان میان آنان هشدار می‌دهد.

سخن نیک نیز لزوما سخنی نیست که همه از شنیدنش خشنود شوند. بیان حقیقت، هشدار و نقد می‌تواند لازم باشد؛ اما می‌توان خطا را روشن کرد بی‌آنکه کرامت انسان را هدف گرفت. این میثاق از ما نمی‌خواهد حقیقت را برای خوشایند مردم پنهان کنیم؛ می‌خواهد زبان، در خدمت نیکی باشد، نه وسیله آزار و برتری‌جویی.

در همین مجموعه، فرمان «وَأَقِيمُوا الصَّلَوٰةَ وَآتُوا الزَّكَوٰةَ» قرار دارد: صلات را برپا دارید و زکات را بدهید. رابطه با آن معبود یگانه و مسئولیت نسبت به مردم، دو بخش جدا و بی‌ارتباط معرفی نشده‌اند.

«اقامه» به معنای برپا داشتن و برقرار کردن است. صلات در خوانش قرآنی فرقان، ارتباط عبادی و آگاهانه با آن معبود یگانه است؛ ارتباطی که با یاد او و جهت یافتن زندگی همراه می‌شود. این توضیح از کنار هم خواندن آیات به دست می‌آید، نه از برابر گرفتن ریشه صلات با واژه «اتصال». قرآن در خطاب به موسی می‌گوید: «وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي»؛ صلات را برای یاد من برپا دار. در عنکبوت ۲۹:۴۵ نیز صلات را بازدارنده از زشتی و کار ناپسند معرفی می‌کند. پس برپا داشتن آن را نباید به حرکات و الفاظی جدا از آگاهی و رفتار فروکاست. معنای صلات، ارکان آن و نسبت یاد خدا با کردار انسان در مقاله صلوة در قرآن چیست و چگونه برپا می‌شود؟ به تفصیل بررسی شده است. «آتوا» نیز از دادن و رساندن سخن می‌گوید. زکات، با میدان معنایی پاکی و رشد پیوند دارد؛ در این فرمان، چیزی است که باید ادا شود و به عمل برسد. در خوانش فرقان، بخشش و رساندن حق نیازمند از راه‌های تحقق این پاکی و رشد است: انسان هم به نیاز دیگری پاسخ می‌دهد و هم رابطه خود را با مال، بخل و انباشت می‌سنجد. این معنا را نه باید به پاکی درونی بی‌عمل فروکاست، و نه با هر سازوکار مالی متاخر یکسان گرفت. بررسی قرآنی و تاریخی آن در مقاله زکات و تحریف تاریخی آن آمده است.

آمدن صلات و زکات در میثاق بنی اسرائیل نشان می‌دهد که این دو در قرآن تنها به جامعه پس از نزول آن اختصاص ندارند. اما این آیه جزئیات اجرایی آنها را در آن جامعه بیان نمی‌کند. آنچه در اینجا روشن است، جایگاه هر دو در کنار توحید، احسان و گفتار نیک است.

پس از بیان همه این تعهدها، پایان آیه فاصله میان پیمان و رفتار را آشکار می‌کند: «ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا مِنْكُمْ وَأَنْتُمْ مُعْرِضُونَ»؛ سپس شما، جز اندکی، پشت کردید، در حالی که روی‌گردان بودید. «تولیتم» از پشت کردن و «معرضون» از روی‌گردان بودن سخن می‌گوید. جمله پایانی، حالت آنان را هنگام پشت کردن برجسته می‌سازد؛ میثاقی که باید پذیرفته و پاسداری می‌شد، با روی‌گردانی پاسخ گرفته است.

در همین نکوهش، استثنای «إِلَّا قَلِيلًا مِنْكُمْ» باقی می‌ماند. اندکی در این روی‌گردانی داخل نشده‌اند. حذف این قید، سخت‌تر کردن نقد نیست؛ نادیده گرفتن عدالت خود آیه است. نه می‌توان به بهانه وجود آن اندک، روی‌گردانی دیگران را پوشاند، و نه به سبب خطای بسیاری، وفاداری آن اندک را انکار کرد.

این میثاق برای مخاطب قرآن نیز تنها گزارش گذشته نیست. نساء ۴:۳۶ همان اصول را دوباره پیش روی او می‌گذارد: عبادت آن معبود یگانه، شریک نگرفتن برای او و احسان به والدین، خویشاوندان، یتیمان و مسکینان. پس پیوند این آیه با مسئولیت امروز، از خود قرآن روشن می‌شود. آنچه در گذشته با ترک آن پیمان شکسته شد، امروز نیز با حفظ نام و کنار گذاشتن عمل زنده نمی‌ماند.

میثاق در این آیه، بندگی آن معبود یگانه را در کنار نیکی به انسان‌ها قرار می‌دهد. حق والدین، خویشاوندان و نیازمندان، گفتار نیک، صلات و زکات، حاشیه‌های قابل چشم‌پوشی دین نیستند؛ از تعهدهای همین پیمان‌اند. وفاداری به آن، باید در زندگی دیده شود.

ارجاعات متقابل
  • النساء ۴:۳۶— ساختار موازی: عبادت آن معبود یگانه، نفی شرک و احسان به والدین، خویشاوندان، یتیمان، مسکینان و دیگران.
  • الإسراء ۱۷:۲۳، ۱۷:۲۴— همراهی اختصاص عبادت به خداوند با احسان به والدین؛ رسیدگی در سالخوردگی، گفتار کریمانه و یاد پرورش دوران کودکی.
  • لقمان ۳۱:۱۴، ۳۱:۱۵— سپاسگزاری از والدین، نپذیرفتن دعوت آنان به شرک و حفظ همراهی نیک با آنان.
  • الإسراء ۱۷:۵۳— فرمان به گفتن سخن نیکوتر و هشدار درباره اختلاف‌افکنی میان مردم.
  • طه ۲۰:۱۴— برپا داشتن صلات برای یاد آن معبود یگانه.
  • العنکبوت ۲۹:۴۵— پیوند صلات با بازداشتن از زشتی و کار ناپسند.
  • صلوة در قرآن چیست و چگونه برپا می‌شود؟— بررسی معنای صلات، اقامه، ذکر، ارکان عبادت و اثر آن در زندگی.
  • زکات و تحریف تاریخی آن— بررسی پیوند زکات با پاکی، رشد و مسئولیت اجتماعی و سنجش صورت‌های تاریخی آن.

البقره ۲:۸۴

و به یاد آورید هنگامی را که از شما پیمان استوار گرفتیم: خون یکدیگر را نریزید و یکدیگر را از دیارتان بیرون نکنید. سپس اقرار کردید، در حالی که خود گواه بودید.

تأمل ما

در آیه پیشین، میثاق بنی اسرائیل با بندگی آن معبود یگانه و نیکی به انسان‌ها یادآوری شد. اکنون دو تعهد روشن دیگر بیان می‌شود: خون یکدیگر را نریزید و یکدیگر را از دیارتان بیرون نکنید. حرمت جان و محل زندگی انسان‌ها، بخشی از همان پیمان است. وفاداری به آن را نمی‌توان از عبادت و مناسک شناخت، اما در رفتار با جان و خانه دیگران نادیده گرفت.

«میثاق» پیمانی استوار است. ریشه و ث ق با محکم کردن و استواری پیوند دارد و در اینجا از تعهدی سخن می‌گوید که مخاطبان آن را پذیرفته‌اند. جمله‌های «لَا تَسْفِكُونَ» و «لَا تُخْرِجُونَ» نیز، مانند ساخت آیه پیشین، در صورت خبر آمده‌اند، اما مفاد پیمان را بیان می‌کنند: خون یکدیگر را نریزید و یکدیگر را بیرون نکنید. این عبارت‌ها گزارش بی‌گناهی آنان نیست؛ تعهدی است که رفتارشان باید با آن سنجیده شود.

«سفک» به معنای ریختن و در کاربرد خون، خون‌ریزی است. تعبیر آیه «دِمَآءَكُمْ» است؛ خون‌های شما. همین خطاب در فرمان بعدی ادامه پیدا می‌کند: «أَنفُسَكُم»؛ خودتان. در این سیاق، سخن از اعضای جامعه در برابر یکدیگر است. آیه بعد این رابطه را روشن می‌کند: «وَتُخْرِجُونَ فَرِيقًا مِّنكُم مِّن دِيَارِهِمْ»؛ گروهی از خودتان را از دیارشان بیرون می‌کنید (بقره ۲:۸۵). آن دیگری، بیرون از «شما» قرار نگرفته است؛ خون او از خون‌های شما و او از خود شماست.

«دیار» جمع «دار» است؛ خانه‌ها و محل‌های سکونت. این واژه را نباید فقط به محل تولد انسان فروکاست. در همین آیه، موضوع جایی است که مردم در آن زندگی دارند و از آن بیرون رانده می‌شوند. قرآن اخراج از دیار را جداگانه در کنار خون‌ریزی منع می‌کند. ممکن است کسی را نکشند، اما خانه و محیط زندگی‌اش را از او بگیرند؛ جایی که کار کرده، خانواده ساخته، فرزند پرورده و با دیگران پیوند یافته است. آسیبی که با چنین اخراجی پدید می‌آید، تنها جابه‌جایی جسم انسان از یک نقطه به نقطه دیگر نیست.

مخاطب مستقیم این آیه، در ادامه سیاق، بنی اسرائیل است؛ اما قرآن همین مسئولیت متقابل را در خطاب به مؤمنان نیز بیان می‌کند: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»؛ مؤمنان برادر یکدیگرند (حجرات ۴۹:۱۰). درباره مردان و زنان مؤمن نیز می‌گوید: «بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ»؛ پشتیبان و یاور یکدیگرند (توبه ۹:۷۱). در این پیوند، افغان، ایرانی، پاکستانی، عرب یا عجم بودن، انسان‌ها را در برابر خداوند صاحب میثاق‌های نابرابر نمی‌کند. مرز تابعیت، مرز مسئولیت ایمانی نیست.

در انفال ۸:۷۴، کسانی که ایمان آورده، هجرت کرده و در راه خدا کوشش کرده‌اند، در کنار کسانی قرار می‌گیرند که پناه داده و یاری کرده‌اند. آیه بعد درباره کسانی که دیرتر به آنان پیوسته‌اند می‌گوید: «وَالَّذِينَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا مَعَكُمْ فَأُولَٰئِكَ مِنْكُمْ»؛ کسانی که پس از آن ایمان آوردند و هجرت کردند و همراه شما کوشش کردند، آنان از شما هستند (انفال ۸:۷۵). ایمان، هجرت و همراهی آنان به رسمیت شناخته می‌شود و نتیجه با «از شما هستند» بیان می‌گردد. سابقه حضور دیگران، دلیل بیگانه نگه داشتن همیشگی تازه‌واردان نشده است.

حشر ۵۹:۸، ۵۹:۹ همین رابطه را از سوی زندگی مهاجران نشان می‌دهد. نخست از کسانی یاد می‌شود که از دیار و اموالشان بیرون رانده شده‌اند؛ سپس از کسانی که مهاجران را دوست دارند و حتی با وجود نیاز خود، آنان را بر خود مقدم می‌کنند. پاسخ پسندیده به آوارگی، پناه دادن، محبت و یاری است. مهاجر در این تصویر، انسانی نیست که حضورش فقط تحمل شود و تعلق او به جامعه برای همیشه معلق بماند.

این مسئولیت نیز به هم‌کیشان محدود نمی‌ماند. در ممتحنه ۶۰:۸، نیکی و عدالت نسبت به کسانی که با مؤمنان نجنگیده و آنان را از دیارشان بیرون نکرده‌اند، منع نشده است. آیه بعد، جنگیدن و بیرون راندن و همکاری برای اخراج را در سوی دشمنی قرار می‌دهد. در حج ۲۲:۴۰ نیز تعبیر «مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ»؛ از دیارشان به ناحق آمده است. پس برادری ایمانی مسئولیت ویژه‌ای می‌آورد، اما حرمت خانه و زندگی دیگر انسان‌ها را از میان نمی‌برد.

از اینجا، آیه در برابر زندگی امروز ما قرار می‌گیرد. دیار انسانی که چند دهه در شهری زندگی کرده، فقط نام کشوری نیست که در اسناد تابعیت او نوشته شده است. برای فرزندی که همان‌جا به دنیا آمده، بزرگ شده و زبان و روابط و تجربه زندگی‌اش در همان جامعه شکل گرفته، آن شهر محل یک توقف گذرا نیست. فرستادن چنین انسانی به سرزمین پدرانش، لزوما بازگرداندن او به خانه نیست؛ می‌تواند بیرون کردن او از تنها خانه‌ای باشد که می‌شناسد.

وضعیت بسیاری از افغان‌ها در ایران و پاکستان همین پرسش را پیش روی ما می‌گذارد. خانواده‌هایی با دسترنج خود زندگی ساختند، در کار و اقتصاد این جوامع سهم گرفتند و فرزندانشان در همان محیط بزرگ شدند. در عین حال، بسیاری با محدودیت‌های شغلی، تحصیلی و اقامتی و ناامنی وضعیت حقوقی روبه‌رو بوده‌اند. گزارش‌های اخراج و بازگشت اجباری، کسانی را نیز دربر می‌گیرد که دهه‌ها یا تمام عمر خود را بیرون از افغانستان گذرانده‌اند؛ افرادی که پس از فرستاده شدن به افغانستان، با نبود مسکن، کار و شبکه خانوادگی یا اجتماعی روبه‌رو می‌شوند.

این سال‌ها را نمی‌توان فقط به حساب مدت مهمان‌داری دولت‌ها نوشت و زندگی خود مهاجران را ندید. آنان نیز عمر، جوانی و نیروی کار خود را در همان جامعه صرف کرده‌اند. خانه‌ای که ساخته‌اند و پیوندهایی که در طول زندگی پدید آورده‌اند، با عنوان «اتباع خارجی» بی‌معنا نمی‌شود. کسی که پس از چند دهه زندگی یا تولد و رشد در یک کشور، به جایی فرستاده می‌شود که در آن خانه و پشتوانه‌ای ندارد، تنها از یک مرز عبور نکرده است؛ زندگی او از جای خود کنده شده است.

در سنجش قرآنی، پاسخ «او تبعه کشور ما نیست» برای پایان دادن به این مسئولیت کافی نیست. دولت‌های ایران و پاکستان نمی‌توانند با استناد به تفاوت تابعیت، خود را از داوری درباره رنج و بی‌خانمانی ناشی از اخراج‌های اجباری معاف کنند. بیرون راندن انسان از دیاری که زندگی‌اش در آن شکل گرفته، با نام‌گذاری اداری ماهیت دیگری پیدا نمی‌کند. وقتی مؤمنانی که یکدیگر را برادر می‌خوانند، خانواده‌های هم‌کیش خود را نسل پس از نسل بیگانه نگه می‌دارند و سرانجام از خانه و محیط زندگی‌شان می‌رانند، رفتار آنان در برابر همین میثاق قرار می‌گیرد.

مقایسه راه‌های شهروندی نیز روشن است. در امریکا و کشورهای اروپایی مانند آلمان، برای مقیمان واجد شرایط مسیر قانونی مشخصی وجود دارد که بتوانند برای شهروندی درخواست کنند. مهاجر می‌تواند از موقعیت اقامت به عضویت پایدار در جامعه شهروندان برسد. در عربستان سعودی، امارات متحده عربی و قطر، راه تابعیت بسیار محدود و وابسته به گزینش و تصمیم حکومت است؛ زندگی طولانی در جامعه، راهی مشابه و فراگیر برای شهروند شدن فراهم نمی‌کند.

در این زمینه، فراهم کردن راه تعلق و شهروندی، به پذیرش انسان در جامعه نزدیک‌تر است تا نگه داشتن او و فرزندانش در وضعیت دائمی بیگانگی. نام اسلامی یک حکومت، این تفاوت را از میان نمی‌برد. اگر از انسان کار و مشارکت می‌پذیریم، اما برای تعلق پایدار او و فرزندانش راهی عملی نمی‌گشاییم، ادعای برادری ما باید با همین رفتار سنجیده شود. قرآن تفاوت شعوب و قبایل را می‌شناسد، اما معیار کرامت نزد خداوند را تقوا قرار می‌دهد، نه نسب و قومیت (حجرات ۴۹:۱۳). همزیستی مؤمنان نیز نباید به امتیازی موروثی برای کسانی تبدیل شود که در سوی خاصی از یک مرز به دنیا آمده‌اند.

خواندن این آیه و محکوم کردن بنی اسرائیل، بدون سنجیدن رفتار خودمان، همان معیار دوگانه‌ای را زنده می‌کند که خطای دیگری را آشکار می‌بیند و برای خطای خود نام و توجیه تازه می‌سازد. این عادت در داوری دینی، با تمرکز بر مسئله نجات، در مقاله کور خود و بینای مردم؛ نقد معیار دوگانه اهل رای و حدیث در مسئله نجات بررسی شده است. در اینجا نیز پرسش همان است: آیا حکمی را که برای دیگران جدی می‌گیریم، بر رفتار خود نیز جاری می‌دانیم؟

پایان آیه، مسئولیت پذیرفته‌شده را یادآوری می‌کند: «ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَأَنتُمْ تَشْهَدُونَ»؛ سپس اقرار کردید، در حالی که خود گواه بودید. مخاطبان، اقرارکننده و گواه معرفی شده‌اند. مسئله، تعهدی ناشناخته نیست که از آن بی‌خبر باشند. آیه بعد فاصله همین اقرار با رفتار را نشان خواهد داد؛ اما پیش از آن، خود میثاق روشن و بی‌ابهام در برابر آنان قرار گرفته است.

برای ما نیز اقرار به کتاب، جای وفاداری به آن را نمی‌گیرد. مؤمنی که در آن سوی مرز به دنیا آمده، در برابر همان معبود و همان مسئولیت اخلاقی قرار دارد. مرز سیاسی نمی‌تواند جان و دیار او را بی‌حرمت کند؛ همان‌گونه که نام مسلمان بر یک حکومت، بیرون راندن ناحق انسان‌ها از خانه و زندگی‌شان را با میثاق خداوند سازگار نمی‌سازد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۸۳ و ۲:۸۵— آیه پیشین، دیگر تعهدهای میثاق را بیان می‌کند؛ آیه بعد، کشتن یکدیگر و بیرون کردن «گروهی از خود شما» را در برابر همان میثاق قرار می‌دهد.
  • الانفال ۸:۷۴، ۸:۷۵— همراهی مهاجران با پناه‌دهندگان و یاری‌کنندگان؛ و تعبیر «آنان از شما هستند» درباره کسانی که بعدتر ایمان آوردند، هجرت کردند و همراه آنان کوشش کردند.
  • الحشر ۵۹:۸، ۵۹:۹— مهاجران بیرون رانده‌شده از دیار و اموال، و کسانی که آنان را دوست داشتند و بر خود مقدم شمردند.
  • الحجرات ۴۹:۱۰ و التوبه ۹:۷۱— برادری مؤمنان و مسئولیت متقابل مردان و زنان مؤمن در پشتیبانی از یکدیگر.
  • الحجرات ۴۹:۱۳— شناخت متقابل شعوب و قبایل و تقوا به عنوان معیار کرامت نزد آن معبود یگانه.
  • الحج ۲۲:۴۰ و الممتحنه ۶۰:۸، ۶۰:۹— اخراج ناحق از دیار و تمایز آن از روابطی که باید بر نیکی و عدالت استوار باشند.
  • کور خود و بینای مردم؛ نقد معیار دوگانه اهل رای و حدیث در مسئله نجات— بررسی خطای محکوم کردن دیگران و معاف ساختن خود از همان معیار، در زمینه داوری دینی و ادعای نجات.

البقره ۲:۸۵

ۚ ۚ ۖ ۗ

سپس همین شما هستید که یکدیگر را می‌کشید و گروهی از خودتان را از دیارشان بیرون می‌کنید و در گناه و تجاوز علیه آنان به یکدیگر کمک می‌کنید. و اگر در حال اسارت نزد شما بیایند، برای رهایی آنان فدیه می‌دهید، در حالی که بیرون کردن آنان بر شما حرام است. پس آیا به بخشی از کتاب ایمان می‌آورید و به بخشی کفر می‌ورزید؟ پس جزای هرکس از شما که چنین کند، جز خواری در زندگی دنیا نیست؛ و در روز قیامت به سخت‌ترین عذاب بازگردانده می‌شوند. و آن معبود یگانه از آنچه انجام می‌دهید غافل نیست.

تأمل ما

آیه پیشین میثاق را بیان کرد: خون یکدیگر را نریزید و یکدیگر را از دیارتان بیرون نکنید. مخاطبان نیز به آن اقرار کرده و بر آن گواه بودند. اکنون با تعبیر «ثُمَّ أَنتُمْ هَـٰٓؤُلَآءِ»؛ سپس همین شما هستید، رفتار آنان در برابر آن تعهد قرار می‌گیرد. همان جامعه‌ای که حرمت جان و دیار اعضای خود را پذیرفته بود، یکدیگر را می‌کشت و گروهی از خود را از خانه‌هایشان بیرون می‌کرد. مسئله، فاصله میان میثاق شناخته‌شده و رفتار برخلاف آن است.

«تَقْتُلُونَ أَنفُسَكُمْ» کشتن یکدیگر را به صورت کشتن «خودتان» بیان می‌کند. در ادامه نیز «فَرِيقًا مِنْكُمْ» آمده است؛ گروهی از خود شما. آنان که هدف اخراج قرار گرفته‌اند، بیرون از جامعه و میثاق نیستند. اختلاف و دشمنی، پیوندی را که برای حفظ جان و خانه آنان تعهد شده بود از میان نمی‌برد. دیگری را نمی‌توان هنگام ادعای وحدت از خود دانست، اما هنگام تعرض به حقش از دایره مسئولیت بیرون گذاشت.

تعبیر «تَظَاهَرُونَ عَلَيْهِمْ بِالْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ» نشان می‌دهد که این تجاوز با پشتیبانی متقابل همراه بوده است. «تظاهرون» از ریشه ظ ه ر، در این کاربرد به معنای یاری دادن و پشتیبان یکدیگر شدن است. «ظهر» در عربی به پشت نیز گفته می‌شود و تعبیر فارسی «پشت یکدیگر را گرفتن» این معنا را ملموس می‌کند. اما جهت این پشتیبانی را ادامه جمله روشن می‌سازد: علیه گروهی از خودشان، در گناه و تجاوز. توان جمعی به جای پاسداری از اعضای جامعه، بر ضد آنان به کار افتاده است.

«اثم» گناه و بدکرداری است و «عدوان» از تجاوز به حدود و حقوق دیگران سخن می‌گوید. در مائده ۵:۲ همین دو واژه در برابر همکاری بر نیکی و تقوا قرار گرفته‌اند: «وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَىٰ وَلَا تَعَاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ»؛ در نیکی و تقوا به یکدیگر کمک کنید و در گناه و تجاوز به یکدیگر کمک نکنید. پس همبستگی به خودی خود فضیلت نیست؛ باید دید برای چه کاری و علیه چه کسی شکل گرفته است. کسی که توان، مال، فرمان یا نفوذ خود را در خدمت تجاوز می‌گذارد، با این عذر که مباشر آن نبوده از مسئولیت همکاری بیرون نمی‌رود.

در برابر این رفتار، آیه عمل دیگری را می‌آورد: «وَإِنْ يَأْتُوكُمْ أُسَارَىٰ تُفَادُوهُمْ»؛ و اگر در حال اسارت نزد شما بیایند، برای رهایی آنان فدیه می‌دهید. «اسارى» جمع اسیر است. ریشه ا س ر با بستن و دربند گرفتن پیوند دارد؛ اسیر کسی است که آزادی‌اش در اختیار دیگری قرار گرفته است. فدیه نیز عوضی است که برای رهایی او داده می‌شود. آنان برای بازگرداندن آزادی اسیران خود هزینه می‌کردند، اما حرمت خانه و جان اعضای همان جامعه را در رفتار دیگری زیر پا می‌گذاشتند.

قرآن آزاد کردن اسیر را نکوهش نمی‌کند. درست در کنار آن یادآوری می‌کند: «وَهُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْرَاجُهُمْ»؛ در حالی که بیرون کردن آنان بر شما حرام است. همان انسانی که برای رهایی‌اش مسئولیت دینی احساس می‌کردید، پیش از آن نیز حق داشت از دیارش بیرون رانده نشود. نمی‌توان یک حکم را جدی گرفت و حکم دیگر را بی‌اعتبار کرد، سپس انجام همان بخش پسندیده را نشانه وفاداری به همه میثاق دانست. کار درست در رهایی اسیر، اخراج ناحق را درست نمی‌کند.

پرسش مرکزی آیه از همین تناقض برمی‌خیزد: «أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ»؛ آیا به بخشی از کتاب ایمان می‌آورید و به بخشی کفر می‌ورزید؟ کتاب برای آنان ناشناخته نبود و همه آن نیز کنار گذاشته نشده بود. بخشی را می‌پذیرفتند و به آن عمل می‌کردند، اما بخشی که رفتارشان را منع می‌کرد در عمل بی‌اعتبار می‌ساختند. قرآن همین پذیرش گزینشی را در برابر ادعای ایمان به کتاب قرار می‌دهد.

ریشه ک ف ر با پوشاندن پیوند دارد؛ در این جمله، «کفر ورزیدن» در برابر ایمان آوردن به کتاب قرار گرفته و از نپذیرفتن بخشی از آن سخن می‌گوید. آنچه در رفتارشان دیده می‌شود، کنار زدن حکم منع قتل و اخراج، همراه با پذیرفتن مسئولیت رهایی اسیر است. سخن فقط از لغزشی نیست که انسان آن را خطا می‌داند و برای اصلاحش می‌کوشد؛ خطر آنجاست که برای خود حق انتخاب بسازد و بخشی از کتاب را معتبر و بخشی دیگر را بی‌اعتبار بگیرد. این هشدار پیش از آنکه وسیله داوری درباره دیگران شود، باید شیوه برخورد خود ما با کتاب را آشکار کند.

معیار قرآن در برابر منفعت و دشمنی تغییر نمی‌کند. در نساء ۴:۱۳۵، مؤمنان به ایستادگی برای عدالت فراخوانده می‌شوند، حتی اگر به زیان خودشان، والدین یا نزدیکانشان باشد. در مائده ۵:۸ نیز دشمنی با یک گروه نباید آنان را به بی‌عدالتی بکشاند. بنابراین نه نزدیکی به ما مجوز معافیت از عدالت است و نه دشمنی با ما مجوز تجاوز. کتابی که برای دیگری تکلیف می‌آورد، خود ما و صاحبان قدرت را نیز مکلف می‌کند.

از اینجا می‌توان دینداری امروز را سنجید. ممکن است فرد یا حکومتی در پوشش، خوراک و مناسک سختگیر باشد، اما در وفای به عهد، حرمت جان و رعایت حق دیگری همان حساسیت را نشان ندهد. اجرای پرشمار مقررات دینی، جای پاسخ به این تناقض را نمی‌گیرد. پرسش این نیست که چه مقدار از دین به نمایش درآمده است؛ پرسش این است که آیا حکم خدا وقتی رفتار و منفعت خودمان را محدود می‌کند نیز معتبر می‌ماند؟

حکومت طالبان در افغانستان نمونه‌ای برای این سنجش است. برای پوشش و رفتار روزمره مردم، دستگاه امر به معروف و نهی از منکر به کار گرفته شده، اما در عملکرد نیروهای همین حکومت، موارد قتل ناحق، شکنجه و نقض عفو اعلام‌شده نیز ثبت شده است. این تناقض را با نام «امارت اسلامی» نمی‌توان پوشاند. حکومتی که از مردم اطاعت دینی می‌خواهد، خودش نیز باید در برابر حرمت جان، وفای به عهد و عدالت پاسخگو باشد. سختگیری در آنچه شریعت می‌نامد، مجوز تخلف از این تعهدها نیست.

وقتی فرمان‌های محدودکننده مردم با قدرت اجرا می‌شوند، اما فرمان‌های محدودکننده حاکم کنار می‌روند، این گزینش به سود قدرت تمام می‌شود: مردم مکلف می‌مانند و صاحب قدرت از همان میزان دور نگه داشته می‌شود. در چنین وضعی، دین به ابزار مطالبه اطاعت از دیگران تبدیل می‌شود، بی‌آنکه حکومت همان اندازه خود را موظف به اطاعت بداند. عدالت، وفای به عهد و حرمت جان و خانه مردم، حاشیه دین نیستند که بتوان آنها را به مصلحت حکومت واگذاشت.

همین تناقض در رفتار جامعه نیز دیده می‌شود. جامعه‌ای ممکن است برای آوارگان مسلمان در جایی دیگر کمک جمع کند، اما از بیرون راندن خانواده‌ای مسلمان از شهر خودش حمایت کند. ممکن است آزادی اسیر همکیش را بخواهد، اما درباره زندانی کردن ناحق مخالف خود سکوت کند یا برای آن توجیه بسازد. کمک و همدردی وقتی انسان را از دیدن ظلم خودش بازدارد، همان نقطه کور را پنهان می‌کند که این آیه آشکار ساخته است: رنج دیگری در یک موقعیت مهم می‌شود و حق همان انسان در موقعیتی دیگر کنار می‌رود.

این همان خطری است که در مقاله کور خود و بینای مردم؛ نقد معیار دوگانه اهل رای و حدیث در مسئله نجات در زمینه داوری دینی بررسی شده است. خطای گذشتگان را با آیه محکوم می‌کنیم، اما وقتی همان الگو در رفتار قوم، جماعت یا حکومت خودمان ظاهر می‌شود، نام دیگری بر آن می‌گذاریم. معیار زمانی یکسان است که همان پرسش را از خود نیز بپرسیم، نه اینکه کتاب فقط علیه دیگران خوانده شود.

پس از بیان این تناقض، آیه جزا را اعلام می‌کند: «فَمَا جَزَاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذَٰلِكَ مِنْكُمْ إِلَّا خِزْيٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا»؛ پس جزای هرکس از شما که چنین کند، جز خواری در زندگی دنیا نیست. «خزی» خواری و رسوایی است؛ نتیجه‌ای که با ادعای عزت دینی و وفاداری به کتاب در تضاد قرار می‌گیرد. نام و ظاهر دینی نمی‌تواند ننگ رفتار برخلاف همان کتاب را از میان ببرد. تعبیر «هرکس از شما که چنین کند» نیز جزا را به انجام این رفتار پیوند می‌دهد، نه به نام یک قوم.

سخن به دنیا پایان نمی‌یابد: «وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يُرَدُّونَ إِلَىٰ أَشَدِّ الْعَذَابِ»؛ و در روز قیامت به سخت‌ترین عذاب بازگردانده می‌شوند. این هشدار نشان می‌دهد که پذیرفتن بخشی از کتاب، برای کنار گذاشتن بخشی دیگر مصونیت نمی‌سازد. همان میثاقی که جان و دیار انسان‌ها را محترم شمرده بود، با رفتار گزینشی بی‌اثر نمی‌شود و مسئولیت نقض آن باقی می‌ماند.

پایان آیه بار دیگر عمل را در برابر علم خداوند قرار می‌دهد: «وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»؛ و آن معبود یگانه از آنچه انجام می‌دهید غافل نیست. آنچه انسان با نام‌های دینی می‌آراید، از حقیقت عملش جدا نمی‌شود. ادعای پاسداری از کتاب، کشتن و آواره کردن را از نگاه خداوند پنهان نمی‌کند؛ همان‌گونه که کار خیر، اجازه ادامه ظلم نمی‌دهد.

ایمان به کتاب یعنی حکم آن، هنگامی که خود ما را محدود و پاسخگو می‌کند نیز پذیرفته شود. نمی‌توان از دیگران اطاعت خواست و برای قدرت، تعصب و منفعت خود استثنا ساخت. کتاب باید معیار رفتار ما باشد، نه اینکه رفتار دلخواه ما تعیین کند کدام بخش کتاب معتبر بماند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۸۴— میثاق منع خون‌ریزی و اخراج از دیار و اقرار مخاطبان به آن؛ زمینه مستقیم رفتار نکوهش‌شده در این آیه.
  • المائده ۵:۲— فرمان همکاری بر نیکی و تقوا و منع همکاری بر گناه و تجاوز؛ روشن‌کننده «تظاهرون عليهم بالإثم والعدوان».
  • النساء ۴:۲۹— حرمت جان در خطاب به مؤمنان و تعبیر «ولا تقتلوا أنفسكم».
  • النساء ۴:۱۳۵ و المائده ۵:۸— عدالت در برابر منفعت خود، پیوندهای خانوادگی و دشمنی با دیگران.
  • الانفال ۸:۷۴، ۸:۷۵ و الحشر ۵۹:۸، ۵۹:۹— پناه دادن و یاری کردن مهاجران و مسئولیت جامعه نسبت به کسانی که از دیار خود رانده شده‌اند.
  • کور خود و بینای مردم؛ نقد معیار دوگانه اهل رای و حدیث در مسئله نجات— بررسی معیار دوگانه در داوری دینی؛ نقد دیگران و معاف کردن خود از همان سنجش.

البقره ۲:۸۶

ۖ

آنان کسانی‌اند که زندگی دنیا را به بهای آخرت خریدند؛ پس عذاب از آنان سبک نمی‌شود و یاری نمی‌شوند.

تأمل ما

این آیه نتیجه رفتارهایی است که در آیات پیشین شرح داده شد. میثاق را می‌شناختند، به آن اقرار کرده بودند، اما یکدیگر را می‌کشتند، گروهی از خود را از دیارشان بیرون می‌کردند، در گناه و تجاوز علیه آنان به یکدیگر کمک می‌کردند و از کتاب آنچه را می‌خواستند می‌گرفتند و آنچه با رفتارشان سازگار نبود کنار می‌گذاشتند. اکنون قرآن ریشه این انتخاب را در یک جمله جمع می‌کند: «أُولَٰئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا بِالْآخِرَةِ»؛ آنان کسانی‌اند که زندگی دنیا را به بهای آخرت خریدند.

«اشتروا» از ریشه ش ر ي، زبان خرید و مبادله است. بنابراین سخن فقط از این نیست که آنان دنیا را بیشتر دوست داشتند یا آن را بر آخرت ترجیح دادند. تصویر آیه از یک معامله است: چیزی را گرفتند و چیز دیگری را در برابر آن دادند. در ساخت «اشتروا الحياة الدنيا بالآخرة»، زندگی دنیا چیزی است که به دست گرفته‌اند و آخرت بهایی است که در برابر آن نهاده‌اند. منفعت نزدیک را گرفتند و فرجام دورتر را در معامله از دست دادند.

خود تقابل «الدنيا» و «الآخرة» نیز این معنا را روشن‌تر می‌کند. «دنیا» با نزدیکی پیوند دارد و «آخرت» با آنچه پس از این می‌آید. انسان در برابر چیزی قرار می‌گیرد که اکنون نزدیک، محسوس و در دسترس است و چیزی که نتیجه آن بعدتر آشکار می‌شود. قدرت، مال، موقعیت، انتقام، پیروزی کوتاه‌مدت یا حفظ جایگاه می‌تواند اکنون سودمند به نظر برسد، اما اگر برای نگه داشتن آن، عهد و عدالت و فرمان خدا کنار گذاشته شود، معامله‌ای صورت گرفته است که سود نزدیک آن با زیان آخرت خریده شده است.

قابل توجه است که قرآن در اینجا آنان را با نام قومی تعریف نمی‌کند. سیاق روشن کرده است که سخن درباره چه کسانی است، اما وصفی که اکنون بر آنان نهاده می‌شود این است: «کسانی که زندگی دنیا را به بهای آخرت خریدند.» این وصف به یک قوم بسته نیست. هر انسانی، هر جامعه و هر حکومتی می‌تواند در برابر همین انتخاب قرار گیرد.

پایان آیه نیز با زنجیره‌ای که از بقره ۲:۸۰ آغاز شده پیوند روشنی دارد. آنجا گروهی گفته بودند: «لَن تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّامًا مَعْدُودَةً»؛ آتش جز چند روز معدود به ما نخواهد رسید. نوعی اطمینان نسبت به فرجام خود ساخته بودند. اما پس از آشکار شدن رفتارشان، اینجا قرآن نمی‌گوید عذاب اندکی تحمل می‌کنند و سپس کار پایان می‌یابد؛ می‌گوید: «فَلَا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ»؛ عذاب از آنان سبک نمی‌شود.

«يخفف» از ریشه خ ف ف، از سبک شدن و کاهش سنگینی سخن می‌گوید. آیه مستقیما درباره اندازه زمانی عذاب توضیح تازه‌ای نمی‌دهد، اما اطمینان به عذابی آسان و قابل چشم‌پوشی را باقی نمی‌گذارد. کسی که آخرت را در برابر منفعت دنیا معامله کرده است، نباید با این پندار خود را آرام کند که نتیجه انتخابش هرچه باشد، چند روزی می‌گذرد و پایان می‌یابد.

سپس می‌افزاید: «وَلَا هُمْ يُنصَرُونَ»؛ و آنان یاری نمی‌شوند. «نصر» یاری‌ای است که انسان را در برابر مشکل و دشمن پشتیبانی می‌کند. اینجا راه اتکا به پشتیبانی بیرونی نیز بسته می‌شود. نه عذاب برای آنان سبک می‌شود و نه نیرویی به یاریشان می‌آید تا نتیجه این معامله را از آنان دور کند.

پس این آیه، پس از شرح طولانی خطاها، مسئله را به یک انتخاب بنیادی برمی‌گرداند. انسان نمی‌تواند همواره همه چیز را داشته باشد. گاهی وفاداری به حق برای او هزینه دارد. در همان لحظه معلوم می‌شود که چه چیزی را خریدار است و چه چیزی را حاضر است در برابر آن بدهد.

دنیا زمانی خطرناک می‌شود که برای به دست آوردن منفعت نزدیک آن، آخرت را بهای معامله کنیم. آیه از ما نمی‌پرسد چه نامی داریم؛ می‌پرسد هنگامی که حق با منفعت ما روبه‌رو می‌شود، کدام یک را انتخاب می‌کنیم.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۸۰— ادعای «چند روز معدود» درباره آتش؛ زمینه مهم برای فهم نفی تخفیف عذاب در این آیه.
  • البقره ۲:۸۴–۸۵— میثاق، نقض آن، کشتن و اخراج یکدیگر و برخورد گزینشی با کتاب؛ رفتارهایی که آیه ۸۶ آنها را معامله زندگی دنیا با آخرت می‌نامد.
  • آل عمران ۳:۲۴، ۳:۲۵— تکرار ادعای چند روز عذاب و هشدار درباره فریب خوردن در دین، سپس بازگشت هر نفس به آنچه کسب کرده است.
  • النساء ۴:۷۴— تقابل کسی که زندگی دنیا را با آخرت معامله می‌کند در زمینه کوشش در راه خدا.
  • التوبه ۹:۳۸— پرسش از رضایت دادن به زندگی دنیا در برابر آخرت و ناچیز بودن بهره دنیا در مقایسه با آخرت.
  • النحل ۱۶:۱۰۷— ترجیح زندگی دنیا بر آخرت در توصیف انتخابی که انسان را از هدایت دور می‌کند.

البقره ۲:۸۷

ۖ ۗ

و به راستی به موسی کتاب دادیم و پس از او رسولان را پی‌درپی آوردیم؛ و به عیسی پسر مریم نشانه‌های روشن دادیم و او را با روح آن پاکیزه نیرومند ساختیم. آیا هر بار که رسولی چیزی برای شما آورد که نفس‌های شما به آن میل نداشت، استکبار ورزیدید؟ پس گروهی را تکذیب کردید و گروهی را می‌کشید.

تأمل ما

قرآن پس از یادآوری میثاق، پیمان‌شکنی، کشتن یکدیگر، اخراج از دیار و برخورد گزینشی با کتاب، اکنون راه یک بهانه دیگر را می‌بندد: هدایت برای آنان یک بار نیامده بود که پس از رفتن موسی پایان یافته باشد. به موسی کتاب داده شد و پس از او رسولان یکی پس از دیگری آمدند. مشکل، کمبود پیام و پیام‌آور نبود؛ مسئله در نحوه برخورد انسان با حقیقتی بود که همیشه مطابق میل او سخن نمی‌گفت.

تعبیر «وَقَفَّيْنَا مِن بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ» این استمرار را به زیبایی نشان می‌دهد. «قفينا» از ریشه ق ف و با در پی رفتن و دنبال کردن پیوند دارد. «قفا» نیز پشت و پس سر است و همین میدان زبانی، تصویر آمدن چیزی در پی چیز دیگر را ملموس می‌کند. رسولان پس از موسی در ادامه یکدیگر می‌آمدند؛ گویی هرکدام در پی دیگری قرار می‌گرفت تا رشته هدایت گسسته نشود.

در ادامه، از میان این زنجیره نام عیسی به طور خاص برجسته می‌شود: «وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ»؛ و به عیسی پسر مریم نشانه‌های روشن دادیم. در ترتیب مصحف، این نخستین جایی است که عیسی با نام وارد سخن می‌شود. قرآن او را «عیسی پسر مریم» معرفی می‌کند؛ نسب او به مریم است، نه نسبتی الهی که بعدها در بخش بزرگی از الهیات مسیحی برای او مطرح شد. با این حال، همین آیه جایگاه ویژه او را کوچک نمی‌کند؛ به او «بینات» داده شده و با «روح القدس» نیرومند گردیده است.

«بینات» از ریشه ب ي ن است؛ ریشه‌ای که با جدا و آشکار شدن پیوند دارد. بینات، نشانه‌ها و دلایل روشنی‌اند که حقیقت را از ابهام بیرون می‌آورند. قرآن در این آیه جزئیات آنها را نمی‌شمارد، اما در آیات دیگر هنگام سخن از عیسی، نشانه‌هایی را که به او داده شده بود یاد می‌کند. بنابراین ادامه آیه را نمی‌توان صرفا به نبود دلیل نسبت داد. گاهی دلیل روشن است، اما مشکل در جایی دیگر قرار دارد.

سپس می‌فرماید: «وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ»؛ و او را با روح آن پاکیزه نیرومند ساختیم. «أيدناه» از ریشه أ ي د با نیرو و قوت پیوند دارد. تأیید در اینجا صرف موافقت یا تصدیق زبانی نیست؛ عیسی به وسیله «روح القدس» قوت و پشتیبانی یافته است.

در ترجمه فرقان، «روح القدس» را «روح آن پاکیزه» آورده‌ایم. ساخت عربی «روح القدس» اضافی است: «روح» به «القدس» نسبت داده شده است. این تعبیر را نباید با «القدوس» یکی گرفت. «القدوس» صورت دیگری از همین خانواده ریشه است که قرآن آن را در وصف آن معبود یگانه به کار می‌برد؛ اما اینجا «القدس» در ترکیب «روح القدس» آمده است. اشتراک ریشه به ما اجازه نمی‌دهد ماهیت این دو تعبیر را بدون شاهد یکی فرض کنیم.

خود قرآن نیز درباره ماهیت «روح القدس» در این آیه توضیح تفصیلی نمی‌دهد. در نحل ۱۶:۱۰۲ می‌فرماید: «نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِن رَبِّكَ بِالْحَقِّ»؛ روح القدس آن را از جانب پروردگارت به حق فرود آورده است. دست‌کم روشن است که روح القدس در این بیان از جانب پروردگار ماموریتی را انجام می‌دهد؛ بنابراین نباید آن را بی‌توضیح با ذات خود آن معبود یگانه یکی گرفت.

از سوی دیگر، قرآن هنگامی که درباره «روح» پرسیده شد، به جای باز کردن ماهیت آن، حد دانش انسان را یادآوری کرد: «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا»؛ بگو روح از امر پروردگار من است و از دانش جز اندکی به شما داده نشده است (اسراء ۱۷:۸۵). پس امانت اقتضا می‌کند همان جایی متوقف شویم که خود قرآن متوقف شده است. عیسی با روح القدس نیرومند شد؛ اما درباره چیستی کامل روح و ماهیت دقیق «القدس» نباید خلأ معلومات را با نظریه پر کنیم.

پس از یاد کردن از کتاب موسی، استمرار رسولان، بینات عیسی و تقویت او، آیه ناگهان به ریشه مشکل می‌رسد: «أَفَكُلَّمَا جَاءَكُمْ رَسُولٌ بِمَا لَا تَهْوَىٰ أَنفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ»؛ آیا هر بار که رسولی چیزی برای شما آورد که نفس‌های شما به آن میل نداشت، استکبار ورزیدید؟

شگفتی آیه همین جاست. مشکل را تنها در سطح معلومات جستجو نمی‌کند؛ آن را به هوی نفس می‌رساند. رسول می‌آید، پیام می‌آورد و حتی ممکن است با بینات همراه باشد، اما آن پیام با چیزی برخورد می‌کند که نفس انسان از پیش می‌خواهد.

«هوی» از ریشه ه و ي در این کاربرد، میل و کشش نفس است. این میل فقط شهوت جسمانی نیست. انسان می‌تواند درباره خداوند، دین و جایگاه خودش نیز مجموعه‌ای از خواهش‌ها و پیش‌فرض‌ها بسازد. ممکن است خدایی را در ذهن خود تصور کند که همیشه قوم او را ترجیح می‌دهد، زبان و فرهنگ او را برتر می‌داند، دشمنان او را دشمن خود می‌شمارد، دوستان او را دوست می‌دارد و باورهای موروثی او را همان‌گونه که هستند تایید می‌کند.

تا زمانی که سخن دینی با این تصویر هماهنگ باشد، پذیرفتن آن دشوار نیست. آزمون زمانی آغاز می‌شود که پیام خدا خلاف چیزی سخن بگوید که ما دوست داریم حقیقت باشد.

در چنین لحظه‌ای انسان باید یکی از دو چیز را بشکند: یا خود و پیش‌فرضش را در برابر حقیقت فروتن کند، یا برای حفظ خود، حقیقت را پس بزند. آیه راه دوم را «استکبار» می‌نامد.

استکبار از ریشه ك ب ر است، اما تنها احساس بزرگی در درون نیست. انسان مستکبر خود را چنان معیار می‌گیرد که حاضر نیست در برابر حقیقتی که با میلش ناسازگار است فروتن شود. حق باید با او سازگار شود؛ نه او با حق. به همین سبب، استکبار می‌تواند در انسانی پدید آید که همچنان به خدا باور دارد و حتی خود را مدافع دین می‌داند.

همین بیماری در داستان ابلیس به صورت بسیار روشن دیده می‌شود. ابلیس وجود خدا را انکار نکرد، فرمان را نیز فهمیده بود؛ اما هنگامی که فرمان خدا با معیار خودش درباره برتری برخورد کرد، معیار خودش را کنار نگذاشت. به جای تسلیم در برابر حق، گفت من از او بهترم. مشکل او کمبود معلومات نبود؛ خودش را معیار قرار داده بود. بررسی تفصیلی این بیماری در مقاله تکبر و استکبار؛ طاغوت و خصلت شیطان آمده است.

پیوند «هوی» و «استکبار» در این آیه بسیار عمیق است. ابتدا حقیقت با میل نفس برخورد می‌کند. اگر انسان فروتن باشد، ممکن است چیزی را که دوست ندارد بشنود، اما خودش را اصلاح کند. اگر استکبار کند، مشکل را از خودش به پیام منتقل می‌کند. دیگر نمی‌گوید «شاید من اشتباه کرده‌ام»؛ می‌گوید «این پیام نمی‌تواند درست باشد».

از همین جا واکنش به پیام‌آور نیز آغاز می‌شود: «فَفَرِيقًا كَذَّبْتُمْ»؛ پس گروهی را تکذیب کردید. تکذیب فقط نپذیرفتن یک نظر نیست؛ پیام‌آور دروغگو شمرده می‌شود. اگر پیام را بی‌اعتبار کنیم، دیگر مجبور نیستیم چیزی را در خود تغییر دهیم. گاهی آسان‌تر است اعتبار کسی را که حقیقت را می‌گوید بشکنیم تا اینکه حقیقتی را که می‌گوید بپذیریم.

اما مقاومت می‌تواند از تکذیب نیز فراتر رود: «وَفَرِيقًا تَقْتُلُونَ»؛ و گروهی را می‌کشید. قابل توجه است که قرآن نخست می‌گوید «كَذَّبْتُمْ»؛ تکذیب کردید، با فعل گذشته؛ اما برای قتل می‌گوید «تَقْتُلُونَ»؛ می‌کشید، با فعل مضارع. این تغییر، عمل دوم را به صورت زنده و جاری در برابر مخاطب قرار می‌دهد. از مضارع به تنهایی نمی‌توان نظریه‌ای درباره یک خصلت تغییرناپذیر قومی ساخت، اما انتخاب این صورت اجازه نمی‌دهد قتل پیامبران تنها مانند واقعه‌ای بسته و بی‌ارتباط با حال شنیده شود.

این پایان نشان می‌دهد استکبار تا کجا می‌تواند انسان را ببرد. نخست حقیقت با هوای او سازگار نیست؛ سپس پیام‌آور را تکذیب می‌کند؛ و اگر مقاومت در برابر حقیقت با قدرت و دشمنی همراه شود، حتی وجود پیام‌آور ممکن است تحمل‌ناپذیر گردد. انسانی که حاضر نبود باور خود را بشکند، ممکن است در نهایت بخواهد حامل حقیقت را بشکند.

نام عیسی در همین آیه این هشدار را سنگین‌تر می‌کند. او با بینات آمده و با روح القدس تقویت شده است، اما برخورد انسان با رسول تنها به قوت دلیل وابسته نیست. اگر حقیقت با هوی نفس روبه‌رو شود، حتی بینات نیز می‌توانند در برابر استکبار قرار گیرند. با این حال، قرآن در این آیه نمی‌گوید عیسی یکی از پیامبران کشته‌شده است؛ سرنوشت او و مسئله قتل و صلیب در جای دیگری مطرح می‌شود. بنابراین «وفريقا تقتلون» را نباید بدون دلیل مستقیما بر عیسی تطبیق کرد.

این آیه برای خواننده امروز نیز تنها گزارش خطای گذشتگان نیست. ما ممکن است امروز از موسی و عیسی دفاع کنیم و کسانی را که پیامبران را تکذیب کرده‌اند نکوهش کنیم؛ اما آزمون حقیقی آن است که ببینیم با حقیقتی که امروز با باورهای محبوب ما برخورد می‌کند چه می‌کنیم. آیا اگر سخن درست از انسانی خارج از قوم، مذهب، طبقه، سن یا جایگاه مورد پسند ما بیاید، خود سخن را می‌سنجیم یا گوینده را؟

استکبار همیشه با اعلام دشمنی با خدا آغاز نمی‌شود. گاهی انسان به خدا ایمان دارد، از دین دفاع می‌کند و برای حقیقت شعار می‌دهد؛ اما فقط تا زمانی که حقیقت با تصویر خودش از دین هماهنگ باشد. خطر از جایی آغاز می‌شود که انسان به جای آنکه خداوند باورهای او را اصلاح کند، خدایی را می‌خواهد که باورهای او را تایید کند.

داشتن کتاب، آمدن رسولان و حتی دیدن بینات به تنهایی انسان را از گمراهی مصون نمی‌کند. وقتی حقیقت با هوای نفس روبه‌رو می‌شود، فروتنی تعیین می‌کند که انسان خودش را اصلاح کند یا در برابر حقیقت استکبار ورزد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۳۴— «أبى واستكبر» درباره ابلیس؛ نمونه بنیادی استکبار در برابر فرمان روشن.
  • البقره ۲:۲۵۳— تکرار اعطای بینات به عیسی بن مریم و تقویت او با روح القدس.
  • المائده ۵:۷۰— ساختی نزدیک به این آیه درباره واکنش به رسولانی که پیامشان با میل مخاطبان سازگار نبود.
  • المائده ۵:۱۱۰— یادآوری تقویت عیسی بن مریم با روح القدس و بخشی از بینات داده‌شده به او.
  • النحل ۱۶:۱۰۲— «روح القدس» و فرود آوردن قرآن از جانب پروردگار.
  • الإسراء ۱۷:۸۵— محدودیت دانش انسان درباره ماهیت روح.
  • الشعراء ۲۶:۱۹۳ و البقره ۲:۹۷— «روح الامین» و جبریل در پیوند با نزول وحی بر قلب پیامبر؛ برای بررسی جداگانه موضوع روح و وحی.
  • تکبر و استکبار؛ طاغوت و خصلت شیطان— بررسی تفصیلی استکبار، سقوط ابلیس و خطر معیار قرار دادن خود در برابر حق.

البقره ۲:۸۸

ۚ

و گفتند: دل‌های ما در پوشش است. بلکه آن معبود یگانه به سبب کفرشان آنان را از رحمت خود رانده است؛ پس چه اندک ایمان می‌آورند.

تأمل ما

آیه پیشین نشان داد که وقتی پیام رسول با هوای نفس سازگار نبود، استکبار می‌توانست به تکذیب و حتی قتل برسد. اکنون همان مقاومت از زبان خود آنان به شکل دیگری بیان می‌شود: «قُلُوبُنَا غُلْفٌ»؛ دل‌های ما در پوشش است. به جای آنکه از خود بپرسند چرا حقیقت را نمی‌پذیرند، وضعیت دل خود را چنان توصیف می‌کنند که گویی راه ورود سخن از اساس بسته است.

«قلب» از ریشه ق ل ب است؛ ریشه‌ای که با برگرداندن، دگرگون شدن و انتقال از حالی به حال دیگر پیوند دارد. خود نام «قلب» نیز در زبان عربی با همین دگرگونی و زیرورو شدن ارتباط یافته است. قرآن نیز قلب را چیزی بی‌اثر و ثابت تصویر نمی‌کند؛ قلب می‌تواند آرام گیرد، منحرف شود، سخت شود، نرم شود، بفهمد یا از فهم بازبماند.

در برابر این تصویر پویا، آنان می‌گویند: «قُلُوبُنَا غُلْفٌ». «غلف» از پوشیده بودن و در غلاف قرار گرفتن سخن می‌گوید؛ گویی میان پیام و درون آنان پوششی افتاده است. همین تعبیر در نساء ۴:۱۵۵ نیز تکرار شده و در فصلت ۴۱:۵ گروهی با زبانی نزدیک می‌گویند: «قُلُوبُنَا فِي أَكِنَّةٍ مِّمَّا تَدْعُونَا إِلَيْهِ»؛ دل‌های ما در پوشش‌هایی است از آنچه ما را به سویش دعوت می‌کنی.

اما قرآن این پوشیدگی را عذر بی‌تقصیری نمی‌پذیرد. با یک «بَل» مسیر سخن را برمی‌گرداند: «بَل لَّعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ»؛ بلکه آن معبود یگانه به سبب کفرشان آنان را از رحمت خود رانده است. نکته تعیین‌کننده «بِكُفْرِهِمْ» است. وضعیتی که اکنون در دل خود می‌بینند از راهی که خود پیموده‌اند جدا نیست.

«لعنت» در اینجا نفرین لفظی یا آرزوی بد برای کسی نیست. ریشه ل ع ن با راندن و دور ساختن پیوند دارد و لعنت الهی، طرد و دور شدن از رحمت و هدایت است. قرآن این نتیجه را به خداوند نسبت می‌دهد، در حالی که در همان جمله علت را نیز «کفر خود آنان» معرفی می‌کند. انسان انتخاب می‌کند، اما انتخاب او در جهانی بی‌قانون و جدا از خدا رخ نمی‌دهد؛ سنن هدایت و ضلالت نیز بخشی از نظامی است که آن معبود یگانه آفریده و بر آن حاکم است.

این بحث دامنه‌ای فراتر از این آیه دارد و لازم نیست همه آن را اینجا دوباره باز کنیم. رابطه میان کردار انسان، هدایت و ضلالت، سخت شدن دل، امکان توبه و معنای دقیق لعنت در مقاله لعنت در قرآن؛ معنای طرد از رحمت الهی به تفصیل بررسی شده است.

آنچه برای این آیه مهم است، مسئولیت انسان در برابر وضع قلب خودش است. کسی که بارها حقیقت را می‌پوشاند، در برابر آن استکبار می‌کند و هر پیام ناسازگار با هوای نفس را پس می‌زند، نمی‌تواند در پایان نتیجه همان مسیر را بهانه‌ای برای ادامه آن بسازد. قلبی که امروز دریافت حقیقت برایش دشوار شده است، لزوما از آغاز چنین آفریده نشده بود.

این معنا در مائده ۵:۱۳ نیز به روشنی دیده می‌شود: «فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِيَةً»؛ پس به سبب شکستن پیمانشان آنان را از رحمت خود راندیم و دل‌هایشان را سخت ساختیم. نخست پیمان شکسته می‌شود و سپس از لعنت و قساوت قلب سخن می‌آید. عمل بیرونی انسان می‌تواند به تدریج به وضعیتی درونی تبدیل شود که دیدن و پذیرفتن حقیقت را دشوارتر کند.

این نکته زنجیره آیات اخیر را نیز به هم پیوند می‌دهد. میثاق را می‌شناختند؛ بخشی از کتاب را می‌گرفتند و بخشی را کنار می‌گذاشتند؛ هنگامی که رسول چیزی خلاف هوای نفسشان می‌آورد استکبار می‌کردند؛ و اکنون می‌گویند قلب‌های ما در پوشش است. قرآن مشکل را از مسئولیت خود انسان جدا نمی‌کند.

پایان آیه می‌گوید: «فَقَلِيلًا مَّا يُؤْمِنُونَ»؛ پس چه اندک ایمان می‌آورند. ساخت این عبارت را نباید بی‌دلیل فقط به یک احتمال محدود کرد. می‌تواند کمی و ضعف ایمان آنان را برجسته سازد و در برخی خوانش‌ها نیز اندک بودن کسانی را که واقعا ایمان می‌آورند دربر گیرد. ترجمه «چه اندک ایمان می‌آورند» این ظرفیت را باز نگه می‌دارد.

در اینجا «اندک» صرفا یک آمار جمعیتی نیست. آیات پیشین نشان داده‌اند که آنان بخشی از کتاب را می‌پذیرفتند و بخشی را کنار می‌گذاشتند. پس ممکن است انسان چیزی از ایمان را در خود نگه دارد، اما چون پذیرش او تا جایی ادامه دارد که حقیقت با میل و پیش‌فرضش برخورد نکرده است، ایمانش به تسلیم کامل در برابر حق نمی‌رسد.

با این حال، مضمون اندک بودن ایمان و پذیرش حقیقی در قرآن گسترده‌تر از این آیه است. درباره نوح گفته می‌شود: «وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ»؛ جز اندکی همراه او ایمان نیاوردند (هود ۱۱:۴۰). درباره شکر می‌گوید: «وَقَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ»؛ اندکی از بندگان من بسیار شکرگزارند (سبأ ۳۴:۱۳). از سوی دیگر بارها گفته می‌شود بیشتر مردم ایمان نمی‌آورند، نمی‌دانند، تعقل نمی‌کنند یا شکر نمی‌گزارند.

این تکرار یک هشدار مهم دارد: تعداد، معیار حقیقت نیست. حقیقت با رای اکثریت حق نمی‌شود و با کم بودن پیروانش باطل نمی‌گردد. در انعام ۶:۱۱۶ حتی هشدار داده می‌شود که پیروی از بیشتر مردم زمین می‌تواند انسان را از راه خدا دور کند.

اما عکس آن نیز درست است: اقلیت بودن خود دلیل هدایت نیست. هیچ گروه کوچکی نمی‌تواند تنها به سبب اندک بودن خود ادعا کند همان «قلیل» هدایت‌یافته قرآن است. معیار همچنان حقیقت، دلیل، تقوا و صدق در عمل است، نه شمار پیروان.

بنابراین پایان آیه با آغاز آن پیوندی عمیق دارد. انسان ممکن است آن‌قدر حقیقت را پس بزند که سرانجام بگوید: «دل من دیگر نمی‌پذیرد.» قرآن پاسخ می‌دهد که ببین چگونه به اینجا رسیده‌ای. پوشش قلب همیشه عذر انسان نیست؛ گاهی نتیجه راهی است که خودش بارها انتخاب کرده است.

قلب می‌تواند دگرگون شود؛ هم به سوی سختی و دوری و هم به سوی بازگشت و هدایت. خطر آن است که انسان نتیجه انتخاب‌های خود را سرنوشت تغییرناپذیر بداند و از مسئولیت بازگشت فرار کند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۸۷— استکبار در برابر رسولانی که پیامشان با هوای نفس سازگار نبود؛ زمینه مستقیم ادعای «دل‌های ما در پوشش است».
  • النساء ۴:۱۵۵— تکرار تعبیر «قُلُوبُنَا غُلْفٌ» در سیاق شکستن میثاق، کفر و قتل پیامبران.
  • فصلت ۴۱:۵— «قُلُوبُنَا فِي أَكِنَّةٍ»؛ تصویر مشابهی از ادعای پوشیده بودن دل در برابر دعوت رسول.
  • المائده ۵:۱۳— شکستن میثاق، لعنت و سخت شدن قلب؛ پیوند کردار با وضعیت درونی انسان.
  • الصف ۶۱:۵— «فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ»؛ پیوند انحراف آغازشده از سوی انسان با انحراف بعدی قلب.
  • محمد ۴۷:۲۲، ۴۷:۲۳، ۴۷:۲۴— فساد، لعنت و سپس ناشنوایی، نابینایی و قفل‌های قلب.
  • البقره ۲:۱۵۹، ۲:۱۶۰— لعنت بر کتمان‌کنندگان هدایت و باز بودن راه توبه، اصلاح و بیان حقیقت.
  • هود ۱۱:۴۰، سبأ ۳۴:۱۳ و ص ۳۸:۲۴— نمونه‌هایی از اندک بودن ایمان، شکر و پایبندی حقیقی.
  • یوسف ۱۲:۱۰۳ و الانعام ۶:۱۱۶— اکثریت عددی به عنوان معیار حقیقت معرفی نشده است.
  • لعنت در قرآن؛ معنای طرد از رحمت الهی— بررسی تفصیلی ریشه ل ع ن، سنن هدایت و ضلالت، رابطه کردار انسان با طرد از رحمت و امکان بازگشت با توبه و اصلاح.

البقره ۲:۸۹

ۚ

و هنگامی که کتابی از نزد آن معبود یگانه برای آنان آمد، تصدیق‌کننده آنچه با آنان بود، در حالی که پیش از آن در برابر کسانی که کفر ورزیده بودند طلب فتح می‌کردند؛ پس هنگامی که آنچه می‌شناختند نزدشان آمد، به آن کفر ورزیدند. پس لعنت آن معبود یگانه بر کفرورزان است.

تأمل ما

این آیه از مردمی سخن می‌گوید که آنچه برایشان آمد کاملا بیگانه نبود. کتابی از نزد آن معبود یگانه رسید که «مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ» بود؛ آنچه را با آنان بود تصدیق می‌کرد. سپس آیه حتی فراتر می‌رود و می‌گوید هنگامی که «مَا عَرَفُوا»؛ آنچه را می‌شناختند نزدشان آمد، به آن کفر ورزیدند. بنابراین مسئله تنها نداشتن معلومات یا روبه‌رو شدن با سخنی ناشناخته نبود. چیزی در پیام تازه برای آنان قابل شناخت و بازشناسی بود.

«مصدق» از ریشه ص د ق است و از راست دانستن و تصدیق سخن می‌گوید. اما تصدیق آنچه نزد آنان بود به این معنا نیست که هر باور، تفسیر، رسم و افزوده‌ای که در طول زمان به میراث آنان پیوسته بود نیز تایید شده باشد. کتاب تازه حقیقتی را که از جانب خدا در میان آنان باقی بود تصدیق می‌کرد. فرق بزرگی است میان تصدیق حقیقت پیشین و تایید تمام آنچه انسان بعدها پیرامون آن حقیقت ساخته است.

همین تفاوت می‌تواند یکی از دشوارترین آزمون‌های دینداری باشد. انسان ممکن است از پیام تازه انتظار داشته باشد نه تنها اصل حقیقتی را که در اختیار دارد تایید کند، بلکه همه برداشت‌های موروثی، مرزبندی‌ها و امتیازهایی را نیز که نسل‌ها پیرامون آن ساخته شده، دست‌نخورده باقی بگذارد. وقتی چنین نمی‌شود، چیزی که از یک جهت آشنا و قابل شناخت است، از جهت دیگر برای او ناخوشایند می‌شود.

آیه سپس می‌گوید: «وَكَانُوا مِن قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا»؛ پیش از آن در برابر کسانی که کفر ورزیده بودند طلب فتح می‌کردند. «يستفتحون» از ریشه ف ت ح است؛ همان میدان گشودن، فتح، فیصله و پیروزی. آنان پیش از رسیدن این کتاب، در برابر گروهی که قرآن آنان را «الذين كفروا» می‌نامد، طلب فتح داشتند.

بسیاری از مفسران این بخش را چنین خوانده‌اند که گروهی از اهل کتاب از آمدن رسولی آینده آگاهی داشتند و پیش از ظهور او، آمدنش را وسیله فتح و پیروزی در برابر مخالفان خود می‌دانستند. اصل این برداشت را نمی‌توان صرفا یک قصه تفسیری دانست، زیرا بخش مهمی از آن از خود قرآن قابل پشتیبانی است.

در اعراف ۷:۱۵۷، قرآن از «الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ» سخن می‌گوید که اهل تورات و انجیل او را «مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنجِيلِ» می‌یابند. پس اصل اینکه در میراث کتابی آنان نشانه‌ای از این رسول وجود داشته، خود یک ادعای قرآنی است.

در صف ۶۱:۶ نیز از زبان عیسی بن مریم می‌خوانیم:

«وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ»

یعنی عیسی از رسولی پس از خود به نام احمد بشارت می‌دهد. بنابراین اصل انتظار رسولی پس از عیسی نیز از خود قرآن قابل استخراج است.

آل عمران ۳:۸۱ یک پیوند دیگر را آشکار می‌کند. در آنجا سخن از میثاقی است که اگر پس از کتاب و حکمت، رسولی بیاید که «مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَكُمْ» باشد، باید به او ایمان آورده و یاری‌اش کنند. این عبارت به زبان بقره ۲:۸۹ بسیار نزدیک است: آمدن پیام یا رسول تازه‌ای که آنچه را نزد مخاطبان است تصدیق می‌کند.

در بقره ۲:۱۰۱ نیز همین ساخت تقریبا دوباره ظاهر می‌شود:

«وَلَمَّا جَاءَهُمْ رَسُولٌ مِّنْ عِندِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ...»

رسولی از نزد آن معبود یگانه می‌آید که آنچه را با آنان است تصدیق می‌کند، اما گروهی از اهل کتاب، کتاب خدا را پشت سر می‌افکنند. پس پیوند میان رسول بعدی، تصدیق آنچه نزد آنان بود و واکنش منفی بخشی از اهل کتاب یک پیوند درون‌قرآنی است و تنها بر گزارش‌های تاریخی بیرونی تکیه ندارد.

بقره ۲:۱۴۶ و انعام ۶:۲۰ نیز تعبیر «يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ» را دارند؛ «او را همان‌گونه می‌شناسند که فرزندان خود را می‌شناسند». این آیات می‌توانند در شبکه شناخت قبلی مورد توجه قرار گیرند، هرچند مرجع ضمیر «يعرفونه» باید در سیاق هر آیه جداگانه سنجیده شود و بهتر است بار اصلی استدلال را بر آیات روشن‌تر بگذاریم.

پس هسته خوانش رایج پشتوانه قرآنی دارد؛ اما این به معنای تایید همه جزئیات تاریخی‌ای نیست که بعدها به آن افزوده شده است. خود بقره ۲:۸۹ نمی‌گوید یهودیان برای انتظار محمد به سرزمین عرب آمده بودند. نمی‌گوید «يستفتحون» حتما یعنی با نام محمد از خدا پیروزی می‌خواستند. همچنین گروه مقابل را «مشرکان عرب» نمی‌نامد. قرآن تعبیر دقیق خودش را دارد: «الَّذِينَ كَفَرُوا»؛ کسانی که کفر ورزیده بودند.

این تفاوت کوچک نیست؛ زیرا همین واژه چند کلمه بعد با وارونگی حیرت‌انگیزی به خود مخاطبان بازمی‌گردد.

نخست:

«يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا» در برابر کسانی که کفر ورزیده بودند طلب فتح می‌کردند.

سپس:

«فَلَمَّا جَاءَهُم مَّا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ» هنگامی که آنچه را می‌شناختند نزدشان آمد، خود به آن کفر ورزیدند.

و سرانجام:

«فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكَافِرِينَ» پس لعنت آن معبود یگانه بر کفرورزان است.

در آغاز، «کفرورزان» دیگران‌اند؛ کسانی در آن سوی تقابل. اما قرآن اجازه نمی‌دهد این عنوان به نام دائمی گروه مقابل تبدیل شود. وقتی حقیقت شناخته‌شده می‌آید و همین افراد آن را می‌پوشانند و نمی‌پذیرند، فعل «كَفَرُوا» درباره خودشان به کار می‌رود. در پایان نیز لعنت به نام بنی اسرائیل، یهود، عرب یا قوم دیگری بسته نمی‌شود؛ بر «الْكَافِرِينَ» است.

این یکی از مهم‌ترین درس‌های آیه درباره مفهوم «کافر» است. انسان می‌تواند «کافر» را چنان به هویت دیگری تبدیل کند که دیگر هرگز احتمال ندهد خودش نیز در برابر حقیقت رفتار کفرآمیز داشته باشد. اما آیه درست همین امنیت ذهنی را می‌شکند. کسانی که دیروز دیگری را در سوی کفر می‌دیدند، امروز خودشان «كَفَرُوا بِهِ» شده‌اند.

پس «کافر» پیش از آنکه برچسبی قومی یا مذهبی باشد، باید در نسبت انسان با حقیقت فهمیده شود. این بدان معنا نیست که هر اختلاف فکری را کفر بنامیم یا از ظاهر انسان‌ها درباره باطنشان حکم بدهیم؛ بلکه خود این آیه نشان می‌دهد که کفر می‌تواند عملی باشد که در برخورد با حقیقت شناخته‌شده رخ می‌دهد. بررسی گسترده‌تر این مفهوم در مقاله کافر در قرآن آمده است.

عبارت «مَا عَرَفُوا» نیز در اینجا تعیین‌کننده است. ریشه ع ر ف از شناخت و بازشناختن سخن می‌گوید. آیه نگفته است چیزی ناشناخته آمد و آنان از سر ناآگاهی آن را نپذیرفتند؛ می‌گوید چیزی که آن را شناختند نزدشان آمد. شناخت وجود داشت، اما شناخت به تسلیم نینجامید.

آیات بلافاصله بعد از این آیه، علت را از هر گزارش تاریخی روشن‌تر می‌کنند. در بقره ۲:۹۰ می‌خوانیم که آنان به آنچه خدا نازل کرده کفر ورزیدند:

«بَغْيًا أَن يُنَزِّلَ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ عَلَىٰ مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ»

مسئله با این پیوند دارد که آن معبود یگانه فضل خود را بر هرکس از بندگانش که بخواهد نازل می‌کند. پس مشکل فقط این نبود که نشانه‌ها برایشان قابل شناخت نبود؛ پذیرفتن انتخاب خدا نیز برایشان دشوار شده بود. گویا انسان برای خودش تعیین کرده باشد که فضل الهی باید از کدام مسیر، بر چه گروهی و مطابق کدام انتظار فرود آید.

آیه ۹۱ این بیماری را روشن‌تر می‌کند. وقتی به آنان گفته می‌شود به آنچه خدا نازل کرده ایمان آورید، می‌گویند:

«نُؤْمِنُ بِمَا أُنزِلَ عَلَيْنَا» به آنچه بر خود ما نازل شده ایمان داریم.

سپس قرآن می‌گوید به آنچه پس از آن است کفر می‌ورزند، در حالی که همان حقیقت، تصدیق‌کننده چیزی است که نزدشان است.

در اینجا مسئله دیگر تنها شناخت رسول آینده نیست. مشکل بزرگ‌تر، تبدیل حقیقت به ملک هویتی انسان است. انسان می‌خواهد خدا سخن بگوید، اما ترجیح می‌دهد از همان جایی سخن بگوید که او انتظار دارد؛ می‌خواهد هدایت بیاید، اما دوست دارد هدایت نیز مرزهای قومی، مذهبی و فکری او را تایید کند.

ممکن است کسی واقعا منتظر حق باشد؛ اما ممکن است آنچه «انتظار حق» می‌نامد، در حقیقت انتظار تایید خودش باشد. تا وقتی پیام تازه همان چیزی را می‌گوید که از پیش دوست داشت بشنود، تعارضی وجود ندارد. آزمون زمانی آغاز می‌شود که حقیقت آشناست و بخشی از داشته‌های درست او را تصدیق می‌کند، اما همزمان چیزهایی را که انسان به آن افزوده، یا امتیازهایی را که برای خود ساخته، تایید نمی‌کند.

از همین جا تاریخ قرآن به آینه زمان ما تبدیل می‌شود. سرگذشت اهل کتاب برای این نقل نشده است که ما خطای آنان را ببینیم و با احساس برتری از کنار آیه بگذریم. انسانی که هویت دینی خود را با یک میراث گره زده است، همیشه در معرض این خطر قرار دارد که ناخودآگاه از خدا نیز انتظار داشته باشد همان میراث را بی‌کم‌وکاست تایید کند.

ما امروز قرآن را در اختیار داریم؛ در کنار آن، طی قرن‌ها مجموعه بزرگی از حدیث، فقه، کلام، تفسیر، عادات مذهبی و باورهای موروثی پدید آمده است. نسبت تاریخی این وضعیت با اهل کتاب یکسان نیست؛ بیشتر این میراث پس از قرآن شکل گرفته است. از همین رو، جهت سنجش برای ما حتی روشن‌تر است: قرآن نباید با میراث بعدی سنجیده شود؛ میراث بعدی باید با قرآن سنجیده شود.

هرجا سخنی در میراث ما با قرآن هماهنگ است، می‌توان آن هماهنگی را دید. هرجا قرآن درباره مسئله‌ای سکوت کرده، نباید سخن انسانی را به جای سکوت قرآن سخن قطعی خدا ساخت. و اگر چیزی با معیار روشن قرآن ناسازگار بود، راه امانت این نیست که آیه را آن‌قدر محدود یا تاویل کنیم تا باور موروثی ما دست‌نخورده بماند.

آزمون واقعی درست همین جاست. وقتی قرآن چیزی را تایید می‌کند که از پیش باور داشته‌ایم، پذیرش دشوار نیست. اما اگر همان قرآن یک عقیده محبوب، روایت مشهور، حکم موروثی یا مرز فرقه‌ای را به پرسش بگیرد، آیا باز هم قرآن معیار باقی می‌ماند؟

فاجعه آنجاست که سال‌ها از پیروزی حق سخن بگوییم، اما در حقیقت فقط منتظر تایید شدن خود باشیم. ممکن است آیات زیادی حفظ کنیم، از قرآن بسیار نقل کنیم و همچنان نگذاریم خود قرآن پیش‌فرض‌های بنیادی ما را تغییر دهد. آنگاه دیگر پرسش این نیست که کتاب را داریم یا نداریم؛ پرسش این است که چه کسی بر چه کسی حکم می‌کند: کتاب بر باور ما، یا باور ما بر کتاب؟

«مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ» نیز از همین زاویه معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند. حقیقت جدید برای نابود کردن هرچه پیش از آن بوده نیامده بود؛ حقیقت موجود را تصدیق می‌کرد. اما تصدیق حقیقت پیشین، ضمانت بقای همه افزوده‌های انسانی نیست. آنچه از خداست می‌تواند تایید شود و آنچه انسان پیرامونش ساخته، دوباره در برابر معیار خدا سنجیده شود.

پایان آیه بار دیگر ما را از نام‌ها به رفتار برمی‌گرداند: «فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكَافِرِينَ». همان‌گونه که در آیه پیشین دیدیم، لعنت الهی نفرین لفظی نیست؛ طرد و دوری از رحمت و هدایت است که در نظام و سنن الهی با راهی که انسان برمی‌گزیند پیوند دارد. برای بررسی تفصیلی این مفهوم می‌توان به مقاله لعنت در قرآن؛ معنای طرد از رحمت الهی مراجعه کرد.

این آیه نمی‌گذارد «کافر» همیشه نام دیگری باشد و «طالب حق» همیشه نام خود ما. انسان ممکن است حقیقت را بشناسد و باز هم آن را نپذیرد، اگر حقیقت حاضر نباشد مطابق انتظار او ظاهر شود. طالب واقعی حق کسی است که حاضر باشد وقتی حقیقت باورهای خودش را نیز به محک می‌کشد، خود را اصلاح کند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۹۰، ۲:۹۱— ادامه مستقیم همین سخن؛ کفر به نزول فضل آن معبود یگانه بر هرکس که بخواهد و پاسخ «نؤمن بما أنزل علينا».
  • البقره ۲:۱۰۱— رسولی از نزد آن معبود یگانه که آنچه را با آنان بود تصدیق می‌کرد و واکنش گروهی از اهل کتاب.
  • آل عمران ۳:۸۱— میثاق درباره رسولی که آنچه را نزد مخاطبان است تصدیق می‌کند و فرمان ایمان و یاری او.
  • الاعراف ۷:۱۵۷— یافتن وصف رسول نزد اهل تورات و انجیل؛ شاهد روشن بر اصل آگاهی پیشین از رسول آینده.
  • الصف ۶۱:۶— بشارت عیسی بن مریم به رسولی پس از خود به نام احمد.
  • البقره ۲:۱۴۶ و الانعام ۶:۲۰— «يعرفونه كما يعرفون أبناءهم»؛ شواهد تکمیلی درباره شناخت، با ضرورت سنجیدن مرجع ضمیر در سیاق هر آیه.
  • الانفال ۸:۱۹ و ابراهیم ۱۴:۱۵— کاربردهای دیگر ف ت ح در طلب فتح، داوری و فیصله.
  • کافر در قرآن— بررسی ریشه ک ف ر و خطر تبدیل «کافر» به نام ثابت یک قوم یا گروه.
  • لعنت در قرآن؛ معنای طرد از رحمت الهی— بررسی تفصیلی لعنت، سنن هدایت و ضلالت و رابطه کردار انسان با دوری از رحمت.

البقره ۲:۹۰

ۖ ۚ

چه بد است آنچه خود را بدان فروختند: اینکه به آنچه آن معبود یگانه نازل کرده کفر ورزند، از سر بغی بر اینکه آن معبود یگانه از فضل خود بر هرکس از بندگانش که بخواهد نازل کند. پس با غضبی بر غضب بازگشتند؛ و برای کفرورزان عذابی خوارکننده است.

تأمل ما

آیه پیشین گفت حقیقتی که برایشان قابل شناخت بود آمد، اما به آن کفر ورزیدند. اکنون قرآن پرده را یک مرحله دیگر کنار می‌زند و نشان می‌دهد چرا شناخت همیشه به پذیرش نمی‌انجامد. مسئله فقط این نبود که آنچه نازل شده را نفهمیدند؛ سخن از «بَغْيًا» است: حقیقت از مسیری آمده بود که با خواست و انحصارطلبی آنان سازگار نبود.

آیه با تصویری از معامله آغاز می‌شود: «بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنفُسَهُمْ»؛ چه بد است آنچه خود را بدان فروختند. ریشه ش ر ي در عربی میدان خرید و فروش و مبادله را در خود دارد؛ حتی در کاربردهای کهن، خریدن و فروختن هر دو با این خانواده واژگانی بیان شده‌اند. در اینجا نیز آنچه اهمیت دارد خود معامله است: کالایی بیرونی از دست نرفته؛ «أَنفُسَهُمْ»، خود آنان، سرمایه این دادوستد شده است.

چند آیه پیش گفته شد گروهی زندگی نزدیک دنیا را به بهای آخرت گرفتند. اینجا تصویر سنگین‌تر می‌شود. برای نگه داشتن تعصب و امتیازی که حاضر نبودند رهایش کنند، خودشان را در معامله‌ای گذاشتند که حاصلش «أَن يَكْفُرُوا بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ» بود: کفر ورزیدن به آنچه آن معبود یگانه نازل کرده است.

قرآن سپس با یک واژه انگیزه را روشن می‌کند: «بَغْيًا». ریشه ب غ ي در بنیاد خود با طلب و جستن پیوند دارد، اما وقتی این طلب از حد بگذرد، به تجاوز، سرکشی و برتری‌طلبی می‌رسد. بنابراین «بغی» را نباید فقط به حسادت فروکاست. حسادت می‌تواند یکی از نمودهای آن باشد، اما بغی گسترده‌تر است: خواستی که دیگر حق خود را نمی‌شناسد و برای رسیدن به مطلوب خویش از حد می‌گذرد.

خود آیه نیز نشان می‌دهد این بغی متوجه چه چیزی بود:

«أَن يُنَزِّلَ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ عَلَىٰ مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ»

اینکه آن معبود یگانه از فضل خودش بر هرکس از بندگانش که خودش بخواهد نازل کند.

در یک جمله کوتاه، سه پایه انحصارطلبی فرو می‌ریزد. فضل، «مِن فَضْلِهِ» است؛ ملک خداست. انتخاب، «مَن يَشَاءُ» است؛ اختیار اوست. و کسانی که فضل می‌تواند بر آنان نازل شود «مِنْ عِبَادِهِ» هستند؛ بندگان اویند. هیچ قوم، خاندان، طبقه روحانی، زبان یا جامعه مذهبی در این جمله شریک خدا در تقسیم فضل نشده است.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که بندگی را فراموش کنیم و برای صاحب فضل تعیین تکلیف بسازیم. می‌خواهیم هدایت بیاید، اما از خاندان ما؛ حقیقت گفته شود، اما از زبان کسانی که ما معتبر می‌شماریم؛ فضل نازل شود، اما از همان مجرایی که سنت ما برایش تعیین کرده است. اگر خداوند بیرون از این مرزها کسی را برگزیند، به جای آنکه مرز خود را بشکنیم، ممکن است با انتخاب خدا بستیزیم.

«فضل» نیز همین انحصار را می‌شکند. ریشه ف ض ل با افزونی و زیادتی پیوند دارد؛ چیزی که فراتر از حق مطالبه‌شده به کسی بخشیده می‌شود. چیزی که فضل خداست، طلبکاری موروثی هیچ جماعتی نیست. هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید چون پدران من پیامبر داشتند، چون کتاب نزد قوم من بوده، چون زبان من زبان دین است، یا چون مذهب من خود را نزدیک‌تر می‌داند، پس خدا باید فضل خود را از همین مسیر ادامه دهد.

قرآن بارها نشان می‌دهد که اختلاف همیشه از جهل آغاز نمی‌شود. در آل عمران ۳:۱۹، اختلاف پس از آمدن علم با تعبیر «بَغْيًا بَيْنَهُمْ» توضیح داده می‌شود. در بقره ۲:۲۱۳ نیز اختلاف صاحبان کتاب پس از آمدن بینات از سر «بَغْيًا بَيْنَهُمْ» است. شوری ۴۲:۱۴ همین الگو را دوباره تکرار می‌کند: علم آمده است، اما بغی میان آنان مانع تسلیم می‌شود.

گاهی نادانی مشکل نیست؛ دانش با غرور آلوده شده است. حقیقت شناخته شده، ولی پذیرفتن آن هزینه دارد: جایگاه را پایین می‌آورد، انحصار را می‌شکند، قدرت را محدود می‌کند یا امتیازی را که نسل‌ها طبیعی پنداشته شده زیر سؤال می‌برد. همان‌جا معلوم می‌شود طالب حقیقت هستیم یا طالب برتری خود.

آیه نتیجه این معامله را با تعبیر «فَبَاءُوا بِغَضَبٍ عَلَىٰ غَضَبٍ» بیان می‌کند. «باءوا» از ریشه ب و أ، بازگشتن همراه با چیزی و قرار گرفتن در پیامد آن را می‌رساند. آنچه انتخاب کردند از آنان جدا نماند؛ با نتیجه انتخاب خود بازگشتند: غضبی بر غضب.

لازم نیست هر «غضب» را به یک حادثه تاریخی جداگانه بچسبانیم. خود عبارت معنای کافی دارد. یک مخالفت پایان نیافته، مخالفت دیگری بر آن افزوده شده است؛ کفر پس از شناخت، بغی پس از علم، و اصرار پس از روشن شدن حقیقت. راهی که بارها انتخاب شود، پیامدهای خود را نیز بر هم انباشته می‌کند.

پایان آیه می‌گوید: «وَلِلْكَافِرِينَ عَذَابٌ مُّهِينٌ»؛ و برای کفرورزان عذابی خوارکننده است. باز هم حکم به نام قوم بسته نشده است. قرآن نمی‌گوید «برای بنی اسرائیل»؛ می‌گوید برای کفرورزان. همان معیاری که درباره گذشتگان اجرا می‌شود، برای هرکس که همان رفتار را تکرار کند باقی است.

تقابل «بغی» و «مهین» نیز قابل توجه است. بغی انسان را به طلب برتری، تجاوز از حد و بالاتر نشاندن خود می‌کشاند؛ «مهين» از ریشه ه و ن، خواری و فروکاستن را می‌رساند. کسی که برای حفظ برتری خیالی حاضر شده در برابر حق بایستد، با عذابی روبه‌رو می‌شود که همان برتری را درهم می‌شکند. بالا رفتن به ناحق، به خواری می‌انجامد.

این تاریخ نیامده است تا ما خطای گذشتگان را به رخشان بکشیم و از خود راضی باشیم. اگر تنها ثمره خواندن این آیات آن باشد که بنی اسرائیل را ناسزا بگوییم و خود را وارثان پاک هدایت تصور کنیم، از تاریخ انحراف نصیب برده‌ایم، نه هدایت.

مفسری که تمام نیروی خود را صرف نکوهش بنی اسرائیل می‌کند اما همان بیماری‌ها را در تاریخ خویش نمی‌بیند، هنوز آینه قرآن را به سوی خودش برنگردانده است. مسئله این نیست که خطای بنی اسرائیل را کم‌رنگ کنیم؛ مسئله این است که جرئت داشته باشیم همان معیار را بدون تخفیف بر خود نیز جاری کنیم.

وقتی آیات خدا را معیار محکوم کردن دیگران می‌گیریم، اما همان رفتار را در تاریخ خود با روایت و فتوا توجیه می‌کنیم، در مقام فهم و تطبیق، آیات را از جایگاه داوری‌شان کنار می‌زنیم: سخنی که باید بر کردار ما نیز حکم کند، به ابزاری برای محکوم کردن دیگران و تبرئه خود تبدیل می‌شود. در این حالت، حتی اگر الفاظ آیه دست‌نخورده بماند، جهت و کارکرد آن به سود تعصب ما تغییر کرده است. این رفتار، در سطح معنا و کاربرد، می‌تواند بازتولید همان تحریف آگاهانه‌ای باشد که آیات پیشین در میان گروهی از بنی اسرائیل نقد کردند. پس صرف تلاوت و حفظ آیات، ما را از آن نقد بیرون نمی‌برد؛ باید بگذاریم همان آیات، بدون استثناسازی برای قوم و مذهب ما، درباره کردار خودمان نیز داوری کنند.

اگر سلب آزادی بیان و اندیشه، اکراه و اجبار در دین، تکفیر، حرام‌سازی آنچه خدا حرام نکرده، مباح دانستن خون یکدیگر، و تبدیل اختلاف دینی به حذف و کشتار را خطا می‌دانیم، تاریخ مسلمانان نیز از این امتحان بیرون نیست.

جنگ‌های رده، جمل و صفین تنها نام چند واقعه کهنه نیستند. مسلمان در برابر مسلمان ایستاد، خون ریخته شد، هزاران نفر در جنگ‌های داخلی کشته شدند و در میان کشته‌شدگان کسانی از نسل نخست مسلمانان و صحابه نیز حضور داشتند. بعدها نیز نزاع بر سر قدرت، عقیده و فرقه بارها به زندان، تکفیر، خونریزی و گردن زدن مخالفان انجامید.

بعد از آن، چه بسیار رأی، فتوا، روایت و تاویل که برای توجیه یا تقدیس نزاع‌های سیاسی و مذهبی به کار گرفته شد. هر جناح برای خود زبان دینی ساخت، هر فرقه بخشی از میراث را سپر حقانیت خویش کرد، و تنه دینی که قرار بود مردم را در بندگی آن معبود یگانه جمع کند زیر تیغ سیاست، تعصب، قدرت و فرقه‌سازی پاره‌پاره شد.

با چنین تاریخی، تاریخ ما چندان سفید و پاک نیست که در برابر خطاهای یهودیان بنشینیم و تنها سر تکان بدهیم. اگر ظلم دیگری را با قرآن محکوم کنیم اما وقتی همان منطق در میراث خودمان ظاهر شد برایش نامی محترمانه، روایت توجیهی یا استثنای فقهی بسازیم، گرفتار همان نقطه کوری شده‌ایم که این آیات برای شکستن آن آمده‌اند.

شیطان نیز هنگام اعلام دشمنی با آدم نگفت یک قوم خاص را هدف می‌گیرم. میدان او انسان است. هوی، استکبار، تعصب، بغی، قدرت‌طلبی و میل به انحصار حقیقت بیماری قومی نیستند. مسلمان، یهودی، مسیحی، عرب و عجم همه در برابر آنها آسیب‌پذیرند. نام دینی هیچ‌کس او را از آزمونی که قرآن برای انسان ترسیم کرده مصون نمی‌سازد.

تدبر در تاریخ یعنی خطای گذشته را با لباس تازه تکرار نکنیم. اگر قرآن داستان بغی صاحبان کتاب را نقل می‌کند، نخست باید بپرسیم بغی در دستگاه دینی خود ما کجا پنهان شده است. کجا برای فضل خدا مجرا تعیین کرده‌ایم؟ کجا فقط عالمی را می‌پذیریم که از مدرسه ما باشد؟ کجا سخن حقی را چون از مذهب دیگری آمده نمی‌شنویم؟ کجا قرآن را می‌پذیریم تا زمانی که میراث ما را تایید کند و وقتی همان قرآن پیش‌فرض ما را به چالش می‌کشد، برای خاموش کردنش سراغ تاویل می‌رویم؟

فضل خدا ملک هیچ قوم، خاندان، مذهب یا طبقه‌ای نیست. بندگی یعنی بپذیریم او حق دارد از فضل خود بر هرکس از بندگانش که بخواهد نازل کند. اگر برای خدا تعیین کنیم حقیقت از کجا باید بیاید و چه کسی حق دارد حامل آن باشد، دیگر فقط از یک انسان یا یک پیام ناراضی نیستیم؛ برای اختیار صاحب فضل حد ساخته‌ایم. و اگر خطای پیشینیان را ببینیم اما همان بغی، خونریزی، تکفیر و پاره‌پاره کردن دین را در تاریخ خود نبینیم، آیه را خوانده‌ایم بی‌آنکه اجازه دهیم درباره خود ما داوری کند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۸۹— شناخت حقیقت و کفر ورزیدن به آن؛ زمینه مستقیم توضیح انگیزه در این آیه.
  • البقره ۲:۹۱— «نؤمن بما أنزل علينا»؛ محدود کردن پذیرش وحی به آنچه بر «خود ما» نازل شده است.
  • البقره ۲:۲۱۳— اختلاف پس از آمدن بینات «بغيا بينهم».
  • آل عمران ۳:۱۹— اختلاف پس از آمدن علم «بغيا بينهم».
  • الشوری ۴۲:۱۴— تفرقه پس از آمدن علم از سر «بغيا بينهم».
  • آل عمران ۳:۷۳، ۳:۷۴— فضل در دست آن معبود یگانه است و آن را به هرکس بخواهد می‌دهد.
  • یونس ۱۰:۹۰— «بغيا وعدوا»؛ نمونه‌ای از بغی همراه با تجاوز.
  • البقره ۲:۸۶— تصویر معامله زندگی دنیا با آخرت؛ زمینه نزدیک برای زبان معامله در «اشتروا به أنفسهم».
  • کافر در قرآن— بررسی ریشه ک ف ر و پرهیز از تبدیل «کافر» به برچسب ثابت قومی یا مذهبی.
  • زکات و تحریف تاریخی آن؛ جنگ‌های رده— بررسی بحران‌های دینی، سیاسی، مالی و قبیله‌ای و تبدیل اختلاف به تکفیر.
  • اکراه در دین نیست؛ وظیفهٔ پیامبر ابلاغ است— آزادی ایمان و مرز ابلاغ با تحمیل دین.
  • تکبر و استکبار— دانش آلوده به غرور و برتری‌طلبی در برابر حق.
  • شیطان و طاغوت— دعوت به باطل، مسئولیت انتخاب انسان و مرز قدرت شیطان.

البقره ۲:۹۱

ۗ

و هنگامی که به آنان گفته شود به آنچه آن معبود یگانه نازل کرده ایمان بیاورید، می‌گویند: ما به آنچه بر خود ما نازل شده ایمان می‌آوریم؛ و به آنچه ورای آن است کفر می‌ورزند، در حالی که آن حق و تصدیق‌کننده آن چیزی است که با آنان است. بگو: پس اگر مؤمن بودید، چرا پیش از این پیامبران آن معبود یگانه را می‌کشتید؟

تأمل ما

پاسخ آنان کوتاه است، اما بیماری بزرگی را آشکار می‌کند: «نُؤْمِنُ بِمَا أُنزِلَ عَلَيْنَا»؛ ما به آنچه بر خود ما نازل شده ایمان می‌آوریم. نمی‌گویند وحی را قبول نداریم؛ مشکل در همان «عَلَيْنَا» پنهان شده است. ایمان از حقیقت به هویت گره خورده: آنچه «بر ما» نازل شده پذیرفتنی است و آنچه از این مرز فراتر رود، کنار گذاشته می‌شود.

آیه بلافاصله تناقض را آشکار می‌کند: «وَيَكْفُرُونَ بِمَا وَرَاءَهُ وَهُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقًا لِّمَا مَعَهُمْ». آنچه پس زده‌اند باطل نیست؛ قرآن آن را «الحق» می‌خواند. حتی برای نابود کردن حقیقت پیشین آنان نیامده است؛ آنچه را با آنان است تصدیق می‌کند. مشکل در خود پیام نیست. حق از مرز خودساخته «ما» بیرون آمده و همین برای نپذیرفتنش کافی شده است.

«وراء» چیزی را می‌رساند که آن سوی محدوده پذیرفته‌شده آنان قرار گرفته است. همین واژه تصویری از انحصار ذهنی می‌سازد: تا اینجا وحی را می‌پذیریم، اما فراتر از این مرز نه. گویی آن معبود یگانه و دین او نیز باید در احاطه دانسته‌ها، تاریخ و هویت ما باقی بمانند.

آیه پیشین ریشه این بیماری را «بغی» نشان داده بود: سنگینی پذیرفتن اینکه آن معبود یگانه از فضل خود بر هرکس از بندگانش که بخواهد نازل کند. اکنون همان ذهنیت از زبان خود آنان شنیده می‌شود: «نؤمن بما أنزل علينا». فضل خدا پذیرفته است، به شرط آنکه از مجرای مورد انتظار ما بگذرد.

این همان جایی است که بندگی می‌تواند وارونه شود. به جای آنکه ما در محدوده علم و فرمان خدا قرار بگیریم، خدا را در محدوده دانش و میراث خودمان می‌گذاریم. برای وحی مسیر تعیین می‌کنیم، برای حق مرز می‌کشیم و برای صاحب فضل مشخص می‌کنیم چه کسی شایسته دریافت آن است.

قرآن این ادعا را با یک بحث نظری طولانی پاسخ نمی‌دهد. آنان می‌گویند به همان چیزی که بر خودشان نازل شده ایمان دارند؛ قرآن آنان را به تاریخ همان ایمان بازمی‌گرداند:

«قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنبِيَاءَ اللَّهِ مِن قَبْلُ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ»

اگر واقعا مؤمن بودید، چرا پیش از این پیامبران آن معبود یگانه را می‌کشتید؟

ضربه اصلی آیه همین است. ادعای ایمان با به رخ کشیدن نام یک کتاب ثابت نمی‌شود. عیار ایمان زمانی آشکار می‌شود که پیام خدا با قدرت، عادت، منفعت و پیش‌فرض ما برخورد کند. اگر در آن لحظه حامل حقیقت تحمل نشود، تقدیس کتاب به تنهایی شاهد ایمان نیست.

مائده ۵:۷۰ همین منطق را تقریبا به صورت کامل بازگو می‌کند:

«كُلَّمَا جَاءَهُمْ رَسُولٌ بِمَا لَا تَهْوَىٰ أَنفُسُهُمْ فَرِيقًا كَذَّبُوا وَفَرِيقًا يَقْتُلُونَ»

هر بار رسولی چیزی آورد که نفس‌هایشان به آن میل نداشت، گروهی را تکذیب کردند و گروهی را می‌کشتند.

پس مشکل با اصل «کتاب» یا «پیامبری» نبود. مشکل از جایی آغاز می‌شد که محتوای پیام با هوای نفس، ساختار قدرت یا باورهای تثبیت‌شده تعارض پیدا می‌کرد. کتاب مقدس می‌ماند؛ اما حامل پیامی که آن کتاب را علیه انحراف ما زنده می‌کند، تحمل‌ناپذیر می‌شود.

این اتهام قرآن تنها بر یک روایت اسلامی از تاریخ تکیه ندارد. کتاب مقدس عبری خود نیز نمونه‌های روشنی از کشتن پیام‌آوران خدا در درون جامعه بنی اسرائیل و یهودا حفظ کرده است.

در دوم تواریخ ۲۴:۲۰، ۲۴:۲۱، ۲۴:۲۲، زکریای پسر یهویاداع پس از آنکه مردم و پادشاه را به سبب ترک فرمان خدا هشدار می‌دهد، به فرمان شاه در صحن خانه خدا سنگسار می‌شود. این شخص را نباید بدون دلیل با زکریای پدر یحیی یکی دانست؛ اهمیت مثال در این است که خود میراث عبری، قتل یک پیام‌آور الهی به دست جامعه صاحب کتاب را ثبت کرده است.

در ارمیا ۲۶:۲۰، ۲۶:۲۱، ۲۶:۲۲، ۲۶:۲۳، اوریای پسر شمعیا همانند ارمیا علیه وضع شهر و سرزمین هشدار می‌دهد. پادشاه یهویاقیم در پی کشتن او برمی‌آید؛ اوریا به مصر می‌گریزد، بازگردانده می‌شود و با شمشیر کشته می‌شود.

اول پادشاهان ۱۸ نیز از کشته شدن پیامبران خدا به دست ایزابل سخن می‌گوید؛ و نحمیا ۹:۲۶ در بازخوانی تاریخ قوم، صریحا اعتراف می‌کند که آنان شریعت خدا را پشت سر افکندند و پیامبرانی را که برای بازگرداندنشان هشدار می‌دادند کشتند.

پس پرسش قرآن از بیرون بر آنان تحمیل نشده است. میراث خودشان نیز نشان می‌دهد که داشتن کتاب، جامعه را خودکار مطیع کتاب نمی‌کند.

ممکن است کتاب مقدس بماند، عبادتگاه آباد باشد و زبان دین همه‌جا شنیده شود؛ اما وقتی پیام همان خدا علیه انحراف ما سخن بگوید، حامل آن پیام حذف شود. این تناقضی است که آیه می‌خواهد آشکار کند.

امروز پیامبر و رسول تازه‌ای در میان ما نیست و هیچ نویسنده، فیلسوف یا مصلحی را نباید هم‌رتبه انبیای این آیه قرار داد. اما بیماری‌ای که آیه نشان می‌دهد از میان نرفته است. وقتی قرائت انسانی از دین چنان مقدس شود که نقد آن مساوی نقد خدا دانسته شود، ناقد دیگر فقط صاحب یک اندیشه متفاوت نیست؛ به «زندیق»، «مرتد»، «ملحد» یا «دشمن دین» تبدیل می‌شود. از همین جا فاصله میان رد سخن و حذف صاحب سخن کوتاه می‌شود.

تاریخ مسلمانان نمونه‌های دردناکی از همین منطق دارد.

سعید بن جبیر، عالم برجسته نسل تابعین، به فرمان حجاج بن یوسف کشته شد. نزاع او با دستگاه اموی زمینه سیاسی جدی داشت، اما همان واقعیت برای ما کافی است: قدرتی که خود را مسلمان می‌دانست، عالمی مسلمان را به قتل رساند. نام اسلام مانع خون‌ریزی درون جامعه اسلامی نشد.

حسین بن منصور حلاج در سال ۹۲۲ در بغداد اعدام شد. پرونده‌اش آمیزه‌ای پیچیده از سیاست، عرفان و اتهام‌های دینی بود؛ همین پیچیدگی مهم است. قدرت سیاسی و داوری دینی در نقطه‌ای به هم رسیدند که ادامه حضور یک اندیشه تحمل‌ناپذیر دانسته شد.

شهاب‌الدین یحیی سهروردی، بنیان‌گذار حکمت اشراق، در سال ۱۱۹۱ در حلب کشته شد. مخالفت فقیهان با اندیشه‌هایش و تصمیم قدرت سیاسی در فرجام او به هم پیوستند. فیلسوفی که می‌توانست پاسخ فکری بگیرد، با حذف از صحنه خارج شد.

در دوره جدید، احمد کسروی در سال ۱۹۴۶ در داخل دادگستری تهران به دست اعضای فدائیان اسلام کشته شد. نقد او بر تشیع نهادی، روحانیت و باورهای رایج با پاسخ کتاب و استدلال پایان نیافت؛ تکفیر و خشونت به قتل او و دستیارش انجامید.

محمود محمد طه در سودان، متفکری مسلمان بود که قرائت رایج از شریعت را به چالش کشید. حکومت جعفر نمیری او را در سال ۱۹۸۵ با اتهام ارتداد به دار آویخت. اختلاف در فهم دین، با قدرت دولت به حکم مرگ تبدیل شد.

فرج فوده در مصر به شدت با اسلام‌گرایی سیاسی و حکومت دینی مخالفت می‌کرد. در سال ۱۹۹۲ به دست افراط‌گرایان ترور شد. باز هم اندیشه به جای آنکه با اندیشه پاسخ داده شود، با گلوله پاسخ گرفت.

نصر حامد ابوزید کشته نشد، اما پژوهش قرآنی او به صدور حکم ارتداد و جدایی اجباری از همسرش انجامید و سرانجام او را به ترک مصر کشاند. نمونه او نشان می‌دهد منطق حذف همیشه به قتل ختم نمی‌شود؛ گاهی دادگاه، تکفیر و تبعید همان کارکرد را انجام می‌دهند.

سلمان رشدی نیز دهه‌ها با حکم قتل و تهدید زندگی کرد و سرانجام در سال ۲۰۲۲ در هنگام سخنرانی با چاقو مورد حمله قرار گرفت و یک چشم خود را از دست داد. پذیرش یا رد نوشته او موضوع دیگری است؛ مسئله اینجاست که نقد کتاب با نقد کتاب پاسخ داده نشد، بلکه کشتن نویسنده به عنوان پاسخ دینی مطرح شد.

این افراد پیامبر نبودند و سخنانشان نیز وحی نبود. ممکن است درباره بسیاری از افکار آنان اختلاف جدی داشته باشیم. قیاس در مقام آنان نیست؛ قیاس در شیوه برخورد با سخنی است که باور غالب را به چالش می‌کشد. قرآن از ما نمی‌خواهد هر منتقدی را درست بدانیم؛ از ما می‌آموزد که حقانیت خود را با خاموش کردن صدای مخالف ثابت نکنیم.

این بیماری نه سنی است و نه شیعه، نه متعلق به قرن سوم است و نه قرن بیستم. هرجا رأی انسانی به جای وحی مقدس شود، نقد آن نیز می‌تواند «کفر به دین» تلقی شود. آنجا راه تکفیر باز می‌شود و پس از تکفیر، زندان، تبعید و قتل دیگر چندان دور نیست.

ما نیز می‌توانیم با اطمینان بگوییم: «نؤمن بما أنزل علينا»؛ ما قرآن داریم، ما امت محمدیم، ما آخرین کتاب را در دست داریم. اما آیه به نام‌ها اطمینان نمی‌دهد. همان پرسش را بر ما نیز برمی‌گرداند: با حقیقتی که میراث خودمان را نقد کند چه می‌کنیم؟

اگر روایت با قرآن تعارض پیدا کرد، روایت را دوباره می‌سنجیم یا قرآن را محدود می‌کنیم؟ اگر حکمی فقهی با «لا إكراه في الدين» ناسازگار شد، کدام یک را تاویل می‌کنیم؟ اگر دستگاه تکفیر با حرمت جان و مسئولیت فردی در برابر خدا برخورد کرد، آیا قرآن معیار باقی می‌ماند یا نظامی که طی قرن‌ها به آن عادت کرده‌ایم؟

رای فقیه، گزارش حدیثی، تفسیر، کلام و نظام حقوقی همه محصول تلاش انسان برای فهم دین‌اند. می‌توانند درست باشند و می‌توانند خطا کنند. خطر از روزی آغاز می‌شود که فهم انسان همان جایگاه وحی را پیدا کند و نقد آن، دشمنی با خدا شمرده شود.

از آن پس، کسی ممکن است با آیه‌ای از قرآن یک حکم انسانی را به پرسش بگیرد، اما به جای باز شدن پرونده حکم، پرونده خود ناقد باز شود.

تاریخ قرآن نباید برای ما وسیله طعنه به گذشتگان باشد. اگر فقط بگوییم «بنی اسرائیل پیامبرانشان را کشتند» اما تاریخ تکفیر، اعدام و حذف فکری خود را نبینیم، همان نقطه کور دوباره فعال شده است. خطای آنان را درست دیده‌ایم، اما حکمت روایت آن خطا را از دست داده‌ایم.

پایان آیه همین امنیت هویتی را می‌شکند:

«إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ»؛ اگر مؤمن بودید.

ایمان فقط آن چیزی نیست که درباره خود می‌گوییم. باید بتواند از محک رفتاری که با حقیقت، ناقد و حامل سخن ناخوشایند داریم عبور کند.

کتاب تنها زمانی معیار هدایت است که اجازه دهیم خطاهای خود ما را نیز آشکار کند. اگر وحی را فقط تا جایی می‌پذیریم که باورهای موروثی و قدرت مذهبی ما را تایید کند، دیگر در برابر کتاب تسلیم نیستیم؛ کتاب را در محدوده خود زندانی کرده‌ایم. و اگر پاسخ نقد اندیشه، تکفیر و حذف ناقد باشد، تاریخ پیامبران را خوانده‌ایم اما با منطق قاتلانشان زندگی کرده‌ایم.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۸۷— استکبار، تکذیب و قتل رسولان هنگامی که پیام با هوای نفس سازگار نبود.
  • البقره ۲:۸۹–۹۰— شناخت حقیقت، کفر ورزیدن به آن و بغی در برابر نزول فضل آن معبود یگانه بر هرکس که بخواهد.
  • البقره ۲:۱۰۱— رسولی از نزد آن معبود یگانه که آنچه را با آنان بود تصدیق می‌کرد.
  • آل عمران ۳:۲۱— نکوهش کسانی که پیامبران را به ناحق می‌کشند.
  • آل عمران ۳:۱۱۲— یادآوری قتل پیامبران به ناحق.
  • النساء ۴:۱۵۵— شکستن میثاق، کفر به آیات خدا و قتل پیامبران.
  • المائده ۵:۷۰— هرگاه رسولی چیزی آورد که نفس‌های آنان نمی‌خواست، گروهی را تکذیب و گروهی را می‌کشتند.
  • کافر در قرآن— بررسی کفر به عنوان نوع برخورد با حقیقت، نه صرف یک نام قومی یا مذهبی.
  • اکراه در دین نیست؛ وظیفهٔ پیامبر ابلاغ است— آزادی باور و بیان و سنجش روایت، فقه و قدرت سیاسی با قرآن.
  • زکات و تحریف تاریخی آن— تبدیل اختلاف سیاسی و مالی به تکفیر و حذف مخالف.

البقره ۲:۹۲

و به راستی موسی با نشانه‌های روشن نزد شما آمد؛ سپس پس از او گوساله را گرفتید، در حالی که ستمکار بودید.

تأمل ما

آیه همچنان ادعای آیه پیشین را می‌آزماید: «نُؤْمِنُ بِمَا أُنزِلَ عَلَيْنَا»؛ ما به آنچه بر خود ما نازل شده ایمان می‌آوریم. این بار قرآن به پیامبری بیرون از سنت آنان استناد نمی‌کند؛ به خود موسی برمی‌گردد:

«وَلَقَدْ جَاءَكُم مُّوسَىٰ بِالْبَيِّنَاتِ»؛ موسی با نشانه‌های روشن نزد شما آمد.

اگر معیار ایمان همان چیزی است که «بر ما نازل شده»، موسی باید روشن‌ترین شاهد این ادعا باشد. پیام از همان قومی آمده بود که اکنون به انتساب خود به آن افتخار می‌کردند و با «بینات» نیز همراه بود. مشکل کمبود پیامبر یا مبهم بودن حجت نبود.

اما تاریخ آنان روی دیگری نیز داشت:

«ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِن بَعْدِهِ»؛ سپس پس از او گوساله را گرفتید.

تناقض ادعا آشکار می‌شود. گفتند تنها به آنچه بر خود ما نازل شده ایمان داریم؛ قرآن برای سنجش این سخن به سراغ کتاب یا پیامبری بیگانه نمی‌رود. همان موسی را پیش رویشان می‌گذارد: اگر انتساب به پیامبر خودتان برای اثبات ایمان کافی است، گوساله‌پرستی پس از موسی را چگونه توضیح می‌دهید؟

داشتن پیامبر با پیروی از پیامبر یکی نیست؛ همان‌گونه که داشتن کتاب با تسلیم شدن در برابر کتاب یکی نیست.

سوره اعراف تصویر گوساله را روشن‌تر می‌سازد:

«وَاتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَىٰ مِن بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلًا جَسَدًا لَهُ خُوَارٌ» اعراف ۷:۱۴۸

قوم موسی پس از او از زیورآلات خودشان گوساله‌ای ساختند. آنچه بعدها در جایگاهی ناروا نشست، چیزی نبود که از آسمان آمده باشد؛ از داشته‌های خودشان ساخته شده بود.

همین تصویر زمینه‌ای عمیق برای تدبر دارد. گاهی چیزی که میان ما و فرمان خدا می‌ایستد از بیرون بر ما تحمیل نشده است؛ خودمان آن را ساخته‌ایم، برایش ارزش اندوخته‌ایم، به آن خو گرفته‌ایم و سرانجام چنان تقدیسش کرده‌ایم که جدا شدن از آن دشوار شده است.

در سوره طه نیز سامری در پایان توضیح خود می‌گوید:

«وَكَذَٰلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي» طه ۲۰:۹۶

نفس من چنین برایم آراست.

قرآن پیش از آن از «أَثَرِ الرَّسُولِ» نیز سخن می‌گوید، اما ماهیت دقیق این «اثر» را برای ما توضیح نمی‌دهد و نیازی نیست خلأ متن را با حدس پر کنیم. آنچه خود آیه صریح می‌گوید کافی است: سامری عمل خود را چیزی می‌داند که نفسش برای او آراسته بود. انحراف همیشه برای صاحبش با چهره زشت ظاهر نمی‌شود؛ ممکن است در ذهن او زیبا، موجه و حتی دینی جلوه کند.

پایان آیه داوری را روشن می‌سازد:

«وَأَنتُمْ ظَالِمُونَ»؛ در حالی که ستمکار بودید.

گوساله گرفتن صرفا یک اشتباه آیینی نبود؛ قرآن آن را ظلم می‌نامد. ریشه ظ ل م با تجاوز از حد و قرار گرفتن چیزی در جای ناروا پیوند دارد. چیزی ساخته دست بشر در جایگاهی نشانده شد که حق آن نبود و بندگی از آن معبود یگانه به چیزی منتقل شد که خود مردم ساخته بودند.

تاریخ نشان می‌دهد این بیماری با شکستن همان گوساله در بیابان پایان نیافت. قرن‌ها بعد، کتاب اول پادشاهان، باب ۱۲ روایت می‌کند که یربعام پس از جدایی پادشاهی شمالی اسرائیل، دو گوساله طلا ساخت؛ یکی را در بیت‌ئیل و دیگری را در دان قرار داد. او مردم را از رفتن به اورشلیم برای عبادت بازداشت و حتی خاطره خروج از مصر را در مشروعیت بخشیدن به این گوساله‌ها به کار گرفت.

این رخداد معنای مستقیم «العجل» در بقره ۲:۹۲ نیست؛ گوساله این آیه همان ماجرای روزگار موسی است. اما واقعه یربعام نشان می‌دهد چگونه یک انحراف می‌تواند نسل‌ها بعد با صورت تازه‌ای بازگردد. این بار گوساله تنها محصول یک هیجان جمعی نبود؛ دین، هویت و مصلحت سیاسی نیز در ساختن آن به هم گره خورده بودند.

همین مسئله آیه را برای ما زنده نگه می‌دارد. گوساله همیشه از طلا ساخته نمی‌شود. ممکن است از رأی، روایت، فتوا، سنت، نهاد یا نظامی ساخته شود که خود پدید آورده‌ایم و سپس چنان تقدیسش کرده‌ایم که نقد آن را نقد خدا بدانیم.

ساخته‌های بشری الزاما باطل نیستند. فقه، تفسیر، نهاد دینی و سنت‌های اجتماعی می‌توانند حاصل کوشش صادقانه انسان باشند. مشکل از جایی آغاز می‌شود که ساخته بشر از جایگاه خود بالاتر رود و در برابر فرمان روشن خدا حق فرمانروایی پیدا کند.

ایمان، سند مالکیت یک کتاب نیست؛ وفاداری به حقیقتی است که آن کتاب آورده است. گوساله زمانی دوباره ساخته می‌شود که چیزی از ساخته‌های خودمان در جایگاه فرمان آن معبود یگانه بنشیند و ما برای حفظ آن، حتی حاضر شویم پیام روشن کتاب را کنار بزنیم.

ارجاعات متقابل

البقره ۲:۹۳

ۖ ۚ

و هنگامی که میثاق شما را گرفتیم و طور را بالای شما برافراشتیم: آنچه را به شما داده‌ایم با قوت بگیرید و بشنوید. گفتند: شنیدیم و نافرمانی کردیم؛ و به سبب کفرشان، گوساله در دل‌هایشان نوشانده شد. بگو: چه بد است آنچه ایمانتان شما را به آن فرمان می‌دهد، اگر مؤمن هستید.

تأمل ما

آیه همچنان همان ادعای «نُؤْمِنُ بِمَا أُنزِلَ عَلَيْنَا» را به محک می‌زند. آنان گفتند به آنچه بر خودشان نازل شده ایمان دارند؛ قرآن نیز بار دیگر دقیقا همان میراث را پیش رویشان می‌گذارد: میثاق، طور، کتاب و فرمانی که از همان آغاز از آنان خواسته بود آنچه را دریافت کرده‌اند با قوت بگیرند.

صحنه میثاق در بقره ۲:۶۳ نیز آمده بود، با این تفاوت که آنجا پس از «خُذُوا مَا آتَيْنَاكُم بِقُوَّةٍ» فرمان «وَاذْكُرُوا مَا فِيهِ» آمده بود: آنچه را در آن است زنده نگه دارید. اینجا فرمان کوتاه‌تر و قاطع‌تر است:

«وَاسْمَعُوا»؛ بشنوید.

شنیدن در این سیاق فقط رسیدن صدا به گوش نیست. کلام خدا شنیده می‌شود تا فهمیده، پذیرفته و در عمل دنبال شود. اگر صدا به گوش برسد اما اراده در برابر آن بسته بماند، شنیدن هنوز به مقصد خود نرسیده است.

پاسخ آنان تمام فاصله میان شنیدن و ایمان را در دو کلمه نشان می‌دهد:

«سَمِعْنَا وَعَصَيْنَا» شنیدیم و نافرمانی کردیم.

مشکل، نرسیدن پیام نبود. شنیده بودند؛ اما شنیدن به اطاعت نرسیده بود.

در پایان همین سوره، پاسخ مؤمنان درست در نقطه مقابل آن قرار می‌گیرد:

«سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا» شنیدیم و اطاعت کردیم. بقره ۲:۲۸۵

نساء ۴:۴۶ نیز همین تقابل را زنده نگه می‌دارد و می‌گوید اگر به جای «سمعنا وعصينا» می‌گفتند «سمعنا وأطعنا» برایشان بهتر بود. انفال ۸:۲۱ هشدار را از تاریخ یک قوم فراتر می‌برد: «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ قَالُوا سَمِعْنَا وَهُمْ لَا يَسْمَعُونَ»؛ مانند کسانی نباشید که می‌گویند شنیدیم، در حالی که نمی‌شنوند.

ممکن است آیه را بدانیم، تلاوتش کنیم، حتی معنایش را بفهمیم، اما وقتی نوبت تصمیم و عمل رسید چنان رفتار کنیم که گویی هرگز آن را نشنیده‌ایم. فاصله میان «سمعنا» و «أطعنا» همان جایی است که ادعای ایمان آزموده می‌شود.

گذر از گرفتن گوساله در آیه پیشین به نوشانده شدن گوساله در دل در این آیه، تصویر بسیار سنگینی می‌سازد:

«وَأُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ»

گوساله دیگر فقط چیزی بیرون از آنان نیست. چنان در قلب نفوذ کرده که قرآن آن را با تصویر نوشیدن بیان می‌کند؛ گویی چیزی قطره‌قطره جذب وجود شده و از یک رفتار بیرونی به تعلقی درونی تبدیل شده است.

مفسران از «نوشانده شدن محبت گوساله» سخن گفته‌اند، اما خود تصویر قرآن از این توضیح زنده‌تر است. آنچه روزی با دست گرفته شد، اکنون در قلب جا گرفته است. بت فقط در برابر چشم ایستاده نیست؛ در درون صاحبش خانه کرده است.

قرآن ریشه این نفوذ را نیز پنهان نمی‌کند:

«بِكُفْرِهِمْ»؛ به سبب کفرشان.

گوساله بی‌سبب در قلب ننشسته است. کفر ورزیدن، مقاومت در برابر حق و نافرمانی‌های تکرارشده راه را برای درونی شدن همان چیزی باز کرده که ابتدا بیرون از وجود قرار داشت. کسی بارها در برابر حقیقت مقاومت می‌کند، سپس ساخته خود را جای آن می‌نشاند، و سرانجام همان ساخته چنان عزیز می‌شود که جدا کردنش از ایمان دشوار می‌گردد.

این همان خطری است که گوساله را از یک حادثه تاریخی به آینه‌ای برای هر جامعه دینی تبدیل می‌کند. بت همیشه مجسمه‌ای از طلا نیست. گاهی رأیی است که خود ساخته‌ایم، روایتی است که نسل‌ها تکرار کرده‌ایم، شخصیتی است که نقدش را تحمل نمی‌کنیم، نهادی است که بقای آن را با بقای دین یکی گرفته‌ایم، یا سنتی است که چنان در دل نشسته که اگر آیه‌ای برخلاف آن خوانده شود، پیش از آنکه سنت را دوباره بسنجیم، برای محدود کردن آیه راهی پیدا می‌کنیم.

در این مرحله دیگر مشکل تنها یک خطای بیرونی نیست؛ گوساله در قلب نوشانده شده است.

پایان آیه، ادعای ایمان را مستقیما به محک نتیجه آن می‌گذارد:

«قُلْ بِئْسَمَا يَأْمُرُكُم بِهِ إِيمَانُكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ»

بگو: چه بد است آنچه ایمانتان شما را به آن فرمان می‌دهد، اگر مؤمن هستید.

طعنه آیه بسیار تند است. آنان خود گفته بودند: «نؤمن بما أنزل علينا». قرآن نیز می‌پرسد اگر این همان «ایمان» شماست، این ایمان چه چیزی از شما ساخته است؟ ایمانی که نتیجه‌اش عصیان، گوساله‌پرستی و سرپیچی از همان میثاقی باشد که به آن افتخار می‌کنید، چگونه می‌تواند دلیل حقانیت شما باشد؟

قرآن نمی‌گوید ایمان حقیقی به عصیان فرمان می‌دهد. درست برعکس، نام «ایمان» را با ثمره آن می‌آزماید. هر چیزی که ما ایمان بنامیم، تنها با نام مقدس نمی‌شود. باید دید به چه چیزی فرمان می‌دهد و چه نوع انسانی می‌سازد.

اگر آنچه «دین» می‌نامیم ما را به عدل، صدق، وفای به عهد، رحمت و اطاعت از حق نزدیک می‌کند، ثمره‌اش با ادعایش هماهنگ است. اما اگر همان نام، پوششی برای تعصب، ظلم، خشونت، تکفیر، برتری‌طلبی و دفاع از ساخته‌های خودمان شود، دیگر نمی‌توان فقط با تکرار واژه «ایمان» از پرسش قرآن گریخت.

این آیه نیز مانند آیات پیشین به ما اجازه نمی‌دهد تاریخ بنی اسرائیل را بخوانیم و خود را بیرون از محک آن قرار دهیم. ما نیز می‌توانیم کتاب داشته باشیم، از ایمان سخن بگوییم و به میراث دینی خود افتخار کنیم؛ اما اگر در عمل «سمعنا وعصينا» زندگی کنیم، داشتن کتاب مشکل را حل نمی‌کند.

ایمان، برچسبی برای تفاخر یا سپری برای توجیه نیست؛ نیرویی است که در رفتار فرمان می‌راند. اگر آنچه ایمان می‌نامیم به جای خضوع در برابر حق، ما را به تعصب، ظلم و دفاع از گوساله‌های خودساخته سوق دهد، پیش از توجیه رفتارمان باید خود آن ایمان ادعایی را به محک بگذاریم. خطر از زمانی آغاز می‌شود که چیزی ساخته دست ما چنان در قلب جا بگیرد که فرمان آن را با فرمان آن معبود یگانه اشتباه بگیریم.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۶۳–۶۴— صحنه میثاق، برافراشتن طور، گرفتن کتاب با قوت و سپس روی‌گردانی.
  • البقره ۲:۹۱–۹۲— ادعای «نؤمن بما أنزل علينا» و سپس یادآوری گوساله‌پرستی.
  • البقره ۲:۲۸۵— «سمعنا وأطعنا»؛ پاسخ مؤمنانه به شنیدن وحی.
  • النساء ۴:۴۶— تقابل «سمعنا وعصينا» با «سمعنا وأطعنا».
  • الانفال ۸:۲۱— هشدار درباره کسانی که می‌گویند شنیدیم، در حالی که حقیقتا نمی‌شنوند.
  • الاعراف ۷:۱۷۱— برافراشته شدن کوه بر فراز آنان و فرمان گرفتن کتاب با قوت.
  • مریم ۱۹:۱۲— فرمان به یحیی برای گرفتن کتاب با قوت.
  • میثاق در قرآن— بررسی مفهوم میثاق و مسئولیت عهد.
  • کافر در قرآن— بررسی ریشه ک ف ر و مفهوم کفر به عنوان نوع برخورد با حقیقت.

البقره ۲:۹۴

بگو: اگر سرای آخرت نزد آن معبود یگانه، ویژه شما و نه دیگر مردم است، پس اگر راست می‌گویید مرگ را آرزو کنید.

تأمل ما

آیات پیشین ادعای ایمان آنان را بارها آزمود. اکنون نوبت ادعای نجات است: آیا سرای آخرت نیز امتیازی ویژه برای آنان است؟

«خَالِصَةً مِّن دُونِ النَّاسِ»؛ ویژه شما، نه دیگر مردم.

«خالصة» ادعایی فراتر از امید به نجات است. سخن از اختصاص است؛ گویی آخرت نزد آن معبود یگانه به نام یک گروه ثبت شده و دیگر مردم از آن کنار گذاشته شده‌اند. همان اندیشه‌ای که پیشتر با ادعای «لَن تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّامًا مَعْدُودَةً» در بقره ۲:۸۰ دیده شد و در بقره ۲:۱۱۱ با «لَن يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَن كَانَ هُودًا أَوْ نَصَارَىٰ» دوباره ظاهر می‌شود. هویت قومی و مذهبی جای ایمان و عمل را می‌گیرد و به ضمانت نجات تبدیل می‌شود.

قرآن این اطمینان را با یک آزمون کوتاه روبه‌رو می‌کند:

«فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ»؛ اگر راست می‌گویید، مرگ را آرزو کنید.

«تمنوا» از آرزوی قلبی سخن می‌گوید. آیه کسی را به کشتن خود فرا نمی‌خواند؛ تناقض درونی ادعا را آشکار می‌کند. اگر واقعا باور دارید آخرت نزد آن معبود یگانه خالصانه از آن شماست، مرگ باید راه رسیدن به همان سرایی باشد که خود را وارث بی‌رقیب آن می‌دانید. پس چرا حتی تمنای رسیدن به آن وجود ندارد؟

آیه بعد پرده را بیشتر کنار می‌زند: «بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ»؛ به سبب آنچه دست‌هایشان پیش فرستاده است. مسئله تنها ترس طبیعی از مردن نیست؛ اعمالی است که با ادعای اطمینان به نجات سازگار نیست.

این پرسش تنها برای بنی اسرائیل باقی نمی‌ماند. ما نیز از بهشت، رحمت، شفاعت و نجات سخن می‌گوییم و گاهی تعلق به امت، مذهب یا سنت خود را چنان می‌فهمیم که گویی همین انتساب برای آینده ما کافی است. اما اگر آخرت را بازگشت به پروردگار می‌دانیم، رابطه ما با این بازگشت چیست؟

آیا از ملاقات با پروردگار خود امید داریم، یا از آن وحشت می‌کنیم؟

ترس طبیعی از مرگ، از جدا شدن از خانواده و از ناشناخته‌ای که پیش روست، نشانه بی‌ایمانی نیست. اما اگر موضوع وحشت ما خودِ پروردگار باشد، پرسش دیگری آغاز می‌شود: این تصویر از کجا وارد ایمان ما شده است؟

در بخشی از میراث دینی پس از قرآن، زبان وعظ، ترهیب، برخی روایات و صورت‌بندی‌های کلامی و فقهی چنان بر مجازات تاکید کرده‌اند که گاه رابطه با او بیش از آنکه بر اعتماد و رحمت استوار باشد، بر هراس بنا شده است. آن معبود یگانه که قرآن بارها با رحمت معرفی می‌کند، در ذهن مؤمن ممکن است به داوری تبدیل شود که ملاقاتش فقط اضطراب می‌آورد.

حتی «تقوا» نیز بارها تنها به «ترس از خدا» ترجمه شده است، در حالی که میدان این واژه بسیار گسترده‌تر از ترس است و با مراقبت، خودنگهداری و قرار گرفتن در حفاظ حق پیوند دارد. برای بررسی جداگانه این مفهوم می‌توان به مقاله تقوا در قرآن مراجعه کرد.

ایمان نیز تنها پذیرفتن وجود آن معبود یگانه نیست. ریشه أ م ن با امنیت، اعتماد و اطمینان پیوند دارد. ایمان باید در نسبت ما با آن معبود یگانه نوعی اعتماد بسازد؛ اعتمادی که مسئولیت و حساب را از میان نمی‌برد، اما او را نیز به موجودی تبدیل نمی‌کند که بنده از دیدارش تنها بلرزد.

قرآن در کهف ۱۸:۱۱۰ تعبیر دیگری به کار می‌برد:

«فَمَن كَانَ يَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا»

کسی که امید دیدار پروردگارش را دارد، عمل صالح انجام دهد.

در این تصویر، دیدار پروردگار امید است، اما امیدی که با عمل صالح همراه می‌شود. نه امنیت دروغین وجود دارد که بگوییم بهشت فقط برای ماست، و نه وحشتی که پروردگار را از رحمت تهی کند.

آیه ۲:۹۴ لفظ «لقاء» را به کار نبرده است، اما مرگ را درست در برابر ادعای مالکیت آخرت قرار می‌دهد. کسی که آخرت را نزد او ویژه خود می‌پندارد، باید از خود بپرسد چرا راه رسیدن به آن را نمی‌خواهد.

این پرسش برای ما نیز باقی است. اگر از ملاقات پروردگار بیشتر از آنکه امید داشته باشیم وحشت داریم، شاید لازم باشد نه تنها اعمال خود، بلکه تصویری را که از او در ذهن ساخته‌ایم دوباره با قرآن بسنجیم.

آخرت ملک هیچ قوم و مذهبی نیست. ایمان نیز سند مالکیت بهشت نیست؛ اعتماد به آن معبود یگانه و آماده کردن خویش برای بازگشت نزد اوست. کسی که امید دیدار پروردگار دارد، این امید را با عمل صالح نشان می‌دهد، نه با بیرون کردن دیگران از رحمت پروردگار.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۸۰— ادعای اینکه آتش جز چند روز معدود به آنان نمی‌رسد.
  • البقره ۲:۹۱، ۹۲، ۹۳— به چالش کشیدن ادعای ایمان پیش از آزمون ادعای نجات.
  • البقره ۲:۹۵— دلیل آرزو نکردن مرگ: «بما قدمت أيديهم».
  • البقره ۲:۹۶— شدت دلبستگی به زندگی.
  • البقره ۲:۱۱۱— ادعای انحصاری ورود به بهشت.
  • الجمعه ۶–۷— تکرار همین آزمون درباره ادعای اولیای ویژه آن معبود یگانه بودن.
  • الکهف ۱۸:۱۱۰— امید دیدار پروردگار و پیوند آن با عمل صالح.
  • تقوا در قرآن— بررسی مفهوم تقوا و تفاوت آن با تقلیل آن به «ترس از خدا».

البقره ۲:۹۵

و هرگز آن را آرزو نخواهند کرد، به سبب آنچه دست‌هایشان پیش فرستاده است؛ و آن معبود یگانه به ستمکاران داناست.

تأمل ما

«وَلَن يَتَمَنَّوْهُ أَبَدًا»؛ هرگز آن را آرزو نخواهند کرد.

آیه پیشین از کسانی که سرای آخرت را ویژه خود می‌دانستند خواست اگر راست می‌گویند مرگ را آرزو کنند. اکنون دلیل گریز آنان در یک عبارت کوتاه آمده است:

«بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ»؛ به سبب آنچه دست‌هایشان پیش فرستاده است.

یعنی آنچه خود انجام داده‌اند و نتیجه‌اش را پیشاپیش برای آینده خویش فرستاده‌اند. زبان می‌تواند از نجات، بهشت و جایگاه ویژه نزد خدا سخن بگوید، اما اعمال را نمی‌توان با ادعا عوض کرد.

این هشدار برای ما نیز همان اندازه زنده است. ممکن است از رحمت، شفاعت و نجات سخن بگوییم، اما در خلوت خود بهتر می‌دانیم چه چیزی برای فردایمان پیش فرستاده‌ایم. قرآن در جای دیگری می‌گوید:

«بَلِ الْإِنسَانُ عَلَىٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ»
بلکه آدمی بر خویشتن بیناست.
قیامت ۷۵:۱۴

«وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ»؛ آن معبود یگانه به ستمکاران داناست.

باز هم معیار، نام قوم یا عنوان مذهبی نیست؛ سخن از ظالمان است. آن معبود یگانه به آنچه انجام داده‌ایم و آنچه پشت ادعاهای خود پنهان می‌کنیم داناست.

آخرت با ادعا ساخته نمی‌شود. آنچه پیشاپیش برای آن می‌فرستیم، همان چیزی است که روزی با آن روبه‌رو خواهیم شد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۹۴— آزمون ادعای اختصاص آخرت با «فتمنوا الموت».
  • البقره ۲:۹۶— ادامه بحث و آشکار شدن دلبستگی شدید به زندگی.
  • البقره ۲:۱۱۰— «وما تقدموا لأنفسكم من خير تجدوه عند الله»؛ آنچه از خیر برای خود پیش می‌فرستید نزد خدا خواهید یافت.
  • القیامة ۷۵:۱۴— «بل الإنسان على نفسه بصيرة»؛ آدمی بر خویشتن بیناست.

البقره ۲:۹۶

و قطعا آنان را حریص‌ترین مردم بر زندگی خواهی یافت، حتی حریص‌تر از کسانی که شرک ورزیده‌اند. هر یک از آنان دوست دارد کاش هزار سال عمر داده شود؛ اما عمر دراز یافتن او را از عذاب دور نمی‌کند. و آن معبود یگانه به آنچه انجام می‌دهند بیناست.

تأمل ما

«وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَىٰ حَيَاةٍ»؛ آنان را حریص‌ترین مردم بر زندگی خواهی یافت.

عبارت با تاکید شدیدی آمده است. همان کسانی که سرای آخرت را ویژه خود می‌دانستند، اکنون در چسبیدن به زندگی از حریص‌ترین مردم معرفی می‌شوند. «حياة» نیز نکره آمده است؛ تاکید بر اصل ماندن و ادامه یافتن زندگی است: هرچه بیشتر، بهتر.

باریکی آیه در ادامه آشکار می‌شود:

«وَمِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا»

قرآن بنی اسرائیل را با مشرکان یکی نمی‌گیرد؛ میان این دو گروه تفکیک می‌کند و سپس می‌گوید حرص آنان بر زندگی حتی از کسانی که شرک ورزیده‌اند بیشتر است. همین مقایسه تناقض را آشکار می‌سازد. کسی که از آخرت، کتاب و جایگاه ویژه نزد خدا سخن می‌گوید، نباید وابستگی‌اش به همین زندگی از کسی که چنین ادعایی ندارد بیشتر باشد.

«يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ»؛ هر یک از آنان دوست دارد کاش هزار سال عمر داده شود.

«هزار سال» تصویر عمری بسیار طولانی است. سخن از چند سال بیشتر نیست؛ میل به عقب انداختن هرچه بیشتر پایان زندگی است.

اما سال‌های بیشتر چیزی را که باید با عمل اصلاح شود حل نمی‌کند:

«وَمَا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذَابِ أَن يُعَمَّرَ»؛ عمر دراز یافتن او را از عذاب دور نمی‌کند.

«مُزَحْزِح» از ریشه ز ح ز ح، دور و کنار کردن است. همین ریشه در آل عمران ۳:۱۸۵ نیز آمده است: «فَمَن زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ». عمر طولانی، به خودی خود کسی را از پیامد اعمالش کنار نمی‌برد.

این تناقض به یهودیان محدود نیست. مسلمان، مسیحی یا پیرو هر آیین دیگری نیز ممکن است از آخرت بسیار سخن بگوید، اما همه امید و امنیت خود را به ماندن در همین دنیا گره بزند. ادعای ایمان به جهان دیگر زمانی معنا پیدا می‌کند که زندگی دنیا تنها دارایی ما نباشد.

آیه با «وَاللَّهُ بَصِيرٌ بِمَا يَعْمَلُونَ» پایان می‌یابد؛ آن معبود یگانه به آنچه انجام می‌دهند بیناست. در نهایت، نه طول عمر و نه ادعای مذهبی جای عمل را می‌گیرد.

مسئله این نیست که چند سال بیشتر بمانیم؛ مسئله این است که در سال‌هایی که داریم چه می‌کنیم. ایمان به آخرت با سخن گفتن از آن ثابت نمی‌شود؛ در نسبت ما با دنیا، مرگ و عمل نیز خود را نشان می‌دهد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۹۴–۹۵— ادعای اختصاص آخرت، آزمون تمنای مرگ و علت گریز از آن.
  • الجمعه ۶–۷— تکرار آزمون تمنای مرگ در برابر ادعای جایگاه ویژه نزد آن معبود یگانه.
  • آل عمران ۳:۱۸۵— «فمن زحزح عن النار وأدخل الجنة فقد فاز»؛ کاربرد دیگر ریشه ز ح ز ح.
  • البقره ۲:۸۰— ادعای مصونیت یا عذاب محدود در آخرت.

البقره ۲:۹۷

بگو: هرکس دشمن جبریل باشد، بی‌گمان او آن را به اذن آن معبود یگانه بر قلب تو فرود آورده است؛ تصدیق‌کننده آنچه پیش از آن بوده، و هدایت و مژده‌ای برای مؤمنان.

تأمل ما

چند آیه است که قرآن یک مرز ذهنی را پی‌درپی می‌شکند: خدا و هدایت او در انحصار هیچ قوم و گروهی نیست. گفتند: «نُؤْمِنُ بِمَا أُنزِلَ عَلَيْنَا»؛ تنها به آنچه بر خود ما نازل شده ایمان داریم. قرآن نشان داد که حتی در برابر همان موسی و همان میثاق نیز همیشه تسلیم نبوده‌اند. سپس ادعای جایگاه ویژه در آخرت مطرح شد؛ اما همان مدعیان نجات، حریص‌ترین مردم بر ماندن در دنیا معرفی شدند.

اکنون سخن به جبریل می‌رسد:

«قُلْ مَن كَانَ عَدُوًّا لِّجِبْرِيلَ»؛ بگو هرکس دشمن جبریل باشد...

ورود جبریل به این بحث تصادفی نیست. چند آیه پیش سخن از این بود که چرا آن معبود یگانه فضل خود را بر هرکس از بندگانش که بخواهد نازل کند. اینجا همان مسئله از زاویه دیگری دیده می‌شود: اگر از انتخاب خدا ناخشنود باشیم، آیا می‌توانیم اعتراض خود را متوجه کسی کنیم که پیام او را رسانده است؟

خود آیه علت تاریخی این دشمنی را توضیح نمی‌دهد و نباید سکوت قرآن را با داستان پر کنیم. همچنین نمی‌توان از این عبارت نتیجه گرفت که همه یهودیان با جبریل دشمن بوده‌اند. قرآن می‌گوید «مَن»؛ هرکس چنین دشمنی‌ای داشته باشد، پاسخ او این است:

«فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَىٰ قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ»

جبریل این پیام را به اذن آن معبود یگانه بر قلب تو فرود آورده است.

بار اصلی پاسخ بر «بِإِذْنِ اللَّهِ» قرار دارد. جبریل پیام را از پیش خود نیاورده و نبوت را به میل خود میان اقوام تقسیم نکرده است. اگر قرآن بر قلب محمد فرود آمده، این کار به اذن خدا بوده است. دشمنی با حامل پیام، اختیار فرستنده را تغییر نمی‌دهد.

این همان حقیقتی است که در بقره ۲:۹۰ با عبارت دیگری آمده بود:

«أَن يُنَزِّلَ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ عَلَىٰ مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ»

آن معبود یگانه از فضل خود بر هرکس از بندگانش که بخواهد نازل می‌کند.

کسی که این اختیار را برای خدا می‌پذیرد، نمی‌تواند بعدا حامل پیام را به این سبب سرزنش کند که چرا وحی بر شخص یا قومی مطابق انتظار او فرود نیامده است.

در همین نقطه یک خلط مهم در شیوه استدلال آشکار می‌شود؛ خطایی که فقط به این آیه یا به یک قوم تعلق ندارد. گاهی سخنی را به جای آنکه با دلیل خودش بسنجیم، با کسی که آن را آورده می‌سنجیم. اگر از گوینده خوشمان نیاید، تصور می‌کنیم سخنش نیز باید نادرست باشد؛ یا چون واسطه را نمی‌پسندیم، اصل پیام را کنار می‌گذاریم.

اشکال منطقی این روش ساده است: درستی یک سخن و شخصیت یا محبوبیت گوینده، دو مسئله جدا هستند. ممکن است انسانی که دوستش نداریم سخنی درست بگوید، همان‌گونه که فرد محبوب ما می‌تواند سخنی نادرست بگوید. حمله به حامل پیام، پاسخ به خود پیام نیست. این خلط از آنجا پدید می‌آید که به جای پاسخ دادن به «چه گفته شده؟»، بحث را به «چه کسی گفته است؟» منتقل می‌کنیم.

در این آیه مسئله از این هم روشن‌تر است، زیرا جبریل حتی صاحب مستقل پیام نیست: «بِإِذْنِ اللَّهِ».

منابع یهودی نیز اجازه نمی‌دهند دشمنی با جبریل را به صورت یک باور عمومی یهودی معرفی کنیم. در کتاب دانیال، جبریل در نقش پیام‌رسان و روشنگر ظاهر می‌شود؛ مامور می‌شود رؤیا را برای دانیال روشن کند و برای رساندن فهم نزد او می‌آید. در پیرقه دربی الیعزر نیز میکائیل در سمت راست و جبریل در سمت چپ، در کنار دیگر فرشتگان خدمتگزار خدا معرفی شده‌اند. پس تفاوت نقش‌ها یا قرار گرفتن در «راست» و «چپ» به معنای تقسیم فرشتگان به دوست و دشمن یک قوم نیست.

همین احتیاط مهم است: آیه از دشمنی با جبریل سخن گفته، اما ما نباید آن را به دشمنی همه یهودیان با جبریل تبدیل کنیم. آنچه خود قرآن برای استدلال لازم دانسته، کافی است.

«نَزَّلَهُ عَلَىٰ قَلْبِكَ» نیز جایگاه هر طرف را روشن می‌کند. جبریل پیام را فرود می‌آورد، قلب پیامبر آن را دریافت می‌کند، و اذن از آن معبود یگانه است.

در شعراء ۲۶:۱۹۲، ۲۶:۱۹۳، ۲۶:۱۹۴ همین تصویر با تفصیل بیشتری آمده است:

«وَإِنَّهُ لَتَنزِيلُ رَبِّ الْعَالَمِينَ ۝ نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ ۝ عَلَىٰ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ»

پیام از جانب پروردگار جهانیان است و بر قلب پیامبر فرود آمده است. قلب در اینجا محل دریافت وحی است، نه سرچشمه ساختن آن.

در نحل ۱۶:۱۰۲ نیز روح القدس با فرود آوردن پیام از جانب پروردگار به حق پیوند خورده است. نسبت دقیق جبریل با «روح القدس» و «روح الامین»، و هویت و نقش جبریل در سراسر قرآن، بحثی مستقل می‌طلبد و بهتر است در مقاله جداگانه بررسی شود. در این آیه، آنچه صریح است همین است: جبریل پیام را به اذن خدا بر قلب پیامبر فرود آورده است.

اما قرآن تنها از حامل پیام دفاع نمی‌کند؛ خود پیام را نیز معرفی می‌کند:

«مُصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ»؛ تصدیق‌کننده آنچه پیش از آن بوده است.

این تعبیر رشته آیات پیشین را دوباره به هم وصل می‌کند. در بقره ۲:۸۹ کتابی آمد که «مصدق لما معهم» بود. در ۲:۹۱ همان پیام «الحق مصدقا لما معهم» خوانده شد. اکنون نیز قرآن تصدیق‌کننده آنچه پیش از آن بوده معرفی می‌شود.

پس سخن از پیامی کاملا بیگانه نیست که آمده باشد حقیقت پیشین را از ریشه نفی کند. همان حقیقتی را که مخاطبان مدعی ایمان به آن بودند تصدیق می‌کند. اگر چنین پیامی فقط به دلیل مسیر آمدنش پس زده شود، مشکل دیگر در محتوا نیست؛ در مرزی است که ما برای پذیرفتن حقیقت ساخته‌ایم.

و این پیام تنها تصدیق‌کننده گذشته نیست:

«وَهُدًى وَبُشْرَىٰ لِلْمُؤْمِنِينَ»؛ هدایت و مژده‌ای برای مؤمنان.

چیزی که برای مؤمن هدایت و بشارت است، چرا باید به سبب نام حاملش رد شود؟ پاسخ در همان معنای ایمان نهفته است. مؤمن حقیقت را به این دلیل نمی‌پذیرد که از قوم، خاندان یا حلقه خودش آمده باشد؛ آن را می‌سنجد و اگر حق بود، در برابرش امنیت و اعتماد پیدا می‌کند.

در تاریخ فرقه‌نگاری مسلمانان نیز نمونه‌ای از همین منطق نقل شده است. عبدالقاهر بغدادی در «الفرق بین الفرق» به گروهی موسوم به «غرابیه» نسبت می‌دهد که جبریل مامور رساندن وحی به علی بوده، اما آن را به محمد رسانده است. این گزارش مربوط به گروهی خاص در یک کتاب فرقه‌شناسی است و نباید به شیعه امامیه یا همه شیعیان نسبت داده شود.

مهم‌تر از خود آن گزارش، منطق پشت آن است: نخست تصمیم می‌گیریم چه کسی باید صاحب حق باشد؛ سپس وقتی واقعیت با انتظار ما سازگار نیست، به جای اصلاح انتظار خود، واسطه را متهم می‌کنیم. در چنین حالتی دیگر حقیقت معیار ما نیست؛ علاقه و وابستگی ما معیار شده است.

این خطا بسیار نزدیک‌تر از آن است که فقط در اختلافات کهن مذهبی جستجو شود. ممکن است یک آیه، یک استدلال یا یک حقیقت را از زبان کسی که دوستش داریم با آرامش بشنویم، اما همان سخن را از زبان منتقد خود رد کنیم. ممکن است به جای پاسخ دادن به دلیل، بگوییم گوینده فلان مذهب است، فلان سابقه را دارد، نیتش بد است، لحنش مناسب نیست یا از گروه ما نیست.

گاهی این ایرادها درباره شخص واقعا درست‌اند؛ اما حتی در آن صورت هنوز خود سخن بررسی نشده است. بد بودن گوینده، یک دلیل را باطل نمی‌کند؛ همان‌گونه که خوب بودن گوینده یک ادعا را درست نمی‌سازد.

درس منطقی آیه همین جا زنده می‌شود: پیام را با دلیلش بسنج، نه با علاقه یا نفرتت از پیام‌رسان.

آیه بعد این جدایی ساختگی را باز هم دشوارتر می‌کند و خدا، فرشتگان، رسولان، جبریل و میکائیل را در یک رشته قرار می‌دهد. نمی‌توان مدعی وفاداری به فرستنده بود اما ماموری را که به اذن همان فرستنده عمل کرده، به سبب ناخشنودی از نتیجه انتخاب او دشمن دانست.

اگر پیام به اذن آن معبود یگانه رسیده باشد، دشمنی با حامل آن چیزی از حقیقت پیام کم نمی‌کند. و اگر به جای سنجیدن سخن، گوینده را هدف بگیریم، شاید مسئله ما دیگر حقیقت نباشد؛ شاید فقط نمی‌خواهیم حقیقت از جایی بیاید که خودمان انتخاب نکرده‌ایم.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۸۹— آمدن کتابی که آنچه نزد آنان بود تصدیق می‌کرد.
  • البقره ۲:۹۰— نزول فضل آن معبود یگانه بر هرکس از بندگانش که بخواهد.
  • البقره ۲:۹۱— «الحق مصدقا لما معهم» و محدود کردن ایمان به «ما أنزل علينا».
  • البقره ۲:۹۸— ادامه مستقیم بحث درباره خدا، فرشتگان، رسولان، جبریل و میکائیل.
  • النحل ۱۶:۱۰۲— فرود آوردن وحی از جانب پروردگار به وسیله روح القدس.
  • الشعراء ۲۶:۱۹۲، ۲۶:۱۹۳، ۲۶:۱۹۴— نزول پیام از پروردگار جهانیان به وسیله روح امین بر قلب پیامبر.
  • جبریل و روح در قرآن— بررسی نسبت جبریل با روح امین، روح القدس و ملائکه، و تمایز میان تصریح قرآن و تفسیر دربارهٔ ماهیت آنها.

البقره ۲:۹۸

هرکس دشمن آن معبود یگانه و فرشتگان او و فرستادگان او و جبریل و میکال باشد، بی‌گمان آن معبود یگانه دشمن کفرورزان است.

تأمل ما

در آیه پیشین سخن از دشمنی با جبریل بود؛ همان کسی که قرآن را «بِإِذْنِ اللَّهِ» بر قلب پیامبر فرود آورده بود. اینجا روشن می‌شود که نمی‌توان ماموری را که به اذن خدا عمل می‌کند از سرچشمه فرمان جدا کرد:

«مَن كَانَ عَدُوًّا لِّلَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَرُسُلِهِ وَجِبْرِيلَ وَمِيكَالَ...»

خدا، ملائکه، فرستادگان، جبریل و میکال در یک رشته آمده‌اند. دشمنی گزینشی با بخشی از این زنجیره، با ادعای وفاداری کامل به خدا سازگار نیست. همان مشکلی که در «نُؤْمِنُ بِمَا أُنزِلَ عَلَيْنَا» دیده شد اینجا نیز می‌تواند تکرار شود: بخشی از هدایت پذیرفته شود و بخشی دیگر، چون با انتظار و خواست ما سازگار نیست، کنار گذاشته شود.

در خود ساخت آیه نیز نکته‌ای قابل توجه وجود دارد. قرآن نگفته است «ملائکه او، از جمله جبریل و میکال»، بلکه گفته است:

«مَلَائِكَتِهِ وَرُسُلِهِ وَجِبْرِيلَ وَمِيكَالَ»

ملائکه، رسولان، جبریل و میکال جداگانه با «واو» آمده‌اند.

پندار رایج این است که جبریل همان «فرشته وحی» است؛ اما قرآن در هیچ‌جا نام جبریل را با عنوان «ملک» معرفی نکرده است. همین آیه نیز او را جدا از «ملائکه» نام می‌برد. این جدایی به تنهایی برای تعیین قطعی ماهیت جبریل کافی نیست، اما نشان می‌دهد که تعریف رایج را نباید عین عبارت قرآن دانست.

مجموعه آیات «روح» این پرسش را جدی‌تر می‌کند. قرآن بارها روح و ملائکه را جدا از هم نام می‌برد و نشان می‌دهد که می‌توانند همزمان در یک صحنه حضور داشته باشند. در آیات نزول نیز جبریل با همان میدانی پیوند دارد که قرآن در جاهای دیگر از روح الامین و روح القدس سخن می‌گوید. از این جهت، شواهد قرآنی بیش از آنکه جبریل را صریحا در عنوان «ملائکه» جای دهند، او را به حوزه «روح» نزدیک می‌کنند.

اما همین‌جا باید متوقف شد. قرآن درباره روح می‌گوید:

«قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا»
اسراء ۱۷:۸۵

روح از امر پروردگار من است و از دانش جز اندکی به شما داده نشده است.

پس نباید یک خلای معلوماتی را با تعریف قطعی دیگری پر کنیم. اگر قرآن جبریل را «ملک» ننامیده، لازم نیست ما این عنوان را به او اضافه کنیم؛ و اگر ماهیت روح را برای ما باز نکرده، نباید با حدس و گمان مرزی را بشکنیم که خود قرآن باقی گذاشته است.

برای بررسی تفصیلی این موضوع و شواهد قرآنی آن می‌توان به مقاله جبریل و روح در قرآن مراجعه کرد. درباره اینکه چگونه سکوت قرآن گاهی در تفاسیر بعدی با روایت‌ها و تعریف‌های بیرونی پر شده است نیز مقاله زمانی که سکوت قرآن با روایت‌ها پر می‌شود بحث مستقلی دارد.

آیه با حکمی روشن پایان می‌یابد:

«فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِّلْكَافِرِينَ»

آن معبود یگانه دشمن کفرورزان است.

حکم به نام یک قوم بسته نشده است. قرآن نمی‌گوید خدا دشمن بنی اسرائیل یا یهودیان است؛ می‌گوید دشمن کافرین است. معیار دوباره رفتار در برابر حقیقت است، نه نسب، قوم یا عنوان مذهبی.

دشمنی خدا را نیز نباید از جنس کینه و خصومت هیجانی انسان فهمید. کسی که خود را در برابر حق و فرمان آن معبود یگانه قرار می‌دهد، خود را در موضعی قرار داده که نتیجه آن مقابله و داوری الهی است. این عداوت، خشم شخصی و زودگذر نیست؛ نتیجه راهی است که کفرورز برای خود برگزیده است.

ایمان را نمی‌توان گزینشی ساخت: خدا را پذیرفت، اما آنچه از جانب او آمده یا ماموری را که به اذن او عمل کرده به سبب ناسازگاری با خواست خود کنار گذاشت. در عین حال، وفاداری به قرآن ایجاب می‌کند درباره ماهیت همان ماموران نیز بیش از آنچه خود قرآن گفته سخن نگوییم.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۹۰— نزول فضل آن معبود یگانه بر هرکس از بندگانش که بخواهد.
  • البقره ۲:۹۱— محدود کردن ایمان به «ما أنزل علينا».
  • البقره ۲:۹۷— نزول وحی توسط جبریل بر قلب پیامبر به اذن آن معبود یگانه.
  • التحریم ۶۶:۴— نام بردن جداگانه جبریل و ملائکه.
  • القدر ۹۷:۴— «الملائكة والروح».
  • المعارج ۷۰:۴— «الملائكة والروح».
  • النبأ ۷۸:۳۸— «الروح والملائكة».
  • النحل ۱۶:۲— نزول ملائکه «بالروح».
  • الإسراء ۱۷:۸۵— «الروح من أمر ربي» و محدود بودن دانش انسان درباره روح.
  • جبریل و روح در قرآن— بررسی تفصیلی جبریل، روح و نسبت آنها با ملائکه.
  • زمانی که سکوت قرآن با روایت‌ها پر می‌شود— بررسی پر شدن خلاهای متن قرآن با روایت‌ها و تعریف‌های بعدی.

البقره ۲:۹۹

ۖ

و به راستی آیات روشنی به سوی تو نازل کردیم؛ و جز فاسقان کسی به آنها کفر نمی‌ورزد.

تأمل ما

پس از سخن از جبریل و رساندن وحی، قرآن توجه را به خود آنچه نازل شده برمی‌گرداند:

«وَلَقَدْ أَنزَلْنَا إِلَيْكَ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ»؛ به راستی آیات روشنی به سوی تو نازل کردیم.

«بینات» از ریشه ب ي ن است؛ همان میدان معنایی جدا شدن، آشکار شدن و روشن شدن مرزها. قرآن همه آیات را در یک سطح از روشنی قرار نداده است، اما خود از آیاتی سخن می‌گوید که بینات هستند؛ یعنی حقیقت در آنها چنان بیان شده که نمی‌توان هر بار با ادعای ابهام از کنارشان گذشت.

جمله بعد بسیار صریح است:

«وَمَا يَكْفُرُ بِهَا إِلَّا الْفَاسِقُونَ»؛ و جز فاسقان کسی به آنها کفر نمی‌ورزد.

کفر در اینجا مستقیما به آیات بینات نسبت داده شده است. حقیقت روشن در برابر انسان قرار دارد، اما پوشانده یا کنار زده می‌شود. قرآن همین رفتار را فسق می‌نامد.

«فسق» از ریشه ف س ق، بیرون رفتن از حد و مرز را می‌رساند. کسی که آیه روشن خدا را می‌پوشاند و از مرزی که آن آیه تعیین کرده بیرون می‌رود، با همان وصفی روبه‌رو می‌شود که خود قرآن در این آیه به کار برده است.

این معیار تنها برای مخاطبان تاریخی قرآن نیست. مفتی، مولوی، مرجع تقلید، محدث، فقیه یا هر شارع دیگری نیز اگر حکم روشن خدا را کنار بزند و حکمی مخالف آن را به نام همان خدا بر مردم تحمیل کند، عنوان مذهبی او ماهیت این کار را تغییر نمی‌دهد.

نمونه روشن آن مسئله رجم است.

سوره نور با این اعلام آغاز می‌شود:

«سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِيهَا آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ»

سوره‌ای است که آن را نازل کردیم، فرض کردیم و در آن آیات بینات نازل کردیم.

بلافاصله حکم زنا می‌آید:

«الزَّانِيَةُ وَالزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ»

زن زناکار و مرد زناکار را هر یک صد تازیانه بزنید.

خود آیه میان متاهل و مجرد تفکیک نکرده و مجازات را نیز مبهم نگذاشته است. با این همه، در فقه روایی برای گروهی از همین «زانیه و زانی»، در تضاد با حکم قرآن، رجم تا مرگ تعیین شده است.

این دیگر توضیح یک واژه یا روشن ساختن جزئیات یک حکم نیست. حکمی که قرآن نوشته، برای بخشی از همان موضوع کنار گذاشته شده و مجازات دیگری به نام خدا جای آن نشسته است.

پرسش اصلی بسیار ساده است: کدام آیه خدا چنین تغییری را اجازه داده است؟

اگر پاسخ روایت باشد، اختلاف دیگر فقط درباره رجم نیست؛ درباره این است که چه چیزی حق دارد شریعت خدا را تعیین کند. آیا روایت باید با قرآن سنجیده شود، یا قرآن باید در برابر روایت محدود و تغییر داده شود؟

در مقاله رجم؛ حکم قرآن یا حکمی برآمده از روایت؟ این موضوع جداگانه و با شواهد قرآنی بررسی شده است؛ از حکم صریح سوره نور گرفته تا لعان، نصف‌پذیر بودن مجازات در نساء ۲۵، روایت «آیه رجم»، مسئله نسخ تلاوت و روایت‌های مربوط به سنگسار. حاصل آن بررسی روشن است: رجم حکم زنا در قرآن نیست و نمی‌توان حکمی مرگبار را که خدا در قانون مکتوب خود ننوشته، به نام او بر جان انسان تحمیل کرد.

اهمیت «بینات» درست در همین جا آشکار می‌شود. اگر قرآن در مسئله‌ای سکوت کرده بود، می‌شد درباره چگونگی پر کردن آن خلا بحث کرد؛ اما سوره‌ای که خود اعلام می‌کند در آن آیات بینات نازل شده، حکم را نیز با موضوع و عدد مشخص نوشته است. پوشاندن چنین حکمی با حکمی مخالف، همان مسئله‌ای را پیش روی ما می‌گذارد که بقره ۲:۹۹ درباره آن هشدار می‌دهد: کفر ورزیدن به بینات.

مفهوم «بینات» با میدان گسترده‌تر «بیان» و «مبین» نیز ارتباط دارد. قرآن خود را کتابی معرفی می‌کند که حقیقت را روشن می‌سازد و رسول را مامور ابلاغ روشن آن می‌داند. برای بررسی گسترده‌تر این پیوند و معنای «مبین» می‌توان به مقاله المبین و ابلاغ روشن مراجعه کرد.

خطر بزرگ زمانی آغاز می‌شود که یک دستگاه دینی چنان بر ذهن ما مسلط شود که آیه را نه با خودش، بلکه با فقهی که بعدها ساخته شده بخوانیم. اگر آیه با میراث ما سازگار بود آن را «بین» و روشن بدانیم، اما اگر با حکم موروثی ما تعارض کرد، برای محدود کردن، تخصیص دادن یا کنار زدن آن راهی پیدا کنیم، دیگر قرآن میزان ما نیست؛ میراث ما میزان قرآن شده است.

در چنین حالتی، فسق را نباید فقط در تاریخ بنی اسرائیل جستجو کرد.

«وَمَا يَكْفُرُ بِهَا إِلَّا الْفَاسِقُونَ»

آیات بینات نازل شده‌اند. اگر حقیقت روشن خدا را برای حفظ حکم ساخته بشر بپوشانیم و سپس همان ساخته را به نام خدا بر جان مردم تحمیل کنیم، خود را در برابر همان معیاری قرار داده‌ایم که این آیه بیان کرده است.

هیچ عمامه، فتوا، روایت، مذهب یا سابقه علمی نمی‌تواند پوشاندن آیات بینات را به اطاعت از خدا تبدیل کند. آنچه آن معبود یگانه روشن کرده، نمی‌توان به نام همان معبود یگانه پوشاند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۹۷–۹۸— سخن از حامل وحی؛ این آیه توجه را به خود آیات نازل‌شده برمی‌گرداند.
  • النور ۲۴:۱، ۲۴:۲— معرفی سوره به عنوان دارای «آیات بینات» و سپس بیان حکم زنا.
  • النور ۲۴:۶، ۲۴:۷، ۲۴:۸، ۲۴:۹— لعان و دفع «العذاب» از همسر متهم به زنا.
  • النساء ۴:۲۵— نصف‌پذیر بودن مجازات.
  • الشوری ۴۲:۲۱— تشریع چیزی از دین که آن معبود یگانه به آن اذن نداده است.
  • رجم؛ حکم قرآن یا حکمی برآمده از روایت؟— بررسی تفصیلی حکم زنا در قرآن و تعارض رجم با قانون مکتوب قرآن.
  • المبین و ابلاغ روشن— بررسی مفهوم بیان، مبین و ابلاغ روشن در قرآن.

البقره ۲:۱۰۰

ۚ

آیا هر بار که عهدی بستند، گروهی از آنان آن را به دور افکندند؟ بلکه بیشترشان ایمان نمی‌آورند.

تأمل ما

پیمان بستن در روزهای آرامش آسان است، اما عیار واقعی ایمان در تصادم عهد با منافع شخصی روشن می‌شود. آیه صد سوره بقره، پرده از یک الگوی تکرارشونده تاریخی برمی‌دارد: دور انداختن تعهدات الهی به محض هزینه‌دار شدن آنها.

«أَوَكُلَّمَا عَاهَدُوا عَهْدًا»؛ آیا هر بار که عهدی بستند...

کلید فهم شدت این رفتار در واژه «نَبَذَ» نهفته است. نبذ تنها رها کردن، فراموش کردن یا کوتاهی در اجرای عهد نیست؛ دور افکندن چیزی است که دیگر برای صاحبش ارزش نگه داشتن ندارد. گروهی از آنان عهدی را که روزگاری پذیرفته بودند، هنگامی که با خواسته و منفعتشان ناسازگار شد، چنان کنار زدند که گویی چیزی بی‌ارزش را از خود دور می‌کنند.

این خطاب در بستر تاریخ بنی اسرائیل آمده است؛ و همین نکته وزن آن را بیشتر می‌کند. قرآن درباره قومی سخن می‌گوید که آنان را در دوره‌ای بر جهانیان فضیلت داده بود، پیامبران و رسولان بسیاری در میانشان برانگیخته شدند، کتاب و حکم دریافت کردند، آیات و بینات دیدند، از فرعون نجات یافتند، در بیابان رزق یافتند و بارها با آن معبود یگانه وارد عهد و میثاق شدند. آنان قومی نبودند که هدایت به ایشان نرسیده باشد یا از تجربه دینی محروم مانده باشند. با این همه، همین تاریخ نشان داد که برخورداری از پیامبر، کتاب، نشانه و میثاق هیچ قومی را از خطا و انحراف مصون نمی‌کند.

اگر قومی با چنین پشتوانه‌ای از هدایت باز هم می‌تواند عهد را دور بیفکند، دیگران به طریق اولی نباید برای خود مصونیت ذاتی تصور کنند. مسلمان بودن، داشتن قرآن، انتساب به پیامبر یا تعلق به یک سنت دینی، ضمانت وفاداری نیست. فضیلت گذشته اگر به ایمان و وفای امروز نرسد، چیزی را تضمین نمی‌کند.

آیه ابتدا از یک گروه مشخص سخن می‌گوید:

«نَّبَذَهُ فَرِيقٌ مِّنْهُمْ»؛ گروهی از آنان آن عهد را به دور افکندند.

اما سپس نگاه را از آن گروه فراتر می‌برد:

«بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ»؛ بلکه بیشترشان ایمان نمی‌آورند.

مشکل تنها رفتار آشکار یک گروه عهدشکن نبود؛ ریشه عمیق‌تر در ایمانی بود که در اکثریت به اندازه‌ای استوار نشده بود تا عهد را نگه دارد. وقتی ایمان در جان ریشه ندوانده باشد، عهد تا زمانی محترم می‌ماند که با منفعت انسان سازگار باشد.

این همان الگوی انسانی است که بارها تکرار می‌شود. از عدالت دفاع می‌کنیم تا وقتی عدالت علیه خود ما شهادت ندهد. آزادی را می‌خواهیم تا زمانی که مخالف ما از همان آزادی استفاده نکند. از عهد، قانون و اصول سخن می‌گوییم تا هنگامی که نگه داشتنشان برای ما هزینه نداشته باشد. لحظه‌ای که وفاداری زیان‌آور و خیانت سودمند شود، حقیقت آنچه «ایمان» می‌نامیم آشکار می‌شود.

ایمان زمانی از ادعای زبانی به حقیقتی درونی تبدیل می‌شود که درست در لحظه سودمندی خیانت، انسان پای عهد خود بایستد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۴۰— «أوفوا بعهدي أوف بعهدكم»؛ دعوت به وفای عهد.
  • البقره ۲:۴۷— یادآوری فضیلتی که به بنی اسرائیل داده شده بود.
  • البقره ۲:۶۳–۶۴— گرفتن میثاق و سپس روی‌گردانی.
  • البقره ۲:۸۳، ۸۴، ۸۵— میثاق و سپس شکستن عملی بخش‌هایی از همان عهد.
  • البقره ۲:۹۳— «سمعنا وعصينا»؛ شنیدن و نافرمانی.
  • البقره ۲:۹۹— کفر ورزیدن به آیات بینات و پیوند آن با فسق.
  • البقره ۲:۱۰۱— تکرار «نبذ»؛ گروهی از اهل کتاب، کتاب آن معبود یگانه را پشت سر می‌افکنند.

البقره ۲:۱۰۱

و هنگامی که فرستاده‌ای از نزد آن معبود یگانه برای آنان آمد، تصدیق‌کننده آنچه با آنان بود، گروهی از کسانی که کتاب به آنان داده شده بود، کتاب آن معبود یگانه را پشت سر خود افکندند؛ گویی نمی‌دانند.

تأمل ما

عهدی که در آیه پیشین به دور افکنده شد، اینجا به خود سرچشمه عهد می‌رسد: کتاب آن معبود یگانه. همان واژه «نبذ» دوباره آمده است؛ دور افکندن چیزی که دیگر برای صاحبش ارزش و اعتبار لازم را ندارد.

«نَبَذَ فَرِيقٌ مِّنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ كِتَابَ اللَّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ»؛ گروهی از کسانی که کتاب به آنان داده شده بود، کتاب خدا را پشت سر خود افکندند.

قرآن این بار آنان را با نام قومی «بنی اسرائیل» معرفی نمی‌کند، بلکه نسبتشان را با کتاب برجسته می‌سازد: «الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ»؛ کسانی که کتاب به آنان داده شده بود. در همان سیاق تاریخی سخن از همان اهل کتاب است، اما محور نقد دیگر نژاد و نسب نیست؛ مسئله این است که صاحبان کتاب با امانتی که به آنان داده شده بود چه کردند.

این تغییر تعبیر، هشدار آیه را از مرز یک قوم بیرون می‌آورد. هر جامعه‌ای که خود را صاحب کتاب الهی می‌داند، می‌تواند در معرض همین خطا قرار گیرد. مسلمانان نیز کتاب دریافت کرده‌اند و صرف داشتن قرآن، آنان را از خطر پشت سر انداختن قرآن مصون نمی‌کند.

تلخی ماجرا بیشتر می‌شود وقتی می‌بینیم آن رسول چیزی کاملا بیگانه نیاورده بود:

«مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ»؛ آنچه را با آنان بود تصدیق می‌کرد.

پس مسئله کمبود کتاب یا ناآشنایی کامل با حقیقت نبود. فرستاده‌ای از نزد خدا آمده بود و حقیقتی را که نزد خود آنان بود تصدیق می‌کرد؛ با این همه، گروهی از صاحبان کتاب به جای آنکه کتاب خود را معیار قرار دهند، همان کتاب را پشت سر انداختند.

پشت سر انداختن کتاب همیشه به معنای سوزاندن، پاره کردن یا انکار لفظی آن نیست. یک جامعه دینی می‌تواند کتابش را در حریر بپیچد، با زیباترین صدا تلاوت کند و از قداستش با شور دفاع کند، اما در لحظه عمل آن را پشت سر بگذارد.

فاجعه زمانی رخ می‌دهد که کتاب راهنما جای خود را به ساخته‌های بشری بدهد. اگر قرآن آزادی دین را به رسمیت بشناسد اما دستگاه فقهی ما اکراه را مشروع بداند، یا اگر قرآن برای جان انسان حرمت و مرز قرار دهد اما ما برای گرفتن جان او منبعی بالاتر از کتاب بسازیم، همان منطق پشت سر انداختن کتاب تکرار شده است.

کتاب در چنین حالتی از میان نرفته؛ جای آن عوض شده است. متنی که باید پیش رو باشد و راه نشان دهد، پشت سر قرار می‌گیرد؛ و فقه، روایت، سنت، قدرت یا باور موروثی در جایگاه معیار می‌نشیند. بعد به جای آنکه میراث با کتاب سنجیده شود، کتاب را آن‌قدر محدود و تاویل می‌کنیم تا با میراث سازگار گردد.

«كَأَنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ»؛ گویی نمی‌دانند.

قرآن نمی‌گوید واقعا هیچ دانشی نداشتند. آنان کتاب داشتند و رسولی نیز آمده بود که حقیقت موجود نزدشان را تصدیق می‌کرد. مشکل این بود که در عمل چنان رفتار کردند که گویی چیزی نمی‌دانند. دانش می‌تواند در ذهن باقی بماند، اما هنگام تصمیم چنان کنار گذاشته شود که دیگر در رفتار اثری از آن دیده نشود.

این شاید خطرناک‌ترین شکل بی‌اعتنایی به کتاب باشد: نه انکار آشکار، بلکه حفظ ظاهر احترام و کنار گذاشتن مرجعیت آن.

عیار دینداری به این نیست که چه کتابی در دست داریم؛ به این است که هنگام برخورد حقیقت کتاب با میراث، منفعت و باورهای محبوبمان، کدام را پیش رو می‌گذاریم و کدام را پشت سر.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۸۹— آمدن کتابی که آنچه نزد آنان بود تصدیق می‌کرد.
  • البقره ۲:۹۱— کفر ورزیدن به آنچه فراتر از «ما أنزل علينا» بود، با وجود تصدیق حقیقت موجود نزد آنان.
  • البقره ۲:۹۷— پیام نازل‌شده، تصدیق‌کننده آنچه پیش از خود بود.
  • البقره ۲:۱۰۰— دور افکندن عهد با همان ریشه «ن ب ذ».
  • آل عمران ۳:۱۸۷— گرفتن میثاق از کسانی که کتاب داده شدند و سپس پشت سر افکندن آن.

البقره ۲:۱۰۲

ۖ ۚ ۖ ۚ ۚ ۚ ۚ ۚ

و از آنچه شیاطین در پادشاهی سلیمان می‌خواندند پیروی کردند. و سلیمان کفر نورزید، بلکه شیاطین کفر ورزیدند؛ به مردم سحر و آنچه را بر دو فرشته در بابل، هاروت و ماروت، نازل شده بود می‌آموختند. و آن دو به هیچ‌کس چیزی نمی‌آموختند مگر آنکه می‌گفتند: ما فقط آزمونیم، پس کفر نورز. پس مردم از آن دو چیزی می‌آموختند که با آن میان شخص و همسرش جدایی می‌انداختند؛ و با آن به هیچ‌کس زیانی نمی‌رساندند مگر به اذن آن معبود یگانه. و چیزی می‌آموختند که به آنان زیان می‌رساند و سودشان نمی‌داد. و به راستی می‌دانستند هرکس آن را بخرد، در آخرت هیچ بهره‌ای ندارد. و چه بد بود آنچه خودشان را در برابرش فروختند، اگر می‌دانستند.

تأمل ما

آیه پیشین با تصویری سنگین پایان یافت: گروهی از کسانی که کتاب به آنان داده شده بود، کتاب آن معبود یگانه را پشت سر انداختند. این آیه نشان می‌دهد وقتی کتاب از جایگاه معیار کنار برود، چه چیزهایی می‌توانند جای آن را بگیرند:

«وَاتَّبَعُوا مَا تَتْلُوا الشَّيَاطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيْمَانَ»

از آنچه شیاطین در پادشاهی سلیمان می‌خواندند پیروی کردند.

در اینجا نباید «شیاطین» را بی‌درنگ فقط موجودات نامرئی بدانیم. قرآن خود از «شياطين الإنس والجن» سخن می‌گوید؛ پس شیطان می‌تواند انسان شیطان‌صفت را نیز دربر گیرد. این آیه ماهیت آن شیاطین را برای ما مشخص نمی‌کند؛ ممکن است موجودات غیرانسانی بوده باشند، انسان‌های شیطان‌صفت نیز در این جریان حضور داشته باشند، یا هر دو. آنچه قرآن درباره آنان روشن می‌کند نوع وجودشان نیست، بلکه کردارشان است: آنان کفر ورزیدند و مردم را سحر می‌آموختند.

قرآن پیش از هر چیز حساب سلیمان را از این جریان جدا می‌کند:

«وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ وَلَكِنَّ الشَّيَاطِينَ كَفَرُوا»

سلیمان کفر نورزید؛ شیاطین کفر ورزیدند.

نام سلیمان در روایت‌های کهن با جن، شیاطین، افسون و قدرت‌های غیرعادی درآمیخته بود، اما قرآن قدرت او را محصول سحر معرفی نمی‌کند. در آیات دیگر، خود آن معبود یگانه باد و شیاطین را برای او مسخر می‌سازد و سلیمان را پیش از هر چیز «نعم العبد»، بنده‌ای نیکو، می‌خواند. قدرت خارق‌العاده به خودی خود نه سحر است و نه کفر.

ظرافت مهم‌تر در ادامه جمله آشکار می‌شود:

«يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ»

فاعل «يعلّمون» شیاطین‌اند. آنان به مردم سحر و آنچه را بر هاروت و ماروت نازل شده بود می‌آموختند. ساخت جمله «السحر» و «ما أنزل على الملكين» را با «و» در کنار یکدیگر قرار می‌دهد. این ساخت به خودی خود ثابت نمی‌کند که آن دو هیچ ارتباطی با هم نداشتند، اما قرآن نیز صریحا نمی‌گوید آنچه بر هاروت و ماروت نازل شده بود همان سحر بود.

این تفاوت مهم است، زیرا خود هاروت و ماروت نیز آموزش می‌دهند، اما شیوه تعلیم آنان چنین توصیف شده است:

«وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولَا إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ»

آن دو به هیچ‌کس چیزی نمی‌آموختند مگر آنکه نخست می‌گفتند: ما آزمونیم، پس کفر نورز.

«فلا تكفر» خطاب مفرد است و با «من أحد» هماهنگی دارد: هر فردی که برای آموختن می‌آمد، با هشدار خودش روبه‌رو می‌شد. پس از این مفرد بودن نمی‌توان نتیجه گرفت که مخاطب حتما سلیمان بوده است؛ آنچه از متن روشن‌تر است، فردی بودن هشدار پیش از تعلیم است.

در فارسی امروز «فتنه» اغلب معنایی منفی مانند آشوب، فساد یا بلوا پیدا کرده است، اما «فتنة» در این آیه به معنای آزمون است. ریشه ف ت ن در زبان عرب برای آزمودن فلز در آتش نیز به کار رفته است؛ طلا یا نقره در حرارت قرار می‌گیرد تا ناخالصی آن جدا و عیار واقعی‌اش آشکار شود. تصویر آیه نیز با همین مفهوم سازگار است: هاروت و ماروت خود را شر معرفی نمی‌کنند؛ می‌گویند ما آزمونیم. دسترسی به دانشی قدرتمند می‌تواند مانند آتش، عیار کسی را که آن را دریافت می‌کند آشکار سازد. داشتن قدرت هنوز نشان نمی‌دهد انسان با آن چه خواهد کرد.

تقابل دو نوع تعلیم از همین‌جا جدی می‌شود. شیاطین در سیاق کفر و سحر معرفی شده‌اند و همان چیزی را که بر هاروت و ماروت نازل شده بود نیز به مردم منتقل می‌کردند. هاروت و ماروت نیز تعلیم می‌دادند، اما دانش را بدون هشدار اخلاقی واگذار نمی‌کردند: «فلا تكفر».

آیه صریحا نمی‌گوید شیاطین دانش هاروت و ماروت را با سحر آمیختند یا هشدار آنان را حذف کردند؛ اما تفاوت میان دو شیوه انتقال قابل چشم‌پوشی نیست. همین ساختار این احتمال را پیش می‌کشد که مشکل، خود دانش نازل‌شده نبوده باشد؛ مشکل می‌توانسته جدا کردن دانش از مرز اخلاقی و به کار گرفتن آن در مسیر کفر، سحر و زیان باشد.

این تفاوت در ادامه روشن‌تر می‌شود:

«فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ»

قرآن نمی‌گوید: «از آن دو سحر می‌آموختند تا زن و شوهر را جدا کنند.» می‌گوید از آن دو چیزی می‌آموختند که با آن میان شخص و همسرش جدایی می‌انداختند. این تفاوت کوچک نیست. دانش، توانایی می‌دهد؛ نحوه استفاده از آن را انسان انتخاب می‌کند.

در جهان باستان، افسون‌هایی برای جلب محبت، تغییر میل و حتی جدا کردن زوج‌ها واقعا شناخته شده بودند. بنابراین لازم نیست این جمله را از همان ابتدا استعاره‌ای بدانیم. اما قرآن سازوکار آن را توضیح نمی‌دهد؛ فقط مسئولیت استفاده از آن را بر دوش انسان باقی می‌گذارد.

حتی این قدرت نیز مستقل نیست:

«وَمَا هُم بِضَارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ»

با آن به هیچ‌کس زیانی نمی‌رسانند مگر به اذن آن معبود یگانه.

«اذن» در اینجا به معنای پسندیدن شر نیست. خداوند بسیاری از اعمال انسان را اجازه وقوع می‌دهد بی‌آنکه آنها را تایید اخلاقی کند. سخن آیه درباره استقلال قدرت است: هیچ ساحر، شیطان، فرشته، انسان یا نیروی ناشناخته‌ای قلمروی جدا از حاکمیت آن معبود یگانه ندارد. هر اثری در همان جهانی رخ می‌دهد که او آفریده و هیچ نیرویی نمی‌تواند خدا را دور بزند و بیرون از فرمانروایی او برای خود قدرت مستقلی بسازد.

قرآن سپس بار مسئولیت را دوباره به سوی انسان برمی‌گرداند:

«وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنفَعُهُمْ»

آنها خود چیزی را می‌آموختند که به زیانشان بود و سودی برایشان نداشت.

پس مسئله آیه ترس از علم نیست. هاروت و ماروت خود آموزگارند. مسئله دانشی است که به قدرت تبدیل می‌شود و انسانی که باید تصمیم بگیرد این قدرت را در چه مسیری به کار ببرد. همان دانش می‌تواند در دست دو انسان، دو نتیجه کاملا متفاوت پیدا کند. هرچه توانایی بیشتر شود، آزمون نیز سنگین‌تر می‌شود.

به همین دلیل قرآن سحر، کفر و شرک را سه نام برای یک چیز قرار نمی‌دهد. لفظ «سحر» در این آیه مستقیما در جمله مربوط به شیاطین آمده است؛ کفر نیز به خود آنان نسبت داده شده است. هاروت و ماروت تعلیم می‌دهند، اما از کفر هشدار می‌دهند. پس داشتن دانش ناشناخته یا توانایی غیرعادی به خودی خود کفر نیست؛ تعیین‌کننده، رابطه انسان با حقیقت و نحوه به کار گرفتن چیزی است که به او سپرده شده است.

تلخی پایان آیه در همین آگاهی است:

«وَلَقَدْ عَلِمُوا»؛ به راستی می‌دانستند.

اما چند کلمه بعد:

«لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ»؛ اگر می‌دانستند.

در ظاهر تناقض است؛ در تجربه انسانی نه. دانستن یک حقیقت با دانشی که رفتار را دگرگون کند یکی نیست. ممکن است نتیجه کاری را بدانیم، خطرش را بشناسیم و حتی درباره آن به دیگران هشدار بدهیم، اما هنگام انتخاب چنان رفتار کنیم که گویی هرگز چیزی ندانسته‌ایم.

این همان بیماری‌ای است که آیه پیشین با «كَأَنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ» نشان داده بود: کتاب هست، دانش هست، هشدار هم هست؛ اما وقتی خواسته و قدرت وارد میدان می‌شوند، دانسته می‌تواند پشت سر گذاشته شود.

بررسی تفصیلی هاروت و ماروت، مشاهده‌کننده‌ها، بابل، سلیمان و روایت‌های بعدی در مقاله مستقل هاروت و ماروت آمده است. برای خود این آیه، نتیجه روشن‌تر از تمام آن داستان‌هاست:

دانش به خودی خود انسان را صالح نمی‌کند. قدرت، آزمون است؛ و عیار ما زمانی آشکار می‌شود که اختیار استفاده از آن قدرت به دست خودمان سپرده شود.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۰۱— پشت سر افکندن کتاب آن معبود یگانه؛ زمینه مستقیم «واتبعوا» در این آیه.
  • البقره ۲:۱۵۲— قرار گرفتن شکر در برابر کفر: «واشكروا لي ولا تكفرون».
  • البقره ۲:۲۷— گسستن آنچه آن معبود یگانه به پیوند آن فرمان داده است؛ الگویی عمومی از شکستن پیوندها، نه توضیح مستقیم جدایی همسران در ۲:۱۰۲.
  • الاعراف ۷:۱۱۶— «سحروا أعين الناس»؛ نمونه‌ای از اثر سحر بر ادراک.
  • یونس ۱۰:۸۱— پیوند عمل ساحران با فساد.
  • طه ۲۰:۶۹— «كيد ساحر» و عدم فلاح ساحر.
  • الانبیاء ۲۱:۸۱، ۲۱:۸۲— تسخیر باد و شیاطین برای سلیمان به امر خدا.
  • ص ۳۸:۳۰، ۳۸:۳۱، ۳۸:۳۲، ۳۸:۳۳، ۳۸:۳۴، ۳۸:۳۵، ۳۸:۳۶، ۳۸:۳۷، ۳۸:۳۸— سلیمان به عنوان «نعم العبد» و تسخیر باد و شیاطین.
  • سبأ ۳۴:۱۲، ۳۴:۱۳، ۳۴:۱۴— فرمانبرداری جن برای سلیمان و ناآگاهی آنان از غیب.
  • الانبیاء ۲۱:۲۶، ۲۱:۲۷— ملائکه به عنوان «عباد مكرمون».
  • هاروت و ماروت— بررسی تفصیلی بابل، مشاهده‌کننده‌ها، سلیمان، اپکالو، اسرائیلیات و روایت‌های متاخر.

البقره ۲:۱۰۳

ۖ

و اگر آنان ایمان می‌آوردند و تقوا پیشه می‌کردند، بی‌گمان پاداشی از نزد آن معبود یگانه برایشان بهتر بود؛ اگر می‌دانستند.

تأمل ما

این آیه راه دیگری را در برابر انتخاب آیه پیشین می‌گذارد. اگر به جای پیروی از شیاطین ایمان می‌آوردند و با دانشی که در اختیارشان قرار گرفته بود تقوا پیشه می‌کردند، می‌توانستند خود را از کفر و استفاده از آن دانش در مسیر سحر، زیان و هوای نفس نگه دارند. آنان با آموختن توانمند شده بودند؛ اما داشتن توانایی یک چیز است و اینکه آن توانایی در چه راهی به کار رود چیز دیگر. هاروت و ماروت پیش از آموزش هشدار می‌دادند: «فلا تكفر»؛ این آیه همان راه را از سوی انسان با دو واژه بیان می‌کند: «آمنوا واتقوا»؛ ایمان می‌آوردند و خود را نگه می‌داشتند.

تقوا در اینجا فقط ترس نیست. از ریشه و ق ی، مفهوم نگه داشتن، حفاظت کردن و سپر گرفتن را با خود دارد. کسی که قدرت انجام کاری را دارد اما خود را از کاربرد نادرست آن نگه می‌دارد، تقوا را در عمل نشان می‌دهد. از همین رو تقوا پس از داستان دانش و قدرت هاروت و ماروت معنای ویژه‌ای پیدا می‌کند. برای بررسی گسترده‌تر این مفهوم می‌توان به مقاله تقوا در قرآن مراجعه کرد.

در آیه پیشین آنان چیزی را خریدند که در برابرش خودشان را فروختند: «وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْا بِهِ أَنفُسَهُمْ». اینجا در برابر آن معامله، «مثوبة من عند الله» قرار می‌گیرد. «مثوبة» از ریشه ث و ب و با مفهوم بازگشت پیوند دارد؛ از همین ریشه «ثواب» برای پاداش آمده است، چیزی که در برابر عمل به انسان بازمی‌گردد. آنان می‌توانستند به جای معامله‌ای که خودشان در آن زیان کردند، راهی را انتخاب کنند که بازگشتش از نزد آن معبود یگانه و برایشان بهتر بود.

اگر به جای ملک سلیمان، ملک محمد و میراثی را که پس از او باقی ماند در برابر خود بگذاریم، آیه با ما نیز سخن می‌گوید.

در ملک سلیمان، آیه پیشین از دانشی سخن می‌گوید که با آن میان شخص و همسرش جدایی می‌انداختند؛ در «ملک محمد» و میراثی که پس از او باقی ماند نیز می‌توان وارونگی مشابهی را دید: از تعالیم قرآن، آنچه را که باید مایه پیوند و یکپارچگی می‌شد گرفتند و با پیروی از شیاطین، به وسیله‌ای برای خودبرتربینی، مال‌اندوزی و تفرقه‌افکندن میان خداباوران تبدیل کردند. در این تأویل، وجه مقایسه همین است: دانستن و برخورداری از میراث هدایت، به‌تنهایی مانع استفاده زیانبار از آن نمی‌شود. آنجا دانسته‌ها را برای گسستن پیوند شخص و همسرش به کار می‌گرفتند؛ اینجا تعالیمی را که باید خانواده ایمان را به هم پیوند دهد، در خدمت مرزبندی‌های فرقه‌ای و گسستن همان خانواده قرار می‌دهند.

کفر همیشه با ویران کردن حقیقت آغاز نمی‌شود؛ گاهی حقیقت را نگه می‌دارند، اما آن را چنان زیر ظاهر، روایت و تشریفات می‌پوشانند که مقصد اصلی دیگر دیده نمی‌شود.

به طور مثال، کعبه در اصل خانه‌ای ساده از خاک و سنگ بود و ارزشش در شکوه معماری، طلا، ابریشم و عظمت مهندسی آن نبود؛ آن معبود یگانه آن را «قیاما للناس» و مسجدالحرام را برای مردم قرار داده بود تا مردمان از راه‌های دور گرد هم آیند، یکدیگر را ببینند، شاهد منافع خود باشند، از هم بیاموزند و خدا را یاد کنند. اما ظاهر می‌تواند جای معنا را بگیرد: خانه با ابریشم و طلا پوشانده شود، پیرامونش بناهای باشکوه و تشریفات حکومتی برپا گردد و نگهبانی از آن به لقب و منزلت سیاسی تبدیل شود، در حالی که پرسش اصلی کم‌رنگ گردد که این خانه اصلا برای چه برپا شده بود. حتی گرد آمدن پیروان مذاهب مختلف در یک موسم، به خودی خود به معنای بازگشت به مقصد آن خانه نیست؛ ممکن است همه در یک جهت طواف کنند، اما همچنان خانواده مومنان را با نام مذهب، فرقه، قوم، مرز و میراث‌های جداکننده پاره‌پاره نگه دارند.

کعبه نمونه‌ای از این وارونگی است: خانه و گردهمایی باقی می‌ماند، اما مقصدِ پیوند زیر رقابت بر سر مذهب، ثروت و منزلت پوشیده می‌شود. آنگاه بنا محفوظ است، قبای آن باشکوه‌تر شده، مراسم همچنان برپاست، اما بخشی از حقیقتی که همه اینها برای آن بودند زیر همان ظواهر پوشیده شده است؛ و این همان خطری است که مفهوم کفر، یعنی پوشاندن حقیقت، پیش چشم ما می‌گذارد.

اینجاست که «آمنوا واتقوا» به حال ما نیز بازمی‌گردد: ایمان آوردن و خود را از چنین کاربردی از دانش و میراث دینی نگه داشتن.

آیه باز با همان جمله پایان می‌یابد:

«لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ»

اگر می‌دانستند.

آیه پیشین گفته بود «وَلَقَدْ عَلِمُوا»؛ آنان می‌دانستند. پس سخن از نداشتن معلومات نیست. گاهی کسی چیزی را می‌داند، اما آن دانسته در انتخابش حضور ندارد. اینان نتیجه را می‌دانستند، ولی چیزی را برگزیدند که به زیانشان بود؛ اگر آن دانستن در ایمان، تقوا و عملشان زنده می‌بود، انتخاب دیگری می‌کردند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۰۲— پیروی از شیاطین، هشدار «فلا تكفر»، دانش، سحر و استفاده زیانبار از آنچه آموخته بودند.
  • البقره ۲:۲— قرآن به عنوان هدایت برای متقین.
  • البقره ۲:۲۱— عبادت و رسیدن به تقوا.
  • البقره ۲:۱۸۳— روزه و تقوا.
  • المائده ۵:۸— عدالت و نزدیک‌تر بودن آن به تقوا.
  • تقوا در قرآن— بررسی گسترده‌تر مفهوم تقوا و ریشه و ق ی.

البقره ۲:۱۰۴

ۗ

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، نگویید: «راعنا؛ مراعات ما را بکن»، بلکه بگویید: «انظرنا؛ به ما توجه کن»، و گوش بسپارید. و برای کافران عذابی دردناک است.

تأمل ما

با این آیه زاویه خطاب سوره تغییر می‌کند. پس از آیات بسیاری که بنی اسرائیل، پیمان‌های آنان، کتاب، پیامبران و انحرافات تاریخی‌شان را پیش چشم خواننده گذاشت، برای نخستین بار در سوره بقره خطاب «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» می‌آید:

ای کسانی که ایمان آورده‌اید.

پس آنچه گذشت فقط داستان دیگران نبود. اکنون کسانی که ایمان آورده‌اند خود مخاطب‌اند و باید مراقب باشند همان بیماری‌ها در میان آنان با شکل و نام دیگری تکرار نشود.

فرمان نخست، جایگزینی یک واژه است:

«لَا تَقُولُوا رَاعِنَا وَقُولُوا انظُرْنَا»

نگویید «راعنا»، بگویید «انظرنا».

«راعنا» از ریشه ر ع ي است؛ همان خانواده‌ای که «رعایت» به معنای نگهداری و مراعات از آن آمده است. قرآن نیز همین ریشه را در کاربردهای دیگر برای رعایت و نگهداری به کار می‌برد. در خانواده زبان‌های سامی نیز واژه‌های نزدیک به این ریشه با شبانی، نگهداری و مراقبت پیوند دارند. پس معنای ظاهری «راعنا» چیزی نزدیک به مراعات ما را بکن، حال ما را در نظر بگیر بوده است. البته پیوند این ریشه با شبانی، به‌تنهایی به این معنا نیست که گویندگان خود را گله‌ای منفعل می‌دانسته‌اند.

قرآن به جای آن می‌گوید:

«انظُرْنَا»

از ریشه ن ظ ر؛ یعنی به ما توجه کن، برای ما درنگ کن و فرصت بده تا سخن را دریابیم. کاربرد «انظُرونا نَقتَبِس مِن نورِكُم» در حدید ۵۷:۱۳ نیز معنای انتظار و درنگ را نشان می‌دهد: برای ما درنگ کنید تا از نور شما بهره‌ای بگیریم.

اما چرا یک تعبیر قابل فهم باید کنار گذاشته شود؟

نساء ۴:۴۶ همین مسئله را روشن‌تر می‌کند:

«سَمِعْنَا وَعَصَيْنَا وَاسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ وَرَاعِنَا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَطَعْنًا فِي الدِّينِ»

آنان می‌گفتند: شنیدیم و نافرمانی کردیم؛ و «بشنو، ناشنیده بمانی» و «راعنا»؛ با پیچاندن زبانشان و برای طعنه زدن در دین.

پس «راعنا» در این کاربرد دیگر فقط همان معنای ساده مراعات کردن را نداشت؛ با پیچاندن زبان به وسیله طعنه تبدیل شده بود. خود قرآن سپس صورت درست سخن را می‌آورد:

«وَلَوْ أَنَّهُمْ قَالُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا وَاسْمَعْ وَانظُرْنَا لَكَانَ خَيْرًا لَّهُمْ وَأَقْوَمَ»

اگر می‌گفتند: شنیدیم و اطاعت کردیم، و بشنو و به ما توجه کن، برایشان بهتر و استوارتر بود.

پس درس آیه فقط درباره یک واژه تاریخی نیست. اگر واژه‌ای چنان پیچانده و آلوده شود که دیگر حقیقت مورد نظر را روشن منتقل نکند، نباید به خود لفظ چسبید. معنا مهم‌تر از نام است. زبان نباید به حجابی بر حقیقت تبدیل شود.

همین مسئله برای زبان دینی امروز ما نیز زنده است. اسلام مصدر «أسلم» و به معنای تسلیم شدن است، و مسلم وصف کسی است که تسلیم می‌شود. قرآن درباره ابراهیم می‌گوید:

«إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ»

هنگامی که پروردگارش به او گفت: تسلیم شو، گفت: برای پروردگار جهانیان تسلیم شدم.

اما در گذر تاریخ، «مسلمان» از وصف کسی که تسلیم می‌شود، به نام یک هویت دینی تبدیل شد؛ نامی که مذاهب، شریعت‌ها و میراث‌های تاریخی گوناگون زیر آن قرار گرفته‌اند. کسی ممکن است مسلمان به دنیا بیاید، در اسنادش مسلمان نوشته شود و تمام عمر همین نام را داشته باشد، بدون اینکه پرسش اصلی مطرح شود: آیا تسلیم شده است؟

اسلام در قرآن از «تسلیم شدن» سخن می‌گوید؛ در این معنا، اسلام فعل است: کاری که انسان باید انجام دهد و در زندگی جمعی نیز تحقق بخشد. اما اسلام در صورت فرقه‌ایِ امروز ما، به «نام» تبدیل شده است؛ نام جماعتی که عضویت در آن به میراث می‌رسد، حتی اگر تسلیم شدن در برابر حقیقت در کار نباشد. نقد تنها این نیست که ما به نام خود عمل نکرده‌ایم؛ جماعت‌هایی که این نام را بر خود نهاده‌اند، برای خود شریعت نوشته‌اند و در بسا موارد، با جابه‌جا کردن معنای آیات، جدا کردن آنها از سیاق یا حاکم ساختن روایت و فتوای خود بر سخن قرآن، همان متنی را که مدعی پیروی از آن‌اند تحریف معنایی کرده‌اند. آنگاه به جای آنکه باورها و احکام خود را تسلیم قرآن کنند، قرآن را تابع باورها و احکام خود ساخته‌اند. اینجا نام «اسلام» باقی است، اما جهت تسلیم وارونه شده است. مسئله کنار گذاشتن این نام قرآنی نیست؛ مسئله بازگرداندن نام به حقیقت آن است: تسلیم شدن، نه صرفاً عضو جماعتی بودن که خود را تسلیم‌شده می‌نامد.

خود قرآن در حجرات ۴۹:۱۴ نیز انسان را از ادعای لفظی به واقعیت حالش برمی‌گرداند:

«قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ»

بادیه‌نشینان گفتند: ایمان آوردیم. بگو: ایمان نیاورده‌اید؛ بلکه بگویید: تسلیم شدیم. و هنوز ایمان در دل‌های شما وارد نشده است.

در اینجا، برخلاف نساء ۴:۴۶، سخن از پیچاندن لفظ برای طعنه نیست؛ فاصله میان ادعا و واقعیت است. این دو آیه موقعیت یکسانی ندارند، اما هر دو گفتار را در برابر حقیقتی که باید بیان کند قرار می‌دهند.

اگر قرآن امروز نازل می‌شد و این حال ما را خطاب قرار می‌داد، شاید می‌گفت: نگویید «مسلمان هستیم»، بلکه بگویید «تسلیم شدیم». این تعبیر، تأمل ما در امتداد درس آیه است. مقصود کنار گذاشتن نام قرآنی «مسلم» نیست؛ آشکار کردن فاصله‌ای است که میان نام و حقیقت آن ساخته‌ایم: اولی در کاربرد هویتی ما می‌تواند فقط بگوید عضو کدام جماعت هستیم؛ دومی ما را در برابر این پرسش قرار می‌دهد که واقعاً تسلیم چه شده‌ایم—حقیقت، یا میراث و احکامی که خود ساخته‌ایم؟ البته اگر تسلیم شدن در کردارمان نباشد، عبارت دوم نیز به ادعایی تازه تبدیل می‌شود.

در تعبیر نخست، «مسلمان» می‌تواند فقط نام عضویت در یک گروه باشد؛ در تعبیر دوم، دوباره خود عمل مطرح می‌شود. تسلیم شده‌ایم ادعایی درباره حال و رفتار ماست و باید بتوان اثر آن را در زندگی دید. نامی که قرار بود حقیقتی را بیان کند، نباید جای همان حقیقت بنشیند.

بعد قرآن می‌گوید:

«وَاسْمَعُوا»

و گوش بسپارید.

این فرمان کوتاه مسئولیت را به خود شنونده برمی‌گرداند. نساء ۴:۴۶ «سَمِعْنَا وَعَصَيْنَا» را در برابر «سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا» می‌گذارد. پس شنیدن در قرآن فقط رسیدن صدا به گوش نیست؛ شنیدن باید به فهم، پذیرش و پاسخ برسد. فقط نگویید «به ما توجه کن»؛ خودتان نیز گوش بدهید و آماده عمل باشید.

پایان آیه نیز با همین مسئله پیوند دارد:

«وَلِلْكَافِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌ»

کفر با پوشاندن حقیقت پیوند دارد. پیچاندن زبان و تبدیل واژه به وسیله طعنه یکی از شکل‌های همین پوشاندن است. گاهی لفظ باقی می‌ماند، اما معنا زیر آن دفن می‌شود؛ گاهی نام دینی باقی می‌ماند، اما حقیقتی که آن نام باید بیان می‌کرد از زندگی کنار می‌رود. مؤمن باید مراقب هر دو باشد: هم آنچه می‌گوید، و هم آنچه واقعا می‌شنود و به آن عمل می‌کند.

ارجاعات متقابل
  • النساء ۴:۴۶— «راعنا»، «اسمع غیر مسمع»، پیچاندن زبان و طعنه در دین، در برابر «سمعنا وأطعنا» و «اسمع وانظرنا».
  • الحجرات ۴۹:۱۴— «ولكن قولوا أسلمنا»؛ بازگرداندن گفتار به واقعیت حال گوینده.
  • البقره ۲:۱۳۱— «أسلم» و «أسلمت لرب العالمين»؛ تسلیم شدن ابراهیم در برابر پروردگار.
  • المؤمنون ۲۳:۸— «لأماناتهم وعهدهم راعون»؛ کاربرد ریشه ر ع ي در نگهداری امانت و عهد.
  • الحدید ۵۷:۲۷— «فما رعوها حق رعايتها»؛ رعایت و نگهداری.
  • الحدید ۵۷:۱۳— «انظرونا نقتبس من نوركم»؛ کاربرد «انظرونا» در معنای انتظار و درنگ.
  • البقره ۲:۲۸۰— «فنظرة إلى ميسرة»؛ کاربرد ریشه ن ظ ر در میدان مهلت دادن.
  • البقره ۲:۱۰۵— ادامه سیاق درباره کسانی از اهل کتاب و مشرکان که نزول خیر بر مؤمنان را نمی‌پسندند.

البقره ۲:۱۰۵

ۗ ۚ

کسانی که از اهل کتاب کفر ورزیده‌اند، و نیز مشرکان، دوست ندارند که هیچ خیری از سوی پروردگارتان بر شما نازل شود؛ و آن معبود یگانه هر که را بخواهد به رحمت خود ویژه می‌سازد، و آن معبود یگانه صاحب فضل عظیم است.

تأمل ما

به نام آن معبود یگانه؛ فرارحمن، با رحمت فراگیر؛ فرارحیم، با رحمت ویژه.

آیه با یک تفکیک بسیار دقیق آغاز می‌شود:

«الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَلَا الْمُشْرِكِينَ»

کسانی که از اهل کتاب کفر ورزیده‌اند، و نیز مشرکان.

قرآن همه اهل کتاب را کافر نمی‌خواند و اهل کتاب را با مشرکان یکی نمی‌گیرد. «مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ» یعنی کسانی از میان اهل کتاب که کفر ورزیده‌اند؛ سپس «المشركين» جداگانه نام برده می‌شود. همین جدایی را پیشتر در بقره ۲:۹۶ نیز دیدیم، آنجا که بنی اسرائیل با «الذين أشركوا» یکی گرفته نشدند.

پس اهل کتاب بودن، مشرک بودن و کفر ورزیدن سه مفهوم یکسان نیستند. کفر نام یک قوم یا مذهب ثابت نیست؛ حالتی است که می‌تواند در میان یک جامعه دینی نیز پدید آید. قرآن حتی از کسانی سخن می‌گوید که ایمان آوردند و بعد کفر ورزیدند. همان‌گونه که نام «اهل کتاب» کسی را خودکار کافر یا مشرک نمی‌سازد، نام «مؤمن» یا «مسلمان» نیز کسی را از خطر کفر مصون نمی‌کند.

مشکل این گروه در ادامه آشکار می‌شود:

«مَا يَوَدُّ ... أَن يُنَزَّلَ عَلَيْكُم مِّنْ خَيْرٍ مِّن رَّبِّكُمْ»

دوست ندارند هیچ خیری از سوی پروردگارتان بر شما نازل شود.

«خير» در آیه باز گذاشته شده است. در این سیاق، هدایت و وحی از روشن‌ترین مصادیق خیر الهی‌اند، اما واژه به یک مصداق محدود نشده است. مسئله این است که انسان حتی ممکن است با خیر مخالفت نکند چون آن را باطل می‌داند، بلکه چون نمی‌خواهد آن خیر به دیگری برسد.

چند آیه بعد، قرآن نام همین بیماری را نیز می‌آورد:

«وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُم ... حَسَدًا مِنْ عِندِ أَنفُسِهِم»
(البقره ۲:۱۰۹)

گروه بسیاری از اهل کتاب دوست داشتند شما را بازگردانند؛ از روی حسدی که از خودشان بود.

حسد فقط خواستن مال یا جایگاه دیگری نیست. تعصب دینی نیز می‌تواند از همین جنس باشد: حقیقت را می‌پذیریم تا زمانی که از راه ما، قوم ما، مذهب ما یا کسانی که خودمان شایسته می‌دانیم آمده باشد. وقتی همان خیر از جای دیگری می‌رسد، مسئله دیگر خود حقیقت نیست؛ مسئله این می‌شود که چرا او؟

در همین آیه، میان «يَوَدُّ» و «يَشَاءُ» تقابل زیبایی وجود دارد. انسان چیزی را دوست ندارد و آرزو می‌کند خیر به دیگری نرسد؛ اما چند کلمه بعد قرآن می‌گوید:

«وَاللَّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَن يَشَاءُ»

آن معبود یگانه هر که را بخواهد به رحمت خود ویژه می‌سازد.

تمنا و تعصب انسان برای مشیت خدا مرز تعیین نمی‌کند. انسان می‌خواهد رحمت را در محدوده جماعت خود نگه دارد؛ اما صاحب رحمت خود خداست. هیچ قوم، خاندان، امت یا مذهبی نمی‌تواند برای او تعیین کند که خیرش باید از کجا عبور کند و رحمتش به چه کسی برسد.

همین بیماری در آیات پیشین درباره بنی اسرائیل با صورت‌های مختلف دیده شد: تصور جایگاه ویژه، نجات تضمین‌شده، فرزند و محبوب خدا بودن، یا اینکه آخرت مخصوص یک جماعت باشد. اما اگر پیروان محمد همان منطق را این بار به نام خود تکرار کنند، چیزی از اصل بیماری تغییر نکرده است. ما نیز می‌توانیم «امت محمد» را به سند برتری ذاتی تبدیل کنیم، یا تعبیر «خير أمة» را از مسئولیت‌هایی که در همان آیه آمده جدا کنیم و از آن برای خود ضمانت برتری بسازیم.

مشیت خدا از این ادعاهای موروثی مستقل است. آن معبود یگانه رحمتش را به نام‌هایی که انسان برای خود ساخته مقید نکرده است.

آیه در پایان می‌گوید:

«وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ»

آن معبود یگانه صاحب فضل عظیم است.

اگر فضل خدا اندک و محدود می‌بود، انسان شاید می‌ترسید که با رسیدن سهمی به دیگری، چیزی از سهم او کم شود. اما قرآن درست در برابر این تنگ‌نظری از «الفضل العظيم» سخن می‌گوید. کمبود از فضل خدا نیست؛ تنگی از نگاه ماست.

رحمت خدا وقتی به دیگری می‌رسد چیزی از رحمت او برای ما کم نمی‌کند. بنابراین حسادت به خیر دیگری نه تنها از تعصب، بلکه از کوچک تصور کردن فضل آن معبود یگانه نیز سرچشمه می‌گیرد.

تعصب می‌پرسد: چرا او؟ ایمان می‌پرسد: آیا این حق است؟

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۹۶— جدا کردن بنی اسرائیل از «کسانی که شرک ورزیدند».
  • البقره ۲:۱۰۴— خطاب مستقیم به کسانی که ایمان آورده‌اند و پایان آیه با «وللكافرين».
  • البقره ۲:۱۰۹— «حسدا من عند أنفسهم»؛ آشکار شدن حسد در همین سیاق.
  • البقره ۲:۱۱۱— ادعای انحصاری نجات برای یک جماعت.
  • المائده ۵:۱۸— ادعای «فرزندان و محبوبان خدا» و نفی امتیاز موروثی.
  • النساء ۴:۱۳۷— ایمان آوردن و سپس کفر ورزیدن؛ شاهدی بر اینکه کفر نام یک گروه ثابت نیست.
  • آل عمران ۳:۱۱۰— «خير أمة» همراه با مسئولیت امر به معروف، نه عنوانی برای برتری موروثی.
  • کفر و کافر در قرآن— بررسی گسترده‌تر مفهوم کفر.
  • ریشه ش ر ك— بررسی مفهوم شرک و تفاوت آن با کفر.

البقره ۲:۱۰۶

ۗ

هر آیه‌ای را که نسخ کنیم یا به فراموشی بسپاریم، بهتر از آن یا همانندش را می‌آوریم. آیا نمی‌دانی که آن معبود یگانه بر هر چیزی تواناست؟

تأمل ما

برای فهم این آیه نخست باید خود واژه «ننسخ» را از معنایی که بعدها در اصطلاح فقهی بر آن سوار شده جدا کنیم. امروز وقتی از «نسخ آیه» سخن گفته می‌شود، معمولا ذهن مستقیم به «باطل شدن حکم یک آیه قرآن با آیه‌ای دیگر» می‌رود. اما این تعریف، معنای یگانه خود ریشه ن س خ نیست.

خود قرآن این ریشه را در چند فضای متفاوت به کار برده است. در اعراف ۷:۱۵۴ از «نُسْخَتِهَا» درباره نوشته الواح موسی سخن می‌گوید. در جاثیه ۴۵:۲۹، «نَسْتَنسِخُ» با ثبت و نوشتن اعمال پیوند دارد. پس این ریشه در حوزه نوشتار می‌تواند به نسخه، انتقال و بازنوشتن برسد. در حج ۲۲:۵۲ نیز خدا چیزی را نسخ می‌کند، اما آن چیز آیات خودش نیست:

«فَيَنسَخُ اللَّهُ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آيَاتِهِ»

آن معبود یگانه آنچه را شیطان القا می‌کند نسخ می‌کند، سپس آیات خود را استوار می‌سازد.

این کاربرد به تنهایی اجازه نمی‌دهد بگوییم معنای نسخ همیشه «بازنویسی» است؛ همان‌گونه که اجازه نمی‌دهد آن را همیشه «باطل کردن حکم» معنا کنیم. میدان واژه گسترده‌تر است. چیزی می‌تواند کنار زده، زدوده، منتقل یا در حوزه نوشتار دوباره نسخه شود. معنای دقیق را باید از چیزی که نسخ می‌شود و از سیاق جمله گرفت.

سیاق بقره ۲:۱۰۶ در اینجا بسیار تعیین‌کننده است. سخن از چند آیه پیش درباره ادامه هدایت الهی جریان دارد. در ۲:۸۷، آن معبود یگانه به موسی کتاب داد و پس از او رسولان را پی‌درپی فرستاد؛ هدایت با موسی متوقف نشد. سپس در ۲:۹۰ علت مقاومت گروهی در برابر نزول تازه چنین بیان شد:

«أَن يُنَزِّلَ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ عَلَىٰ مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ»

آن معبود یگانه از فضل خود بر هرکس از بندگانش که بخواهد نازل کند.

مشکل در اینجا خود نزول وحی نبود؛ مشکل این بود که چرا وحی از مجرایی بیرون از انتظار آنان آمده است. همین ذهنیت در آیه بعد با زبان خودشان آشکار می‌شود:

«نُؤْمِنُ بِمَا أُنزِلَ عَلَيْنَا»

ما به آنچه بر خود ما نازل شده ایمان می‌آوریم.

اما قرآن بلافاصله می‌گوید آنان به آنچه ورای آن است کفر می‌ورزند، در حالی که همان پیام «الحق» و «مصدقا لما معهم» است؛ حق است و آنچه را نزد خودشان دارند تصدیق می‌کند. مشکل این نیست که پیام تازه آمده تا تمام حقیقت پیشین را نابود کند. برعکس، آن را تصدیق می‌کند؛ اما خدا نیز خود را زندانی میراث یک قوم نکرده است.

در ۲:۹۷ همین معنا بار دیگر درباره خود قرآن می‌آید: جبریل آن را به اذن آن معبود یگانه بر قلب پیامبر فرود آورده، «مصدقا لما بين يديه»؛ تصدیق‌کننده آنچه پیش از آن بوده است.

بعد در ۲:۱۰۱ تصویر سنگین‌تری می‌بینیم. رسولی از نزد خدا می‌آید که آنچه را با صاحبان کتاب است تصدیق می‌کند، اما گروهی از کسانی که کتاب به آنان داده شده بود کتاب آن معبود یگانه را پشت سر خود می‌افکنند. مسئله فقط گم شدن چند حرف نیست؛ کتاب می‌تواند موجود باشد، اما جای خود را به عنوان معیار از دست بدهد.

در همین بخش سوره پیشتر از تحریف کلام پس از فهم، نوشتن سخن انسانی و گفتن «هذا من عند الله»، و ایمان آوردن به بخشی از کتاب و کفر ورزیدن به بخشی دیگر نیز سخن رفته بود. قرآن در جاهای دیگر همین بیماری را با تعبیر تحریف کلمات از جایگاه‌هایشان بیان می‌کند. پس وقتی به ۲:۱۰۶ می‌رسیم، پشت سر ما تاریخ کتابی قرار دارد که وحی شده، خوانده شده، بخشی از آن حفظ شده، بخشی کنار گذاشته شده، چیزی بر آن افزوده شده و گاه سخن از جایگاه خود گردانده شده است.

درست یک آیه پیش از «ما ننسخ» نیز دوباره همان مسئله نزول تازه مطرح می‌شود:

«مَّا يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَلَا الْمُشْرِكِينَ أَن يُنَزَّلَ عَلَيْكُم مِّنْ خَيْرٍ مِّن رَّبِّكُمْ»

کسانی از اهل کتاب که کفر ورزیده‌اند و نیز مشرکان دوست ندارند هیچ خیری از سوی پروردگارتان بر شما نازل شود.

و پاسخ آیه این است که رحمت ملک آنان نیست:

«وَاللَّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَن يَشَاءُ»

آن معبود یگانه هر که را بخواهد به رحمت خود ویژه می‌سازد.

درست پس از همین سخن می‌آید:

«مَا نَنسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا»

در این پیوستگی، خوانش ما این است که سخن پیش از آنکه درباره بی‌اعتبار کردن آیات همین قرآن باشد، درباره اختیار خدا در بازآوردن، پاک‌سازی و ادامه دادن هدایت است. اگر آیه‌ای از هدایت پیشین از جای خود بیرون رفته، با ساخته‌های انسانی و القائات دیگر پوشیده شده یا صورت درست آن در میان مردم از دست رفته باشد، صاحب وحی می‌تواند آن را دوباره در جایگاه درست خود بیاورد. و اگر چیزی به فراموشی سپرده شده باشد، می‌تواند بهتر از آن یا همانندش را بیاورد.

هم‌نشینی «ننسخ» و «ننسها» نیز با این خوانش سازگار است. یک سوی مسئله چیزی است که نیاز به نسخ و بازآوردن درست دارد؛ سوی دیگر چیزی است که از یاد رفته است. در هر دو صورت، جبران از سوی همان کسی می‌آید که نخست هدایت را فرستاده بود:

«نَأْتِ بِخَيْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا»

ما بهتر از آن یا همانندش را می‌آوریم.

«بهتر» بودن نیز به این معنا نیست که سخن پیشین خدا بد بوده است. هدایت می‌تواند در مرحله‌ای دیگر، برای مخاطبانی دیگر یا در ادامه یک رسالت، فرمانی مناسب‌تر بیاورد. عیسی تورات را تصدیق می‌کرد و در همان حال گفت آمده است تا بخشی از آنچه بر بنی اسرائیل حرام شده بود برایشان حلال کند. تصدیق گذشته، دست خدا را برای فرمان تازه نمی‌بندد.

واژه «آية» نیز نباید خودکار به معنای «یکی از آیات شماره‌دار همین مصحف» محدود شود. قرآن این واژه را برای نشانه‌های الهی، معجزات و آیات وحی به کار می‌برد. بنابراین تبدیل «مِنْ آيَةٍ» به «هر آیه‌ای از همین قرآن که بعدا حکمش باطل شود» خودش یک تفسیر است، نه چیزی که لفظ به تنهایی گفته باشد.

آیه بعد این جهت را روشن‌تر می‌کند:

«أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»

آیا نمی‌دانی که فرمانروایی آسمان‌ها و زمین از آن آن معبود یگانه است؟

پس محور اصلی اختیار خدا است. همان خدایی که کتاب را به موسی داد، رسولان را پس از او آورد، عیسی را فرستاد، قرآن را نازل کرد و فضل خود را بر هرکس که خواست قرار داد، حق دارد هدایت را ادامه دهد و آنچه را از صورت درست خود بیرون رفته اصلاح کند. هیچ صاحب کتابی نمی‌تواند بگوید خدا پس از آنچه به ما داده دیگر حق ندارد چیزی تازه بیاورد.

حج ۲۲:۵۲ جهت این نسخ را برای ما مهم‌تر می‌کند. آنجا خدا «ما يلقي الشيطان» را نسخ می‌کند و سپس آیات خودش را محکم می‌سازد. یعنی چیزی که باید کنار برود، دخالت و القای شیطان است؛ نه اینکه آیات خدا برای حفظ آن دخالت خاموش شوند. در خوانش ما، همین اصل با سیاق بقره هماهنگ است: وحی تازه می‌تواند آنچه را در مسیر هدایت پیشین جابه‌جا، فراموش یا با سخن‌های دیگر آمیخته شده پاک کند و حقیقت را دوباره استوار سازد.

این خوانش به این معنا نیست که خدا هیچ‌گاه فرمانی را تغییر نمی‌دهد. صاحب فرمان خود اوست. می‌تواند حکمی را پایان دهد، تکلیفی را سبک کند یا فرمان تازه‌ای بیاورد. سخن بر سر این است که چه کسی این تغییر را اعلام کرده است. در ۲:۱۰۶ فاعل نسخ خود خداست:

«نَنسَخْ»

و آورنده جایگزین نیز خود اوست:

«نَأْتِ»

حتی اگر کسی اصرار کند که این آیه می‌تواند آیات همین قرآن را نیز دربر گیرد، باز یک پرسش باقی می‌ماند: کدام آیه؟ بقره ۲:۱۰۶ هیچ آیه مشخصی از قرآن را منسوخ اعلام نمی‌کند و هیچ‌جا نمی‌گوید نسل‌های بعد می‌توانند با روایت یا نظریه فقهی، حکم یک آیه موجود را تعطیل کنند.

بحث تفصیلی این موضوع، کاربردهای ریشه ن س خ، حج ۲۲:۵۲، نحل ۱۶:۱۰۱، تغییر قبله و نمونه‌هایی که بعدها ناسخ و منسوخ نامیده شدند، در مقاله نسخ در قرآن؛ نقد نظریه کنار گذاشتن آیات به نام نسخ آمده است. برای خود این آیه همین اندازه کافی است: سیاق، سخن را به هدایت پیشین، نزول تازه و اختیار خدا پیوند می‌دهد؛ نه به فهرستی پنهان از آیات قرآن که باید خوانده شوند اما حکمشان نادیده گرفته شود.

نمونه رجم این وارونگی را بسیار ملموس می‌کند. در شریعت توراتی برای برخی صورت‌های زنا حکم سنگسار وجود داشت. قرآن وقتی حکم زنا را برای جامعه مخاطب خود بیان می‌کند، همان مجازات را تکرار نمی‌کند:

«الزَّانِيَةُ وَالزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ»
نور ۲۴:۲

زن زناکار و مرد زناکار را هر یک صد تازیانه بزنید.

در این خوانش، این دقیقا نمونه‌ای از ادامه هدایت با فرمان تازه است: حکم موجود در شریعت پیشین، معیار نهایی باقی نمانده و قرآن حکم خود را آورده است. بررسی تفصیلی این مسئله، از حکم سوره نور تا نساء ۴:۲۵، لعان و روایت «آیه رجم»، در مقاله رجم؛ حکم قرآن یا حکمی برآمده از روایت؟ آمده است.

پایان آیه همه چیز را به صاحب واقعی اختیار برمی‌گرداند:

«أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»

آیا نمی‌دانی که آن معبود یگانه بر هر چیزی تواناست؟

او برای فرستادن هدایت تازه از صاحبان کتاب اجازه نمی‌گیرد و برای اصلاح آنچه از مسیر خود بیرون رفته به تایید دستگاه‌های دینی نیاز ندارد. قدرت نسخ، آوردن جایگزین و استوار ساختن آیات از آن اوست.

طنز تلخ تاریخ اینجاست که برخی از مفسران و مفتیان گرامی، حکمی را که در شریعت پیشین وجود داشت و قرآن فرمان دیگری به جای آن آورد، دوباره از راه حدیث و روایت وارد کردند؛ سپس برای حفظ همان حکم بازگردانده‌شده گفتند حکم روشن قرآن منسوخ شده است. در نمونه رجم، آنچه باید با قرآن سنجیده می‌شد دوباره حاکم بر قرآن شد: حکم پیشین بازگردانده شد، و برای جا دادن آن، خود آیه قرآن را کنار زدند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۸۷— کتاب موسی و آمدن پی‌درپی رسولان پس از او؛ هدایت الهی با یک مرحله متوقف نشده است.
  • البقره ۲:۹۰، ۲:۹۱— بغی در برابر نزول فضل خدا بر هرکس که بخواهد و محدود کردن ایمان به «ما أنزل علينا».
  • البقره ۲:۹۷— قرآن به عنوان وحی نازل‌شده به اذن آن معبود یگانه و تصدیق‌کننده آنچه پیش از آن بوده است.
  • البقره ۲:۱۰۱— آمدن رسولی تصدیق‌کننده آنچه نزد صاحبان کتاب بود و پشت سر افکندن کتاب آن معبود یگانه.
  • البقره ۲:۱۰۵— ناخشنودی از نزول خیر تازه و تاکید بر اختیار خدا در رحمت و فضل.
  • البقره ۲:۱۰۷— ادامه مستقیم آیه با فرمانروایی آن معبود یگانه بر آسمان‌ها و زمین.
  • البقره ۲:۱۰۹— بازگشت صریح به اهل کتاب و حسد پس از روشن شدن حق.
  • الحج ۲۲:۵۲— نسخ آنچه شیطان القا می‌کند و سپس استوار ساختن آیات آن معبود یگانه.
  • النحل ۱۶:۱۰۱، ۱۶:۱۰۲— جایگزینی آیه به آیه به فعل خود خدا و نزول پیام تازه از سوی پروردگار.
  • الاعراف ۷:۱۵۴ و الجاثیه ۴۵:۲۹— کاربردهای نوشتاری ریشه ن س خ در «نسختها» و «نستنسخ».
  • آل عمران ۳:۴۹، ۳:۵۰— تصدیق تورات همراه با حلال شدن بخشی از آنچه پیشتر حرام شده بود.
  • النور ۲۴:۲— حکم قرآن درباره زنا؛ نمونه‌ای برای مقایسه با حکم موجود در شریعت توراتی.
  • نسخ در قرآن؛ نقد نظریه کنار گذاشتن آیات به نام نسخ— بررسی تفصیلی ریشه ن س خ، سیاق بقره ۲:۱۰۶ و نظریه ناسخ و منسوخ.
  • رجم؛ حکم قرآن یا حکمی برآمده از روایت؟— بررسی حکم زنا در قرآن، رجم و بازگشت حکم روایی در برابر فرمان مکتوب قرآن.

البقره ۲:۱۰۷

ۗ

آیا نمی‌دانی که فرمانروایی آسمان‌ها و زمین از آن آن معبود یگانه است؟ و برای شما جز آن معبود یگانه هیچ ولی و یاوری نیست.

تأمل ما

آیه پیشین با این پرسش پایان یافت:

«أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»

و این آیه بی‌درنگ با همان ساخت ادامه می‌دهد:

«أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»

نخست قدرت او مطرح می‌شود، سپس ملک او، و از همین جا سخن به ولایت و نصرت می‌رسد. این چهار مفهوم در سیاقی آمده‌اند که چند آیه است درباره اختیار آن معبود یگانه در نزول هدایت سخن می‌گوید.

پیشتر، گروهی از اینکه آن معبود یگانه فضل خود را بر هرکس از بندگانش که بخواهد نازل کند ناخشنود بودند و گفتند: «نُؤْمِنُ بِمَا أُنزِلَ عَلَيْنَا»؛ ما به آنچه بر خود ما نازل شده ایمان می‌آوریم. چنین نگاهی برای هدایت خدا مرز قومی می‌سازد: وحی پذیرفته است، اما گویا باید از مجرایی بیاید که ما انتظار داریم.

پایان آیه ۱۰۶ این مرز را می‌شکند: او بر هر چیزی تواناست. اگر بخواهد رسولی تازه برگزیند، هدایت را ادامه دهد، آیه‌ای را جایگزین کند یا بهتر و همانند آن را بیاورد، قدرت او تابع نسب، قوم، کتاب پیشین یا انتظار دینی انسان نیست.

اما قدرت به تنهایی تمام پاسخ نیست. آیه ۱۰۷ می‌افزاید که قلمرویی که این قدرت در آن جاری می‌شود نیز از آن خود اوست:

«لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»

نه تنها آسمان‌ها؛ زمین نیز.

هیچ بخش مستقلی از هستی بیرون از فرمانروایی او نیست. جهان به دو ملک تقسیم نشده که آسمان از آن خدا باشد و زمین قلمرو مستقل نیروی دیگری.

این نکته در برابر برخی تعبیرهای موجود در متون اهل کتاب نیز قابل توجه است. در یوحنا ۱۲:۳۱، ۱۴:۳۰ و ۱۶:۱۱ از شیطان با تعبیر «حاکم این جهان» یاد می‌شود؛ اول یوحنا ۵:۱۹ جهان را زیر نفوذ شریر توصیف می‌کند؛ و در لوقا ۴:۶ شیطان درباره اختیار پادشاهی‌های جهان سخن می‌گوید. با این حال، همان متون نیز او را مالک مستقلی هم‌رتبه خدا نمی‌سازند؛ در ایوب ۱:۱۲ حد اختیار او را خود خدا تعیین می‌کند.

قرآن مرز را روشن‌تر می‌گذارد. در نحل ۱۶:۹۹، ۱۶:۱۰۰ می‌گوید شیطان بر کسانی که ایمان آورده و بر پروردگارشان توکل می‌کنند سلطه‌ای ندارد؛ سلطه او بر کسانی است که خود او را به ولایت می‌گیرند. پس حتی «سلطان» شیطان، ملک مستقل نیست. انسان می‌تواند با پیروی از او خود را زیر نفوذش ببرد، اما آسمان‌ها و زمین همچنان ملک آن معبود یگانه‌اند.

از همین جا نیمه دوم آیه طبیعی می‌شود:

«وَمَا لَكُم مِّن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِيٍّ وَلَا نَصِيرٍ»

برای شما جز آن معبود یگانه هیچ ولی و نصیری نیست.

قرآن در زمر ۳۹:۴۳، ۳۹:۴۴ همین رابطه را با شفاعت آشکار می‌کند. درباره کسانی که جز خدا شفیعانی گرفته‌اند می‌پرسد:

«أَوَلَوْ كَانُوا لَا يَمْلِكُونَ شَيْئًا»

حتی اگر هیچ چیزی را مالک نباشند؟

و سپس می‌گوید همه شفاعت از آن آن معبود یگانه است، زیرا ملک آسمان‌ها و زمین از آن اوست.

سبأ ۳۴:۲۲ همین استدلال را بازتر می‌کند: کسانی که جز خدا خوانده می‌شوند حتی به اندازه ذره‌ای در آسمان‌ها و زمین مالک نیستند و در این ملک با او شراکتی ندارند. انعام ۶:۱۴ نیز پرسش را مستقیم به ولایت می‌رساند: آیا غیر از آن معبود یگانه ولی بگیرم، در حالی که او پدیدآورنده آسمان‌ها و زمین است؟

پس کنار هم آمدن ملک، ولی و نصیر در بقره ۲:۱۰۷ بی‌معنا نیست. کسی که در این ملک چیزی را از خود ندارد، نمی‌تواند در برابر صاحب آن برای خود اختیار مستقل غیبی بسازد.

«ولی» از ریشه و ل ي با نزدیکی، پیوستگی، سرپرستی و حمایت پیوند دارد. «نصیر» از ریشه ن ص ر کسی است که به یاری برمی‌خیزد. اما آیه هر دوستی، همکاری یا کمک میان انسان‌ها را نفی نمی‌کند. خود قرآن مومنان را اولیای یکدیگر می‌خواند و آنان را به یاری و همکاری فرمان می‌دهد.

قید تعیین‌کننده این است:

«مِّن دُونِ اللَّهِ»

سخن از جایی است که موجودی در مقام پناه غیبی، سرپرستی نهایی، دفع بلا، گشایش یا نصرتی قرار گیرد که در قلمرو قدرت آن معبود یگانه است.

این پرسش تنها متوجه اهل کتاب نیست. پیروان قرآن نیز می‌توانند پیامبر، امام، ولی، شیخ یا انسان صالحی را چنان بالا ببرند که درخواست‌هایی از او کنند که از جنس کمک عادی انسان به انسان نیست. کسانی که چنین توسلی را می‌پذیرند معمولا نمی‌گویند این بندگان مستقل از خدا قدرت دارند؛ قدرت آنان را عطاشده و وابسته به خدا می‌دانند. این تفاوت را باید درست فهمید و سخن آنان را چیزی معرفی نکرد که خود نمی‌گویند.

اما همین توضیح پرسش آیه را از میان نمی‌برد. اگر ملک از آن اوست و خود می‌گوید جز او ولی و نصیری ندارید، چرا نیاز غیبی انسان متوجه دیگری شود؟

کمک خواستن از انسان در چیزی که در توان اوست موضوع دیگری است. بیمار از طبیب کمک می‌گیرد، مظلوم از دیگری یاری می‌خواهد و جامعه برای دفاع از یکدیگر همکاری می‌کند. اینها نه ادعای تصرف در غیب‌اند و نه ساختن ولی در برابر خدا. مرز زمانی تغییر می‌کند که پناه، نصرت یا تصرفی فراتر از توان عادی انسان از کسی خواسته شود که خود در همان ملک، بنده آن معبود یگانه است.

در اینجا پیوند با آیه ۱۰۶ نیز معنای بیشتری پیدا می‌کند. اگر خوانش ما از نسخ در آیه پیشین درست باشد، اصلاح تنها متوجه یک فرمان یا یک نوشته نیست؛ تصور انسان از صاحب فرمان نیز ممکن است نیازمند پاک‌سازی باشد. ممکن است برای خدا حد بسازیم: گمان کنیم پیامبر باید از قوم خاصی باشد، بخشی از جهان را قلمرو مستقل قدرت دیگری بدانیم، یا بندگان خدا را در جایگاهی بنشانیم که از آنان ولایت و نصرت غیبی بخواهیم.

این دو آیه آن مرزها را یکی پس از دیگری کنار می‌زنند:

او بر هر چیزی تواناست.

فرمانروایی آسمان‌ها و زمین از آن اوست.

و جز او ولی و نصیری ندارید.

آیه بعد مخاطبان را مستقیما به نحوه برخوردشان با رسول بازمی‌گرداند و رفتار آنان را با کسانی که پیشتر با موسی روبه‌رو شده بودند مقایسه می‌کند. پس سخن تنها درباره شناخت نظری خدا نیست. اگر قدرت، ملک، ولایت و نصرت واقعا از آن اوست، انسان نمی‌تواند برای هدایت او مسیر تعیین کند، برای ملکش قلمروی رقیب بسازد، یا برای گریز از فرمانش به تکیه‌گاهی بیرون از او امید ببندد.

این تأویل ما از پیوند این آیات و واژه‌های آنهاست. علم مطلق نزد خود آن معبود یگانه است و تأویل اصلی و کامل سخنش را خود او می‌داند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۹۰، ۲:۹۱— اعتراض به نزول فضل بر هرکس که آن معبود یگانه بخواهد و محدود کردن ایمان به «ما أنزل علينا».
  • البقره ۲:۱۰۵، ۲:۱۰۶— رحمت و فضل در اختیار آن معبود یگانه و سپس قدرت او بر نسخ و آوردن بهتر یا همانند.
  • البقره ۲:۱۰۸— ادامه مستقیم سیاق با پرسش درباره نحوه برخورد مخاطبان با رسول.
  • التوبه ۹:۱۱۶— ملک آسمان‌ها و زمین برای آن معبود یگانه و نفی ولی و نصیر جز او.
  • الزمر ۳۹:۴۳، ۳۹:۴۴— شفیعان «من دون الله»، نداشتن ملک از سوی آنان، و اختصاص شفاعت و ملک آسمان‌ها و زمین به آن معبود یگانه.
  • الانعام ۶:۱۴— «أغير الله أتخذ وليا»؛ پیوند مستقیم ولایت با پدیدآورنده آسمان‌ها و زمین.
  • سبأ ۳۴:۲۲، ۳۴:۲۳— نفی مالکیت حتی به اندازه ذره، نفی شراکت در آسمان‌ها و زمین و وابستگی شفاعت به اذن آن معبود یگانه.
  • النحل ۱۶:۹۹، ۱۶:۱۰۰— نفی سلطه شیطان بر مؤمنان و پیوند سلطه او با کسانی که ولایتش را می‌پذیرند.
  • الإسراء ۱۷:۶۵— نفی سلطه شیطان بر بندگان و کفایت پروردگار به عنوان وکیل.
  • الفاتحه ۱:۴، ۱:۵— «مالك يوم الدين» و سپس «إياك نعبد وإياك نستعين»؛ پیوند مالکیت و استعانت.
  • نسخ در قرآن؛ نقد نظریه کنار گذاشتن آیات به نام نسخ— بررسی تفصیلی آیه پیشین و اختیار آن معبود یگانه در ادامه و اصلاح مسیر هدایت.

البقره ۲:۱۰۸

ۗ

آیا می‌خواهید از فرستاده خود همان‌گونه درخواست کنید که پیش از این از موسی درخواست شد؟ و هرکس کفر را به جای ایمان بگیرد، بی‌گمان راه درست را گم کرده است.

تأمل ما

آیات پیشین اختیار هدایت را به آن معبود یگانه بازگرداندند: او از فضل خود بر هرکس بخواهد نازل می‌کند، بر هر چیزی تواناست، فرمانروایی آسمان‌ها و زمین از آن اوست، و جز او ولی و نصیری نیست. اکنون سخن به رفتار انسان در برابر رسول می‌رسد:

«أَمْ تُرِيدُونَ أَن تَسْأَلُوا رَسُولَكُمْ كَمَا سُئِلَ مُوسَىٰ مِن قَبْلُ»

آیا می‌خواهید از فرستاده خود همان‌گونه درخواست کنید که پیش از این از موسی درخواست شد؟

خود قرآن نشان می‌دهد که هر پرسشی نکوهیده نیست. بارها پرسش‌های مردم را با «يسألونك» نقل می‌کند و پاسخ می‌دهد. مشکل از جایی آغاز می‌شود که سوال دیگر برای فهم حقیقت نباشد، بلکه به شرط گذاشتن برای پذیرش آن تبدیل شود.

یکی از روشن‌ترین نمونه‌ها همان چیزی است که پیشتر درباره موسی آمده بود:

«لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّىٰ نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً»

تا آن معبود یگانه را آشکار نبینیم به تو ایمان نخواهیم آورد.

بقره ۲:۵۵

نساء ۴:۱۵۳ نیز همین رفتار را یادآوری می‌کند و می‌گوید از موسی خواستند:

«أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً»

آن معبود یگانه را آشکارا به ما نشان بده.

اینجا دیگر پرسش برای آموختن نیست. برای ایمان شرط تازه گذاشته شده است: تا آنچه ما می‌خواهیم اتفاق نیفتد، نمی‌پذیریم.

صورت دیگری از همین بیماری در ماجرای گاو دیده می‌شود. فرمان داده شده بود گاوی را ذبح کنند؛ اما پرسش درباره ماهیت، سن، رنگ و ویژگی‌های آن ادامه یافت و هر پاسخ دایره انتخاب را تنگ‌تر کرد، تا سرانجام آن را انجام دادند، در حالی که نزدیک بود انجام ندهند. این مسیر را می‌توان در بقره ۲:۶۷، بقره ۲:۶۸، بقره ۲:۶۹، بقره ۲:۷۰ و بقره ۲:۷۱ دنبال کرد.

اینجا تفاوت مهمی آشکار می‌شود: سوال برای فهم نیست؛ سوال برای فرار از پاسخ روشن است. فرمان روشن است، اما انسان آن‌قدر «اگر»، «مگر» و حالت تازه می‌سازد که اصل فرمان زیر جزئیات دفن شود. ظاهر کار پرسیدن است، اما نتیجه آن عقب انداختن اطاعت و پیدا کردن راهی برای گریز از چیزی است که از ابتدا روشن بود.

این خطر برای ما نیز بسیار آشناست. آن معبود یگانه دین را برای دشوار ساختن زندگی نازل نکرده است؛ حتی در همان آیه‌ای که طهارت پیش از صلات را بیان می‌کند، تصریح می‌کند که نمی‌خواهد بر مردم حرج قرار دهد، بلکه پاکی آنان را می‌خواهد (مائده ۵:۶). فرمان طهارت و اقامه صلات آمده و شیوه اصلی پاک شدن نیز بیان شده است؛ اما ما نیز مانند ماجرای گاو پیرامون آن انبوهی از اگر و مگر ساخته‌ایم: دست راست نخست باشد یا چپ، هر عضو یک بار شسته شود یا دو بار یا سه بار، پا شسته شود یا مسح، چه اندازه از سر مسح شود، گوش‌ها چه حکمی دارند، ترتیب اعضا واجب است یا نه، فاصله میان مراحل چه اندازه باشد، نیت چگونه انجام شود، و سپس فهرست‌های مفصل از چیزهایی که این طهارت را باطل می‌کنند؛ خواب با چه کیفیتی، لمس زن یا مرد، لمس اندام جنسی، خون‌ریزی، استفراغ، خنده در صلات، خوردن بعضی خوراک‌ها و مسائل فراوان دیگر که مکاتب مختلف درباره آنها احکام متفاوت ساخته‌اند. بدتر اینکه هر گروه به دستگاه خودش نیز دل خوش کرده است: شیعه به مکتب خود، سنی به مذاهب خود، اسماعیلیه به روش خود و دیگران نیز به میراث خود. خطر همان است که در داستان گاو می‌بینیم: فرمانی که قرار بود روشن و قابل انجام باشد، زیر انبوه پرسش‌ها، تفصیلات و احکام انسانی چنان پیچیده شود که در نهایت پیروی از مکتب جای پیروی مستقیم از فرمان را بگیرد.

در ماجرای موسی تعبیر دیگری نیز بارها تکرار می‌شود:

«ادْعُ لَنَا رَبَّكَ»

از پروردگارت برای ما بخواه.

این تعبیر در بقره ۲:۶۱، بقره ۲:۶۸، بقره ۲:۶۹ و بقره ۲:۷۰ آمده است. از «ربك» به تنهایی نمی‌توان نتیجه گرفت که آنان آن معبود یگانه را پروردگار خود نمی‌دانستند؛ اما تکرار این زبان قابل توجه است. موسی بارها در جایگاه واسطه مطالبه آنان قرار می‌گیرد: از پروردگارت برای ما بخواه، برای ما روشن کند، برای ما چنین کند.

در اعراف ۷:۱۳۸ نیز پس از عبور از دریا از موسی خواستند برای آنان معبودی مانند معبودهای دیگران قرار دهد. در این نمونه‌ها یک خطر مشترک دیده می‌شود: به جای اینکه انسان خود را با هدایت تنظیم کند، از رسول می‌خواهد هدایت، نشانه یا صورت دین مطابق خواسته او تنظیم شود.

هدایت برای پاسخ دادن به خواسته‌های ما نیامده است؛ ما باید خود را با هدایت تنظیم کنیم.

این بیماری امروز نیز می‌تواند با همان منطق و با زبان دیگری ظاهر شود. یک اصل روشن است، اما آن‌قدر فرض، استثنا و پرسش تازه ساخته می‌شود تا سرانجام راهی برای نپذیرفتن همان اصل پیدا شود. سوال همچنان ظاهری علمی دارد، اما دیگر برای فهمیدن نیست؛ برای رهایی از نتیجه‌ای است که از ابتدا روشن بوده است.

صورت دیگر، شرط گذاشتن برای ایمان است. منطق «تا آن معبود یگانه را آشکار نبینیم ایمان نمی‌آوریم» می‌تواند امروز چنین ظاهر شود: اگر آن معبود یگانه وجود دارد، چرا دعای مرا آن‌گونه که خواستم برآورده نکرد؟ اگر مرا دوست دارد، چرا بیماری، فقر، شکست یا مرگ به من رسید؟ اگر این دین حق است، چرا برای من نشانه‌ای شخصی، خواب، کرامت یا معجزه‌ای رخ نمی‌دهد؟

در این حالت، انسان دیگر فقط حقیقت را نمی‌سنجد؛ برای آن معبود یگانه تعیین می‌کند که چگونه باید خودش را برای من ثابت کند. ایمان به معامله‌ای تبدیل می‌شود که پذیرش آن به انجام خواسته انسان وابسته است.

پایان آیه نشان می‌دهد مسئله تا چه اندازه جدی است:

«وَمَن يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمَانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِيلِ»

هرکس کفر را به جای ایمان بگیرد، راه درست را گم کرده است.

«يتبدل» از ریشه ب د ل است؛ گرفتن چیزی به جای چیز دیگر. اینجا کفر به جای ایمان گرفته می‌شود. انسانی که حقیقت در برابرش قرار گرفته، اما پذیرش آن را به شروط و خواسته‌های خودش وابسته می‌کند، می‌تواند از جستجوی حقیقت به جایی برسد که چیزی را که باید به آن اعتماد می‌کرد کنار بگذارد.

پس هشدار آیه علیه پرسیدن نیست. پرسش صادقانه برای فهمیدن، راه دانش است. خطر زمانی آغاز می‌شود که پرسش به وسیله‌ای برای شرط گذاشتن بر حقیقت، عقب انداختن اطاعت یا فرار از پاسخ روشن تبدیل شود.

می‌پرسیم تا حقیقت را بهتر بفهمیم و خود را با آن اصلاح کنیم؛ نه آن‌قدر سوال و شرط بسازیم تا سرانجام حقیقت را مطابق خواسته خود تغییر دهیم.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۵۵— شرط گذاشتن برای ایمان: «لن نؤمن لك حتى نرى الله جهرة».
  • البقره ۲:۶۱— «ادع لنا ربك» و مطالبه خوراک‌های دیگر.
  • البقره ۲:۶۷— آغاز فرمان ذبح گاو.
  • البقره ۲:۶۸— نخستین درخواست توضیح بیشتر و «ادع لنا ربك».
  • البقره ۲:۶۹— پرسش درباره رنگ گاو و تکرار «ادع لنا ربك».
  • البقره ۲:۷۰— ادامه پرسش و تکرار «ادع لنا ربك».
  • البقره ۲:۷۱— پایان پرسش‌ها، محدود شدن انتخاب و انجام فرمان در حالی که نزدیک بود انجام ندهند.
  • النساء ۴:۱۵۳— درخواست اهل کتاب از رسول و یادآوری درخواست از موسی برای دیدن آشکار آن معبود یگانه.
  • الاعراف ۷:۱۳۸— درخواست از موسی برای قرار دادن معبودی مانند معبودهای دیگران.
  • المائده ۵:۶— بیان طهارت پیش از صلات همراه با تصریح بر اینکه آن معبود یگانه نمی‌خواهد بر مردم حرج قرار دهد.
  • المائده ۵:۱۰۱— هشدار درباره پرسش‌هایی که آشکار شدن پاسخ آنها می‌تواند دشواری ایجاد کند.
  • المائده ۵:۱۰۲— یادآوری کسانی پیش از مخاطبان قرآن که چنین پرسش‌هایی کردند و سپس نسبت به آنها کفر ورزیدند.
  • البقره ۲:۱۱۸— مطالبه سخن گفتن مستقیم آن معبود یگانه یا آمدن نشانه و شباهت این سخن با گفتار پیشینیان.

البقره ۲:۱۰۹

ۖ ۗ

بسیاری از اهل کتاب دوست دارند شما را پس از ایمانتان به کفر بازگردانند؛ از روی حسدی برخاسته از خودشان، پس از آنکه حق برایشان روشن شد. پس عفو کنید و چشم بپوشید تا آن معبود یگانه امر خود را بیاورد. بی‌گمان آن معبود یگانه بر هر چیزی تواناست.

تأمل ما

به نام آن معبود یگانه.

آیه با تعبیر دقیقی آغاز می‌شود:

«وَدَّ كَثِيرٌ مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ»

بسیاری از اهل کتاب دوست دارند...

قرآن نمی‌گوید همه اهل کتاب. «کثیر» یعنی شمار زیادی از آنان؛ نقد آیه شدید است، اما جمعی و بی‌استثنا نیست. همین قرآن در آل عمران ۳:۱۱۳ درباره اهل کتاب می‌گوید: «لَيْسُوا سَوَاءً»؛ آنان یکسان نیستند.

اما درباره همین «بسیاری»، سخن بسیار تند است. آنان فقط نمی‌خواهند خودشان ایمان نیاورند:

«لَوْ يَرُدُّونَكُم مِّن بَعْدِ إِيمَانِكُمْ كُفَّارًا»

دوست دارند شما را پس از ایمانتان دوباره به کفر بازگردانند.

اینجا خواسته آنان متوجه از دست رفتن خیر دیگری است. ایمان به کسانی رسیده است، اما به جای اینکه خود به آن نزدیک شوند، آرزو دارند مؤمنان نیز آن را از دست بدهند.

قرآن علت را نیز نام می‌برد:

«حَسَدًا مِّنْ عِندِ أَنفُسِهِم»

از روی حسدی برخاسته از خودشان.

ریشه ح س د سزاوار بررسی مستقل است. در همین آیه دست‌کم یک چیز روشن می‌شود: حسد فقط این نیست که انسان نعمتی را در دیگری ببیند و خودش نیز مانند آن را بخواهد؛ حسد می‌تواند به جایی برسد که وجود آن خیر در دیگری برای انسان سنگین شود و زوالش را بخواهد. در اینجا آن خیر ثروت و مقام نیست؛ ایمان است.

نساء ۴:۵۴ همین بیماری را با فضل آن معبود یگانه پیوند می‌دهد: آیا به مردم بر آنچه آن معبود یگانه از فضل خود به آنان داده حسد می‌ورزند؟

این آیه رشته‌ای را که از قبل در بقره جریان داشت روشن‌تر می‌کند. در بقره ۲:۹۰ مشکل این بود که چرا آن معبود یگانه از فضل خود بر هرکس از بندگانش که بخواهد نازل کند. در بقره ۲:۱۰۵ گفته شد کسانی از اهل کتاب که کفر ورزیده‌اند و نیز مشرکان دوست ندارند خیری از سوی پروردگار بر مؤمنان نازل شود. اکنون در ۲:۱۰۹ یکی از ریشه‌های این واکنش نام‌گذاری می‌شود: حسد.

اما سنگین‌ترین بخش آیه شاید این باشد:

«مِّن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ»

پس از آنکه حق برایشان روشن شد.

مشکل همیشه ندانستن نیست. گاهی حقیقت روشن می‌شود، اما روشن شدن حقیقت به تنهایی برای پذیرش آن کافی نیست. انسان می‌تواند چیزی را بفهمد، اما حسد، تعصب، منفعت یا تعلق درونی نگذارد در برابر آن فروتن شود.

در اینجا واکنش فرمان‌داده‌شده قرآن بسیار قابل توجه است:

«فَاعْفُوا وَاصْفَحُوا»

عفو کنید و چشم بپوشید.

«عفو» از ریشه ع ف و با گذشتن و رها کردن پیگیری خطا پیوند دارد. «صفح» از ریشه ص ف ح نیز در این سیاق روی گرداندن از ادامه تقابل و نپرداختن به آن را می‌رساند. لازم نیست یکی را مرتبه‌ای بالاتر از دیگری بدانیم؛ کنار هم، از خویشتنداری و خودداری از واکنش شتاب‌زده سخن می‌گویند.

این بسیار مهم است. قرآن در برابر گروهی که نه تنها ایمان نمی‌آورند، بلکه از روی حسد آرزوی بازگشت مؤمنان به کفر را دارند، نخست فرمان به عفو و صفح می‌دهد. یعنی برخورد با مخالفت دینی از همان آغاز به خشونت و قتال تبدیل نمی‌شود.

قرآن در جاهای دیگر ادامه این حکمت را باز می‌کند: دعوت با حکمت و اندرز نیک در نحل ۱۶:۱۲۵، مجادله با اهل کتاب به شیوه‌ای که نیکوتر است در عنکبوت ۲۹:۴۶، نیکی و عدالت نسبت به کسانی که نجنگیده و مردم را از دیارشان بیرون نکرده‌اند در ممتحنه ۶۰:۸، و مرزبندی با کسانی که جنگ و اخراج را پیش می‌گیرند در ممتحنه ۶۰:۹.

این احکام ناسخ و منسوخ یکدیگر نیستند، بلکه مکمل یکدیگرند. هرکدام وضعیتی را تنظیم می‌کند: عفو و صفح، دعوت، گفت‌وگو، مجادله، عدالت، وفای به پیمان و در جای خود مقابله با تجاوز.

خود قرآن در نساء ۴:۸۲ می‌گوید اگر از نزد غیر آن معبود یگانه بود، در آن «اختلافا كثيرا» می‌یافتند. در این مجموعه نیز به جای اختلاف، انسجام دیده می‌شود. مشکل زمانی پدید می‌آید که آیات مربوط به موقعیت‌های متفاوت را در برابر یکدیگر بگذاریم و سپس برای حل تعارضی که خود ساخته‌ایم، یکی را از اعتبار بیندازیم.

در مورد عبارت:

«حَتَّىٰ يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ»

آیه همین اندازه گفته است: تا آن معبود یگانه امر خود را بیاورد. درباره اینکه این «امر» دقیقا چیست، بهتر است جایی متوقف شویم که خود قرآن متوقف شده است.

آیه با همان حقیقتی پایان می‌یابد که چند آیه پیش نیز آمده بود:

«إِنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»

آن معبود یگانه بر هر چیزی تواناست.

پس عفو و صفح از ناتوانی ناشی نمی‌شود. فرمان درست در این مرحله همین است، در حالی که قدرت نهایی و فرجام امور همچنان در دست آن معبود یگانه قرار دارد.

آیا «فاعفوا واصفحوا» منسوخ شده است؟

در بخشی از میراث اهل رای و حدیث گفته شده است که فرمان «فَاعْفُوا وَاصْفَحُوا» بعدا با آیاتی مانند توبه ۹:۵ منسوخ شده است. اما وقتی این ادعا با خود قرآن سنجیده شود، مشکلات اساسی آن آشکار می‌شود.

نخست، هیچ آیه‌ای نمی‌گوید بقره ۲:۱۰۹ از اعتبار افتاده است. نظریه نسخ از بیرون بر رابطه این آیات تحمیل می‌شود.

دوم، موضوع دو آیه اساسا یکی نیست. بقره ۲:۱۰۹ درباره:

«كَثِيرٌ مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ»

سخن می‌گوید، در حالی که توبه ۹:۵ درباره مشرکان است.

این تفاوت را نمی‌توان نادیده گرفت، مخصوصا وقتی همین سوره بقره فقط چهار آیه پیش، در ۲:۱۰۵، اهل کتاب و مشرکان را جداگانه نام برده است. اگر خود قرآن میان این دو عنوان فرق گذاشته، چگونه می‌توان فرمانی درباره مشرکان را برداشت و با آن حکمی درباره اهل کتاب را باطل اعلام کرد؟

سوره توبه نیز همین تمایز را از میان نمی‌برد؛ توبه ۹:۲۹ اهل کتاب را جداگانه نام می‌برد.

سوم، حتی توبه ۹:۵ نیز یک فرمان جداافتاده و عمومی برای کشتن هر مشرک در هر زمان و مکان نیست. آیات پیرامون آن، موضوع را روشن می‌کنند. توبه ۹:۴ می‌گوید پیمان مشرکانی که آن را نشکسته‌اند تا پایان مدت رعایت شود. توبه ۹:۶ می‌گوید اگر یکی از مشرکان پناه خواست، به او پناه بدهید و سپس او را به محل امنش برسانید. توبه ۹:۷ نیز وفاداری به پیمان را تا زمانی که طرف مقابل بر آن پایدار است حفظ می‌کند.

بنابراین حتی همان آیه‌ای که برای «نسخ» عفو به آن استناد می‌شود، در میان مجموعه‌ای از احکام درباره پیمان، امنیت و وضعیت جنگی قرار دارد.

این آیات با یکدیگر نزاع ندارند. یکی درباره حسد و دشمنی دینی فرمان عفو و صفح می‌دهد؛ دیگری گفت‌وگو و دعوت را تعلیم می‌دهد؛ دیگری عدالت و همزیستی با غیرمحارب را تنظیم می‌کند؛ دیگری وفای به پیمان را حفظ می‌کند؛ و آیات دیگری درباره کسانی سخن می‌گویند که وارد جنگ و تجاوز شده‌اند.

اینها ناسخ و منسوخ یکدیگر نیستند؛ مکمل یکدیگرند.

وقتی مفسر نتواند تفاوت موقعیت‌ها را ببیند، آیات مکمل را متعارض تصور می‌کند. سپس برای حل اختلافی که در فهم خودش پدید آمده، یکی از آیات را «منسوخ» اعلام می‌کند. در چنین روشی، نظریه نسخ به جای آنکه مشکلی در قرآن را حل کند، در عمل خطای فهم مفسر را می‌پوشاند.

قرآن خود گفته است اگر از نزد غیر آن معبود یگانه بود، اختلاف فراوان در آن یافت می‌شد. پس پیش از آنکه یکی از آیات را خاموش کنیم، باید بپرسیم شاید اختلاف در کتاب نیست؛ شاید ما هنوز رابطه میان آیات را درست نفهمیده‌ایم.

نظریه‌ای که «فاعفوا واصفحوا» را با توبه ۹:۵ از اعتبار می‌اندازد، نه تنها انسجام این احکام را از بین می‌برد، بلکه دو گروهی را نیز یکی می‌گیرد که خود قرآن در همین سیاق از هم جدا کرده است.

بحث تفصیلی این مسئله و نمونه‌های دیگری که به نام نسخ از اعتبار انداخته شده‌اند در مقاله نسخ در قرآن؛ نقد نظریه کنار گذاشتن آیات به نام نسخ آمده است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۹۰— ناخشنودی از نزول فضل آن معبود یگانه بر هرکس از بندگانش که بخواهد.
  • البقره ۲:۱۰۵— جدا نام بردن کسانی از اهل کتاب که کفر ورزیده‌اند و مشرکان، و ناخشنودی آنان از نزول خیر بر مؤمنان.
  • النساء ۴:۵۴— حسد نسبت به آنچه آن معبود یگانه از فضل خود به دیگران داده است.
  • آل عمران ۳:۱۱۳— «ليسوا سواء»؛ اهل کتاب یکسان نیستند.
  • النساء ۴:۸۲— اگر قرآن از نزد غیر آن معبود یگانه بود، در آن اختلاف فراوان یافت می‌شد.
  • المائده ۵:۱۳— عفو و صفح در برخورد با پیمان‌شکنی.
  • النحل ۱۶:۱۲۵— دعوت با حکمت و اندرز نیک.
  • العنکبوت ۲۹:۴۶— مجادله با اهل کتاب به شیوه‌ای که نیکوتر است.
  • الممتحنه ۶۰:۸— نیکی و عدالت نسبت به کسانی که جنگ و اخراج را پیش نگرفته‌اند.
  • الممتحنه ۶۰:۹— مرز رابطه با کسانی که جنگ و اخراج را پیش گرفته‌اند.
  • التوبه ۹:۴— حفظ پیمان با مشرکانی که عهد خود را نشکسته‌اند.
  • التوبه ۹:۵— حکم مربوط به مشرکان در سیاق مشخص پیمان و درگیری.
  • التوبه ۹:۶— پناه دادن به مشرکی که پناه می‌خواهد و رساندن او به محل امن.
  • التوبه ۹:۷— حفظ پیمان تا زمانی که طرف مقابل بر آن پایدار است.
  • التوبه ۹:۲۹— نام بردن جداگانه اهل کتاب در همان سوره.
  • الفلق ۱۱۳:۵— پناه بردن از شر حاسد هنگامی که حسد می‌ورزد.
  • نسخ در قرآن؛ نقد نظریه کنار گذاشتن آیات به نام نسخ— بررسی تفصیلی نظریه ناسخ و منسوخ و سنجش آن با انسجام درونی قرآن.

البقره ۲:۱۱۰

ۚ ۗ

و صلات را برپا دارید و زکات را بدهید؛ و هر خیری که برای خودتان پیش فرستید، آن را نزد آن معبود یگانه خواهید یافت. بی‌گمان آن معبود یگانه به آنچه انجام می‌دهید بیناست.

تأمل ما

به نام آن معبود یگانه.

آیه پیشین در برابر حسد و تلاش برای بازگرداندن مؤمنان از ایمان، فرمان عفو و صفح داد. اما قرآن انسان را در حالت واکنش به مخالفت دیگران نگه نمی‌دارد. بلافاصله جهت را به سوی ساختن برمی‌گرداند:

«وَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ»

صلات را برپا دارید و زکات را بدهید.

به جای آنکه همه نیرو درگیر حسد دیگران، دشمنی آنان و پاسخ دادن به آنها شود، رابطه خود را با آن معبود یگانه برپا نگه دارید و مسئولیت خود را نسبت به دیگران انجام دهید. عفو و صفح انسان را از گرفتار شدن در چرخه خصومت بازمی‌دارد؛ صلات و زکات او را دوباره به ساختن خود و جامعه برمی‌گردانند.

اما آیه در همین دو عمل متوقف نمی‌شود:

«وَمَا تُقَدِّمُوا لِأَنفُسِكُم مِّنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِندَ اللَّهِ»

هر خیری که برای خودتان پیش فرستید، آن را نزد آن معبود یگانه خواهید یافت.

«خیر» باز گذاشته شده است. عفو و صفح می‌تواند خیر باشد، اقامه صلات خیر است، ادای زکات خیر است، اما جمله به اینها محدود نمی‌شود. هر خیری که انسان انجام می‌دهد، چیزی است که در نهایت برای خودش پیش می‌فرستد.

تعبیر «لِأَنفُسِكُم» جهت نگاه را عوض می‌کند. وقتی انسان می‌بخشد، از خطایی می‌گذرد، به نیازمندی کمک می‌کند یا از مال خود می‌دهد، در ظاهر چیزی از خود بیرون می‌کند؛ اما قرآن می‌گوید همان خیر را برای خودتان پیش می‌فرستید. سود عمل خیر فقط به دریافت‌کننده آن محدود نمی‌ماند؛ خود انجام‌دهنده نیز با عملش ساخته می‌شود.

این تصویر پیشتر در جهت دیگری آمده بود. در بقره ۲:۹۵، از کسانی سخن گفته شد که از روبه‌رو شدن با نتیجه «بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ» هراس داشتند؛ آنچه دست‌هایشان پیش فرستاده بود. اینجا همان مفهوم «پیش فرستادن» در جهت خیر قرار گرفته است. انسان می‌تواند چیزی پیش بفرستد که روزی از دیدنش بترسد، و می‌تواند خیری پیش بفرستد که آن را دوباره بیابد.

اما «تَجِدُوهُ عِندَ اللَّهِ» را نباید بدون دلیل فقط به آخرت محدود کرد. آیه نگفته است در آخرت آن را خواهید یافت؛ می‌گوید آن را نزد آن معبود یگانه خواهید یافت.

نحل ۱۶:۹۶ همین تعبیر «نزد آن معبود یگانه» را روشن‌تر می‌کند:

«مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ»

آنچه نزد شماست پایان می‌یابد و آنچه نزد آن معبود یگانه است باقی می‌ماند.

پس خیری که نزد اوست گم و نابود نمی‌شود. آخرت قطعا یکی از میدان‌های کامل یافتن نتیجه اعمال است، اما قرآن نتیجه خیر را تنها به جهان پس از مرگ موکول نمی‌کند. نحل ۱۶:۹۷ عمل صالح را با حیات طیبه در همین زندگی پیوند می‌دهد و رعد ۱۳:۱۱ تغییر وضعیت یک قوم را با تغییر آنچه در خود آنان است مرتبط می‌سازد.

این به معنای یک معامله مکانیکی نیست که هر کار خیر فورا با پاداشی مشخص پاسخ داده شود. انسان نیکوکار نیز ممکن است بیمار شود، زیان ببیند یا با دشواری روبه‌رو شود. اما خیر بی‌اثر نیست.

عفو می‌تواند چرخه انتقام را قطع کند. صلات، اگر واقعا برپا شود، یاد آن معبود یگانه و مراقبت از رفتار را در انسان زنده نگه می‌دارد. زکات می‌تواند رابطه انسان با مال و بخل را تغییر دهد و در جامعه بخشی از نیاز و فاصله میان انسان‌ها را کاهش دهد. صداقت، عدالت، بخشش و همکاری نیز در طول زمان اعتماد و روابط اجتماعی را می‌سازند.

اگر افراد یک جامعه هرکدام اندکی خیر انجام دهند، همین خیرهای کوچک روی هم جمع می‌شوند. رفتار فرد به فرهنگ تبدیل می‌شود و فرهنگ به وضعیت جامعه شکل می‌دهد. همان‌گونه که فسادهای کوچک وقتی تکرار شوند می‌توانند یک جامعه را از درون فرسوده کنند، خیرهای کوچک نیز وقتی فراگیر شوند می‌توانند جهت آن را تغییر دهند.

در سطح فردی نیز همین اتفاق می‌افتد. کسی که بارها عفو می‌کند، می‌بخشد، صادقانه کمک می‌کند و رابطه خود را با پروردگار زنده نگه می‌دارد، فقط چیزی برای آینده ذخیره نمی‌کند؛ خودش نیز در همین مسیر تغییر می‌کند. عمل انسان بخشی از شخصیتی می‌شود که با آن زندگی می‌کند.

این شناخت که کردار انسان بی‌پیامد نمی‌ماند، تنها در ادیان ابراهیمی دیده نمی‌شود. در برخی سنت‌های دینی هند، مفهوم کارما نیز رابطه میان عمل و پیامد را مطرح می‌کند. اما نباید کارما را عین مفهوم این آیه دانست؛ هر سنت چارچوب خاص خود را دارد. قرآن رابطه عمل و پیامد را در چارچوب خودش بیان می‌کند: خیر در یک نظام بی‌صاحب رها نشده است؛ «تَجِدُوهُ عِندَ اللَّهِ»، آن را نزد آن معبود یگانه خواهید یافت.

پایان آیه همین تفاوت را برجسته می‌کند:

«إِنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»

آن معبود یگانه به آنچه انجام می‌دهید بیناست.

رابطه عمل و نتیجه در قرآن به یک قانون بی‌خبر و بی‌صاحب واگذار نشده است. آن معبود یگانه بصیر است؛ آنچه انسان انجام می‌دهد از دید او بیرون نمی‌ماند.

و باز هم سخن از «بِمَا تَعْمَلُونَ» است؛ آنچه انجام می‌دهید. خیر فقط نیت پسندیده، شعار دینی یا سخن درباره نیکی نیست. عفو و صفح باید در رفتار دیده شود، صلات باید برپا شود، زکات باید داده شود و خیر باید به عمل برسد.

هر خیری که انسان برای دیگری، جامعه یا رابطه خود با آن معبود یگانه انجام می‌دهد، چیزی نیز برای خودش می‌سازد. بخشی از ثمره آن می‌تواند همین امروز در جان و جامعه او آشکار شود، و آنچه نزد آن معبود یگانه است از میان نمی‌رود.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۹۵— آنچه انسان پیشاپیش برای خود فرستاده است.
  • البقره ۲:۱۰۹— عفو و صفح؛ نزدیک‌ترین نمونه‌های خیر در سیاق پیش از این آیه.
  • النحل ۱۶:۹۶— آنچه نزد انسان است پایان می‌یابد و آنچه نزد آن معبود یگانه است باقی می‌ماند.
  • النحل ۱۶:۹۷— عمل صالح و حیات طیبه؛ نمونه‌ای از اثر خیر در زندگی دنیا.
  • الرعد ۱۳:۱۱— تغییر وضعیت یک قوم در پیوند با تغییر آنچه در خود آنان است.
  • الزلزلة ۹۹:۷— دیدن کوچک‌ترین خیر.
  • الزلزلة ۹۹:۸— دیدن کوچک‌ترین شر.
  • آل عمران ۳:۳۰— حاضر یافتن آنچه انسان از خیر و بدی پیش فرستاده است.
  • صلوة در قرآن چیست و چگونه برپا می‌شود؟— بررسی معنای صلات، اقامه، ذکر و جایگاه آن در زندگی.
  • زکات و تحریف تاریخی آن— بررسی معنای زکات، پاکی، رشد و مسئولیت اجتماعی.

البقره ۲:۱۱۱

ۗ ۗ

و گفتند: وارد جنت نخواهد شد مگر کسی که یهودی یا نصرانی باشد. این آرزوها و پندارهای آنان است. بگو: اگر راست می‌گویید برهانتان را بیاورید.

تأمل ما

در این آیه، نجات به هویت مذهبی گره خورده است:

«لَن يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَن كَانَ هُودًا أَوْ نَصَارَىٰ»

وارد جنت نخواهد شد مگر کسی که یهودی یا نصرانی باشد.

دو آیه بعد، در بقره ۲:۱۱۳، روشن‌تر نشان خواهد داد که این یک ادعای مشترک با یک معنای واحد نبود؛ یهود و نصارا یکدیگر را نیز نفی می‌کردند. هر طرف می‌توانست نجات را در محدوده هویت خودش ببیند و دیگری را بیرون از آن قرار دهد.

اما قرآن وارد جدل طولانی نمی‌شود. نخست سخن آنان را نقل می‌کند، سپس خودش درباره آن داوری می‌کند:

«تِلْكَ أَمَانِيُّهُمْ»

اینها آرزوها و پندارهای آنان است.

بعد رو به رسول می‌کند:

«قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ»

بگو: اگر راست می‌گویید برهانتان را بیاورید.

در یک آیه کوتاه، سه مرحله پشت سر هم آمده است: ادعای انسان، داوری قرآن درباره آن، و سپس مطالبه برهان.

«امانی» از ریشه م ن ي است؛ همان خانواده‌ای که با آرزو و تمنی پیوند دارد. این ریشه در همین بخش از سوره چند بار بازمی‌گردد. در بقره ۲:۷۸ از کسانی سخن رفت که کتاب را نمی‌دانستند و بر «امانی» و گمان تکیه داشتند. در بقره ۲:۹۴، کسانی که آخرت را ویژه خود می‌دانستند با «فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ» آزموده شدند؛ و در ۲:۹۵ گفته شد «وَلَن يَتَمَنَّوْهُ أَبَدًا». اکنون همان خانواده واژگانی در ادعای انحصار جنت دوباره ظاهر می‌شود: «تِلْكَ أَمَانِيُّهُمْ».

پیوند بقره ۲:۹۴ با این آیه از این هم نزدیک‌تر است. آنجا پس از ادعای اختصاص آخرت گفته شد:

«إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ»

اگر راست می‌گویید.

اینجا نیز آیه با همان عبارت پایان می‌یابد:

«إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ»

آنجا صدق ادعای آنان با تمنای مرگ آزموده شد؛ اینجا از آنان برهان خواسته می‌شود. ادعای بزرگ درباره آخرت و نجات با اطمینان مذهبی ثابت نمی‌شود.

همین بیماری پیشتر در بقره ۲:۸۰ با صورت دیگری دیده شده بود. گفتند آتش جز چند روز محدود به ما نمی‌رسد. قرآن نپرسید این عقیده چند نسل قدمت دارد یا چند عالم آن را پذیرفته است؛ پرسید:

آیا نزد آن معبود یگانه عهدی گرفته‌اید؟

آنجا سخن از محدود بودن عذاب بود و عهد خواسته شد. اینجا سخن از انحصار جنت است و برهان خواسته می‌شود.

آیات ۲:۸۱ و ۲:۸۲ نیز پاسخ را به نام جماعت برنگرداندند؛ از کردار، احاطه خطا، ایمان و کارهای شایسته سخن گفتند. اکنون در ۲:۱۱۱ و ۲:۱۱۲ همین الگو بار دیگر تکرار می‌شود: ابتدا ضمانت گروهی شکسته می‌شود، سپس آیه بعد معیار خود قرآن را بیان می‌کند.

این نکته برای مخاطب قرآن بسیار مهم است. مسلمان نمی‌تواند این آیه را درباره یهود و نصارا بخواند، ادعای آنان را «امانی» بداند، و سپس همان ساختار را با نام دیگری برای خودش بازسازی کند.

نساء ۴:۱۲۳ راه این معیار دوگانه را می‌بندد:

«لَيْسَ بِأَمَانِيِّكُمْ وَلَا أَمَانِيِّ أَهْلِ الْكِتَابِ»

نه بر اساس آرزوها و پندارهای شماست و نه آرزوها و پندارهای اهل کتاب.

این بار قرآن نخست «امانیكم» را می‌آورد: آرزوهای شما. یعنی مخاطب خودش نیز حق ندارد پشت این آیات بایستد و آنها را فقط به سوی دیگران بگیرد.

در بخشی از میراث کلامی مسلمانان، این باور شکل گرفته است که کسی که با توحید یا ایمان تعریف‌شده آن مکتب از دنیا برود، هرچند گناهکار باشد، در نهایت از آتش بیرون خواهد آمد؛ در حالی که انسانی بیرون از آن چارچوب اعتقادی، هرقدر نیکوکار باشد، چنین ضمانتی ندارد. صورت این عقیده در مکاتب مختلف یکسان نیست، اما پرسش قرآنی درباره هر ضمانت قطعی یکسان می‌ماند:

عهد آن کجاست؟ برهان آن کجاست؟

این با امید به رحمت تفاوت دارد. انسان می‌تواند به رحمت آن معبود یگانه امیدوار باشد، توبه کند و آمرزش بخواهد. اما امید به رحمت را نمی‌توان به بیمه نهایی یک فرقه تبدیل کرد. حتی آنجا که قرآن از بخشش گناهان پایین‌تر از شرک سخن می‌گوید، آن را به «لِمَن يَشَاءُ» وابسته می‌کند؛ برای هر که خود او بخواهد. مشیت آن معبود یگانه را نمی‌توان به ضمانت موروثی یک جماعت تبدیل کرد.

مسیحی نیز اگر بگوید صرف تعلق اعتقادی به مسیح، بدون توجه به کردار و مسئولیت، فرجام نجات را تضمین می‌کند با همان پرسش روبه‌روست. یهودی اگر نسبت قومی و مذهبی را دلیل جایگاه تضمین‌شده نزد خدا بداند، باز همان مطالبه باقی است. و مسلمان اگر تصور کند نام «امت محمد» کلید بهشت را از دیگران گرفته و به او سپرده است، بیماری را درمان نکرده؛ فقط نام صاحب انحصار را عوض کرده است.

قرآن نام یک جماعت ممتاز را با نام جماعت ممتاز دیگری جایگزین نمی‌کند. اصل امتیاز موروثی در نجات را به پرسش می‌گیرد.

همین موضوع به صورت گسترده‌تر در مقاله بهشت در انحصار یک فرقه و یک شریعت نیست بررسی شده است؛ از ادعای «چند روز آتش» و ضمانت نجات گروهی گرفته تا ایمان و عمل صالح، شفاعت، تفاوت شریعت‌ها، وضعیت اهل کتاب و این پرسش که آیا شنیدن نام یک دین مساوی روشن شدن حقیقت برای انسان است.

برای تفاوت میان خود دین، اسلام و شریعت نیز مقاله دین، اسلام و شریعت در قرآن زمینه مفهومی جداگانه‌ای دارد.

فعلا خود این آیه یک معیار کافی در اختیار ما می‌گذارد. هرگاه درباره سرنوشت نهایی یک جماعت حکم قطعی صادر می‌کنیم، باید از خود بپرسیم:

آیا این سخن واقعا برهان آن معبود یگانه را دارد، یا فقط «امانی» ماست؟

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۷۸— «امانی» در جایی که علم کتاب با آرزوها و گمان جایگزین شده است.
  • البقره ۲:۸۰— ادعای محدود بودن عذاب و مطالبه عهد از جانب آن معبود یگانه.
  • البقره ۲:۸۱— نتیجه بدی و خطایی که بر انسان احاطه کرده است.
  • البقره ۲:۸۲— ایمان و عمل صالح در برابر ادعای ضمانت گروهی.
  • البقره ۲:۹۴— ادعای اختصاص آخرت و پایان آیه با «إن كنتم صادقين».
  • البقره ۲:۹۵— «ولن يتمنوه أبدا»؛ ادامه رشته واژگانی م ن ي.
  • البقره ۲:۱۱۲— پاسخ مستقیم آیه بعد به ادعای انحصار جنت.
  • النساء ۴:۱۲۳— «ليس بأمانيكم ولا أماني أهل الكتاب»؛ شکستن معیار دوگانه میان مخاطبان قرآن و اهل کتاب.
  • النساء ۴:۱۲۴— ایمان و عمل صالح، بدون ظلم در داوری.
  • النساء ۴:۱۲۵— تسلیم وجه به آن معبود یگانه و احسان.
  • النمل ۲۷:۶۴— «هاتوا برهانكم إن كنتم صادقين»؛ همان مطالبه برهان برای ادعایی بزرگ درباره حقیقت.
  • المائده ۵:۱۸— رد امتیاز مذهبی موروثی و بازگرداندن انسان به مسئولیت در برابر گناه.
  • بهشت در انحصار یک فرقه و یک شریعت نیست— بررسی تفصیلی انحصار نجات، ضمانت‌های گروهی، ایمان و عمل صالح، اهل کتاب و شریعت‌های متفاوت.
  • دین، اسلام و شریعت در قرآن— بررسی تفاوت دین، اسلام، شریعت و هویت مذهبی.

البقره ۲:۱۱۲

آری؛ هرکس روی خود را به آن معبود یگانه بسپارد، در حالی که محسن باشد، پاداش او نزد پروردگارش است؛ نه ترسی بر آنان است و نه آنان اندوهگین می‌شوند.

تأمل ما

آیه پیشین ادعای انحصار جنت را نقل کرد: جز کسی که یهودی یا نصرانی باشد وارد جنت نمی‌شود. قرآن آن ادعا را «امانی» نامید و برهان خواست. اکنون با یک «بَلَىٰ» کوتاه پاسخ مثبت خود را آغاز می‌کند.

نکته تعیین‌کننده این است که قرآن یک نام مذهبی را با نام دیگری جایگزین نمی‌کند. نمی‌گوید یهود و نصارا اشتباه می‌کنند چون جنت فقط برای جماعت دیگری است. می‌گوید:

«مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ»

هرکس روی خود را به آن معبود یگانه بسپارد، در حالی که محسن باشد.

در آیه پیشین معیار ادعایی نام بود؛ اینجا معیار به جهت و کیفیت انسان برمی‌گردد: «أسلم»؛ خود را سپرد، و «محسن»؛ در حال احسان است. همین شکستن انحصار مذهبی در مقاله بهشت در انحصار یک فرقه و یک شریعت نیست به تفصیل بررسی شده است.

«أسلم» از ریشه س ل م است. در اینجا اسلام نام یک جماعت تاریخی نیست؛ فعل است. کسی وجه خود را «لله» می‌سپارد. برای بررسی تفاوت اسلام به معنای تسلیم با هویت مذهبی بعدی و نسبت آن با دین و شریعت، مقاله دین، اسلام و شریعت در قرآن بحث مستقلی دارد.

اما آیه تسلیم را تنها نمی‌گذارد:

«وَهُوَ مُحْسِنٌ»

نمی‌گوید فقط وجه خود را به سوی آن معبود یگانه کرد؛ می‌گوید در حالی که محسن است.

«محسن» از ریشه ح س ن است؛ خانواده نیکی، زیبایی و نیکو ساختن. در اینجا نیز «احسان» فقط نام یک عمل پراکنده نیست؛ خود شخص با وصف «محسن» معرفی شده است. جهت او به سوی آن معبود یگانه است و این جهت در کیفیت وجود و عملش به حسن می‌رسد.

برای فهم این وصف، سه آغاز سوره در قرآن کنار هم بسیار قابل توجه‌اند.

در آغاز بقره می‌خوانیم:

«ذَٰلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ ۛ فِيهِ ۛ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ ۝ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ ۝ وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَبِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ»
بقره ۲:۲، ۲:۳، ۲:۴

کتاب برای متقین هدایت است. آنان به غیب ایمان دارند، صلات را برپا می‌کنند، از آنچه روزی داده شده انفاق می‌کنند، وحی را می‌پذیرند و به آخرت یقین دارند.

در آغاز سوره نمل ساخت دیگری می‌آید:

«طس ۚ تِلْكَ آيَاتُ الْقُرْآنِ وَكِتَابٍ مُّبِينٍ ۝ هُدًى وَبُشْرَىٰ لِلْمُؤْمِنِينَ ۝ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُم بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ»
نمل ۲۷:۱، ۲۷:۲، ۲۷:۳

اینجا قرآن هدایت و بشارت برای مؤمنین است؛ کسانی که صلات را برپا می‌کنند، زکات را می‌دهند و به آخرت یقین دارند.

بعد در آغاز لقمان می‌خوانیم:

«تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ ۝ هُدًى وَرَحْمَةً لِّلْمُحْسِنِينَ ۝ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُم بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ»
لقمان ۳۱:۲، ۳۱:۳، ۳۱:۴

اینجا کتاب هدایت و رحمت برای محسنین است؛ و وصف بعدی آنان، کلمه به کلمه همان وصف مؤمنین در نمل است:

«الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُم بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ»

این هماهنگی لفظی بسیار چشمگیر است. در نمل همان اعمال و همان یقین به آخرت زیر عنوان مؤمنین آمده و در لقمان عینا زیر عنوان محسنین. آغاز بقره نیز هسته نزدیک همین مسیر را زیر عنوان متقین قرار می‌دهد: ایمان، صلات، بخشش و یقین به آخرت.

از ترتیب سوره‌ها به تنهایی نمی‌توان یک نظریه قطعی ساخت که هر انسان لزوما نخست متقی، سپس مؤمن و بعد محسن می‌شود. اما کنار هم قرار گرفتن این سه تصویر، این پرسش را جدی می‌کند که آیا تقوا، ایمان و احسان فقط سه نام جدا هستند، یا کیفیت‌های رو به رشد یک مسیر واحد.

مائده ۵:۹۳ این احتمال را بسیار قوی‌تر می‌کند:

«لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جُنَاحٌ فِيمَا طَعِمُوا إِذَا مَا اتَّقَوا وَآمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ثُمَّ اتَّقَوا وَآمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوا وَأَحْسَنُوا وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»

ساخت آیه قابل توجه است:

تقوا، ایمان و عمل صالح؛
سپس تقوا و ایمان؛
سپس تقوا و احسان.

تقوا در مسیر حذف نمی‌شود؛ ادامه پیدا می‌کند. ایمان نیز در میانه حاضر است. اما پایان حرکت به «اتَّقَوا وَأَحْسَنُوا» می‌رسد و سپس می‌گوید آن معبود یگانه محسنین را دوست دارد.

از این جهت، در خوانش ما احسان می‌تواند بلوغ همان مسیر تقوا و ایمان باشد. نه اینکه محسن دیگر متقی یا مؤمن نباشد؛ بلکه تقوا، ایمان و احسان می‌توانند دایره‌های متداخل یک رشد باشند. متقی از مرزهای حق مراقبت می‌کند؛ ایمان اعتماد و یقین را در او زنده می‌کند؛ و احسان این جهت را به کیفیتی نیکو در نیت، کردار و رابطه او با آن معبود یگانه و دیگران می‌رساند.

همین معنا را آل عمران ۳:۱۳۳ و ۳:۱۳۴ نیز از زاویه دیگری نشان می‌دهد: سخن با جنت آماده‌شده برای متقین آغاز می‌شود، اما وقتی ویژگی‌های آنان به انفاق، فروبردن خشم و عفو از مردم می‌رسد، پایان می‌گوید آن معبود یگانه محسنین را دوست دارد. تقوا و احسان دو جماعت بی‌ارتباط نیستند؛ احسان می‌تواند شکوفایی همان تقوا در کیفیت عمل باشد.

بنابراین «وهو محسن» در بقره ۲:۱۱۲ را نباید فقط به این فروکاست که شخص چند کار خوب انجام داده است. قرآن از انسانی سخن می‌گوید که جهتش را به آن معبود یگانه سپرده و این تسلیم در او به حسن رسیده است.

وجه؛ رو کردن صادقانه، اما به کدام سو؟

«وجه» نیز در این آیه نیاز به دقت دارد. وجه فقط صورت جسمانی نیست؛ روی انسان، جهت او و سوی رو کردن او را نیز می‌رساند. «أسلم وجهه لله» تصویری از انسانی است که جهت خود را به آن معبود یگانه سپرده است.

اما صرف اینکه انسان صادقانه تصور کند رو به خدا دارد، به تنهایی پایان راه نیست. یهودی، مسیحی، مسلمان، هندو یا انسانی در هر سنت دیگری ممکن است با صداقت تصور کند که در جستجوی خداست. صداقت ارزش دارد، اما انسان می‌تواند صادق باشد و در عین حال بخشی از پیش‌فرض‌هایش خطا باشد.

خود قرآن ساخت بسیار نزدیک بقره ۲:۱۱۲ را در نساء ۴:۱۲۵ گسترده‌تر می‌کند:

«وَمَنْ أَحْسَنُ دِينًا مِّمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ وَاتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا»

همان دو عنصر این آیه دوباره آمده‌اند: «أسلم وجهه لله» و «وهو محسن»؛ اما این بار پیروی از ملت ابراهیم حنیف نیز به آنها افزوده شده است.

انعام ۶:۷۹ نیز «وجه» و «حنیف» را مستقیما کنار هم قرار می‌دهد و روم ۳۰:۳۰ فرمان می‌دهد وجه خود را برای دین، حنیف، برپا کن.

این پیوند مهم است. انسان تنها نباید صادقانه رو کند؛ باید آماده باشد اگر چیزی که به آن رو کرده با حقیقت سازگار نبود، جهت خود را اصلاح کند. حنیف بودن اجازه نمی‌دهد آیین، قوم، خانواده یا پیش‌فرض‌های خود را از سنجش با حق معاف کنیم.

ابراهیم در همین نقطه الگوست. قرآن او را در برابر باورهای پدر و قومش قرار می‌دهد و نشان می‌دهد که میراث آنان را فقط به دلیل موروثی بودن نپذیرفت؛ بت‌ها و باورهای قوم را به پرسش کشید و جهت خود را به سوی آفریدگار آسمان‌ها و زمین قرار داد (انعام ۶:۷۴، ۶:۷۵، ۶:۷۶، ۶:۷۷، ۶:۷۸، ۶:۷۹؛ انبیاء ۲۱:۵۱، ۲۱:۵۲، ۲۱:۵۳، ۲۱:۵۴، ۲۱:۵۵، ۲۱:۵۶، ۲۱:۵۷، ۲۱:۵۸، ۲۱:۵۹، ۲۱:۶۰، ۲۱:۶۱، ۲۱:۶۲، ۲۱:۶۳، ۲۱:۶۴، ۲۱:۶۵، ۲۱:۶۶، ۲۱:۶۷؛ شعراء ۲۶:۶۹، ۲۶:۷۰، ۲۶:۷۱، ۲۶:۷۲، ۲۶:۷۳، ۲۶:۷۴، ۲۶:۷۵، ۲۶:۷۶، ۲۶:۷۷، ۲۶:۷۸، ۲۶:۷۹، ۲۶:۸۰، ۲۶:۸۱، ۲۶:۸۲).

لازم نیست بگوییم ابراهیم «بی‌خدا» شد یا هر دین موجود را یکی‌یکی آزمود؛ قرآن چنین چیزی نگفته است. اما می‌توان گفت او دین موروثی را با حقیقت یکی نگرفت. برای اینکه حق را پیدا کند، حاضر بود باور پدران و قوم خود را دوباره بسنجد و اگر باطل بود از آن جدا شود. این همان روحیه‌ای است که حنیف بودن را از تعصب مذهبی جدا می‌کند.

در این معنا، تسلیم واقعی تنها این نیست که بگوییم «من رو به خدا دارم»؛ باید آماده باشیم هر چیزی را که میان ما و حقیقت ایستاده، حتی اگر مقدس و موروثی باشد، دوباره بسنجیم.

همان معیار بقره ۲:۶۲

این آیه وقتی با بقره ۲:۶۲ کنار هم قرار گیرد، پاسخ قرآن به انحصار نجات روشن‌تر می‌شود:

«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَادُوا وَالنَّصَارَىٰ وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ»

کسانی که ایمان آوردند، یهودیان، نصارا و صابئین؛ هرکس به آن معبود یگانه و روز آخر ایمان آورد و عمل صالح انجام داد، پاداش آنان نزد پروردگارشان است؛ نه ترسی بر آنان است و نه آنان اندوهگین می‌شوند.

در آن آیه چند نام مذهبی آمده است، اما نام‌ها معیار نهایی قرار نگرفته‌اند. همه دوباره با ایمان به آن معبود یگانه، روز آخر و عمل صالح سنجیده می‌شوند. مائده ۵:۶۹ همین اصل را با ساختی بسیار نزدیک تکرار می‌کند.

اکنون در ۲:۱۱۲، پس از ادعای «هودا أو نصارى»، قرآن باز نام مذهبی دیگری معرفی نمی‌کند. همان معیار را با زبان دیگری بیان می‌کند: تسلیم وجه به آن معبود یگانه و احسان.

نساء ۴:۱۲۴ و ۴:۱۲۵ نیز همین دو زبان را پشت سر هم قرار می‌دهند: ایمان و عمل صالح در یک آیه، سپس تسلیم وجه و احسان در آیه بعد. پس این مفاهیم در قرآن رقیب یکدیگر نیستند؛ ابعاد نزدیک یک حقیقت‌اند.

چرا «لِلَّهِ» اما «عِندَ رَبِّهِ»؟

یکی از ظریف‌ترین انتخاب‌های واژگانی آیه در همین تغییر تعبیر است:

«أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ»

اما:

«فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّهِ»

وجه برای الله تسلیم می‌شود؛ اجر نزد رب او است.

همین حرکت در بقره ۲:۶۲ نیز دیده می‌شود:

«مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ ... فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ»

ایمان به الله است؛ پاداش نزد پروردگارشان.

این فقط یک اتفاق در این دو آیه نیست. همین تغییر تعبیر در آیات دیگری مانند بقره ۲:۲۶۲، آل عمران ۳:۱۹۹ و حدید ۵۷:۱۹ نیز دیده می‌شود: عمل، ایمان یا جهت‌گیری با «الله» پیوند می‌خورد، اما هنگام سخن از جایگاه و اجر، تعبیر «عند ربهم» ظاهر می‌شود.

از نظر دقیق زبانی، این صرفا تغییر ضمیر نیست؛ تغییر از عنوان «الله» به «رب» همراه با ضمیر شخصی «او/آنان» است.

«الله» مقام یگانه الوهیت را برجسته می‌کند؛ همان کسی که وجه باید برای او تسلیم شود و ایمان به اوست. اما «رب» رابطه همان معبود یگانه را با انسان برجسته می‌کند: پروردگار او، رب او.

این برای سیاق انحصار نجات معنا دارد. اجر انسان نزد قومش نیست، نزد شریعتش نیست، نزد طبقه دینی او نیست و هیچ فرقه‌ای خزانه‌دار پاداش خدا نشده است:

«عِندَ رَبِّهِ»

نزد پروردگار خودش.

همین انتخاب واژه، رابطه را شخصی و مستقیم می‌کند. انسانی که وجه خود را به آن معبود یگانه سپرده، زیر ربوبیت همان پروردگار قرار دارد؛ پروردگاری که او را می‌شناسد، می‌پروراند، عملش را می‌بیند و اجرش نزد اوست.

برای بررسی تفصیلی تفاوت کاربردهای «الله» و «رب» می‌توان به مقاله الله، خداوند، پروردگار و الهیات تنزیهی در زبان قرآن مراجعه کرد.

از «او» به «آنان»

آیه ابتدا با فرد آغاز می‌کند:

«مَنْ أَسْلَمَ ... فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّهِ»

هرکس چنین کند، اجر او نزد پروردگار او است.

اما پایان آیه جمع می‌شود:

«وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ»

نه ترسی بر آنان است و نه آنان اندوهگین می‌شوند.

«من» در آغاز یک فرد خاص نیست؛ هرکس را که این معیار را داشته باشد دربر می‌گیرد. بنابراین جمله از فرد آغاز می‌شود و همه کسانی را که مشمول این وصف‌اند در یک وعده جمع می‌کند.

همین پایان عینا در بقره ۲:۶۲ آمده است. در بقره ۲:۳۸ نیز پیروی از هدایت با همین وعده پیوند خورده بود و در بخش‌های بعدی سوره باز تکرار می‌شود.

خوف و حزن را نباید فقط به ترس از یک چیز و اندوه از یک چیز خاص محدود کرد. آیه از امنیتی گسترده‌تر سخن می‌گوید. این نیز لزوما به این معنا نیست که چنین انسانی در زندگی دنیا هیچ لحظه‌ای ترس یا اندوه تجربه نمی‌کند؛ خود قرآن بندگان صالح را در موقعیت‌های خوف و حزن نشان می‌دهد. وعده اینجا از فرجام و امنیتی عمیق‌تر سخن می‌گوید.

بقره ۲:۱۱۱ گفت اگر جنت را در انحصار نام مذهبی خود می‌دانید، برهانتان را بیاورید.

بقره ۲:۱۱۲ پاسخ قرآن را می‌دهد: به جای افزودن نام فرقه‌ای تازه، از انسانی سخن می‌گوید که وجه خود را به آن معبود یگانه سپرده و به مقام احسان رسیده است؛ اجرش نیز نه نزد جماعتش، بلکه نزد پروردگار خودش است.

در خوانش ما، تقوا، ایمان و احسان نیز سه دیوار جدا نیستند. قرآن آنها را بارها درهم‌تنیده نشان می‌دهد و مائده ۵:۹۳ حرکت را تا «اتقوا وأحسنوا» پیش می‌برد. احسان می‌تواند بلوغ همان مسیری باشد که با مراقبت تقوا و اعتماد ایمان شکل گرفته است؛ جایی که جهت درونی انسان به سوی آن معبود یگانه، در کیفیت نیکوی وجود و عمل او ظاهر می‌شود.

ارجاعات متقابل

البقره ۲:۱۱۳

ۗ ۚ

و یهود گفتند: نصارا بر چیزی نیستند؛ و نصارا گفتند: یهود بر چیزی نیستند؛ در حالی که آنان کتاب را تلاوت می‌کنند. کسانی که نمی‌دانند نیز سخنی مانند سخن آنان گفتند. پس آن معبود یگانه در روز قیامت میان آنان درباره آنچه در آن اختلاف می‌کردند حکم خواهد کرد.

تأمل ما

دو آیه پیش، یهود و نصارا نجات را به هویت مذهبی گره زدند: جز کسی که یهودی یا نصرانی باشد وارد جنت نمی‌شود. آیه ۱۱۲ پاسخ داد که معیار، نام جماعت نیست؛ «مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ». اکنون آیه ۱۱۳ نتیجه دیگری از همان انحصارگرایی را نشان می‌دهد: هر گروه نه تنها خود را صاحب راه می‌داند، بلکه دیگری را یکسره نفی می‌کند.

«لَيْسَتِ النَّصَارَىٰ عَلَىٰ شَيْءٍ»

نصارا بر چیزی نیستند.

و از سوی دیگر:

«لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلَىٰ شَيْءٍ»

یهود بر چیزی نیستند.

این دیگر نقد یک عقیده مشخص نیست. سخن از نفی کلی طرف مقابل است. انسان می‌تواند بگوید فلان باور خطاست و برای آن دلیل بیاورد؛ اما «بر هیچ چیز نیستید» حکم بسیار گسترده‌تری است که همه حقیقت موجود نزد دیگری را یکجا کنار می‌گذارد.

در میان این دو حکم متقابل، قرآن جمله‌ای کوتاه می‌آورد:

«وَهُمْ يَتْلُونَ الْكِتَابَ»

در حالی که کتاب را تلاوت می‌کنند.

مشکل از نداشتن متن دینی نیست. آنان کتاب می‌خوانند، اما خواندن کتاب مانع نمی‌شود که تعصب گروهی بر داوری‌شان غلبه کند. چند آیه بعد، قرآن تعبیر دیگری به کار می‌برد:

«يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلَاوَتِهِ»
بقره ۲:۱۲۱

این تفاوت سزاوار توجه است. تلاوت کتاب با ادا کردن حق تلاوت آن یکی نیست. کتاب می‌تواند بر زبان باشد، اما هنوز معیار داوری انسان نشده باشد.

سپس قرآن می‌گوید:

«كَذَٰلِكَ قَالَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ»

کسانی که نمی‌دانند نیز سخنی مانند سخن آنان گفتند.

آیه نمی‌گوید یهود و نصارا همان «الذين لا يعلمون» هستند؛ مقایسه را درباره قول آنان انجام می‌دهد. اما همین مقایسه سنگین است: کسانی که کتاب را تلاوت می‌کنند، سخنی می‌گویند که مانند سخن کسانی است که نمی‌دانند. داشتن کتاب به خودی خود انسان را از سخن جاهلانه مصون نمی‌کند.

قرآن پیشتر نیز در بقره ۲:۶۲ نام یهود، نصارا و صابئین را آورد، اما نجات را به هیچ‌کدام از این نام‌ها نسپرد؛ ایمان به آن معبود یگانه، روز آخر و عمل صالح را معیار قرار داد. بنابراین نفی کلی یک گروه فقط به دلیل نام آن، با همان معیاری که قرآن پیشتر گذاشته بود سازگار نیست.

نکته مهم‌تر در پایان آیه می‌آید:

«فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ»

پس آن معبود یگانه در روز قیامت میان آنان درباره آنچه در آن اختلاف می‌کردند حکم خواهد کرد.

دو طرف درباره یکدیگر حکم قطعی صادر کردند؛ قرآن در پایان، حکم نهایی را از دست هر دو بیرون می‌گیرد. داوری نهایی نه در اختیار یهود است، نه نصارا، و نه هیچ فرقه‌ای که خود را وارث حقیقت بداند.

این به معنای آن نیست که در دنیا نمی‌توان درباره درست یا نادرست بودن یک عقیده سخن گفت. خود قرآن باورهای مشخص را نقد می‌کند، دلیل می‌آورد و میان حق و باطل فرق می‌گذارد. اما نقد یک عقیده با تصاحب داوری نهایی درباره سرنوشت انسان‌ها یکی نیست. آیه جایگاه داور نهایی را برای آن معبود یگانه حفظ می‌کند.

همین اصل در مائده ۵:۴۸ با زبان دیگری تکرار می‌شود. پس از سخن از تفاوت شریعت‌ها می‌گوید:

«فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ»

در خیرات از یکدیگر پیشی بگیرید.

و سپس:

«إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ»

بازگشت همه شما به سوی آن معبود یگانه است و او شما را از آنچه در آن اختلاف داشتید آگاه خواهد کرد.

در حج ۲۲:۶۷، ۲۲:۶۸، ۲۲:۶۹ نیز، پس از سخن از تفاوت مناسک، پایان دوباره همین است:

«اللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ»

پس الگوی قرآن روشن است: تفاوت و اختلاف وجود دارد؛ درباره حقیقت می‌توان گفت‌وگو و استدلال کرد؛ اما انسان نباید جای داور نهایی بنشیند.

این آیه برای مسلمانان نیز باید آیینه باشد. اگر مسلمان قرآن را تلاوت کند، اما فرقه خودش را تمام حقیقت بداند و درباره دیگر مسلمانان یا پیروان شریعت‌های دیگر همان زبان «بر هیچ چیز نیستند» را به کار ببرد، خطایی را که در یهود و نصارا می‌خواند با نام تازه‌ای تکرار کرده است. داشتن قرآن مانع تعصب نمی‌شود، همان‌گونه که داشتن کتاب مانع آن دو گروه نشد. درباره انحصار نجات می‌توان به مقاله بهشت در انحصار یک فرقه و یک شریعت نیست و درباره تفاوت میان اصل دین و شریعت‌های تاریخی به مقاله دین، اسلام و شریعت در قرآن مراجعه کرد. معیار همچنان همان است: کتاب را نخوانیم تا حکم‌های از پیش ساخته خود را تایید کنیم؛ بگذاریم کتاب، معیار داوری ما را اصلاح کند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۶۲— نام‌های مذهبی و بازگرداندن معیار به ایمان و عمل صالح.
  • البقره ۲:۱۱۱— انحصار جنت در هویت مذهبی.
  • البقره ۲:۱۱۲— تسلیم وجه به آن معبود یگانه و احسان، به جای نام جماعت.
  • البقره ۲:۱۲۱— «يتلونه حق تلاوته» در برابر صرف تلاوت کتاب.
  • آل عمران ۳:۱۱۳— «ليسوا سواء»؛ اهل کتاب همه یکسان نیستند.
  • المائده ۵:۴۸— تفاوت شریعت‌ها، «فاستبقوا الخيرات» و بازگشت نهایی همه به سوی آن معبود یگانه.
  • المائده ۵:۶۸— کاربرد «لستم على شيء» با معیار برپا داشتن وحی، نه صرف هویت.
  • الحج ۲۲:۶۷، ۲۲:۶۸ و ۲۲:۶۹— تفاوت مناسک و واگذاری حکم نهایی اختلاف به آن معبود یگانه.

البقره ۲:۱۱۴

ۚ ۚ

و چه کسی ستمگرتر است از کسی که مانع شد در مساجد آن معبود یگانه نام او یاد شود و در ویرانی آنها کوشید؟ آنان را نسزد که جز ترسان وارد آنها شوند. برای آنان در دنیا خواری است و در آخرت عذابی بزرگ.

تأمل ما

آیات پیشین انحصار نجات و نفی متقابل فرقه‌ها را نقد کردند؛ اکنون سخن از پیامد عملی همین انحصارطلبی است: جلوگیری از یاد آن معبود یگانه در عبادتگاه‌ها و کوشش برای ویرانی آنها.

آیه این رفتار را با پرسشی سنگین آغاز می‌کند:

«وَمَنْ أَظْلَمُ»

چه کسی ستمگرتر است؟

نکته قابل توجه این است که آیه پیش از «خرابی»، از منع یاد نام خدا سخن می‌گوید:

«مَنَعَ مَسَاجِدَ اللَّهِ أَن يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ»

پس ظلم فقط از لحظه فرو ریختن دیوارها آغاز نمی‌شود. همین که انسانی خود را میان دیگری و یاد آن معبود یگانه حائل کند، بخشی از این ظلم رخ داده است. سپس مرحله دیگری می‌آید:

«وَسَعَىٰ فِي خَرَابِهَا»

و در ویرانی آنها کوشید.

«خراب» را نباید از معنای واقعی ویرانی جدا کرد؛ اما ساخت آیه نشان می‌دهد که تخریب ساختمان تنها شکل تعرض به عبادتگاه نیست. جلوگیری از کارکرد اصلی آن، یعنی یاد نام آن معبود یگانه، پیش از آن جداگانه محکوم شده است.

«مساجد الله» ملک چه کسی است؟

تعبیر «مَسَاجِدَ اللَّهِ» خود بسیار گویاست. قرآن این مکان‌ها را به قوم، حکومت یا فرقه نسبت نمی‌دهد؛ آنها را مستقیما به آن معبود یگانه نسبت می‌دهد.

همین معنا در جن ۷۲:۱۸ صریح‌تر آمده است:

«وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا»

و مساجد از آن آن معبود یگانه است؛ پس هیچ‌کس را با او نخوانید.

کسی ممکن است مسئول اداره یا نگهداری یک عبادتگاه باشد، اما این مسئولیت او را مالک رابطه مردم با خدا نمی‌سازد. وقتی قرآن می‌گوید «لله»، نسبت نهایی این مکان‌ها را روشن می‌کند.

اما «مساجد الله» در این آیه را نیز نباید بی‌دلیل فقط به ساختمان‌هایی محدود کرد که بعدها در عرف مسلمانان «مسجد» نامیده شدند. «مسجد» از ریشه س ج د و در اصل جای سجده است.

حج ۲۲:۴۰ در اینجا بسیار روشنگر است:

«لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيرًا»

اگر دفع مردم به وسیله یکدیگر نبود، صومعه‌ها، بیع، صلوات و مساجدی که در آنها نام آن معبود یگانه بسیار یاد می‌شود ویران می‌شدند.

قرآن مکان‌های عبادی با نام‌های متفاوت را کنار هم می‌آورد و نقطه مشترک آنها را یاد نام خدا قرار می‌دهد.

این به معنای آن نیست که قرآن همه این مکان‌ها را از نظر واژه «مسجد» می‌نامد یا همه عقایدی را که در آنها گفته می‌شود تایید می‌کند. نکته روشن‌تر این است که حرمت مکان یاد خدا به عبادتگاه یک فرقه محدود نیست.

همین معیار در بقره ۲:۱۱۴ در مرکز آیه قرار دارد:

«أَن يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ»

نام او در آن یاد شود.

حتی مسجدالحرام برای «مردم» است

سوره حج درباره خود مسجدالحرام می‌گوید:

«الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِي جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاكِفُ فِيهِ وَالْبَادِ»

حج ۲۲:۲۵

مسجدالحرامی که آن را برای مردم قرار دادیم؛ مقیم آنجا و کسی که از بیرون می‌آید در آن برابرند.

حتی درباره مسجدالحرام نیز زبان قرآن «لِلنَّاسِ» است، نه ملک اختصاصی یک قوم، خاندان یا طبقه مذهبی. کسی می‌تواند مسئول اداره یک مکان باشد، اما این مسئولیت به او حق نمی‌دهد خود را مالک معنوی خانه آن معبود یگانه و دروازه‌بان رابطه مردم با او بداند.

«جز ترسان وارد آنها نشوند»

سپس جایگاه مانعان و ویرانگران وارونه می‌شود:

«أُولَٰئِكَ مَا كَانَ لَهُمْ أَن يَدْخُلُوهَا إِلَّا خَائِفِينَ»

آنان را نسزد که جز ترسان وارد آنها شوند.

آیه توضیح نمی‌دهد این خوف دقیقا از چه نوع است؛ بنابراین بهتر است چیزی بیش از متن بر آن تحمیل نکنیم. اما تضاد روشن است: کسانی که با قدرت و منع به عرصه عبادت دیگران وارد شدند، در پایان آیه صاحب ورود آسوده و مسلط نیستند؛ ورودشان با خوف توصیف می‌شود.

پایان آیه نیز شدید است:

«لَهُمْ فِي الدُّنْيَا خِزْيٌ وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ»

برای آنان در دنیا خواری است و در آخرت عذابی بزرگ.

این شدت نشان می‌دهد که جلوگیری از یاد آن معبود یگانه در عبادتگاه‌ها در نگاه قرآن مسئله‌ای فرعی نیست.

از انحصار عبادتگاه تا انحصار جهت

پیوند این آیه با آیه بعد نیز قابل چشم‌پوشی نیست. پس از سخن از کسانی که راه عبادتگاه را می‌بندند، بلافاصله می‌خوانیم:

«وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ»

بقره ۲:۱۱۵

مشرق و مغرب از آن آن معبود یگانه است.

در اینجا هنوز وارد تأویل آیه ۱۱۵ نمی‌شویم، اما همجواری دو آیه معنا دارد: انسان می‌تواند در یک عبادتگاه را ببندد، اما نمی‌تواند آن معبود یگانه را در همان ساختمان محصور کند. همان‌گونه که عبادتگاه ملک مطلق یک فرقه نیست، مشرق و مغرب نیز در انحصار هیچ گروهی قرار ندارند.

آیینه‌ای برای مسلمانان

این آیه اگر فقط درباره خطای دیگران خوانده شود، هشدار آن به خود ما از میان می‌رود. مسلمان نیز می‌تواند مسجد را ملک فرقه خود بداند، مسلمان دیگری را به دلیل مذهب یا برداشت متفاوت از عبادت منع کند، یا کلیسا، کنیسه و عبادتگاه دیگری را فقط چون «از ما نیست» بی‌حرمت بشمارد. در آن صورت همان مسیر آیات پیشین تکرار می‌شود: نخست حقیقت در یک هویت مذهبی محصور می‌شود، سپس دیگری «بر هیچ چیز» دانسته می‌شود، و سرانجام حتی حق او برای یاد آن معبود یگانه محدود می‌گردد.

برای بررسی گسترده‌تر این بیماری می‌توان به مقاله بهشت در انحصار یک فرقه و یک شریعت نیست و برای تفاوت میان حقیقت دین و صورت‌های تاریخی شریعت به مقاله دین، اسلام و شریعت در قرآن مراجعه کرد.

اگر مسجد واقعا «لله» است، هیچ فرقه‌ای نمی‌تواند خود را مالک آن معبود یا صاحب انحصاری راه بندگان به سوی او بداند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۱۱— انحصار جنت بر اساس هویت مذهبی.
  • البقره ۲:۱۱۳— نفی متقابل یهود و نصارا و واگذاری حکم نهایی اختلاف به آن معبود یگانه.
  • البقره ۲:۱۱۵— تعلق مشرق و مغرب به آن معبود یگانه.
  • الحج ۲۲:۲۵— مسجدالحرام برای «الناس» و برابری مقیم و بیرون‌آمده.
  • الحج ۲۲:۴۰— صومعه‌ها، بیع، صلوات و مساجد؛ مکان‌هایی که در آنها نام آن معبود یگانه بسیار یاد می‌شود.
  • الجن ۷۲:۱۸— «وأن المساجد لله»؛ نسبت مستقیم مساجد به آن معبود یگانه.

البقره ۲:۱۱۵

ۚ ۚ

و مشرق و مغرب متعلق به آن معبود یگانه است؛ پس هرجا که رو کنید، آنجا وجه آن معبود یگانه است. بی‌گمان آن معبود یگانه واسع و داناست.

تأمل ما

آیه پیشین از کسانی سخن گفت که راه عبادتگاه‌ها را می‌بندند و مانع یاد نام آن معبود یگانه می‌شوند. اکنون پاسخ از دیوارهای عبادتگاه فراتر می‌رود:

«وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ»

مشرق و مغرب متعلق به آن معبود یگانه است.

انسان شاید بتواند در یک عبادتگاه را ببندد، اما نمی‌تواند راه رسیدن به آن معبود یگانه را ببندد. ممکن است مکانی را در اختیار گیرد، اما مالک افق نمی‌شود.

سپس آیه از همان دو سوی افق نیز عبور می‌کند:

«فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ»

پس هرجا که رو کنید، آنجا وجه آن معبود یگانه است.

کلید فراگیری جمله «أَيْنَمَا» است: هرجا، هر سو. «مشرق و مغرب» دو نقطه از یک فهرست جغرافیایی نیستند که شمال و جنوب از آن حذف شده باشند. آیه از دو کرانه افق آغاز می‌کند و سپس با «أينما» همه جهت‌های ممکن را می‌گشاید.

چرا «مشرق و مغرب»؟

این نخستین کاربرد «مشرق» و «مغرب» در ترتیب مصحف است؛ از این رو خود انتخاب این دو واژه سزاوار دقت بیشتری است.

اگر منظور فقط چهار جهت شناخته‌شده جغرافیایی بود، ممکن بود بپرسیم چرا شمال و جنوب ذکر نشده‌اند. اما مشکل از همین تصور چهارگانه آغاز می‌شود.

چهار جهت اصلی، دستگاهی مفید برای جهت‌یابی انسان‌اند؛ خود هستی به چهار جهت شکسته نشده است. انسانی که در فضای سه‌بعدی قرار دارد تنها با چپ و راست یا شمال و جنوب روبه‌رو نیست. بالا و پایین نیز وجود دارد و میان همه این جهت‌ها بی‌شمار جهت دیگر ممکن است. از هر نقطه می‌توان در بی‌نهایت امتداد رو کرد.

پس اگر قرآن می‌خواست همه جهت‌ها را یکی‌یکی نام ببرد، هیچ فهرست کوتاهی کافی نبود.

اما آیه چنین کاری نمی‌کند. دو کرانه محسوس افق را نام می‌برد و سپس با یک واژه همه جهت‌ها را دربر می‌گیرد:

«أَيْنَمَا»

هرجا.

این تفاوت مهم است. دستگاه‌های جغرافیایی انسان، مانند شمال و جنوب و شرق و غرب، ابزارهایی برای تعیین جایگاه ما در زمین‌اند؛ اما کلام آن معبود یگانه خود را در این تقسیم‌بندی‌های حادث انسانی محصور نمی‌کند. سخن به همان هستی‌ای پیوند می‌خورد که خالق آن خود اوست؛ جهانی که در آن جهت‌های ممکن به چهار فلش روی نقشه محدود نمی‌شوند.

به همین دلیل، نبودن «شمال و جنوب» نقص جمله نیست. اگر آن دو نیز افزوده می‌شدند، باز بالا و پایین و بی‌شمار امتداد دیگر باقی می‌ماندند. «أينما» کاری را انجام می‌دهد که هیچ فهرستی از جهت‌ها نمی‌تواند انجام دهد.

خود قرآن بعدها این گستره را به زبان دیگری بیان می‌کند:

«رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَمَا بَيْنَهُمَا»
شعراء ۲۶:۲۸

پروردگار مشرق و مغرب و آنچه میان آن دو است.

مشرق و مغرب در چنین ساختی دو کرانه‌اند؛ نه دو مرز برای حضور آن معبود یگانه.

چرا همین دو کرانه؟

«مشرق» و «مغرب» نیز فقط نام دو جهت قراردادی نیستند. هر دو از رخدادی در جهان گرفته شده‌اند: برآمدن و فرو رفتن.

مشرق جای برآمدن است و مغرب جای فرو رفتن. انسان هر روز این دو را در افق می‌بیند؛ نور سر برمی‌آورد، مسیر خود را در آسمان می‌پیماید و در کرانه دیگر فرو می‌رود. بنابراین این دو واژه با حرکت، شب و روز و جریان زمان نیز پیوند دارند.

شمال و جنوب برای جهت‌یابی اهمیت دارند، اما چنین رخداد روزانه‌ای را در خود حمل نمی‌کنند. چیزی به دلیل شمال بودن طلوع نمی‌کند و به دلیل جنوب بودن غروب نمی‌کند.

از این جهت، «مشرق و مغرب» تصویری زنده‌تر از دو علامت روی قطب‌نما می‌سازند:

از جایی که نور برمی‌آید تا جایی که فرو می‌رود، همه متعلق به اوست.

قرآن بعدها از یک مشرق و یک مغرب نیز فراتر می‌رود:

«رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَرَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ»
الرحمن ۵۵:۱۷

و:

«رَبِّ الْمَشَارِقِ وَالْمَغَارِبِ»
المعارج ۷۰:۴۰

اعراف ۷:۱۳۷ نیز از «مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا» سخن می‌گوید.

پس در زبان قرآن، «مشرق» و «مغرب» همیشه دو نقطه ثابت و مطلق نیستند. مشرق‌ها و مغرب‌ها می‌توانند متعدد باشند؛ افق‌ها متفاوت‌اند و جای برآمدن و فرو رفتن نیز یک نقطه ثابت جهانی نیست.

این زبان با واقعیتی مهم هماهنگ است: جهت همیشه نسبت به موقعیت ناظر معنا پیدا می‌کند. انسانی در نقطه‌ای از زمین افق خودش را دارد؛ اگر مکان او تغییر کند، نسبت‌های مکانی او نیز تغییر می‌کنند.

اما خالق هستی تابع دستگاه مختصاتی نیست که مخلوق برای پیدا کردن جای خودش ساخته است.

همین معنا در ترتیب جمله آشکار می‌شود:

«وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ»
دو کرانه افق متعلق به اوست.

«فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا»
هر سو که شما رو کنید.

«فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ»
آنجا وجه اوست.

جهت‌های انسان وسیله شناخت موقعیت انسان‌اند؛ مرزهای آن معبود یگانه نیستند.

«وجه» انسان و «وجه الله»

چند آیه پیش خواندیم:

«مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ»
بقره ۲:۱۱۲

هرکس وجه خود را به آن معبود یگانه بسپارد.

اکنون می‌خوانیم:

«فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ»

آنجا وجه آن معبود یگانه است.

این نزدیکی واژگانی معنا‌دار است. در ۲:۱۱۲ انسان وجه خود را به او می‌سپارد؛ در ۲:۱۱۵ روشن می‌شود که وجه او به یک جهت جغرافیایی محدود نیست.

کاربردهای دیگر قرآن نیز مانع آن می‌شوند که «وجه الله» را به چهره‌ای جسمانی در نقطه‌ای از فضا فرو بکاهیم. قرآن از «ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ» سخن می‌گوید؛ یعنی انجام کار برای طلب وجه او (بقره ۲:۲۷۲؛ رعد ۱۳:۲۲)، و از «تُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ» سخن می‌گوید (روم ۳۰:۳۸ و ۳۰:۳۹). در قصص ۲۸:۸۸ نیز می‌گوید:

«كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ»

همه چیز نابودشدنی است جز وجه او.

پس «وجه» در این میدان معنایی با خود او، طلب او و روی آوردن به او پیوند دارد؛ نه یافتن یک صورت جسمانی در گوشه‌ای از جهان.

حدید ۵۷:۴ نیز می‌گوید:

«وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ»

و او با شماست هرجا که باشید.

جغرافیا موقعیت انسان را تغییر می‌دهد؛ رابطه او با آن معبود یگانه را قطع نمی‌کند.

قبله فرمان اوست، نه آدرس او

این آیه را نیز نباید از مسئله قبله جدا کرد، زیرا همین عبارت دوباره در بقره ۲:۱۴۲، هنگام بحث مستقیم درباره قبله، ظاهر می‌شود:

«قُل لِّلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ»

بگو: مشرق و مغرب متعلق به آن معبود یگانه است.

پس یک مرز از همین حالا روشن است:

قبله فرمان اوست، نه آدرس او.

فرمان رو کردن به یک جهت به این معنا نیست که آن معبود یگانه در همان سو محصور شده است.

اما درباره خود مفهوم «قبله» یک خوانش گسترده‌تر نیز وجود دارد که سزاوار پژوهش مستقل است. بر اساس این خوانش، قبله تنها یک خط جغرافیایی به سوی ساختمان کعبه نیست؛ بلکه جهت گرفتن نسبت به معنایی است که بیت‌الحرام باید نماینده آن باشد.

سوره حج برای این خوانش مواد قابل توجهی دارد. مسجدالحرام را «لِلنَّاسِ» معرفی می‌کند و مقیم و آمده از بیرون را در آن برابر می‌داند (حج ۲۲:۲۵). دعوت حج خطاب به مردم است (حج ۲۲:۲۷). برای امت‌های مختلف مناسک متفاوت را به رسمیت می‌شناسد، اما معبود را یکی می‌داند و دعوت به تسلیم در برابر او می‌کند (حج ۲۲:۳۴ و ۲۲:۶۷). همان سوره از صومعه‌ها، بیع، صلوات و مساجدی دفاع می‌کند که نام آن معبود یگانه در آنها یاد می‌شود (حج ۲۲:۴۰).

آیات دیگر نیز خانه را هدایت برای جهانیان، محل امن و وسیله‌ای برای برپایی مردم معرفی می‌کنند (آل عمران ۳:۹۶ و ۳:۹۷؛ مائده ۵:۹۷).

از این مجموعه می‌توان این نظریه را آزمود که جهت گرفتن به سوی بیت، تنها چرخاندن بدن به سوی مختصات مکه نیست؛ باید انسان را به سوی ارزش‌هایی نیز جهت دهد که آن خانه برای آنها برپا شده است: توحید، امنیت، یاد آن معبود یگانه، گشودگی برای مردم، همگرایی اهل ایمان و سبقت در خیر.

این خوانش هنوز نیازمند بررسی مستقل همه آیات قبله است؛ اما یک پرسش مهم را از همین حالا پیش روی ما می‌گذارد:

اگر انسانی از نظر جسمی دقیقا رو به کعبه بایستد، اما از نظر رفتار در جهت مخالف معنای آن حرکت کند، آیا حقیقتا به سوی قبله رو کرده است؟

اگر مسجد را ملک فرقه خود بداند؛ اگر یهودی، نصرانی یا مسلمان دیگری را فقط به سبب نام مذهبی‌اش از یاد آن معبود یگانه بازدارد؛ اگر خانه‌ای که باید برای مردم و امنیت آنان باشد به ابزار امتیاز، طرد و برتری‌جویی تبدیل شود؛ اگر ظاهر بنا با طلا، سنگ و پارچه آراسته شود اما روح توحید، عدالت، امنیت و گشودگی آن تهی گردد، بدن ممکن است رو به کعبه باشد اما جهت معنوی انسان در خلاف آن باشد.

در آن صورت ظاهر خانه حفظ شده، اما معنایی که خانه باید انسان را به آن رو کند پوشیده شده است.

بقره ۲:۱۷۷ نیز بعدها همین خطر را یادآوری می‌کند:

«لَيْسَ الْبِرَّ أَن تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ»

نیکی این نیست که روی‌های خود را به سوی مشرق و مغرب بگردانید.

جهت جسم می‌تواند فرمان عبادی باشد؛ اما اگر ایمان، بخشش، وفای به عهد، صبر و دیگر حقیقت‌های بندگی از آن جدا شوند، چرخش جسم به تنهایی انسان را به «بر» نمی‌رساند.

«واسع علیم»

اکنون پایان آیه نیز با تمام این بحث هماهنگ می‌شود:

«إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ»

«واسع» از ریشه و س ع، فراخی و گنجایش را می‌رساند. این واژه را نباید فقط به بزرگی مکانی فروکاست. همین ترکیب «واسع عليم» در همین سوره در بقره ۲:۲۴۷، ۲:۲۶۱ و ۲:۲۶۸ نیز در سیاق ملک، فضل، پاداش و بخشایش می‌آید.

پس وسعت او بسیار فراتر از امتداد جسمانی است.

در این آیه، پس از «مشرق و مغرب» و «أينما تولوا»، وصف «واسع» به‌روشنی با این معنا هماهنگ است که دستگاه‌های مکانی و جهت‌های انسانی نمی‌توانند او را محدود کنند.

اما در کنار «واسع»، «عليم» آمده است.

او چنان واسع نیست که از انسان دور و بی‌خبر باشد. هرجا انسان قرار گیرد و به هر سو رو کند، حقیقت جهت‌گیری او از علم آن معبود یگانه بیرون نیست.

او هم واسع است و هم عليم.

آیات ۲:۱۱۴ و ۲:۱۱۵ کنار هم تصویر روشنی می‌سازند. در یکی، انسانی می‌کوشد در عبادتگاه را ببندد؛ در دیگری، قرآن تمام افق را می‌گشاید. انسان می‌تواند دیوار بسازد، مرز بکشد و جهت تعیین کند، اما آن معبود یگانه را در هیچ‌یک محصور نمی‌کند.

همین آیه برای مسلمان نیز هشدار است. کعبه، مسجدالحرام و قبله جایگاه قرآنی خود را دارند، اما هیچ‌کدام سند مالکیت مسلمان بر آن معبود یگانه نیستند. اگر قبله و شریعت به ابزار برتری ذاتی بر دیگران تبدیل شوند، جهت جسم شاید درست باشد اما جهت بندگی می‌تواند کاملا وارونه شود. برای تفاوت میان اصل دین و صورت‌های تاریخی شریعت می‌توان به مقاله دین، اسلام و شریعت در قرآن و برای نقد انحصار نجات به مقاله بهشت در انحصار یک فرقه و یک شریعت نیست مراجعه کرد.

مشرق و مغرب، عبادتگاه و قبله همه درون هستی او قرار دارند؛ اما آن معبود یگانه در هیچ‌یک از آنها محصور نیست.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۱۲— «أسلم وجهه لله»؛ سپردن وجه انسان به آن معبود یگانه.
  • البقره ۲:۱۱۴— جلوگیری از یاد نام آن معبود یگانه در عبادتگاه‌ها.
  • البقره ۲:۱۲۵— خانه به عنوان محل بازگشت مردم و امنیت.
  • البقره ۲:۱۴۲— تکرار «لله المشرق والمغرب» در بحث قبله.
  • البقره ۲:۱۴۴— فرمان رو کردن به سوی مسجدالحرام.
  • البقره ۲:۱۷۷— نیکی به صرف رو کردن به مشرق و مغرب محدود نیست.
  • آل عمران ۳:۹۶ و ۳:۹۷— خانه نخستین برای مردم، هدایت و امنیت.
  • المائده ۵:۹۷— کعبه «قيامًا للناس».
  • الاعراف ۷:۱۳۷— «مشارق الأرض ومغاربها».
  • الرعد ۱۳:۲۲— طلب «وجه ربهم».
  • الحج ۲۲:۲۵— مسجدالحرام برای مردم و برابری مقیم و بیرون‌آمده.
  • الحج ۲۲:۳۴— مناسک متفاوت امت‌ها، معبود یگانه و تسلیم به او.
  • الحج ۲۲:۴۰— صومعه‌ها، بیع، صلوات و مساجد که نام آن معبود یگانه در آنها بسیار یاد می‌شود.
  • الحج ۲۲:۶۷— وجود مناسک برای امت‌های مختلف و نهی از نزاع بر سر آن.
  • الشعراء ۲۶:۲۸— «رب المشرق والمغرب وما بينهما».
  • القصص ۲۸:۸۸— «كل شيء هالك إلا وجهه».
  • الروم ۳۰:۳۸ و ۳۰:۳۹— طلب و اراده «وجه الله».
  • الرحمن ۵۵:۱۷— «رب المشرقين ورب المغربين».
  • الحديد ۵۷:۴— «وهو معكم أين ما كنتم».
  • المعارج ۷۰:۴۰— «رب المشارق والمغارب».

البقره ۲:۱۱۶

ۗ ۖ ۖ

و گفتند: آن معبود یگانه فرزندی برای خود گرفته است. منزه است او! بلکه هرچه در آسمان‌ها و زمین است از آن اوست؛ همه در برابر او فرمانبردارند.

تأمل ما

در آیات پیش، سخن از یهود و نصارا بود؛ از اینکه هرکدام جنت را مخصوص خود می‌دانستند و دیگری را یکسره نفی می‌کردند. سپس بحث به عبادتگاه و جهت رو کردن انسان رسید. آیهٔ ۱۱۵ گفت مشرق و مغرب از آن معبود یگانه است. در این آیه، همین تعلق سراسر آسمان‌ها و زمین را دربر می‌گیرد.

اما پیش از بیان آن، قرآن ادعای دیگری را نقل می‌کند:

«وَقَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا»

گفتند آن معبود یگانه فرزندی برای خود گرفته است.

نباید با شنیدن این ادعا فقط به مسیحیان فکر کنیم. آیه می‌گوید «وقالوا»؛ «و گفتند»، و در اینجا یهود و نصارا را از یکدیگر جدا نمی‌کند. با توجه به فضای آیات پیش، این نقد می‌تواند هر دو را دربر گیرد؛ البته زبان فرزندی در میان آنان همیشه یک معنا و یک صورت نداشته است.

دربارهٔ نصارا، توبه ۹:۳۰ سخن روشنی دارد:

«وَقَالَتِ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ»

نصارا گفتند مسیح پسر آن معبود یگانه است.

اما سخن گفتن از نسبت فرزندی با خدا، پیش از مسیحیت نیز سابقه داشت. در تورات، اسرائیل با همین زبان خطاب می‌شود. در خروج ۴:۲۲ خدا دربارهٔ اسرائیل می‌گوید: «پسر من، نخست‌زادهٔ من». تثنیه ۱۴:۱ نیز بنی اسرائیل را فرزندان پروردگارشان می‌خواند. این تعبیر را نباید با باور مسیحی دربارهٔ مسیح یکسان گرفت؛ در اینجا بیشتر سخن از پیوند، تعلق و جایگاه ویژهٔ یک قوم است.

قرآن نیز در مائده ۵:۱۸ ادعایی را با این زبان از یهود و نصارا با هم نقل می‌کند:

«نَحْنُ أَبْنَاءُ اللَّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ»

ما فرزندان آن معبود یگانه و محبوبان اوییم.

پاسخ قرآن بی‌درنگ آنان را به جایگاه انسانی‌شان برمی‌گرداند:

«بَلْ أَنتُم بَشَرٌ مِّمَّنْ خَلَقَ»

بلکه شما انسان‌هایی از آفریدگان او هستید.

انسان هر معنایی از «فرزند خدا بودن» در نظر داشته باشد، با این نام از آفریده بودن بیرون نمی‌رود. ممکن است این تعبیر را نشانهٔ محبت، تعلق یا جایگاهی ویژه بداند؛ اما همچنان انسانی از آفریدگان اوست. همان آیه، اندکی بعد، فرمانروایی آسمان‌ها و زمین و آنچه میان آنهاست را از آن خداوند می‌داند. در بقره ۲:۱۱۶ نیز پاسخ با همین نسبت بیان می‌شود:

«بَل لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»

بلکه هرچه در آسمان‌ها و زمین است از آن اوست.

زبان فرزندی در کتاب مقدس عبری فقط دربارهٔ انسان‌ها به کار نرفته است. در ایوب ۱:۶ و ۲:۱ با تعبیر عبری «بنی الوهیم» روبه‌رو می‌شویم؛ یعنی «فرزندان الوهیم». این بار سخن از موجودات آسمانی است، همان‌هایی که معمولا فرشتگان خوانده می‌شوند. آنان در حضور خدا گرد آمده‌اند و گفت‌وگو دربارهٔ ایوب در همان جمع رخ می‌دهد. ایوب ۳۸:۷ نیز این تعبیر را بار دیگر در وصف موجودات آسمانی به کار می‌برد.

در اول پادشاهان ۲۲:۱۹ تا ۲۲:۲۲، این تصویرِ مجمع آسمانی با جزئیات بیشتری دیده می‌شود. میکایا خداوند را بر تخت می‌بیند و سپاه آسمان در اطراف او ایستاده‌اند. دربارهٔ اخاب پرسشی مطرح می‌شود؛ یکی چیزی پیشنهاد می‌کند و دیگری سخنی دیگر، تا سرانجام روحی پیش می‌آید و راهی پیشنهاد می‌دهد. در این روایت، عالم آسمانی همچون مجلسی تصویر شده است که موجودات آسمانی در حضور خدا سخن می‌گویند و پیشنهادهای خود را مطرح می‌کنند.

این نمونه‌ها نشان می‌دهند که پیش از قرآن، زبان «فرزند خدا» تنها یک کاربرد نداشته است. اسرائیل با زبان فرزندی خطاب می‌شد، موجودات آسمانی «بنی الوهیم» خوانده می‌شدند و در مسیحیت نیز پسر بودن مسیح معنای الهیاتی خاص خود را پیدا کرد. این کاربردها یکسان نیستند و نباید تفاوتشان را نادیده گرفت. در عین حال، کنار هم نشان می‌دهند که بحث «ولد» و زبان فرزندی گسترده‌تر از یک عقیدهٔ مسیحی بوده است.

بقره ۲:۱۱۶ به شرح این تفاوت‌ها نمی‌پردازد. قرآن پیش از هر چیز، جایگاه آفریدگار را از آفریدگان جدا می‌کند:

«سُبْحَانَهُ»

منزه است او.

و بلافاصله می‌گوید:

«بَل لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»

هرچه در آسمان‌ها و زمین است از آن اوست.

هرکس یا هر موجودی که «فرزند» خوانده شود، خودش در شمار همین «ما في السماوات والأرض» است. پیامبر باشد، انسانی دیگر باشد یا موجودی آسمانی، با این نام از قلمرو آفرینش بیرون نمی‌رود.

برای دیدن این پاسخ با توضیح بیشتر، می‌توان مریم ۱۹:۸۸، ۱۹:۸۹، ۱۹:۹۰، ۱۹:۹۱، ۱۹:۹۲، ۱۹:۹۳ را کنار این آیه خواند. آنجا نیز نخست همین ادعا نقل می‌شود:

«وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَٰنُ وَلَدًا»

گفتند رحمان فرزندی برای خود گرفته است.

و چند آیه بعد می‌خوانیم:

«إِن كُلُّ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمَٰنِ عَبْدًا»
مریم ۱۹:۹۳

هرکس در آسمان‌ها و زمین است، جز به صورت بنده نزد رحمان نمی‌آید.

قرآن دوباره نسبت را به بندگی برمی‌گرداند. حتی گرامی بودن موجودات آسمانی نیز آنان را از این جایگاه بیرون نمی‌برد. در انبیاء ۲۱:۲۶ آمده است:

«وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَٰنُ وَلَدًا سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ»

گفتند رحمان فرزندی برای خود گرفته است؛ منزه است او! بلکه آنان بندگانی گرامی‌اند.

آنان مکرم‌اند، اما همچنان عباد هستند. می‌توان از نزدیکی و کرامتشان سخن گفت، بی‌آنکه این نزدیکی و کرامت، آفریده را به فرزند خدا تبدیل کند.

بحث در صافات ۳۷:۱۴۹، ۳۷:۱۵۰، ۳۷:۱۵۱، ۳۷:۱۵۲، ۳۷:۱۵۳، ۳۷:۱۵۴، ۳۷:۱۵۵، ۳۷:۱۵۶، ۳۷:۱۵۷، ۳۷:۱۵۸ نیز به موجودات آسمانی می‌رسد؛ آنجا که نسبت دادن دختران، فرشتگان و نسب به خداوند مطرح می‌شود. بنابراین، خود قرآن هم بحث «ولد» را فقط دربارهٔ مسیح پیش نمی‌برد.

انعام ۶:۱۰۱ می‌پرسد چگونه برای او فرزندی باشد، در حالی که صاحبه‌ای ندارد و خود همه چیز را آفریده است. زمر ۳۹:۴ نیز تعبیر «أَن يَتَّخِذَ وَلَدًا» را به کار می‌برد؛ اما حتی در آن فرض، هر انتخابی از میان آفریدگان خود اوست. در هر دو آیه، هرچه برای نسبت فرزندی تصور کنیم، باز آفریدهٔ اوست و از دایرهٔ آفرینش بیرون نمی‌رود.

در پایان بقره ۲:۱۱۶ می‌خوانیم:

«كُلٌّ لَّهُ قَانِتُونَ»

همه در برابر او قانت‌اند.

این «همه» را چگونه بفهمیم؟ می‌دانیم که همهٔ انسان‌ها با اختیار خود فرمان خدا را نمی‌برند. پس قنوت را در اینجا نمی‌توان تنها به اطاعت اخلاقی و اختیاری محدود کرد. کسی که نافرمانی می‌کند نیز آفریدهٔ اوست؛ سرپیچی‌اش او را از قلمرو قدرت و آفرینش پروردگار بیرون نمی‌برد.

روم ۳۰:۲۶ تقریبا همین عبارت را تکرار می‌کند:

«وَلَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ كُلٌّ لَّهُ قَانِتُونَ»

هرکه در آسمان‌ها و زمین است از آن اوست؛ همه در برابر او قانت‌اند.

در آل عمران ۳:۸۳ نیز از تسلیم آنچه در آسمان‌ها و زمین است سخن می‌رود، خواه با اختیار و خواه ناخواسته. انسان در انتخاب اخلاقی خود می‌تواند سرپیچی کند، اما نمی‌تواند تصمیم بگیرد که دیگر آفریده نباشد.

اگر به آیات پیش برگردیم، پیوستگی این سخن را بهتر می‌بینیم. چند آیه پیش، انسان می‌خواست جنت را در انحصار هویت دینی خود قرار دهد. سپس هر گروه، دیگری را یکسره از حقیقت بیرون می‌دانست. بعد سخن از کسانی شد که راه عبادتگاه را می‌بندند. آیهٔ ۱۱۵ مشرق و مغرب را از انحصار انسان بیرون آورد؛ اکنون آیهٔ ۱۱۶ سراسر آسمان‌ها و زمین را به خداوند بازمی‌گرداند.

با هر آیه، دامنهٔ سخن گسترده‌تر شده است. نه جنت ملک یک جماعت است، نه عبادتگاه ملک یک فرقه، نه مشرق و مغرب مرز حضور خداست؛ و نه نام فرزندی می‌تواند انسان یا موجودی آسمانی را از جایگاه آفریده بیرون ببرد.

کرامت ممکن است، محبت ممکن است، رسالت و برگزیدگی ممکن است؛ اما هیچ‌یک فاصلهٔ خالق و مخلوق را از میان نمی‌برد. سه عبارت کوتاه آیه، همین مرز را پیش چشم ما نگه می‌دارند:

«سُبْحَانَهُ»
او از چنین نسبت‌هایی منزه است.

«لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»
هرچه در آسمان‌ها و زمین است از آن اوست.

«كُلٌّ لَّهُ قَانِتُونَ»
و همه در برابر او قانت‌اند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۱۱— انحصار جنت بر اساس هویت مذهبی.
  • البقره ۲:۱۱۲— تسلیم وجه به آن معبود یگانه و احسان به جای نام جماعت.
  • البقره ۲:۱۱۳— نفی متقابل یهود و نصارا.
  • البقره ۲:۱۱۴— منع یاد نام خدا در عبادتگاه‌ها.
  • البقره ۲:۱۱۵— تعلق مشرق و مغرب به آن معبود یگانه.
  • آل عمران ۳:۸۳— تسلیم آنچه در آسمان‌ها و زمین است، با اختیار یا ناخواسته.
  • المائده ۵:۱۸— «نحن أبناء الله وأحباؤه» و بازگرداندن یهود و نصارا به جایگاه آفریدگان.
  • الانعام ۶:۱۰۱— نفی فرزند و پیوند آن با آفریدگار بودن خداوند نسبت به همه چیز.
  • مریم ۱۹:۸۸، ۱۹:۸۹، ۱۹:۹۰، ۱۹:۹۱، ۱۹:۹۲، ۱۹:۹۳— نسبت دادن فرزند به رحمان و بازگرداندن همه موجودات به بندگی.
  • الانبیاء ۲۱:۲۶— «اتخذ الرحمن ولدا ... بل عباد مكرمون».
  • الروم ۳۰:۲۶— «وله من في السماوات والأرض كل له قانتون»؛ نزدیک‌ترین ساخت موازی با پایان آیه.
  • الزمر ۳۹:۴— کاربرد مستقیم «أن يتخذ ولدا» و قرار گرفتن هر انتخاب فرضی در میان مخلوقات خدا.
  • الصافات ۳۷:۱۴۹، ۳۷:۱۵۰، ۳۷:۱۵۱، ۳۷:۱۵۲، ۳۷:۱۵۳، ۳۷:۱۵۴، ۳۷:۱۵۵، ۳۷:۱۵۶، ۳۷:۱۵۷، ۳۷:۱۵۸— نسبت دادن فرزند، دختران و نسب به خداوند در ارتباط با موجودات آسمانی.
  • الاخلاص ۱۱۲:۱، ۱۱۲:۲، ۱۱۲:۳، ۱۱۲:۴— یگانگی خداوند و نفی زادن و زاده شدن.
  • خروج ۴:۲۲— اسرائیل با تعبیر «پسر من، نخست‌زاده من» خطاب می‌شود.
  • تثنیه ۱۴:۱— بنی اسرائیل فرزندان پروردگار خود خوانده می‌شوند.
  • ایوب ۱:۶ تا ۱:۱۲ و ۲:۱ تا ۲:۶— «بنی الوهیم»، موجودات آسمانی در حضور خدا و گفت‌وگو درباره ایوب.
  • ایوب ۳۸:۷— کاربرد دوباره «بنی الوهیم» درباره موجودات آسمانی.
  • اول پادشاهان ۲۲:۱۹ تا ۲۲:۲۲— مجمع سپاه آسمانی و مطرح شدن پیشنهادهای مختلف در حضور خداوند.

البقره ۲:۱۱۷

ۖ

پدیدآورنده بی‌نمونه آسمان‌ها و زمین است؛ و چون امری را مقرر کند، تنها به آن می‌گوید: باش، پس می‌شود.

تأمل ما

آیه پیش نسبت فرزند را رد کرد و گفت هرچه در آسمان‌ها و زمین است از آن آن معبود یگانه است. اکنون یک واژه، نسبت خالق با این جهان را از زاویه دیگری روشن می‌کند:

«بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»

او بدیع آسمان‌ها و زمین است.

«بدیع» فقط «آفریننده» را نمی‌رساند. در این ریشه، بی‌سابقه بودن و پدید آوردن چیزی که نمونه پیشینی ندارد نیز حضور دارد. احقاف ۴۶:۹ همین سوی معنا را روشن می‌کند:

«قُلْ مَا كُنتُ بِدْعًا مِّنَ الرُّسُلِ»

بگو: من در میان رسولان پدیده‌ای بی‌سابقه نیستم.

رسولانی پیش از او آمده بودند؛ پس او «بدع» نبود. در حدید ۵۷:۲۷ نیز درباره رهبانیت گفته می‌شود:

«وَرَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا»

رهبانیتی که خود پدید آوردند.

یعنی چیزی را به آن صورت وارد کردند که پیش از آن برایشان مقرر نشده بود. با همین میدان معنایی، «بدیع السماوات والأرض» از آفرینشی سخن می‌گوید که تکرار و بازسازی نمونه‌ای پیشین نیست.

این معنا درست پس از آیه «اتخذ الله ولدا» اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. فرزند در تجربه مخلوقات درون زنجیره‌ای از پیش موجود پدید می‌آید؛ نسل از نسل ادامه پیدا می‌کند و موجود تازه با آنچه پیش از او بوده نسبت دارد. اما خداوند خود بخشی از این زنجیره نیست. او پدیدآورنده همان جهانی است که زایش، نسل و تولید مثل در آن جریان دارد.

انعام ۶:۱۰۱ همین پیوند را آشکارتر بیان می‌کند:

«بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَنَّىٰ يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَلَمْ تَكُن لَّهُ صَاحِبَةٌ وَخَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ»

او بدیع آسمان‌ها و زمین است؛ چگونه برای او فرزندی باشد در حالی که برای او صاحبه‌ای نبوده و همه چیز را آفریده است؟

پس «بدیع» در بحث فرزند واژه‌ای حاشیه‌ای نیست. قرآن نگاه را از الگوی زایش مخلوقات بیرون می‌برد. کسی که آسمان‌ها و زمین را بی‌نمونه پیشین پدید آورده، برای آفرینش به همان راهی وابسته نیست که آفریدگان در تولید نسل طی می‌کنند.

با این حال، «بدیع» را نباید بی‌درنگ مساوی اصطلاح فلسفی «خلق از عدم» گرفت. از خود واژه می‌توان بی‌سابقه بودن و وابسته نبودن به نمونه پیشین را فهمید؛ اما پرسش درباره «ماده نخستین» یا صورت دقیق متافیزیکی آفرینش بحث دیگری است. لازم نیست بیش از آنچه واژه می‌گوید درون آن قرار دهیم.

سپس آیه از «بدیع» به تحقق امر می‌رسد:

«وَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ»

چون امری را مقرر کند، تنها به آن می‌گوید: باش، پس می‌شود.

«قضى» در قرآن تنها یک کاربرد ندارد؛ می‌تواند با حکم کردن، مقرر کردن، فیصله دادن و به انجام رساندن پیوند داشته باشد. در اینجا امر به مرحله‌ای رسیده که تحقق آن مقرر شده است. آیه آن را با کوتاه‌ترین فرمان بیان می‌کند:

«كُن»

باش.

و:

«فَيَكُونُ»

پس می‌شود.

قرآن چگونگی این «گفتن» را برای ما شرح نمی‌دهد. لازم نیست آن را صدایی مانند صدای انسان، حروفی مادی یا گفت‌وگویی جسمانی تصور کنیم. آنچه آیه روشن می‌کند این است که تحقق امر خداوند گرفتار ناتوانی‌های مخلوق نیست. میان اراده او و تحقق آن، مانعی مستقل وجود ندارد که بتواند امر او را ناکام بگذارد.

یس ۳۶:۸۲ همین معنا را با «اراده» بیان می‌کند:

«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ»

امر او هنگامی که چیزی را اراده کند، جز این نیست که به آن بگوید: باش، پس می‌شود.

و غافر ۴۰:۶۸ پس از سخن از حیات و مرگ، همان ساخت بقره را تکرار می‌کند:

«هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَيُمِيتُ فَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ»

اوست که زنده می‌کند و می‌میراند؛ پس چون امری را مقرر کند، تنها به آن می‌گوید: باش، پس می‌شود.

این آیات «اراد» و «قضى» را به یک واژه فرو نمی‌کاهند، اما هر دو را با همان «کن فیکون» به تحقق امر الهی پیوند می‌دهند.

رابطه این آیه با نفی فرزند در آیه پیش، در مریم ۱۹:۳۵ بدون فاصله دیده می‌شود:

«مَا كَانَ لِلَّهِ أَن يَتَّخِذَ مِن وَلَدٍ سُبْحَانَهُ إِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ»

برای خداوند نیست که فرزندی برای خود بگیرد؛ منزه است او. چون امری را مقرر کند، تنها به آن می‌گوید: باش، پس می‌شود.

آنچه در بقره میان دو آیه ۱۱۶ و ۱۱۷ آمده، در اینجا در یک جریان واحد قرار گرفته است: نفی فرزند، تنزیه خداوند و سپس «کن فیکون».

همین منطق درباره عیسی نیز به کار می‌رود. مریم در آل عمران ۳:۴۷ می‌پرسد چگونه برای من فرزندی باشد در حالی که انسانی با من تماس نداشته است. پاسخ، تولد غیرعادی عیسی را به فرزند بودن او برای خدا تبدیل نمی‌کند؛ آن را به قدرت آفرینش خداوند برمی‌گرداند:

«كَذَٰلِكِ اللَّهُ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ إِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ»

خداوند هرچه بخواهد می‌آفریند؛ چون امری را مقرر کند، تنها به آن می‌گوید: باش، پس می‌شود.

آل عمران ۳:۵۹ این استدلال را با آدم کامل می‌کند:

«إِنَّ مَثَلَ عِيسَىٰ عِندَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ»

مثل عیسی نزد خدا مانند مثل آدم است؛ او را از خاک آفرید، سپس به او گفت: باش، پس شد.

نداشتن پدر، انسان را از مخلوق بودن بیرون نمی‌برد. آدم نیز با الگوی معمول زایش انسانی پدید نیامد، اما قرآن از این امر برای ساختن نسب الهی استفاده نمی‌کند. شگفتی آفرینش، توجه را به مخلوق نمی‌بندد؛ نگاه را به آفریننده برمی‌گرداند.

وقتی می‌خوانیم «باش، پس می‌شود»، نباید بی‌درنگ تصور کنیم که هر آفریده‌ای باید یکباره و بدون گذر از هیچ مرحله‌ای پیش چشم ما ظاهر شود. خود قرآن از آفرینش مرحله‌وار انسان، رشد جنین و روییدن گیاه سخن می‌گوید. آنچه در جهان ما به‌تدریج پدید می‌آید نیز می‌تواند تحقق همان فرمان باشد. مرحله داشتن به این معنا نیست که چیزی بیرون از قدرت آن معبود یگانه، ارادهٔ او را معطل کرده است؛ خودِ این مراحل نیز می‌توانند راهی باشند که او برای پدید آمدن آن آفریده مقرر کرده است.

پس «کن فیکون» را نباید تنها تصویری از پیدایش ناگهانی دانست. تأکید آیه بر این است که آنچه او مقرر می‌کند، در برابر مانعی مستقل و بیرون از فرمانش ناکام نمی‌ماند. اما اینکه آن امر در جهان مادی چگونه و در چه مدتی پدیدار شود، پرسش دیگری است که این عبارت به‌تنهایی پاسخ آن را تعیین نمی‌کند. پدید آمدن یکباره یا مرحله‌وار، هیچ‌کدام به خودی خود بیرون از قدرت او نیست. اگر او پدید آمدن چیزی را در گذر از مراحلی مقرر کرده باشد، طی شدن آن مراحل نیز تحقق فرمان اوست.

از اینجا پیوند دو آیه روشن‌تر می‌شود. آیه ۱۱۶ گفت هرچه در آسمان‌ها و زمین است از آن اوست. آیه ۱۱۷ می‌گوید خود این آسمان‌ها و زمین حاصل آفرینشی‌اند که تکرار نمونه‌ای پیشین نیست. خداوند نه برای ادامه وجود خود به فرزند نیاز دارد و نه برای آفرینش چیزی تازه مجبور است درون سازوکار زایش و تولید مثل مخلوقات قرار گیرد.

او بدیع آسمان‌ها و زمین است؛ و چون امری را مقرر کند، می‌گوید: باش، پس می‌شود.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۱۶— نفی فرزند و تعلق همه آنچه در آسمان‌ها و زمین است به آن معبود یگانه.
  • آل عمران ۳:۴۷— پرسش مریم درباره تولد فرزند بدون تماس با مرد و پاسخ با «إذا قضى أمرا فإنما يقول له كن فيكون».
  • آل عمران ۳:۵۹— مقایسه عیسی با آدم و کاربرد «كن فيكون» درباره آفرینش.
  • الانعام ۶:۱۰۱— «بديع السماوات والأرض» در همان سیاق نفی فرزند.
  • مریم ۱۹:۳۵— جمع شدن نفی فرزند، تنزیه و «إذا قضى أمرا فإنما يقول له كن فيكون» در یک آیه.
  • یس ۳۶:۸۲— پیوند اراده با «كن فيكون».
  • غافر ۴۰:۶۸— زنده کردن و میراندن و تکرار همان ساخت «فإذا قضى أمرا فإنما يقول له كن فيكون».
  • الزمر ۳۹:۴— کاربرد مستقیم «أن يتخذ ولدا» و باقی ماندن هر انتخاب فرضی در میان مخلوقات خداوند.
  • الاحقاف ۴۶:۹— «ما كنت بدعا من الرسل»؛ کاربرد ب د ع درباره چیزی که بی‌سابقه باشد.
  • الحدید ۵۷:۲۷— «ورهبانية ابتدعوها»؛ پدید آوردن چیزی که به آن صورت پیشتر مقرر نشده بود.

البقره ۲:۱۱۸

ۗ ۘ ۗ

و کسانی که نمی‌دانند گفتند: چرا آن معبود یگانه با ما سخن نمی‌گوید، یا نشانه‌ای برای ما نمی‌آید؟ کسانی پیش از آنان نیز مانند همین سخن را گفتند. دل‌هایشان به یکدیگر شبیه شده است. به راستی نشانه‌ها را برای قومی که یقین دارند روشن کرده‌ایم.

تأمل ما

چند آیه پیش، در بقره ۲:۱۱۳، همین تعبیر آمده بود:

«الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ»

کسانی که نمی‌دانند.

اکنون همان وصف دوباره ظاهر می‌شود، اما آیه این بار نوع دیگری از برخورد با حقیقت را نشان می‌دهد:

«لَوْلَا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِينَا آيَةٌ»

چرا خداوند با ما سخن نمی‌گوید، یا نشانه‌ای برای ما نمی‌آید؟

مشکل این نیست که انسان دلیل بخواهد. قرآن خود بارها او را به دیدن، شنیدن، تعقل و آوردن برهان فرا می‌خواند. سخن از جایی است که انسان نشانه‌های پیش رویش را کنار بگذارد و بگوید تنها در صورتی می‌پذیرم که حقیقت به شکلی که من انتظار دارم به سراغم بیاید: خدا باید با خود من سخن بگوید، یا نشانه‌ای مطابق خواست من بیاورد. در چنین برخوردی، انسان پیش از سنجیدن دلیل، برای پذیرفتن آن شرط گذاشته است.

این خواسته در قرآن صورت‌های دیگری نیز دارد. در بقره ۲:۵۵ گروهی به موسی گفتند:

«لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّىٰ نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً»

تا خدا را آشکارا نبینیم، به تو ایمان نمی‌آوریم.

نساء ۴:۱۵۳ نیز همین مطالبه را یاد می‌کند. در انعام ۶:۱۲۴ گروهی می‌گویند:

«لَن نُّؤْمِنَ حَتَّىٰ نُؤْتَىٰ مِثْلَ مَا أُوتِيَ رُسُلُ اللَّهِ»

ایمان نمی‌آوریم تا مانند آنچه به رسولان خدا داده شده، به خود ما نیز داده شود.

در مدثر ۷۴:۵۲ نیز هرکدام انتظار دارند صحیفه‌هایی گشوده و مخصوص خود دریافت کنند. اسراء ۱۷:۹۰، ۱۷:۹۱، ۱۷:۹۲، ۱۷:۹۳ مجموعه‌ای از مطالبات دیگر را نقل می‌کند؛ از شکافتن زمین و آوردن چشمه تا نزول فرشتگان و بالا رفتن به آسمان. فرقان ۲۵:۲۱ نیز می‌گوید:

«لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْنَا الْمَلَائِكَةُ أَوْ نَرَىٰ رَبَّنَا»

چرا فرشتگان بر ما نازل نمی‌شوند یا پروردگارمان را نمی‌بینیم؟

صورت خواسته‌ها متفاوت است، اما یک خطر در همه آنها دیده می‌شود: حقیقت تنها وقتی پذیرفته شود که در قالبی ظاهر گردد که انسان از پیش برای آن تعیین کرده است.

اگر این آیه را کنار دو آیهٔ پیش بخوانیم، پیوندشان روشن‌تر می‌شود. بقره ۲:۱۱۶ نسبت فرزند را رد کرد و آیهٔ ۱۱۷ آن معبود یگانه را «بدیع السماوات والأرض» خواند. آنجا نمی‌توانستیم وجود و آفرینش او را با الگوهای زندگی آفریدگان بسنجیم. اینجا نیز نمی‌توانیم انتظار شخصی خود را معیار قرار دهیم و بگوییم او باید فقط از راهی که ما تعیین کرده‌ایم با ما سخن بگوید یا حقیقت را نشانمان دهد.

وقتی انسان آنچه را خدا نشان داده کنار می‌گذارد و به انتظارهای ساختهٔ خود تکیه می‌کند، ممکن است کم‌کم تصور خودش را جای حقیقت بنشاند. آنگاه به خدا سخنی یا جایگاهی نسبت می‌دهد که خود او بیان نکرده است. چنین نسبتی همیشه فقط لغزشی در بیان نیست؛ گاهی نشان می‌دهد که انسان از آغاز، حقیقت را از پشت انتظارهای خود دیده است.

البته از این آیه نمی‌توان نتیجه گرفت که همین مطالبه، مستقیماً مردمی را به این باور رسانده که شخصی فرزند خدا یا خود خداست. آیه چنین رابطهٔ تاریخی‌ای را بیان نمی‌کند. آنچه می‌توان در این بحث‌ها کنار هم دید، خطری مشترک است: انسان چیزی را نمی‌داند، اما به جای جست‌وجو، جای ندانسته را با توقع و تصور خود پر می‌کند؛ سپس همان تصویر را معیار شناخت خدا و حقیقت قرار می‌دهد.

سپس قرآن این رفتار را به یک نسل محدود نمی‌کند:

«كَذَٰلِكَ قَالَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِم مِّثْلَ قَوْلِهِمْ»

کسانی پیش از آنان نیز مانند همین سخن را گفتند.

نام آن پیشینیان در آیه نیامده است. آنچه اهمیت دارد شباهت سخن آنان است. اما آیه در همین جا متوقف نمی‌شود:

«تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ»

دل‌هایشان به یکدیگر شبیه شده است.

پس شباهت فقط در جمله‌هایی نیست که بر زبان آورده‌اند. قرآن آن را به قلب‌ها نسبت می‌دهد. نسل‌ها می‌توانند از هم دور باشند و واژه‌های متفاوتی به کار ببرند، اما در نوع روبه‌رو شدن با حقیقت به یکدیگر شباهت پیدا کنند.

با آوردن نام قلب‌ها، قرآن توجه ما را از خودِ جمله‌ها به گویندگانشان می‌برد. مسئله تنها این نیست که در استدلال آنان خطایی رخ داده است. نشانه‌ای پیش روی انسان قرار می‌گیرد، اما برخورد او با آن فقط به مقدار اطلاعاتش بستگی ندارد؛ اینکه در درون چه می‌خواهد و با چه آمادگی‌ای به نشانه نگاه می‌کند نیز در پذیرفتن یا پس زدن آن اثر دارد.

انعام ۶:۷ این مسئله را بسیار روشن نشان می‌دهد. حتی اگر کتابی نوشته‌شده بر پیامبر نازل می‌شد و آنان آن را با دست‌های خود لمس می‌کردند، باز کسانی که کفر ورزیده بودند می‌گفتند:

«إِنْ هَٰذَا إِلَّا سِحْرٌ مُّبِينٌ»

این چیزی جز سحری آشکار نیست.

پس همیشه نمی‌توان گفت اگر فقط نشانه قوی‌تر، ملموس‌تر یا مطابق خواست انسان می‌آمد، مشکل حل می‌شد. گاهی مشکل از نبودن نشانه فراتر رفته است.

همین نکته در پایان بقره ۲:۱۱۸ با ظرافتی روشن بیان می‌شود. آنان می‌گویند:

«أَوْ تَأْتِينَا آيَةٌ»

چرا نشانه‌ای برای ما نمی‌آید؟

اما پاسخ می‌آید:

«قَدْ بَيَّنَّا الْآيَاتِ»

به راستی نشانه‌ها را روشن کرده‌ایم.

آنان یک آیه می‌طلبند؛ پاسخ از آیات سخن می‌گوید. مشکل همیشه نبودن نشانه نیست. ممکن است نشانه‌ها پیش روی انسان باشند، اما او تنها چیزی را نشانه بداند که مطابق انتظار خودش باشد.

آیه با «الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ» آغاز شد و با «لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ» پایان می‌یابد. میان این دو نیز از قلب‌هایی سخن گفت که به یکدیگر شبیه شده‌اند.

ندانستن یک سوی ماجراست؛ یقین سوی دیگر. اما راه رسیدن از یکی به دیگری صرفا با مطالبه نشانه‌های بیشتر طی نمی‌شود. آیات باید دیده و فهمیده شوند و انسان نیز باید آماده باشد حقیقت را همان‌گونه که آشکار می‌شود بپذیرد، نه فقط هنگامی که با انتظار پیشین او هماهنگ باشد.

خطر «الذين لا يعلمون» در همین جاست: ندانستن می‌تواند آغاز جست‌وجو باشد، اما اگر جای خالی علم با توقعات خود انسان پر شود، همان ندانستن می‌تواند پرده‌ای در برابر نشانه‌هایی شود که پیشاپیش روشن شده‌اند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۵۵— مطالبه دیدن آشکار خدا پیش از ایمان.
  • البقره ۲:۱۱۳— کاربرد پیشین «الذين لا يعلمون» و شباهت سخن آنان با سخن دیگران.
  • البقره ۲:۱۱۶— نسبت دادن فرزند به خداوند و مسئله تصور انسان از نسبت خالق و مخلوق.
  • البقره ۲:۱۱۷— «بدیع السماوات والأرض» و «کن فیکون»؛ خداوند در چارچوب الگوهای مخلوقات محدود نمی‌شود.
  • النساء ۴:۱۵۳— درخواست دیدن آشکار خدا.
  • الانعام ۶:۷— حتی لمس کردن کتاب نازل‌شده نیز لزوما به پذیرش نشانه نمی‌انجامد.
  • الانعام ۶:۱۲۴— «لن نؤمن حتى نؤتى مثل ما أوتي رسل الله»؛ مشروط کردن ایمان به دریافت همان چیزی که به رسولان داده شده است.
  • الاسراء ۱۷:۹۰، ۱۷:۹۱، ۱۷:۹۲، ۱۷:۹۳— مجموعه‌ای از مطالبات برای نشانه‌های خاص پیش از ایمان.
  • الفرقان ۲۵:۲۱— «لولا أنزل علينا الملائكة أو نرى ربنا»؛ مطالبه نزول فرشتگان یا دیدن پروردگار.
  • المدثر ۷۴:۵۲— انتظار هر شخص برای دریافت صحیفه‌هایی گشوده و مخصوص خود.
  • فصلت ۴۱:۵۳— نشان دادن آیات در افق‌ها و در جان‌ها تا حقیقت روشن شود.

البقره ۲:۱۱۹

ۖ

بی‌گمان تو را به حق فرستادیم، بشارت‌دهنده و هشداردهنده؛ و درباره اصحاب جحیم بازخواست نخواهی شد.

تأمل ما

آیهٔ پیش از کسانی سخن گفت که نشانه‌های روشن را کافی نمی‌دانستند و برای پذیرفتن حقیقت، سخن مستقیم خدا یا نشانه‌ای مطابق خواست خود می‌طلبیدند. در برابر این پذیرش و انکارها، آیهٔ حاضر روشن می‌کند که مسئولیت رسول تا کجاست:

«إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ بِالْحَقِّ»

ما تو را به حق فرستادیم.

رسول صاحب مردم نیست؛ با حق به سوی آنان فرستاده شده است. آنچه بر دوش اوست، رساندن همان حقیقتی است که با آن آمده است.

آیه سپس وظیفهٔ او را در برابر شنوندگان بیان می‌کند:

«بَشِيرًا وَنَذِيرًا»

بشارت‌دهنده و هشداردهنده.

بشارت و انذار هر دو هنگامی معنا دارند که مخاطب بتواند انتخاب کند. بشارت، راه و فرجام نیک را پیش چشم او می‌گذارد و انذار، پیامد روی‌گردانی را به او هشدار می‌دهد. اما هیچ‌کدام به معنای اجبار نیست. انسان باید بشنود، بسنجد و خودش پاسخ دهد.

به دنبال همین وصف، آیه می‌گوید:

«وَلَا تُسْأَلُ عَنْ أَصْحَابِ الْجَحِيمِ»

تو درباره اصحاب جحیم بازخواست نمی‌شوی.

بر عهدهٔ رسول نیست که همهٔ مردم را به ایمان برساند. اگر حق را رسانده، بشارت داده و هشدار داده است، کسی که پس از آن می‌پذیرد یا روی می‌گرداند، خود مسئول انتخابش است. پیامبر نمی‌تواند ایمان را به زور در قلب کسی جای دهد؛ فرجام انتخابی هم که دیگری آگاهانه برای خود کرده، بر دوش او نیست.

آیات دیگر قرآن نیز همین مرز را روشن می‌کنند:

«مَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ»
مائده ۵:۹۹

بر رسول جز رساندن پیام نیست.

و:

«فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلَاغُ وَعَلَيْنَا الْحِسَابُ»
رعد ۱۳:۴۰

بر تو تنها رساندن است و حساب بر عهده ماست.

از این رو، نمی‌توان موفقیت رسالت را فقط با شمار پیروان سنجید. رسول باید حق را امانت‌دارانه برساند؛ حساب مردم نزد خداست.

غاشیه ۸۸:۲۱ و ۸۸:۲۲ نیز این مسئولیت و حد آن را بی‌پرده بیان می‌کند:

«فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ ۝ لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ»

یادآوری کن؛ تو تنها یادآوری‌کننده‌ای. بر آنان مسلط نیستی.

و در یونس ۱۰:۹۹ می‌خوانیم:

«أَفَأَنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّىٰ يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ»

آیا تو مردم را مجبور می‌کنی تا مؤمن شوند؟

وقتی این آیات را کنار بقره ۲:۱۱۹ می‌خوانیم، مرز مسئولیت رسول روشن‌تر می‌شود. او باید حق را بگوید، اما ایمان را نمی‌توان با زور ساخت. هشدار دادن وظیفهٔ اوست؛ تصمیم گرفتن به جای انسان نیست.

از همین‌جا می‌توان پیوند آیه را با «لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ» در بقره ۲:۲۵۶ فهمید. نفی اکراه به این معنا نیست که انتخاب انسان اهمیتی ندارد. خودِ «بشیر» و «نذیر» بودن رسول نشان می‌دهد که انتخاب پیامد دارد. آزادی انسان، آزادی از مسئولیت نیست؛ او در پاسخ دادن آزاد است و درست به همین دلیل، مسئول پاسخ خود نیز هست. این پیوند میان آزادی ایمان، وظیفهٔ ابلاغ و مرز آن با اجبار، در مقالهٔ اکراه در دین نیست؛ وظیفهٔ پیامبر ابلاغ است به تفصیل بررسی شده است.

پس باید این سه را از هم بازشناخت: حق از جانب خداست؛ رساندن آن و هشدار دادن بر عهدهٔ رسول است؛ و انسان خود باید آن را بپذیرد یا رد کند و مسئول انتخابش باشد.

پیامبر مأمور نیست مردم را با زور نجات دهد. مأمور است حق را روشن و امانت‌دارانه برساند. پس از آن، هرکس با انتخاب خود راهش را ادامه می‌دهد و حساب نهایی او با خداست.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۱۸— مطالبه نشانه و سخن مستقیم خدا در برابر آیات روشن‌شده.
  • البقره ۲:۲۵۶— «لا إكراه في الدين»؛ نفی اجبار در دین.
  • المائده ۵:۹۹— «ما على الرسول إلا البلاغ»؛ مسئولیت رسول در رساندن پیام.
  • یونس ۱۰:۹۹— «أفأنت تكره الناس حتى يكونوا مؤمنين»؛ نفی مجبور کردن مردم به ایمان.
  • الرعد ۱۳:۴۰— «فإنما عليك البلاغ وعلينا الحساب»؛ رساندن بر عهده رسول و حساب بر عهده خدا.
  • النحل ۱۶:۸۲— اگر روی بگردانند، وظیفه رسول رساندن روشن پیام است.
  • الشورى ۴۲:۴۸— رسول نگهبان و مسلط بر مردم قرار داده نشده و وظیفه او رساندن است.
  • الغاشیه ۸۸:۲۱ و ۸۸:۲۲— «إنما أنت مذكر لست عليهم بمصيطر»؛ یادآوری بدون سلطه بر ایمان مردم.
  • اکراه در دین نیست؛ وظیفهٔ پیامبر ابلاغ است— بررسی آزادی ایمان، وظیفهٔ ابلاغ و مرز آن با اجبار دینی.

البقره ۲:۱۲۰

ۗ ۗ ۙ

و هرگز یهود و نصارا از تو راضی نخواهند شد تا از ملت آنان پیروی کنی. بگو: بی‌گمان هدایت آن معبود یگانه همان هدایت است. و اگر پس از علمی که به تو رسیده از هواهای آنان پیروی کنی، در برابر آن معبود یگانه هیچ ولی و یاوری برایت نخواهد بود.

تأمل ما

آیه پیش مرز مسئولیت رسول را روشن کرد: او با حق فرستاده شده، بشارت می‌دهد و هشدار می‌دهد، اما مسئول فرجام کسانی نیست که حق را نمی‌پذیرند. اکنون همان مرز از سوی دیگری دیده می‌شود: کسی که مامور نیست مردم را به ایمان وادار کند، نباید برای راضی کردن آنان حق را نیز تغییر دهد.

«وَلَن تَرْضَىٰ عَنكَ الْيَهُودُ وَلَا النَّصَارَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ»

یهود و نصارا از تو راضی نخواهند شد تا از ملت آنان پیروی کنی.

رضایت در اینجا به پذیرفتن راه آنان گره خورده است. تا وقتی رسول سخنی می‌گوید که با پیش‌فرض‌های دینی آنان ناسازگار است، درست بودن آن سخن به تنهایی رضایتشان را تضمین نمی‌کند. شرطی که آیه نقل می‌کند روشن است: «حتی تتبع ملتهم»؛ تا از ملت آنان پیروی کنی.

در برابر این خواسته، پاسخ بسیار کوتاه است:

«قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَىٰ»

بگو: هدایت آن معبود یگانه همان هدایت است.

مسئله دیگر این نیست که چه کسی از تو راضی می‌شود. معیار، هدایت خداست. رضایت هیچ قوم، جامعه دینی یا جمع انسانی نمی‌تواند چیزی را که هدایت نیست به هدایت تبدیل کند، یا حقیقتی را فقط به دلیل ناخشنودی مردم از اعتبار بیندازد.

اما آیه میان «ملت» و «اهواء» فرق می‌گذارد. نخست می‌گوید آنان می‌خواهند از ملتشان پیروی کنی، سپس هشدار می‌دهد:

«وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءَهُم»

و اگر از هواهای آنان پیروی کنی...

آیه نمی‌گوید هرچه در ملت یهود یا نصارا وجود دارد هواست. سخن درباره جایی است که خواست آنان در برابر هدایت و علمی قرار می‌گیرد که به رسول رسیده است. از آن نقطه به بعد، پیروی از آن خواست دیگر پیروی از حق نیست؛ پیروی از اهواء است.

سنگینی هشدار در ادامه روشن می‌شود:

«بَعْدَ الَّذِي جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ»

پس از علمی که به تو رسیده است.

پیش از علم، انسان ممکن است از ناآگاهی خطا کند. اما وقتی حقیقت برای او روشن شده و باز برای کسب رضایت دیگران از آن فاصله می‌گیرد، مسئله دیگر فقط ندانستن نیست. میان آنچه می‌داند و آنچه دیگران از او می‌خواهند یکی را انتخاب کرده است.

این خطر فقط با زور و تهدید ظاهر نمی‌شود. میل به پذیرفته شدن نیز می‌تواند انسان را آرام‌آرام به سازش بکشاند. گاهی کافی است بداند اگر سخنی را صریح بگوید، گروهی از او ناراضی می‌شوند؛ یا اگر باور رایجی را به پرسش بکشد، جایگاهش در میان آنان آسیب می‌بیند. همان جا علم و رضایت در دو سوی یک انتخاب قرار می‌گیرند.

قرآن همین هشدار را بعدا در بحث قبله تقریبا با همان زبان تکرار می‌کند:

«وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءَهُم مِّن بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذًا لَّمِنَ الظَّالِمِينَ»
بقره ۲:۱۴۵

اگر پس از علمی که به تو رسیده از هواهای آنان پیروی کنی، آنگاه از ستمگران خواهی بود.

پس این هشدار یک سخن انتزاعی نیست. هنگامی که مسئله قبله پیش می‌آید، همان تعارض میان علم و اهواء دوباره ظاهر می‌شود.

مائده ۵:۴۸ نیز همین مرز را با تعبیر دیگری بیان می‌کند:

«وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ عَمَّا جَاءَكَ مِنَ الْحَقِّ»

از هواهای آنان در برابر حقی که به تو رسیده پیروی نکن.

و در آیه بعد هشدار شدیدتر می‌شود:

«وَاحْذَرْهُمْ أَن يَفْتِنُوكَ عَن بَعْضِ مَا أَنزَلَ اللَّهُ إِلَيْكَ»
مائده ۵:۴۹

از آنان برحذر باش که مبادا تو را از بخشی از آنچه خداوند بر تو نازل کرده منحرف کنند.

در همه این آیات، اصل یکی است: آنچه از حق و علم رسیده نباید برای جلب رضایت دیگران کنار گذاشته شود.

پایان بقره ۲:۱۲۰ نیز هشدار را به نهایت می‌رساند:

«مَا لَكَ مِنَ اللَّهِ مِن وَلِيٍّ وَلَا نَصِيرٍ»

در برابر آن معبود یگانه هیچ ولی و یاوری برایت نخواهد بود.

این جمله نمی‌گوید «جز خدا هیچ ولی و نصیری نداری». سخن از حالتی است که انسان پس از رسیدن علم، از اهوای دیگران پیروی کند. اگر برای یافتن حمایت مردم از حق فاصله بگیرد، همان مردم نمی‌توانند در برابر خدا از او حمایت کنند.

«ولی» از نزدیکی، سرپرستی و پشتیبانی سخن می‌گوید و «نصیر» از یاری. آیه هر دو راه را می‌بندد: نه کسی می‌تواند در برابر خدا عهده‌دار انسان شود و نه کسی می‌تواند او را از پیامد چنین انتخابی نجات دهد.

بقره ۲:۱۱۹ و ۲:۱۲۰ در کنار هم مرز رسالت را روشن می‌کنند. رسول مسئول نیست همه مردم را به ایمان برساند؛ پس مامور نیست برای راضی کردن آنان از حق نیز عقب‌نشینی کند. وظیفه او رساندن حقیقت است، نه خریدن رضایت مردم به بهای علم.

وقتی حق برای انسان روشن شد، رضایت دیگران نمی‌تواند جای آن را بگیرد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۱۹— رسول با حق فرستاده شده، بشارت می‌دهد و هشدار می‌دهد و مسئول فرجام اصحاب جحیم نیست.
  • البقره ۲:۱۴۵— تکرار نزدیک «اتباع اهواء» پس از آمدن علم و پیوند آن با ظلم.
  • المائده ۵:۴۸— نهی از پیروی اهواء در برابر حقی که به رسول رسیده است.
  • المائده ۵:۴۹— هشدار از منحرف شدن از بخشی از آنچه خدا نازل کرده است.
  • المائده ۵:۹۹— «ما على الرسول إلا البلاغ»؛ مسئولیت رسول در رساندن پیام.
  • یونس ۱۰:۹۹— نفی مجبور کردن مردم به ایمان.
  • الرعد ۱۳:۴۰— «فإنما عليك البلاغ وعلينا الحساب»؛ رساندن بر عهده رسول و حساب نزد خدا.
  • النجم ۵۳:۲۳— پیروی از گمان و آنچه نفس‌ها می‌خواهند در برابر هدایت رسیده از پروردگار.
  • الجاثیه ۴۵:۲۳— هشدار درباره کسی که هوای خود را اله خویش می‌گیرد.

البقره ۲:۱۲۱

ۗ

کسانی که کتاب را به آنان داده‌ایم، آن را آن‌گونه که حق تلاوت آن است تلاوت می‌کنند؛ آنان به آن ایمان دارند. و هرکس به آن کفر ورزد، آنان همان زیانکارانند.

تأمل ما

گاهی کتاب را می‌گشاییم تا پاسخی بیابیم، اما از قبل چنان دل به پاسخ دلخواه خود بسته‌ایم که هرچه می‌خوانیم، همان را از کتاب می‌شنویم. آیه‌ای را که تاییدمان می‌کند به دیگران نشان می‌دهیم و از کنار آیه‌ای که از ما تغییری می‌خواهد می‌گذریم. کتاب را خوانده‌ایم، ولی هنوز به آن مجال نداده‌ایم که راهنمایمان باشد.

«تلاوت» با پی گرفتن پیوند دارد. ریشه ت ل و در سخن از ماه نیز آمده است: «وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا»؛ سوگند به ماه هنگامی که در پی آن می‌آید (شمس ۹۱:۲). در تلاوت کتاب، سخن را پی می‌گیریم و از عبارتی به عبارت دیگر می‌رسیم؛ ولی ممکن است زبان با کلمات پیش برود و زندگی راه دیگری داشته باشد. در بقره ۲:۴۴، کسانی کتاب می‌خواندند و مردم را به نیکی فرا می‌خواندند، اما خود را فراموش می‌کردند. در بقره ۲:۱۱۳ نیز یهود و نصارا با آنکه کتاب را تلاوت می‌کردند، یکدیگر را یکسره از حقیقت بی‌بهره می‌دانستند. خواندن در هر دو جا بود؛ آنچه خوانده می‌شد، همیشه در کردار و داوری خواننده راه نمی‌یافت.

«حَقَّ تِلَاوَتِهِ» از ما بیش از جاری کردن کلمات بر زبان می‌خواهد. حق هر کاری را باید چنان ادا کرد که شایسته آن است؛ همان‌گونه که قرآن درباره تقوا از «حق تقاته» و درباره جهاد از «حق جهاده» سخن می‌گوید (آل عمران ۳:۱۰۲؛ حج ۲۲:۷۸). کتاب هدایت را نیز باید درست خواند و معنایش را فهمید، اما چگونه می‌توان گفت حقش را ادا کرده‌ایم، اگر هرجا راه دیگری نشانمان داد، از همراهی با آن سر باز زنیم؟

پذیرفتن سخنی که با عادت و منفعت ما سازگار است دشوار نیست. دشواری آنجاست که چیزی را سال‌ها باور داشته‌ایم و اکنون کتاب ما را به بازنگری در آن فرامی‌خواند. شاید پذیرش آن برایمان گران تمام شود؛ کسانی از ما برنجند یا جایگاهمان در جمعی که دوستش داریم سست شود. هشدار آیه پیش درست به همین جا می‌رسید: پس از آمدن علم، از خواسته‌های دیگران پیروی نکن (بقره ۲:۱۲۰). آنچه روشن شده است با ناخشنودی دیگران نادرست نمی‌شود. اگر تنها بخش‌های دلخواه کتاب را نگه داریم، همان پرسش بقره ۲:۸۵ درباره خود ما نیز صدق می‌کند: آیا به بخشی از کتاب ایمان می‌آورید و به بخشی کفر می‌ورزید؟

در میان همان صاحبان کتاب، کسانی بودند که حق تلاوت را ادا می‌کردند. قرآن درباره آنان می‌گوید: «أُولَئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ»؛ آنان به آن ایمان دارند. ایمانشان در این همراهی با کتاب پیداست. به هدایت آن اعتماد دارند و حاضرند آنچه را از آن می‌آموزند در زندگی خود بپذیرند. احترام به کتاب برایشان به ستایش و خواندن آن پایان نمی‌یابد. در آل عمران ۳:۱۱۳ و ۳:۱۱۴ نیز اهل کتابی را می‌بینیم که تلاوتشان با سجده، ایمان به خدا و روز آخر و شتاب در کارهای نیک همراه است. سخن کتاب در زندگی آنان ادامه یافته است.

در برابر این پذیرش، «وَمَن يَكْفُرْ بِهِ» قرار دارد؛ هرکس به آن کفر ورزد. ریشه ک ف ر با پوشاندن پیوند دارد و کفر به کتاب در اینجا، نپذیرفتن و پس زدن آن در برابر ایمان به آن است. این پس زدن را همیشه نمی‌توان به ندانستن نسبت داد. کسی که هنوز حقیقتی را نشناخته، با کسی که آن را شناخته و نمی‌خواهد بپذیرد در یک جایگاه نیست. بقره ۲:۸۹ از کسانی سخن می‌گوید که آنچه را می‌شناختند دریافتند و به همان کفر ورزیدند. دانستن نتوانست به جای آنان انتخاب کند.

همین گرفتاری در بقره ۲:۱۴۵ و ۲:۱۴۶ نیز دیده می‌شود. نخست هشدار می‌آید که پس از رسیدن علم، از خواسته‌های آنان پیروی نکن؛ سپس از صاحبان کتابی سخن می‌رود که می‌شناسند، اما گروهی از آنان حق را دانسته پنهان می‌کنند. پس مسئله تنها رساندن کتاب به دست مردم نیست. ممکن است کسی آن را در اختیار داشته باشد، بخواند و بشناسد، ولی هنگام انتخاب، سود خود را بر آنچه فهمیده است مقدم بدارد. درباره ما نیز چنین خطری هست: گاهی چیزی را نمی‌پذیریم، نه چون برایمان روشن نشده، بلکه چون پذیرفتنش از ما بهایی می‌خواهد که حاضر به پرداختنش نیستیم.

ایمان و کفر در این آیه با همین برخورد با کتاب پیوند دارند؛ یکی پذیرش هدایت آن است و دیگری پس زدنش. میدان معنایی این دو واژه و تفاوت کفر با صرف ناآگاهی، در دو مقاله ایمان در قرآن و کافر در قرآن به تفصیل بررسی شده است.

«فَأُولَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ»؛ آنان همان زیانکارانند. کسی که راهنمایی کتاب را پس می‌زند، پیش از هرکس خود را از آن محروم می‌کند. انعام ۶:۲۰ نیز در کنار شناختن و ایمان نیاوردن، از کسانی یاد می‌کند که خود را زیان داده‌اند. زیان همیشه از نداشتن نیست؛ گاهی چیزی را داریم که می‌تواند دستگیرمان شود، اما نمی‌گذاریم کاری برایمان بکند. کتاب همچنان در دست ما می‌ماند، شاید بسیار هم خوانده شود؛ ولی آنجا که می‌توانست رای نادرست یا رفتار ناروایی را در ما اصلاح کند، سخنش را نپذیرفته‌ایم و همان‌گونه مانده‌ایم که بودیم.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۴۴— تلاوت کتاب در کنار فراموش کردن عمل به آنچه به دیگران گفته می‌شود.
  • البقره ۲:۸۵— ایمان به بخشی از کتاب و کفر به بخشی دیگر.
  • البقره ۲:۸۹— شناخت حقیقت و سپس کفر ورزیدن به آن.
  • البقره ۲:۱۱۳— «وهم يتلون الكتاب»؛ تلاوت کتاب بدون آنکه تعصب و نفی متقابل از میان رفته باشد.
  • البقره ۲:۱۲۰— هشدار درباره پیروی از اهواء پس از رسیدن علم.
  • البقره ۲:۱۴۵ و ۲:۱۴۶— تکرار هشدار درباره اهواء پس از علم، سپس شناخت حقیقت از سوی صاحبان کتاب و کتمان آن توسط گروهی از آنان.
  • آل عمران ۳:۱۰۲— «اتقوا الله حق تقاته»؛ نمونه‌ای از ساخت «حق + مصدر».
  • آل عمران ۳:۱۱۳ و ۳:۱۱۴— اهل کتابی که آیات خدا را تلاوت می‌کنند و ایمان و عمل آنان نیز توصیف می‌شود.
  • الحج ۲۲:۷۸— «وجاهدوا في الله حق جهاده»؛ نمونه دیگری از ساخت «حق + مصدر».
  • الشمس ۹۱:۲— «والقمر إذا تلاها»؛ کاربرد ریشه ت ل و در معنای پی آمدن.
  • الانعام ۶:۲۰— شناخت و ایمان نیاوردن، همراه با تعبیر «خسروا أنفسهم».
  • ایمان در قرآن— بررسی تفصیلی مفهوم ایمان.
  • کافر در قرآن— بررسی مفهوم کفر و تفاوت آن با جهل و انکار.

البقره ۲:۱۲۲

ای فرزندان اسرائیل، نعمت مرا که بر شما ارزانی داشتم یاد کنید، و اینکه شما را بر جهانیان فضیلت دادم.

تأمل ما

بنی اسرائیل از ستم فرعون رهایی یافته بودند، کتاب به آنان رسیده بود و پیامبرانی در میانشان برخاسته بودند. این گذشته را می‌شد با سپاس به یاد آورد و از آن راه آموخت؛ می‌شد هم تنها به آن بالید و خود را از دیگران برتر دانست. دعوت خداوند به یاد نعمت، آنان را به بخشنده این عطاها و مسئولیتی که در برابرشان دارند بازمی‌گرداند.

همین متن آیه عینا پیشتر در بقره ۲:۴۷ آمده و معنای نعمت، فضیلت بنی اسرائیل و مسئولیتی که با این عطا همراه است در آنجا به صورت گسترده‌تر بررسی شده است.

«فضلتکم» یعنی شما را برتری دادم. این برتری را باید در آنچه به آنان بخشیده شده بود شناخت. جاثیه ۴۵:۱۶ از کتاب، حکم، نبوت و روزی‌های پاک نام می‌برد و در کنار همین عطاها از فضیلت بنی اسرائیل بر جهانیان سخن می‌گوید. در خوانش ما، این جایگاه به برخورداری ویژه آنان در آن دوره مربوط است؛ نه به برتری خون و نژادشان یا ضمانت نجات همه نسل‌هایشان. کسی که راه برایش روشن‌تر شده، مسئولیت بیشتری در برابر آن دارد، نه اجازه بیشتری برای نادیده گرفتن حق.

یوسف نیز راه توحید را فضل خدا بر خود و بر مردم می‌داند و از ناسپاسی بیشتر مردم سخن می‌گوید (یوسف ۱۲:۳۸). پس بهره‌مند شدن از هدایت، راه آن را به ملک یک خاندان تبدیل نمی‌کند. شکر چنین نعمتی در وفاداری به آن پیدا می‌شود.

در آیه ۱۲۱، سخن از همین وفاداری بود: کسانی حق تلاوت کتاب را ادا می‌کنند و به آن ایمان دارند، و کسانی به آن کفر می‌ورزند. پس از آن، یادآوری نعمت پرسشی نزدیک پیش روی بنی اسرائیل می‌گذارد: با کتابی که به شما داده شده چه کرده‌اید؟ اگر کتاب از نعمت‌های بزرگ خداست، نمی‌توان به داشتنش افتخار کرد و سخنش را هرجا با خواسته‌های خود ناسازگار شد کنار گذاشت. یاد نعمت در اینجا به زندگی امروز آنان برمی‌گردد؛ میراث پیامبران به آنان رسیده بود، اما وفاداری به آن را باید خودشان نشان می‌دادند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۴۷— همین متن آیه و بررسی گسترده‌تر نعمت، فضل و مسئولیت بنی اسرائیل.
  • البقره ۲:۱۲۱— حق تلاوت و ایمان به کتاب؛ زمینه نزدیک یادآوری نعمت در این آیه.
  • الجاثیه ۴۵:۱۶— کتاب، حکم، نبوت و روزی‌های پاک در کنار فضیلت دادن بنی اسرائیل.
  • یوسف ۱۲:۳۸— توحید به عنوان فضل خدا بر خاندان یوسف و بر مردم، و دعوت به شکر این عطا.

البقره ۲:۱۲۳

و از روزی پروا کنید که هیچ نفسی به جای نفس دیگر چیزی را ادا نمی‌کند؛ نه از او عوضی پذیرفته می‌شود، نه شفاعتی به او سود می‌رساند و نه یاری می‌شوند.

تأمل ما

آیه پیش بنی اسرائیل را به یاد نعمت و فضیلتی انداخت که به آنان داده شده بود. اکنون همان خطاب، آنان را از گذشته پرافتخار به روز حساب می‌برد. نعمت بزرگ بود، کتاب و پیامبران در میانشان بودند، اما هیچ‌کدام عهدی برای رهایی بی‌حساب نبود.

«لَا تَجْزِي نَفْسٌ عَن نَفْسٍ شَيْئًا»

هیچ نفسی به جای نفس دیگر چیزی را ادا نمی‌کند.

آدمی در این دنیا به دیگران تکیه می‌کند؛ و زندگی نیز بدون یاری یکدیگر نمی‌گذرد. پدر برای فرزند می‌ایستد، دوست به فریاد دوست می‌رسد و خانواده بار یکدیگر را سبک می‌کنند. اما حسابی هست که نمی‌توان آن را به دوش دیگری گذاشت. لقمان ۳۱:۳۳ همین حقیقت را با نزدیک‌ترین پیوند انسانی بیان می‌کند: پدر جای فرزند را نمی‌گیرد و فرزند نیز جای پدر را.

همین هشدار پیشتر در بقره ۲:۴۸ نیز آمده بود. آنجا نیز پس از یادآوری نعمت و فضیلت بنی اسرائیل، راه هر اطمینان کاذب بسته شد. فضل خدا مسئولیت می‌آورد؛ ضمانت نجات نمی‌آورد.

«وَلَا يُقْبَلُ مِنْهَا عَدْلٌ»

از او هیچ عوضی پذیرفته نمی‌شود.

در دنیا بسیار چیزها بدل دارند. مالی از دست می‌رود و مالی دیگر جای آن می‌نشیند؛ خسارتی با پرداختی جبران می‌شود. اما آن روز، مسئولیت را نمی‌توان خرید. چیزی نیست که انسان پیش آورد و بگوید این را بگیر و آنچه از من خواسته بودی نادیده بگیر.

سپس آیه می‌گوید:

«وَلَا تَنفَعُهَا شَفَاعَةٌ»

شفاعتی به او سود نمی‌رساند.

شاید این امید از مال و عوض هم دلنشین‌تر باشد: اگر خودم کم آوردم، کسی که نزد خدا منزلتی دارد مرا نجات خواهد داد. آیه اجازه نمی‌دهد چنین امیدی به بیمه نجات تبدیل شود. هیچ‌کس نمی‌تواند شفاعت را ملک خود بداند و بر پایه آن، مسئولیت زندگی‌اش را سبک بشمارد.

در عین حال، قرآن در جاهای دیگر از شفاعتی سخن می‌گوید که به اذن و رضای خدا وابسته است؛ مانند بقره ۲:۲۵۵، طه ۲۰:۱۰۹، انبیاء ۲۱:۲۸ و سبأ ۳۴:۲۳. پس اگر شفاعتی باشد، در اختیار ما نیست که برای خود یا جماعت خود تضمینش کنیم. اختیار همچنان از آن خداست.

بحث تفصیلی شفاعت، آیات نفی و اذن، معنای عهد و رضا و نسبت شفاعت با مسئولیت انسان در کتاب شفاعت در قرآن بررسی شده است.

و سرانجام:

«وَلَا هُمْ يُنصَرُونَ»

و آنان یاری نمی‌شوند.

دیگر مسئله فقط عوض یا واسطه نیست. هیچ نیرویی نمی‌تواند کسی را برخلاف حکم خدا از فرجام انتخابش بیرون بکشد. در این نقطه، آنچه می‌ماند حقیقت عمل و مسئولیتی است که هرکس خود بر دوش گرفته است.

این سخن درست پس از یادآوری فضیلت بنی اسرائیل آمده است. پیوندش روشن است: داشتن کتاب، تاریخ پیامبران، خاندان محترم یا جایگاه ویژه نزد خدا اگر به وفاداری به حق نینجامد، خود به تنهایی کسی را نجات نمی‌دهد. نعمت را نمی‌توان به امتیازی تبدیل کرد که حساب را از انسان بردارد.

این توهم هنوز هم با ماست؛ تنها صورتش عوض شده است. ممکن است کسی به نام مذهبش دلگرم باشد، دیگری به خاندانش، یکی به جماعتی که خود را اهل نجات می‌داند و دیگری به ارادتش به شخصی مقدس. گاهی چنان به این نسبت‌ها تکیه می‌کنیم که آرام‌آرام جای مسئولیت خودمان را می‌گیرند. آیه این خواب را برهم می‌زند: هیچ‌کس جای ما حساب نمی‌دهد، هیچ عوضی مسئولیت ما را نمی‌خرد و هیچ شفاعتی را نمی‌توان از پیش حق مسلم خود شمرد.

محبت به صالحان ارزش خود را دارد، امید به رحمت خدا نیز جای خود را؛ اما هیچ‌کدام مجوز غفلت از زندگی خود ما نیست. هرکس باید ببیند با حقیقتی که به او رسیده چه کرده، چه پذیرفته، چه پوشانده و چه پیش فرستاده است.

شاید پرهیز از آن روز، از همین امروز آغاز شود: از اینکه به جای جست‌وجوی کسی که بار ما را بردارد، خود بارمان را درست برداریم.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۴۸— همین هشدار درباره مسئولیت شخصی، عوض و شفاعت.
  • البقره ۲:۸۰— ادعای محدود بودن عذاب و پرسش از عهد الهی.
  • البقره ۲:۱۱۱— ادعای انحصار جنت و مطالبه برهان.
  • البقره ۲:۱۲۲— یادآوری نعمت و فضیلت بنی اسرائیل پیش از هشدار روز حساب.
  • البقره ۲:۲۵۵— شفاعت تنها با اذن آن معبود یگانه.
  • الانعام ۶:۷۰— پذیرفته نشدن عوض از نفس.
  • مریم ۱۹:۸۷— شفاعت و عهد نزد رحمان.
  • طه ۲۰:۱۰۹— سود رساندن شفاعت با اذن رحمان و رضایت او از سخن.
  • الانبیاء ۲۱:۲۸— شفاعت برای کسی که خداوند از او راضی باشد.
  • لقمان ۳۱:۳۳— نه پدر جای فرزند را می‌گیرد و نه فرزند جای پدر.
  • سبأ ۳۴:۲۳— شفاعت نزد خداوند جز با اذن او سود نمی‌رساند.
  • المدثر ۷۴:۴۸— شفاعت شفاعت‌کنندگان به آنان سود نمی‌رساند.
  • شفاعت در قرآن— کتاب تفصیلی درباره شفاعت، اذن، رضا، عهد و مسئولیت انسان.

البقره ۲:۱۲۴

ۖ ۖ ۖ

و هنگامی که پروردگار ابراهیم او را با کلماتی آزمود و او آنها را به انجام رساند، گفت: من تو را برای مردم امام قرار می‌دهم. گفت: و از نسل من نیز؟ گفت: عهد من به ستمگران نمی‌رسد.

تأمل ما

چند آیه پیش، بنی اسرائیل به یاد فضیلتی افتادند که به آنان داده شده بود؛ سپس شنیدند که در روز حساب هیچ نفسی جای نفس دیگر را نمی‌گیرد. اکنون سخن به ابراهیم می‌رسد؛ همان پدری که نسل‌های بزرگی خود را به او منسوب می‌کنند. اما قرآن پیش از آنکه نامی از ذریه او ببرد، از آزمون خود ابراهیم سخن می‌گوید:

«وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ»

پروردگارش او را با کلماتی آزمود و او آنها را به انجام رساند.

آیه نمی‌گوید این «کلمات» دقیقا چه بودند. قرآن از آزمون‌های دشوار ابراهیم در جاهای دیگر سخن گفته است، اما این آیه آنها را نام نمی‌برد. چیزی که در اینجا برجسته شده خود پاسخ ابراهیم است: «فَأَتَمَّهُنَّ»؛ آنها را به انجام رساند.

پس جایگاه او از نسب آغاز نمی‌شود. پیش از مقام، آزمون است؛ پیش از پیشوایی، وفاداری.

آنگاه می‌شنود:

«إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا»

من تو را برای مردم امام قرار می‌دهم.

«امام» کسی است که پیشاپیش قرار می‌گیرد و راه او دنبال می‌شود. اما تعبیر اینجا از همان آغاز مرز قومی را می‌شکند: «لِلنَّاسِ»؛ برای مردم. نه فقط برای خاندان ابراهیم و نه فقط برای قومی که بعدها خود را وارث او دانستند.

این گستردگی در آیات دیگر نیز ادامه دارد. محمد مأمور می‌شود از ملت ابراهیم حنیف پیروی کند (نحل ۱۶:۱۲۳)، و آل عمران ۳:۶۸ نزدیک‌ترین مردم به ابراهیم را کسانی می‌داند که از او پیروی کرده‌اند. نزدیکی به ابراهیم تنها با شجره‌نامه سنجیده نمی‌شود؛ راه او نیز باید دنبال شود.

در همین جا ابراهیم می‌پرسد:

«وَمِن ذُرِّيَّتِي»

و از نسل من نیز؟

خواسته‌ای طبیعی است. اگر چنین نعمتی به او رسیده، خیر آن را برای نسل خود نیز می‌خواهد. پاسخ خداوند اما نه تمام ذریه را کنار می‌زند و نه همه آنان را بی‌قید وارث این مقام می‌سازد:

«لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»

عهد من به ستمگران نمی‌رسد.

همین جمله کوتاه کافی است تا نسب از جایگاه معیار نهایی پایین بیاید. فرزند ابراهیم بودن می‌تواند میراثی بزرگ باشد، اما ظلم با نام پدر پاک نمی‌شود. خون، نسب را منتقل می‌کند؛ عهد الهی را به تنهایی نه.

قرآن اصل برگزیدگی خاندان ابراهیم را انکار نمی‌کند. نبوت و کتاب در ذریه او قرار گرفت و پیامبران بسیاری از همان نسل برخاستند. اما همان قرآن درباره ذریه نوح و ابراهیم می‌گوید:

«فَمِنْهُم مُّهْتَدٍ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ» حدید ۵۷:۲۶

برخی از آنان هدایت‌یافته‌اند و بسیاری از آنان نافرمان‌اند.

درباره نسل ابراهیم و اسحاق نیز می‌گوید:

«وَمِن ذُرِّيَّتِهِمَا مُحْسِنٌ وَظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ مُبِينٌ» صافات ۳۷:۱۱۳

از نسل آن دو، هم نیکوکار هست و هم کسی که آشکارا به خود ستم می‌کند.

یک ریشه خانوادگی، دو راه متفاوت.

حتی آنجا که قرآن از امامانی در میان بنی اسرائیل سخن می‌گوید، تعبیرش «مِنْهُمْ» است؛ از میان آنان:

«وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يُوقِنُونَ» سجده ۳۲:۲۴

از میان آنان امامانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت می‌کردند، هنگامی که صبر کردند و به آیات ما یقین داشتند.

پس پاسخ خدا به ابراهیم نفی نسل او نیست؛ نفی مصونیت موروثی است. از نسل او امامان و پیامبران برخاستند، اما ذریه بودن به خودی خود کسی را امام هدایت یا صاحب عهد نمی‌کند.

این سخن فقط درباره بنی اسرائیل نیست. مسلمان نیز می‌تواند همان خطا را با نام دیگری تکرار کند؛ به خاندان، مذهب، قوم، سابقه دینی یا نزدیکی خود به شخصیت‌های مقدس دل ببندد و آرام‌آرام گمان کند این انتساب برایش نزد خدا حق ویژه‌ای می‌سازد. آیه چنین راهی باز نمی‌گذارد:

«لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»

هیچ نسبی ظلم را به عدالت تبدیل نمی‌کند.

راه ابراهیم نیز به همین دلیل از نسل او گسترده‌تر می‌شود. آل عمران ۳:۶۸ نمی‌پرسد چه کسی خون ابراهیم را در رگ دارد؛ می‌پرسد چه کسی از او پیروی کرده است. انسانی می‌تواند از نسل ابراهیم باشد و از راه او دور شود، و انسانی از قومی دیگر می‌تواند همان راه حنیف را دنبال کند.

امامت در قرآن نیز تنها یک عنوان افتخار نیست. قرآن از امامان هدایت سخن می‌گوید و در جای دیگر از امامانی که مردم را به سوی آتش می‌خوانند. ارزش امام را نام او تعیین نمی‌کند؛ راهی که مردم را به سوی آن می‌برد تعیین می‌کند.

بحث گسترده‌تر درباره معنای امام در قرآن، جایگاه ویژه ابراهیم، امامان هدایت و گمراهی، نسبت امامت با ذریه و مسئله رهبری پس از محمد در مقاله امامت در قرآن؛ جایگاه ابراهیم و مسئله رهبری بررسی شده است.

ابراهیم برای مردم امام شد، اما حتی فرزندان او نیز تنها با نام او وارث عهد نشدند.

راه ابراهیم ارثی نیست که با تولد به دست آید؛ راهی است که باید پیمود.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۲۲— یادآوری فضیلت بنی اسرائیل؛ زمینه نزدیک بحث نسب و مسئولیت.
  • البقره ۲:۱۲۳— هیچ نفسی جای نفس دیگر را نمی‌گیرد؛ مسئولیت انسان با نسب و انتساب از میان نمی‌رود.
  • البقره ۲:۱۲۵، ۲:۱۲۶، ۲:۱۲۷، ۲:۱۲۸، ۲:۱۲۹— ادامه جایگاه ابراهیم، بیت، ذریه و دعاهای او.
  • آل عمران ۳:۶۷ و ۳:۶۸— ابراهیم حنیف و مسلم، و نزدیک‌ترین مردم به او کسانی که از او پیروی می‌کنند.
  • النحل ۱۶:۱۲۳— فرمان به محمد برای پیروی از ملت ابراهیم حنیف.
  • الانبیاء ۲۱:۷۳— امامانی از نسل ابراهیم که به فرمان خدا هدایت می‌کنند.
  • السجده ۳۲:۲۴— امامانی از میان بنی اسرائیل همراه با صبر و یقین.
  • الصافات ۳۷:۱۱۳— وجود هم محسن و هم ظالم در ذریه ابراهیم و اسحاق.
  • الحدید ۵۷:۲۶— نبوت و کتاب در ذریه نوح و ابراهیم، در حالی که برخی هدایت‌یافته و بسیاری فاسق‌اند.
  • امامت در قرآن؛ جایگاه ابراهیم و مسئله رهبری— بررسی گسترده مفهوم امام، امامت ابراهیم، ذریه، عهد و مسئله رهبری در قرآن.

البقره ۲:۱۲۵

ۖ

و هنگامی که خانه را بازگشت‌گاهی برای مردم و جای امن قرار دادیم؛ و از مقام ابراهیم جایگاهی برای صلوة بگیرید؛ و به ابراهیم و اسماعیل سپردیم که خانه مرا برای طواف‌کنندگان، ماندگان در آن، و رکوع‌کنندگان و سجده‌کنندگان پاکیزه سازند.

تأمل ما

آیه پیش ابراهیم را «لِلنَّاسِ إِمَامًا» معرفی کرد؛ امامی برای مردم. اکنون همان گستردگی درباره بیت دیده می‌شود: «مَثَابَةً لِلنَّاسِ»؛ بازگشت‌گاهی برای مردم. ابراهیم در حصار یک خاندان نمی‌ماند و خانه‌ای که با راه او پیوند خورده نیز ملک معنوی یک قوم و تبار معرفی نمی‌شود. هر دو رو به «ناس» دارند.

«مَثَابَةً» از بازگشت سخن می‌گوید. بیت جایی است که مردم به سوی آن رجوع می‌کنند؛ نسلی می‌رود و نسلی دیگر می‌آید، انسان‌هایی از سرزمین‌های دور راه می‌افتند و دوباره به همان خانه روی می‌آورند. اما این بازگشت اگر در دیوار خانه متوقف شود، معنای خود را از دست می‌دهد. قرآن آن را «بَيْتِيَ»، «خانه من»، می‌خواند؛ نه از آن رو که آن معبود یگانه در مکانی محصور باشد. چند آیه پیش خواندیم که مشرق و مغرب از آن اوست (بقره ۲:۱۱۵). نسبت دادن بیت به خدا، این خانه را به بندگی او پیوند می‌دهد؛ مقصدی زمینی که باید انسان را به صاحب آن متوجه سازد.

و این بازگشت باید با امنیت همراه باشد:

«مَثَابَةً لِّلنَّاسِ وَأَمْنًا»

بازگشت‌گاهی برای مردم و جای امن.

قرآن بار دیگر همین ویژگی را در آل عمران ۳:۹۷ یاد می‌کند و در عنکبوت ۲۹:۶۷ از حرم امنی سخن می‌گوید که پیرامون آن مردم ربوده می‌شدند. امنیت، زینت لفظی بیت نیست؛ بخشی از جایگاهی است که خدا برای آن قرار داده است. مردمی که به این خانه می‌آیند نباید با خانه خدا به یاد ترس و ناامنی بیفتند.

در قلب این حریم، نام ابراهیم با صلوة پیوند می‌خورد:

«وَٱتَّخِذُوا۟ مِن مَّقَامِ إِبْرَٰهِيمَ مُصَلًّى»

از مقام ابراهیم جایگاهی برای صلوة بگیرید.

«مقام ابراهیم» را نباید از مکان جدا کرد و تنها به یک «مقام معنوی» تبدیل نمود. قرآن آن را در پیوند با بیت و صلوة یاد می‌کند و آل عمران ۳:۹۷ نیز آن را از نشانه‌های روشن آن خانه می‌شمارد. با این حال، حضور در مقام ابراهیم نیز از خود ابراهیم تهی نیست. آیه پیش او را پس از آزمون و وفاداری امام مردم خواند؛ اینجا یاد او در عبادت مردم باقی مانده است. صلوة در مقام ابراهیم، حضور در جایگاهی است که نام انسانی آزموده و حنیف را با بندگی خدا پیوند می‌دهد.

«مُصَلًّى» جای صلوة است. خود آیه درباره شمار رکعت‌ها یا جزئیات فقهی بعدی چیزی نمی‌گوید؛ همان اندازه که گفته باید حفظ شود. اصل فرمان روشن است: مقام ابراهیم با صلوة پیوند دارد. درباره معنای گسترده‌تر صلوة و نسبت صورت آن با ذکر و رفتار، در پژوهش صلوة در قرآن جداگانه بحث شده است.

مسئولیت ابراهیم و اسماعیل نیز مالکیت بر خانه نبود:

«وَعَهِدْنَآ إِلَىٰٓ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْمَـٰعِيلَ أَن طَهِّرَا بَيْتِىَ»

به ابراهیم و اسماعیل سپردیم که خانه مرا پاکیزه سازند.

اینجا سوره حج روشنی بیشتری می‌آورد. تقریبا همان فرمان را چنین نقل می‌کند:

«أَن لَّا تُشْرِكْ بِي شَيْئًا وَطَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَالْقَائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ»
حج ۲۲:۲۶

چیزی را شریک من قرار مده و خانه مرا برای طواف‌کنندگان، ایستادگان، رکوع‌کنندگان و سجده‌کنندگان پاکیزه ساز.

این هم‌نشینی اجازه نمی‌دهد «طهارت بیت» را فقط به زدودن خاک و آلودگی ظاهری فروبکاهیم. خانه‌ای که به بندگی آن معبود یگانه اختصاص یافته، باید از شرک نیز پاک باشد. بت را می‌توان از دیوار خانه برداشت، اما اگر غیر خدا در جایگاه معبود، صاحب فرمان نهایی یا شریک او قرار گیرد، حقیقت توحیدی بیت هنوز آسیب دیده است. در عین حال، معنای توحیدی طهارت، پاکیزگی واقعی مکان را نفی نمی‌کند؛ خانه باید در همه معناهای شایسته، برای عبادت آماده و پاک نگه داشته شود.

و برای چه کسانی؟

«لِلطَّآئِفِينَ وَٱلْعَـٰكِفِينَ وَٱلرُّكَّعِ ٱلسُّجُودِ»

تصویر زنده است: کسانی پیرامون خانه می‌گردند، کسانی در آن می‌مانند، و کسانی در برابر خدا به رکوع و سجود می‌روند. حرکت و ماندن، قیام و کرنش، همگی در یک مکان گرد آمده‌اند. آیه اینها را «ارکان حج» نمی‌نامد و همه را نیز به یک عمل واحد فرو نمی‌کاهد؛ بیت برای صورت‌های گوناگون بندگی پاکیزه می‌شود.

در این تصویر، مناسک واقعی‌اند اما بی‌ریشه نیستند. طواف واقعا طواف است، مقام واقعا جایگاه است، صلوة واقعا برپا می‌شود و بیت واقعا باید پاکیزه باشد. قرآن برای یافتن معنای باطنی، صورت را نابود نمی‌کند؛ صورت را به مقصدش پیوند می‌زند.

همین جاست که بیت می‌تواند به ضد معنای خود نیز تبدیل شود. خانه‌ای که «لِلنَّاسِ» است، اگر به نشان برتری یک قوم یا مذهب بدل شود؛ خانه‌ای که «أَمْنًا» است، اگر انسان‌ها در حریم آن از دیگری بترسند؛ و خانه‌ای که باید از شرک پاک باشد، اگر خود به چیزی بدل شود که به جای پروردگارش تقدیس و پرستیده شود، صورت باقی مانده اما جهت گم شده است.

درس آیه شاید همین باشد: نزدیک شدن به خانه خدا، به خودی خود به معنای نزدیک شدن به خدا نیست. ممکن است انسان هزاران کیلومتر سفر کند و به دیوار بیت برسد، اما هنوز در اندیشه و کردار از راه ابراهیم دور باشد.

بیت مقصد سفر است؛ صاحب بیت مقصد بندگی.

بحث گسترده‌تر درباره بیت، حج، طواف، مقام ابراهیم، مناسک و نسبت آنها با توحید، حنیفیت و تقوا در پژوهش حج در قرآن آمده است. جایگاه ابراهیم و امامت او نیز در امامت در قرآن؛ جایگاه ابراهیم و مسئله رهبری بررسی شده است، و نسبت بیت با قبله و جهت‌گیری انسان در قبله، وجه و حنیف در قرآن دنبال می‌شود.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۱۵— خداوند در یک جهت یا مکان محصور نیست.
  • البقره ۲:۱۲۴— ابراهیم «برای مردم» امام قرار داده می‌شود؛ زمینه مستقیم تکرار «للناس».
  • البقره ۲:۱۲۷، ۲:۱۲۸، ۲:۱۲۹— ابراهیم و اسماعیل، بالا بردن پایه‌های بیت، تسلیم، مناسک و دعای آنان.
  • البقره ۲:۱۸۷— کاربرد «عاكفون» درباره ماندن در مساجد.
  • آل عمران ۳:۹۶، ۳:۹۷— بیت، مقام ابراهیم، امنیت و حج.
  • ابراهیم ۱۴:۳۵، ۱۴:۳۶، ۱۴:۳۷— بیت، امنیت، دوری از شرک و اقامه صلوة در دعای ابراهیم.
  • الحج ۲۲:۲۵— مسجدالحرام برای مردم و نسبت مقیم و واردشونده با آن.
  • الحج ۲۲:۲۶، ۲۲:۲۷— نفی شرک، پاکیزگی بیت برای عبادت‌کنندگان و دعوت مردم به حج.
  • العنکبوت ۲۹:۶۷— حرم امن در میان ناامنی پیرامون.
  • قریش ۱۰۶:۳، ۱۰۶:۴— پروردگار این خانه، خوراک و امنیت.
  • حج در قرآن— پژوهش تفصیلی بیت، حج، طواف، شعائر و مناسک.
  • قبله، وجه و حنیف در قرآن— درباره بیت، جهت و راه حنیف.
  • صلوة در قرآن— درباره معنای صلوة و پیوند آن با ذکر و کردار.
  • امامت در قرآن؛ جایگاه ابراهیم و مسئله رهبری— درباره امامت ابراهیم و نسبت آن با مردم و بیت.

البقره ۲:۱۲۶

ۖ ۖ

و هنگامی که ابراهیم گفت: پروردگار من، این را شهری امن قرار ده و اهلش را از ثمرات روزی بده؛ کسانی از آنان را که به آن معبود یگانه و روز واپسین ایمان آورده‌اند. گفت: و آن کس که کفر ورزد نیز اندک بهره‌مندش می‌کنم؛ سپس او را ناگزیر به سوی عذاب آتش می‌کشانم، و چه بد فرجامی است.

تأمل ما

آیه پیش، بیت را بازگشت‌گاه و جای امن مردم خواند. اکنون ابراهیم برای سرزمینی که این خانه در آن قرار گرفته همان امنیت را می‌خواهد:

«رَبِّ ٱجْعَلْ هَـٰذَا بَلَدًا ءَامِنًا»

پروردگار من، این را شهری امن قرار ده.

خانه خدا در خلأ برپا نشده است. مردمی در پیرامون آن زندگی می‌کنند و مردمانی از دور به سوی آن می‌آیند. آنان برای زندگی به امنیت نیاز دارند و برای ماندن به روزی. از همین رو دعای بعدی ابراهیم نه درباره شکوه بناست و نه درباره قدرت خاندانش:

«وَٱرْزُقْ أَهْلَهُۥ مِنَ ٱلثَّمَرَٰتِ»

اهل آن را از ثمرات روزی بده.

«ثمرات» را نباید تنها به میوه‌هایی محدود کرد که در همان خاک روییده باشند. قرآن خود درباره حرم امن می‌گوید:

«يُجْبَىٰ إِلَيْهِ ثَمَرَاتُ كُلِّ شَيْءٍ رِّزْقًا مِّن لَّدُنَّا»
قصص ۲۸:۵۷

ثمرات هر چیز به سوی آن گرد آورده می‌شود، روزی‌ای از جانب ما.

پس دعای ابراهیم قرار نیست دره مکه را به باغستانی سرسبز تبدیل کند. روزی می‌تواند از راه‌های دور به سوی این شهر بیاید؛ همان‌گونه که مردم از راه‌های دور به سوی بیت می‌آیند. در ابراهیم ۱۴:۳۷ نیز همین دعا از زبان او آمده است: ذریه‌اش را در دره‌ای بی‌کشت در کنار بیت ساکن کرده و از خدا خواسته آنان را از ثمرات روزی دهد.

اما در دعای ابراهیم یک قید دیده می‌شود:

«مَنْ ءَامَنَ مِنْهُم بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْـَٔاخِرِ»

کسانی از آنان را که به آن معبود یگانه و روز واپسین ایمان آورده‌اند.

چند آیه پیش، وقتی ابراهیم درباره ذریه خود پرسید، شنید که عهد خدا به ستمگران نمی‌رسد. اینجا نیز وقتی از روزی سخن می‌گوید، دعایش را به اهل ایمان محدود می‌کند.

پاسخ خدا اما دایره سفره دنیا را گسترده‌تر می‌سازد:

«وَمَن كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُۥ قَلِيلًا»

و آن کس که کفر ورزد نیز اندک بهره‌مندش می‌کنم.

عهد و رزق یک حکم ندارند. عهد به ظالمان نمی‌رسد، اما باران و خوراک و مال و فرصت زندگی تنها بر خانه مؤمنان نمی‌بارد. خدا از نعمت دنیا به کسی که کفر می‌ورزد نیز می‌دهد. سفره دنیا از مرزبندی‌های مذهبی ما بزرگ‌تر است.

از همین جا یک توهم نیز فرو می‌ریزد: برخورداری، دلیل رضایت خدا نیست. ممکن است انسانی مال بسیار داشته باشد، قدرت داشته باشد، در شهری مقدس زندگی کند، از رونق بیت بهره ببرد و باز راهی را پیموده باشد که فرجامش خیر نیست. نزدیکی به مقدسات، جای ایمان را نمی‌گیرد.

و شاید تکان‌دهنده‌ترین بخش آیه همین باشد که «وَمَن كَفَرَ» درست در همین جا ظاهر می‌شود؛ در سخن از اهل همان شهری که بیت در آن قرار دارد.

کفر تنها پدیده‌ای در سرزمین‌های دور و میان مردمانی بیگانه نیست. می‌تواند در جوار کعبه رخ دهد. می‌تواند زیر سایه دیوارهای مقدس، در میان مناسک و در جامعه‌ای که خود را پاسدار دین می‌داند پدید آید. هیچ نزدیکی جغرافیایی به بیت، هیچ عنوان مذهبی و هیچ سابقه تاریخی، انسان را در برابر کفر مصون نمی‌سازد.

اینجا پرسشی سخت پیش روی خود ما قرار می‌گیرد:

اگر کسانی خانه‌ای را که خدا «لِلنَّاسِ» قرار داده به ملک فرقه خود تبدیل کنند؛ اگر مردم را به یک مذهب و یک شریعت خاص مجبور سازند؛ اگر کامیابی و نجات را در انحصار جماعت خود بدانند؛ اگر آنچه انسان‌ها ساخته‌اند جای فرمان خدا بنشیند و به نام او بر مناسک حج افزوده شود؛ اگر راه بندگان خدا را به سوی مسجدهای او ببندند و انسان‌ها را به سبب تفاوت اعتقادی از عبادت بازدارند؛ آیا کفر نکرده‌اند؟

این پرسش از هوا نیامده است. قرآن درباره خود مسجدالحرام می‌گوید:

«إِنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَيَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ وَٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ ٱلَّذِى جَعَلْنَـٰهُ لِلنَّاسِ...»
حج ۲۲:۲۵

کسانی که کفر ورزیدند و از راه خدا و مسجدالحرام، همان که آن را برای مردم قرار دادیم، بازمی‌دارند...

خود قرآن کفر و بازداشتن از راه خدا و مسجدالحرام را در کنار هم آورده است. پس اگر همان رفتار با جامه‌ای مذهبی، با نامی تازه یا به دست کسانی که خود را متولی مقدسات می‌دانند تکرار شود، آیا ماهیت آن نیز عوض می‌شود؟

خواننده باید خودش با معیار قرآن پاسخ دهد.

بحث گسترده‌تر درباره اینکه کفر در قرآن چیست، آیا تنها نام یک هویت مذهبی است یا می‌تواند در پوشاندن حقیقت و ایستادن در برابر آن نیز آشکار شود، در پژوهش کافر کیست و کفر چیست؟ بررسی شده است.

این پرسش، حج را نیز به اصل خود بازمی‌گرداند. حج فقط شمار دورها، لباس، مکان و حرکت نیست. خانه برای مردم است؛ شهر باید امن باشد؛ راه ابراهیم با توحید و تسلیم پیوند دارد؛ و حتی کسی که کفر می‌ورزد از رزق دنیوی خدا محروم نمی‌شود. اگر مناسک وسیله‌ای برای انحصار دین، تحمیل عقیده، ساختن طبقات مذهبی یا بستن راه مردم به سوی خدا شوند، باید پرسید از حج ابراهیمی چه چیزی باقی مانده است.

با این همه، بهره دنیا پایان داستان نیست:

«ثُمَّ أَضْطَرُّهُۥٓ إِلَىٰ عَذَابِ ٱلنَّارِ»

سپس او را ناگزیر به سوی عذاب آتش می‌کشانم.

«قلیلا» به این معنا نیست که هر کافر حتما در دنیا روزی اندکی خواهد داشت. قرآن در جای دیگری همین ساخت را به کار می‌برد:

«نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلًا ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلَىٰ عَذَابٍ غَلِيظٍ»
لقمان ۳۱:۲۴

آنان را اندکی بهره‌مند می‌کنیم، سپس به سوی عذابی سخت می‌کشانیم.

زندگی دنیا، هر اندازه در چشم انسان طولانی و پرنعمت باشد، در برابر فرجام نهایی کوتاه است. متاع فراوان نیز می‌تواند «قلیل» باشد، چون باقی نمی‌ماند.

«وَبِئْسَ ٱلْمَصِيرُ»

و چه بد فرجامی است.

«مصیر» فقط جایی نیست که انسان به آن برگردد؛ سرانجامی است که راه او به آن می‌رسد. آیه از امنیت و رزق آغاز شد، اما در پایان یادآوری کرد که امنیت دنیوی و فراوانی نعمت، حساب آخرت را لغو نمی‌کنند.

همین تمایز، ادعای نجات موروثی و فرقه‌ای را نیز می‌شکند. ممکن است جماعتی خود را برگزیده بداند، صاحب بیت باشد، ثروت و قدرت داشته باشد و از نعمت‌های فراوان برخوردار شود؛ هیچ‌کدام به تنهایی سند نجات نیستند. بهشت ملک یک فرقه و یک شریعت نیست. بحث گسترده این موضوع در بهشت در انحصار یک فرقه و یک شریعت نیست آمده است.

خدا رزق خود را حتی از کسی که کفر می‌ورزد دریغ نمی‌کند؛ اما همین فراخی روزی نباید کسی را بفریبد که راهش نیز مورد رضایت خداست.

می‌توان در کنار خانه خدا زیست، از سفره او خورد، نام دین بر خود داشت و باز از راه او دور شد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۱۱، ۲:۱۱۲— نقد انحصار بهشت و بازگرداندن معیار نجات به تسلیم و احسان.
  • البقره ۲:۱۱۴— نکوهش بازداشتن یاد خدا در مساجد.
  • البقره ۲:۱۲۴— عهد خدا به ظالمان نمی‌رسد؛ زمینه تفاوت میان عهد و رزق.
  • البقره ۲:۱۲۵— بیت به عنوان بازگشت‌گاه و جای امن برای مردم.
  • البقره ۲:۲۵۶— نبود اکراه در دین.
  • آل عمران ۳:۱۹۶، ۳:۱۹۷— رفت‌وآمد و برخورداری کسانی که کفر ورزیده‌اند در سرزمین‌ها، متاعی اندک است.
  • ابراهیم ۱۴:۳۵، ۱۴:۳۶، ۱۴:۳۷— دعای ابراهیم برای امنیت شهر، دوری از شرک، اقامه صلوة و روزی از ثمرات.
  • اسراء ۱۷:۲۰— عطای پروردگار در دنیا به هر دو گروه می‌رسد.
  • الحج ۲۲:۲۵— کفر و بازداشتن از راه خدا و مسجدالحرام، همان که برای مردم قرار داده شده است.
  • قصص ۲۸:۵۷— حرم امنی که ثمرات هر چیز به سوی آن آورده می‌شود.
  • لقمان ۳۱:۲۴— «نمتعهم قليلا ثم نضطرهم إلى عذاب غليظ»؛ نزدیک‌ترین عبارت موازی با پایان آیه.
  • قریش ۱۰۶:۳، ۱۰۶:۴— پروردگار این خانه، خوراک و امنیت.
  • حج در قرآن— درباره بیت، امنیت، حق مردم، مناسک و بازگرداندن حج به بنیادهای قرآنی آن.
  • کافر کیست و کفر چیست؟— درباره معنای کفر و امکان پدید آمدن آن در درون جامعه دینی.
  • بهشت در انحصار یک فرقه و یک شریعت نیست— درباره تفاوت هویت مذهبی با معیارهای نجات.

البقره ۲:۱۲۷

ۖ

و هنگامی که ابراهیم و اسماعیل پایه‌های خانه را بالا می‌بردند: پروردگارا، از ما بپذیر؛ بی‌گمان تو خود شنوای دانایی.

تأمل ما

آیات پیش هویت این خانه را روشن کردند: بازگشت‌گاهی برای مردم، حریمی امن، پاک از شرک و گشوده برای بندگی آن معبود یگانه. اکنون آن معنا در قالب یک بنای واقعی قد می‌کشد؛ ابراهیم و اسماعیل پایه‌های خانه را بالا می‌برند:

«وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَٰهِيمُ ٱلْقَوَاعِدَ مِنَ ٱلْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ»

«قواعد» همان پایه‌ها و بنیادهایی است که بنا بر آنها استوار می‌شود. قرآن در نحل ۱۶:۲۶ نیز این واژه را در کنار «بنیان» و «سقف» به کار می‌برد. صحنه روشن است: ابراهیم و اسماعیل مشغول برپا کردن خانه‌اند.

اما تصویر پایه‌های سنگی، پس از آیات گذشته معنای دیگری نیز در ذهن زنده می‌کند. این خانه فقط بر سنگ استوار نیست؛ قرآن پیش از بالا رفتن دیوارهایش، بنیادهای معنایی آن را نیز نشان داده است: توحید، امنیت، مردمی بودن بیت، پاکی از شرک و بندگی خدا. اگر سنگ‌ها استوار بمانند اما این بنیادها فرو بریزند، ساختمان هنوز ایستاده است، ولی راهی که ابراهیم برای آن ایستاد آسیب دیده است.

می‌توان بیت را آباد کرد، ساختمانش را گسترش داد و شکوه ظاهری آن را بیشتر ساخت؛ اما آبادانی واقعی آن تنها با سنگ و معماری سنجیده نمی‌شود. خانه‌ای که برای مردم قرار داده شده، باید همچنان برای مردم باشد؛ خانه‌ای که امن قرار داده شده، نباید به جای ترس تبدیل شود؛ و خانه‌ای که باید برای بندگی خدا پاک بماند، نباید به وسیله انحصار، شرک یا سلطه بر بندگان او تبدیل گردد.

در تفاسیر مروج گفته شده آدم پیش از ابراهیم این خانه را بنا کرده بود و ابراهیم بعدها آن را بر پایه‌های باقی‌مانده دوباره برپا کرد. خود قرآن چنین گزارشی نداده است. حتی در منابع روایی نیز حدیث صحیح و معتبری از پیامبر که ساخت نخستین کعبه به دست آدم را ثابت کند در دست نیست. این یکی از همان جاهایی است که خلأ اطلاعات قرآن با گزارش‌های بی‌سند، اسرائیلیات یا گمان‌های تفسیری پر شده و سپس در گذر زمان چنان تکرار شده که گویی بخشی از خود داستان قرآن است. برای بررسی گسترده‌تر این روش می‌توان به وقتی سکوت قرآن با گزارش‌ها پر می‌شود رجوع کرد.

قرآن برای این صحنه همان اندازه که لازم بوده گفته است: ابراهیم و اسماعیل پایه‌های بیت را بالا می‌بردند. اما زیبایی آیه بیش از آنکه در تاریخ ساختمان باشد، در سخنی است که هنگام ساختن بر زبان آنان جاری می‌شود:

«رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّآ»

پروردگارا، از ما بپذیر.

آنان در حال انجام کاری کوچک و گمنام نیستند. خانه‌ای را برپا می‌کنند که نسل‌های بسیار به سوی آن خواهند آمد. با این همه، بزرگی کار برایشان دلیل پذیرفته شدن آن نیست. نمی‌گویند چون بیت را ساختیم، پس جایگاه ما نزد خدا مسلم است. در همان حال که دست‌هایشان سرگرم ساختن است، دلشان در انتظار قبول اوست.

میان انجام دادن یک عمل و پذیرفته شدن آن فاصله‌ای هست.

این فاصله را عنوان، شهرت و بزرگی ظاهری کار پر نمی‌کند. ممکن است کسی مسجدی عظیم بسازد، برای دین ثروتی بسیار هزینه کند، به حاجیان خدمت کند یا سال‌ها در راهی مذهبی کوشش نماید؛ اما هیچ‌کدام به خودی خود مهر قبول خدا بر عمل او نیست. اگر ابراهیم و اسماعیل هنگام بالا بردن بیت می‌گویند «از ما بپذیر»، دیگر چه کسی می‌تواند تنها به بزرگی کار دینی خود تکیه کند؟

همین دعا غرور مذهبی را خاموش می‌کند. کار برای خدا، انسان را طلبکار خدا نمی‌سازد.

«إِنَّكَ أَنتَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْعَلِيمُ»

تو خود شنوای دانایی.

او دعای آنان را می‌شنود و حقیقت کارشان را می‌داند. مردم آنچه را در بیرون ساخته شده می‌بینند؛ خدا آنچه را در درون انسان گذشته نیز می‌داند. دیوار را همه می‌توانند ببینند، اما صدق سازنده را او می‌داند.

این تصویر شاید یکی از زیباترین تصویرهای میراث ابراهیم باشد: دست‌هایی که خانه را بالا می‌برند و دل‌هایی که هنوز می‌گویند: «از ما بپذیر.»

از همین جا پرسش آیه برای امروز نیز شکل می‌گیرد. میراث ابراهیم فقط دیوارهایی نیست که از نسلی به نسل دیگر باقی مانده‌اند. اگر توحید، امنیت، مردمی بودن بیت و بندگی خالص خدا فراموش شوند، حفظ سنگ‌های خانه به تنهایی به معنای حفظ راه ابراهیم نیست.

پایه‌های خانه را ابراهیم و اسماعیل بالا بردند؛ پرسش ما این است که آیا بنیادهایی را که آن خانه برای آنها برپا شد نیز بالا نگه داشته‌ایم؟

بحث گسترده‌تر درباره بیت، بنیادهای حج، مناسک و راه ابراهیم در حج در قرآن آمده است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۲۴— آزمون ابراهیم و قرار گرفتن او در جایگاه امام برای مردم.
  • البقره ۲:۱۲۵— بیت به عنوان بازگشت‌گاه و جای امن برای مردم و فرمان پاکیزه ساختن آن.
  • البقره ۲:۱۲۶— دعای ابراهیم برای امنیت و روزی اهل شهر.
  • البقره ۲:۱۲۸، ۲:۱۲۹— ادامه دعای ابراهیم و اسماعیل درباره تسلیم، مناسک، توبه و برانگیخته شدن رسول.
  • آل عمران ۳:۹۶— نخستین بیت قرار داده‌شده برای مردم در بکه، بدون بیان نام سازنده نخستین آن.
  • النحل ۱۶:۲۶— کاربرد «القواعد» درباره پایه‌های ساختمان در کنار بنیان و سقف.
  • الحج ۲۲:۲۶— جایگاه بیت برای ابراهیم، نفی شرک و فرمان پاکیزه ساختن خانه.
  • حج در قرآن— درباره بیت، بنیادهای حج، مناسک و راه ابراهیم.
  • وقتی سکوت قرآن با گزارش‌ها پر می‌شود— درباره پر کردن خلأهای قرآن با گزارش، اسرائیلیات و گمان تفسیری.

البقره ۲:۱۲۸

ۖ

پروردگارا، ما را دو تسلیم‌شده برای خودت قرار ده، و از نسل ما نیز امتی تسلیم‌شده برای خودت؛ و مناسک ما را به ما نشان بده و بر ما بازگرد؛ بی‌گمان تو خود بسیار بازگشت‌کننده و فرامهربانی.

تأمل ما

ابراهیم و اسماعیل هنوز در کنار بیت ایستاده‌اند. پایه‌های خانه را بالا برده‌اند و از خدا خواسته‌اند کارشان را بپذیرد. اما دعایشان همان‌جا پایان نمی‌یابد. پس از ساختن خانه، نگاهشان از بنا به خودشان برمی‌گردد:

«رَبَّنَا وَٱجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ»

پروردگارا، ما را دو تسلیم‌شده برای خودت قرار ده.

این دعا از زبان کسانی جاری می‌شود که در راه خدا تازه‌کار نیستند. قرآن ابراهیم را حنیف و مسلم می‌خواند، او را برای مردم امام قرار داده و به محمد نیز فرمان داده است تا از راه او پیروی کند. با این همه، ابراهیم به گذشته خود تکیه نمی‌کند. نمی‌گوید من خلیل خدا هستم، پیشوای مردم شده‌ام و خانه او را بنا کرده‌ام، پس دیگر جای نگرانی نیست. اسماعیل نیز نسبت خود با ابراهیم و حضورش در ساختن بیت را ضمانتی برای آینده نمی‌گیرد. هر دو هنوز می‌گویند: ما را برای خودت مسلم قرار بده.

پس اسلام در این دعا مدالی نیست که یک بار به دست آید و برای همیشه در جیب هویت انسان باقی بماند. تسلیم باید تا پایان عمر زنده بماند. از همین رو قرآن در آل عمران ۳:۱۰۲ می‌گوید:

«وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ»

جز در حال تسلیم نمیرید.

نام و سابقه نمی‌توانند جای این حالت پویا و زنده را بگیرند.

در این میان، «لَكَ» شاید سنگین‌ترین واژه دعا باشد: برای تو.

نه فقط «مسلمین»، بلکه «مُسْلِمَيْنِ لَكَ». جهت تسلیم روشن است. انسان می‌تواند نام اسلام بر خود داشته باشد، مناسک انجام دهد و از جماعتی دینی باشد، اما در عمل فرمان نهایی خود را از مذهب، پیشوا، قدرت، خاندان یا سنتی بگیرد که به نام خدا بر او حاکم شده است. دعای ابراهیم این جهت را دوباره به اصل بازمی‌گرداند: برای تو.

همین فروتنی درباره نسلشان نیز ادامه دارد:

«وَمِن ذُرِّيَّتِنَآ أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّكَ»

و از نسل ما نیز امتی تسلیم‌شده برای خودت قرار ده.

حتی نمی‌گویند همه ذریه ما را چنین قرار بده. تعبیر «مِن ذُرِّيَّتِنَا» از بخشی از نسل آنان سخن می‌گوید. چند آیه پیش نیز ابراهیم درباره ذریه خود پرسید و پاسخ شنید:

«لَا يَنَالُ عَهْدِي ٱلظَّالِمِينَ»

اکنون بازتاب همان واقعیت در دعای او دیده می‌شود. نسل ابراهیم بودن، به خودی خود اسلام، هدایت یا عهد الهی را به ارث نمی‌رساند.

آنچه برای این امت می‌خواهد نیز نام قومی و فرقه‌ای نیست: «أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّكَ»؛ جماعتی که برای خدا تسلیم باشد. خون می‌تواند نسل بسازد، اما امت مورد دعای ابراهیم با جهت مشترک بندگی شکل می‌گیرد.

در برابر چنین دعایی، بسیاری از ضمانت‌های مذهبی انسان رنگ می‌بازند.

در سنت اعتقادی اهل سنت، بر پایه احادیث صحیح و معتبر، برای موحدی که بر اصل ایمان بمیرد، هرچند گناهکار باشد و به آتش درآید، نجات نهایی و خروج از دوزخ پذیرفته شده است. در بخش بزرگی از الهیات مسیحی، نجات با ایمان به مسیح و کفاره او پیوند خورده است. در سنت یهودی نیز اندیشه برگزیدگی اسرائیل جایگاهی دیرینه دارد. اما ابراهیم در این دعا هیچ ضمانتی از این جنس برای خود نمی‌سازد. او نه به توحید گذشته خود تکیه می‌کند، نه به مقامش، نه به نسبش، نه به ساختن بیت و نه به آینده نسلش. هنوز می‌گوید:

«ما را برای خودت تسلیم قرار بده.»

کسی که این دعا را می‌خواند، اگر بخواهد هم‌سخن ابراهیم باشد، ناچار است برای لحظه‌ای تمام ضمانت‌های مذهبی خود را کنار بگذارد. نام فرقه، خاندان، شریعت موروثی و پاسخ‌هایی که از پیش درباره نجات خود آموخته است، نباید مانع این پرسش ساده شوند:

آیا من اکنون برای آن معبود یگانه تسلیمم؟

اینجاست که روح حنیفانه این دعا آشکار می‌شود: به جای آنکه نخست حقیقت را با میراث خود هماهنگ کنیم، خود را در برابر حقیقت قرار دهیم و ببینیم چه چیزی در ما نیاز به اصلاح دارد.

بحث گسترده‌تر درباره اسلام به معنای تسلیم و تفاوت آن با دین و شریعت در پژوهش دین، اسلام و شریعت در قرآن آمده است. مسئله ضمانت‌های مذهبی نجات نیز در پژوهش بهشت در انحصار یک فرقه و یک شریعت نیست جداگانه بررسی شده است.

در دل همین دعا، ابراهیم و اسماعیل خواسته دیگری دارند:

«وَأَرِنَا مَنَاسِكَنَا»

مناسک ما را به ما نشان بده.

نمی‌گویند مناسک را خودمان تعیین می‌کنیم و سپس از تو می‌خواهیم آنها را تایید کنی. می‌خواهند خود خدا آنها را نشانشان دهد. انتخاب «أَرِنَا» نیز روشن است: مناسک باید برای آنان نشان داده و آشکار شود، نه اینکه تنها مجموعه‌ای از رسوم موروثی باشد که بی‌پرسش تکرار می‌شوند.

این درخواست درست میان «مُسْلِمَيْنِ لَكَ» و «وَتُبْ عَلَيْنَا» قرار گرفته است. مناسک در میان تسلیم و توبه جای دارند. همین جایگاه اجازه نمی‌دهد صورت عبادت از روح آن جدا شود. مناسک مهم‌اند، اما نه آن‌قدر که جای تسلیم را بگیرند؛ و نه می‌توان هر چیزی را که نسل‌ها انجام داده‌اند، بی‌دلیل به نام مناسک خدا تثبیت کرد.

اگر ابراهیم از خدا می‌خواهد مناسکش را به او نشان دهد، ما چگونه می‌توانیم رسم انسان را بدون دلیل به خدا نسبت دهیم و سپس ترک آن را گناه یا موجب بطلان عبادت اعلام کنیم؟ بحث گسترده این مسئله در پژوهش حج در قرآن آمده است.

دعا هنوز تمام نشده است:

«وَتُبْ عَلَيْنَآ»

و بر ما بازگرد.

اینجاست که خشوع ابراهیم و اسماعیل به اوج می‌رسد. بیت را ساخته‌اند، از خدا خواسته‌اند عملشان را بپذیرد، تسلیم بودن را خواسته‌اند و شناخت مناسک را طلب کرده‌اند؛ اما پس از همه اینها باز هم خود را بی‌نیاز از بازگشت خدا نمی‌دانند.

نمی‌گویند ما بندگان برگزیده‌ایم و دیگر چیزی میان ما و نجات باقی نمانده است. می‌گویند: بر ما بازگرد.

قرآن در جای دیگری همین نسبت شگفت را چنین بیان می‌کند:

«ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا»
توبه ۹:۱۱۸

بر آنان بازگشت تا آنان توبه کنند.

بازگشت انسان نیز جدا از رحمت و گشایشی که خدا برایش فراهم می‌کند نیست. ابراهیم و اسماعیل حتی در توبه، خود را مستقل نمی‌بینند.

همین جا تفاوت دو روحیه روشن می‌شود. ابلیس وقتی در برابر فرمان خدا قرار گرفت، به استکبار و توجیه پناه برد:

«أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ»

من از او بهترم.

اما آدم و همسرش وقتی با خطای خود روبه‌رو شدند گفتند:

«رَبَّنَا ظَلَمْنَآ أَنفُسَنَا وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ ٱلْخَـٰسِرِينَ»
اعراف ۷:۲۳

پروردگارا، ما بر خود ستم کردیم؛ و اگر ما را نیامرزی و بر ما رحم نکنی، از زیانکاران خواهیم بود.

تفاوت در بی‌خطا بودن یکی و خطاکار بودن دیگری نیست؛ بلکه در واکنش به خطاست. استکبار برای خطا دلیل می‌سازد و از خود دفاع می‌کند؛ اما توبه پرده دفاع از خود را کنار می‌زند و راه بازگشت را باز می‌کند.

ابراهیم با همه جایگاهش همین روح را زنده نگه داشته است. او امام مردم شده، بیت را بالا برده و برای نسل آینده دعا کرده است، اما هنوز در پایان می‌گوید:

«وَتُبْ عَلَيْنَآ»

شاید همین یکی از روشن‌ترین نشانه‌های راه حنیف باشد: هیچ سابقه عبادی، هیچ مقام معنوی و هیچ عنوان مذهبی، انسان را از بازنگری در خود بی‌نیاز نمی‌کند.

«إِنَّكَ أَنتَ ٱلتَّوَّابُ ٱلرَّحِيمُ»

تو خود بسیار بازگشت‌کننده و فرامهربانی.

دعا با ادعای پاکی آنان پایان نمی‌یابد؛ با رحمت خدا پایان می‌یابد. امیدشان در بی‌خطا بودن خودشان نیست، در پروردگاری است که راه بازگشت را باز می‌کند.

این دعا را نمی‌توان تنها با زبان ابراهیم خواند و با ذهن یک فرقه ادامه داد. برای خواندنش باید لحظه‌ای همه چیز را کنار گذاشت و مانند او و اسماعیل، بی‌عنوان و بی‌ادعا ایستاد و گفت:

پروردگارا، مرا برای خودت تسلیم قرار بده. راه بندگی‌ام را به من نشان بده. و هرجا از آن دور شده‌ام، بر من بازگرد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۲۴— عهد خدا به ظالمان نمی‌رسد؛ هدایت ذریه موروثی و خودکار نیست.
  • البقره ۲:۱۲۷— ساختن بیت همراه با دعای «رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا».
  • البقره ۲:۱۳۰، ۲:۱۳۱، ۲:۱۳۲— ملت ابراهیم، تسلیم او در برابر پروردگار و سفارش همین راه به فرزندان.
  • البقره ۲:۳۴، ۲:۳۵، ۲:۳۶، ۲:۳۷— استکبار ابلیس و بازگشت آدم.
  • آل عمران ۳:۶۷، ۳:۶۸— ابراهیم حنیف و مسلم، و نزدیک‌ترین مردم به او کسانی که از او پیروی می‌کنند.
  • آل عمران ۳:۱۰۲— «جز در حال تسلیم نمیرید»؛ تسلیم باید تا پایان حفظ شود.
  • الاعراف ۷:۲۳— اعتراف آدم و همسرش به ظلم بر خود و درخواست مغفرت و رحمت.
  • التوبه ۹:۱۱۸— «ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا»؛ بازگشت خدا و بازگشت انسان.
  • النحل ۱۶:۱۲۳— فرمان به محمد برای پیروی از ملت ابراهیم حنیف.
  • الحج ۲۲:۳۴ و ۲۲:۶۷— مناسک در میان امت‌های گوناگون و پیوند آنها با بندگی خدا.
  • الحج ۲۲:۷۸— ملت پدرتان ابراهیم و نامیده شدن «مسلمین».
  • دین، اسلام و شریعت در قرآن— درباره معنای اسلام به عنوان تسلیم و تفاوت آن با نام یک هویت مذهبی.
  • حج در قرآن— درباره مناسک، بیت و جایگاه آنها در راه ابراهیم.
  • بهشت در انحصار یک فرقه و یک شریعت نیست— درباره نقد ضمانت‌های هویتی و فرقه‌ای نجات.

البقره ۲:۱۲۹

ۚ

پروردگارا، در میان آنان رسولی از خودشان برانگیز که آیاتت را بر آنان تلاوت کند، کتاب و حکمت را به آنان بیاموزد و آنان را پاک و بالنده سازد؛ بی‌گمان تو خود عزیز و حکیمی.

تأمل ما

این دعا تپش ادامه‌دار همان خواسته پیشین است. ابراهیم و اسماعیل دوشادوش یکدیگر از پروردگار خواستند تا از نسل مشترکشان امتی تسلیم پدید آورد. اکنون برای جان‌بخشیدن به آن جماعت می‌گویند:

«رَبَّنَا وَٱبْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِّنْهُمْ»

پروردگارا، در میان آنان رسولی از خودشان برانگیز.

معماری واژه‌ها در اینجا خیره‌کننده است. متن با دقتی شگرف مرزها را رسم می‌کند: نخست «ذُرِّيَّتِنَا»؛ نسل ما. سپس «فِيهِمْ»؛ در میان آنان. بعد «مِّنْهُمْ»؛ از خود آنان. و سرانجام نه رسولان، بلکه «رَسُولًا»؛ یک فرستاده.

این دعا قرار نیست ردایی گشاد بر تن تمام شاخه‌های دودمان ابراهیم باشد. اسحاق فرزند ابراهیم است، اما از نسل مشترک ابراهیم و اسماعیل نیست. در شاخه‌ای که به بنی اسرائیل می‌رسد، خود قرآن از رسولان متعدد سخن می‌گوید:

«وَقَفَّيْنَا مِنۢ بَعْدِهِۦ بِٱلرُّسُلِ»
بقره ۲:۸۷

پس از او رسولان را یکی پس از دیگری فرستادیم.

اما در این دعای مشترک ابراهیم و اسماعیل، خواسته آنان یک رسول از میان نسل مشترک خودشان است.

قرن‌ها بعد، خود قرآن عبارتی را به کار می‌برد که گویی پژواک همین دعا در پهنه زمان است:

«كَمَآ أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولًا مِّنكُمْ يَتْلُوا۟ عَلَيْكُمْ ءَايَـٰتِنَا وَيُزَكِّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمُ ٱلْكِتَـٰبَ وَٱلْحِكْمَةَ»
بقره ۲:۱۵۱

و در سوره جمعه می‌خوانیم:

«هُوَ ٱلَّذِى بَعَثَ فِى ٱلْأُمِّيِّۦنَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُوا۟ عَلَيْهِمْ ءَايَـٰتِهِۦ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ ٱلْكِتَـٰبَ وَٱلْحِكْمَةَ»
جمعه ۶۲:۲

همان واژه‌ها بازمی‌گردند: رسولی از خود آنان، تلاوت آیات، تعلیم کتاب و حکمت، و تزکیه. وقتی قرآن را با خود قرآن می‌خوانیم، این پیوند دعای ابراهیم و اسماعیل را به رسالت محمد می‌رساند.

ظرافت عبارت در همین نقطه می‌درخشد. قرآن در نسل ابراهیم از پیامبران بسیار سخن می‌گوید، اما وقتی دعا از زبان مشترک ابراهیم و اسماعیل جاری می‌شود، ضمیرها دایره را تنگ و دقیق می‌کنند و «رَسُولًا» به صورت مفرد می‌نشیند. اگر «ذریتنا» را بی‌دقت به تمام نسل ابراهیم تعمیم دهیم، این خود ما هستیم که میان این «رسولاً» مفرد و رسولان پرشمار بنی اسرائیل ناسازگاری می‌سازیم؛ در حالی که متن با چند ضمیر کوتاه، مرز معنا را حفظ کرده است.

در این خوانش، همین دقت و هماهنگی لفظی یکی از جلوه‌های شگفت‌انگیز انسجام قرآن است؛ همان کتابی که خواننده را به تدبر در خود فرا می‌خواند:

«أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ ٱلْقُرْءَانَ ۚ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ ٱللَّهِ لَوَجَدُوا۟ فِيهِ ٱخْتِلَـٰفًا كَثِيرًا»
نساء ۴:۸۲

آیا در قرآن تدبر نمی‌کنند؟ اگر از نزد غیر خدا می‌بود، در آن اختلاف بسیار می‌یافتند.

اما دعای ابراهیم تنها تمنای آمدن یک راهنما نیست. او بی‌درنگ کار این رسول را نیز بیان می‌کند:

«يَتْلُوا۟ عَلَيْهِمْ ءَايَـٰتِكَ»

آیاتت را بر آنان تلاوت کند.

رسالت با رسیدن سخن خدا به مردم آغاز می‌شود. آنان باید آیات را بشنوند. اما شنیدن متن پایان این راه نیست:

«وَيُعَلِّمُهُمُ ٱلْكِتَـٰبَ وَٱلْحِكْمَةَ»

کتاب و حکمت را به آنان بیاموزد.

کتاب نیامده است تا تنها بر لب‌ها بچرخد؛ باید فهمیده و آموخته شود. «حکمت» نیز در زبان قرآن مفهومی زنده و گسترده است و نباید بی‌دلیل آن را در معنای اصطلاحی مجموعه‌های حدیثی متاخر محصور کرد. قرآن به لقمان حکمت می‌بخشد (لقمان ۳۱:۱۲)، از حکمت داوود سخن می‌گوید (بقره ۲:۲۵۱) و درباره عیسی نیز تعلیم «کتاب و حکمت» را در کنار تورات و انجیل یاد می‌کند (آل عمران ۳:۴۸). پس معنای حکمت را باید از کاربردهای خود قرآن شناخت.

و حتی تعلیم نیز قله نهایی نیست:

«وَيُزَكِّيهِمْ»

و آنان را پاک و بالنده سازد.

رسول نیامده است تا تنها بر حجم معلومات مذهبی بیفزاید. آیات، کتاب و حکمت باید در انسان اثر کنند. اگر کتاب در دست مردم فراوان شود اما تکبر، ستم، تعصب و تباهی در جانشان دست‌نخورده بماند، باید پرسید از «وَيُزَكِّيهِمْ» چه سهمی برده‌اند.

این نیز به آیه پیشین گره خورده است. ابراهیم و اسماعیل ابتدا پیدایش «أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّكَ» را خواستند و اکنون برای همان امت، رسولی می‌خواهند که تلاوت، تعلیم و تزکیه را در میان آنان زنده کند. امت مسلم تنها با نام و خون ساخته نمی‌شود؛ باید خود را در مسیر هدایت قرار دهد و از درون دگرگون شود.

«إِنَّكَ أَنتَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ»

بی‌گمان تو خود عزیز و حکیمی.

دعای ابراهیم و اسماعیل با آرزوی قدرت، پادشاهی یا برتری نژادی نسلشان پایان نمی‌یابد. آنچه برای نسل خود می‌خواهند، امتی تسلیم و رسولی است که آیات خدا را بر آنان بخواند، کتاب و حکمت را بیاموزد و آنان را پاک و بالنده سازد.

میراث ابراهیم در این دعا، برتری خون نیست؛ راهی از هدایت است که در شاخه اسماعیل نیز با برانگیخته شدن رسولی از میان خود آنان ادامه می‌یابد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۸۷— رسولان متعدد پس از موسی در مسیر بنی اسرائیل.
  • البقره ۲:۱۲۸— «وَمِن ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّكَ»؛ زمینه مستقیم «فِيهِمْ رَسُولًا مِّنْهُمْ».
  • البقره ۲:۱۵۱— «رَسُولًا مِّنكُمْ» با همان تلاوت آیات، تزکیه و تعلیم کتاب و حکمت.
  • البقره ۲:۲۵۱— حکمت داوود.
  • آل عمران ۳:۴۸— تعلیم کتاب و حکمت به عیسی در کنار تورات و انجیل.
  • آل عمران ۳:۱۶۴— رسولی از میان مردم با تلاوت، تزکیه و تعلیم کتاب و حکمت.
  • نساء ۴:۸۲— دعوت به تدبر در قرآن و نبود اختلاف فراوان در آن.
  • لقمان ۳۱:۱۲— حکمت لقمان.
  • الجمعه ۶۲:۲— برانگیخته شدن «رَسُولًا مِّنْهُمْ» در میان امیین با همان مجموعه وظایف.
  • دین، اسلام و شریعت در قرآن— درباره امت مسلمه و معنای اسلام به عنوان تسلیم.
  • امامت در قرآن؛ جایگاه ابراهیم و مسئله رهبری— درباره ذریه ابراهیم و میراث او در شاخه‌های گوناگون.

البقره ۲:۱۳۰

ۚ ۖ

و چه کسی از راه ابراهیم روی می‌گرداند، جز آن‌که در حق خویش سفاهت ورزیده باشد؟ و به‌راستی او را در دنیا برگزیدیم، و بی‌گمان او در آخرت از صالحان است.

تأمل ما

پس از آن همه سخن درباره ابراهیم، بیت، تسلیم، ذریه و دعای او برای آینده، قرآن پرسشی تکان‌دهنده پیش روی خواننده می‌گذارد:

«وَمَن يَرْغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبْرَٰهِيمَ»

چه کسی از راه ابراهیم روی می‌گرداند؟

«رَغِبَ عَنْ» تنها انتخاب نکردن یک راه نیست؛ روی گرداندن و دل کندن از آن است. و راهی که اینجا از آن سخن می‌رود، راه انسانی ناشناخته نیست. قرآن چند آیه است ابراهیم را پیش چشم ما نشان می‌دهد: آزموده شد و آنچه بر عهده‌اش بود به انجام رساند، برای مردم امام شد، بیت را برای بندگی خدا برپا کرد، برای خود و نسلش تسلیم خواست، از خدا خواست مناسکشان را به آنان نشان دهد و پس از همه اینها هنوز گفت: «وَتُبْ عَلَيْنَا»؛ بر ما بازگرد.

اکنون می‌پرسد: چه کسی از چنین راهی روی می‌گرداند؟

پاسخ آیه سنگین و صریح است:

«إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ»

جز آن‌که در حق خویش سفاهت ورزیده باشد.

سفاهت در اینجا فقط نداشتن دانش نیست. سخن از کسی است که خیر و زیان خود را درست نمی‌سنجد و در حق خویش سبک‌سرانه رفتار می‌کند. او با روی گرداندن از راه ابراهیم، پیش از آنکه به خدا یا حقیقت زیانی برساند، خود را محروم می‌سازد. راهی را کنار می‌گذارد که قرآن آن را با توحید، تسلیم و صراط مستقیم پیوند می‌دهد و چیزی را بر آن ترجیح می‌دهد که ارزشش سخت نیازمند سنجش است.

اینجاست که آیه با سنت‌های موروثی برخوردی بنیادین پیدا می‌کند. هر جامعه دینی ممکن است آنچه را از پدران و پیشوایان خود به ارث برده، عین عقل و هدایت بداند و هرکس را که از آن فاصله می‌گیرد، جاهل، منحرف یا سفیه بشمارد. اما قرآن معیار را وارونه می‌کند. چند آیه بعد، در برابر کسانی که می‌گویند:

«كُونُوا۟ هُودًا أَوْ نَصَـٰرَىٰ تَهْتَدُوا۟»

یهودی یا نصرانی شوید تا هدایت یابید،

پاسخ می‌دهد:

«بَلْ مِلَّةَ إِبْرَٰهِيمَ حَنِيفًا»
بقره ۲:۱۳۵

بلکه ملت ابراهیم حنیف.

پس سفاهت لزوما در شکستن یک سنت موروثی نیست. اگر همان سنت انسان را از ملت ابراهیم دور کرده باشد، پرسش درست برعکس می‌شود: کدام سفاهت است؛ رها کردن میراثی که با حقیقت ناسازگار شده، یا چسبیدن به آن تنها به این دلیل که از پدران و جماعت خود به ارث رسیده است؟

این پرسش تنها متوجه یهود و نصارای گذشته نیست. مسلمان امروز نیز نمی‌تواند از کنار آن بی‌طرف بگذرد. اگر سخن یک مذهب، فقیه، محدث، خاندان یا جماعت تنها به دلیل قدمت و انتسابش از سنجش با قرآن معاف شود، همان خطر دوباره بازمی‌گردد. ملت ابراهیم را نمی‌توان به نام یک فرقه دیگر تبدیل کرد.

مسئله این نیست که انسان یک برچسب مذهبی را کنار بگذارد و برچسب دیگری بردارد؛ مسئله این است که آیا حاضر است میراث خود را نیز در برابر راه حنیف ابراهیم بسنجد؟

قرآن این راه را مبهم نمی‌گذارد. در انعام ۶:۱۶۱ می‌گوید:

«قُلْ إِنَّنِي هَدَانِي رَبِّي إِلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ دِينًا قِيَمًا مِّلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا»

بگو پروردگارم مرا به راهی راست هدایت کرده است؛ دینی استوار، ملت ابراهیم حنیف.

پس ملت ابراهیم یادگار قومی در دل تاریخ نیست. خود قرآن آن را با صراط مستقیم و دین استوار پیوند می‌دهد. محمد نیز مامور نمی‌شود راهی جدا از ابراهیم بسازد؛ به او گفته می‌شود:

«ثُمَّ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ أَنِ ٱتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا»
نحل ۱۶:۱۲۳

سپس به تو وحی کردیم که از ملت ابراهیم حنیف پیروی کن.

همین جایگاه است که جمله بعد را معنا می‌دهد:

«وَلَقَدِ ٱصْطَفَيْنَـٰهُ فِى ٱلدُّنْيَا»

و به‌راستی او را در دنیا برگزیدیم.

این همان ابراهیمی است که پس از آزمون برای مردم امام شد. راه او تنها به سبب احترام تاریخی به یک پیامبر توصیه نشده است؛ خود خدا او را برگزیده است.

اما آیه در برگزیدگی دنیا متوقف نمی‌شود:

«وَإِنَّهُۥ فِى ٱلْـَٔاخِرَةِ لَمِنَ ٱلصَّـٰلِحِينَ»

و بی‌گمان او در آخرت از صالحان است.

در دنیا از اصطفاء او سخن می‌رود و در آخرت از صلاح او. برگزیدگی دنیوی و داوری نهایی دو تعبیر جدا هستند. همان ابراهیمی که امام مردم شد، بیت را برپا کرد و مورد اصطفاء قرار گرفت، بر مقام خود تکیه نکرد. هنوز می‌گفت:

«وَٱجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ»

ما را برای خودت تسلیم قرار بده.

و:

«وَتُبْ عَلَيْنَآ»

بر ما بازگرد.

او برگزیدگی را جای تسلیم، توبه و بازنگری در خود ننشاند. اکنون خدا خود گواهی می‌دهد که او در آخرت نیز از صالحان است.

این شاید یکی از زیباترین پاسخ‌ها به غرور مذهبی باشد. مقام، نسب، شهرت و حتی برگزیدگی دنیوی، جای صلاح را نمی‌گیرند. راه ابراهیم از نام او اعتبار نمی‌گیرد؛ خود قرآن گواهی می‌دهد که صاحب این راه در دنیا برگزیده شد و در آخرت نیز از صالحان است.

«صالح» نیز با «مصلح» یکی نیست. صالح کسی است که خود در صلاح و درستی قرار دارد؛ هرچند ممکن است در زندگی خود اصلاحگر دیگران نیز باشد. آیه در اینجا از جایگاه نهایی ابراهیم در شمار صالحان سخن می‌گوید.

و آیه بعد، قلب همین ملت را در کوتاه‌ترین صورت نشان خواهد داد:

«أَسْلَمْتُ لِرَبِّ ٱلْعَـٰلَمِينَ»

برای پروردگار جهانیان تسلیم شدم.

پس پرسش این آیه برای هرکسی که دینی را به ارث برده همچنان زنده است:

آیا به راه ابراهیم وفاداریم، یا تنها به نام‌هایی که بعدها بر آن راه ساخته‌ایم؟

بحث گسترده‌تر درباره جایگاه ابراهیم در امامت در قرآن؛ جایگاه ابراهیم و مسئله رهبری، نسبت راه او با بیت و حج در حج در قرآن، و تفاوت ملت، دین، اسلام و شریعت در دین، اسلام و شریعت در قرآن بررسی شده است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۲۴— آزمون ابراهیم و قرار گرفتن او به عنوان امام برای مردم.
  • البقره ۲:۱۲۸— دعای ابراهیم و اسماعیل برای تسلیم ماندن و امت مسلمه.
  • البقره ۲:۱۳۱— «أَسْلَمْتُ لِرَبِّ ٱلْعَالَمِينَ»؛ قلب ملت ابراهیم.
  • البقره ۲:۱۳۵— پاسخ به دعوت به یهودیت یا نصرانیت: «بَلْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا».
  • آل عمران ۳:۶۷، ۳:۶۸— ابراهیم حنیف و مسلم، و نزدیک‌ترین مردم به او کسانی که از او پیروی می‌کنند.
  • آل عمران ۳:۹۵— فرمان به پیروی از ملت ابراهیم حنیف.
  • نساء ۴:۱۲۵— تسلیم وجه به خدا، احسان و پیروی از ملت ابراهیم.
  • انعام ۶:۱۶۱— صراط مستقیم، دین استوار و ملت ابراهیم حنیف در یک عبارت.
  • النحل ۱۶:۱۲۰، ۱۶:۱۲۱، ۱۶:۱۲۲، ۱۶:۱۲۳— ابراهیم قانت، حنیف، شاکر و برگزیده؛ و فرمان به محمد برای پیروی از ملت او.
  • الحج ۲۲:۷۸— ملت پدرتان ابراهیم و پیوند آن با عنوان مسلمین.
  • امامت در قرآن؛ جایگاه ابراهیم و مسئله رهبری— درباره اصطفاء، امامت و جایگاه ابراهیم.
  • حج در قرآن— درباره بیت و امتداد راه ابراهیم در حج.
  • دین، اسلام و شریعت در قرآن— درباره ملت، اسلام، دین و شریعت.

البقره ۲:۱۳۱

ۖ

آنگاه که پروردگارش به او گفت: تسلیم شو. گفت: برای پروردگار جهانیان تسلیم شدم.

تأمل ما

آیه پیش گفت روی گرداندن از ملت ابراهیم سفاهت در حق خویش است. این آیه در یک جمله نشان می‌دهد ملت ابراهیم بر چه چیزی استوار بود:

«أَسْلِمْ» — تسلیم شو.
«أَسْلَمْتُ» — تسلیم شدم.

اسلام، برخلاف تصوری که در سنت‌های فقهی و روایی به صورت نام یک جماعت مذهبی تثبیت شده، در زبان قرآن از ریشه س ل م و مصدر فعل «أَسْلَمَ» است: تسلیم شدن. همین آیه یکی از روشن‌ترین شاهدهای آن است. خدا به ابراهیم نمی‌گوید نام یک مذهب را بپذیر؛ می‌گوید تسلیم شو، و ابراهیم پاسخ می‌دهد تسلیم شدم.

جهت این تسلیم نیز روشن است:

«لِرَبِّ ٱلْعَـٰلَمِينَ»

برای پروردگار جهانیان.

نه تسلیم قوم، نه خاندان، نه مذهب موروثی و نه پیشوای دینی؛ تسلیم برای پروردگار جهانیان. همین معنا چند آیه پیش نیز در دعای ابراهیم و اسماعیل آمده بود: «وَٱجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ»؛ ما را برای خودت دو تسلیم‌شده قرار بده.

پس «مسلم» پیش از آنکه عنوانی باشد که کسی بر خود بگذارد، وصف کسی است که تسلیم خدا شده است. انسان می‌تواند نام مسلمان بر خود داشته باشد، اما همچنان باید از خود بپرسد: آیا من واقعا برای پروردگار جهانیان تسلیمم؟

بحث گسترده‌تر درباره معنای اسلام و تفاوت آن با دین، شریعت و هویت مذهبی در پژوهش دین، اسلام و شریعت در قرآن آمده است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۱۲— «مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ»؛ تسلیم کردن وجه برای خدا.
  • البقره ۲:۱۲۸— «مُسْلِمَيْنِ لَكَ»؛ دعای ابراهیم و اسماعیل برای تسلیم بودن برای خدا.
  • البقره ۲:۱۳۰— روی گرداندن از ملت ابراهیم به عنوان سفاهت در حق خویش.
  • البقره ۲:۱۳۲— سفارش ابراهیم و یعقوب به فرزندان برای مردن در حال تسلیم.
  • آل عمران ۳:۶۷— ابراهیم حنیف و مسلم.
  • النمل ۲۷:۴۴— «أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ».
  • دین، اسلام و شریعت در قرآن— پژوهش تفصیلی درباره اسلام به معنای تسلیم.

البقره ۲:۱۳۲

و ابراهیم فرزندانش را به همان سفارش کرد، و یعقوب نیز: ای فرزندان من، آن معبود یگانه این دین را برای شما برگزیده است؛ پس جز در حالی که تسلیم‌شده‌اید نمیرید.

تأمل ما

آیه پیش، ملت ابراهیم را در یک جمله زنده کرد:

«أَسْلَمْتُ لِرَبِّ ٱلْعَـٰلَمِينَ»

برای پروردگار جهانیان تسلیم شدم.

اکنون می‌گوید:

«وَوَصَّىٰ بِهَآ إِبْرَٰهِـۧمُ بَنِيهِ»

ابراهیم فرزندانش را به همان سفارش کرد.

«بها» رشته سخن را قطع نمی‌کند. همان راهی که در آیات پیش «ملة ابراهیم» نامیده شد و قلب آن با «أسلمت لرب العالمين» آشکار گردید، اکنون به نسل بعد سپرده می‌شود. میراث اصلی ابراهیم یک عنوان خانوادگی نبود؛ راه تسلیم در برابر پروردگار جهانیان بود.

سپس نامی می‌آید که برای سیاق این آیات اهمیت ویژه دارد:

«وَيَعْقُوبُ»

و یعقوب نیز.

یعقوب همان اسرائیل است که بنی اسرائیل به او منسوب‌اند. قرآن او را در کنار ابراهیم می‌آورد تا نشان دهد وصیتی که به بنی اسرائیل رسیده، راهی جدا از ملت ابراهیم نبوده است. یعقوب نیز همان حقیقت را به فرزندان خود سپرد.

سخن او چنین است:

«يَـٰبَنِىَّ إِنَّ ٱللَّهَ ٱصْطَفَىٰ لَكُمُ ٱلدِّينَ»

ای فرزندان من، آن معبود یگانه این دین را برای شما برگزیده است.

دقت عبارت مهم است. نمی‌گوید:

«اصطفاكم» — شما را برگزیده است.

می‌گوید:

«اصطفى لكم الدين» — دین را برای شما برگزیده است.

برگزیده بودن راه، به معنای برگزیدگی بی‌قید هرکسی که از نظر خون و نسب به یعقوب می‌رسد نیست. چند آیه پیش نیز همین مرز درباره ذریه ابراهیم روشن شده بود: «لَا يَنَالُ عَهْدِي ٱلظَّالِمِينَ». نسب می‌تواند میراثی را به انسان برساند، اما نمی‌تواند او را وادار کند همان راه را بپیماید.

وصیت نیز با یک نام مذهبی پایان نمی‌یابد:

«فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ»

پس جز در حالی که تسلیم‌شده‌اید نمیرید.

انسان زمان مرگش را نمی‌داند. بنابراین این سخن در عمل یعنی چنان در تسلیم زندگی کنید که هرگاه مرگ رسید، شما را در همان حال بیابد. تسلیم کاری نیست که برای پایان عمر ذخیره شود؛ باید در زندگی دوام داشته باشد.

همین عبارت بعدها در آل عمران ۳:۱۰۲ مستقیما به مؤمنان گفته می‌شود:

«وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ»

پس وصیت ابراهیم و یعقوب در یک خاندان محصور نمانده است. همان معیار دوباره پیش روی کسانی قرار می‌گیرد که به محمد ایمان آورده‌اند.

در شوری ۴۲:۱۳ نیز قرآن، نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد را در یک رشته قرار می‌دهد و از دینی سخن می‌گوید که باید برپا داشته شود و در آن تفرقه نیفتد. این پیوند نشان می‌دهد آنچه یعقوب به فرزندانش می‌سپارد، امتیاز قومی نیست؛ ادامه همان راه بندگی خداست.

درس این آیه برای ما نیز ساده است. ممکن است نام «مسلمان»، مذهب، سنت و بسیاری از باورهای خود را از خانواده به ارث برده باشیم، اما یعقوب به فرزندانش نام را ضمانت نداد؛ از آنان خواست تا پایان در حالت تسلیم بمانند. میراث دینی زمانی ارزش دارد که هر انسان خود آن را آگاهانه در برابر خدا زندگی کند. هیچ پدری نمی‌تواند «مسلم بودن» را به جای فرزندش به ارث بگذارد.

بحث گسترده‌تر درباره دین، اسلام به معنای تسلیم و تفاوت آن با شریعت و هویت مذهبی در پژوهش دین، اسلام و شریعت در قرآن آمده است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۲۴— عهد خدا به ظالمان نمی‌رسد؛ نسب به تنهایی ضمانت عهد نیست.
  • البقره ۲:۱۳۰— ملت ابراهیم و سفاهت روی گرداندن از آن.
  • البقره ۲:۱۳۱— «أَسْلَمْتُ لِرَبِّ ٱلْعَالَمِينَ»؛ قلب وصیتی که به نسل بعد منتقل می‌شود.
  • البقره ۲:۱۳۳— یعقوب در آستانه مرگ و پاسخ فرزندانش درباره آنچه خواهند پرستید.
  • آل عمران ۳:۱۰۲— تکرار همان فرمان: «وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ».
  • شوری ۴۲:۱۳— وصیت دین در امتداد نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد و فرمان به برپا داشتن دین و تفرقه نکردن در آن.
  • زخرف ۴۳:۲۸— باقی ماندن کلمه‌ای در نسل ابراهیم تا شاید بازگردند.
  • دین، اسلام و شریعت در قرآن— پژوهش تفصیلی درباره دین، اسلام به معنای تسلیم و تفاوت آن با شریعت و هویت مذهبی.

البقره ۲:۱۳۳

آیا هنگامی که مرگ یعقوب فرا رسید، شما حاضر بودید؟ آنگاه که به فرزندانش گفت: پس از من چه را می‌پرستید؟ گفتند: معبود تو و معبود پدرانت، ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را می‌پرستیم؛ معبودی یگانه، و ما برای او تسلیم‌شده‌ایم.

تأمل ما

آیه پیش گفت یعقوب به فرزندانش سفارش کرد که جز در حال تسلیم نمیرند. اکنون قرآن ما را به لحظه مرگ او می‌برد:

«أَمْ كُنتُمْ شُهَدَآءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ ٱلْمَوْتُ»

آیا هنگامی که مرگ یعقوب فرا رسید، شما حاضر بودید؟

این پرسش راه ادعاهای بعدی درباره دین یعقوب را می‌بندد. قرآن خود سخن یعقوب و پاسخ فرزندانش را نقل می‌کند. در چنین لحظه‌ای، پرسش او درباره نام یک قوم یا عنوان مذهبی نیست:

«مَا تَعْبُدُونَ مِنۢ بَعْدِى»

پس از من چه را می‌پرستید؟

آنچه برای یعقوب در آستانه مرگ اهمیت دارد، مرکز عبادت و جهت بندگی فرزندانش است. پاسخ آنان نیز روشن است:

«نَعْبُدُ إِلَـٰهَكَ وَإِلَـٰهَ ءَابَآئِكَ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْمَـٰعِيلَ وَإِسْحَـٰقَ»

معبود تو و معبود پدرانت، ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را می‌پرستیم.

ذکر اسماعیل در کنار اسحاق در اینجا مهم است. یعقوب از شاخه اسحاق است و بنی اسرائیل به او منسوب‌اند، اما فرزندان او در این تعهد، اسماعیل را از خانواده ابراهیمی جدا نمی‌کنند. ابراهیم، اسماعیل و اسحاق همه زیر یک حقیقت جمع می‌شوند:

«إِلَـٰهًا وَٰحِدًا»

معبودی یگانه.

چند آیه بعد همین پیوند با صراحت بیشتری بازمی‌گردد:

«وَمَآ أُنزِلَ إِلَىٰٓ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْمَـٰعِيلَ وَإِسْحَـٰقَ وَيَعْقُوبَ وَٱلْأَسْبَاطِ ... لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُۥ مُسْلِمُونَ»
بقره ۲:۱۳۶

میان هیچ‌یک از آنان فرق نمی‌گذاریم و ما برای او تسلیم هستیم.

پس میراث یعقوب نمی‌تواند بر تبعیض میان شاخه‌های ابراهیم بنا شود. همان فرزندانی که نسل‌های بنی اسرائیل از آنان ادامه یافتند، در برابر پدرشان تعهد کردند معبود ابراهیم، اسماعیل و اسحاق را به عنوان یک معبود بپرستند.

این معنا در جای دیگری نیز به اصل ایمان تبدیل می‌شود:

«لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِۦ وَقَالُوا۟ سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا»
بقره ۲:۲۸۵

میان هیچ‌یک از رسولان او فرق نمی‌گذاریم، و گفتند: شنیدیم و اطاعت کردیم.

از همین رو، وقتی بعدها انسان‌ها برخی پیامبران را می‌پذیرند و برخی را بر اساس هویت قومی یا مذهبی خود کنار می‌گذارند، می‌توان پرسید: آیا از همان تعهد نخستین فاصله نگرفته‌اند؟ قرآن در نساء ۴:۱۵۰ کسانی را نکوهش می‌کند که می‌گویند به بعضی ایمان می‌آوریم و به بعضی کفر می‌ورزیم.

پاسخ فرزندان یعقوب نیز با همان محور آیات پیش پایان می‌یابد:

«وَنَحْنُ لَهُۥ مُسْلِمُونَ»

و ما برای او تسلیم‌شده‌ایم.

ابراهیم گفت: «أَسْلَمْتُ لِرَبِّ ٱلْعَـٰلَمِينَ». یعقوب سفارش کرد: «فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ». اکنون فرزندانش می‌گویند: «وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ». رشته سه آیه روشن است: ملت ابراهیم با تسلیم آغاز می‌شود، به نسل بعد وصیت می‌شود و فرزندان یعقوب نیز خود را متعهد به همان تسلیم می‌دانند.

درس آیه برای ما نیز روشن است. تعلق به یک خاندان، قوم، مذهب یا تاریخ دینی نمی‌تواند جای این تعهد را بگیرد. اگر ما نیز پیامبران خدا را به سود هویت‌های خود دسته‌بندی کنیم، یا نام «مسلمان» را داشته باشیم اما تسلیم خود را به خدا نسنجیم، همین پرسش به سوی ما بازمی‌گردد. معیار همچنان همان است: یک معبود، بدون تبعیض میان پیامبران او، و تسلیم برای او.

بحث گسترده‌تر درباره اسلام به معنای تسلیم و تفاوت آن با هویت مذهبی در پژوهش دین، اسلام و شریعت در قرآن آمده است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۳۱— «أَسْلَمْتُ لِرَبِّ ٱلْعَالَمِينَ»؛ تسلیم ابراهیم برای پروردگار جهانیان.
  • البقره ۲:۱۳۲— سفارش ابراهیم و یعقوب: «فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ».
  • البقره ۲:۱۳۶— ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب و اسباط در کنار هم؛ «لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ».
  • البقره ۲:۲۸۵— «لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ».
  • نساء ۴:۱۵۰، ۴:۱۵۱، ۴:۱۵۲— نکوهش کسانی که می‌خواهند میان خدا و رسولانش جدایی بیندازند و به بعضی ایمان آورند و بعضی را نپذیرند.
  • آل عمران ۳:۶۷— ابراهیم حنیف و مسلم، نه یهودی و نه نصرانی.
  • دین، اسلام و شریعت در قرآن— درباره اسلام به معنای تسلیم و تفاوت آن با هویت مذهبی.

البقره ۲:۱۳۴

ۖ ۖ

آن جماعتی بود که گذشته است؛ آنچه به دست آوردند برای خودشان است و آنچه شما به دست آورده‌اید برای خودتان؛ و شما از آنچه آنان انجام می‌دادند پرسیده نخواهید شد.

تأمل ما

پس از یاد کردن ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب و فرزندان او، قرآن یک مرز بسیار روشن می‌گذارد:

«تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ»

آن جماعتی بود که گذشته است.

افتخار به گذشتگان نمی‌تواند جای عمل انسان امروز را بگیرد؛ همان‌گونه که خطاهای آنان نیز به حساب نسل بعد نوشته نمی‌شود.

«لَهَا مَا كَسَبَتْ وَلَكُم مَّا كَسَبْتُمْ»

آنچه آنان به دست آوردند برای خودشان است، و آنچه شما به دست آورده‌اید برای خودتان.

هر نسل حاصل عمل خویش را دارد. نسبت داشتن با ابراهیم، یعقوب یا هر انسان صالح دیگری، صلاح را به ارث منتقل نمی‌کند؛ همان‌گونه که انسان مسئول اعمال نیاکان خود نیز نیست.

«وَلَا تُسْـَٔلُونَ عَمَّا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ»

و شما از آنچه آنان انجام می‌دادند پرسیده نخواهید شد.

این آیه هم افتخار موروثی را می‌شکند و هم گناه موروثی را. گذشته ارزش شناختن و آموختن دارد، اما روز حساب، هرکس با آنچه خود کرده روبه‌رو می‌شود.

درس آیه برای ما ساده است: نه بزرگی نیاکان ما را نجات می‌دهد و نه اشتباه آنان محکوممان می‌کند. پرسش اصلی این نیست که پدران ما چه کسانی بودند، بلکه این است که ما چه به دست آورده‌ایم و خود چگونه زندگی کرده‌ایم.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۲۳— هیچ نفسی چیزی را به جای نفس دیگر ادا نمی‌کند.
  • البقره ۲:۱۴۱— همین آیه تقریبا عینا تکرار می‌شود و بر مسئولیت مستقل هر نسل تاکید می‌کند.
  • انعام ۶:۱۶۴— «وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ»؛ هیچ باربرداری بار دیگری را برنمی‌دارد.
  • نجم ۵۳:۳۸، ۵۳:۳۹— هیچ‌کس بار دیگری را برنمی‌دارد و برای انسان جز آنچه خود برایش کوشیده نیست.

البقره ۲:۱۳۵

ۗ ۖ

و گفتند: یهودی یا نصرانی شوید تا هدایت یابید. بگو: بلکه ملت ابراهیم حنیف؛ و او از مشرکان نبود.

تأمل ما

چند آیه است که قرآن ما را به ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب و فرزندان او بازمی‌گرداند. اکنون مشکلی را نشان می‌دهد که پس از آنان پدید آمد:

«كُونُوا۟ هُودًا أَوْ نَصَـٰرَىٰ تَهْتَدُوا۟»

یهودی یا نصرانی شوید تا هدایت یابید.

هدایت به یک هویت گروهی گره خورده است: اگر از ما باشید، هدایت یافته‌اید.

پاسخ قرآن بسیار مهم است. محمد مامور نمی‌شود در برابر این ادعا، انحصاری تازه بسازد و بگوید: نه، پیرو من شوید تا هدایت یابید. نمی‌گوید من از موسی و عیسی برترم، من سردار پیامبرانم یا امت من به صرف انتساب به من برگزیده است. پاسخ او این است:

«قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرَٰهِيمَ حَنِيفًا»

بگو: بلکه ملت ابراهیم حنیف.

«بَلْ» جهت سخن را عوض می‌کند. پاسخ به برتری‌جویی یک جماعت، ساختن برتری‌جویی جماعت دیگری نیست. قرآن همه را به راهی بازمی‌گرداند که پیش از این نام‌های گروهی وجود داشت: ملت ابراهیم.

این پاسخ زمانی معنای بیشتری پیدا می‌کند که خود محمد نیز مامور به پیروی از همان راه است:

«ثُمَّ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ أَنِ ٱتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَٰهِيمَ حَنِيفًا»
نحل ۱۶:۱۲۳

سپس به تو وحی کردیم که از ملت ابراهیم حنیف پیروی کن.

ابراهیم پیش از این «لِلنَّاسِ إِمَامًا» قرار داده شد؛ امامی برای مردم. اکنون محمد نیز مامور است از ملت او پیروی کند. در مقام الگو بودن، ابراهیم شخصیتی نیست که تنها به یهود یا نصارا تعلق داشته باشد؛ پیامبر قرآن نیز در همان راه قدم می‌گذارد.

این حقیقت برای کسانی از مسلمانان که محمد را وسیله برتری‌جویی بر دیگر پیامبران ساخته‌اند، جدی است. گاهی برای او عنوان‌هایی چون «سردار عالم» می‌سازیم، در نعت‌ها چنان از برتری او سخن می‌گوییم که موسی، عیسی و دیگر رسولان در حاشیه قرار می‌گیرند، و چیزی شبیه همان مسابقه‌ای را ادامه می‌دهیم که قرآن در این آیه می‌شکند. اگر یکی می‌گوید «یهودی شوید تا هدایت یابید» و دیگری «نصرانی شوید»، پاسخ قرآنی این نیست که ما نیز هویت خود و پیامبر خود را در برابر آنان به میدان برتری‌جویی بیاوریم.

این سخن به معنای انکار تفاوت مقام رسولان نیست. خود قرآن می‌گوید:

«تِلْكَ ٱلرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ»
بقره ۲:۲۵۳

بعضی از آن رسولان را بر بعضی برتری دادیم.

اما این تفاضل الهی با تبعیض ما در ایمان یکی نیست. همان قرآن از ما می‌خواهد:

«لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ»
بقره ۲:۱۳۶

میان هیچ‌یک از آنان فرق نمی‌گذاریم.

خدا می‌تواند برای رسولان خود مراتب و فضیلت‌هایی قرار دهد؛ اما ما حق نداریم این تفاوت‌ها را به ابزار تحقیر رسولی دیگر، تعصب قومی یا برتری‌جویی فرقه‌ای تبدیل کنیم.

خود قرآن نیز نزدیک‌ترین نسبت با ابراهیم را نه بر اساس نام، بلکه بر اساس پیروی می‌سنجد:

«مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيًّا وَلَا نَصْرَانِيًّا وَلَـٰكِن كَانَ حَنِيفًا مُّسْلِمًا وَمَا كَانَ مِنَ ٱلْمُشْرِكِينَ»
آل عمران ۳:۶۷

ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی؛ بلکه حنیف و تسلیم‌شده بود و از مشرکان نبود.

و سپس می‌گوید:

«إِنَّ أَوْلَى ٱلنَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُ وَهَـٰذَا ٱلنَّبِىُّ»
آل عمران ۳:۶۸

نزدیک‌ترین مردم به ابراهیم کسانی‌اند که از او پیروی کردند، و این پیامبر نیز.

پس نزدیکی حقیقی به ابراهیم نه با نسب به دست می‌آید و نه با نام یهودی، نصرانی یا هر عنوان دیگری؛ با پیروی از راه او به دست می‌آید.

قرآن جای دیگری این راه را با چند واژه در کنار هم قرار می‌دهد:

«وَمَنْ أَحْسَنُ دِينًا مِّمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُۥ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ وَٱتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَٰهِيمَ حَنِيفًا»
نساء ۴:۱۲۵

چه کسی از نظر دین نیکوتر از آن کسی است که وجه خود را برای خدا تسلیم کرده، نیکوکار است و از ملت ابراهیم حنیف پیروی کرده است؟

تسلیم برای خدا، احسان و پیروی از ملت ابراهیم در یک مسیر قرار گرفته‌اند.

پایان آیه نیز اتفاقی نیست:

«حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ ٱلْمُشْرِكِينَ»

حنیف بود و از مشرکان نبود.

حنیف بودن در قرآن با جهت خالص به سوی خدا و دوری از شرک پیوند دارد. در حج ۲۲:۳۱ می‌گوید:

«حُنَفَآءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِۦ»

برای خدا حنیف باشید، بی‌آنکه چیزی را شریک او قرار دهید.

پس ملت ابراهیم تنها نام یک سنت تاریخی نیست. جهت آن روشن است: روی کردن به آن معبود یگانه، تسلیم برای او و بیرون آمدن از شرک.

درس این آیه برای ما سخت اما روشن است. اگر اهل کتاب هدایت را در نام‌های خود منحصر می‌کردند، ما حق نداریم همان خطا را با نامی تازه تکرار کنیم. محمد نیامد تا در برابر موسی و عیسی جبهه تازه‌ای از برتری‌جویی مذهبی بسازد؛ خود او مامور شد از ملت ابراهیم پیروی کند. اگر از محمد پیروی می‌کنیم، باید همان چیزی را جدی بگیریم که به او فرمان داده شد: ملت ابراهیم حنیف، تسلیم برای آن معبود یگانه، دوری از شرک و بی‌تبعیضی در ایمان به رسولان او.

بحث گسترده‌تر درباره ملت ابراهیم و مفهوم حنیف در پژوهش قبله، وجه و حنیف در قرآن و درباره جایگاه ابراهیم در امامت در قرآن؛ جایگاه ابراهیم و مسئله رهبری آمده است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۲۴— ابراهیم به عنوان «امام برای مردم».
  • البقره ۲:۱۳۰، ۲:۱۳۱— ملت ابراهیم و «أَسْلَمْتُ لِرَبِّ ٱلْعَالَمِينَ».
  • البقره ۲:۱۳۳— ابراهیم، اسماعیل و اسحاق زیر عبادت یک معبود یگانه.
  • البقره ۲:۱۳۶— «لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ».
  • البقره ۲:۲۵۳— خدا برخی رسولان را بر برخی دیگر فضیلت داده است.
  • البقره ۲:۲۸۵— «لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ».
  • آل عمران ۳:۶۷، ۳:۶۸— ابراهیم نه یهودی و نه نصرانی، بلکه حنیف و مسلم؛ و نزدیک‌ترین مردم به او کسانی‌اند که از او پیروی می‌کنند.
  • آل عمران ۳:۹۵— فرمان به پیروی از ملت ابراهیم حنیف.
  • نساء ۴:۱۲۵— تسلیم وجه برای خدا، احسان و پیروی از ملت ابراهیم حنیف.
  • نحل ۱۶:۱۲۳— فرمان مستقیم به محمد برای پیروی از ملت ابراهیم حنیف.
  • حج ۲۲:۳۱— «حُنَفَاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ»؛ پیوند حنیف بودن با نفی شرک.
  • قبله، وجه و حنیف در قرآن— درباره حنیف، وجه و ملت ابراهیم.
  • امامت در قرآن؛ جایگاه ابراهیم و مسئله رهبری— درباره جایگاه ابراهیم به عنوان امام برای مردم.

البقره ۲:۱۳۶

بگویید: به آن معبود یگانه ایمان آوردیم، و به آنچه به سوی ما نازل شده، و آنچه به سوی ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل شده، و آنچه به موسی و عیسی داده شده، و آنچه به پیامبران از سوی پروردگارشان داده شده است. میان هیچ‌یک از آنان تبعیض نمی‌کنیم، و ما برای او تسلیم هستیم.

تأمل ما

آیه پیش خطاب به محمد بود:

«قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرَٰهِيمَ حَنِيفًا»

بگو: بلکه ملت ابراهیم حنیف.

اکنون خطاب از مفرد به جمع تغییر می‌کند:

«قُولُوا»

بگویید.

یعنی این دیگر تنها پاسخ محمد نیست؛ جامعه مؤمنان نیز باید موضع خود را روشن کند. آنان قرار نیست در برابر یهود و نصارا، هویت فرقه‌ای تازه‌ای بسازند و وارد همان مسابقه برتری‌جویی شوند. باید بگویند:

«ءَامَنَّا بِٱللَّهِ»

به آن معبود یگانه ایمان آوردیم.

بعد قرآن رشته‌ای را که در آیات پیش دنبال کرده بود، دوباره کنار هم می‌چیند:

«وَمَآ أُنزِلَ إِلَيْنَا وَمَآ أُنزِلَ إِلَىٰٓ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْمَـٰعِيلَ وَإِسْحَـٰقَ وَيَعْقُوبَ وَٱلْأَسْبَاطِ»

به آنچه به سوی ما نازل شده، و آنچه به سوی ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل شده است.

اسماعیل و اسحاق باز هم کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند. در آیه ۱۳۳، فرزندان یعقوب خود گفته بودند که معبود ابراهیم، اسماعیل و اسحاق را می‌پرستند؛ «إِلَـٰهًا وَٰحِدًا»، معبودی یگانه. اکنون جامعه مؤمنان نیز مامور است هیچ‌یک از این شاخه‌ها را از میراث وحی بیرون نگذارد.

اما آیه از اختلاف میان شاخه اسماعیل و اسحاق فراتر می‌رود:

«وَمَآ أُوتِىَ مُوسَىٰ وَعِيسَىٰ»

و آنچه به موسی و عیسی داده شده است.

ذکر عیسی در اینجا بسیار معنادار است. بخشی از بنی اسرائیل او را به عنوان رسول خدا نپذیرفتند؛ اما محمد و کسانی که به قرآن ایمان آورده‌اند اجازه ندارند همان تبعیض را ادامه دهند. موسی پذیرفته می‌شود و عیسی نیز پذیرفته می‌شود؛ همان‌گونه که اسحاق پذیرفته می‌شود و اسماعیل نیز پذیرفته می‌شود.

حتی این نام‌ها هم مرز ایمان نیستند:

«وَمَآ أُوتِىَ ٱلنَّبِيُّونَ مِن رَّبِّهِمْ»

و آنچه به پیامبران از سوی پروردگارشان داده شده است.

نام‌ها متعددند، زمان‌ها متفاوت‌اند و شریعت‌ها می‌توانند صورت‌های متفاوت داشته باشند، اما سرچشمه یکی است:

«مِن رَّبِّهِمْ»

از سوی پروردگارشان.

از همین حقیقت، اصل بزرگ آیه بیرون می‌آید:

«لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ»

میان هیچ‌یک از آنان تبعیض نمی‌کنیم.

این به معنای آن نیست که همه پیامبران از هر جهت دارای یک مرتبه‌اند. خود قرآن می‌گوید:

«تِلْكَ ٱلرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ»
بقره ۲:۲۵۳

بعضی از آن رسولان را بر بعضی برتری دادیم.

اما تفاضلی که خدا میان رسولان خود قرار می‌دهد، مجوزی برای ما نیست که بعضی را بپذیریم و بعضی را کنار بگذاریم. قرآن همین رفتار را در نساء ۴:۱۵۰ نکوهش می‌کند؛ کسانی که می‌گویند:

«نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ»

به بعضی ایمان می‌آوریم و به بعضی کفر می‌ورزیم.

پس «لَا نُفَرِّقُ» نفی تبعیض در ایمان است. پیامبران نباید به پرچم‌های رقیب برای قبایل و فرقه‌های رقیب تبدیل شوند.

پایان آیه نیز ما را دوباره به همان رشته‌ای بازمی‌گرداند که از ابراهیم آغاز شد:

«وَنَحْنُ لَهُۥ مُسْلِمُونَ»

و ما برای او تسلیم هستیم.

ابراهیم گفت: «أَسْلَمْتُ لِرَبِّ ٱلْعَـٰلَمِينَ». یعقوب به فرزندانش گفت: «فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ». فرزندان یعقوب گفتند: «وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ». اکنون همان جمله بر زبان جامعه مؤمنان گذاشته می‌شود.

پس جامعه‌ای که قرآن می‌خواهد، وارث یک نام تازه در برابر نام‌های گذشته نیست؛ وارث همان تعهد است: ایمان به آن معبود یگانه، پذیرش وحی او، تبعیض نکردن میان رسولانش، و تسلیم برای او.

این آیه همچنین ادامه همان شیوه‌ای است که قرآن در گفت‌وگو با اهل کتاب آموزش می‌دهد. قرآن آنان را مجبور نمی‌کند، همه گذشته‌شان را یکسره باطل اعلام نمی‌کند و گفت‌وگو را به نزاع هویتی تبدیل نمی‌سازد. از حقیقتی آغاز می‌کند که می‌تواند محل گفت‌وگو باشد: یک پروردگار، وحی و پیامبرانی که از سوی او آمده‌اند.

عنکبوت ۲۹:۴۶، به عنوان شاهدی مکمل، همین روش را روشن‌تر بیان می‌کند:

«وَلَا تُجَـٰدِلُوٓا۟ أَهْلَ ٱلْكِتَـٰبِ إِلَّا بِٱلَّتِى هِىَ أَحْسَنُ إِلَّا ٱلَّذِينَ ظَلَمُوا۟ مِنْهُمْ ۖ وَقُولُوٓا۟ ءَامَنَّا بِٱلَّذِىٓ أُنزِلَ إِلَيْنَا وَأُنزِلَ إِلَيْكُمْ وَإِلَـٰهُنَا وَإِلَـٰهُكُمْ وَٰحِدٌ وَنَحْنُ لَهُۥ مُسْلِمُونَ»

و با اهل کتاب جز به شیوه‌ای که نیکوتر است مجادله نکنید، مگر کسانی از آنان که ستم کردند؛ و بگویید: به آنچه به سوی ما نازل شده و آنچه به سوی شما نازل شده ایمان آوردیم؛ معبود ما و معبود شما یکی است، و ما برای او تسلیم هستیم.

شباهت زبان دو آیه آشکار است: «آمَنَّا»، وحی نازل‌شده، معبود یگانه و در پایان «وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ». اختلاف‌ها انکار نمی‌شوند، اما نقطه آغاز گفت‌وگو مسابقه برتری‌جویی نیست؛ حقیقت مشترک است، و مجادله نیز باید «بِٱلَّتِى هِىَ أَحْسَنُ» باشد.

درس این آیه برای ما نیز روشن است. اگر خود را پیرو قرآن می‌دانیم، نمی‌توانیم موسی را پیامبر «آنان»، عیسی را پیامبر «آنان» و محمد را تنها پیامبر «خودمان» کنیم و سپس از این تقسیم برای برتری‌جویی استفاده کنیم. قرآن همه را زیر یک پروردگار قرار می‌دهد و از ما تعهد می‌گیرد: میان رسولان او تبعیض نکنیم و برای خود او تسلیم باشیم. همین روش باید در گفت‌وگوی ما با پیروان ادیان دیگر نیز دیده شود: نه تحقیر و اجبار، بلکه گفت‌وگو با علم، انصاف و بهترین شیوه.

بحث گسترده‌تر درباره معنای ایمان در پژوهش ایمان در قرآن و درباره اسلام به معنای تسلیم در دین، اسلام و شریعت در قرآن آمده است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۴۱— دعوت بنی اسرائیل به ایمان به وحی تازه‌ای که تصدیق‌کننده آن چیزی است که نزد آنان است.
  • البقره ۲:۱۳۳— ابراهیم، اسماعیل و اسحاق در کنار یک معبود؛ «وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ».
  • البقره ۲:۱۳۵— رد انحصار هدایت در عنوان یهودی یا نصرانی و بازگشت به ملت ابراهیم حنیف.
  • البقره ۲:۲۵۳— تفاضل برخی رسولان بر برخی دیگر از سوی خدا.
  • البقره ۲:۲۸۵— «لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ».
  • آل عمران ۳:۸۴— اعلام ایمان به ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب، اسباط، موسی، عیسی و پیامبران همراه با «لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ».
  • نساء ۴:۱۵۰، ۴:۱۵۱، ۴:۱۵۲— نکوهش کسانی که به بعضی رسولان ایمان می‌آورند و بعضی را رد می‌کنند.
  • عنکبوت ۲۹:۴۶— مجادله با اهل کتاب به بهترین شیوه، تاکید بر وحی مشترک، معبود یگانه و تسلیم برای او.
  • ایمان در قرآن— پژوهش درباره معنای ایمان.
  • دین، اسلام و شریعت در قرآن— درباره اسلام به معنای تسلیم و نسبت آن با دین و شریعت.

البقره ۲:۱۳۷

ۖ ۖ ۚ

پس اگر آنان نیز ایمانی همانند آنچه شما ایمان آورده‌اید داشته باشند، به‌راستی هدایت یافته‌اند؛ و اگر روی بگردانند، آنان در شقاق و جدایی‌اند. پس آن معبود یگانه تو را در برابر آنان کفایت خواهد کرد؛ و اوست آن شنوای دانا.

تأمل ما

آیه پیش جامعه مؤمنان را مامور کرد ایمان خود را روشن بیان کنند: ایمان به آن معبود یگانه، به وحی نازل‌شده به سوی آنان، و به آنچه به ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب، اسباط، موسی، عیسی و دیگر پیامبران داده شده است؛ بی‌آنکه میان رسولان خدا تبعیض کنند.

اکنون می‌گوید اگر اهل کتاب نیز ایمانی همانند این ایمان داشته باشند، هدایت یافته‌اند.

تعبیر «بِمِثْلِ» در اینجا مهم است. آیه نمی‌گوید اگر آنان عضو جماعت شما شدند یا نام مذهبی خود را عوض کردند، هدایت یافته‌اند. سخن از ایمانی همانند این ایمان است: ایمان به خدا، پذیرفتن وحی او و کنار گذاشتن تبعیض میان پیامبران.

نکته دیگری نیز در آیه پیش قابل توجه است. قرآن ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب، موسی و عیسی را به نام آورد، اما محمد را به عنوان نامی جداگانه در همان فهرست قرار نداد؛ با آنکه به‌آسانی می‌توانست چنین کند. به جای آن از وحی‌ای سخن گفت که «به سوی ما» نازل شده است. قرآن محمد و وحی او را حذف نمی‌کند، اما شرط هدایت اهل کتاب را نیز به ترک هویت دینی خود و پیوستن به یک فرقه تازه تبدیل نمی‌کند.

آنچه از آنان خواسته می‌شود شکستن انحصار است: موسی را بپذیرند و عیسی را کنار نگذارند؛ اسحاق را بپذیرند و اسماعیل را از میراث ابراهیمی بیرون نکنند؛ وحی خدا را ملک یک قوم ندانند و در برابر آن معبود یگانه تسلیم باشند.

این معنا با واقعیت شریعت‌های متفاوت در خود قرآن هماهنگ است. مائده ۵:۴۸ می‌گوید:

«وَأَنزَلْنَآ إِلَيْكَ ٱلْكِتَـٰبَ بِٱلْحَقِّ مُصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ ٱلْكِتَـٰبِ وَمُهَيْمِنًا عَلَيْهِ ۖ فَٱحْكُم بَيْنَهُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ ۖ وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَآءَهُمْ عَمَّا جَآءَكَ مِنَ ٱلْحَقِّ ۚ لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجًا ۚ وَلَوْ شَآءَ ٱللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَٰحِدَةً وَلَـٰكِن لِّيَبْلُوَكُمْ فِى مَآ ءَاتَىٰكُمْ ۖ فَٱسْتَبِقُوا۟ ٱلْخَيْرَٰتِ ۚ إِلَى ٱللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ»
مائده ۵:۴۸

و کتاب را به حق به سوی تو نازل کردیم، در حالی که تصدیق‌کننده آنچه پیش از آن از کتاب بوده و نگهبان بر آن است. پس میان آنان بر پایه آنچه آن معبود یگانه نازل کرده داوری کن و با روی گرداندن از حقی که به تو رسیده، از خواسته‌های آنان پیروی مکن. برای هر یک از شما شریعت و راهی قرار دادیم. و اگر آن معبود یگانه می‌خواست، همه شما را یک امت قرار می‌داد؛ اما تا شما را در آنچه به شما داده بیازماید. پس در نیکی‌ها از یکدیگر پیشی بگیرید. بازگشت همه شما به سوی آن معبود یگانه است؛ آنگاه شما را از آنچه در آن اختلاف می‌کردید آگاه خواهد ساخت.

این آیه تفاوت را پاک نمی‌کند؛ آن را به رسمیت می‌شناسد: برای هر یک شریعت و راهی. اگر خدا می‌خواست همه را یک امت می‌ساخت، اما چنین نکرد. در عوض، انسان‌ها را به مسابقه در خیرات فراخواند و داوری نهایی درباره اختلاف‌هایشان را به خود بازگرداند.

پس وحدت ایمان لزوما به معنای یکسان شدن شریعت‌ها نیست. اهل کتاب برای هدایت مجبور نشده‌اند هویت تاریخی خود را کنار بگذارند و شریعت محمد را به عنوان هویت تازه‌ای اختیار کنند. مسئله‌ای که این سلسله آیات بر آن دست می‌گذارد، تبعیض در حقیقت و پیامبران است، نه وجود راه‌ها و شریعت‌های متفاوت.

این برداشت با بقره ۲:۶۲ و مائده ۵:۶۹ نیز هماهنگ است؛ آنجا نیز یهود، نصارا و صابئین با نام‌های خود باقی می‌مانند و معیار داوری بر ایمان به خدا، روز واپسین و عمل صالح قرار می‌گیرد. قرآن برای سخن گفتن از هدایت آنان ابتدا از آنان نمی‌خواهد نام خود را تغییر دهند.

البته این به معنای بی‌اهمیت بودن وحی قرآن نیست. آیه پیش آنچه به سوی جامعه محمد نازل شده را نیز در زنجیره وحی قرار داده است. انسان نمی‌تواند حقیقتی را که برایش روشن شده صرفا از روی تعصب انکار کند. اما اینکه چه حقیقتی با چه روشنی به چه کسی رسیده، او چه اندازه آن را شناخته و با چه نیتی به آن پاسخ داده است، چیزی نیست که انسان دیگری بتواند از بیرون به طور کامل درباره آن داوری کند.

اگر آنان روی بگردانند، قرآن نمی‌گوید تفاوت شریعت آنان به خودی خود شقاق است. می‌گوید آنان در شقاق قرار گرفته‌اند. شقاق از شکاف و جدا شدن حکایت دارد؛ جایی که اختلاف به جبهه‌گیری و جدایی تبدیل می‌شود.

تفاوت شریعت‌ها را خود قرآن پذیرفته است. شقاق آنجاست که انسان حقیقت را در ملک جماعت خود زندانی کند، برخی رسولان را بپذیرد و برخی را به دلیل تعصب قومی یا مذهبی کنار بگذارد، و از اختلاف وسیله‌ای برای ساختن دیوار میان «ما» و «آنان» بسازد.

نساء ۴:۱۵۰، ۴:۱۵۱، ۴:۱۵۲ همین مرز را روشن می‌کند، اما برای پرهیز از تکرار طولانی آیات، کافی است به آن مراجعه شود: قرآن آنجا صریحا ایمان گزینشی به رسولان را رد می‌کند.

با این همه، حتی وقتی آیه از «شقاق» سخن می‌گوید، محمد مامور نمی‌شود عقیده آنان را با زور تغییر دهد. به او گفته می‌شود خدا تو را در برابر آنان کفایت خواهد کرد. وظیفه او بیان ایمان، ابلاغ حقیقت و گفت‌وگوست؛ نه تصرف وجدان انسان‌ها.

عنکبوت ۲۹:۴۶ به عنوان شاهدی مکمل همین روش را بسیار روشن بیان می‌کند:

«وَلَا تُجَـٰدِلُوٓا۟ أَهْلَ ٱلْكِتَـٰبِ إِلَّا بِٱلَّتِى هِىَ أَحْسَنُ إِلَّا ٱلَّذِينَ ظَلَمُوا۟ مِنْهُمْ ۖ وَقُولُوٓا۟ ءَامَنَّا بِٱلَّذِىٓ أُنزِلَ إِلَيْنَا وَأُنزِلَ إِلَيْكُمْ وَإِلَـٰهُنَا وَإِلَـٰهُكُمْ وَٰحِدٌ وَنَحْنُ لَهُۥ مُسْلِمُونَ»
عنکبوت ۲۹:۴۶

و با اهل کتاب جز به شیوه‌ای که نیکوتر است مجادله نکنید، مگر کسانی از آنان که ستم کردند؛ و بگویید: به آنچه به سوی ما نازل شده و آنچه به سوی شما نازل شده ایمان آوردیم؛ معبود ما و معبود شما یکی است، و ما برای او تسلیم هستیم.

این آیه نمی‌گوید نخست آنان را وادار کنید شریعت و هویت خود را کنار بگذارند. نقطه آغاز گفت‌وگو را در حقیقت مشترک قرار می‌دهد: وحی به ما و شما، معبود یگانه، و تسلیم برای او. اختلاف باقی است، اما روش برخورد با آن مجادله به شیوه نیکوتر است، نه اجبار.

اکنون پایان بقره ۲:۱۳۷ معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند. آیه با دو وصف پایان می‌یابد: السميع و العليم؛ آن شنوای دانا.

او سخن همه را می‌شنود و آنچه پشت سخن‌هاست می‌داند. ما ممکن است ادعای کسی را بشنویم، رفتار او را ببینیم و درباره درست یا نادرست بودن یک اندیشه سخن بگوییم؛ اما علم کامل به نیت، صداقت، مقدار شناخت و حقیقت ایمان انسان در اختیار ما نیست.

در بحث‌های دینی، انسان به‌آسانی از دعوت به داوری درباره قلب دیگران می‌رسد. این پایان آیه ما را به جای خود بازمی‌گرداند: السميع العليم ما نیستیم. داوری نهایی درباره اینکه چه کسی چه اندازه حقیقت را شنیده، فهمیده و با آن چه کرده است، با آن معبود یگانه است.

درس این آیه برای زندگی امروز روشن است. وفاداری به شریعت خود به ما حق نمی‌دهد هدایت را در انحصار همان شریعت بدانیم. یهودی می‌تواند در شریعت خود باشد، مسیحی در شریعت خود، و ما نیز در راه خود؛ آنچه قرآن از این تفاوت‌ها نمی‌پذیرد تعصب، تبعیض در رسولان و تبدیل اختلاف به شقاق است. سهم ما بیان حقیقت، گفت‌وگوی نیکو و رقابت در خیرات است؛ نه اجبار دیگران به تغییر هویت. داوری نهایی با کسی است که هم می‌شنود و هم می‌داند.

برای مطالعه گسترده‌تر ابعاد این اصل قرآنی می‌توان به پژوهش‌های ایمان در قرآن، دین، اسلام و شریعت در قرآن، حج در قرآن، قبله، وجه و حنیف در قرآن و نه اکراه در دین و ابلاغ مراجعه کرد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۶۲— یهود، نصارا و صابئین و معیار ایمان به خدا، روز واپسین و عمل صالح.
  • البقره ۲:۱۳۶— تعریف ایمانی که این آیه با «بمثل» به آن بازمی‌گردد.
  • البقره ۲:۲۵۶— نفی اجبار در دین.
  • البقره ۲:۲۸۵— ایمان به رسولان بدون تبعیض میان آنان.
  • نساء ۴:۱۵۰، ۴:۱۵۱، ۴:۱۵۲— نکوهش ایمان گزینشی به رسولان.
  • مائده ۵:۴۸— شریعت‌ها و راه‌های متفاوت، امکان یک امت واحد، رقابت در خیرات و بازگشت داوری اختلاف‌ها به خدا.
  • مائده ۵:۶۹— یهود، صابئین و نصارا و معیار ایمان و عمل صالح.
  • عنکبوت ۲۹:۴۶— گفت‌وگو با اهل کتاب به بهترین شیوه، ایمان به وحی نازل‌شده به هر دو طرف، معبود یگانه و تسلیم برای او.
  • ایمان در قرآن— درباره معنای ایمان و نسبت آن با هویت مذهبی.
  • دین، اسلام و شریعت در قرآن— درباره تفاوت دین، اسلام به معنای تسلیم و شریعت.
  • حج در قرآن— درباره ملت ابراهیم، حج و نسبت آن با مردم.
  • قبله، وجه و حنیف در قرآن— درباره ملت ابراهیم، حنیف و جهت توحیدی.
  • نه اکراه در دین و ابلاغ— درباره مرز دعوت، ابلاغ، انتخاب و اجبار در دین.

البقره ۲:۱۳۸

ۖ ۖ

رنگ آن معبود یگانه؛ و چه کسی بهتر از او رنگ می‌زند؟ و ما او را بندگی می‌کنیم.

تأمل ما

پس از چند آیه درباره ملت ابراهیم، تسلیم برای خدا، شکستن انحصارهای مذهبی، ایمان بی‌تبعیض به پیامبران و سپردن داوری نهایی انسان‌ها به آن شنوای دانا، قرآن همه این مسیر را در یک تصویر کوتاه جمع می‌کند:

«صِبْغَةَ ٱللَّهِ»

رنگ خدا.

«صبغة» از ریشه ص ب غ است؛ میدان معنایی رنگ‌کردن و رنگ‌گرفتن. چیزی که رنگ می‌گیرد، دیگر فقط نام آن رنگ را بر خود ندارد؛ اثر رنگ بر سیمای آن دیده می‌شود. قرآن نیز پس از آنکه چند آیه پیاپی سیمای یک ایمان را ساخته است، اکنون بر آن نامی تصویری می‌گذارد: صبغة الله.

این رنگ را باید از همان سیاق شناخت، نه از خیال خودمان.

در آیات پیش، انسان از وابستگی کور به نام‌های یهودی و نصرانی به ملت ابراهیم بازگردانده شد. محمد نیز مامور شد از همان ملت پیروی کند. ایمان به ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب، موسی، عیسی و دیگر پیامبران کنار هم قرار گرفت و گفته شد:

«لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ»

میان هیچ‌یک از آنان تبعیض نمی‌کنیم.

اهل کتاب نیز مجبور نشدند برای هدایت، هویت تاریخی خود را کنار بگذارند و وارد یک فرقه تازه شوند. تفاوت شریعت‌ها نفی نشد؛ آنچه نفی شد انحصار حقیقت، تبعیض میان رسولان و تبدیل اختلاف به شقاق بود. گفت‌وگو با اهل کتاب نیز به «بِٱلَّتِى هِىَ أَحْسَنُ» سپرده شد، نه به اجبار و تحقیر.

و درست پس از اینها قرآن می‌گوید:

«صِبْغَةَ ٱللَّهِ»

این همان نقطه‌ای است که معنای آیه بسیار عمیق می‌شود. آزادی از تعصب، جرئت سنجیدن میراث خود، پذیرش حقیقت بدون پیش‌داوری، تبعیض نکردن میان پیامبران، تحمیل نکردن شریعت خود بر دیگران و تسلیم برای آن معبود یگانه، معنای لغوی «صبغة» نیستند؛ اما همه اینها در همان سیاقی آمده‌اند که قرآن اکنون آن را رنگ خدا می‌خواند.

پس آزادی انسان برای جست‌وجوی حقیقت چیزی بیرون از ایمان نیست که بعدها برای مدارا به دین افزوده شده باشد. ایمانی که از ترس پرسش می‌ترسد، تحقیق را ممنوع می‌کند، انسان را به تقلید وامی‌دارد و از او می‌خواهد پیش از دیدن دلیل نتیجه را انتخاب کند، باید از خود بپرسد: این رنگ را از کجا گرفته است؟

انسان‌ها بسیار آسان دین را به رنگ خود درمی‌آورند. قوم، دین را قومی می‌کند؛ مذهب، آن را فرقه‌ای می‌کند؛ قدرت، آن را وسیله فرمانروایی می‌سازد؛ شخصیت‌پرستی، آن را گرد انسان‌ها می‌چرخاند؛ و سنت موروثی گاهی چنان بر ذهن رنگ می‌زند که انسان دیگر نمی‌تواند حقیقتی را بیرون از قالبی که به ارث برده ببیند.

قرآن اما دعوت به بی‌رنگی و بی‌جهتی نمی‌کند. می‌پرسد:

«وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ ٱللَّهِ صِبْغَةً»

و چه کسی بهتر از خدا رنگ می‌زند؟

مسئله این نیست که هیچ رنگی نداشته باشیم؛ مسئله این است که چه کسی ما را رنگ کرده است.

آیا ایمان ما رنگ آن معبود یگانه را گرفته، یا رنگ خانواده و جامعه‌ای را که در آن به دنیا آمده‌ایم؟ آیا قرآن معیار ماست، یا آنچه از کودکی به ما گفته شده؟ آیا حقیقت را می‌جوییم، یا فقط برای عقیده‌ای که از پیش انتخاب کرده‌ایم دلیل جمع می‌کنیم؟ آیا پیامبران خدا را می‌پذیریم، یا هرکدام را به اندازه‌ای دوست داریم که به هویت مذهبی خودمان خدمت کند؟

این پرسش‌ها به‌ویژه برای کسی جدی‌اند که خود را «مسلمان» می‌نامد. نام مسلمان به خودی خود رنگ خدا نیست. همان‌گونه که یهودی یا نصرانی بودن به خودی خود معیار هدایت نبود، «مسلمان» بودن نیز اگر به تعصب، برتری‌جویی و تقلید کور تبدیل شود، نمی‌تواند جای صبغة الله را بگیرد.

پایان آیه جهت این رنگ را روشن می‌کند:

«وَنَحْنُ لَهُۥ عَـٰبِدُونَ»

و ما او را بندگی می‌کنیم.

دو آیه پیش گفته شد:

«وَنَحْنُ لَهُۥ مُسْلِمُونَ»

و ما برای او تسلیم هستیم.

اکنون همان «لَهُ» دوباره بازمی‌گردد: برای او تسلیم هستیم و او را بندگی می‌کنیم.

این جهت بسیار مهم است. رنگ خدا نباید در میانه راه به رنگ پیامبر، فقیه، مذهب، قوم یا جماعت تبدیل شود. همه اینها اگر جای آن معبود یگانه را در مرکز بندگی بگیرند، انسان ممکن است همچنان نام خدا را بر زبان داشته باشد، اما دین را به رنگ دیگری درآورده باشد.

از این منظر، «صبغة الله» فقط اعتقادی در ذهن نیست؛ باید در شیوه دیدن، داوری کردن و رفتار انسان دیده شود. کسی که برای خدا رنگ گرفته، از حقیقت نمی‌ترسد؛ چون حقیقت را دشمن ایمان نمی‌بیند. از پرسش نمی‌ترسد؛ چون ایمانش بر اجبار بنا نشده است. دیگری را فقط به دلیل تعلق به شریعتی دیگر تحقیر نمی‌کند؛ چون آموخته است داوری نهایی با «السميع العليم» است. پیامبران را نیز به اردوگاه‌های رقیب تقسیم نمی‌کند؛ چون گفته است «لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ».

درس آیه برای ما شاید از همین جا آغاز شود: پیش از آنکه تلاش کنیم دیگران را به رنگ خود درآوریم، باید ببینیم خودمان به چه رنگی درآمده‌ایم. آیا ایمان ما انسان را آزادتر برای دیدن حقیقت، منصف‌تر در برابر دیگران و خالص‌تر در بندگی خدا ساخته است؟ یا فقط نام خدا را بر رنگ‌های قومی، فرقه‌ای و موروثی خود زده‌ایم؟

«صِبْغَةَ ٱللَّهِ» دعوت به این نیست که همه یک شکل شوند؛ دعوت به این است که در میان تفاوت‌ها، رنگی که بر جان ما غالب است از آن خدا باشد.

و معیار پایانی همان است:

«وَنَحْنُ لَهُۥ عَـٰبِدُونَ»

ما او را بندگی می‌کنیم.

برای بررسی ابعاد مختلف این اصل می‌توان به پژوهش‌های ایمان در قرآن، دین، اسلام و شریعت در قرآن، قبله، وجه و حنیف در قرآن، حج در قرآن و نه اکراه در دین و ابلاغ مراجعه کرد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۳۱— «أَسْلَمْتُ لِرَبِّ ٱلْعَالَمِينَ»؛ تسلیم ابراهیم برای پروردگار جهانیان.
  • البقره ۲:۱۳۵— رد انحصار هدایت در هویت یهودی یا نصرانی و بازگشت به ملت ابراهیم حنیف.
  • البقره ۲:۱۳۶— ایمان به وحی و پیامبران بدون تبعیض و «وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ».
  • البقره ۲:۱۳۷— ایمان هم‌سنخ، نفی شقاق، کفایت خدا و پایان با «السميع العليم».
  • البقره ۲:۲۵۶— نفی اجبار در دین.
  • مائده ۵:۴۸— شریعت‌ها و راه‌های متفاوت، رقابت در خیرات و بازگشت داوری اختلاف‌ها به خدا.
  • عنکبوت ۲۹:۴۶— گفت‌وگو با اهل کتاب به بهترین شیوه، معبود یگانه و تسلیم برای او.
  • حج ۲۲:۳۱— حنیف بودن برای خدا و دوری از شرک.
  • ایمان در قرآن— درباره ایمان، شناخت و نسبت آن با هویت مذهبی.
  • دین، اسلام و شریعت در قرآن— درباره دین، اسلام به معنای تسلیم و تفاوت شریعت‌ها.
  • قبله، وجه و حنیف در قرآن— درباره ملت ابراهیم، حنیف و جهت توحیدی.
  • حج در قرآن— درباره ملت ابراهیم و نسبت آن با مردم.
  • نه اکراه در دین و ابلاغ— درباره آزادی انتخاب، ابلاغ و مرز اجبار در دین.

البقره ۲:۱۳۹

بگو: آیا درباره آن معبود یگانه با ما بحث و استدلال می‌کنید، در حالی که او پروردگار ما و پروردگار شماست؟ اعمال ما برای ماست و اعمال شما برای شما؛ و ما دین و بندگی خود را برای او خالص می‌کنیم.

تأمل ما

آیه پیش از «صِبْغَةَ ٱللَّهِ» سخن گفت؛ رنگی که در سیاق این آیات با توحید، تسلیم، ایمان بی‌تبعیض، آزادی از انحصار مذهبی و بندگی خدا شناخته می‌شود. اکنون محمد مامور است همین منطق را در گفت‌وگو با اهل کتاب ادامه دهد:

«أَتُحَآجُّونَنَا فِى ٱللَّهِ»

آیا درباره خدا با ما محاجه می‌کنید؟

«تُحَاجُّونَنَا» از ریشه ح ج ج و از فعل «حاجَّ / يُحاجُّ» در باب مفاعله است؛ یعنی دو طرف در برابر یکدیگر حجت و دلیل می‌آورند. پس خود واژه لزوما به معنای دشمنی و ستیزه نیست. قرآن اصل گفت‌وگو و استدلال را نفی نمی‌کند؛ مسئله این است که این محاجه درباره خدایی صورت می‌گیرد که هیچ گروهی مالک او نیست:

«وَهُوَ رَبُّنَا وَرَبُّكُمْ»

او پروردگار ما و پروردگار شماست.

این جمله منطق انحصار مذهبی را از بنیاد می‌شکند. اختلاف در قوم، شریعت، تاریخ و برداشت‌های دینی، ربوبیت خدا را تقسیم نمی‌کند. هیچ جماعتی نمی‌تواند چنان سخن بگوید که گویی خدا نخست متعلق به آنان است و دیگران تنها از راه پذیرفتن هویت آنان می‌توانند به او برسند.

همان معبودی که رب ماست، رب شما نیز هست.

سپس قرآن مرز مسئولیت را روشن می‌کند:

«وَلَنَآ أَعْمَـٰلُنَا وَلَكُمْ أَعْمَـٰلُكُمْ»

اعمال ما برای ماست و اعمال شما برای شما.

این جمله به معنای درست دانستن همه اعمال و همه باورها نیست. قرآن خود میان حق و باطل داوری می‌کند. اما مسئولیت انتخاب و عمل هر انسان بر دوش خود اوست. اختلاف عقیده به ما حق نمی‌دهد وجدان دیگری را تصرف کنیم یا او را با زور به انتخاب خود وادار سازیم.

اینجا آزادی عقیده با مسئولیت همراه است. انسان آزاد است انتخاب کند، اما مسئول انتخاب خویش نیز هست. ما پاسخگوی اعمال خود هستیم و آنان پاسخگوی اعمال خود. دعوت، نقد و استدلال باقی می‌ماند؛ اجبار جای آنها را نمی‌گیرد.

شوری ۴۲:۱۵ همین منطق را با عباراتی بسیار نزدیک و به عنوان شاهدی مکمل بیان می‌کند:

«فَلِذَٰلِكَ فَٱدْعُ ۖ وَٱسْتَقِمْ كَمَآ أُمِرْتَ ۖ وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَآءَهُمْ ۖ وَقُلْ ءَامَنتُ بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ مِن كِتَـٰبٍ ۖ وَأُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ ۖ ٱللَّهُ رَبُّنَا وَرَبُّكُمْ ۖ لَنَآ أَعْمَـٰلُنَا وَلَكُمْ أَعْمَـٰلُكُمْ ۖ لَا حُجَّةَ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ ۖ ٱللَّهُ يَجْمَعُ بَيْنَنَا ۖ وَإِلَيْهِ ٱلْمَصِيرُ»
شوری ۴۲:۱۵

پس به همین دعوت کن و همان‌گونه که فرمان یافته‌ای استوار باش و از خواسته‌های آنان پیروی مکن؛ و بگو: به هر کتابی که آن معبود یگانه نازل کرده ایمان آورده‌ام، و فرمان یافته‌ام میان شما به عدالت رفتار کنم. آن معبود یگانه پروردگار ما و پروردگار شماست؛ اعمال ما برای ما و اعمال شما برای شماست؛ دیگر حجتی میان ما و شما نیست. آن معبود یگانه ما را گرد خواهد آورد و بازگشت به سوی اوست.

همان عبارت بقره دوباره شنیده می‌شود: «ٱللَّهُ رَبُّنَا وَرَبُّكُمْ ۖ لَنَآ أَعْمَـٰلُنَا وَلَكُمْ أَعْمَـٰلُكُمْ». دعوت ادامه دارد، اختلاف پنهان نمی‌شود، اما نزاع بی‌پایان بر سر مالکیت خدا پایان می‌یابد. در نهایت خدا همه را گرد می‌آورد و بازگشت به سوی اوست.

اما بقره ۲:۱۳۹ در پایان، موضع جامعه مؤمنان را با واژه‌ای بسیار مهم مشخص می‌کند:

«وَنَحْنُ لَهُۥ مُخْلِصُونَ»

و ما برای او اخلاص می‌ورزیم.

آیه نمی‌گوید «خالصون»، بلکه «مخلصون»؛ از «أخلص». یعنی مسئله فقط این نیست که انسان خود را پاک یا خالص بداند، بلکه اینکه دین و بندگی خود را برای او خالص کند.

رب ما و رب شما یکی است. اعمال هرکدام بر عهده خود اوست. اما موضعی که قرآن از جامعه مؤمنان می‌خواهد این است که نسبت خود با همان رب مشترک را از آمیختگی با شریک‌های دیگر پاک سازند:

«لَهُ مُخْلِصُونَ»

برای او، خالص‌کنندگان.

اخلاص یعنی خدا در مرکز بماند. دین نباید با قوم‌پرستی، شخصیت‌پرستی، تعصب مذهبی، قدرت سیاسی یا اطاعت بی‌چون‌وچرا از انسان‌ها چنان درآمیزد که نام خدا باقی بماند، اما جهت واقعی بندگی به جای دیگری منتقل شود.

این نکته با چند آیه پیش پیوند زیبایی می‌سازد. قرآن گفت:

«وَنَحْنُ لَهُۥ مُسْلِمُونَ»
ما برای او تسلیم هستیم.

سپس گفت:

«وَنَحْنُ لَهُۥ عَـٰبِدُونَ»
ما او را بندگی می‌کنیم.

و اکنون می‌گوید:

«وَنَحْنُ لَهُۥ مُخْلِصُونَ»
ما دین و بندگی را برای او خالص می‌کنیم.

لازم نیست این سه را مراحل فنی و جداگانه بدانیم؛ اما کنار هم قرار گرفتنشان معنادار است. در هر سه، یک کلمه ثابت مانده است:

«لَهُ»

برای او.

تسلیم برای او، عبادت برای او و اخلاص برای او.

این همان جایی است که ادعای اخلاص باید علیه خود ما نیز به کار رود. گفتن «وَنَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ» به تنهایی کافی نیست. اگر در عمل دین ما به وسیله‌ای برای تعصب قومی، برتری مذهبی، قدرت‌طلبی یا شخصیت‌پرستی تبدیل شود، باید بپرسیم چه اندازه این بندگی هنوز واقعا «لَهُ» است.

اخلاص فقط مسئله نیت پنهان در قلب نیست؛ در ساختار دین‌داری ما نیز خود را نشان می‌دهد. هرجا انسان، مذهب، قوم یا نهاد دینی چنان مرکزیت پیدا کند که سخنش عملا بالاتر از حقیقت قرار گیرد، خطر آمیختگی آغاز شده است.

درس آیه برای ما روشن است: می‌توان با دیگری محاجه کرد، دلیل آورد و اختلاف خود را پنهان نکرد؛ اما خدا را نمی‌توان ملک فرقه خود ساخت. او رب ما و رب دیگران است. هرکس مسئول عمل خویش است. وظیفه ما تصرف ایمان دیگری نیست؛ نخست باید دین خود را چنان از تعصب، قدرت، شخصیت و منافع خویش پاک کنیم که بتوانیم با صداقت بگوییم:

«وَنَحْنُ لَهُۥ مُخْلِصُونَ»

ما برای او اخلاص می‌ورزیم.

برای مطالعه گسترده‌تر این پیوند می‌توان به پژوهش‌های ایمان در قرآن، دین، اسلام و شریعت در قرآن و نه اکراه در دین و ابلاغ مراجعه کرد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۳۴— «لَهَا مَا كَسَبَتْ وَلَكُم مَّا كَسَبْتُمْ»؛ مسئولیت هر نسل نسبت به عمل خود.
  • البقره ۲:۱۳۶— «وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»؛ تسلیم برای خدا.
  • البقره ۲:۱۳۸— «صِبْغَةَ ٱللَّهِ» و «وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ».
  • البقره ۲:۲۵۶— نفی اکراه در دین.
  • نساء ۴:۱۴۶— اصلاح، تمسک به خدا و خالص کردن دین برای او.
  • زمر ۳۹:۲— عبادت خدا در حالی که دین برای او خالص می‌شود.
  • شوری ۴۲:۱۵— رب مشترک، مسئولیت جداگانه اعمال و پایان محاجه خصمانه.
  • بینه ۹۸:۵— عبادت خدا در حالی که دین را برای او خالص می‌کنند و حنیف‌اند.
  • ایمان در قرآن— درباره ایمان، شناخت و مسئولیت انتخاب.
  • دین، اسلام و شریعت در قرآن— درباره دین، تسلیم و شریعت.
  • نه اکراه در دین و ابلاغ— درباره آزادی انتخاب و مرز دعوت، ابلاغ و اجبار.

البقره ۲:۱۴۰

ۗ ۗ ۗ

یا می‌گویید ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط یهودی یا نصرانی بودند؟ بگو: آیا شما داناترید یا آن معبود یگانه؟ و چه کسی ستمگرتر از کسی است که شهادتی را که نزد او از جانب آن معبود یگانه است پنهان کند؟ و آن معبود یگانه از آنچه انجام می‌دهید غافل نیست.

تأمل ما

آیات پیش یکی پس از دیگری ابراهیم را از انحصار هویت‌های مذهبی بعدی بیرون آوردند. او حنیف بود، برای پروردگار جهانیان تسلیم شد، و راه او با ایمان بی‌تبعیض، بندگی و اخلاص برای خدا شناخته شد. اکنون قرآن پرسش را مستقیم‌تر مطرح می‌کند: آیا ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب و اسباط را یهودی یا نصرانی می‌خوانید؟

این فقط یک اشتباه در نام‌گذاری نیست؛ گذشته را به رنگ هویت‌های بعدی درآوردن است. انسان ابتدا قالب مذهبی خود را می‌سازد، سپس شخصیت‌های پیشین را در همان قالب جای می‌دهد و سرانجام چنین وانمود می‌کند که آنچه ساخته، همان حقیقتی است که خدا خواسته است.

قرآن در آل عمران همین مشکل را با استدلالی بسیار ساده و تاریخی بیان می‌کند:

«يَـٰٓأَهْلَ ٱلْكِتَـٰبِ لِمَ تُحَآجُّونَ فِىٓ إِبْرَٰهِيمَ وَمَآ أُنزِلَتِ ٱلتَّوْرَىٰةُ وَٱلْإِنجِيلُ إِلَّا مِنۢ بَعْدِهِۦٓ ۚ أَفَلَا تَعْقِلُونَ»
آل عمران ۳:۶۵

ای اهل کتاب، چرا درباره ابراهیم محاجه می‌کنید، در حالی که تورات و انجیل جز پس از او نازل نشدند؟ آیا تعقل نمی‌کنید؟

یعنی پیش از آنکه مسئله به یک مناقشه پیچیده کلامی تبدیل شود، خود ترتیب تاریخ ادعا را به پرسش می‌کشد. چگونه می‌توان ابراهیم را در هویت‌هایی محصور کرد که صورت تاریخی آنها پس از او پدید آمده است؟

از همین جا پاسخ بقره ۲:۱۴۰ معنای خود را پیدا می‌کند: آیا شما داناترید یا خدا؟

این پرسش مرجع شناخت را روشن می‌کند. قرار نیست حقیقت الهی با هویت موروثی ما سازگار شود؛ این هویت و برداشت ماست که باید در برابر حقیقت سنجیده شود. اگر برای حفظ مذهب، قوم یا سنت خود ناچار شویم گذشته را دوباره بسازیم، همین پرسش پیش روی ما می‌ایستد: آیا ما داناتریم یا خدا؟

اما سنگین‌ترین بخش آیه پس از آن می‌آید: چه کسی ستمگرتر از کسی است که شهادتی را که نزد او از جانب خداست پنهان کند؟

قرآن از ناآگاهی سخن نمی‌گوید. می‌گوید شهادتی نزد اوست و او آن را کتمان می‌کند.

«شهادة» از ریشه ش ه د با حضور، مشاهده، آگاهی و گواهی پیوند دارد. در برابر غیب، «شهادة» قلمرو آن چیزی است که برای انسان حاضر و مشهود است و می‌تواند بر آن گواهی دهد. بنابراین مسئله آیه صرفا این نیست که کسی حقیقت را نیافته است؛ سخن از حقیقتی است که نزد او قرار گرفته، اما به جای آشکار کردن آن، پوشانده می‌شود.

در سیاق همین آیات، این هشدار وزن بیشتری پیدا می‌کند. قرآن گفته است میان پیامبران تبعیض نکنید؛ هدایت را در انحصار یک هویت مذهبی قرار ندهید؛ خدا پروردگار ما و شماست؛ هرکس مسئول اعمال خویش است؛ و دین و بندگی را برای او خالص کنید. اینها همان جهتی است که قرآن آن را صبغة الله خواند.

اگر انسان این اصول را ببیند، اما برای حفظ جایگاه مذهب، روایت، شخصیت یا جماعت خود آنها را پنهان یا بی‌اثر کند، به جای آنکه رنگ خدا زندگی او را رنگ بزند، رنگ خود را بر حقیقت زده است.

این همان جایی است که «شهادة» در برابر «امانی» قرار می‌گیرد. پیش‌تر قرآن ادعاهای انحصاری درباره نجات را «امانیهم» خواند؛ آرزوها و پندارهای آنان. شهادت چیزی است که در برابر انسان حاضر و قابل شناخت است، اما امانی همان تصویری است که انسان دوست دارد حقیقت همان باشد. خطر از جایی آغاز می‌شود که آرزو و هویت چنان نیرومند شوند که انسان شهادت را پنهان کند تا پندار محبوبش باقی بماند.

این هشدار محدود به یهود و نصارای گذشته نیست. مسلمان نیز ممکن است آیه‌ای روشن را بخواند، اما چون با فقه، روایت، مذهب یا تصور محبوبش سازگار نیست، آن را چنان تاویل کند که نتیجه از پیش تعیین‌شده تغییر نکند. قرآن از عدم تبعیض میان رسولان سخن بگوید، اما او همچنان پیامبر خود را وسیله برتری‌جویی سازد؛ از نبود اکراه در دین سخن بگوید، اما برای اجبار راه توجیه پیدا کند؛ خدا را رب همه بداند، اما در عمل چنان رفتار کند که گویی خدا در انحصار جماعت اوست.

در چنین حالتی، مشکل کمبود مطالعه نیست. مشکل این است که دانسته ما اجازه ندارد باور موروثی ما را تغییر دهد.

آیه در پایان می‌گوید آن معبود یگانه از آنچه انجام می‌دهید غافل نیست. کتمان فقط یک حالت ذهنی نیست؛ عمل است. انسان حقیقتی را می‌شناسد و سپس با آن کاری می‌کند: آشکارش می‌کند، می‌پوشاند، یا آن را به شکلی درمی‌آورد که دیگر تهدیدی برای پیش‌فرض‌هایش نباشد.

درس آیه برای ما روشن و دشوار است. جست‌وجوی آزادانه حقیقت فقط حق پرسیدن نیست؛ جرئت پذیرفتن پاسخ نیز هست، حتی وقتی آن پاسخ چیزی را که سال‌ها به آن وابسته بوده‌ایم اصلاح کند. اخلاص یعنی حقیقت را قربانی هویت خود نکنیم. صبغة الله آنجاست که آنچه از خدا برای ما روشن شده، رنگ ما را تغییر دهد؛ نه اینکه ما نخست رنگ خود را بسازیم و سپس خدا را به همان رنگ نشان دهیم.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۱۱— ادعاهای انحصاری درباره نجات و تعبیر «أمانيهم».
  • البقره ۲:۱۳۵، ۲:۱۳۶، ۲:۱۳۷، ۲:۱۳۸، ۲:۱۳۹— ملت ابراهیم، ایمان بی‌تبعیض، صبغة الله، رب مشترک و اخلاص برای خدا.
  • البقره ۲:۱۴۶— شناخت حقیقت و کتمان آن با وجود علم.
  • البقره ۲:۲۸۳— نهی از کتمان شهادت.
  • آل عمران ۳:۶۵، ۳:۶۶، ۳:۶۷— تقدم تاریخی ابراهیم بر تورات و انجیل و نفی یهودی یا نصرانی بودن او.
  • آل عمران ۳:۷۱— درآمیختن حق با باطل و کتمان حقیقت در حالی که آن را می‌دانند.
  • ایمان در قرآن— درباره ایمان، شناخت و صداقت در برابر حقیقت.
  • قبله، وجه و حنیف در قرآن— درباره ملت ابراهیم و حنیف بودن.
  • دین، اسلام و شریعت در قرآن— درباره دین، شریعت و هویت مذهبی.

البقره ۲:۱۴۱

ۖ ۖ

آن جماعتی بود که گذشته است؛ آنچه به دست آوردند برای خودشان است و آنچه شما به دست آورده‌اید برای خودتان؛ و از آنچه آنان انجام می‌دادند از شما پرسیده نخواهد شد.

تأمل ما

این آیه دقیقا همان سخنی است که در بقره ۲:۱۳۴ آمده بود. قرآن پیش از ورود به مجادله درباره ابراهیم، یهود، نصارا و میراث آنان گفت: آن جماعت گذشته است؛ اعمالشان برای خودشان و اعمال شما برای خودتان. اکنون پس از شش آیه بحث درباره انحصار مذهبی، ملت ابراهیم، تبعیض میان پیامبران، صبغة الله، اخلاص و کتمان شهادت، دوباره با همان جمله بازمی‌گردد.

گویی قرآن این بحث تاریخی را با یک جمله آغاز و با همان جمله می‌بندد: گذشته را شناختید؛ اکنون به زمان خود بازگردید.

«تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ»

آنان جماعتی بودند که گذشته‌اند.

وابستگی ناسالم به گذشته می‌تواند دو جهت کاملا متفاوت داشته باشد. گاهی انسان چنان به نیاکان، بزرگان و میراث مذهبی خود وابسته می‌شود که حاضر نیست حقیقتی را که فهم آنان را به چالش می‌کشد بپذیرد. صلاح گذشتگان به سرمایه هویتی تبدیل می‌شود و احترام به آنان کم‌کم جای سنجیدن سخنشان را می‌گیرد.

اما گذشته از سوی دیگری نیز می‌تواند انسان را اسیر کند. ممکن است تمام توجه خود را صرف خطاهای نیاکان و بزرگان دیگران کنیم: فلان قوم چه کرد، فلان مذهب چه گفت، یهود چه خطایی داشت، نصارا در کجا منحرف شدند. تاریخ دیگر وسیله شناخت نیست؛ وسیله برجسته کردن خود در برابر دیگری می‌شود.

یکی به گذشته خود می‌چسبد تا حق امروز را نبیند؛ دیگری به خطاهای گذشته دیگران می‌چسبد تا از دیدن خطای امروز خود فرار کند.

قرآن هر دو راه را با یک جمله قطع می‌کند:

«لَهَا مَا كَسَبَتْ وَلَكُم مَّا كَسَبْتُمْ»

آنچه آنان به دست آوردند برای خودشان است و آنچه شما به دست آورده‌اید برای خودتان.

نه تقوای ابراهیم به حساب ما نوشته می‌شود و نه خطای کسی که هزار سال پیش زیسته است بار ما را سنگین می‌کند. نسب، عنوان، تاریخ و میراث هیچ‌کدام جای عمل انسان امروز را نمی‌گیرند.

این تکرار درست پس از آیه کتمان شهادت معنای بیشتری پیدا می‌کند. اگر حقیقتی امروز برای ما روشن شده، نمی‌توانیم فقط به این دلیل که گذشتگان ما آن را طور دیگری فهمیده‌اند، آن را بپوشانیم. آنان مسئول فهم و عمل خود بودند؛ ما مسئول چیزی هستیم که امروز می‌بینیم، می‌فهمیم و انتخاب می‌کنیم.

احترام به گذشتگان با تسلیم شدن در برابر آنان یکی نیست. آنان می‌توانند آموزگار ما باشند، اما نمی‌توانند به جای ما بیندیشند، ایمان بیاورند یا مسئولیت انتخاب ما را بر عهده بگیرند.

همین اصل در جهت مقابل نیز صادق است. ما از خطاهای گذشتگان دیگران بازخواست نمی‌شویم:

«وَلَا تُسْـَٔلُونَ عَمَّا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ»

از آنچه آنان انجام می‌دادند از شما پرسیده نخواهد شد.

پس نقد تاریخ زمانی ارزش دارد که ما را به فهم بهتر حقیقت و اصلاح امروز برساند. اگر فقط خطاهای گذشته دیگران را تکرار کنیم تا خود را پاک‌تر، برتر و هدایت‌یافته‌تر نشان دهیم، تاریخ را به ابزار همان برتری‌جویی‌ای تبدیل کرده‌ایم که آیات پیش نقد می‌کردند.

قرآن در نجم ۵۳:۳۹ همین اصل را از زاویه دیگری بیان می‌کند: برای انسان جز حاصل تلاش خودش نیست. و در چند جای دیگر تاکید می‌کند که هیچ‌کس بار دیگری را بر دوش نمی‌کشد. مسئولیت در نهایت شخصی است.

درس آیه بسیار ساده است، اما زندگی کردن بر اساس آن آسان نیست: گذشته را بشناسیم، از آن بیاموزیم و حتی نقدش کنیم؛ اما نه پشت افتخارات نیاکان پنهان شویم و نه زندگی خود را صرف محاکمه نیاکان دیگران کنیم. گذشته چراغی برای فهم است، نه زندان اندیشه و نه وسیله خودبرتر‌بینی.

آنان امت خود بودند و آنچه کسب کردند برای خودشان است. ما نیز با حقیقتی که امروز در برابر ماست سنجیده خواهیم شد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۳۴— همین آیه عینا پیش از آغاز بحث درباره هویت ابراهیم و میراث او آمده است.
  • البقره ۲:۱۴۰— هشدار درباره کتمان شهادتی که از جانب خدا نزد انسان است.
  • البقره ۲:۲۸۶— هر نفس با آنچه خود به دست آورده روبه‌رو می‌شود.
  • انعام ۶:۱۶۴— هیچ باربرداری بار دیگری را برنمی‌دارد.
  • اسراء ۱۷:۱۵— هیچ‌کس بار دیگری را بر دوش نمی‌کشد.
  • فاطر ۳۵:۱۸— هیچ باربرداری بار سنگین دیگری را برنمی‌دارد.
  • نجم ۵۳:۳۸، ۵۳:۳۹— هیچ‌کس بار دیگری را برنمی‌دارد و برای انسان جز حاصل کوشش خودش نیست.

البقره ۲:۱۴۲

ۚ ۚ

کم‌خردانی از میان مردم خواهند گفت: «چه چیزی آنان را از قبله‌ای که بر آن بودند برگرداند؟» بگو: «مشرق و مغرب از آنِ آن معبود یگانه است؛ او هرکه را بخواهد به راهی راست هدایت می‌کند.»

تأمل ما

اقامه صلوة با ظهور محمد آغاز نشده بود. قرآن از صلوة در میان پیامبران پیشین و بنی‌اسرائیل نیز سخن می‌گوید. بیت‌المقدس در سنت عبادی بنی‌اسرائیل جایگاه ویژه‌ای داشت و قرآن نیز از مسجدالاقصی و پیرامون پربرکت آن در اسراء ۱۷:۱ و از سرزمین مقدس در داستان موسی در مائده ۵:۲۱ یاد می‌کند. در سوی دیگر، بیت‌الحرام قرار داشت؛ خانه‌ای که ابراهیم و اسماعیل بنیادهای آن را برپا کردند و خداوند آن را محل بازگشت و امنیت مردم قرار داد (بقره ۲:۱۲۵ و بقره ۲:۱۲۷). هر دو مرکز با میراث دینی پیامبران پیوند داشتند، هرچند قرآن نام قبله پیشین محمد را صریحا بیان نمی‌کند.

از نظر موقعیت جغرافیایی، در مکه این امکان وجود داشت که محمد در جای مناسبی بایستد تا کعبه و بیت‌المقدس هر دو در امتداد جهت روی‌آوردن او قرار گیرند. اما پس از هجرت به یثرب، چنین امکانی دیگر وجود نداشت؛ کعبه در جنوب مدینه و بیت‌المقدس در شمال‌غرب آن قرار داشت. بنابراین، رو کردن به یکی مستلزم روی‌گرداندن از جهت دیگری بود. این وضعیت می‌تواند اهمیت عملی تعیین قبله را روشن سازد. خود قرآن در بقره ۲:۱۴۳ وجود قبله پیشین را تأیید می‌کند و در بقره ۲:۱۴۴ فرمان رو کردن به سوی مسجدالحرام را بیان می‌نماید.

اعتراض به این تغییر در پرسش «مَا وَلَّىٰهُمْ عَن قِبْلَتِهِمُ» آشکار می‌شود: چه چیزی آنان را از قبله پیشین برگرداند؟ قرآن معترضان را «سفهاء» می‌نامد، اما این وصف را به قوم یا مذهب مشخصی محدود نمی‌کند. پیش‌تر در بقره ۲:۱۳۰ نیز روی‌گردانی از ملت ابراهیم با سفاهت پیوند یافته بود. پرسیدن علت یک تغییر، به‌خودی‌خود نشانه کم‌خردی نیست؛ کم‌خردی آنجاست که انسان به یک صورت و جهت چنان وابسته شود که نتواند تغییر آن را در مسیر هدایت بپذیرد.

پاسخ قرآن، معیار داوری را روشن می‌سازد: «قُل لِّلَّهِ ٱلْمَشْرِقُ وَٱلْمَغْرِبُ»؛ مشرق و مغرب از آنِ آن معبود یگانه است. هیچ جهت جغرافیایی جایگاه انحصاری خداوند نیست. قبله یک جهت واقعی برای عبادت است، اما اعتبار آن از فرمان خداوند می‌آید، نه از تقدس مستقل یک سمت جغرافیایی. همین حقیقت پیش‌تر در بقره ۲:۱۱۵ بیان شده بود و در بقره ۲:۱۷۷ نیز روشن می‌شود که نیکی در صرف رو کردن به مشرق یا مغرب خلاصه نمی‌شود، بلکه با ایمان، نیکوکاری و کردار انسان پیوند دارد.

از همین رو، پاسخ آیه با «يَهْدِى مَن يَشَآءُ إِلَىٰ صِرَٰطٍ مُّسْتَقِيمٍ» پایان می‌یابد. مقصد اصلی، راه راستی است که آن معبود یگانه به سوی آن هدایت می‌کند. تغییر قبله به معنای بی‌ارزش شدن عبادت گذشته نیست؛ چنان‌که آیه بعد تأکید می‌کند خداوند ایمان مؤمنان را ضایع نمی‌سازد. اما هنگامی که جهت تازه‌ای تعیین می‌شود، پیروی از هدایت ایجاب می‌کند که انسان از وابستگی به جهت پیشین فراتر رود.

قبله نشانه‌ای برای جهت‌گیری در راه بندگی است؛ نباید خودِ نشانه را به جای مقصد بندگی نشاند.

برای بررسی گسترده‌تر این موضوع می‌توان به پژوهش قبله، وجه و حنیف در قرآن مراجعه کرد.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۱۵ — مشرق و مغرب از آن خداوند و پیوند جهت‌گیری با وجه او.
  • بقره ۲:۱۲۵ — بیت به عنوان محل بازگشت و امنیت مردم.
  • بقره ۲:۱۲۷ — برپا کردن بنیادهای بیت به دست ابراهیم و اسماعیل.
  • بقره ۲:۱۳۰ — سفاهت در روی‌گردانی از ملت ابراهیم.
  • بقره ۲:۱۴۱ — مسئولیت هر جماعت در برابر اعمال خویش.
  • بقره ۲:۱۴۳ — قبله پیشین و آزمون پیروی از رسول.
  • بقره ۲:۱۴۴ — فرمان رو کردن به سوی مسجدالحرام.
  • بقره ۲:۱۴۵ — قبله رسول و قبله اهل کتاب.
  • بقره ۲:۱۴۸ — وجهه‌های متفاوت و پیشی گرفتن در کارهای نیک.
  • بقره ۲:۱۷۷ — نیکی در صرف رو کردن به مشرق یا مغرب خلاصه نمی‌شود.
  • مائده ۵:۲۱ — سرزمین مقدس در داستان موسی و بنی‌اسرائیل.
  • اسراء ۱۷:۱ — مسجدالحرام، مسجدالاقصی و برکت پیرامون آن.
  • یونس ۱۰:۸۷ — قرار دادن خانه‌ها به عنوان قبله در میان قوم موسی.
پژوهش‌های مرتبط

قبله، وجه و حنیف در قرآن — بررسی قبله، جهت‌گیری و پیوند آن با ملت ابراهیم.

حج در قرآن؛ راه ابراهیم، مناسک و حقوق مردم — بررسی جایگاه بیت‌الحرام و شعائر در راه توحیدی ابراهیم.

امامت در قرآن؛ جایگاه ابراهیم و مسئله رهبری — بررسی جایگاه ابراهیم و معنای پیروی از راه او.

البقره ۲:۱۴۳

ۗ ۚ ۗ ۚ

و بدین‌گونه شما را امتی وسط قرار دادیم تا بر مردم شاهد باشید و رسول نیز بر شما شاهد باشد. و قبله‌ای را که پیش‌تر بر آن بودی قرار ندادیم مگر تا بدانیم چه کسی از رسول پیروی می‌کند و چه کسی بر پاشنه‌های خود بازمی‌گردد. و این کار بی‌گمان سنگین بود، مگر بر کسانی که آن معبود یگانه هدایت کرده است. و آن معبود یگانه ایمان شما را تباه نمی‌کند؛ بی‌گمان او نسبت به مردم بسیار رئوف و مهربان است.

تأمل ما

چند آیه پیش قرآن از کتمان شهادت سخن گفت؛ از کسی که حقیقتی از جانب خدا نزد اوست اما آن را می‌پوشاند. سپس انسان را از اسارت در گذشته بیرون آورد: نه بزرگی گذشتگان ما سرمایه نجات ماست و نه خطاهای گذشتگان دیگران سرمایه برتری ما. اکنون جامعه‌ای شکل می‌گیرد که وظیفه‌اش درست در نقطه مقابل کتمان قرار دارد: شهادت.

قرآن می‌گوید این جامعه «امت وسط» قرار داده شده تا بر مردم شاهد باشد. پس وسط بودن پیش از آنکه عنوانی برای ستایش یا برتری باشد، مسئولیت است.

شاهد نمی‌تواند حقیقت را به سود جماعت خود تغییر دهد. اگر گذشته خود را چنان مقدس کند که خطایش دیده نشود، شهادتش آلوده می‌شود؛ و اگر گذشته دیگران را چنان سیاه کند که از آن برای برجسته ساختن خود استفاده کند، باز هم از جایگاه شاهد عادل بیرون رفته است.

از همین رو، وسط بودن به معنای ایستادن در نیمه هر دو نظر نیست. حقیقت همیشه در فاصله مساوی میان دو ادعا قرار ندارد. شاهد ممکن است کاملا به سود یک طرف گواهی دهد، اگر حقیقت همان باشد. آنچه اهمیت دارد این است که تعصب، تعلق و منفعت، شهادت او را منحرف نکنند.

پیوند این آیه با آیه ۱۴۰ بسیار روشن است. آنجا کتمان شهادت نکوهش شد؛ اینجا جامعه‌ای برای ادای شهادت ساخته می‌شود. اگر همین امت نیز حقیقتی را برای حفظ مذهب، سنت، گذشته یا برتری خود بپوشاند، دقیقا همان خطایی را تکرار کرده که پیش از آن محکوم شده بود.

این شهادت یک‌طرفه هم نیست. رسول بر خود این امت شاهد است. بنابراین امت وسط نمی‌تواند خود را بر کرسی داوری دیگران بنشاند و خویش را از سنجش معاف بداند. همان جامعه‌ای که باید بر مردم شهادت دهد، خودش نیز در معرض شهادت قرار دارد.

در ادامه، قبله به عنوان یک آزمون مطرح می‌شود. قبله‌ای که پیامبر پیش‌تر بر آن بود، وسیله‌ای شد تا پیروی و عقب‌گرد در عمل آشکار شود. خود آیه نام قبله پیشین را نمی‌گوید؛ برای منطق آن نیز نیازی به دانستن نام آن نیست. نکته این است که تغییری رخ می‌دهد و این تغییر نشان می‌دهد چه کسی همراه هدایت حرکت می‌کند و چه کسی بر پاشنه‌های خود بازمی‌گردد.

تصویر «بازگشت بر پاشنه‌ها» بسیار روشن است. انسان می‌تواند آن‌قدر به آنچه پیش‌تر بر آن بوده وابسته شود که وقتی مسیر تغییر می‌کند، به جای حرکت با هدایت، به عقب بازگردد.

همین جا پیوند با آیه ۱۴۱ نیز آشکار می‌شود. قرآن درست پیش از این گفته بود گذشته را به جای مسئولیت امروز ننشانید. اکنون در مسئله قبله نیز انسان با همین پرسش روبه‌روست: آیا چیزی را فقط به این دلیل که پیش‌تر بر آن بوده ادامه می‌دهد، یا آماده است وقتی هدایت مسیر دیگری را نشان داد حرکت کند؟

آیه دشواری این تغییر را پنهان نمی‌کند. می‌گوید این کار سنگین بود، مگر بر کسانی که خدا هدایت کرده است. هدایت فقط دانستن یک حقیقت نیست؛ گاهی توان رها کردن چیزی است که انسان به آن خو گرفته، هنگامی که جهت تازه‌ای برایش روشن می‌شود.

اما تغییر مسیر به معنای تباه شدن گذشته نیست:

خدا ایمان شما را ضایع نمی‌کند.

خود قرآن واژه «ایمان» را به کار می‌برد و نباید آن را با گزارش‌های بیرونی به معنایی محدودتر تبدیل کرد. آنچه انسان پیش‌تر با صداقت و در چارچوب هدایتی که در اختیار داشته انجام داده، با روشن شدن مرحله تازه هدایت لزوما بی‌ارزش نمی‌شود.

این نکته در زندگی دینی ما نیز مهم است. ممکن است انسان سال‌ها چیزی را صادقانه فهمیده باشد، سپس در پرتو قرآن یا شناخت تازه متوجه شود که باید مسیر خود را اصلاح کند. تغییر فهم امروز به این معنا نیست که تمام گذشته او دروغ و بی‌ارزش بوده است. آنچه تعیین‌کننده است این است که وقتی حقیقت روشن‌تر شد، آیا حرکت می‌کند یا به عقب بازمی‌گردد.

از این منظر، وسط بودن با نوعی آزادی از وابستگی‌های کور نیز پیوند می‌خورد. امت شاهد نباید در گذشته خود زندانی شود، همان‌گونه که نباید از گذشته دیگران برای ساختن هویت برتر استفاده کند. شهادت زمانی اعتبار دارد که حقیقت از تعلقات ما مهم‌تر باشد.

پیوند میان ملت ابراهیم، تسلیم و شهادت در حج ۲۲:۷۸ نیز دوباره دیده می‌شود؛ همانجا که رسول بر جامعه شاهد است و جامعه بر مردم. این نشان می‌دهد که مسئولیت شهادت امت از همان مسیر ابراهیمی جدا نیست، بلکه ادامه همان تسلیم و اخلاص در سطح یک جامعه است.

آیه در پایان نیز به جای تاکید بر برتری امت، نگاه را به مردم بازمی‌گرداند: آن معبود یگانه نسبت به مردم رئوف و مهربان است. جامعه‌ای که باید شاهد مردم باشد، این مسئولیت را در سایه رأفت و رحمت خدا نسبت به همان مردم بر عهده می‌گیرد، نه با غرور و تحقیر.

درس آیه برای ما روشن است: امت وسط زمانی معنا دارد که بتواند حقیقت را بدون جانبداری شهادت دهد؛ نه گذشته خود را چنان بزرگ کند که حق را بپوشاند، نه گذشته دیگران را چنان کوچک سازد که خود را بی‌نیاز از نقد بداند. اگر «امت وسط» به عنوانی موروثی برای برتری تبدیل شود، همان غایتی را که برای آن وسط قرار داده شده از دست داده است.

وسط بودن برای شهادت است؛ و شهادت زمانی ارزش دارد که حقیقت از تعلقات ما مهم‌تر باشد.

برای مطالعه گسترده‌تر مسئله قبله می‌توان به پژوهش قبله، وجه و حنیف در قرآن و برای بررسی تفصیلی حج و شعائر به پژوهش حج در قرآن مراجعه کرد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۴۰— کتمان شهادتی که از جانب خدا نزد انسان است.
  • البقره ۲:۱۴۱— مسئولیت هر نسل و رهایی از اسارت در گذشته خود یا دیگران.
  • البقره ۲:۱۴۲— مشرق و مغرب از آن خداست و هدایت به صراط مستقیم.
  • البقره ۲:۱۴۴— فرمان رو کردن به سوی مسجدالحرام.
  • البقره ۲:۱۷۷— نیکی در رو کردن به مشرق یا مغرب خلاصه نمی‌شود.
  • حج ۲۲:۷۸— ملت ابراهیم، نام مسلمین، شهادت رسول بر امت و شهادت امت بر مردم.
  • قبله، وجه و حنیف در قرآن— پژوهش تفصیلی درباره قبله و پیوند آن با ملت ابراهیم.
  • حج در قرآن— پژوهش تفصیلی درباره حج و شعائر.
  • ایمان در قرآن— درباره معنای ایمان، شناخت و عمل.

البقره ۲:۱۴۴

ۖ ۚ ۚ ۗ ۗ

به‌راستی گرداندن وجه تو را در آسمان می‌بینیم؛ پس حتما تو را به قبله‌ای می‌گردانیم که از آن خشنود شوی. پس وجه خود را به سوی مسجدالحرام بگردان، و هرجا که باشید، وجه‌های خود را به سوی آن بگردانید. و بی‌گمان کسانی که به آنان کتاب داده شده می‌دانند که این حق از سوی پروردگارشان است؛ و آن معبود یگانه از آنچه انجام می‌دهند غافل نیست.

تأمل ما

آیه پیش تغییر قبله را آزمونی برای آشکار شدن پیروی و عقب‌گرد معرفی کرد. اکنون خود جهت تازه تعیین می‌شود:

«قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِى ٱلسَّمَآءِ»

به‌راستی گرداندن وجه تو را در آسمان می‌بینیم.

این انتظار در خلأ رخ نمی‌دهد. چندین آیه است که قرآن محمد را از کشمکش هویت‌های مذهبی، انحصار هدایت، تبعیض میان پیامبران و جلب رضایت گروه‌ها بیرون می‌آورد و به ملت ابراهیم حنیف بازمی‌گرداند. همان ابراهیمی که همراه اسماعیل پایه‌های بیت را بالا برد، برای خود و نسلش تسلیم خواست و راه او به عنوان راهی حنیف معرفی شد.

گرداندن وجه پیامبر در آسمان، نارضایتی و انتظار او را نشان می‌دهد. او نمی‌خواهد جهتش در گرو همان مرزبندی‌ها و تعصب‌هایی بماند که قرآن در آیات پیش پیوسته نقد کرده است. روی خود را به آسمان می‌گرداند و خدا این انتظار را می‌بیند.

پاسخ می‌رسد:

«فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَىٰهَا»

پس حتما تو را به قبله‌ای می‌گردانیم که از آن خشنود شوی.

«ترضَاها» در این سیاق معنای خاصی پیدا می‌کند. پیش‌تر گفته شده بود که رضایت گروه‌های مذهبی زمانی حاصل می‌شود که انسان از ملت آنان پیروی کند. اما اینجا محمد منتظر رضایت آنان نمی‌ماند؛ خدا برای او جهتی قرار می‌دهد که با همان مسیر ابراهیمی سازگار است و او از آن خشنود می‌شود.

فرمان صریح است:

«فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ ٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ»

پس وجه خود را به سوی مسجدالحرام بگردان.

مسجدالحرام در همین سوره پیش‌تر با ابراهیم و اسماعیل پیوند خورده بود؛ همان بیت که برای مردم قرار داده شد و آن دو پایه‌هایش را بالا بردند. اکنون جهت پیامبر نیز به همان کانون ابراهیمی بازمی‌گردد.

در اینجا «وجه»، «قبله»، «شطر» و پیوند مسجدالحرام با ملت ابراهیم همه در یک نقطه به هم می‌رسند. بحث گسترده‌تر این شبکه، همراه با شواهد قرآنی و بررسی نسبت قبله با وجه و حنیف، در پژوهش قبله، وجه و حنیف در قرآن آمده است. برای پیوند مسجدالحرام و بیت با ابراهیم، اسماعیل و حج نیز می‌توان به پژوهش حج در قرآن مراجعه کرد.

فرمان در شخص پیامبر متوقف نمی‌شود:

«وَحَيْثُ مَا كُنتُمْ فَوَلُّوا۟ وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُۥ»

و هرجا که باشید، وجه‌های خود را به سوی آن بگردانید.

آنچه با «وجهك» آغاز شد، به «وجوهكم» می‌رسد. انتظار و جهت‌گیری پیامبر اکنون به جهت مشترک جامعه تبدیل می‌شود. همان امتی که در آیه پیش «وسط» قرار داده شد تا بر مردم شاهد باشد، اکنون یک جهت مشترک نیز می‌یابد.

این نکته با سیاق پیشین هماهنگ است: امت وسط قرار نبود جبهه مذهبی تازه‌ای برای برتری‌جویی بسازد، اما این به معنای بی‌جهتی هم نبود. جامعه‌ای که قرار است شاهد باشد، جهت خود را از همان مسیری می‌گیرد که قرآن آن را به ابراهیم، تسلیم و حنیف بودن پیوند داده است.

آیه سپس به اهل کتاب بازمی‌گردد:

«وَإِنَّ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَـٰبَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ»

و بی‌گمان کسانی که به آنان کتاب داده شده می‌دانند که این حق از سوی پروردگارشان است.

تعبیر آیه بسیار قاطع است: «ليعلمون»؛ آنان می‌دانند. اما قرآن در اینجا توضیح نمی‌دهد که این آگاهی دقیقا از کدام عبارت کتاب آنان یا از چه مسیر تاریخی به دست آمده است. آنچه خود آیه بر آن تاکید دارد، وجود علم و مسئولیتی است که از آن علم پدید می‌آید.

«مِن رَّبِّهِمْ» نیز مهم است. چند آیه پیش گفته شد:

«وَهُوَ رَبُّنَا وَرَبُّكُمْ»

او پروردگار ما و پروردگار شماست.

اکنون این حق نیز از سوی پروردگار خود آنان معرفی می‌شود. بنابراین مسئله رقابت میان دو خدا یا دو منبع هدایت نیست؛ سرچشمه یکی است.

این عبارت با موضوع «شهادت» و «کتمان» در آیات پیش نیز پیوند پیدا می‌کند. در آیه ۱۴۰ سخن از کسی بود که شهادتی از جانب خدا نزد اوست اما آن را می‌پوشاند؛ اینجا از کسانی سخن می‌رود که می‌دانند این حق از پروردگارشان است. دانستن، مسئولیت می‌آورد؛ علم زمانی ارزش دارد که در برخورد انسان با حقیقت نیز دیده شود.

از همین رو آیه با «علم» پایان نمی‌یابد، بلکه به عمل می‌رسد:

«وَمَا ٱللَّهُ بِغَـٰفِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ»

و آن معبود یگانه از آنچه انجام می‌دهند غافل نیست.

فاصله میان دانستن و عمل کردن، یکی از محورهای مهم این آیه است. انسان ممکن است حقیقتی را بشناسد، اما تعلقات، عادت‌ها و مرزبندی‌های هویتی اجازه ندهند رفتارش با دانسته‌اش هماهنگ شود. قرآن فقط نمی‌پرسد چه می‌دانند؛ یادآوری می‌کند که خدا از آنچه انجام می‌دهند نیز غافل نیست.

این هشدار تنها متوجه اهل کتاب نیست. هر جامعه دینی می‌تواند به همین فاصله گرفتار شود. ممکن است حقیقتی را از قرآن بشناسیم، اما چون با ساختارهای موروثی، عادت‌های مذهبی یا منافع جماعت ما سازگار نیست، در عمل راه دیگری برویم. دانستن حق، اگر به جهت‌گیری و عمل نرسد، به خودی خود کافی نیست.

درس آیه برای ما نیز همین است: جهت‌گیری دینی فقط دانستن یک حقیقت نیست؛ آمادگی برای حرکت با آن حقیقت است. پیامبر انتظار می‌کشد، فرمان را می‌پذیرد و وجه خود را می‌گرداند؛ جامعه نیز مامور می‌شود همراه او جهت بگیرد. در سوی دیگر، کسانی هستند که «می‌دانند»؛ و قرآن بلافاصله یادآوری می‌کند که آن معبود یگانه از آنچه انجام می‌دهند غافل نیست.

دانستن زمانی به ایمان نزدیک می‌شود که انسان حاضر باشد جهت خود را نیز با آنچه حق شناخته است هماهنگ کند.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۲۰— رضایت گروه‌های دینی و مسئله پیروی از ملت آنان.
  • البقره ۲:۱۲۵، ۲:۱۲۶، ۲:۱۲۷— بیت، مقام ابراهیم و بالا بردن پایه‌های بیت توسط ابراهیم و اسماعیل.
  • البقره ۲:۱۳۹— «رَبُّنَا وَرَبُّكُمْ»؛ پروردگار مشترک.
  • البقره ۲:۱۴۰— کتمان شهادتی که از جانب خدا نزد انسان است.
  • البقره ۲:۱۴۲–۱۴۳— مشرق و مغرب، صراط مستقیم، امت وسط و آزمون قبله.
  • البقره ۲:۱۴۵— ادامه بحث قبله، علم و پیروی از اهواء.
  • قبله، وجه و حنیف در قرآن— بررسی تفصیلی قبله، وجه، مسجدالحرام و پیوند آنها با ملت ابراهیم.
  • حج در قرآن— بررسی تفصیلی بیت، ابراهیم، اسماعیل، حج و مناسک.

البقره ۲:۱۴۵

ۚ ۚ ۚ ۙ

و اگر هر نشانه‌ای برای کسانی که به آنان کتاب داده شده بیاوری، از قبله تو پیروی نخواهند کرد؛ و تو نیز پیرو قبله آنان نخواهی بود؛ و بعضی از آنان نیز پیرو قبله بعضی دیگر نیستند. و اگر پس از علمی که به تو رسیده از خواسته‌های آنان پیروی کنی، آنگاه بی‌گمان از ستمگران خواهی بود.

تأمل ما

آیه پیش جهت تازه جامعه را به سوی مسجدالحرام روشن کرد. اکنون قرآن واقعیتی را بدون پرده بیان می‌کند: این تغییر قرار نیست همه اختلاف‌ها را از میان ببرد.

«وَلَئِنْ أَتَيْتَ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَـٰبَ بِكُلِّ ءَايَةٍ مَّا تَبِعُوا۟ قِبْلَتَكَ»

حتی اگر هر نشانه‌ای برای اهل کتاب بیاوری، از قبله تو پیروی نخواهند کرد.

آیه نمی‌گوید باید آن‌قدر دلیل آورد تا سرانجام همه یک جهت را بپذیرند. نشانه و استدلال حقیقت را روشن می‌کند، اما انسان را مجبور به انتخاب نمی‌سازد. تفاوت می‌تواند باقی بماند.

در سوی دیگر، موضع پیامبر نیز روشن است:

«وَمَآ أَنتَ بِتَابِعٍ قِبْلَتَهُمْ»

و تو نیز پیرو قبله آنان نخواهی بود.

پس پذیرش آزادی دیگری به معنای بی‌جهت شدن خود انسان نیست. آنان مجبور نیستند قبله محمد را بپذیرند، و محمد نیز برای رسیدن به توافق ظاهری، جهت روشنی را که برای او تعیین شده کنار نمی‌گذارد.

این منطق از جهتی با سوره کافرون هم‌خانواده است، بی‌آنکه دو مخاطب و دو مسئله یکی باشند. در آنجا سخن از عبادت و دین در برابر کافرون است؛ اینجا سخن از قبله و جهت‌گیری در گفت‌وگو با اهل کتاب. در هر دو، اختلاف واقعی با تلفیق اجباری حل نمی‌شود. مرزها روشن می‌مانند، بدون آنکه یکی مجبور شود برای رضایت دیگری راه خود را رها کند.

قرآن حتی اهل کتاب را نیز یک جبهه یکدست تصویر نمی‌کند:

«وَمَا بَعْضُهُم بِتَابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ»

و بعضی از آنان نیز پیرو قبله بعضی دیگر نیستند.

عنوان مشترک «اهل کتاب» تفاوت‌های درونی آنان را از میان نمی‌برد. جهت‌های مذهبی می‌توانند متفاوت باشند، حتی میان کسانی که زیر یک عنوان کلی قرار گرفته‌اند. بنابراین اختلاف را نباید همیشه به صورت ساده «ما در برابر آنها» دید.

اما آیه از این تفاوت‌ها نتیجه نمی‌گیرد که حقیقت بی‌معناست یا همه جهت‌ها یکسان‌اند. گره اصلی در پایان آیه آشکار می‌شود:

«وَلَئِنِ ٱتَّبَعْتَ أَهْوَآءَهُم مِّنۢ بَعْدِ مَا جَآءَكَ مِنَ ٱلْعِلْمِ»

و اگر پس از علمی که به تو رسیده از اهواء آنان پیروی کنی...

تقابل اصلی اینجا میان علم و اهواء است.

خود قبله اهل کتاب «هوا» نامیده نشده است. تفاوت قبله به خودی خود موضوع نکوهش نیست. هوا آنجاست که فشار، خواست یا میل گروه‌ها بخواهد جای علمی را بگیرد که برای پیامبر روشن شده است.

همین ساختار پیش‌تر در بقره ۲:۱۲۰ نیز آمده بود: پس از رسیدن علم، پیروی از اهواء دیگران انسان را از مسیر حق بیرون می‌برد. در پژوهش قبله، وجه و حنیف در قرآن نسبت این دو آیه و پیوند «ملت»، «قبله»، «اتباع»، «اهواء» و «علم» به تفصیل بررسی شده است.

پس آیه میان دو چیز مرز می‌گذارد که گاهی با هم خلط می‌شوند: مدارا با تفاوت و عقب‌نشینی از حقیقت. می‌توان پذیرفت که دیگری قبله و شریعت خود را دارد، بی‌آنکه او را مجبور کنیم مانند ما شود؛ اما این آزادی به معنای آن نیست که خود نیز برای جلب رضایت او از چیزی که حق شناخته‌ایم دست بکشیم.

این معنا با مائده ۵:۴۸ نیز هماهنگ است؛ جایی که قرآن از «شرعة و منهاج»های متفاوت سخن می‌گوید و به جای تبدیل همه به یک امت، انسان‌ها را به پیشی گرفتن در خیرات فرا می‌خواند. حج ۲۲:۶۷ نیز برای هر امت «منسک»ی را یاد می‌کند و از تبدیل این تفاوت به منازعه بازمی‌دارد. تفاوت‌های دینی می‌توانند باقی بمانند؛ مسئله آن است که اختلاف به اجبار، خصومت و پیروی از اهواء تبدیل نشود.

پایان آیه بسیار جدی است:

«إِنَّكَ إِذًا لَّمِنَ ٱلظَّـٰلِمِينَ»

در آن صورت بی‌گمان از ستمگران خواهی بود.

ظلم در اینجا از متفاوت بودن قبله‌ها پدید نمی‌آید. ظلم از آنجا آغاز می‌شود که انسان پس از رسیدن علم، حقیقتی را که برایش روشن شده به سود خواست و فشار دیگران کنار بگذارد.

این همان استقلالی است که قرآن در این آیات می‌سازد: نه دیگری را مجبور کن که جهت تو را بپذیرد، نه خود را برای رضایت او از علم جدا کن.

چند آیه پیش گفته شد که هر جماعت آنچه کسب کرده برای خود اوست. همان اصل اینجا نیز در سطح جهت‌گیری دینی دیده می‌شود. آنان مسئول انتخاب و قبله خود هستند و پیامبر نیز مسئول وفاداری به علمی است که به او رسیده است.

برای ما نیز مسئله همین است. احترام به دیگری زمانی واقعی است که بتوانیم تفاوتش را تحمل کنیم، نه اینکه فقط تا زمانی به او احترام بگذاریم که شبیه ما شود. و استواری زمانی ارزش دارد که بر علم و صداقت بنا شده باشد، نه بر تعصب.

آیه نه وحدت اجباری می‌خواهد و نه بی‌اصولی. تفاوت می‌تواند باقی بماند؛ اما علم نباید قربانی اهواء شود.

برای بررسی گسترده‌تر قبله، وجه و پیوند این آیه با ملت ابراهیم می‌توان به پژوهش قبله، وجه و حنیف در قرآن و برای بحث تفصیلی‌تر درباره بیت، مناسک و تفاوت راه‌های عبادی به پژوهش حج در قرآن مراجعه کرد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۲۰— رضایت گروه‌ها، ملت آنان و پیروی از اهواء پس از آمدن علم.
  • البقره ۲:۱۳۹— پروردگار مشترک و مسئولیت اعمال هر طرف.
  • البقره ۲:۱۴۱— هر جماعت آنچه کسب کرده برای خود اوست.
  • البقره ۲:۱۴۴— تعیین جهت مسجدالحرام.
  • مائده ۵:۴۸— تفاوت شرعه و منهاج و دعوت به پیشی گرفتن در خیرات.
  • حج ۲۲:۶۷— قرار دادن منسک برای هر امت و نهی از منازعه بر سر آن.
  • کافرون ۱۰۹:۱، ۱۰۹:۲، ۱۰۹:۳، ۱۰۹:۴، ۱۰۹:۵، ۱۰۹:۶— مرزبندی روشن در عبادت و دین بدون ادغام اجباری راه‌ها.
  • قبله، وجه و حنیف در قرآن— بررسی تفصیلی نسبت ملت، قبله، اتباع، اهواء و علم در این سیاق.
  • حج در قرآن— بررسی بیت، مناسک و تفاوت راه‌های عبادی در قرآن.

البقره ۲:۱۴۶

ۖ

کسانی که به آنان کتاب داده‌ایم، آن را چنان می‌شناسند که فرزندان خود را می‌شناسند؛ و بی‌گمان گروهی از آنان حق را در حالی که می‌دانند پنهان می‌کنند.

تأمل ما

دو آیه پیش گفته شد کسانی که به آنان کتاب داده شده، می‌دانند این امر حق از سوی پروردگارشان است. آیه بعد همچنان از قبله، علم و پیروی سخن گفت. اکنون قرآن می‌گوید:

«يَعْرِفُونَهُۥ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَآءَهُمْ»

آن را چنان می‌شناسند که فرزندان خود را می‌شناسند.

مرجع ضمیر «ه» دوگونه فهمیده شده است. در یک خوانش، به محمد برمی‌گردد؛ در خوانش دیگر، به «الحق» و حقانیت امری که در همین سیاق درباره قبله مطرح شده است.

با توجه به پیوستگی آیات، خوانش دوم طبیعی‌تر به نظر می‌رسد. در آیه ۱۴۴ گفته شد: «لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَبِّهِمْ»؛ آیه ۱۴۵ از قبله و علمی که به پیامبر رسیده سخن گفت؛ این آیه با «يعرفونه» ادامه می‌یابد و دوباره از «يكتمون الحق» سخن می‌گوید؛ و آیه بعد نیز با «الحق من ربك» آغاز می‌شود. رشته سخن همچنان پیرامون شناخت حقانیت این جهت و امر قبله باقی مانده است.

تشبیه به شناخت فرزند، شدت وضوح را می‌رساند. سخن از دانسته‌ای دور، مبهم یا حدسی نیست؛ حقیقتی است که برای آنان چنان شناخته‌شده است که قرآن آن را به شناخت فرزندانشان تشبیه می‌کند.

اما خوانش دیگر نیز ممکن است: اینکه «يعرفونه» به محمد برگردد. اگر چنین باشد، همان تشبیه «كما يعرفون أبناءهم» اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. اهل کتاب هم‌عصر محمد با یک شخصیت تاریخی دوردست روبه‌رو نبودند؛ او را می‌دیدند، دعوتش را می‌شنیدند و پیامش را در فضای زنده رسالت دریافت می‌کردند. سخن از شناختی نزدیک و روشن است.

همین نکته مانع می‌شود این آیه را بدون هیچ تفاوتی بر هر یهودی یا مسیحی امروز تطبیق کنیم.

انسان امروز محمد را از کجا می‌شناسد؟ ممکن است شناختش بیشتر از رسانه‌ها آمده باشد؛ ممکن است قرآن را از ترجمه‌ای بخواند که توضیحات و باورهای مترجم با متن درآمیخته است؛ ممکن است محمد را از مجموعه‌های حدیث، روایت‌های تاریخی متعارض، منازعات فرقه‌ای، رفتار حکومت‌های مدعی اسلام یا کردار خود مسلمانان شناخته باشد.

اینها یک تصویر واحد و بی‌واسطه نمی‌سازند.

ممکن است کسی حتی با صداقت به سراغ قرآن برود، اما میان ترجمه‌ها، روایت‌ها، فتواها و برداشت‌های متعارض هرگز به آن شناخت روشنی نرسد که قرآن آن را به شناخت فرزند تشبیه می‌کند. شنیدن نام محمد یا دیدن تصویری که دیگران از او ساخته‌اند، همان «او را چنان می‌شناسند که فرزندان خود را می‌شناسند» نیست.

نیمه دوم آیه خود مرز داوری را روشن می‌کند:

«وَإِنَّ فَرِيقًا مِّنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ ٱلْحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ»

و بی‌گمان گروهی از آنان حق را در حالی که می‌دانند پنهان می‌کنند.

قرآن نمی‌گوید همه آنان چنین‌اند؛ می‌گوید:

«فَرِيقًا مِّنْهُمْ»

گروهی از آنان.

و مشکل این گروه فقط نپذیرفتن نیست. قرآن دو واژه را کنار هم قرار می‌دهد:

کتمان و علم.

آنها حق را می‌پوشانند در حالی که می‌دانند.

این همان مرزی است که میان ناآگاهی و انکار آگاهانه فاصله می‌اندازد. کسی که حقیقت را هنوز نشناخته، با کسی که آن را شناخته و سپس از روی تعصب، منفعت یا برتری‌جویی پوشانده است، در یک جایگاه نیست.

قرآن در نمل ۲۷:۱۴ نمونه روشنی از همین وضعیت می‌دهد:

«وَجَحَدُوا۟ بِهَا وَٱسْتَيْقَنَتْهَآ أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا ۚ فَٱنظُرْ كَيْفَ كَانَ عَـٰقِبَةُ ٱلْمُفْسِدِينَ»
نمل ۲۷:۱۴

و آنها را از روی ستم و برتری‌جویی انکار کردند، در حالی که در درون خود به آنها یقین داشتند؛ پس بنگر سرانجام فسادکنندگان چگونه بود.

پس شناخت روشن لزوما انسان را مجبور به پذیرش نمی‌کند. ممکن است حقیقت شناخته شود، اما تعلقات و منافع بر واکنش انسان غلبه کنند. درست در همین نقطه است که «کتمان» معنا پیدا می‌کند.

این اصل برای زمان ما نیز جدی است. نمی‌توان یک یهودی یا مسیحی را تنها به دلیل اینکه به رسالت محمد نپیوسته، در شمار کسانی قرار داد که قرآن می‌گوید حق را در حالی که می‌دانند پنهان می‌کنند. پیش از چنین داوری‌ای باید روشن باشد که حقیقت واقعا برای او شناخته شده است.

حتی ممکن است انسانی از اهل کتاب پس از پژوهش، به حقانیت رسالت محمد و قرآن باور پیدا کند، اما همچنان در پیوند خانوادگی، اجتماعی و شریعتی خود زندگی کند. شناخت رسالت محمد، کتمان نکردن حق، و ترک کامل شریعت پیشین سه ادعای جداگانه‌اند و نباید بی‌دلیل یکی گرفته شوند.

از همین رو، مرکز آیه تغییر نام مذهبی نیست؛ صداقت در برابر حقیقتی است که شناخته شده است.

اگر «يعرفونه» را به حقانیت امر قبله برگردانیم، گروهی از اهل کتاب حقیقتی را که برایشان روشن بود کتمان کردند.

اگر آن را به محمد برگردانیم، باز همان قانون باقی است: شناخت باید واقعی و روشن باشد تا کتمان آگاهانه معنا پیدا کند.

این قاعده فقط درباره اهل کتاب نیست. مسلمان نیز ممکن است حقیقتی را در قرآن روشن ببیند، اما چون با روایت، مذهب، جایگاه اجتماعی یا باور محبوبش ناسازگار است، آن را چنان بپوشاند یا تاویل کند که نتیجه از پیش تعیین‌شده تغییر نکند.

کتمان حق بیماری یک قوم نیست؛ هرجا علم وجود دارد اما انسان حاضر نیست با آنچه می‌داند صادق بماند، همان خطر دوباره پدید می‌آید.

درس آیه برای ما پیش از هر چیز احتیاط در داوری است. نمی‌توان از ظاهر هویت مذهبی دیگران دانست که چه اندازه حقیقت برای آنان روشن شده است. اما درباره خودمان پرسش نزدیک‌تر و سخت‌تر است:

وقتی حقیقتی را می‌شناسیم، آیا اجازه می‌دهیم ما را تغییر دهد، یا آن را پنهان می‌کنیم تا آنچه از پیش دوست داشته‌ایم دست‌نخورده بماند؟

برای بررسی گسترده‌تر معنای ایمان و مسئولیت انسان در برابر حقیقت شناخته‌شده می‌توان به پژوهش ایمان در قرآن مراجعه کرد. سیاق قبله و پیوند آیات ۱۴۴ تا ۱۴۷ نیز در پژوهش قبله، وجه و حنیف در قرآن به تفصیل بررسی شده است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۴۰— کتمان شهادتی که از جانب خدا نزد انسان است.
  • البقره ۲:۱۴۴— «لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَبِّهِمْ»؛ علم اهل کتاب به حق بودن این امر.
  • البقره ۲:۱۴۵— قبله، علم و پیروی از اهواء.
  • البقره ۲:۱۴۷— «الْحَقُّ مِن رَبِّكَ»؛ ادامه مستقیم محور حق.
  • نمل ۲۷:۱۴— انکار آیات در حالی که درون انسان به آنها یقین دارد.
  • ایمان در قرآن— درباره ایمان، شناخت و مسئولیت انسان در برابر حقیقت.
  • قبله، وجه و حنیف در قرآن— بررسی تفصیلی سیاق قبله و پیوند این بخش از سوره.

البقره ۲:۱۴۷

ۖ

حق از سوی پروردگار توست؛ پس از کسانی مباش که آن را به تردید و کشمکش می‌کشانند.

تأمل ما

پس از چند آیه سخن از قبله، علم، شناخت و کتمان حق، قرآن جمله‌ای بسیار کوتاه اما سنگین می‌آورد:

«ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ»

حق از سوی پروردگار توست.

در آیه ۱۴۴ اهل کتاب کسانی معرفی شدند که می‌دانند این امر حق از سوی پروردگارشان است. در آیه ۱۴۵ از علمی سخن رفت که به پیامبر رسیده است. در آیه ۱۴۶ سخن از شناخت روشن و از گروهی بود که حق را در حالی که می‌دانند پنهان می‌کنند. اکنون خطاب مستقیم به خود پیامبر است:

«فَلَا تَكُونَنَّ مِنَ ٱلْمُمْتَرِينَ»

واژه «الممترين» معمولا فقط «شک‌کنندگان» ترجمه شده است، اما ریشه و کاربرد قرآنی آن معنایی گسترده‌تر دارد.

این واژه از ریشه م ر ي و از فعل امترى است. همین خانواده در «مِرية»، «مِراء»، «تماري» و «مماراة» دیده می‌شود؛ واژه‌هایی که تنها از یک حالت ذهنی ساده سخن نمی‌گویند، بلکه تردد، رفت‌وبرگشت، کشمکش و مجادله درباره یک امر را نیز در خود دارند.

در کاربرد قدیم عربی، «مَرَى» برای دست کشیدن و فشردن پستان حیوان به کار می‌رفت تا شیر از آن بیرون آید. در میدان سخن نیز همین ریشه به کشیدن و زیر و رو کردن یک مسئله، جدال درباره آن و ادامه دادن رفت‌وبرگشت بر سر آن راه یافته است.

به همین دلیل، «امتراء» را نباید بدون توضیح با «شک» یکی گرفت.

قرآن خود این تفاوت را در یونس ۱۰:۹۴ بسیار روشن نشان می‌دهد:

«فَإِن كُنتَ فِى شَكٍّ مِّمَّآ أَنزَلْنَآ إِلَيْكَ فَسْـَٔلِ ٱلَّذِينَ يَقْرَءُونَ ٱلْكِتَـٰبَ مِن قَبْلِكَ ۚ لَقَدْ جَآءَكَ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَلَا تَكُونَنَّ مِنَ ٱلْمُمْتَرِينَ»
یونس ۱۰:۹۴

اگر درباره آنچه به سوی تو نازل کرده‌ایم در شک هستی، از کسانی که پیش از تو کتاب می‌خوانند بپرس. بی‌گمان حق از سوی پروردگارت به تو رسیده است؛ پس از ممترین مباش.

قرآن در آغاز همین آیه از «شَكّ» سخن می‌گوید و در پایان از «الممترين». اگر این دو دقیقا یک معنا داشتند، انتخاب دو واژه متفاوت در یک آیه بی‌دلیل می‌شد.

«شک» می‌تواند مرحله‌ای طبیعی در مسیر شناخت باشد. انسان چیزی را نمی‌داند، درباره آن تردید دارد، می‌پرسد و تحقیق می‌کند. خود یونس ۱۰:۹۴ نیز برای شک، راه پرسیدن را باز می‌گذارد: «فَسْأَلْ».

اما پس از آمدن حق، مسئله دیگر فقط ندانستن نیست. خطر این است که حقیقتی که روشن شده، دوباره و دوباره زیر و رو شود و به میدان کشمکش و تردد بازگردد.

از همین رو، «امتراء» از پرسشگری صادقانه جداست.

پرسشگری برای رسیدن به پاسخ است؛ امتراء می‌تواند به وضعیتی تبدیل شود که انسان حتی پس از روشن شدن پاسخ، همچنان آن را به رفت‌وبرگشت و مناقشه بکشاند.

همین ساختار در این آیه بقره نیز دیده می‌شود:

«ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ ۖ فَلَا تَكُونَنَّ مِنَ ٱلْمُمْتَرِينَ»

حق از سوی پروردگار توست؛ پس آن را دوباره در چرخه امتراء قرار نده.

اما خودِ خطاب به پیامبر نیز درخور توجه است.

چرا قرآن به محمد می‌گوید از ممترین مباش؟

اگر پیامبر حق را از راه وحی شناخته است، آیا چنین هشداری بی‌معنا نیست؟

پاسخ را باید در تصویری جستجو کرد که خود قرآن از رسول می‌دهد. محمد با دریافت وحی از انسان بودن خارج نمی‌شود. قرآن به او فرمان می‌دهد بگوید که بشری مانند دیگر انسان‌هاست که به او وحی می‌شود. او فرشته نیست، خزائن خدا در اختیارش نیست و علم مستقل به غیب ندارد. دانشی که دارد نیز چیزی است که خدا به او آموخته است.

در کهف ۱۸:۱۱۰ می‌خوانیم:

«قُلْ إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَىٰٓ إِلَىَّ أَنَّمَآ إِلَـٰهُكُمْ إِلَـٰهٌ وَٰحِدٌ ۖ فَمَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَـٰلِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدًۢا»
کهف ۱۸:۱۱۰

بگو: من فقط بشری مانند شما هستم که به من وحی می‌شود که معبود شما معبودی یگانه است؛ پس هرکس امید دیدار پروردگارش را دارد، کار شایسته انجام دهد و هیچ‌کس را در عبادت پروردگارش شریک نسازد.

رسالت، طبیعت انسانی را لغو نمی‌کند.

انسان تحت تاثیر سخن دیگران قرار می‌گیرد، اندوهگین می‌شود، فشار محیط را احساس می‌کند و گاهی برای استوار ماندن بر آنچه شناخته است به یادآوری نیاز دارد. قرآن درباره خود محمد نیز از تنگ شدن سینه‌اش در برابر سخنان مخالفان سخن می‌گوید (حجر ۱۵:۹۷) و در مواردی بعضی تصمیم‌های او را مستقیما اصلاح می‌کند (توبه ۹:۴۳؛ تحریم ۶۶:۱).

پس نهی «فَلَا تَكُونَنَّ مِنَ ٱلْمُمْتَرِينَ» لازم نیست خطابی نمایشی باشد که در واقع فقط برای دیگران گفته شده است. می‌تواند واقعا خطاب به خود پیامبر باشد.

او حق را می‌داند، اما همچنان انسان است.

و انسان بودن یعنی اینکه دانستن یک حقیقت لزوما انسان را از همه فشارهای روانی و اجتماعی مصون نمی‌کند.

در همین سیاق، گروه‌های مختلف درباره قبله سخن می‌گویند. بعضی قبله پیامبر را نمی‌پذیرند، او قبله آنان را نمی‌پذیرد، و حتی خود آنان نیز یک جهت واحد ندارند. تکرار اعتراض‌ها و اختلاف‌ها می‌تواند چیزی را که برای انسان روشن شده دوباره وارد فضای تردد کند.

قرآن اینجا برای پیامبر یک لنگر می‌گذارد:

«ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ»

حق از پروردگار توست.

معیار حقیقت رضایت این گروه یا آن گروه نیست. زیاد بودن مخالفان، تکرار اعتراض‌ها یا طولانی شدن مجادله، حقیقتی را که بر علم استوار شده باطل نمی‌کند.

این نکته درس دیگری نیز در خود دارد: هدایت یافتن به معنای بی‌نیاز شدن از هدایت نیست.

خود پیامبر بارها مخاطب فرمان‌هایی چون صبر کن، استقامت داشته باش، پیروی کن، از این کار دوری کن و چنین مباش قرار می‌گیرد. وحی فقط مجموعه‌ای از اطلاعات نیست که یک‌بار به او داده شود و سپس کار تمام شود؛ وحی در مسیر زندگی او را هدایت، یادآوری و تثبیت می‌کند.

همین امر درباره انسان‌های دیگر نیز صادق است.

ممکن است کسی حقیقتی را پس از تحقیق بشناسد، اما فشار خانواده، جامعه، مذهب، استاد یا اکثریت او را وادارد دوباره و دوباره آن را زیر و رو کند؛ نه برای شناخت بیشتر، بلکه برای یافتن راهی که بتواند همان باور محبوب گذشته را حفظ کند.

در چنین نقطه‌ای، تردید دیگر صرفا مرحله‌ای در راه شناخت نیست. ممکن است به امتراء تبدیل شود.

البته تشخیص این مرز همیشه آسان نیست. انسان نباید به بهانه «حق برای من روشن شده» راه پرسش و بازنگری را بر خود ببندد. چه بسا چیزی که یقین می‌پندارد، نتیجه عادت یا تعصب خود او باشد. اما همان‌گونه که پرسشگری می‌تواند به جستجوی حقیقت خدمت کند، شک دائمی نیز می‌تواند به وسیله‌ای برای فرار از نتیجه‌ای تبدیل شود که انسان نمی‌خواهد بپذیرد.

قرآن میان این دو راه تمایز می‌گذارد.

در یونس ۱۰:۹۴ برای شک می‌گوید بپرس؛ پس از آمدن حق می‌گوید از ممترین مباش.

در بقره ۲:۱۴۷ نیز پس از چند بار سخن از علم، شناخت و حق، همین جمله تکرار می‌شود:

«ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ ۖ فَلَا تَكُونَنَّ مِنَ ٱلْمُمْتَرِينَ»

همین عبارت در آل عمران ۳:۶۰ نیز پس از بحث درباره عیسی آمده است:

«ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَلَا تَكُن مِّنَ ٱلْمُمْتَرِينَ»
آل عمران ۳:۶۰

حق از سوی پروردگار توست؛ پس از ممترین مباش.

در هر دو جا، حقیقت در میان اختلاف‌ها و مناقشات مذهبی قرار گرفته است. پاسخ قرآن این نیست که پرسش نکن، بلکه این است که پس از روشن شدن حق، اجازه نده جدال‌های پایان‌ناپذیر آن را دوباره به میدان امتراء بکشانند.

در اینجا نیز انسان بودن رسول بخشی از درس آیه است. قرآن از پیامبری سخن نمی‌گوید که چون رسول شده دیگر همه چیز را می‌داند، از هیچ فشار انسانی تاثیر نمی‌پذیرد و به هیچ یادآوری نیاز ندارد. از انسانی سخن می‌گوید که وحی دریافت می‌کند و همان وحی او را در مسیر حقیقت نگه می‌دارد.

شاید همین است که او را برای دیگر انسان‌ها قابل پیروی می‌سازد.

اگر پیامبر موجودی بود که هیچ‌گاه تحت فشار قرار نمی‌گرفت، هیچ نیازی به یادآوری نداشت و هیچ امکان تاثیرپذیری انسانی در او نبود، بسیاری از فرمان‌های مستقیم قرآن به او معنای اندکی برای زندگی ما داشتند.

اما او انسان است؛ و در همان انسان بودن، هدایت می‌شود.

پس درس آیه فقط این نیست که «شک نکن».

درس عمیق‌تر آن است که حقیقت را بجوی، در راه شناخت سوال کن، اما وقتی حق بر علم روشن شد، اجازه نده فشار، تعلق و مجادله آن را دوباره در چرخه بی‌پایان امتراء فرو ببرد.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۴۴— علم اهل کتاب به حق بودن امر.
  • البقره ۲:۱۴۵— علم در برابر اهواء و فشار گروه‌ها.
  • البقره ۲:۱۴۶— شناخت حق و کتمان آن با وجود علم.
  • یونس ۱۰:۹۴— کاربرد «شک» و «الممترين» در یک آیه و باز کردن راه پرسش در برابر شک.
  • آل عمران ۳:۶۰— تکرار عبارت «الحق من ربك فلا تكن من الممترين» در فضای اختلاف مذهبی درباره عیسی.
  • کهف ۱۸:۱۱۰— تصریح به بشر بودن پیامبر و دریافت وحی.
  • انعام ۶:۵۰— پیامبر خزائن خدا را در اختیار ندارد، غیب را مستقل نمی‌داند و از وحی پیروی می‌کند.
  • اعراف ۷:۱۸۸— محدودیت علم پیامبر نسبت به غیب.
  • حجر ۱۵:۹۷— تاثیر سخنان مخالفان بر سینه و حال انسانی پیامبر.
  • توبه ۹:۴۳ و تحریم ۶۶:۱— نمونه‌هایی از خطاب مستقیم و اصلاح تصمیم پیامبر از سوی وحی.
  • مریم ۱۹:۳۴— «قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِي فِيهِ يَمْتَرُونَ»؛ امتراء درباره سخن حق.
  • کهف ۱۸:۲۲ و نجم ۵۳:۱۲— کاربردهای دیگر خانواده م ر ي در میدان مجادله و کشمکش.

البقره ۲:۱۴۸

ۖ ۚ ۚ

و برای هر یک وجهه‌ای است که به سوی آن رو می‌کند؛ پس در خیرات از یکدیگر پیشی بگیرید. هرجا که باشید، خدا همه شما را خواهد آورد. بی‌گمان خدا بر هر چیزی تواناست.

تأمل ما

چند آیه است که سخن بر سر قبله و جهت‌گیری دینی می‌گردد. برای جامعه محمد جهت مسجدالحرام تعیین شده است؛ اما اکنون قرآن می‌گوید:

«وَلِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيهَا»

برای هر یک وجهه‌ای است که به سوی آن رو می‌کند.

فرمان رو کردن محمد و جامعه او به مسجدالحرام به این معنا نیست که همه جماعت‌های دیگر نیز مکلف شده‌اند همان قبله را اختیار کنند. در بقره ۲:۱۴۵ گفته شد اهل کتاب از قبله محمد پیروی نمی‌کنند، محمد نیز پیرو قبله آنان نیست و بعضی از آنان نیز پیرو قبله بعضی دیگر نیستند. اکنون وجود همین تفاوت در یک جمله فشرده بیان می‌شود: برای هر یک وجهه‌ای است.

پس تعیین قبله برای جامعه محمد واقعی و الزام‌آور است، اما از این الزام نمی‌توان نتیجه گرفت که همان جهت باید بر همه شریعت‌ها و جماعت‌ها تحمیل شود. قرآن میان مسئولیت هر جماعت در برابر راهی که برایش روشن شده و ادعای انحصار خدا یا نجات برای یک جماعت تفاوت می‌گذارد.

آیه بلافاصله می‌گوید:

«فَٱسْتَبِقُوا۟ ٱلْخَيْرَٰتِ»

پس در خیرات از یکدیگر پیشی بگیرید.

درست در جایی که اختلاف جهت‌ها می‌توانست به مسابقه بر سر هویت، نسب و برتری جماعت‌ها تبدیل شود، قرآن میدان رقابت را تغییر می‌دهد. آنچه باید موضوع سبقت باشد خیرات است.

بقره ۲:۱۱۵ برای فهم این جمله مهم است، زیرا می‌گوید مشرق و مغرب از آن خداست و هر سو رو کنید، وجه خدا آنجاست. این سخن قبله را لغو نمی‌کند؛ زیرا همین سوره بعدا قبله‌ای مشخص برای جامعه محمد تعیین می‌کند. اما نشان می‌دهد آن معبود یگانه در یک جهت جغرافیایی محصور نیست و هیچ جماعتی نمی‌تواند از قبله خود سند مالکیت انحصاری بر خدا بسازد.

بقره ۲:۱۴۲ نیز درست در آغاز بحث تغییر قبله همین اصل را یادآور می‌شود: مشرق و مغرب از آن خداست و او هرکه را بخواهد به راهی مستقیم هدایت می‌کند. پس پیش از آنکه جهت مسجدالحرام تعیین شود، روشن شده است که تغییر قبله به معنای انتقال خدا از یک جهت به جهت دیگر نیست.

بقره ۲:۱۷۷ این معنا را از زاویه دیگری کامل می‌کند. آنجا نیکی به صرف رو کردن صورت به مشرق یا مغرب فروکاسته نمی‌شود؛ سپس ایمان، بخشش، وفای به عهد و پایداری مطرح می‌شوند. این آیه کمک می‌کند بفهمیم چرا در بقره ۲:۱۴۸، درست پس از ذکر وجهه‌های متفاوت، سخن به «فاستبقوا الخيرات» می‌رسد. جهت جای خود را دارد، اما ارزش زندگی دینی به جهت تنها خلاصه نمی‌شود.

همین منطق پیش‌تر در نقد انحصار بهشت نیز دیده شده بود. بقره ۲:۱۱۱ ادعای اختصاص بهشت به یک جماعت مذهبی را نقد می‌کند. بقره ۲:۱۱۲ به جای آنکه نام جماعت دیگری را ضمانت نجات قرار دهد، معیار را تسلیم شدن برای خدا و نیکوکاری قرار می‌دهد. قرآن یک انحصار مذهبی را با انحصار تازه‌ای به نام پیروان محمد جایگزین نمی‌کند.

نساء ۴:۱۲۳ نیز همین اصل را از زاویه دیگری بیان می‌کند: داوری خدا بر آرزوهای شما یا آرزوهای اهل کتاب بنا نشده است. نام، نسب، شریعت و تعلق گروهی نمی‌تواند به خودی خود برای کسی ضمانت نجات بسازد.

نزدیک‌ترین آیه موازی با بقره ۲:۱۴۸، مائده ۵:۴۸ است. آنجا برای گروه‌ها «شرعة» و «منهاج»های متفاوت یاد می‌شود؛ گفته می‌شود اگر خدا می‌خواست همه را یک امت می‌ساخت، اما چنین نکرد؛ سپس همان فرمان می‌آید: «فاستبقوا الخيرات». در پایان نیز بازگشت همه به سوی خداست تا او درباره اختلاف‌هایشان داوری کند.

ساختار دو آیه بسیار نزدیک است.

در بقره ۲:۱۴۸، وجهه‌های متفاوت مطرح می‌شوند، سپس سبقت در خیرات و بعد گردآوری همه نزد خدا.

در مائده ۵:۴۸، شرعه‌ها و راه‌های متفاوت مطرح می‌شوند، سپس سبقت در خیرات و بعد بازگشت همه به سوی خدا.

این هماهنگی نشان می‌دهد تفاوت راه‌ها و صورت‌های دینی به خودی خود به معنای تفاوت معبود یا ضمانت برتری یک جماعت نیست.

حج ۲۲:۳۴ نیز برای فهم همین نکته مهم است، زیرا از قرار دادن منسک برای امت‌ها سخن می‌گوید و در همان حال معبود را یکی می‌داند.

حج ۲۲:۶۷ نیز دوباره برای هر امت منسکی را یاد می‌کند و از تبدیل این تفاوت به منازعه بازمی‌دارد. پس تفاوت صورت عبادت و جهت در خود قرآن شناخته شده است، بدون آنکه یگانگی معبود از میان برود.

این پیوند میان قبله، وجهه و خیرات در پژوهش قبله، وجه و حنیف در قرآن به تفصیل بررسی شده است. نسبت همین منطق با تفاوت مناسک، شرعه‌ها و راه‌های عبادی نیز در پژوهش حج در قرآن گسترش یافته است.

سپس آیه می‌گوید:

«أَيْنَ مَا تَكُونُوا۟ يَأْتِ بِكُمُ ٱللَّهُ جَمِيعًا»

هرجا که باشید، خدا همه شما را خواهد آورد.

«جميعا» ادامه طبیعی «ولكل وجهة» است. انسان‌ها با جهت‌ها، جماعت‌ها و راه‌های متفاوت پراکنده‌اند، اما هیچ‌کدام بیرون قلمرو همان یک خدا نیستند. همه در نهایت نزد او گرد آورده می‌شوند.

پس آیه با کثرت آغاز می‌شود و به وحدت مرجع می‌رسد:

وجهه‌ها متفاوت‌اند؛ میدان رقابت خیرات است؛ مرجع نهایی خداست.

در این ساختار، جمله پایانی:

«إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ»

موضوع تازه‌ای را آغاز نمی‌کند. ختم همان سخنی است که پیش از آن آمده است. تفاوت جهت‌ها، فاصله مکان‌ها و پراکندگی جماعت‌ها قلمرو آن معبود یگانه را تقسیم نمی‌کنند. همان خدایی که مشرق و مغرب از آن اوست، همه را با وجود این تفاوت‌ها نزد خود گرد می‌آورد.

کثرت وجهه‌ها وحدت مرجع نهایی را از میان نمی‌برد.

پیروان محمد نیز قرار نبود همان خطایی را که قرآن در انحصارطلبی دینی دیگران نقد کرده بود، این بار با نام تازه‌ای تکرار کنند. قبله مسجدالحرام برای آنان تعیین شد، اما این قبله نباید به ضمانت خودکار نجات یا سند برتری ذاتی آنان بر دیگران تبدیل می‌شد. در این سیاق، روی آوردن به بیت‌الحرام بازگشت به نشانه‌ای بود که قرآن آن را با ابراهیم و اسماعیل، تسلیم برای آن معبود یگانه و راه حنیف پیوند داده بود؛ راهی که قرار نبود به مرز تازه‌ای برای خودبرتربینی مذهبی تبدیل شود. پیوند بیت با ابراهیم، حنیف بودن و معنای قبله در پژوهش قبله، وجه و حنیف در قرآن و نسبت بیت، مناسک و امت‌های مختلف در پژوهش حج در قرآن به تفصیل بررسی شده است. نقد این تصور که نام یک شریعت یا جماعت به خودی خود ضمانت بهشت می‌سازد نیز در مقاله بهشت در انحصار یک فرقه و یک شریعت نیست گسترش یافته است.

امروز نیز اگر بیت‌الحرام در ذهن پیروان محمد فقط به نشانه برتری جماعت خودشان تبدیل شود، صورت قبله باقی مانده اما معنای آن آسیب دیده است. زنده کردن معنای بیت تنها با رو کردن جسم به سوی آن کامل نمی‌شود؛ باید دوباره آن را به همان پیام ابراهیمی پیوند داد: تسلیم برای آن معبود یگانه، کنار گذاشتن ادعای مالکیت انحصاری بر خدا و نجات، و پذیرفتن اینکه انسان‌ها با وجهه‌ها و راه‌های متفاوت در نهایت نزد همان خدا گرد می‌آیند.

در چنین خوانشی، «فاستبقوا الخيرات» فقط جمله‌ای اخلاقی در کنار بحث قبله نیست؛ روحی است که مانع می‌شود قبله به ابزار تفاخر مذهبی تبدیل شود.

اگر قرار است پیروان شریعت‌های مختلف در چیزی با یکدیگر مسابقه دهند، قرآن خود میدان آن را تعیین کرده است:

«فَٱسْتَبِقُوا۟ ٱلْخَيْرَٰتِ»

در خیرات از یکدیگر پیشی بگیرید.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۱۵— مشرق و مغرب از آن خداست؛ تفاوت جهت‌ها خدا را در یک جهت محصور نمی‌کند.
  • البقره ۲:۱۱۱— نقد ادعای انحصار بهشت در یک جماعت مذهبی.
  • البقره ۲:۱۱۲— انتقال معیار از نام جماعت به تسلیم برای خدا و نیکوکاری.
  • البقره ۲:۱۴۲— مشرق و مغرب از آن خداست و بحث قبله با هدایت به صراط مستقیم پیوند می‌خورد.
  • البقره ۲:۱۴۴— تعیین مسجدالحرام به عنوان قبله جامعه محمد.
  • البقره ۲:۱۴۵— اهل کتاب قبله محمد را پیروی نمی‌کنند، محمد نیز قبله آنان را پیروی نمی‌کند و خود آنان نیز قبله واحدی ندارند.
  • البقره ۲:۱۷۷— نیکی به صرف رو کردن صورت به مشرق یا مغرب محدود نمی‌شود.
  • نساء ۴:۱۲۳— نجات بر آرزو و ادعای هیچ جماعتی بنا نشده است.
  • مائده ۵:۴۸— تفاوت شرعه و منهاج، سبقت در خیرات و بازگشت همه به سوی خدا.
  • حج ۲۲:۳۴— وجود مناسک برای امت‌های مختلف در کنار یگانگی معبود.
  • حج ۲۲:۶۷— وجود منسک برای هر امت و نهی از منازعه بر سر آن.
  • قبله، وجه و حنیف در قرآن— بررسی تفصیلی وجهه، قبله و سبقت در خیرات.
  • حج در قرآن— بررسی تفاوت مناسک، شرعه‌ها و راه‌های عبادی در کنار وحدت معبود.
  • بهشت در انحصار یک فرقه و یک شریعت نیست— بررسی نقد قرآنی ضمانت نجات بر اساس نام شریعت، فرقه یا جماعت.

البقره ۲:۱۴۹

ۖ ۗ

و از هرجا بیرون آمدی، روی خود را به سوی مسجدالحرام بگردان؛ و بی‌گمان این حق از سوی پروردگار توست؛ و خدا از آنچه انجام می‌دهید غافل نیست.

تأمل ما

آیه پیش گفت:

«وَلِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيهَا»

برای هر یک وجهه‌ای است که به سوی آن رو می‌کند.

اکنون در میان همین گوناگونی وجهه‌ها، محمد نیز بی‌جهت رها نمی‌شود:

«وَمِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ ٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ»

از هرجا بیرون آمدی، روی خود را به سوی مسجدالحرام بگردان.

خطاب کاملا مفرد است: «خرجت»، «فول»، «وجهك». نخست خود محمد مخاطب این فرمان است.

این نکته در ادامه بقره ۲:۱۴۸ معنا پیدا می‌کند. پذیرفتن اینکه دیگران وجهه‌های خود را دارند، به معنای بی‌جهتی محمد نیست. همان آیه‌ای که گفت «ولكل وجهة»، نگفت انسان برای احترام به تفاوت‌ها باید جهت خویش را کنار بگذارد. آزادی دیگران از یک سو و وفاداری انسان به راهی که برای خودش روشن شده از سوی دیگر، با یکدیگر منافاتی ندارند.

بقره ۲:۱۴۵ نیز همین مرز را پیش‌تر روشن کرده بود: اهل کتاب قبله محمد را پیروی نمی‌کنند، محمد نیز پیرو قبله آنان نیست و بعضی از آنان نیز قبله بعضی دیگر را پیروی نمی‌کنند. بنابراین تعیین مسجدالحرام به عنوان قبله محمد را نباید به فرمانی برای یکسان کردن همه شریعت‌ها و وجهه‌ها تبدیل کرد.

فرمان این آیه مشخص است:

«فَوَلِّ وَجْهَكَ»

روی خودت را بگردان.

این جهت برای محمد نیز یک انتخاب سلیقه‌ای نیست:

«وَإِنَّهُۥ لَلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ»

و بی‌گمان این حق از سوی پروردگار توست.

وجود وجهه‌های متفاوت، حقیقت را نسبی نمی‌کند. انسان می‌تواند بپذیرد که دیگری راه و شریعت خود را دارد و در عین حال به آنچه برای خودش حق شناخته است وفادار بماند. آنچه قرآن در این آیات می‌شکند، تفاوت نیست؛ تبدیل تفاوت به انحصار و برتری‌جویی است.

عبارت «وَمِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ» نیز این جهت‌گیری را به محل خاصی محدود نمی‌کند. هرجا محمد از آن بیرون آمده باشد، مسجدالحرام جهت اوست. محیط پیرامون، اکثریت مذهبی یا قبله جماعتی که در میان آنان زندگی می‌کند، قرار نیست جهت او را تعیین کنند. لنگر این جهت در جمله بعد آمده است: «الحق من ربك».

مسجدالحرام در این سوره پیش از آن با ابراهیم و اسماعیل پیوند خورده است. بقره ۲:۱۲۵ از بیت و مقام ابراهیم سخن می‌گوید. بقره ۲:۱۲۷ ابراهیم و اسماعیل را در حال بالا بردن پایه‌های بیت نشان می‌دهد. بقره ۲:۱۳۱ تسلیم ابراهیم برای پروردگار جهانیان را بیان می‌کند و بقره ۲:۱۳۵ در برابر انحصار یهودی و نصرانی، به ملت ابراهیم حنیف بازمی‌گردد.

از این رو، روی آوردن محمد به مسجدالحرام در امتداد همان جهت ابراهیمی قرار می‌گیرد؛ نه برای ساختن یک انحصار مذهبی تازه، بلکه برای پیوند دادن این جامعه با بیتی که قرآن آن را پیش از تقسیم‌های بعدی فرقه‌ای، با ابراهیم، اسماعیل، حنیف بودن و تسلیم برای آن معبود یگانه معرفی کرده است. این پیوند در پژوهش قبله، وجه و حنیف در قرآن و در پژوهش حج در قرآن به تفصیل بررسی شده است.

پایان آیه نیز قابل توجه است. فرمان آغاز آیه با ضمیر مفرد به محمد داده شد، اما جمله آخر به جمع برمی‌گردد:

«وَمَا ٱللَّهُ بِغَـٰفِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»

و خدا از آنچه انجام می‌دهید غافل نیست.

از «وجهك» به «تعملون» می‌رسیم؛ از جهت یک فرد به عمل یک جمع.

این چرخش اجازه نمی‌دهد قبله به تمام معنای دینداری تبدیل شود. جهت اهمیت دارد و محمد مامور است به جهت تعیین‌شده برای خود وفادار بماند، اما خدا فقط به اینکه انسان رو به کدام سمت ایستاده نگاه نمی‌کند؛ عمل نیز در برابر او قرار دارد.

این معنا با بقره ۲:۱۴۸ پیوسته است. آنجا پس از سخن از وجهه‌های متفاوت گفته شد:

«فَٱسْتَبِقُوا۟ ٱلْخَيْرَٰتِ»

در خیرات از یکدیگر پیشی بگیرید.

پس داشتن جهت درست نمی‌تواند جای خیر و عمل درست را بگیرد. ممکن است جماعتی رو به مسجدالحرام بایستد، اما در رفتار خود همان تعصب، انحصارطلبی و خودبرتربینی‌ای را بازتولید کند که قرآن در دیگران نقد کرده است. صورت قبله به تنهایی چنین جماعتی را از مسئولیت اعمالش بیرون نمی‌برد؛ «وما الله بغافل عما تعملون».

این نکته برای امروز نیز زنده است. اگر مسجدالحرام تنها به نشانه تمایز «ما» از «دیگران» تبدیل شود، معنای ابراهیمی آن کم‌رنگ شده است. جهت این بیت زمانی با روح این آیات همراه می‌ماند که رو کردن به آن، انسان را به همان راهی متصل کند که قرآن برای ابراهیم ترسیم کرده است: تسلیم برای آن معبود یگانه، رهایی از انحصار هویتی و رقابت در خیر.

پس آیه میان دو افراط راه دیگری باز می‌کند: نه برای احترام به دیگران بی‌جهت شو، و نه از جهت خود سند برتری بر دیگران بساز.

محمد به سوی مسجدالحرام رو می‌کند، زیرا این برای او حق از سوی پروردگارش است؛ و همان خدا از آنچه انسان‌ها در عمل انجام می‌دهند نیز غافل نیست.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۲۵— پیوند بیت با ابراهیم و مقام او.
  • البقره ۲:۱۲۷— بالا بردن پایه‌های بیت به دست ابراهیم و اسماعیل.
  • البقره ۲:۱۳۱— تسلیم ابراهیم برای پروردگار جهانیان.
  • البقره ۲:۱۳۵— بازگشت به ملت ابراهیم حنیف در برابر انحصار هویتی.
  • البقره ۲:۱۴۴— نخستین فرمان مستقیم به محمد برای رو کردن به مسجدالحرام.
  • البقره ۲:۱۴۵— تفاوت قبله محمد، اهل کتاب و گروه‌های مختلف آنان.
  • البقره ۲:۱۴۸— وجود وجهه‌های متفاوت و قرار گرفتن میدان رقابت در خیرات.
  • قبله، وجه و حنیف در قرآن— بررسی نسبت قبله، وجه، مسجدالحرام و ملت ابراهیم.
  • حج در قرآن— بررسی بیت، ابراهیم، اسماعیل و مناسک.

البقره ۲:۱۵۰

ۚ

و از هرجا بیرون آمدی، روی خود را به سوی مسجدالحرام بگردان؛ و هرجا که باشید، روی‌های خود را به سوی آن بگردانید، تا مردم بر شما حجتی نداشته باشند، مگر کسانی از آنان که ستم کردند؛ پس از آنان پروا نکنید و از من پروا کنید، و تا نعمتم را بر شما تمام کنم، و باشد که هدایت یابید.

تأمل ما

فرمانی که پیش‌تر به شخص محمد داده شده بود، اکنون از «وَجْهَكَ» به «وُجُوهَكُمْ» گسترش می‌یابد:

«وَمِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ ٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ ۚ وَحَيْثُ مَا كُنتُمْ فَوَلُّوا۟ وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُۥ»

نخست محمد جهت خود را می‌گیرد و سپس جامعه‌ای که با او این راه را می‌پیماید همان جهت را اختیار می‌کند.

این فرمان با بقره ۲:۱۴۸ تعارضی ندارد. آنجا گفته شد برای هر یک وجهه‌ای است و میدان مشترک رقابت، خیرات است. اینجا وجهه جامعه محمد روشن می‌شود. پذیرفتن اینکه دیگران وجهه‌های خود را دارند، به معنای بی‌جهت شدن این جامعه نیست؛ همان‌گونه که داشتن جهت مشخص نیز مجوز تحمیل آن بر همه شریعت‌ها نیست.

اکنون آیه علت این جهت‌گیری جمعی را آشکار می‌کند:

«لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ»

تا مردم بر شما حجتی نداشته باشند.

قرآن نمی‌گوید «اهل کتاب»، بلکه می‌گوید «الناس»؛ مردم.

پس مسئله فقط مناظره با یک جماعت مذهبی خاص نیست. جایگاه این جامعه در برابر مردم به طور عام مطرح است. جامعه‌ای که خود را به ملت ابراهیم پیوند می‌دهد، باید در جهت عملی خود نیز چنان روشن و مستقل باشد که تناقضی در موضعش باقی نماند که مردم بتوانند آن را به عنوان حجت علیه او پیش بکشند.

«حجة» از ریشه ح ج ج است. سخن تنها از اعتراض، تمسخر یا مخالفت نیست؛ حجت چیزی است که طرف مقابل آن را به عنوان دلیل علیه شما مطرح می‌کند. بنابراین هدف آیه این نیست که همه مردم را راضی کند یا هر صدای مخالفی را خاموش سازد، بلکه این است که برای اعتراض موجه و قابل استدلال، دستاویزی باقی نماند.

همین‌جا قرآن میان حجت و ادامه مخالفت فرق می‌گذارد:

«إِلَّا ٱلَّذِينَ ظَلَمُوا۟ مِنْهُمْ»

مگر کسانی از آنان که ستم کردند.

رفع حجت به معنای پایان یافتن همه اعتراض‌ها نیست. بعضی ممکن است حتی پس از روشن شدن امر همچنان مخالفت کنند. در چنین حالتی، ادامه اعتراض لزوما به معنای وجود حجت نیست.

نکته دیگر این است که «منهم» به همان «الناس» بازمی‌گردد. باز هم آیه مخالفت نادرست را در انحصار یک عنوان مذهبی خاص نمی‌گذارد؛ از میان مردم کسانی هستند که منصفانه با دلیل روبه‌رو می‌شوند و کسانی نیز هستند که از موضع ظلم ادامه می‌دهند.

پس از این مرزبندی، فرمان اصلی آیه می‌آید:

«فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَٱخْشَوْنِى»

پس از آنان پروا نکنید و از من پروا کنید.

«تخشوهم» و «اخشوني» از ریشه خ ش ي هستند. این ریشه با خ ش ع در «خاشعون» یکی نیست و این دو خانواده را نباید از نظر ریشه‌شناختی با یکدیگر آمیخت.

خشیت در کاربرد قرآنی غالبا فقط ترس خام نیست. فاطر ۳۵:۲۸ آن را با علم پیوند می‌دهد؛ احزاب ۳۳:۳۹ درباره رسانندگان پیام الهی می‌گوید خدا را خشیت دارند و کسی جز او را خشیت ندارند؛ و مائده ۵:۴۴ مستقیما می‌گوید از مردم خشیت نداشته باشید و از خدا خشیت داشته باشید.

در سیاق این آیه، «فلا تخشوهم» یعنی واکنش، داوری، اعتراض و فشار مردم نباید وزن تعیین‌کننده در انتخاب جهت شما پیدا کند.

اما این سخن به معنای بی‌اعتنایی به مردم نیست. خود آیه درست پیش از آن گفته است باید چنان عمل کنید که مردم بر شما حجتی نداشته باشند. این دو جمله کنار هم تعادل دقیقی می‌سازند:

در برابر مردم پاسخ‌گو باشید،
اما اسیر داوری مردم نشوید.

تناقضی باقی نگذارید که علیه شما حجت شود،
اما برای فرار از اعتراض مردم نیز حقیقتی را که برایتان روشن شده کنار نگذارید.

همین مسیر در آیات پیش نیز دیده می‌شد. بقره ۲:۱۲۰ هشدار داد که رضایت گروه‌ها نباید جهت پیامبر را تعیین کند. بقره ۲:۱۴۵ پیروی از اهواء را پس از آمدن علم نکوهش کرد. اکنون مسئله از زاویه دیگری بیان می‌شود: نه خواست مردم و نه خشیت از مردم، نباید جای حق را بگیرد.

پیوند خشیت با جمله بعد نیز بسیار مهم است:

«وَلِأُتِمَّ نِعْمَتِى عَلَيْكُمْ»

و تا نعمتم را بر شما تمام کنم.

مائده ۵:۳ ساختاری بسیار نزدیک دارد: نخست می‌گوید از مخالفان خشیت نداشته باشید و از خدا خشیت داشته باشید، سپس از کامل شدن دین و تمام شدن نعمت سخن می‌گوید. این هماهنگی نشان می‌دهد اتمام نعمت تنها داشتن یک حکم یا یک شعیره نیست؛ جامعه باید آن‌قدر رشد کند که جهت خود را از حقیقت بگیرد، نه از ترس واکنش دیگران.

استقلال دینی فقط این نیست که قبله‌ای جدا داشته باشیم. استقلال زمانی معنا پیدا می‌کند که انسان حقیقت را بشناسد، در برابر مردم حجت قابل دفاع داشته باشد و در عین حال از فشار افکار عمومی به اندازه‌ای نترسد که برای جلب رضایت دیگران جهت خود را عوض کند.

و سپس:

«وَلَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»

باشد که هدایت یابید.

این پایان بسیار مهم است. مسجدالحرام خود مقصد نهایی نیست؛ جهت بخشی از مسیر هدایت است.

اگر جامعه فقط جهت جغرافیایی را حفظ کند اما معنای آن را از دست بدهد، صورت باقی مانده اما غایت آیه کم‌رنگ شده است. قبله‌ای که با ابراهیم، اسماعیل، تسلیم برای آن معبود یگانه و گسستن از انحصارهای قومی پیوند خورده بود، نباید خود به پرچم انحصار تازه‌ای تبدیل شود.

بقره ۲:۱۲۵ بیت را «مثابة للناس» معرفی می‌کند؛ مرکزی برای مردم. حج ۲۲:۲۵ نیز مسجدالحرام را برای مردم می‌داند و میان ساکن و کسی که از بیرون می‌آید امتیاز ذاتی قائل نمی‌شود. حج ۲۲:۲۷ نیز دعوت ابراهیم به حج را خطاب به مردم گسترش می‌دهد. این شبکه کمک می‌کند بفهمیم چرا در همین آیه نیز علت با «الناس» بیان شده است: بیت ابراهیمی نباید ملک معنوی یک قوم یا فرقه شود.

پیوند قبله با وجه، حنیف بودن و راه ابراهیم در پژوهش قبله، وجه و حنیف در قرآن به تفصیل بررسی شده است. جایگاه بیت به عنوان مرکزی برای مردم، پیوند آن با ابراهیم و اسماعیل و تفاوت مناسک امت‌ها نیز در پژوهش حج در قرآن گسترش یافته است.

پس تغییر قبله سه چیز را هم‌زمان می‌سازد: جهت روشن، پاسخ‌گویی در برابر مردم، و رهایی از سلطه روانی مردم.

جامعه محمد باید چنان زندگی کند که مردم حجتی علیه آن نداشته باشند؛ اما قرار نیست برای به دست آوردن رضایت همه مردم زندگی کند.

کسانی که با دلیل سخن می‌گویند، باید پاسخ دریافت کنند. کسانی که پس از رفع حجت از موضع ظلم ادامه می‌دهند، نباید مرجع تصمیم جامعه شوند.

از همین رو، قلب آیه در این تعادل نهفته است:

«فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَٱخْشَوْنِى»

و نتیجه‌ای که قرآن برای آن می‌خواهد، تنها داشتن یک قبله مستقل نیست:

«وَلَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»

هدف، هدایت است.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۱۲۰— رضایت دیگران نباید جهت پیامبر را تعیین کند.
  • البقره ۲:۱۲۵— بیت به عنوان «مثابة للناس».
  • البقره ۲:۱۳۵— ملت ابراهیم حنیف در برابر انحصارهای هویتی.
  • البقره ۲:۱۴۲— واکنش مردم به مسئله قبله و پیوند آن با هدایت.
  • البقره ۲:۱۴۳— قبله به عنوان آزمون پیروی و مسئولیت امت در شهادت.
  • البقره ۲:۱۴۴— تعیین جهت مسجدالحرام برای محمد و جماعت.
  • البقره ۲:۱۴۵— تفاوت قبله‌ها و هشدار درباره اهواء پس از علم.
  • البقره ۲:۱۴۸— وجهه‌های متفاوت، سبقت در خیرات و مرجع نهایی واحد.
  • البقره ۲:۱۴۹— تثبیت جهت شخص محمد در هر مکان.
  • مائده ۵:۳— پیوند خشیت از خدا، کنار گذاشتن خشیت از مخالفان و اتمام نعمت.
  • مائده ۵:۴۴— نهی از خشیت مردم در برابر مسئولیت نسبت به فرمان خدا.
  • احزاب ۳۳:۳۹— رسانندگان پیام خدا او را خشیت دارند و خشیت مردم مانع آنان نمی‌شود.
  • فاطر ۳۵:۲۸— پیوند خشیت خدا با علم.
  • حج ۲۲:۲۵— مسجدالحرام به عنوان مکانی برای مردم، بدون انحصار یک گروه.
  • حج ۲۲:۲۷— دعوت ابراهیم به حج در میان مردم.
  • قبله، وجه و حنیف در قرآن— بررسی تغییر قبله، وجه، ملت ابراهیم و استقلال جهت‌گیری.
  • حج در قرآن— بررسی بیت به عنوان خانه‌ای برای مردم، ابراهیم، اسماعیل و مناسک امت‌ها.

البقره ۲:۱۵۱

چنان‌که در میان شما رسولی از خودتان فرستادیم که آیات ما را بر شما تلاوت می‌کند، شما را پاک و بالنده می‌سازد، کتاب و حکمت را به شما می‌آموزد و چیزهایی را به شما می‌آموزد که پیش از آن نمی‌دانستید.

تأمل ما

در پایان آیه پیشین، خداوند از کامل ساختن نعمت خود بر مخاطبان و هدایت آنان سخن گفت. اکنون با «كَمَا»، فرستادن رسولی از میان همان مردم را یادآوری می‌کند. این پیوند پس از آیات مربوط به قبله اهمیت ویژه‌ای دارد. جامعه‌ای که به سوی خانه ابراهیم رو می‌کند، رسولی را در میان خود دارد که برانگیخته شدن او با دعای ابراهیم و اسماعیل پیوندی مستقیم دارد.

در بقره ۲:۱۲۸، ابراهیم و اسماعیل از پروردگار خواستند از ذریه مشترکشان امتی تسلیم پدید آورد. سپس در بقره ۲:۱۲۹ دعا کردند که در میان همان مردم رسولی از خودشان برانگیزد تا آیات خدا را بر آنان تلاوت کند، کتاب و حکمت را به آنان بیاموزد و آنان را پاک و بالنده سازد. دقت لفظی قرآن در اینجا اهمیت دارد. در دعای مشترک آنان «رَسُولًا» به صورت مفرد آمده است، نه «رُسُل» به معنای رسولان متعدد. اکنون همان تعبیرها و وظایف در آیه ۱۵۱ بازمی‌گردند: آنجا سخن از رسولی «در میان آنان، از خود آنان» بود و اینجا از رسولی «در میان شما، از خود شما». آنچه روزی ابراهیم و اسماعیل از پروردگار خواسته بودند، اکنون در رسالت محمد جلوه‌ای از اجابت یافته است.

این پیوند بعد دیگری از عظمت مقام ابراهیم را آشکار می‌کند. او پس از آزمون‌های الهی برای مردم امام قرار گرفت، همراه اسماعیل پایه‌های بیت را بالا برد و برای نسل‌های آینده دعا کرد. اکنون حتی حضور و رسالت محمد نیز در امتداد همان دعا دیده می‌شود. میراث ابراهیم تنها خانه‌ای نیست که مردم به سوی آن رو می‌کنند؛ راه هدایت او نیز در نسل‌های پس از وی ادامه یافته است. آل عمران ۳:۱۶۴ نیز برانگیخته شدن رسولی از میان مؤمنان را نعمتی بزرگ از سوی خداوند معرفی می‌کند. برای بررسی گسترده‌تر جایگاه ابراهیم می‌توان به مقاله امامت در قرآن؛ جایگاه ابراهیم و مسئله رهبری مراجعه کرد.

قرآن در جمعه ۶۲:۲ همین رسالت را با برانگیخته شدن رسولی از میان «امیین» پیوند می‌دهد؛ مردمی که پیش‌تر در شمار صاحبان کتاب آسمانی نبودند و اکنون آیات الهی، کتاب و حکمت به آنان تعلیم داده می‌شد. در سوی دیگر، اهل تورات و انجیل پیش از این از کتاب و هدایت الهی برخوردار بودند. قرآن آنچه را از وحی پیشین نزد آنان است تصدیق می‌کند و خود را نسبت به آن مهیمن معرفی می‌نماید. در مائده ۵:۴۷، اهل انجیل به داوری بر اساس آنچه خداوند در انجیل نازل کرده فراخوانده می‌شوند و در مائده ۵:۴۸، خداوند برای جماعت‌ها شرعه‌ها و راه‌های متفاوت معرفی می‌کند و آنان را به پیشی گرفتن در کارهای نیک فرا می‌خواند. رسالت محمد، کتاب و تعلیم الهی را به مردمی می‌رساند که پیش‌تر صاحب کتاب نبودند، در حالی که شریعت اهل کتاب نیز جایگاه خود را دارد و تفاوت این راه‌ها به اجبار و یکسان‌سازی تبدیل نمی‌شود. برای بررسی تفصیلی این موضوع می‌توان به مقاله‌های ایمان در قرآن و دین، اسلام و شریعت در قرآن مراجعه کرد.

وظیفه رسول با تلاوت آیات خدا آغاز می‌شود، اما به خواندن الفاظ پایان نمی‌یابد. او آیات را به مردم می‌رساند، آنان را تزکیه می‌کند و کتاب و حکمت را به آنان می‌آموزد. تزکیه با پاکی و بالندگی پیوند دارد؛ انسان با دریافت هدایت باید از شرک، تکبر، فریب و ستم فاصله بگیرد و در صدق، عدالت و نیکوکاری رشد کند. این سخن پس از آیات طولانی درباره بنی‌اسرائیل معنای ویژه‌ای دارد. آنان نیز کتاب و رسولان داشتند، اما داشتن کتاب به تنهایی مانع پیمان‌شکنی، کتمان حقیقت و پیروی از خواسته‌های نفس نشد. تعلیم الهی باید در زندگی انسان ثمر بدهد. در دعای ابراهیم و اسماعیل، تعلیم پیش از تزکیه آمده بود، اما در این آیه تزکیه بر تعلیم مقدم شده است. این تفاوت، پیوستگی آن دو را نیز نشان می‌دهد: آموختن راه پاک شدن را می‌گشاید و پاک شدن از تعصب و خودخواهی، انسان را برای دریافت بهتر حقیقت آماده می‌کند.

در کنار تعلیم کتاب، از تعلیم حکمت نیز سخن رفته است. خود قرآن برای شناخت این حکمت راه را روشن کرده است. در لقمان ۳۱:۲ کتاب را حکیم و در یس ۳۶:۲ قرآن را حکیم معرفی می‌کند. در بقره ۲:۲۳۱ نیز از کتاب و حکمتی سخن می‌گوید که خداوند نازل کرده است. از همه روشن‌تر، در سوره اسراء، پس از مجموعه‌ای از فرمان‌های توحیدی، اخلاقی و اجتماعی درباره حقوق والدین، نیازمندان، عدالت، وفای به عهد و مسئولیت انسان، در آیه ۱۷:۳۹ همان آموزه‌ها را از حکمتی معرفی می‌کند که به محمد وحی شده است. بدین ترتیب، خود قرآن مصادیق روشن حکمت وحی‌شده را در متن خویش نشان می‌دهد. حکمت الهی در همین کتاب حضور دارد؛ در حقایق، فرمان‌ها و معیارهایی که باید فهمیده شوند و در داوری و کردار انسان راه پیدا کنند. برای شناخت این حکمت نیازی به فرض مجموعه‌ای پنهان از احکام در کنار قرآن نیست. بحث گسترده‌تر درباره مرجعیت قرآن و گزارش‌های منسوب به رسول در مقاله اطاعت از رسول و حجیت حدیث آمده است.

این پیوند میان کتاب، حکم، حکمت و پاکی، به رسالت محمد اختصاص ندارد. در سوره مریم، به یحیی فرمان داده می‌شود کتاب را با قوت بگیرد و خداوند از عطای «حکم»، پاکی و تقوا به او سخن می‌گوید (مریم ۱۹:۱۲ و مریم ۱۹:۱۳). عیسی نیز خود را دریافت‌کننده کتاب و پیامبر معرفی می‌کند و از فرمان صلات و زکات یاد می‌کند (مریم ۱۹:۳۰ و مریم ۱۹:۳۱). قرآن در آل عمران ۳:۴۸ و مائده ۵:۱۱۰ از تعلیم کتاب و حکمت، تورات و انجیل به عیسی سخن می‌گوید و در زخرف ۴۳:۶۳، خود عیسی اعلام می‌کند که با حکمت آمده است. درباره داوود نیز از عطای حکمت سخن رفته است (بقره ۲:۲۵۱) و درباره ابراهیم، اسحاق و یعقوب از هدایت به فرمان خدا و وحی نیکوکاری، صلات و زکات (انبیاء ۲۱:۷۳). بنابراین تعلیم الهی، حکمت و پرورش انسان در مسیر هدایت، از ویژگی‌های مشترک رسالت‌های الهی‌اند. همان‌گونه که ذکر حکمت درباره عیسی یا داوود به خودی خود وجود مجموعه‌ای مستقل از احکام تشریعی در کنار کتاب‌های وحیانی را ثابت نمی‌کند، ذکر حکمت درباره محمد نیز چنین نتیجه‌ای به دست نمی‌دهد. حکمت را باید در پیوند با وحی، هدایت و آموزه‌هایی شناخت که خود خداوند بیان کرده است.

پایان آیه بار دیگر بر تعلیم تاکید می‌کند: «وَيُعَلِّمُكُم مَّا لَمْ تَكُونُوا۟ تَعْلَمُونَ»؛ و چیزهایی را به شما می‌آموزد که پیش از آن نمی‌دانستید. مردمی که پیش‌تر از بسیاری از حقایق وحی، سرگذشت پیامبران، فرمان‌های الهی و معیارهای هدایت آگاهی نداشتند، اکنون از راه رسالت به دانشی دست می‌یابند که پیش‌تر در اختیارشان نبود. اما دریافت این نعمت، همان‌گونه که سرگذشت بنی‌اسرائیل نشان داد، به خودی خود ضمانت هدایت همیشگی نیست. کتاب باید فهمیده شود، حکمت آن در زندگی به کار رود و تزکیه در رفتار انسان آشکار گردد. از همین رو، آیه بعد فرمان یاد خدا و شکرگزاری را پیش می‌آورد.

دعای ابراهیم و اسماعیل در رسالت محمد به ثمر نشست. اکنون شکر این نعمت تنها با افتخار به نام رسول یا رو کردن به خانه ابراهیم ادا نمی‌شود. وفاداری به راه ابراهیم در شنیدن آیات، آموختن کتاب و حکمت و پاک و بالنده ساختن زندگی انسان آشکار می‌شود.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۲۴— مقام امامت ابراهیم پس از آزمون و مرز عهد الهی.
  • بقره ۲:۱۲۸— دعای ابراهیم و اسماعیل برای تسلیم بودن و پیدایش امتی تسلیم از ذریه‌شان.
  • بقره ۲:۱۲۹— دعای مشترک ابراهیم و اسماعیل برای برانگیخته شدن رسولی با وظایف تلاوت، تعلیم و تزکیه.
  • بقره ۲:۱۵۰— سخن از کامل شدن نعمت الهی و هدایت در ادامه فرمان قبله.
  • بقره ۲:۱۵۲— فرمان یاد خدا و شکرگزاری در پاسخ به نعمت هدایت.
  • آل عمران ۳:۱۶۴— برانگیخته شدن رسول از میان مؤمنان به عنوان نعمتی بزرگ از سوی خداوند.
  • مائده ۵:۴۷— فرمان به اهل انجیل برای داوری بر اساس آنچه خداوند در انجیل نازل کرده است.
  • مائده ۵:۴۸— تصدیق وحی پیشین، تفاوت شرعه‌ها و راه‌ها، و فرمان پیشی گرفتن در خیرات.
  • اسراء ۱۷:۳۹— معرفی فرمان‌ها و آموزه‌های قرآنی به عنوان حکمت وحی‌شده.
  • جمعه ۶۲:۲— برانگیخته شدن رسولی از میان امیین با وظایف تلاوت آیات، تزکیه و تعلیم کتاب و حکمت.

البقره ۲:۱۵۲

پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم؛ و برای من شکر کنید و نسبت به من کفر نورزید.

تأمل ما

در آیه پیشین، خداوند از فرستادن رسولی سخن گفت که آیات او را بر مردم تلاوت می‌کند، آنان را پاک و بالنده می‌سازد و کتاب و حکمت را به آنان می‌آموزد. اکنون بی‌درنگ خطاب را به رابطه مستقیم بنده با پروردگار بازمی‌گرداند: «فَٱذْكُرُونِىٓ أَذْكُرْكُمْ»؛ مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم. رسول، رساننده و آموزگار پیام الهی است، اما میان انسان و خدا به دربان یا واسطه‌ای برای برقراری ارتباط تبدیل نمی‌شود. خداوند نمی‌فرماید کسی را بجویید تا شما را نزد من یاد کند؛ خود بندگانش را فرا می‌خواند و خود وعده می‌دهد که آنان را یاد خواهد کرد.

این رابطه در بقره ۲:۱۸۶ نیز با صراحت بیان شده است؛ آنجا که خداوند خود را نزدیک معرفی می‌کند و پاسخ به دعای بندگان را مستقیما به خود نسبت می‌دهد. در غافر ۴۰:۶۰ نیز انسان را بی‌واسطه به خواندن خویش فرا می‌خواند. بنابراین، وجود پیامبران، کتاب و شعائر الهی، رابطه مستقیم انسان با پروردگار را از میان نمی‌برد. هیچ فرد یا نهاد مذهبی نمی‌تواند خود را راه انحصاری رسیدن یاد و دعای بندگان به خدا معرفی کند.

«ذکر» از ریشه ذ ک ر است و با یادآوری و حاضر نگه داشتن چیزی در آگاهی پیوند دارد. یاد خدا تنها تکرار نام او با زبان نیست، هرچند یاد زبانی نیز جای خود را دارد. کسی که خدا را یاد می‌کند، در تصمیم‌ها و رفتار خود نیز نسبتش با او را فراموش نمی‌کند. وقتی قدرت دارد، مسئولیتش را به یاد می‌آورد؛ وقتی با حقی ناخوشایند روبه‌رو می‌شود، آن را تنها به سبب مخالفت با خواسته خود کنار نمی‌گذارد. در طه ۲۰:۱۴، اقامه صلات با یاد خدا پیوند یافته و در رعد ۱۳:۲۸، یاد خدا مایه اطمینان قلب‌ها معرفی شده است. ذکر باید در زندگی انسان حضور داشته باشد، نه اینکه تنها بر زبان جاری شود.

در برابر یاد انسان، وعده «أَذْكُرْكُمْ» آمده است: شما را یاد می‌کنم. این یاد کردن را نباید مانند یادآوری انسان پس از فراموشی فهمید. خداوند از بندگان خود غافل نیست و علم او به یادآوری نیاز ندارد. آیه از پاسخ و توجه الهی به بندگانی سخن می‌گوید که پروردگارشان را یاد می‌کنند، بی‌آنکه چگونگی تمام این پاسخ را توضیح دهد. یک ریشه در دو سوی رابطه آمده است، اما یاد انسان و یاد خدا از یک جنس و با یک کیفیت نیستند.

این وعده را می‌توان در پرتو دو نام الهی، «الرَّحْمَٰن» و «الرَّحِيم»، نیز بهتر فهمید. رحمت «الرَّحْمَٰن» فراگیر و همه‌پوش است؛ رحمتی که زندگی، روزی، فرصت شناخت و امکان بازگشت را برای انسان فراهم می‌کند، حتی پیش از آنکه او خدا را بشناسد یا یاد کند. اما «الرَّحِيم» ما را به رحمت نزدیک، پیوسته و ویژه‌ای متوجه می‌سازد که در رابطه آگاهانه بنده با پروردگار، در مسیر ایمان، ذکر، توبه و اصلاح آشکار می‌شود. قرآن در احزاب ۳۳:۴۱، احزاب ۳۳:۴۲ و احزاب ۳۳:۴۳ نخست مؤمنان را به یاد فراوان خدا فرا می‌خواند و سپس از توجه الهی برای بیرون آوردن آنان از تاریکی‌ها به سوی نور سخن می‌گوید و خدا را نسبت به مؤمنان رحیم معرفی می‌کند. در اعراف ۷:۱۵۶ نیز خداوند از رحمتی سخن می‌گوید که همه چیز را فراگرفته است و سپس از مقرر ساختن رحمت برای اهل تقوا و ایمان یاد می‌کند. پس یاد کردن خدا را می‌توان راهی برای بهره‌مندی از همان رحمت نزدیک و پرورنده دانست؛ رحمتی که بنده را در مسیر هدایت و بازگشت همراهی می‌کند. برای پژوهش گسترده‌تر درباره این دو نام می‌توان به مقاله ریشه قرآنی ر ح م مراجعه کرد.

سپس قرآن شکر را مستقیما در برابر کفر قرار می‌دهد: «وَٱشْكُرُوا۟ لِى وَلَا تَكْفُرُونِ». این تقابل برای فهم هر دو واژه اهمیت دارد. شکر تنها گفتن «خدا را شکر» نیست؛ شناختن نعمت، نادیده نگرفتن ارزش آن و نشان دادن پاسخی درست در برابر چیزی است که انسان دریافت کرده است. کفر از ریشه ک ف ر با پوشاندن و نادیده گرفتن پیوند دارد. در اینجا، کفر در برابر شکر قرار گرفته است؛ یعنی انسان می‌تواند نعمت و هدایت خدا را دریافت کند، اما حق آن را نادیده بگیرد یا چنان رفتار کند که گویی آن نعمت هرگز به او نرسیده است.

شکر واقعی باید در رفتار انسان دیده شود. برای مثال، شکر ثروت تنها گفتن «الحمد لله» پس از به دست آوردن مال نیست؛ در دادن صدقه، کمک به نیازمندان، رعایت حق دیگران، نگرفتن ربا و پرهیز از اسراف آشکار می‌شود. کسی که از امکانات مالی برخوردار است، باید در شیوه کسب و مصرف آن نیز مسئولانه رفتار کند. اگر انسان با ثروتش آب و خاک را آلوده سازد، زیستگاه جانوران را نابود کند یا برای سود بیشتر به محیط زیست و حیات وحش آسیب برساند، نمی‌تواند تنها با گفتن چند کلمه سپاس، خود را شکرگزار آن نعمت بداند. قرآن در بقره ۲:۲۷۵ ربا را منع می‌کند، در انعام ۶:۱۴۱ از رعایت حق دیگران و پرهیز از اسراف سخن می‌گوید و در بقره ۲:۲۰۵ تباه کردن کشت و نسل را در شمار فساد در زمین قرار می‌دهد. اینها نمونه‌هایی عملی از مسئولیتی هستند که برخورداری از نعمت بر دوش انسان می‌گذارد.

همین اصل درباره نعمت‌های دیگر نیز برقرار است. شکر دانش آن است که انسان دانسته خود را در راه حقیقت به کار ببرد و از آموختن، آموزش دادن و اصلاح خطا نگریزد. شکر قدرت در عدالت، جلوگیری از ظلم و رعایت حق کسانی آشکار می‌شود که قدرت دفاع از خود ندارند. شکر سلامتی در مراقبت از بدن و به کار گرفتن توان خویش در زندگی سالم و کارهای نیک است. هر نعمت، پاسخ متناسب با خود را می‌طلبد. انسان ممکن است با زبان سپاسگزاری کند، اما در عمل همان نعمتی را که دریافت کرده به وسیله‌ای برای زیان رساندن به خود و دیگران تبدیل سازد.

این معنا در قرآن تنها به آیه حاضر محدود نیست. در ابراهیم ۱۴:۷، شکر و کفر دوباره در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند. در نمل ۲۷:۴۰ نیز سلیمان هنگامی که از فضل پروردگار برخوردار می‌شود، آن را آزمونی برای شکر یا کفر می‌شناسد و یادآوری می‌کند که هرکس شکر کند، به سود خود شکر کرده است؛ زیرا خداوند بی‌نیاز است. برای بررسی گسترده‌تر این پیوند می‌توان به مقاله‌های شکر در قرآن؛ از گفتن «خدا را شکر» تا پاسخ مسئولانه به نعمت و کافر کیست و کفر چیست؟ مراجعه کرد.

در آغاز خطاب به بنی‌اسرائیل، خداوند بارها آنان را به یادآوری نعمت‌هایش فراخواند، اما برخورداری از کتاب و رسولان به خودی خود ضمانت هدایت همیشگی آنان نشد. اکنون جامعه محمد نیز نعمت رسول، کتاب و حکمت را دریافت کرده است. شکر این نعمت آن است که آیات الهی را بیاموزد، حقیقت آنها را نپوشاند و اجازه دهد تعلیم و تزکیه در رفتار و زندگی‌اش اثر بگذارد. نمی‌توان از خدا برای داشتن قرآن سپاسگزاری کرد، اما هنگامی که فرمانی از همان قرآن برخلاف منافع و باورهای موروثی ما بود، آن را کنار گذاشت.

پس از سخن طولانی درباره ابراهیم، بیت، قبله و رسالت محمد، قرآن انسان را به اصل رابطه بندگی بازمی‌گرداند. خانه، قبله، رسول و کتاب هرکدام جایگاه خود را دارند، اما هیچ‌کدام جای آن معبود یگانه را نمی‌گیرند. انسان باید خود او را یاد کند و شکر نعمت‌هایش را در زندگی آشکار سازد. خداوند به یاد و سپاس ما نیازمند نیست؛ این ما هستیم که با یاد او از غفلت و با شکر نعمت‌هایش از تباه کردن آنها دور می‌مانیم.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۴۰— فرمان به بنی‌اسرائیل برای یادآوری نعمت خدا و وفای به عهد.
  • بقره ۲:۱۵۱— فرستادن رسول، تلاوت آیات، تزکیه و تعلیم کتاب و حکمت؛ نعمتی که آیه حاضر پاسخ انسان به آن را بیان می‌کند.
  • بقره ۲:۱۵۳— فرمان یاری جستن از صبر و صلات؛ ادامه دعوت به بندگی و پایداری.
  • بقره ۲:۱۸۶— نزدیکی خداوند و پاسخ مستقیم او به دعای بندگان.
  • بقره ۲:۲۰۵— نکوهش فساد در زمین و نابود کردن کشت و نسل.
  • بقره ۲:۲۷۵— منع ربا در برابر دادوستد مشروع.
  • انعام ۶:۱۴۱— رعایت حق دیگران و پرهیز از اسراف در بهره‌برداری از روزی.
  • اعراف ۷:۱۵۶— فراگیری رحمت خدا بر همه چیز و مقرر شدن رحمت برای اهل تقوا و ایمان.
  • رعد ۱۳:۲۸— اطمینان قلب‌ها با یاد خدا.
  • ابراهیم ۱۴:۷— تقابل شکر و کفر در برابر نعمت الهی.
  • طه ۲۰:۱۴— پیوند صلات با یاد خدا.
  • نمل ۲۷:۴۰— شکر و کفر به عنوان آزمون انسان هنگام برخورداری از فضل خداوند.
  • احزاب ۳۳:۴۱، احزاب ۳۳:۴۲ و احزاب ۳۳:۴۳— فرمان یاد فراوان خدا و رحمت او در هدایت مؤمنان از تاریکی‌ها به سوی نور.
  • غافر ۴۰:۶۰— فرمان مستقیم به بندگان برای خواندن خداوند و وعده پاسخ.

البقره ۲:۱۵۳

ۚ

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از راه صبر و صلوة یاری بجویید؛ همانا آن معبود یگانه با صابران است.

تأمل ما

در آیه پیشین، خداوند بندگانش را مستقیما به یاد خود و شکرگزاری فراخواند و وعده داد که آنان را یاد خواهد کرد. اکنون دو راه عملی برای یاری جستن در مسیر بندگی پیش روی آنان می‌گذارد: صبر و صلوة. همان پروردگاری که فرمود او را بی‌واسطه یاد کنید، اکنون نیز بندگانش را به جست‌وجوی شخصیت‌های مقدس یا واسطه‌های مذهبی حواله نمی‌دهد؛ بلکه آنان را به پایداری و برقراری ارتباط با خود فرا می‌خواند.

«استعینوا» از ریشه ع و ن به معنای یاری جستن است. در فاتحه ۱:۵، انسان بندگی و یاری‌خواهی خود را متوجه خداوند می‌کند و اینجا راه عملی چنین استعانتی بیان می‌شود. صبر و صلوة دو منبع مستقل قدرت در کنار خدا نیستند؛ انسان با پایداری و برقراری ارتباط زنده با پروردگار، در مسیر یاری او قرار می‌گیرد. پس یاری خواستن از خدا به معنای رها کردن مسئولیت و انتظار کشیدن نیست. انسان خود باید در راهی که خدا نشان داده است گام بردارد.

این فرمان تازه نیست. در بقره ۲:۴۵، بنی‌اسرائیل نیز به استعانت از صبر و صلوة فراخوانده شدند و قرآن از سنگینی این راه، جز برای خاشعان، سخن گفت. اکنون همان دو اصل به کسانی که ایمان آورده‌اند یادآوری می‌شوند. صبر و صلوة از ویژگی‌های مشترک راه پیامبران‌اند. قرآن درباره موسی، ابراهیم، اسماعیل و عیسی نیز از صلوة سخن گفته است. بنابراین ارتباط با خدا و پایداری در راه او، با رسالت محمد آغاز نشده و به یک جماعت مذهبی اختصاص ندارد.

صبر از ریشه ص ب ر، با نگه داشتن، بازداشتن، مهار کردن و پایدار ماندن پیوند دارد. تحمل بیماری، فقر، فقدان و دشواری‌های زندگی از جلوه‌های صبر است، اما تمام معنای آن نیست. انسان گاهی باید در برابر رنجی که به او رسیده پایدار بماند و گاهی باید خود را از کاری بازدارد که انجام دادنش برای او خوشایند، اما نادرست است. کسی که هنگام خشم خود را از ستم بازمی‌دارد، در برابر وسوسه مال حرام مقاومت می‌کند، با نداشته‌هایش گرفتار حسادت نمی‌شود، قدر داشته‌هایش را می‌داند و در برابر فشار دیگران از حقیقت دست نمی‌کشد، جلوه‌های متفاوتی از این پایداری را نشان می‌دهد.

صبر با قناعت و شکر نیز پیوند پیدا می‌کند، اما با آنها یکی نیست. انسان شاکر ارزش نعمت‌هایش را می‌شناسد و انسان صابر نمی‌گذارد محرومیت، حرص یا دشواری او را از راه درست بیرون ببرد. چنین کسی ممکن است رنج بکشد و اندوهگین شود، اما خود را به تلخی دائمی، ناسپاسی و واکنش‌های زیان‌بار نمی‌سپارد. صبر همچنین به معنای خاموش کردن احساسات یا شکایت نکردن از درد نزد خداوند نیست. یعقوب با آنکه از صبر جمیل سخن می‌گفت، اندوه خود را در یوسف ۱۲:۸۶ مستقیما با پروردگار در میان گذاشت. ایوب نیز در انبیاء ۲۱:۸۳ از رنج خود با خدا سخن گفت. صبر، انکار درد نیست؛ حفظ جهت درست زندگی در میان درد و دشواری است.

نکته مهم‌تر آن است که هر نوع پایداری ارزشمند نیست. قرآن در ص ۳۸:۶ از کسانی سخن می‌گوید که یکدیگر را به پایداری بر معبودانشان فرا می‌خواندند. آنان نیز بر باور خود اصرار می‌کردند، اما صرف این مقاومت نشانه حقانیتشان نبود. صبر ستوده زمانی معنا پیدا می‌کند که انسان در راه حق، عدالت، تقوا و نیکوکاری پایدار بماند. سوره عصر در آیه ۱۰۳:۳، سفارش به حق و سفارش به صبر را در کنار هم قرار می‌دهد. صبر همچنین فرمانی عمومی به تحمل ظلم نیست؛ قرآن در شوری ۴۲:۳۹ از دفاع انسان در برابر ستم سخن می‌گوید و در شوری ۴۲:۴۳ صبر همراه با بخشایش را نیز ارزشمند معرفی می‌کند. گاهی صبر در مقاومت و دادخواهی آشکار می‌شود و گاهی در خودداری از انتقام و انتخاب بخشایش. برای بررسی گسترده‌تر این تفاوت‌ها می‌توان به مقاله صبر در قرآن؛ معنای پایداری و معیار ارزش آن مراجعه کرد.

در کنار صبر، قرآن «صلوة» را قرار می‌دهد. صلوة در قرآن به «خواندن نماز» و تکرار مجموعه‌ای از الفاظ و حرکات محدود نمی‌شود. قرآن از اقامه صلوة سخن می‌گوید؛ برپا داشتن و برقرار نگه داشتن ارتباطی زنده، آگاهانه و مستمر با آن معبود یگانه. قیام، رکوع، سجود، تلاوت و ذکر در این عبادت جایگاه خود را دارند، اما هدف آنها نباید در ظاهر اعمال گم شود. در طه ۲۰:۱۴، اقامه صلوة با یاد خدا پیوند یافته و در عنکبوت ۲۹:۴۵، بازداشتن انسان از فحشا و منکر از آثار آن معرفی شده است. صلوة باید یاد خدا را در زندگی زنده نگه دارد و بر اندیشه، تصمیم و رفتار انسان اثر بگذارد. پژوهش تفصیلی این مفهوم در مقاله صلوة در قرآن چیست و چگونه برپا می‌شود؟ آمده است.

صبر و صلوة دو مفهوم جدا، اما به یکدیگر پیوسته‌اند. انسان برای استمرار در صلوة نیز به صبر نیاز دارد؛ چنان‌که در طه ۲۰:۱۳۲ به پایداری بر صلوة فرمان داده شده است. از سوی دیگر، ارتباط زنده با پروردگار می‌تواند انسان را در برابر دشواری‌ها و خواسته‌های نادرست استوارتر سازد. صبر کمک می‌کند این ارتباط زیر فشار زندگی رها نشود و صلوة، یاد خدا و مسئولیت انسان را در مسیر پایداری زنده نگه می‌دارد. کسی که صلوة را برپا می‌دارد، اما در برخورد با مردم به ستم، فریب، حسادت و بی‌عدالتی روی می‌آورد، باید بپرسد آن ارتباط چه اثری در زندگی او گذاشته است.

پایان آیه اهمیت ویژه‌ای دارد. خداوند ابتدا از دو راه، صبر و صلوة، سخن می‌گوید، اما وعده همراهی خود را مشخصا با صابران بیان می‌کند: «إِنَّ ٱللَّهَ مَعَ ٱلصَّـٰبِرِينَ». این تاکید از اهمیت صلوة نمی‌کاهد، بلکه پایداری در راه درست را برجسته می‌سازد. صلوة نباید به عملی محدود شود که با پایان یافتن آن، یاد خدا نیز از رفتار انسان کنار برود. همراهی الهی در این آیه به کسانی وعده داده شده که در مسیر ایمان و بندگی پایدار می‌مانند؛ نه به هرکس که صرفا بر خواسته یا عقیده خود اصرار می‌کند.

این همراهی به معنای حضور مکانی خدا در کنار انسان نیست، بلکه از یاری و توجه الهی در مسیر بندگی سخن می‌گوید. همچنین نباید از آن نتیجه گرفت که انسان صابر هرگز شکست نمی‌خورد، آسیب نمی‌بیند یا به خواسته دنیوی خود بی‌درنگ نمی‌رسد. صبر، وعده زندگی بدون دشواری نیست. ارزش آن در وفادار ماندن به راه درست است، حتی زمانی که نتیجه هنوز روشن نشده یا رنج همچنان ادامه دارد.

سیاق آیات بعدی این معنا را آشکارتر می‌کند. در بقره ۲:۱۵۵، خداوند از آزمون انسان با ترس، گرسنگی و کاستی در اموال، جان‌ها و ثمرات سخن می‌گوید. در بقره ۲:۱۵۶، صابران هنگام رسیدن مصیبت، تعلق خود به خداوند و بازگشت به سوی او را یادآوری می‌کنند. سپس در بقره ۲:۱۵۷، همین صابران بهره‌مند از صلوات و رحمت پروردگار و از هدایت‌یافتگان معرفی می‌شوند. پس صبر در این مجموعه آیات تنها تحمل یک اتفاق ناخوشایند نیست؛ پایداری انسانی است که در میان آزمون‌ها، یاد خدا، حقیقت و مسیر بازگشت به او را فراموش نمی‌کند.

آیه پیشین به ما گفت خداوند را یاد کنیم و شکر نعمت‌هایش را به جا آوریم. این آیه نشان می‌دهد که آن یاد و شکر چگونه باید در میدان زندگی پایدار بماند: با صبر و صلوة. نه هیچ واسطه مقدسی می‌تواند جای ارتباط مستقیم بنده با پروردگار را بگیرد و نه ظاهر عبادت می‌تواند جای مسئولیت و پایداری انسان را پر کند. وعده خدا روشن است: آن معبود یگانه با صابران است.

ارجاعات متقابل
  • فاتحه ۱:۵— بندگی و یاری‌خواهی از آن معبود یگانه.
  • بقره ۲:۴۵— فرمان پیشین به استعانت از صبر و صلوة، در خطاب به بنی‌اسرائیل.
  • بقره ۲:۱۵۲— فرمان یاد خدا و شکرگزاری؛ پیوند مستقیم با استعانت در آیه حاضر.
  • بقره ۲:۱۵۵— آزمون‌های زندگی و بشارت به صابران.
  • بقره ۲:۱۵۶— یاد خدا و بازگشت به او هنگام رسیدن مصیبت.
  • بقره ۲:۱۵۷— صلوات، رحمت و هدایت الهی برای صابران.
  • بقره ۲:۱۷۷— صبر در سختی، آسیب و هنگام رویارویی، در کنار دیگر ویژگی‌های نیکوکاران.
  • یوسف ۱۲:۸۶— بازگفتن اندوه یعقوب به خداوند در کنار صبر جمیل.
  • طه ۲۰:۱۴— برپا داشتن صلوة برای یاد خدا.
  • طه ۲۰:۱۳۲— فرمان به استمرار و پایداری بر صلوة.
  • انبیاء ۲۱:۸۳— بیان رنج ایوب و روی آوردن او به رحمت خداوند.
  • عنکبوت ۲۹:۴۵— اثر صلوة در بازداشتن از فحشا و منکر.
  • لقمان ۳۱:۱۷— صلوة، اصلاح‌گری و صبر در برابر دشواری‌های مسئولیت.
  • ص ۳۸:۶— پایداری مخالفان بر معبودان خود؛ شاهدی بر اینکه هر پایداری نشانه حقانیت نیست.
  • شوری ۴۲:۳۹— دفاع در برابر ستم.
  • شوری ۴۲:۴۳— صبر همراه با بخشایش.
  • انفال ۸:۴۶— فرمان به صبر و تکرار وعده همراهی الهی با صابران.
  • عصر ۱۰۳:۳— سفارش متقابل به حق و صبر؛ پیوند پایداری با حقیقت.
  • صبر در قرآن؛ معنای پایداری و معیار ارزش آن— بررسی ریشه، کاربردهای قرآنی، پایداری در حق، صبر در مصیبت، عدالت، بخشایش، عبادت و مرز صبر با تسلیم در برابر ستم.
  • صلوة در قرآن چیست و چگونه برپا می‌شود؟— بررسی معنای صلوة، اقامه آن، ذکر، ارکان قرآنی و نسبت صلوة با رفتار انسان.

البقره ۲:۱۵۴

ۚ

و درباره کسانی که در راه آن معبود یگانه کشته می‌شوند، نگویید که در حالت اموات‌اند؛ بلکه زنده‌اند، اما شما آن را درک نمی‌کنید.

تأمل ما

در آیه پیشین، خداوند مؤمنان را به یاری جستن از صبر و صلوة فراخواند و وعده داد که با صابران است. اکنون سخن به یکی از سنگین‌ترین واقعیت‌های زندگی می‌رسد: کشته شدن انسان در راه خدا. همراهی خداوند با صابران به این معنا نیست که آنان در زندگی دنیوی از رنج، آسیب یا کشته شدن مصون خواهند ماند. ممکن است انسان در راه حق پایدار بماند و حتی جان خود را از دست بدهد. اما آیا پایان حیات جسمانی او، پایان تمام موجودیت او نیز هست؟

قرآن می‌فرماید: «وَلَا تَقُولُوا۟ لِمَن يُقْتَلُ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ أَمْوَٰتٌۢ». دقت در این تعبیر اهمیت دارد. خداوند کشته شدن آنان را انکار نمی‌کند؛ خود آیه از «يُقْتَلُ» سخن می‌گوید. پس پایان یافتن حیات جسمانی آنان یک واقعیت است. اما بلافاصله با «بَلْ أَحْيَآءٌ» داوری ما را اصلاح می‌کند: بلکه زنده‌اند. آنچه از نگاه ما پایان زندگی یک انسان است، لزوما پایان تمام حقیقت وجودی او نیست.

این سخن در آل عمران ۳:۱۶۹ روشن‌تر می‌شود. آنجا نیز قرآن از مرده پنداشتن کسانی که در راه خدا کشته شده‌اند نهی می‌کند و آنان را زنده نزد پروردگارشان معرفی می‌نماید؛ در حالی که از رزق الهی برخوردارند. در آل عمران ۳:۱۷۰ نیز از شادی آنان به فضل خداوند و بشارتشان نسبت به کسانی سخن می‌رود که هنوز به آنان نپیوسته‌اند. بنابراین، حیات مورد بحث تنها زنده ماندن نام، خاطره یا آثار اجتماعی آنان در میان مردم نیست. خاطره یک انسان در ذهن بازماندگان قرار دارد، اما قرآن از حیاتی نزد پروردگار و برخورداری خود آن انسان از عطا، شادی و بشارت سخن می‌گوید.

در اینجا معنای «رزق» نیز اهمیت دارد. در زبان رایج، روزی را بیشتر به خوراک، نوشیدنی، مال و معاش محدود می‌کنند؛ اما میدان معنایی ریشه «ر ز ق» در قرآن گسترده‌تر است و عطا، بهره و آنچه از سوی خداوند به مخلوق می‌رسد را نیز دربر می‌گیرد. در آل عمران ۳:۱۶۹ سخنی از غذا خوردن، نوشیدن یا تغذیه یک بدن بیولوژیکی نیست. آیه از برخورداری از رزق الهی خبر می‌دهد، بی‌آنکه شکل و ماهیت آن را مشخص کند. آیه بعد نیز این برخورداری را با فضل، شادی و بشارت همراه می‌سازد. پس نباید رزق آنان را با تصور خوراک و نوشیدنی جسمانی محدود کنیم. برای بررسی گسترده‌تر این مفهوم می‌توان به پژوهش ریشه قرآنی ر ز ق مراجعه کرد.

برای درک ژرفای این آیات، نخست باید میان حیات زیستی بدن و حقیقت گسترده‌تر حیات و موجودیت تفاوت بگذاریم. در جهان مادی، آنچه معمولا زندگی می‌نامیم با حیات بیولوژیکی شناخته می‌شود. در زیست‌شناسی، موجودات زنده شناخته‌شده زمینی عموما از ساختار سلولی برخوردارند، انرژی دریافت و مصرف می‌کنند، سوخت‌وساز دارند، تعادل درونی خود را حفظ می‌کنند، رشد می‌کنند و به تغییرات محیط پاسخ می‌دهند. تولیدمثل، انتقال اطلاعات وراثتی و تکامل نیز در سطح نسل‌ها از ویژگی‌های این نظام حیات‌اند. این معیارها برای شناخت زندگی در جهان مادی ارزشمندند، اما تعریف همه صورت‌های ممکن حیات در تمام هستی نیستند.

بدن انسان نیز بخشی از همین نظام زیستی است. قلب، مغز، دستگاه عصبی، گردش خون، تنفس و دیگر اندام‌ها در چارچوب ساختاری مادی و فرایندهای شیمیایی و بیولوژیکی فعالیت می‌کنند. هنگامی که فعالیت حیاتی این نظام به‌طور برگشت‌ناپذیر پایان می‌یابد، زندگی زیستی بدن در این جهان نیز پایان می‌گیرد. این همان واقعیتی است که ما آن را با مشاهده و بررسی جسمانی تشخیص می‌دهیم. اما از پایان یافتن فعالیت این بدن نمی‌توان بی‌درنگ نتیجه گرفت که تمام موجودیت انسانی که با آن بدن زندگی می‌کرده نیز نابود شده است.

مرگ بدن مادی و بیولوژیکی با نابودی مطلق موجودیت انسان یکسان نیست. گزاره نخست درباره پایان فعالیت حیاتی بدن در جهان مادی است؛ گزاره دوم درباره تمام حقیقت وجودی انسان حکم می‌کند. شناخت پایان حیات جسمانی، به‌تنهایی برای اثبات نابودی مطلق موجودیت انسان کافی نیست. بدن می‌تواند دیگر زنده نباشد، اما این واقعیت به خودی خود پاسخ نمی‌دهد که تمام حقیقت وجودی انسان چه سرنوشتی یافته است.

این تفاوت ما را به پرسشی بنیادی‌تر می‌رساند: آیا زنده بودن در تمام مراتب هستی لزوما به داشتن سلول، دستگاه عصبی، گردش خون، تنفس و سوخت‌وساز کربنی وابسته است؟ یا اینها ویژگی‌های نوعی از حیات‌اند که ما در عالم مادی شناخته‌ایم؟ اگر حیات را از انحصار ساختمان بیولوژیکی بیرون بیاوریم، بر چه اساسی می‌توان درباره صورت‌های دیگری از زنده بودن اندیشید؟

از نگاه فلسفی، می‌توان حیات را نه تنها از راه جنس ماده و ساختار بدن، بلکه از راه قابلیت‌های وجودی یک موجود بررسی کرد. در این نگاه، دریافت معلومات از محیط یا ساحتی که موجود در آن قرار دارد، تحلیل و پردازش آن معلومات و نشان دادن پاسخ یا کنش متناسب با آنها، قابلیت‌هایی هستند که می‌توان در تصور صورت‌های گوناگون حیات به آنها توجه کرد. این دریافت ممکن است از راه حواس زیستی شناخته‌شده انجام شود یا از راهی دیگر که ما هنوز ماهیت آن را نمی‌شناسیم. همچنین پردازش معلومات لزوما به مغز و دستگاه عصبی مانند آنچه در بدن انسان وجود دارد وابسته فرض نمی‌شود.

در این مدل، کنش و پاسخ موجود نیز می‌تواند صورت‌های متفاوتی داشته باشد. موجودی ممکن است با اختیار و اراده مستقل تصمیم بگیرد؛ موجودی دیگر ممکن است در محدوده توانایی‌ها، امکانات و شرایط خود از اراده‌ای مقید و ضمنی برخوردار باشد؛ و موجود دیگری ممکن است بدون اختیار یا اراده مستقل، مطابق نظم و فرمانی که بر وجود او حاکم است عمل کند. بنابراین، داشتن اراده مطلق شرط ضروری چنین تصوری از حیات نیست. نوع آگاهی، میزان اختیار و شیوه پاسخ دادن می‌تواند میان موجودات متفاوت باشد، بی‌آنکه ناچار شویم همه آنها را در قالب تجربه انسانی خود قرار دهیم.

خود انسان نمونه روشنی از محدود بودن اختیار است. ما انتخاب می‌کنیم، اما اراده ما مطلق نیست. زمان و مکان تولد، بسیاری از ویژگی‌های بدن، محدودیت‌های حواس، توانایی‌های ذهنی و بخش بزرگی از شرایط زندگی را خودمان تعیین نکرده‌ایم. حتی تصمیم‌های آگاهانه ما نیز در محدوده معلومات و امکاناتی صورت می‌گیرند که در اختیار داریم. با این همه، قرآن انسان را موجودی دارای حیات می‌شناسد. پس نمی‌توان اختیار مطلق را شرط زنده بودن قرار داد.

قرآن درباره فرشتگان نیز از دریافت، علم، گفت‌وگو، فرمان و عمل سخن می‌گوید. در بقره ۲:۳۲، فرشتگان از محدودیت علم خود و آنچه خداوند به آنان آموخته است سخن می‌گویند. در انبیاء ۲۱:۲۷، آنان به عنوان بندگانی معرفی می‌شوند که بر فرمان خدا پیشی نمی‌گیرند و مطابق فرمان او عمل می‌کنند. تحریم ۶۶:۶ نیز از فرمان‌برداری آنان سخن می‌گوید. این آیات نشان می‌دهند که کنش موجودات الهی لزوما نباید با همان نوع اراده و اختیار انسانی توضیح داده شود. با این حال، میزان و کیفیت اختیار فرشتگان را نیز نباید فراتر از آنچه قرآن بیان کرده است به صورت قطعی تعیین کنیم.

درباره جن نیز قرآن از شنیدن، دریافت پیام، تفاوت در شناخت و انتخاب راه‌های گوناگون سخن می‌گوید. در جن ۷۲:۱، گروهی از جنیان قرآن را می‌شنوند و درباره آن واکنش نشان می‌دهند. در جن ۷۲:۱۱، از تفاوت راه‌ها و وضعیت آنان سخن رفته و در جن ۷۲:۱۴، گروه‌هایی از آنان با جهت‌گیری‌های متفاوت معرفی شده‌اند. در الرحمن ۵۵:۱۴ آفرینش انسان و در الرحمن ۵۵:۱۵ آفرینش جن با تعبیرهای متفاوتی بیان شده است. بنابراین، خود قرآن ما را با موجوداتی روبه‌رو می‌کند که دریافت، کنش و نسبت آنان با هدایت الهی مطرح است، اما نمی‌توان ساختار وجودی آنها را بی‌دلیل با بدن بیولوژیکی انسان یکسان گرفت.

این نگاه فلسفی به معنای آن نیست که اکنون معیار قطعی و جهان‌شمولی برای تشخیص زنده بودن تمام موجودات یافته‌ایم. توانایی دریافت، پردازش و کنش در اینجا برای اندیشیدن به صورت‌های ممکن حیات مطرح شده است، نه به عنوان قانونی که به کمک آن بتوان درباره هر موجودی حکم نهایی صادر کرد. حتی اینکه سنگ، چوب یا یک دستگاه ساخته‌شده به دست انسان در حقیقت وجودی خود نزد خداوند چه وضعیتی دارند، موضوعی نیست که بتوانیم تنها با تکیه بر شناخت محدود خویش درباره تمام ابعاد آن داوری کنیم.

قرآن در نحل ۱۶:۲۱ معبودهایی را که به جای خدا خوانده می‌شوند، اموات و غیرزنده معرفی می‌کند؛ اما این حکم را نباید بدون بررسی سیاق به یک تعریف فلسفی جامع درباره تمام اشیای هستی تبدیل کرد. در سوی دیگر، اسراء ۱۷:۴۴ از تسبیح همه چیز سخن می‌گوید و یادآوری می‌کند که انسان‌ها تسبیح آنها را درنمی‌یابند. از این آیه نیز نمی‌توان نتیجه گرفت که همه اشیا دقیقا به همان معنایی که انسان یا جن زنده است، دارای حیات‌اند. آنچه روشن می‌شود محدودیت شناخت ما از همه صورت‌های وجود، دریافت و کنش در آفرینش است.

پس این چارچوب فلسفی نه برای اثبات زنده بودن تمام اشیا ساخته شده و نه برای نفی حیات از موجوداتی که ساختمان زیستی شناخته‌شده ندارند. هدف آن است که مفهوم حیات را از آغاز به بدن مادی و بیولوژیکی محدود نسازیم. این یک راه برای اندیشیدن به امکان صورت‌های دیگری از حیات است، نه ادعای شناخت قطعی ماهیت آنها.

خود قرآن نیز حیات را تنها در سطح فعالیت جسمانی به کار نمی‌برد. در انفال ۸:۲۴، انسان‌هایی که از نظر زیستی زنده‌اند، به چیزی فراخوانده می‌شوند که به آنان حیات می‌بخشد. در انعام ۶:۱۲۲، زنده شدن با دریافت نور و حرکت در میان مردم پیوند یافته است. این کاربردها نشان می‌دهند که مفهوم قرآنی حیات می‌تواند فراتر از فعالیت معمول بدن، به هدایت، دریافت و بیداری انسان نیز مربوط شود. البته حیات هدایتی، حیات زیستی و حیات نزد پروردگار را نباید یک حقیقت با کیفیت کاملا یکسان فرض کرد. مشترک بودن واژه به این معنا نیست که تمام ویژگی‌های هر کاربرد را می‌توان به کاربرد دیگر منتقل ساخت.

در عنکبوت ۲۹:۶۴، قرآن زندگی آخرت را زندگی راستین معرفی می‌کند. این آیه اهمیت ویژه‌ای دارد؛ زیرا زندگی دنیوی را تنها صورت کامل و نهایی حیات نمی‌شناسد. ما با این زندگی آشنا هستیم، اما آشنایی ما با یک مرتبه از حیات به معنای شناخت همه مراتب آن نیست.

این مسئله با آنچه پیش‌تر در بقره ۲:۲۸ بررسی کردیم نیز پیوند دارد. در آن آیه، قرآن مسیر انسان را با حالتی به نام «أَمْوَاتًا» آغاز می‌کند، سپس از حیات یافتن، ورود به موت، حیات دوباره و بازگشت به سوی خداوند سخن می‌گوید. در تأویل آن آیه، این توالی را به صورت مدلی از حالت‌های گوناگون وجود انسان بررسی کردیم. بر پایه آن خوانش، انسان پیش از ظهور زیستی و فردی در جهان مادی، در حالتی قرار داشته که قرآن آن را اموات می‌نامد؛ سپس وارد حیات دنیوی می‌شود، در آن تجربه و انتخاب می‌کند و پس از پایان این زندگی، از آن مرحله عبور می‌نماید.

غافر ۴۰:۱۱ نیز از دو موت و دو حیات سخن می‌گوید. در زمر ۳۹:۴۲، قرآن میان گرفتن نفس در هنگام موت و گرفتن آن در خواب تفاوت می‌گذارد؛ در یکی نفس نگه داشته می‌شود و در دیگری تا زمانی معین بازفرستاده می‌شود. سجده ۳۲:۱۱ نیز موت انسان را در پیوند با توفی و بازگشت به پروردگار بیان می‌کند. این آیات اجازه می‌دهند موت را در چارچوبی گسترده‌تر از صرف خاموش شدن فعالیت بدن مطالعه کنیم، هرچند چگونگی نفس و نسبت دقیق آن با بدن و حیات پس از مرگ همچنان نیازمند احتیاط است.

در تأویل بقره ۲:۲۸، این مسیر را در ارتباط با میثاق بنی‌آدم در اعراف ۷:۱۷۲ و موضوع بازگشت به مبدأ نیز بررسی کردیم. چنین خوانشی یک مدل فلسفی و تأویلی از مجموعه آیات است، نه اینکه قرآن در یک آیه ساختمان و کیفیت تمام مراحل وجود انسان را برای ما شرح داده باشد. برای شناخت دقیق‌تر میدان معنایی واژه‌ها نیز می‌توان به پژوهش‌های ریشه قرآنی م و ت و ریشه قرآنی ح ي ي مراجعه کرد.

اکنون تفاوت عالم شهادت و آنچه از ما در غیب است اهمیت بیشتری می‌یابد. قرآن در انعام ۶:۷۳ خداوند را دانای غیب و شهادت معرفی می‌کند. این تعبیر پیش از هر چیز از فراگیری علم خدا سخن می‌گوید؛ او به آنچه برای ما آشکار است و آنچه از شناخت ما پنهان مانده آگاه است. ما در زندگی دنیوی حیات را بیشتر از راه نشانه‌های جسمانی می‌شناسیم، اما ابزارهای شناخت این جهان لزوما برای بررسی همه صورت‌های وجود در قلمرو غیب کافی نیستند.

در اعراف ۷:۲۷، قرآن از موجوداتی سخن می‌گوید که انسان را از جایی می‌بینند که انسان آنان را نمی‌بیند. در واقعه ۵۶:۸۵ نیز هنگام توصیف لحظه مرگ، از حقیقتی سخن می‌رود که از مشاهده حاضران بیرون است. این آیات نمونه‌هایی از تفاوت میان وجود یک واقعیت و توانایی مشاهده آن به دست انسان‌اند. ناتوانی ما در دیدن چیزی، به‌خودی خود نه وجود آن را ثابت می‌کند و نه نبودنش را؛ اما هنگامی که خود وحی از حقیقتی خبر می‌دهد، نباید صرف ناتوانی حواس دنیوی را دلیل انکار آن قرار دهیم.

در بقره ۲:۱۵۴ همین مرز با تعبیر «وَلَـٰكِن لَّا تَشْعُرُونَ» آشکار می‌شود. قرآن نمی‌گوید شما هیچ اطلاعی از حیات آنان ندارید؛ خود آیه این حقیقت را به مخاطبان خبر داده است. می‌گوید شما آن را درک نمی‌کنید. میان آگاهی یافتن از راه خبر الهی و مشاهده یا احساس مستقیم یک واقعیت تفاوت وجود دارد. ما از طریق قرآن می‌آموزیم که آنان زنده‌اند، اما این آگاهی به معنای شناخت تجربی چگونگی حیات آنان نیست. این نکته برای فهم «شعور» در پایان آیه اهمیت دارد: محدودیت دریافت ما، محدودیت حقیقتی نیست که خداوند از آن خبر می‌دهد.

در همین جا باید از ساختن تصویرهای مادی برای زندگی آنان نیز پرهیز کرد. وقتی قرآن می‌گوید نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند، لازم نیست دستگاه گوارش، خوراک، نوشیدنی یا دیگر نیازهای بدن دنیوی را به آن مرتبه از حیات منتقل کنیم. از سوی دیگر، حق نداریم با اطمینان ادعا کنیم که آن حیات از چه ساختمان، ابزار دریافت یا سازوکار وجودی برخوردار است. قرآن از حیات، رزق، فضل، شادی و بشارت آنان سخن گفته است؛ همین‌ها مبنای شناخت ما هستند و کیفیت آنها به تفصیلی که در اختیار نداریم، تعیین نشده است.

این تفاوت درباره همه انسان‌هایی که از دنیا می‌روند نیز نباید بی‌دلیل یکسان‌سازی شود. بقره ۲:۱۵۴ درباره کسانی سخن می‌گوید که در راه خدا کشته شده‌اند. این خبر خاص، به‌تنهایی شرح کامل وضعیت تمام انسان‌ها پس از مرگ نیست. در عین حال، حج ۲۲:۵۸ درباره کسانی که در راه خدا هجرت کرده‌اند و سپس کشته شده‌اند یا به مرگ دیگری از دنیا رفته‌اند، از رزق نیکوی الهی سخن می‌گوید. این آیه نشان می‌دهد که عطای الهی را نباید تنها به شیوه کشته شدن محدود کرد. معیار راه و جهت زندگی انسان نیز اهمیت دارد.

همین نکته ما را به تعبیر «فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ» بازمی‌گرداند. قرآن درباره هر کسی که در جنگی کشته شده یا با نام خدا وارد نبردی گردیده، چنین حکمی صادر نکرده است. صرف کشته شدن، تعلق داشتن به یک قوم یا جماعت، یا ادعای دفاع از دین، به خودی خود ثابت نمی‌کند که انسان در راه خدا بوده است. راه خدا باید با معیارهای خود قرآن شناخته شود؛ معیارهایی که با حق، قسط، نیکوکاری و پرهیز از ستم پیوند دارند. انسان‌ها می‌توانند درباره ظاهر رفتارها داوری کنند، اما شناخت کامل نیت، حقیقت عمل و جایگاه نهایی هر شخص نزد خداوند در اختیار آنان نیست.

در اینجا تفاوت دیگری نیز باید روشن بماند. آیه کسانی را معرفی می‌کند که در راه خدا کشته می‌شوند، اما آنان را با واژه «شهید» نام‌گذاری نمی‌کند. «شهید» و «شهادت» در قرآن با حضور، مشاهده، آگاهی و گواهی بر حق پیوند دارند. خداوند خود شهید و گواه است؛ پیامبران بر امت‌های خویش گواه‌اند و در بقره ۲:۱۴۳، جامعه مؤمنان نیز در جایگاه گواهی بر مردم قرار گرفته است. بنابراین، مرتبه شهادت را نباید تنها به نوع مرگ یک انسان تقلیل داد. کسی ممکن است در زندگی خود با شناخت، صدق، عدالت و ایستادگی بر حق گواه باشد و گاه این وفاداری به بهای جان او تمام شود. بررسی گسترده‌تر این موضوع در مقاله شهید در قرآن کیست؟ آمده است.

اکنون پیوند این آیه با فرمان صبر روشن‌تر می‌شود. خداوند در بقره ۲:۱۵۳ همراهی خود را با صابران وعده داد. اما این همراهی به معنای زندگی بدون خطر، مصیبت یا مرگ جسمانی نیست. در آل عمران ۳:۱۶۸، قرآن سخن کسانی را نقل می‌کند که درباره کشته‌شدگان می‌گفتند اگر از آنان پیروی می‌کردند، کشته نمی‌شدند. پاسخ قرآن این است که اگر راست می‌گویند، مرگ را از خود دور کنند. در آیه بعد، به جای آنکه ارزش انسان را تنها با زنده ماندن بدنش بسنجد، از حیات کشته‌شدگان در راه خدا نزد پروردگار خبر می‌دهد.

بقره ۲:۱۵۵ نیز از آزمون انسان با ترس، گرسنگی و کاستی در اموال، جان‌ها و ثمرات سخن می‌گوید. در بقره ۲:۱۵۶، صابران هنگام رسیدن مصیبت، تعلق خود به خداوند و بازگشت به سوی او را یادآوری می‌کنند. سپس در بقره ۲:۱۵۷، از صلوات و رحمت پروردگار بر آنان سخن می‌رود. بنابراین، آیه ۱۵۴ در میان فرمان صبر و آیات آزمون قرار گرفته است تا نگاه انسان را از محدود کردن همه چیز به نتیجه‌های آشکار دنیوی فراتر ببرد. پایداری در راه حق ممکن است با از دست دادن زندگی جسمانی همراه شود، اما از نگاه قرآن، پایان آن زندگی لزوما پایان تمام مسیر وجودی انسان نیست.

این آیه در نهایت ما را با مرز شناخت خود روبه‌رو می‌سازد. ما زندگی را بیشتر در قالب بدن مادی و بیولوژیکی تجربه کرده‌ایم و پایان آن را با مرگ جسمانی می‌شناسیم؛ اما قرآن درباره کسانی که در راه خدا کشته شده‌اند، از حیاتی خبر می‌دهد که از دریافت معمول ما بیرون است. می‌توان از نظر فلسفی درباره صورت‌ها و مراتب دیگری از حیات اندیشید، اما نباید تصورات خود را جای حقیقتی قرار داد که هنوز ماهیت آن را نمی‌دانیم.

آنچه در عالم شهادت می‌بینیم، تمام هستی نیست؛ و آنچه از غیب نمی‌شناسیم نیز با نادانی ما از میان نمی‌رود. بدن مادی و بیولوژیکی انسان می‌تواند بمیرد، اما از مرگ آن نمی‌توان نابودی مطلق موجودیت انسان را نتیجه گرفت. خداوند از حیاتی خبر می‌دهد که ما آن را درک نمی‌کنیم، و حقیقت و چگونگی آن نزد همان معبود یگانه است.

والله اعلم.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۲۸— حالت اموات پیش از حیات دنیوی، حیات، موت، حیات دوباره و رجوع به خداوند.
  • بقره ۲:۱۴۳— گواه بودن امت مؤمن بر مردم و گواه بودن رسول بر آنان.
  • بقره ۲:۱۵۳— استعانت از صبر و صلوة و وعده همراهی خداوند با صابران.
  • بقره ۲:۱۵۵— آزمون انسان با ترس، گرسنگی و کاستی در اموال، جان‌ها و ثمرات.
  • بقره ۲:۱۵۶— یادآوری تعلق انسان به خداوند و بازگشت به او هنگام مصیبت.
  • بقره ۲:۱۵۷— صلوات، رحمت و هدایت الهی برای صابران.
  • آل عمران ۳:۱۶۸— نقد این ادعا که پرهیز از خطر می‌تواند انسان را از موت مصون بدارد.
  • آل عمران ۳:۱۶۹— حیات کشته‌شدگان در راه خدا نزد پروردگار و برخورداری آنان از رزق.
  • آل عمران ۳:۱۷۰— شادی و بشارت کسانی که در راه خدا کشته شده‌اند.
  • آل عمران ۳:۱۸۵— چشیدن موت توسط هر نفس.
  • انعام ۶:۷۳— علم خداوند به غیب و شهادت.
  • انعام ۶:۱۲۲— کاربرد حیات در پیوند با هدایت و نور.
  • اعراف ۷:۲۷— موجوداتی که انسان را می‌بینند، در حالی که انسان آنان را نمی‌بیند.
  • اعراف ۷:۱۷۲— میثاق بنی‌آدم و پرسش درباره نسبت وجودی انسان با پروردگار.
  • انفال ۸:۲۴— دعوت به حیاتی فراتر از صرف زنده بودن زیستی.
  • نحل ۱۶:۲۱— توصیف معبودهای باطل به اموات و غیرزنده در سیاق نقد پرستش آنها.
  • اسراء ۱۷:۴۴— تسبیح همه چیز و محدودیت فهم انسان از آن.
  • انبیاء ۲۱:۲۷— فرمان‌برداری و عمل فرشتگان به فرمان خداوند.
  • حج ۲۲:۵۸— وعده رزق نیکو برای کسانی که در راه خدا هجرت کرده و سپس کشته شده یا مرده‌اند.
  • عنکبوت ۲۹:۶۴— معرفی زندگی آخرت به عنوان زندگی راستین.
  • سجده ۳۲:۱۱— توفی انسان هنگام موت و بازگشت به سوی پروردگار.
  • زمر ۳۹:۴۲— تفاوت توفی نفس در موت و خواب.
  • غافر ۴۰:۱۱— دو موت و دو حیات.
  • رحمن ۵۵:۱۴— بیان آفرینش انسان.
  • رحمن ۵۵:۱۵— بیان آفرینش جن.
  • واقعه ۵۶:۸۵— محدودیت مشاهده انسان در لحظه موت.
  • تحریم ۶۶:۶— فرشتگان و انجام فرمان الهی.
  • جن ۷۲:۱— شنیدن قرآن توسط گروهی از جنیان و واکنش آنان.
  • جن ۷۲:۱۱— تفاوت راه‌ها و وضعیت جنیان.
  • جن ۷۲:۱۴— تفاوت جهت‌گیری جنیان.
  • شهید در قرآن کیست؟— بررسی معنای شهادت و تفاوت آن با صرف کشته شدن.
  • ریشه قرآنی ر ز ق— بررسی معنای رزق و گستره آن فراتر از خوراک و معاش.
  • ریشه قرآنی م و ت— بررسی موت، پایان حیات دنیوی و تفاوت آن با نابودی مطلق.
  • ریشه قرآنی ح ي ي— بررسی صورت‌های مختلف حیات در قرآن.
  • تأویل بقره ۲:۲۸— بررسی حالت‌های وجودی انسان، موت، حیات و رجوع به پروردگار.

البقره ۲:۱۵۵

ۗ

و بی‌گمان شما را با چیزی از ترس و گرسنگی، و کاستی در اموال، جان‌ها و محصولات می‌آزماییم؛ و صابران را بشارت بده.

تأمل ما

در بقره ۲:۱۵۳، خداوند مؤمنان را به یاری جستن از صبر و صلوة فراخواند و وعده داد که با صابران است. در آیه بعد، از کسانی سخن گفت که در راه خدا کشته می‌شوند، اما حقیقت وجود آنان به پایان حیات جسمانی محدود نمی‌ماند. اکنون قرآن از آزمون‌هایی سخن می‌گوید که انسان در همین زندگی دنیوی با آنها روبه‌رو می‌شود: ترس، گرسنگی، کاستی در اموال، جان‌ها و محصولات. این آیات در کنار هم نشان می‌دهند که همراهی خداوند با صابران، به معنای مصونیت آنان از دشواری نیست؛ اما دشواری نیز تمام حقیقت زندگی و فرجام آنان را تعیین نمی‌کند.

آیه با تاکید نیرومندی آغاز می‌شود: «وَلَنَبْلُوَنَّكُم»؛ بی‌گمان شما را خواهیم آزمود. ریشه «ب ل و» با آزمودن و آشکار شدن کیفیت عمل و واکنش انسان پیوند دارد. زندگی تنها میدان برخورداری از نعمت‌ها نیست؛ میدان انتخاب و مسئولیت نیز هست. در ملک ۶۷:۲، آفرینش موت و حیات با آزمودن انسان از جهت نیکویی عمل پیوند یافته است. همچنین در انبیاء ۲۱:۳۵، قرآن از آزمودن انسان با شر و خیر سخن می‌گوید. پس آزمون الهی تنها در فقر، بیماری و مصیبت رخ نمی‌دهد؛ ثروت، سلامت، قدرت و آسایش نیز می‌توانند میدان آزمون باشند. برای بررسی دقیق‌تر این مفهوم می‌توان به پژوهش ریشه قرآنی ب ل و مراجعه کرد.

یکی از ظریف‌ترین بخش‌های آیه، تفاوت تعبیر «بِشَىْءٍ مِّنَ ٱلْخَوْفِ وَٱلْجُوعِ» با «وَنَقْصٍ مِّنَ ٱلْأَمْوَٰلِ وَٱلْأَنفُسِ وَٱلثَّمَرَٰتِ» است. نخست از چیزی یا بخشی از ترس و گرسنگی سخن می‌رود و سپس از کاستی در مال، جان و محصولات. از نظر ساخت دستوری، «نقص» می‌تواند در پیوند با «شيء» یا با عنوان‌های پیش از خود خوانده شود؛ بنابراین نباید معنای آیه را بر یک احتمال نحوی منحصر کرد. اما تفاوت موضوعات یادشده واقعی و تأمل‌برانگیز است: خوف و جوع دو وضعیت‌اند، در حالی که نقص از کاسته شدن چیزی که وجود داشته سخن می‌گوید.

ترس می‌تواند با برطرف شدن خطر و بازگشت امنیت فروکش کند. گرسنگی نیز با رسیدن خوراک و فراهم شدن روزی قابل برطرف شدن است. البته این دو حالت اگر طولانی یا شدید شوند، ممکن است آسیب‌هایی پدید آورند که جبران آنها آسان یا حتی ممکن نباشد. اما خود ترس و گرسنگی، از نظر ماهیت، وضعیت‌هایی هستند که امکان پایان یافتن و دگرگون شدن دارند. کاستی مال، جان و محصول جنبه دیگری دارد. مالی که نابود شده، محصولی که از میان رفته یا انسانی که جان باخته است، با رفع احساس ترس یا پایان یافتن گرسنگی یکسان نیست. در اینجا ممکن است خود چیزی از دست رفته باشد.

این تفاوت را در زندگی به‌خوبی می‌شناسیم. کسی ممکن است مدتی از آینده بترسد و سپس دوباره احساس امنیت کند؛ ممکن است گرسنه بماند و پس از رسیدن خوراک سیر شود. اما اگر باغی سوخته باشد، محصول همان فصل با پایان یافتن آتش بازنمی‌گردد. اگر انسانی جان باخته باشد، آمدن فردی دیگر جای همان انسان را در زندگی بازماندگان پر نمی‌کند. ممکن است مالی دوباره به دست آید، باغ دیگری بار بدهد یا خداوند نعمتی بهتر عطا کند، اما جبران خسارت همیشه به معنای بازگشت عین آنچه از دست رفته نیست. حتی در مواردی که امکان بازپس‌گیری همان مال وجود دارد، اصل تفاوت میان برطرف شدن یک حالت و جبران یک فقدان همچنان قابل توجه است. درباره اینکه خداوند چگونه و در چه زمانی خسارت انسان را جبران می‌کند، نباید بدون دلیل حکم قطعی داد. والله اعلم.

«بِشَىْءٍ» نیز نباید از نظر دور بماند. قرآن با این تعبیر آزمون را به چیزی از امور یادشده پیوند می‌دهد، نه اینکه تمام حقیقت زندگی انسان را ترس، گرسنگی و محرومیت معرفی کند. اما از این واژه نمی‌توان نتیجه گرفت که هر مصیبتی از نظر شدت یا مدت ناچیز است. برای انسانی که عزیزی را از دست می‌دهد یا جامعه‌ای که با گرسنگی گسترده روبه‌رو می‌شود، رنج می‌تواند بسیار سنگین باشد. سخن آیه مجوز کوچک شمردن درد دیگران نیست. زندگی با آزمون همراه است، اما قرآن تمام زندگی را به رنج و محرومیت فرو نمی‌کاهد.

در این آیه، ترس و گرسنگی به امنیت و معاش مربوط‌اند؛ دو نیاز بنیادی انسان. سپس از کاستی اموال، جان‌ها و ثمرات سخن می‌رود. «الأموال» دارایی‌ها و امکانات مالی را دربر می‌گیرد، «الأنفس» در این سیاق به جان‌ها و انسان‌هایی که ممکن است از دست بروند اشاره دارد، و «الثمرات» به بار و محصولات، به‌ویژه محصولات گیاهی و کشاورزی، مربوط است. کاهش محصولات می‌تواند امنیت غذایی و زندگی اقتصادی یک جامعه را با خطر روبه‌رو کند. برای بررسی میدان معنایی این واژه می‌توان به مقاله ریشه قرآنی ث م ر مراجعه کرد.

اما آیا هر ترس، گرسنگی یا کمبودی که به انسان می‌رسد، نتیجه گناه شخصی اوست؟ آیا اگر انسانی درستکار در فقر، بیماری یا مصیبتی گرفتار شد، باید نتیجه بگیریم که خداوند از او ناخشنود است؟ قرآن چنین حکم ساده‌انگارانه‌ای به ما نداده است. انسان موجودی اجتماعی است و در جهانی زندگی می‌کند که کردار دیگران نیز بر سرنوشت او اثر می‌گذارد. یک فرد می‌تواند درستکار باشد، اما از پیامدهای فساد جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند آسیب ببیند.

فرض کنیم گروهی برای سود بیشتر، جنگل‌های گسترده‌ای را قطع می‌کنند. در همان جامعه، انسانی زندگی می‌کند که سال‌ها درباره حفاظت جنگل‌ها، پاکی آب و هوا و حقوق نسل‌های آینده هشدار داده است. او نوشته، اعتراض کرده و برای جلوگیری از تخریب تلاش نموده، اما قدرت اقتصادی و سیاسی تخریب‌کنندگان بر تلاش‌هایش چیره شده است. سرانجام جنگل‌ها نابود می‌شوند، خاک آسیب می‌بیند، کیفیت هوا کاهش می‌یابد و زندگی مردم و جانوران با خطر روبه‌رو می‌شود. آن انسان درستکار نیز همان هوا را تنفس می‌کند و از پیامدهای تخریب آسیب می‌بیند.

آیا چون او درستکار بوده، آلودگی نباید بر بدنش اثر بگذارد؟ یا چون بیمار شده است، باید نتیجه گرفت که خداوند او را برای گناهی مجازات کرده است؟ هر دو نتیجه نادرست‌اند. قوانین حاکم بر جهان مادی هنگام ورود آلودگی به دستگاه تنفسی انسان، میان کسی که جنگل را نابود کرده و کسی که برای حفظ آن تلاش کرده تفاوت نمی‌گذارند. مسئولیت اخلاقی تخریب بر عهده عاملان آن است، اما پیامد مادی می‌تواند دامنگیر کسانی نیز شود که در آن تخریب هیچ نقشی نداشته‌اند.

قرآن در روم ۳۰:۴۱ آشکار شدن فساد در خشکی و دریا را با آنچه دست‌های مردم انجام داده‌اند پیوند می‌دهد. در بقره ۲:۲۰۵، تباه کردن کشت و نسل در سیاق فساد در زمین آمده است. انفال ۸:۲۵ نیز درباره فتنه‌ای هشدار می‌دهد که آسیب آن تنها به کسانی که ستم کرده‌اند محدود نمی‌ماند. این آیات نشان می‌دهند که کردار انسان‌ها پیامدهایی واقعی دارد و زیان یک رفتار اجتماعی ممکن است از عاملان آن فراتر رود. برای بررسی گسترده‌تر این موضوع می‌توان به مقاله چرا فساد انسان فقط در زمین است؟ مراجعه کرد.

اینجا پرسشی بنیادی مطرح می‌شود: اگر بسیاری از این خسارت‌ها نتیجه کردار انسان‌هاست، چرا خداوند در آیه حاضر می‌فرماید «شما را می‌آزماییم»؟ آیا نسبت دادن آزمون به خداوند، مسئولیت انسان ستمگر را از میان می‌برد؟

برای فهم این مسئله باید به سنن الهی و رابطه اختیار انسان با پیامد اعمالش توجه کنیم. قرآن جهان را مجموعه‌ای از رخدادهای بی‌قاعده معرفی نمی‌کند. خداوند آفرینش را در چارچوب اندازه‌ها، اسباب و قوانین برقرار کرده است و انسان در همین نظام زندگی و انتخاب می‌کند. در فاطر ۳۵:۴۳، قرآن از تغییرناپذیری سنت الهی سخن می‌گوید و در رعد ۱۳:۱۱، دگرگونی وضعیت یک قوم را با دگرگونی آنچه در خودشان است پیوند می‌دهد. این سنن تنها به طبیعت محدود نیستند؛ کردار، انتخاب و پیامدهای اجتماعی انسان نیز در نظام الهی جای دارند.

در تغابن ۶۴:۱۱، قرآن وقوع مصیبت را به اذن خداوند پیوند می‌دهد. اما اذن وقوع یک پدیده با رضایت اخلاقی خداوند از عامل آن یکسان نیست. خداوند جهانی آفریده که در آن آتش می‌سوزاند، رفتار انسان اثر می‌گذارد و انتخاب‌های نادرست می‌توانند به دیگران آسیب برسانند. کسی که عمدا خانه دیگری را آتش می‌زند، نمی‌تواند بگوید چون آتش طبق قوانین آفرینش می‌سوزاند و هیچ رخدادی بیرون از اذن خدا نیست، پس مسئولیتی متوجه من نیست. وقوع آسیب در چارچوب نظم آفرینش، عمل ظالمانه او را مشروع نمی‌سازد.

همین تمایز در بقره ۲:۱۰۲ نیز قابل توجه است؛ آنجا که از امکان اثرگذاری عملی زیان‌بار به اذن خدا سخن می‌رود، در حالی که خود آن عمل نکوهش می‌شود. بنابراین، چیزی ممکن است در چارچوب قوانین و امکاناتی که خداوند بر جهان حاکم کرده تحقق یابد، اما از نظر اخلاقی همچنان نادرست و محکوم باشد. انسان می‌تواند از امکانات آفرینش برای آبادانی استفاده کند یا همان امکانات را در راه ویرانی به کار گیرد. مشیت خدا در برقراری نظام آفرینش، مجوز ظلم انسان نیست.

این نکته در مقاله شفاعت در قرآن؛ اذن الهی، مسئولیت انسان و پیوند مستقیم با خداوند با تفصیل بررسی شده است. در آن پژوهش، میان اذن تکوینی، رضایت اخلاقی، اختیار انسان و سنن نافذ الهی تفاوت گذاشته‌ایم. انسان فاعل انتخاب خویش است، اما خالق مستقل تمام شرایط و نتایج عمل خود نیست. اثرگذاری رفتار او در جهانی رخ می‌دهد که خداوند بر آن احاطه دارد. از همین رو، نه می‌توان وقوع یک حادثه را بیرون از علم و تدبیر خداوند دانست و نه می‌توان از آن برای تبرئه انسان ظالم استفاده کرد.

پس میان این دو حقیقت تناقضی وجود ندارد: گروهی ممکن است با انتخاب خود سبب جنگ، گرسنگی، فقر یا تخریب محیط زیست شوند، و انسان‌های دیگری در همان وضعیت با آزمونی واقعی روبه‌رو گردند. عامل پدیدآورنده ظلم، مسئول ظلم است؛ اما کسی که ناخواسته در معرض پیامد آن قرار گرفته نیز در چگونگی مواجهه با آن آزموده می‌شود. او می‌تواند به ناامیدی و رفتار نادرست روی آورد، یا در برابر فساد ایستادگی کند، به آسیب‌دیدگان یاری برساند و راه اصلاح را ادامه دهد. البته همه مصیبت‌ها را نیز نباید به رفتار ظالمان تقلیل داد؛ بیماری، رخدادهای طبیعی و دیگر دشواری‌های زندگی می‌توانند زمینه‌های متفاوتی داشته باشند. آیه از اصل آزمون سخن می‌گوید، نه اینکه علت جزئی تک‌تک مصیبت‌ها را یکسان معرفی کرده باشد.

این نگاه مسئولیت انسان را سنگین‌تر می‌کند، نه سبک‌تر. کسی که با جنگ‌افروزی، احتکار، فساد اقتصادی یا تخریب طبیعت زندگی مردم را دشوار ساخته است، نمی‌تواند پشت عبارت «امتحان الهی» پنهان شود. اگر خداوند زندگی را میدان آزمون قرار داده، این به معنای اجازه دادن به انسان برای ساختن رنج و تحمیل آن بر دیگران نیست. نمی‌توان ظلم را به نام آزمون توجیه کرد و سپس از مظلوم خواست که برای اثبات صبر خود خاموش بماند.

از سوی دیگر، نباید هر مصیبتی را مجازات الهی شخص گرفتار بدانیم. در فجر ۸۹:۱۵، انسانی توصیف می‌شود که برخورداری از نعمت را نشانه گرامی داشته شدن خویش می‌پندارد. در فجر ۸۹:۱۶، همان انسان تنگی روزی را نشانه خواری خود می‌داند. در فجر ۸۹:۱۷، قرآن این داوری را رد می‌کند. پس نه ثروت به‌تنهایی سند رضایت خداوند است و نه فقر و دشواری، دلیل خوار بودن انسان نزد او. انسان ممکن است در برخورداری از نعمت آزموده شود، همان‌گونه که در محرومیت و رنج آزموده می‌شود.

اینجا باید با یک برداشت مذهبی رایج نیز صریح برخورد کرد. عبارتی منسوب به پیامبر با این مضمون نقل شده است که «دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است». اگر این سخن به معنای آن گرفته شود که مؤمن در دنیا محکوم به رنج و محرومیت است و کافر صاحب آسایش و نعمت، چنین برداشتی با وعده‌های روشن قرآن در تضاد است. هیچ روایت و نقل قولی، هر اندازه مشهور و مورد احترام باشد، حق ندارد وعده خداوند را در قرآن بی‌اثر کند. نمی‌توان به نام زهد و دینداری، بدبختی را سرنوشت مقدر مؤمن معرفی کرد و سپس هر تلاش او برای زندگی بهتر، عدالت و آبادانی را دنیاطلبی نامید.

قرآن در نحل ۱۶:۹۷ برای انسان مؤمنی که کار صالح انجام می‌دهد، وعده زندگی پاکیزه می‌دهد. در اعراف ۷:۹۶، ایمان و تقوای مردم آبادی‌ها با گشوده شدن برکات آسمان و زمین پیوند یافته است. در یونس ۱۰:۶۴، از بشارت برای اهل ایمان در زندگی دنیا و آخرت سخن می‌رود. در بقره ۲:۲۰۱ نیز درخواست نیکی در دنیا و آخرت در کنار هم آمده است. خداوند زندگی نیکوی دنیا را از اهل ایمان دریغ نکرده و رنج را شرط همیشگی دینداری معرفی ننموده است. برداشت‌هایی که وعده‌های خیر دنیوی را انکار می‌کنند، باید در برابر خود قرآن پاسخ بدهند.

البته زندگی پاکیزه لزوما به معنای ثروتمند شدن هر فرد یا مصون ماندن او از بیماری، فقدان و ظلم دیگران نیست. همچنین وعده برکات برای جامعه‌ای که ایمان و تقوا را در رفتار خود محقق می‌کند، نباید به ضمانت شخصی و بی‌قید برای تک‌تک افراد تبدیل شود. جامعه‌ای که منابع خود را نابود می‌کند، حقوق مردم را پایمال می‌سازد و فساد را گسترش می‌دهد، نمی‌تواند تنها با بر زبان آوردن نام ایمان، انتظار همه ثمرات آبادانی را داشته باشد. سنن الهی میان عمل و پیامد پیوند برقرار می‌کنند؛ عنوان مذهبی جای رفتار درست را نمی‌گیرد.

اکنون پایان آیه اهمیت بیشتری می‌یابد: «وَبَشِّرِ ٱلصَّـٰبِرِينَ»؛ و صابران را بشارت بده. پس از ترس، گرسنگی و کاستی، سخن خداوند به ناامیدی ختم نمی‌شود. قرآن از بشارت سخن می‌گوید؛ یعنی آزمون و رنج قرار نیست تمام افق زندگی و فرجام انسان را بپوشانند. در شرح این بشارت نیز نباید تنها یک صورت جبران را فرض کنیم. گاهی ممکن است امنیت بازگردد، گرسنگی برطرف شود، مال دیگری به دست آید یا باغی تازه به بار بنشیند. اما از دست رفتن همان جان یا همان محصول را نمی‌توان با وعده‌ای که خود قرآن مشخص نکرده، انکار کرد.

خود قرآن در بقره ۲:۱۵۶ واکنش صابران را بیان می‌کند: آنان هنگام رسیدن مصیبت، تعلق خود به خداوند و بازگشت به سوی او را یادآوری می‌کنند. سپس در بقره ۲:۱۵۷، از صلوات و رحمت پروردگار بر آنان سخن می‌رود و آنان هدایت‌یافتگان معرفی می‌شوند. پس بشارت آیه حاضر در سیاق نزدیک خود با رحمت و هدایت الهی توضیح داده می‌شود؛ نعمتی که ارزش آن به بازگشت عین مال یا محصول ازدست‌رفته محدود نیست.

قرآن در شرح ۹۴:۵ از همراهی آسانی با سختی سخن می‌گوید و در شرح ۹۴:۶ همین حقیقت را تکرار می‌کند. در آیات دیگر نیز از نجات، گشایش و برکت در زندگی دنیا خبر می‌دهد. این وعده‌ها را نباید نادیده گرفت یا همه را به آخرت منتقل کرد. در عین حال، نباید از آنها جدول زمانی دلخواه خود را ساخت؛ اینکه هر فرد صابر حتما تا تاریخ معینی در همین دنیا تمام خسارت‌هایش را بازخواهد یافت. قرآن چنین ضمانت فردی و زمان‌بندی‌شده‌ای نداده است. بشارت الهی حقیقی است، اما حقیقت آن را باید از خود آیات شناخت، نه از توقعات ما درباره شکل جبران.

صبر نیز در اینجا به معنای تحمل ذلیلانه ستم نیست. انسان صابر کسی نیست که گروهی جنگل‌های سرزمینش را نابود کنند و او تنها بنشیند و بگوید باید صبر کرد. کسی که حق مردم پایمال می‌شود و برای اصلاح جامعه تلاش می‌کند، ممکن است با شکست‌های پی‌درپی روبه‌رو شود، اما پایداری او در راه درست خود جلوه‌ای از صبر است. همان انسان صالحی که در برابر جنگل‌زدایی اعتراض کرده، اگر نتوانست از تخریب جلوگیری کند، باز هم می‌تواند برای حفظ آنچه باقی مانده، یاری رساندن به آسیب‌دیدگان، اصلاح قوانین و آگاه ساختن دیگران تلاش کند. صبر او به معنای پذیرفتن فساد نیست؛ به معنای رها نکردن حق در برابر قدرت فساد است. برای بحث تفصیلی می‌توان به مقاله صبر در قرآن؛ معنای پایداری و معیار ارزش آن مراجعه کرد.

زندگی دنیا نه بهشت تضمین‌شده یک جماعت است و نه جهنم از پیش تعیین‌شده جماعتی دیگر. نعمت و دشواری هر دو می‌توانند میدان آزمون باشند. رفتار انسان‌ها نیز می‌تواند خیر و آبادانی یا فساد و ویرانی را در زندگی جمعی گسترش دهد. سنن الهی، اختیار و مسئولیت انسان را باطل نمی‌کنند؛ بلکه کردار او را در جهانی واقعی و دارای پیامد قرار می‌دهند. خداوند انسان را به شکر در برخورداری، صبر در دشواری و مسئولیت در برابر حق فرا می‌خواند؛ نه به تقدیس فقر، توجیه ظلم یا چشم بستن بر امکان نیکی در همین زندگی.

آیه با خبر آزمون آغاز می‌شود، اما با بشارت پایان می‌یابد. ترس و گرسنگی می‌توانند برطرف شوند؛ خسارت مال و محصول ممکن است جبران گردد، هرچند نه لزوما با بازگشت عین آنچه از دست رفته است؛ و فقدان جان عزیزان نیز حقیقتی نیست که بتوان با وعده‌ای بی‌پشتوانه آن را کوچک شمرد. با این همه، قرآن راه انسان را در محرومیت و مصیبت پایان‌یافته نمی‌داند. آخرین سخن آیه درباره صابران، رنج نیست؛ بشارت است.

والله اعلم.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۰۲— وقوع اثر زیان‌بار در قلمرو اذن الهی، بدون تایید اخلاقی آن عمل.
  • بقره ۲:۱۵۳— فرمان یاری جستن از صبر و صلوة و وعده همراهی خداوند با صابران.
  • بقره ۲:۱۵۴— حیات کسانی که در راه خدا کشته می‌شوند؛ پیوند با آزمون کاستی جان‌ها.
  • بقره ۲:۱۵۶— یادآوری تعلق انسان به خداوند و بازگشت به او هنگام مصیبت.
  • بقره ۲:۱۵۷— صلوات، رحمت و هدایت الهی برای صابران.
  • بقره ۲:۲۰۱— درخواست نیکی در زندگی دنیا و آخرت.
  • بقره ۲:۲۰۵— فساد در زمین و نابود کردن کشت و نسل.
  • اعراف ۷:۹۶— پیوند ایمان و تقوای جوامع با برکات آسمان و زمین.
  • انفال ۸:۲۵— هشدار درباره فتنه‌ای که آسیب آن تنها به ستمگران محدود نمی‌ماند.
  • یونس ۱۰:۶۴— بشارت برای اهل ایمان در زندگی دنیا و آخرت.
  • رعد ۱۳:۱۱— پیوند دگرگونی وضعیت جامعه با دگرگونی درونی آن.
  • نحل ۱۶:۹۷— وعده زندگی پاکیزه به اهل ایمان و عمل صالح.
  • نحل ۱۶:۱۱۲— از دست رفتن امنیت و فراوانی روزی در پی رفتار نادرست یک جامعه.
  • انبیاء ۲۱:۳۵— آزمودن انسان با شر و خیر.
  • روم ۳۰:۴۱— آشکار شدن فساد در خشکی و دریا در نتیجه کردار انسان‌ها.
  • فاطر ۳۵:۴۳— ثبات سنت الهی و پیوند رفتار انسان با پیامد آن.
  • تغابن ۶۴:۱۱— وقوع مصیبت به اذن خداوند و پیوند ایمان با هدایت قلب.
  • فجر ۸۹:۱۵— آزمون انسان هنگام برخورداری از نعمت.
  • فجر ۸۹:۱۶— آزمون انسان هنگام تنگی روزی.
  • فجر ۸۹:۱۷— رد داوری نادرست درباره نعمت و محرومیت.
  • ملک ۶۷:۲— آفرینش موت و حیات برای آزمودن کیفیت عمل.
  • شرح ۹۴:۵— همراهی آسانی با سختی.
  • شرح ۹۴:۶— تکرار وعده همراهی آسانی با سختی.
  • شفاعت در قرآن؛ اذن الهی، مسئولیت انسان و پیوند مستقیم با خداوند— پژوهش درباره اذن الهی، سنن نافذ آفرینش، اختیار انسان و تفاوت امکان وقوع یک عمل با رضایت اخلاقی خداوند.
  • صبر در قرآن؛ معنای پایداری و معیار ارزش آن— بررسی صبر در مصیبت، وفاداری به حق، اصلاح جامعه و مقاومت در برابر ستم.
  • ریشه قرآنی ب ل و— بررسی مفهوم آزمون و کاربرد آن در خیر و شر.
  • ریشه قرآنی ث م ر— بررسی ثمرات، کاهش محصولات و نسبت آنها با معیشت و روزی انسان.
  • چرا فساد انسان فقط در زمین است؟— بررسی فساد انسان و پیامدهای اجتماعی و زیست‌محیطی اعمال او.

البقره ۲:۱۵۶

همان کسانی که هرگاه مصیبتی به آنان برسد، می‌گویند: «بی‌گمان ما برای آن معبود یگانه هستیم و بی‌گمان به سوی او بازمی‌گردیم.»

تأمل ما

در بقره ۲:۱۵۵، خداوند از آزمودن انسان با ترس، گرسنگی و کاستی در اموال، جان‌ها و محصولات سخن گفت و در پایان فرمان داد که صابران را بشارت دهند. اکنون همان صابران را معرفی می‌کند: کسانی که هنگام رسیدن مصیبت می‌گویند «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ». پس صبر در این آیه تنها تحمل رنج نیست؛ با شناخت انسان از جایگاه خود در برابر پروردگار و فرجام زندگی‌اش پیوند دارد. معنای گسترده صبر را پیش‌تر در بقره ۲:۱۵۳ بررسی کردیم و پژوهش تفصیلی آن در مقاله صبر در قرآن؛ معنای پایداری و معیار ارزش آن آمده است.

واژه‌های «أَصَـٰبَتْهُم» و «مُّصِيبَةٌ» هر دو از ریشه «ص و ب» هستند که با رسیدن و اصابت کردن پیوند دارد. مصیبت در این سیاق رخدادی ناگوار است که به انسان می‌رسد. اما از خود این واژه نمی‌توان نتیجه گرفت که هر مصیبت مجازات شخص گرفتار است یا مستقیما به سبب کردار او پدید آمده است. انسان ممکن است از پیامد اعمال خود، رفتار ستمگرانه دیگران یا رویدادهایی بیرون از اختیارش آسیب ببیند. رابطه ابتلاء، سنن الهی، اختیار انسان و مسئولیت عاملان رنج را در مقاله آزمون و وعده نیکی در قرآن؛ آیا دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است؟ به تفصیل بررسی کرده‌ایم.

اما محور اصلی این آیه عبارت «إِنَّا لِلَّهِ» است. این جمله را معمولا «ما از آنِ خدا هستیم» ترجمه می‌کنند. چنین خوانشی درست است و نسبت تعلق و مالکیت را بیان می‌کند؛ انسان آفریده آن معبود یگانه است و مالک مستقل وجود خویش نیست. اما خوانش دیگری نیز ممکن است که میدان فلسفی گسترده‌تری دارد: «ما برای خدا هستیم». این خوانش، مالکیت را نفی نمی‌کند، بلکه آن را در معنایی فراگیرتر جای می‌دهد. ما برای خدا هستیم، زیرا او آفریننده، مالک و پروردگار ماست؛ و همین نسبت، پرسش از علت آفرینش، هدف زندگی و جایگاه ما به عنوان بندگان او را نیز پیش می‌آورد. در این نگاه، «لِلَّهِ» تنها از اینکه به چه کسی تعلق داریم سخن نمی‌گوید، بلکه جهت و غایت موجودیت ما را نیز روشن می‌سازد.

تفاوت این دو خوانش ظریف اما بنیادی است. «از آنِ خدا بودن» بیشتر نسبت مالکیت و تعلق را به ذهن می‌آورد؛ اما «برای خدا بودن» هم این تعلق را در خود دارد و هم رابطه مالک با بنده و معبود با عابد را آشکار می‌کند. انسان تنها موجودی نیست که به خداوند تعلق داشته باشد؛ او آفریده شده است تا خداوند را بندگی کند و زندگی، اختیار و کردار خود را در راه رضای او قرار دهد. در انعام ۶:۱۶۲، صلاة، نسک، زندگی و موت برای آن معبود یگانه معرفی شده‌اند و در ذاریات ۵۱:۵۶، هدف آفرینش جن و انسان عبادت او بیان شده است. این آیات افق گسترده خوانش دوم را روشن می‌کنند. بنابراین، هنگامی که انسان صابر در برابر مصیبت می‌گوید «إِنَّا لِلَّهِ»، تنها مالکیت خداوند را یادآوری نمی‌کند؛ بلکه حقیقت و هدف زندگی خویش را نیز به یاد می‌آورد: ما برای آن معبود یگانه آفریده شده‌ایم و حتی در میان آزمون‌ها، جهت بندگی و مسئولیت خود را گم نمی‌کنیم.

این حقیقت به معنای آن نیست که انسان برای برطرف کردن نیازی در خداوند آفریده شده است. در ذاریات ۵۱:۵۷، خداوند بی‌نیازی خود را از رزق و خوراک بندگان بیان می‌کند. پس عبودیت انسان برای رفع نیاز پروردگار نیست؛ بلکه جایگاه و مسئولیت خود انسان در برابر آفریننده اوست. برای بررسی گسترده‌تر معنای عبودیت می‌توان به پژوهش ریشه قرآنی ع ب د مراجعه کرد.

اکنون معنای صبر در این عبارت روشن‌تر می‌شود. انسانی که می‌گوید «ما برای خدا هستیم»، به خود یادآوری می‌کند که هدف زندگی‌اش تنها حفظ مال، آسایش و برخورداری از نعمت‌های دنیوی نیست؛ هرچند این نعمت‌ها ارزشمندند و باید شکر آنها را به جا آورد. اگر مصیبتی به او برسد، نباید جهت بندگی خود را گم کند. اما این سخن به معنای پذیرش خاموش ظلم نیست. از آنِ خدا بودن، به معنای از آنِ ستمگر بودن نیست. تعلق نهایی انسان و داشته‌هایش به خداوند، حقوق مشروع او در برابر دیگر انسان‌ها را باطل نمی‌کند. کسی که مالی را به ناحق می‌گیرد یا به جان دیگری آسیب می‌رساند، نمی‌تواند با این ادعا که همه چیز متعلق به خداست، از مسئولیت خود فرار کند. قرآن در نساء ۴:۲۹ نیز از خوردن اموال یکدیگر به باطل نهی کرده است. بندگی خداوند باید انسان را در راه حق پایدار سازد، نه در برابر ظلم بی‌اراده کند.

نیمه دوم سخن صابران نیز به همان اندازه اهمیت دارد: «وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ». در بخش نخست، انسان تعلق و جهت زندگی خود را می‌شناسد؛ در بخش دوم، فرجام مسیر خویش را به یاد می‌آورد. این بازگشت تنها عبارتی برای آرام کردن اندوه نیست. در بقره ۲:۲۸، قرآن از حالت‌های موت و حیات انسان و سرانجام رجوع او به سوی خداوند سخن می‌گوید. پس زندگی دنیوی، با تمام نعمت‌ها و دشواری‌هایش، تمام مسیر وجود انسان نیست. او برای خداوند زندگی می‌کند و در نهایت به سوی همان پروردگار بازمی‌گردد.

آیه از گفتار صابران سخن می‌گوید، اما حقیقت این گفتار نباید به تکرار عبارتی هنگام مرگ و مصیبت محدود شود. انسانی که می‌گوید «ما برای خدا هستیم»، هم تعلق وجودی خود را به پروردگار به یاد می‌آورد و هم جهت بندگی خویش را اعلام می‌کند. این شناخت باید در کردار او نیز آشکار شود. صبر ستوده آن است که انسان در میان فقدان و دشواری، جهت بندگی، حق‌طلبی و مسئولیت خویش را از دست ندهد.

پس پاسخ صابران نه انکار اندوه است و نه اعلام شکست. آنان می‌دانند که آنچه از دست رفته ارزش داشته است، اما تمام معنای زندگی‌شان نبوده است. برای آن معبود یگانه آفریده شده‌اند و سرانجام به سوی او بازمی‌گردند. در آیه بعد، خداوند جایگاه همین صابران را در نسبت با رحمت و هدایت خود بیان می‌کند.

ارجاعات متقابل

البقره ۲:۱۵۷

ۖ

آنان‌اند که از سوی پروردگارشان صلوات و رحمتی بر آنان است؛ و آنان همان هدایت‌یافتگان‌اند.

تأمل ما

بشارتی که خداوند در بقره ۲:۱۵۵ به صابران وعده داد، در این آیه آشکار می‌شود. آنان کسانی‌اند که هنگام رسیدن مصیبت، حقیقت بندگی و بازگشت به پروردگار را فراموش نمی‌کنند. ممکن است مال، آسایش یا حتی عزیزان خود را از دست بدهند، اما جهت زندگی و پایداری بر حق را از دست نمی‌دهند. خداوند درباره همین انسان‌ها می‌فرماید: «أُولٰئِكَ عَلَيهِم صَلَوٰتٌ مِن رَبِّهِم وَرَحمَةٌ»؛ صلوات و رحمت پروردگار بر آنان است.

«صلواتٌ مِن رَبِّهِم» یکی از کلیدهای مهم شناخت حقیقت صلاة در قرآن است. در بقره ۲:۱۵۳، مؤمنان فرمان یافتند که از صبر و صلاة یاری بجویند و وعده شنیدند که آن معبود یگانه با صابران است. اکنون، برای نخستین بار در ترتیب آیات قرآن، صلوات به‌صراحت از جانب پروردگار بر بندگان مطرح می‌شود. این پیوند نشان می‌دهد که رابطه صلاة را نباید تنها حرکتی یک‌طرفه از انسان به سوی خداوند دانست. بندگان با اقامه صلاة، یاد و نیایش به پروردگار رو می‌آورند و خداوند نیز با صلوات و عنایت خویش با بندگان رابطه دارد. پس صلاة در افق گسترده قرآنی خود، رابطه‌ای دوسویه میان بنده و پروردگار را آشکار می‌سازد.

البته یکسان بودن خانواده واژگانی، به معنای یکسان بودن چگونگی فعل خداوند و انسان نیست. انسان به درگاه پروردگار نیایش می‌کند، اما خداوند برای درخواست رحمت به موجودی برتر دعا نمی‌کند. در احزاب ۳۳:۴۳، صلاة خداوند و فرشتگان بر مؤمنان با بیرون آوردن آنان از تاریکی‌ها به سوی نور پیوند یافته است. بنابراین، صلوات الهی را می‌توان عنایت و خیررسانی پروردگار دانست که با رحمت و هدایت بندگان ارتباط دارد، هرچند کیفیت کامل آن برای ما روشن نشده است. این موضوع را در پژوهش‌های صلوات در قرآن و صلاة در قرآن به تفصیل بررسی کرده‌ایم.

عنایت پروردگار به صابران با دو تعبیر «صلوات» و «رحمت» بیان شده است. این دو مفهوم با یکدیگر پیوند دارند، اما ضرورتا مترادف نیستند. در میان آزمون‌های زندگی، رحمت خداوند به بازگشت فوری مال ازدست‌رفته یا جبران عینی هر فقدان محدود نمی‌شود. حتی در بقره ۲:۱۵۴، قرآن از کسانی سخن گفت که در راه خدا کشته می‌شوند، اما پایان حیات جسمانی آنان را پایان تمام حقیقت وجودشان ندانست. پس فقدان و دشواری را نباید نشانه محرومیت انسان از رحمت پروردگار پنداشت؛ همان‌گونه که برخورداری از نعمت‌های دنیوی نیز به‌تنهایی گواه هدایت‌یافتگی نیست.

«وَأُولٰئِكَ هُمُ المُهتَدونَ»؛ و آنان همان هدایت‌یافتگان‌اند. این وصف درباره همان صابرانی است که در آیات پیشین معرفی شدند. آنان تنها از راه درست آگاهی ندارند؛ در میان دشواری‌ها نیز جهت بندگی و مسئولیت خود را حفظ می‌کنند. «المهتدون» از ریشه «ه د ي» است و در این سیاق، هدایت‌یافتگی آنان با پایداری عملی‌شان در راه حق پیوند می‌یابد.

این وصف با آغاز سوره بقره ارتباط روشنی دارد. در بقره ۲:۳، بقره ۲:۴، بقره ۲:۵، ایمان به غیب، اقامه صلاة، انفاق، ایمان به آنچه بر محمد و پیش از او نازل شده و یقین به آخرت از ویژگی‌های متقین است و آنان بر هدایتی از سوی پروردگارشان معرفی می‌شوند. در بقره ۲:۱۷۷ نیز ایمان، بخشیدن مال به نیازمندان، اقامه صلاة، وفای به عهد و صبر در دشواری‌ها در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند و صاحبان این صفات، راستگویان و متقین نامیده شده‌اند. پس هدایت‌یافتگی را نمی‌توان به ادعای تعلق به یک قوم، شریعت یا جماعت مذهبی محدود کرد. قرآن معیارهای ایمان و کردار را پیش روی همه قرار می‌دهد. البته در آیه حاضر، سخن به‌طور مشخص درباره صابرانی است که در آزمون‌ها بر راه حق پایدار می‌مانند.

از بقره ۲:۱۵۳، بقره ۲:۱۵۴، بقره ۲:۱۵۵، بقره ۲:۱۵۶، بقره ۲:۱۵۷، پیوندی عمیق میان صبر، صلاة، ابتلاء، صلوات، رحمت و هدایت آشکار می‌شود. بندگان به پایداری و برقراری رابطه با پروردگار فراخوانده می‌شوند؛ در میان آزمون‌ها، جهت بندگی خود را به یاد می‌آورند؛ و خداوند از صلوات و رحمت خویش بر آنان خبر می‌دهد.

هدایت‌یافتگان کسانی نیستند که هرگز مصیبتی نمی‌بینند، بلکه کسانی‌اند که در میان مصیبت نیز راه حق را گم نمی‌کنند. پایداری آنان پاسخی آگاهانه به هدایت پروردگار است و صلوات و رحمت او، جلوه‌ای از پیوندی که در دشواری‌ها نیز گسسته نمی‌شود.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۳ — ایمان به غیب، اقامه صلاة و انفاق از ویژگی‌های متقین.
  • بقره ۲:۴ — ایمان به آنچه بر محمد و پیش از او نازل شده، همراه با یقین به آخرت.
  • بقره ۲:۵ — معرفی صاحبان ویژگی‌های تقوا به عنوان کسانی که بر هدایت پروردگارشان قرار دارند.
  • بقره ۲:۱۵۳ — فرمان استعانت از صبر و صلاة و وعده همراهی خداوند با صابران.
  • بقره ۲:۱۵۴ — کشته‌شدگان در راه خدا و حقیقت حیاتی که به مرگ جسمانی محدود نمی‌شود.
  • بقره ۲:۱۵۵ — آزمون‌های زندگی و بشارت صابران.
  • بقره ۲:۱۵۶ — شناخت صابران از نسبت خود با پروردگار و بازگشت به سوی او.
  • بقره ۲:۱۷۷ — ایمان، انفاق، اقامه صلاة، وفای به عهد و صبر؛ و معرفی صاحبان این صفات به عنوان راستگویان و متقین.
  • توبه ۹:۱۰۳ — صلاة رسول بر مؤمنان و آرامشی که از آن حاصل می‌شود.
  • احزاب ۳۳:۴۳ — صلاة خداوند و فرشتگان بر مؤمنان و پیوند آن با بیرون آوردن از تاریکی‌ها به سوی نور.
  • احزاب ۳۳:۵۶ — صلاة خداوند و فرشتگان بر پیامبر و فرمان صلاة به مؤمنان.
پژوهش‌های مرتبط

صلوات در قرآن؛ معنای فرمان، جایگاه دعا و حدود الزام — بررسی صلوات خداوند، فرشتگان و انسان‌ها و تفاوت چگونگی آنها.

صلاة در قرآن؛ مفهوم، اقامه و شیوه نماز — بررسی معنای گسترده صلاة، اقامه آن و جایگاه عبادت عملی.

صبر در قرآن؛ معنای پایداری و معیار ارزش آن — بررسی صبر به عنوان پایداری آگاهانه در راه حق.

ریشه قرآنی ه د ي — بررسی مفهوم هدایت و مشتقات آن.

آزمون و وعده نیکی در قرآن؛ آیا دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است؟ — بررسی ابتلاء، بشارت و نسبت رنج با رحمت الهی.

البقره ۲:۱۵۸

ۖ ۚ

بی‌گمان صفا و مروه از نشانه‌های آن معبود یگانه‌اند. پس هرکس حج خانه را به جا آورد یا عمره کند، بر او گناهی نیست که آن دو را طواف کند. و هرکس داوطلبانه کار نیکی انجام دهد، بی‌گمان آن معبود یگانه قدردان و داناست.

تأمل ما

صفا و مروه دو نام مشخص‌اند که قرآن آنها را از «شعائر الله»، یعنی نشانه‌های الهی، معرفی می‌کند. این تنها آیه‌ای است که آن دو را با نام یاد می‌کند. قرآن درباره موقعیت دقیق، ویژگی‌های طبیعی یا پیشینه این دو جایگاه توضیحی نمی‌دهد، اما ارتباط آنها را با حج بیت و عمره روشن می‌سازد و جایگاهشان را در میان شعائر خدا به رسمیت می‌شناسد.

شعائر الهی نشانه‌هایی هستند که باید حرمت آنها پاس داشته شود. قرآن در حج ۲۲:۳۲ بزرگداشت شعائر خدا را برخاسته از تقوای دل‌ها می‌داند و در مائده ۵:۲ از حرمت‌شکنی شعائر نهی می‌کند. با این حال، شعیره بودن یک چیز به معنای واجب بودن هر عملی نیست که در ارتباط با آن انجام می‌شود. برای نمونه، در حج ۲۲:۳۶ حیوانات قربانی نیز از شعائر خدا شمرده شده‌اند. بنابراین، باید میان حرمت یک شعیره و احکام مربوط به آن تفاوت گذاشت.

واژه «يَطَّوَّفَ» از ریشه «ط و ف» است که در قرآن در زمینه گردش و آمدوشد به کار می‌رود. در نور ۲۴:۵۸، صورت دیگری از همین ریشه درباره رفت‌وآمد معمول انسان‌ها در میان یکدیگر آمده است؛ هرچند ساخت آن با تعبیر این آیه یکسان نیست. در بقره ۲:۱۵۸، عبارت «بِهِمَا» به هر دو، یعنی صفا و مروه، برمی‌گردد. قرآن از طواف در ارتباط با این دو سخن می‌گوید، اما با همین عبارت، شکل دقیق حرکت را مشخص نمی‌کند. نه رفت‌وبرگشت به شیوه‌ای معین میان آنها و نه گردش دایره‌وار به دور هرکدام، با شمار مشخصی از دفعات، از خود این عبارت به دست نمی‌آید.

نکته مهم دیگر، شیوه بیان حکم است. قرآن نمی‌فرماید هرکس حج یا عمره کرد باید صفا و مروه را طواف کند، بلکه می‌گوید: «فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا»؛ یعنی بر او گناهی نیست که آن دو را طواف کند. این تعبیر گناه بودن عمل را نفی می‌کند، نه اینکه به‌خودی‌خود فرمانی برای واجب ساختن آن باشد. در مقابل، حج ۲۲:۲۹ درباره طواف بیت از صیغه فرمان استفاده می‌کند. این تفاوت در بیان را نباید نادیده گرفت.

همین شیوه رفع گناه در بقره ۲:۱۹۸ نیز دیده می‌شود؛ آنجا که قرآن جستجوی فضل و منفعت را در جریان حج بی‌گناه می‌شمارد، بی‌آنکه آن را به تکلیفی واجب تبدیل کند. البته تعبیر «لا جناح» به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که یک عمل در هیچ شرایطی واجب نیست؛ زیرا رفع گناه و تعیین وجوب دو مسئله جداگانه‌اند. آنچه در بقره ۲:۱۵۸ روشن است، جایگاه صفا و مروه در میان شعائر الهی و بی‌گناه بودن طواف مرتبط با آنهاست. اما از همین آیه نمی‌توان واجب بودن این طواف، شرط صحت بودن آن برای حج و عمره، یا شمار هفت رفت‌وبرگشت و کیفیت خاص اجرای آن را نتیجه گرفت. چنین الزام‌هایی نیازمند دلیل قرآنی مستقل‌اند.

آیه با بیان یک اصل گسترده‌تر پایان می‌یابد: «وَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْرًا فَإِنَّ اللَّهَ شَاكِرٌ عَلِيمٌ». واژه «تَطَوَّعَ» از ریشه «ط و ع» است و با «يَطَّوَّفَ» هم‌ریشه نیست. این تعبیر می‌تواند انجام نیکی از روی رغبت و نیز افزودن بر مقدار مقرر را دربر گیرد. جمله پایانی با موضوع طواف صفا و مروه ارتباط دارد، اما به آن محدود نشده و هر کار نیکی را که انسان با رغبت انجام دهد شامل می‌شود. خداوند «شاکر» و «علیم» است؛ نیکی را قدر می‌شناسد و از آن آگاه است.

صفا و مروه، همچون دیگر شعائر خدا، حرمت و جایگاه خود را دارند. پاسداشت این نشانه‌ها بخشی از احترام به آن چیزی است که خداوند محترم شمرده است؛ اما احترام به شعائر با افزودن تکلیف‌هایی که دلیل روشنی از قرآن ندارند، یکسان نیست. انسان می‌تواند از روی رغبت، اعمال نیک بیشتری انجام دهد، ولی تبدیل یک عمل به فرمان واجب الهی، یا شرط دانستن آن برای پذیرفته شدن عبادت دیگران، نیازمند دلیل است. چنین تمایزی هم حرمت شعائر را حفظ می‌کند و هم اختیار تشریع را از آن معبود یگانه به انسان‌ها منتقل نمی‌سازد.

برای بررسی گسترده‌تر جایگاه بیت، شعائر، حج و عمره و پیوند آنها با راه ابراهیم، می‌توان به مقاله‌های حج در قرآن؛ راه ابراهیم، مناسک و حقوق مردم، قبله، وجه و حنیف در قرآن و امامت در قرآن؛ جایگاه ابراهیم و مسئله رهبری مراجعه کرد.

ارجاعات متقابل
  • مائده ۵:۲ — نهی از حرمت‌شکنی شعائر الله.
  • حج ۲۲:۳۲ — بزرگداشت شعائر و پیوند آن با تقوای دل‌ها.
  • حج ۲۲:۳۶ — معرفی حیوانات قربانی در شمار شعائر الهی.
  • حج ۲۲:۲۹ — فرمان طواف بیت‌العتیق و تفاوت شیوه بیان آن با بقره ۲:۱۵۸.
  • بقره ۲:۱۹۸ — نفی گناه از طلب فضل و منفعت در جریان حج.
  • نساء ۴:۱۲۸ — نفی گناه از مصالحه و بیان خیر بودن صلح.
  • نور ۲۴:۵۸ — کاربرد خانواده ریشه «ط و ف» درباره رفت‌وآمد انسان‌ها.
  • بقره ۲:۱۸۴ — کاربرد تعبیر «فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْرًا» در سیاق دیگری از قرآن.

البقره ۲:۱۵۹

ۙ

بی‌گمان کسانی که آنچه را از آیات روشن و هدایت نازل کرده‌ایم، پس از آنکه آن را در کتاب برای مردم روشن ساخته‌ایم، پنهان می‌کنند، آنان را آن معبود یگانه از رحمت خود دور می‌سازد و لعنت‌کنندگان نیز آنان را لعنت می‌کنند.

تأمل ما

این آیه از کسانی سخن می‌گوید که آیات روشن و هدایت الهی را، پس از آنکه خداوند آنها را در کتاب برای مردم بیان کرده است، آگاهانه پنهان می‌کنند. قرآن این رفتار را «کتمان» می‌نامد؛ از ریشه «ک ت م»، به معنای پنهان کردن و پوشیده نگاه داشتن چیزی.

«بینات» جمع «بیّنه» از ریشه ب ي ن است و به آیات و نشانه‌های روشن الهی اشاره دارد؛ آیاتی که حقیقت را آشکار می‌کنند و مرز حق و باطل را نشان می‌دهند. در این آیه، «بینات» در کنار «هدی» آمده است؛ زیرا این آیات نه‌تنها حقیقت را روشن می‌سازند، بلکه انسان را به راه درست هدایت می‌کنند.

در بقره ۲:۹۹، قرآن کسانی را که به آیات بینات کفر می‌ورزند، «فاسقون» معرفی کرده بود. اکنون در بقره ۲:۱۵۹ از کتمان همان حقیقت روشن سخن می‌گوید. تفاوت این دو تعبیر مهم است: کفر ورزیدن به بینات، رد کردن، نپذیرفتن یا کنار زدن حقیقت روشن است؛ اما کتمان بینات، پنهان ساختن حقیقتی است که شخص از آن آگاهی دارد. در این آیه، کتمان به‌ویژه از آن جهت اهمیت دارد که حقیقت برای مردم بیان شده است، اما کسانی آن را از آنان پنهان می‌کنند. چنین رفتاری می‌تواند هم کفر به بینات باشد و هم کتمان آنها.

قرآن در بقره ۲:۱۴۶ نیز از گروهی سخن می‌گوید که حقیقت را با وجود آگاهی پنهان می‌کنند. در بقره ۲:۴۲، آمیختن حق با باطل و کتمان حق در کنار یکدیگر آمده‌اند. این رفتارها می‌توانند به هم پیوند داشته باشند، اما یکسان نیستند: کسی ممکن است حقیقت را پنهان کند، آن را با باطل بیامیزد یا با تغییر معنای آن، مردم را از شناخت درستش بازدارد.

عبارت «مِنْ بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ» بر مسئولیت کتمان‌کنندگان می‌افزاید: آنان چیزی را پنهان می‌کنند که خداوند در کتاب برای مردم روشن ساخته است. قرآن از کتاب‌های الهی پیشین و نیز وحی نازل‌شده بر محمد سخن می‌گوید. از این منظر، هشدار دربارهٔ کتمان بینات و هدایت، به پیروان کتاب‌های پیشین محدود نمی‌ماند و پنهان کردن حقیقت قرآن را نیز دربر می‌گیرد.

تأکید بر «لِلنَّاسِ» نشان می‌دهد که این بیان برای مردم است. آیات الهی ملک شخصی هیچ عالم، فقیه، مذهب یا نهاد دینی نیستند که آنها را به خواست خود پنهان سازد یا برخلاف بیان روشنشان حکمی به نام خدا بر مردم تحمیل کند. هرگاه کسی بیان روشن کتاب را بشناسد و آگاهانه آن را زیر اعتبار اقوال و روایات بپوشاند و حکمی دیگر را به نام خدا جایگزین آن سازد، چنین رفتاری نیز می‌تواند مصداق کتمان باشد.

این هشدار به گذشته و گروه خاصی محدود نیست. آیه از «الَّذِينَ يَكْتُمُونَ» سخن می‌گوید؛ یعنی کسانی که حقیقت نازل‌شده را پنهان می‌کنند، نه تنها صاحبان یک عنوان تاریخی معین. امروز نیز هر مفتی، مولوی، محدث، فقیه، مرجع تقلید یا پژوهشگر قرآن که آیات بینات را بشناسد و آگاهانه آنها را برای حفظ احکام ساخته بشر کنار بزند یا بپوشاند، خود را در برابر همین معیار قرآنی قرار داده است. عنوان مذهبی، جایگاه اجتماعی یا ادعای قرآن‌محوری نمی‌تواند کفر ورزیدن به حقیقت روشن یا کتمان آن را به اطاعت از خدا تبدیل کند.

نمونه آشکار برای سنجش این معیار، حکم رجم است. در نور ۲۴:۱ اعلام می‌کند که سوره‌ای نازل و فرض‌شده است و در آن آیات بینات قرار داده شده‌اند. سپس در نور ۲۴:۲، مجازات زن و مرد زناکار را برای هرکدام صد تازیانه تعیین می‌کند، بی‌آنکه میان متأهل و مجرد تفکیک کرده باشد. در نساء ۴:۲۵ نیز مجازات در موردی نصف‌پذیر معرفی شده است؛ در حالی که سنگسار تا مرگ مجازاتی نیست که بتوان آن را نصف کرد. با این حال، در فقه روایی برای گروهی از همین زنان و مردان، به‌جای حکم نوشته‌شده قرآن، سنگسار تا مرگ مقرر شده است.

این تعارض تنها یک اختلاف جزئی در فهم واژه‌ها نیست. مسئله بر سر حکمی است که قرآن با موضوع و مقدار مشخص بیان کرده، اما در فقه روایی برای بخشی از همان موضوع کنار گذاشته شده و مجازات دیگری به نام خدا جای آن نشسته است. بسیاری از مدافعان علمی رجم، خود آیات مربوط به این حکم را می‌شناسند و برای محدود کردن دامنه آنها به روایات و نظریه تخصیص استناد می‌کنند. اما شناختن آیه و سپس محدود کردن حکم روشن آن با منبعی دیگر، مسئله را حل نمی‌کند؛ بلکه این پرسش را پیش می‌آورد که کدام آیه خدا اجازه داده است حکم صریح کتاب او با روایتی بیرون از آن تغییر کند؟

اگر کسی این حکم روشن قرآن را بداند، اما برای حفظ روایت، فتوا یا اقتدار مذهبی، آن را آگاهانه کنار بزند و مجازات دیگری را به نام خدا بر مردم تحمیل کند، مسئله دیگر تنها اختلاف در تفسیر نیست. حقیقتی که در کتاب روشن شده، زیر اقتدار حکمی دیگر پوشانده می‌شود. این همان خطری است که کفر ورزیدن به بینات و کتمان آنها پیش روی انسان قرار می‌دهد. پژوهش مستقل «رجم؛ حکم قرآن یا حکمی برآمده از روایت؟» این تعارض را با شواهد گسترده‌تر قرآنی بررسی کرده است.

البته میان کتمان آگاهانه و ندانستن یا خطای صادقانه در فهم قرآن تفاوت است. کسی که هنوز حقیقتی را به‌درستی نشناخته یا در جستجوی فهم آن است، به‌صرف اختلاف برداشت، کتمان‌کننده شناخته نمی‌شود. موضوع این آیه پوشاندن آگاهانه چیزی است که خداوند آن را برای مردم روشن ساخته است. اما همین تمایز نباید به وسیله‌ای برای رفع مسئولیت از کسانی تبدیل شود که حکم روشن قرآن را می‌شناسند و با وجود آن، احکام دیگری را به نام خدا بر جان و زندگی مردم تحمیل می‌کنند.

پایان آیه پیامد سنگین این رفتار را بیان می‌کند: «أُولَٰئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ».

«لعنت» از ریشه «ل ع ن» به معنای راندن و دور ساختن است. لعنت خداوند را نباید مانند نفرین خشمگینانه یک انسان فهمید. لعنت الهی، طرد از رحمت و هدایت خداوند است؛ پیامدی که با انتخاب‌ها و کردار خود انسان پیوند دارد. کسی که آگاهانه حقیقت را می‌پوشاند، در مسیری قرار می‌گیرد که ادامه شناخت و پذیرش حقیقت برای او دشوارتر می‌شود. قرآن در صف ۶۱:۵ نیز انحراف دل‌ها را به انحرافی پیوند می‌دهد که خود انسان‌ها آغاز کرده‌اند.

این پیامد در چارچوب سنن الهی تحقق می‌یابد؛ قانونمندی‌هایی که خداوند در نظام آفرینش، در وجود انسان و در رابطه او با حقیقت قرار داده است. انسانی که پیوسته حقیقت روشن را رد یا پنهان می‌کند، با کردار خود زمینه سختی دل، افزایش انحراف و دور شدن از هدایت را فراهم می‌سازد. خداوند، خالق این نظام و سنن حاکم بر آن، این دور شدن از رحمت را به خود نسبت می‌دهد. این سنن جایگزین فعل خداوند نیستند؛ بخشی از نظامی هستند که به اراده او برقرار است. در مائده ۵:۱۳ نیز قرآن شکستن پیمان را با لعنت الهی و سخت شدن دل‌ها پیوند می‌دهد.

اما چرا آیه پس از لعنت خداوند، از لعنت «اللاعنون» نیز سخن می‌گوید؟

«اللاعنون» به معنای لعنت‌کنندگان است. در خود این آیه هویت آنان به‌صراحت مشخص نشده، اما در بقره ۲:۱۶۱ و آل عمران ۳:۸۷، لعنت خداوند در کنار لعنت فرشتگان و مردم آمده است. بنابراین، فرشتگان و انسان‌ها نیز در شمار کسانی قرار می‌گیرند که قرآن لعنت را به آنان نسبت می‌دهد.

با این حال، لعنت آنان را نباید با اختیار مستقل برای محروم ساختن کسی از رحمت خدا یکسان دانست. همان‌گونه که هدایت و گمراهی در نظام آفرینش خداوند دارای سنن و عاملان مختلف‌اند، لعنت را نیز می‌توان در پیوند با همان نظام فهمید. فرشتگان و انسان‌ها نیز بیرون از این نظام نیستند. از این منظر، لعنت «اللاعنون» می‌تواند افزون بر نکوهش و اعلام بیزاری، با عاملان و پیامدهای همان سنن الهی ارتباط داشته باشد؛ هرچند خود آیه ماهیت دقیق همه لعنت‌کنندگان و چگونگی اثر لعنت آنان را توضیح نمی‌دهد.

بنابراین، لعنت خداوند و لعنت‌کنندگان را نباید به دو نفرین لفظی مستقل فروکاست. هر دو از طرد و دوری سخن می‌گویند؛ نخستین به خداوند نسبت داده شده است و دومی به لعنت‌کنندگانی که خود در قلمرو آفرینش او قرار دارند. برای بررسی گسترده‌تر این پیوند میان لعنت، کردار انسان، سختی دل و سنن هدایت و گمراهی، به مقاله «لعنت در قرآن؛ معنای طرد از رحمت الهی» مراجعه شود.

هشدار آیه روشن است: خداوند آیات بینات را برای هدایت مردم آشکار ساخته است. کسی که آنها را آگاهانه می‌پوشاند، نه‌تنها دیگران را از شناخت حقیقت محروم می‌کند، بلکه خود نیز در مسیر دور شدن از هدایت قرار می‌گیرد. این هشدار پیش از همه متوجه کسانی است که به کتاب و دانش دینی دسترسی دارند و مردم برای شناخت احکام خداوند به آنان اعتماد می‌کنند.

هیچ عمامه، فتوا، روایت، مذهب یا اقتدار دینی نمی‌تواند پوشاندن آیات بینات را به اطاعت از خدا تبدیل کند. آنچه خداوند در کتاب خود برای مردم روشن ساخته، نباید به نام همان خدا از مردم پنهان شود.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۴۲ — تمایز آمیختن حق با باطل و کتمان آگاهانه حق.
  • بقره ۲:۹۹ — کفر ورزیدن به آیات بینات و وصف فاسقان.
  • بقره ۲:۱۴۰ — هشدار درباره کتمان شهادتی که شخص از سوی خدا در اختیار دارد.
  • بقره ۲:۱۴۶ — کتمان حقیقت از سوی گروهی که از آن آگاهی دارند.
  • نور ۲۴:۱ — معرفی سوره‌ای که در آن آیات بینات نازل شده‌اند.
  • نور ۲۴:۲ — حکم زنا با تعیین مجازات مشخص برای زن و مرد زناکار.
  • نساء ۴:۲۵ — نصف‌پذیر بودن مجازات در موردی از احکام فاحشه.
  • آل عمران ۳:۱۸۷ — پیمان بیان کتاب برای مردم و نهی از کتمان آن.
  • بقره ۲:۱۷۴ — کتمان آنچه خداوند از کتاب نازل کرده است.
  • صف ۶۱:۵ — پیوند انحراف انسان با انحراف دل در سنن الهی.
  • مائده ۵:۱۳ — پیوند شکستن پیمان، لعنت و سختی دل.
  • محمد ۴۷:۲۳ — پیوند لعنت الهی با بسته شدن راه شنیدن و دیدن حقیقت.
  • بقره ۲:۱۶۰ — راه بازگشت از کتمان با توبه، اصلاح و بیان حقیقت.
  • بقره ۲:۱۶۱ — نسبت دادن لعنت به خداوند، فرشتگان و همه مردم.
  • آل عمران ۳:۸۷ — ذکر لعنت خداوند، فرشتگان و مردم در کنار یکدیگر.

البقره ۲:۱۶۰

ۚ

مگر کسانی که بازگشتند و اصلاح کردند و حقیقت را روشن ساختند؛ پس آنان‌اند که من با رحمت به سویشان رو می‌آورم، و من همان بسیار پذیرنده بازگشت، دارای رحمت ویژه‌ام.

تأمل ما

آیه پیشین درباره کسانی بود که آیات بینات و هدایت الهی را، پس از آنکه خداوند در کتاب برای مردم روشن ساخته بود، آگاهانه پنهان می‌کردند. قرآن آنان را گرفتار لعنت خداوند و لعنت‌کنندگان معرفی کرد. اکنون آیه با «إِلَّا» آغاز می‌شود و راه بازگشت را می‌گشاید. حتی کسانی که حقیقت روشن را پوشانده و دیگران را از شناخت آن محروم ساخته‌اند، اگر از آن رفتار بازگردند و آنچه را تباه کرده‌اند اصلاح کنند، می‌توانند دوباره مشمول رحمت خداوند شوند.

نخستین شرط این بازگشت، «تَابُوا» است؛ از ریشه ت و ب، به معنای بازگشتن و تغییر جهت دادن. توبه در قرآن تنها احساس پشیمانی یا درخواست بخشایش نیست؛ بازگشت واقعی از مسیر نادرست به راه درست است. در سیاق این دو آیه، کسانی که از بیان روشن خداوند در کتاب روی گردانده و حقیقت را پنهان ساخته بودند، باید به همان حقیقت بازگردند. توبه آنان در اینجا بازگشت از کتمان به بیان، و از کنار زدن هدایت به پذیرش و پیروی از آن چیزی است که خداوند در کتاب روشن ساخته است.

اما قرآن به گفتن «تَابُوا» بسنده نمی‌کند و بلافاصله دو عمل دیگر را می‌آورد: «وَأَصْلَحُوا وَبَيَّنُوا».

«أَصْلَحُوا» از ریشه «ص ل ح» است و بر اصلاح و سامان دادن آنچه تباه شده دلالت دارد. کسی که با کتمان حقیقت، مردم را از شناخت حکم یا هدایت الهی محروم کرده است، نمی‌تواند تنها در درون خود پشیمان شود و آثار رفتار گذشته را نادیده بگیرد. باید آنچه را با کردار خویش آسیب رسانده، تا جایی که در توان دارد اصلاح کند. اگر مردم را به راهی نادرست کشانده است، باید برای بازگرداندن آنان به راه درست بکوشد؛ و اگر با پوشاندن حقیقت، حقی از کسی ضایع شده است، برای جبران آن اقدام کند.

«بَيَّنُوا» از ریشه ب ي ن است؛ همان ریشه‌ای که «الْبَيِّنَاتِ» و «بَيَّنَّاهُ» در آیه پیشین از آن آمده‌اند. این پیوند زبانی اهمیت ویژه‌ای دارد. در بقره ۲:۱۵۹ خداوند می‌فرماید که حقیقت را در کتاب برای مردم روشن ساخته است، اما کسانی آن را پنهان می‌کنند. اکنون برای بازگشت، از همان کسان خواسته می‌شود که حقیقت را آشکار سازند. آنچه پنهان کرده بودند، باید دوباره بیان شود. به این ترتیب، راه جبران کتمان، نه تنها ترک پنهان‌کاری، بلکه آشکار ساختن همان حقیقتی است که از مردم دریغ شده بود.

این سه فعل در کنار یکدیگر، چگونگی بازگشت از کتمان آیات الهی را نشان می‌دهند: انسان نخست از مسیر نادرست بازمی‌گردد، سپس آنچه را با رفتارش تباه ساخته اصلاح می‌کند و سرانجام حقیقت پنهان‌شده را روشن می‌سازد. توبه بدون اصلاح می‌تواند در حد ادعا باقی بماند، و اصلاح بدون آشکار کردن حقیقت نیز ممکن است آسیبی را که به شناخت مردم رسیده جبران نکند. از همین رو، در این آیه بازگشت، اصلاح و بیان در کنار یکدیگر آمده‌اند.

این معیار درباره صاحبان دانش و اقتدار دینی مسئولیت سنگین‌تری را آشکار می‌سازد. اگر عالمی آیات روشن خداوند را برای حفظ روایت، فتوا یا حکم مذهبی پنهان کرده یا به کنار گذاشتن آنها کمک کرده باشد، بازگشت او تنها با اظهار پشیمانی کامل نمی‌شود. باید آنچه را نادرست به مردم آموخته اصلاح کند و حقیقتی را که پنهان مانده دوباره برای آنان روشن سازد. کسی که با سخن یا حکم خود بر زندگی دیگران اثر گذاشته است، در اصلاح آثار همان سخن و حکم نیز مسئولیت دارد.

پس از بیان این سه عمل، خداوند می‌فرماید: «فَأُولَٰئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ»؛ پس آنان‌اند که من به سویشان رو می‌آورم.

در اینجا نکته‌ای ظریف درباره خود مفهوم توبه وجود دارد. قرآن ریشه «ت و ب» را هم به انسان نسبت می‌دهد و هم به خداوند. انسان «تابوا» می‌کند و خداوند می‌فرماید «أتوب عليهم». اما معنای این دو کاربرد از نظر فاعل یکسان نیست. انسان از خطا و انحراف بازمی‌گردد؛ خداوند خطاکار نیست که از خطای خود توبه کند. رو آوردن خداوند به بنده، گشودن راه رحمت، پذیرش بازگشت و فراهم ساختن زمینه هدایت و اصلاح اوست.

تفاوت این دو جهت در ساختار تعبیرها نیز دیده می‌شود. هنگامی که قرآن از توبه انسان به سوی خدا سخن می‌گوید، در آیاتی مانند نور ۲۴:۳۱ از «تُوبُوا إِلَى اللَّهِ» استفاده می‌کند؛ یعنی به سوی خدا بازگردید. اما هنگامی که توبه را به خدا نسبت می‌دهد، تعبیر «تَابَ عَلَيْهِمْ» یا «أَتُوبُ عَلَيْهِمْ» می‌آید؛ یعنی خداوند با رحمت به آنان رو می‌آورد.

این رابطه دوطرفه را نباید به یک ترتیب خشک محدود کرد که همیشه انسان نخست بازگردد و خداوند تنها پس از آن واکنش نشان دهد. در توبه ۹:۱۱۸، قرآن می‌فرماید که خداوند به بندگان رو آورد تا آنان توبه کنند. بنابراین، رحمت الهی می‌تواند خود آغازگر و گشاینده راه بازگشت انسان باشد. انسان نیز با تغییر مسیر و اصلاح کردار، به این گشایش پاسخ می‌دهد. توبه در این معنا رابطه‌ای زنده میان انسان و پروردگار اوست؛ بازگشت انسان به سوی خدا و رو آوردن خداوند به انسان با رحمت و هدایت.

پایان آیه این رابطه را با دو وصف الهی روشن‌تر می‌سازد: «وَأَنَا التَّوَّابُ الرَّحِيمُ».

«التَّوَّابُ» از همان ریشه «ت و ب» است و درباره خداوند بر فراوانی و استمرار پذیرش بازگشت دلالت دارد. خداوند تنها یک بار راه بازگشت را نمی‌گشاید؛ او بسیار پذیرنده بازگشت است. «الرَّحِيمُ» نیز این پذیرش را به رحمت ویژه الهی پیوند می‌دهد. تأکید «وَأَنَا» در آغاز این عبارت، توجه را به خود خداوند بازمی‌گرداند؛ همان خدایی که پذیرش بازگشت و رحمت از اوست.

پیوند این آیه با آیه پیشین نیز از همین جا روشن می‌شود. در بقره ۲:۱۵۹، کتمان آگاهانه بینات با لعنت و دوری از رحمت همراه بود. در بقره ۲:۱۶۰، بازگشت، اصلاح و آشکار ساختن حقیقت، راه رو آوردن دوباره رحمت الهی را می‌گشاید. این دو وضعیت با سنن الهی در هدایت و گمراهی پیوند دارند. انسانی که پیوسته حقیقت را می‌پوشاند، خود را از هدایت دور می‌سازد؛ اما هنگامی که از آن مسیر بازمی‌گردد و کردار خود را اصلاح می‌کند، دیگر بر همان راه پیشین باقی نمانده است. برای بررسی گسترده‌تر این پیوند، می‌توان به مقاله «لعنت در قرآن؛ معنای طرد از رحمت الهی» مراجعه کرد.

این آیه نشان می‌دهد که حتی پس از کتمان آگاهانه حقیقت، راه بازگشت بسته نیست؛ اما بازگشت واقعی باید با اصلاح و بیان همراه باشد. همان کتابی که حقیقت در آن برای مردم روشن شده بود، معیار بازگشت و اصلاح نیز هست. کسی که از آن روی گردانده، باید به حقیقت آن بازگردد؛ و کسی که آن را از مردم پنهان کرده، باید دوباره آشکارش سازد.

خداوند راه رحمت را برای بازگشت‌کنندگان گشوده است؛ اما کسی که حقیقت را از مردم پنهان کرده، نمی‌تواند تنها با ادعای توبه، مسئولیت اصلاح و آشکار ساختن آن حقیقت را از دوش خود بردارد.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۵۹ — کتمان آیات بینات و هدایت و پیامد دور شدن از رحمت الهی؛ موضوعی که آیه ۱۶۰ استثنای آن را بیان می‌کند.
  • بقره ۲:۳۷ — رو آوردن خداوند به آدم و معرفی او به‌عنوان «التواب الرحیم».
  • بقره ۲:۴۲ — نهی از کتمان آگاهانه حقیقت.
  • بقره ۲:۱۴۶ — پنهان کردن حقیقت با وجود آگاهی از آن.
  • آل عمران ۳:۱۸۷ — مسئولیت بیان کتاب برای مردم و نهی از پنهان ساختن آن.
  • نساء ۴:۱۴۶ — همراه شدن توبه با اصلاح، تمسک به خدا و خالص ساختن دین برای او.
  • مائده ۵:۳۹ — توبه پس از ظلم همراه با اصلاح و رو آوردن خداوند به بنده.
  • نور ۲۴:۳۱ — فرمان بازگشت مؤمنان به سوی خدا.
  • توبه ۹:۱۱۸ — رو آوردن خداوند به بندگان برای آنکه بتوانند توبه کنند.
  • توبه ۹:۱۰۴ — پذیرش توبه بندگان از سوی خداوند و معرفی او به‌عنوان «التواب الرحیم».
  • صف ۶۱:۵ — پیوند انتخاب مسیر انحراف با انحراف دل‌ها در سنن الهی.

البقره ۲:۱۶۱

بی‌گمان کسانی که کفر ورزیدند و در حالی مردند که همچنان کافر بودند، لعنت آن معبود یگانه و فرشتگان و همه انسان‌ها بر آنان است.

تأمل ما

در بقره ۲:۱۵۹، قرآن از کسانی سخن گفت که آیات بینات و هدایت الهی را، پس از آنکه خداوند در کتاب برای مردم روشن ساخته بود، آگاهانه پنهان می‌کردند. سپس در بقره ۲:۱۶۰، راه بازگشت را برای آنان گشود: «تَابُوا وَأَصْلَحُوا وَبَيَّنُوا»؛ بازگشتند، اصلاح کردند و حقیقت پنهان‌شده را آشکار ساختند. به این ترتیب، انسان در برابر حقیقتی که برایش روشن شده و هشداری که درباره کتمان آن دریافت کرده است، دو راه پیش رو دارد: یا از رفتار نادرست خود بازگردد و آنچه را تباه کرده اصلاح کند، یا همچنان بر انکار و پوشاندن حقیقت پافشاری نماید.

اکنون در بقره ۲:۱۶۱، سخن از کتمان فراتر می‌رود و به کفر و باقی ماندن بر آن تا پایان زندگی می‌رسد. عبارت «وَمَاتُوا وَهُمْ كُفَّارٌ» قید مهمی است؛ سخن تنها از کسی نیست که زمانی کفر ورزیده یا حقیقتی را پنهان کرده، بلکه از کسی است که از مسیر کفر بازنگشته و در همان حال از دنیا رفته است. بنابراین، قرآن میان انسانی که هنوز فرصت توبه، اصلاح و بازگشت دارد و کسی که زندگی‌اش با همان وضعیت کفر پایان یافته، تفاوت می‌گذارد. کتمان آگاهانه می‌تواند یکی از جلوه‌های کفر باشد، اما موضوع این آیه دیگر تنها عمل کتمان نیست؛ بلکه پافشاری بر کفر تا هنگام مرگ است.

پیامد این انتخاب چنین بیان شده است: «أُولَٰئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَالْمَلَائِكَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ». «لعنت» از ریشه «ل ع ن» به معنای راندن و دور ساختن است. لعنت الهی تنها نفرینی لفظی نیست، بلکه طرد از رحمت و هدایت خداوند است؛ پیامدی که با مسیر و کردار خود انسان پیوند دارد. انسانی که بر کفر پافشاری می‌کند، در چارچوب سنن الهی در مسیری قرار می‌گیرد که او را از حقیقت و رحمت دورتر می‌سازد. این سنن نیز مستقل از خداوند نیستند، بلکه قانونمندی‌های نظام آفرینش همان معبود یگانه‌اند.

نکته قابل توجه، تعبیر «وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ» است. قرآن نمی‌گوید لعنت مؤمنان یا مسلمانان، بلکه می‌گوید لعنت همه انسان‌ها. بنابراین، لعنت در اینجا به محکومیت یک گروه مذهبی علیه گروهی دیگر محدود نشده است. فرشتگان و انسان‌ها نیز در نظام آفرینش خداوند قرار دارند و کردار انسان در این نظام پیامدهای واقعی دارد. از این منظر، می‌توان لعنت آنان را نیز در پیوند با همان سنن الهی فهمید؛ هرچند آیه چگونگی این لعنت را توضیح نمی‌دهد و لازم نیست همه انسان‌ها شخص معینی را بشناسند یا در این زندگی عملا بر زبان او لعنت بفرستند. قرآن در عنکبوت ۲۹:۲۵ نیز از کسانی سخن می‌گوید که در قیامت یکدیگر را لعنت می‌کنند؛ حتی کسانی که پیش‌تر در گمراهی همراه یکدیگر بوده‌اند.

این آیه یادآور می‌شود که معیار، تنها تعلق داشتن به یک دین، فرقه یا عنوان مذهبی نیست، بلکه کردار انسان در برابر حقیقت و مسیری است که تا پایان زندگی بر آن باقی می‌ماند. هیچ‌کس نیز حق ندارد صرف اختلاف مذهبی با دیگری، او را مصداق قطعی این آیه معرفی کند؛ زیرا آگاهی از حقیقت، کفر ورزیدن به آن و وضعیت نهایی انسان نزد خداوند، با برچسب‌های مذهبی تعیین نمی‌شوند.

انسان تا زمانی که فرصت بازگشت دارد، می‌تواند مسیر خود را تغییر دهد؛ اما اگر زندگی را بر همان مسیر کفر به پایان رساند، پیامد انتخاب خویش را نیز با خود خواهد داشت.

برای بررسی گسترده‌تر مفهوم لعنت و پیوند آن با کردار انسان، سنن الهی و دوری از رحمت، به مقاله «لعنت در قرآن؛ معنای طرد از رحمت الهی» مراجعه شود.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۸۸ — نسبت دادن لعنت الهی به کفر انسان‌ها.
  • بقره ۲:۱۵۹ — کتمان آیات بینات و لعنت خداوند و لعنت‌کنندگان.
  • بقره ۲:۱۶۰ — گشوده بودن راه بازگشت از کتمان با توبه، اصلاح و بیان حقیقت.
  • آل عمران ۳:۸۷ — ذکر لعنت خداوند، فرشتگان و همه انسان‌ها در کنار یکدیگر.
  • مائده ۵:۱۳ — پیوند شکستن پیمان، لعنت الهی و سختی دل‌ها.
  • عنکبوت ۲۹:۲۵ — لعنت کردن متقابل کسانی که پیش‌تر در گمراهی همراه بوده‌اند.
  • صف ۶۱:۵ — پیوند انحراف انتخاب‌شده انسان با انحراف دل‌ها در سنن الهی.

البقره ۲:۱۶۲

ۖ

در آن ماندگارند؛ عذاب از آنان سبک نمی‌شود و به آنان مهلت داده نمی‌شود.

تأمل ما

این آیه ادامه سخن درباره کسانی است که در حال کفر از دنیا رفته‌اند. در آیه پیشین، قرآن آنان را مشمول لعنت خداوند، فرشتگان و همه انسان‌ها معرفی کرد. اکنون می‌فرماید: «خَٰلِدِينَ فِيهَا»؛ در آن ماندگارند. ضمیر «فِيهَا» به «لَعْنَة» در آیه پیشین برمی‌گردد. بنابراین، سخن از ماندگاری در همان وضعیت لعنت و طرد از رحمت الهی است.

پیوند این ماندگاری با عبارت «لَا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ» نشان می‌دهد که لعنت در اینجا تنها یک نفرین لفظی نیست، بلکه با عذابی واقعی همراه است. دور ماندن از رحمت الهی می‌تواند خود وجهی از این عذاب باشد. قرآن در آل عمران ۳:۸۷ و آل عمران ۳:۸۸ نیز همین پیوند میان لعنت، ماندگاری و تخفیف نیافتن عذاب را بیان می‌کند. با این حال، آیه کیفیت دقیق این عذاب را توضیح نمی‌دهد؛ تنها روشن می‌سازد که عذاب از آنان سبک نمی‌شود.

عبارت پایانی «وَلَا هُمْ يُنْظَرُونَ» نیز به معنای آن است که به آنان مهلت داده نمی‌شود. در بقره ۲:۱۶۰، راه توبه، اصلاح و بازگشت گشوده بود؛ اما بقره ۲:۱۶۱ از کسانی سخن گفت که در همان وضعیت کفر مردند. اکنون دیگر فرصت بازگشت در زندگی دنیا پایان یافته و پیامد آن مسیر در آخرت آشکار می‌شود. ماندگاری در لعنت، تخفیف نیافتن عذاب و نداشتن مهلت، سه بیان پیوسته از همین وضعیت‌اند.

این آیه نشان می‌دهد که لعنت الهی تنها به پیامدهای کفر در زندگی دنیا محدود نیست، بلکه می‌تواند در آخرت نیز به صورت طرد ماندگار از رحمت و عذاب تحقق یابد. اما چگونگی این ماندگاری و کیفیت عذاب در جهانی فراتر از تجربه کنونی ما، چیزی نیست که بتوان جزئیات آن را از این آیه استخراج کرد. آن معبود یگانه به حقیقت و چگونگی آن داناتر است. والله اعلم.

برای بررسی گسترده‌تر مفهوم لعنت، پیوند آن با کردار انسان و سنن الهی، به مقاله «لعنت در قرآن؛ معنای طرد از رحمت الهی» مراجعه شود.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۵۹ — کتمان بینات و لعنت خداوند و لعنت‌کنندگان.
  • بقره ۲:۱۶۰ — راه بازگشت از کتمان با توبه، اصلاح و بیان حقیقت.
  • بقره ۲:۱۶۱ — لعنت خداوند، فرشتگان و همه انسان‌ها بر کسانی که در حال کفر می‌میرند؛ مرجع ضمیر «فِيهَا».
  • آل عمران ۳:۸۷ — بیان لعنت خداوند، فرشتگان و همه انسان‌ها.
  • آل عمران ۳:۸۸ — تکرار همین بیان درباره ماندگاری در لعنت، تخفیف نیافتن عذاب و نداشتن مهلت.
  • نحل ۱۶:۸۵ — تخفیف نیافتن عذاب و مهلت داده نشدن به ستمگران پس از مشاهده عذاب.

البقره ۲:۱۶۳

ۖ

و معبود شما معبودی یگانه است؛ معبودی جز او نیست؛ فرارحمن، فرارحیم.

تأمل ما

پس از آیات مربوط به کتمان حقیقت، کفر و پیامدهای آن، قرآن بار دیگر توجه را به بنیاد مشترک همه دعوت‌های الهی بازمی‌گرداند: «وَإِلٰهُكُم إِلٰهٌ وٰحِدٌ»؛ معبود شما معبودی یگانه است.

این حقیقت به پیروان یک قوم، مذهب یا شریعت محدود نیست. معبود یهودیان، مسیحیان و پیروان شریعت قرآن، سه معبود جداگانه نیست. همان معبود یگانه‌ای که ابراهیم، موسی و عیسی به سوی او دعوت کردند، معبود حقیقی همه انسان‌هاست. قرآن در عنکبوت ۲۹:۴۶ نیز در خطاب به اهل کتاب تصریح می‌کند که معبود ما و معبود شما یکی است. تفاوت کتاب‌ها، شریعت‌ها و سنت‌های مذهبی، آن معبود یگانه را به خدایان جداگانه تبدیل نمی‌کند.

«إِلٰه» از ریشه ا ل ه به معنای معبود است؛ کسی یا چیزی که در جایگاه پرستش قرار می‌گیرد. اما قرآن با تعبیر «إِلٰهٌ وٰحِدٌ» و سپس «لا إِلٰهَ إِلّا هُوَ»، هرگونه شریک و معبود دیگری را در کنار آن معبود حقیقی نفی می‌کند. توحید تنها اعتراف زبانی به وجود یک خدا نیست؛ بلکه پذیرفتن یگانگی او در بندگی، تکیه‌گاه نهایی و فرمان‌پذیری است. هیچ قوم، مذهب یا نهاد دینی نمی‌تواند آن معبود یگانه را در انحصار خود قرار دهد.

آیه با دو وصف «الرَّحمٰنُ الرَّحيمُ» پایان می‌یابد. «الرحمن» بر رحمت عام و فراگیر خداوند دلالت دارد؛ رحمتی که همه آفریدگان، فارغ از دین و باورشان، از آن بهره‌مند می‌شوند. «الرحیم» به رحمت خاص و پیوسته او اشاره دارد که با هدایت، توبه، اصلاح و رو آوردن آگاهانه انسان به خداوند پیوند می‌یابد. بنابراین، همان معبود یگانه که رحمت عام او همه را دربر می‌گیرد، راه برخورداری از رحمت ویژه خویش را نیز می‌گشاید.

این دو وصف در آغاز سوره فاتحه نیز آمده‌اند. برای بررسی دقیق‌تر تفاوت رحمت عام و خاص، به تأویل فاتحه ۱:۱ مراجعه شود.

ارجاعات متقابل
  • فاتحه ۱:۱ — معرفی الرحمن و الرحیم و تفاوت رحمت عام و خاص.
  • عنکبوت ۲۹:۴۶ — یگانگی معبود مسلمانان و اهل کتاب.
  • نحل ۱۶:۲۲ — بیان یگانگی معبود انسان‌ها.
  • اخلاص ۱۱۲:۱ — یگانگی مطلق آن معبود حقیقی.

البقره ۲:۱۶۴

بی‌گمان در آفرینش آسمان‌ها و زمین، و در گردش شب و روز، و در کشتی‌هایی که در دریا با آنچه به مردم سود می‌رساند روان‌اند، و در آبی که آن معبود یگانه از آسمان فرو فرستاد و با آن زمین را پس از مرگش زنده ساخت و در آن از هرگونه جنبنده‌ای پراکند، و در گردش و دگرگونی بادها و ابرهای رام‌شده میان آسمان و زمین، نشانه‌هایی است برای مردمی که تعقل می‌کنند.

تأمل ما

در آیه پیشین، قرآن اعلام کرد که معبود انسان‌ها معبودی یگانه است. اکنون نگاه انسان را به آفرینش آسمان‌ها و زمین، گردش شب و روز، حرکت شناورها، آب، حیات، بادها و ابرها متوجه می‌سازد. اینها نشانه‌هایی از نظام گسترده و به‌هم‌پیوسته آفرینش‌اند؛ نظامی که انسان هرچه بیشتر آن را بشناسد، ابعاد تازه‌ای از عظمت و حکمت آفریدگار را درمی‌یابد. از همین رو، آیه با «لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» پایان می‌یابد؛ نشانه‌هایی برای مردمی که عقل خود را به کار می‌گیرند.

یکی از تعبیرهای قابل تأمل آیه، «وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ» است. در خوانش نخست، سخن از کشتی‌هایی است که در دریا حرکت می‌کنند و آنچه را برای مردم سودمند است حمل می‌نمایند. این معنا برای انسان‌های نخستین کاملا قابل فهم بود و زبان عربی آیه نیز آن را پشتیبانی می‌کند. مفسرانی مانند طبری و زمخشری نیز قرآن را با دانش و امکانات شناختی روزگار خود می‌خواندند. طبیعی است که از آنان انتظار نداشته باشیم حرکت زمین در منظومه شمسی و حرکت این منظومه در کهکشان را با شناخت علمی امروز توضیح داده باشند.

اما آیا افق این آیه به همان شناخت نخستین محدود می‌شود؟

امروز می‌دانیم زمین سیاره‌ای کروی است که به دور محور خود می‌چرخد، به دور خورشید حرکت می‌کند و همراه منظومه شمسی در کهکشان راه شیری در حرکت است. با این شناخت گسترده‌تر از هستی، اگر از دریچه متشابهات به آیه بنگریم، تصویر دیگری نیز پیش روی ما گشوده می‌شود: آیا زمین خود نمی‌تواند همچون کشتی عظیمی باشد که در پهنه کیهان حرکت می‌کند و حیات را با خود حمل می‌نماید؟

در این تصویر، «فُلْک» می‌تواند زمینِ شناور و حامل حیات را به یاد آورد و «بحر» تصویری از پهنه گسترده کیهان باشد. همان‌گونه که کشتی بر آب حرکت می‌کند و سرنشینان و امکانات مورد نیاز آنان را با خود می‌برد، زمین نیز در حرکت خود حامل انسان‌ها، جانوران، نباتات، آب‌ها، هوا و مجموعه شرایط لازم برای استمرار زندگی است.

اهمیت این حرکت تنها در جابه‌جایی زمین نیست. فرض کنیم زمین از نظم حرکتی کنونی خود خارج شود؛ آیا شرایطی که زندگی امروز ما به آن وابسته است، همچنان برقرار می‌ماند؟ فاصله مناسب از خورشید، حرکت مداری زمین، گردش آن به دور محور خود و پیوند این حرکت‌ها با دریافت انرژی، شب و روز و فصل‌ها، در کنار آب و جو زمین، بخشی از نظامی هستند که زندگی شناخته‌شده ما در آن جریان دارد. در چنین نگاهی، عبارت «بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ» نیز افق گسترده‌تری پیدا می‌کند: زمینی که در حرکت است، نه‌تنها انسان را، بلکه امکانات و شرایط زندگی او را نیز با خود حمل می‌کند.

این خوانش با چند تصویر و تعبیر دیگر قرآن پیوند قابل توجهی دارد.

در انبیاء ۲۱:۳۳ و یس ۳۶:۴۰، قرآن از حرکت در «فَلَک» با تعبیر «يَسْبَحُونَ» سخن می‌گوید؛ یعنی تصویری از شناوری و حرکت اجرام آسمانی در مسیرهای خود. در یس ۳۶:۳۸ نیز برای حرکت خورشید از فعل «تَجْرِي» استفاده شده است؛ همان فعلی که در بقره ۲:۱۶۴ برای حرکت فُلْک در بحر آمده است. این هم‌زبانی میان حرکت شناورها و اجرام آسمانی، پیوندی مهم برای تأمل در نظام حرکت آفرینش فراهم می‌کند.

در یس ۳۶:۴۱، قرآن حمل ذریه انسان را در «فُلْكِ الْمَشْحُونِ» یکی دیگر از نشانه‌های خداوند معرفی می‌کند. قرار گرفتن تصویر فَلَکِ محل حرکت اجرام و فُلْکِ حامل نسل‌های انسان در یک رشته از آیات، افق تأمل درباره شناوری حامل حیات را گسترده‌تر می‌سازد.

پیوند دیگری در ابراهیم ۱۴:۳۲ و ابراهیم ۱۴:۳۳ دیده می‌شود. قرآن نخست از تسخیر فُلْک برای حرکت در بحر و سپس از تسخیر خورشید و ماه و شب و روز سخن می‌گوید. در لقمان ۳۱:۲۹ نیز حرکت خورشید و ماه تا سرآمدی معین مطرح است و در لقمان ۳۱:۳۱ بار دیگر فُلْکِ روان در بحر از نشانه‌های خدا شمرده می‌شود. این آیات حرکت در دریا و حرکت اجرام آسمانی را در چارچوب قانونمندی‌ها و تسخیر الهی در کنار یکدیگر قرار می‌دهند.

بخش‌های دیگر بقره ۲:۱۶۴ نیز در این نگاه معنای گسترده‌تری پیدا می‌کنند. نزول آب، زنده شدن زمین پس از مرگ، پراکنده شدن جنبندگان، گردش بادها و حرکت ابرها، همگی با شرایط حیات در همین سیاره پیوند دارند. قرآن در انبیاء ۲۱:۳۰ نیز آب را با حیات موجودات زنده مرتبط می‌سازد. به این ترتیب، می‌توان مجموعه نشانه‌های آیه را نه‌تنها جداگانه، بلکه در پیوند با یکدیگر دید: زمینی در حرکت، حامل حیات، برخوردار از آب و جو و نظامی از گردش‌ها و دگرگونی‌هایی که استمرار زندگی را امکان‌پذیر ساخته‌اند.

البته این خوانش کیهانی در قلمرو احتمالات تأویلی و متشابهات قرار می‌گیرد. معنای مستقیم کشتی و دریای آب همچنان معتبر است؛ اما تصویر زمین به‌مثابه شناوری حامل حیات نیز می‌تواند افق دیگری برای اندیشیدن در آیه بگشاید. این برداشت به معنای اثبات آن نیست که «فُلْک» در لغت، نام زمین است یا «بحر» ضرورتا فضای کیهانی را می‌رساند. آنچه ما می‌بینیم، پیوندی قابل تأمل میان تصاویر قرآنی و شناخت گسترده‌تر امروز ما از آفرینش است. تأویل نهایی چنین اموری در علم آن معبود یگانه است؛ چنان‌که در آل عمران ۳:۷ یادآوری شده و در روش ترجمه و تأمل فرقان نیز توضیح داده‌ایم.

در هر دو خوانش، پیام اصلی آیه روشن است: جهان آفرینش مجموعه‌ای بی‌نظم و بی‌ارتباط نیست. از حرکت شناورها بر آب تا حرکت اجرام در پهنه کیهان، و از نزول باران تا زنده شدن زمین و استمرار حیات، نشانه‌هایی برای شناخت نظام آفرینش وجود دارند.

قرآن انسان را تنها به تماشای این پدیده‌ها دعوت نمی‌کند، بلکه می‌خواهد در آنها تعقل کند؛ پیوندهایشان را بشناسد و در عظمت نظامی بیندیشد که آن معبود یگانه آفریده است. دانش انسان می‌تواند پیوسته گسترش یابد و افق‌های تازه‌ای از این نشانه‌ها را آشکار سازد، اما حقیقت و ژرفای نهایی آفرینش در علم آفریدگار آن است. والله اعلم.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۶۳: بیان یگانگی معبود پیش از معرفی نشانه‌های آفرینش.
  • انبیاء ۲۱:۳۰: پیوند آب و حیات موجودات زنده.
  • انبیاء ۲۱:۳۳: حرکت اجرام آسمانی در فَلَک.
  • یس ۳۶:۳۸: حرکت خورشید با فعل «تجری» و اشاره به مستقر آن.
  • یس ۳۶:۴۰: حرکت و شناوری در فَلَک.
  • یس ۳۶:۴۱: فُلْکِ حامل ذریه انسان.
  • ابراهیم ۱۴:۳۲: تسخیر فُلْک برای حرکت در بحر.
  • ابراهیم ۱۴:۳۳: تسخیر خورشید، ماه، شب و روز.
  • لقمان ۳۱:۲۹: حرکت خورشید و ماه تا سرآمدی معین.
  • لقمان ۳۱:۳۱: فُلْکِ روان در بحر از نشانه‌های الهی.
  • زمر ۳۹:۵: پیوند آفرینش آسمان‌ها و زمین، گردش شب و روز و حرکت اجرام تا سرآمد معین.
  • آل عمران ۳:۷: محکمات، متشابهات و حدود دانایی انسان درباره تأویل نهایی آنها.

البقره ۲:۱۶۵

ۖ ۗ

و از میان مردم کسانی هستند که غیر از آن معبود یگانه، همتایانی برای او می‌گیرند و آنان را همچون محبت آن معبود یگانه دوست می‌دارند؛ اما کسانی که ایمان آورده‌اند، محبتشان به آن معبود یگانه شدیدتر است. و کاش کسانی که ستم کرده‌اند، هنگامی که عذاب را می‌بینند، درمی‌یافتند که تمام قدرت از آن معبود یگانه است و آن معبود یگانه سخت‌کیفر است.

تأمل ما

در بقره ۲:۱۶۳، قرآن اعلام کرد که معبود انسان‌ها معبودی یگانه است. در بقره ۲:۱۶۴، نشانه‌های این حقیقت را در آفرینش آسمان‌ها و زمین و نظام طبیعت پیش روی انسان گذاشت. اکنون در بقره ۲:۱۶۵، به یکی از اساسی‌ترین انحراف‌های انسان اشاره می‌کند: با وجود یگانگی خداوند، برخی از مردم برای او «أنداد» می‌گیرند.

«أنداد» جمع «ندّ» از ریشه «ن د د» است؛ به معنای همتا، هم‌عرض یا رقیبی که در برابر دیگری قرار داده می‌شود. این واژه در قرآن به بت‌های سنگی یا معبودهای ظاهری محدود نیست. مسئله اصلی آن است که انسان چه کسی یا چه چیزی را در جایگاهی قرار می‌دهد که در حقیقت تنها به آن معبود یگانه تعلق دارد.

قرآن نمی‌گوید خداوند واقعا همتایانی دارد؛ بلکه می‌گوید برخی انسان‌ها برای او همتایانی می‌گیرند: «يَتَّخِذُ مِن دُونِ اللَّهِ أَندَادًا». در دیگر کاربردهای قرآنی «أنداد»، تعبیرهایی از قرار دادن همتا آمده است. بنابراین، همتاسازی از سوی انسان صورت می‌گیرد، نه اینکه آن معبود یگانه حقیقتا رقیب یا هم‌عرضی داشته باشد. در شعراء ۲۶:۹۸ نیز کسانی که به گمراهی خود اعتراف می‌کنند، می‌گویند که معبودهایشان را با پروردگار جهانیان برابر می‌ساختند. این برابری ساخته باور و رفتار خود آنان بود، نه حقیقت آن معبودهای ساختگی.

از این رو، «ندّ» تنها یک مجسمه یا معبود ساختگی نیست. می‌تواند شخصیتی مذهبی، یک پیشوا، نظام حقوقی، سنت موروثی، قدرت سیاسی، ثروت، قوم، اندیشه یا هر مرجع دیگری باشد که انسان آن را در جایگاه ویژه خداوند قرار دهد. مسئله در ذات این چیزها نیست، بلکه در جایگاهی است که انسان برای آنها تعیین می‌کند.

دانش، قانون، رهبری و پیوندهای اجتماعی همگی می‌توانند برای زندگی انسان سودمند باشند. اما اگر یک نظریه یا روش شناخت چنان مطلق شود که یگانه داور تمام حقیقت هستی به شمار آید، یا اگر قانون و مرجعیت انسانی حتی در تعارض با فرمان روشن خداوند، بالاتر از آن نشانده شود، آن مرجع از جایگاه طبیعی خود فراتر رفته است. در چنین وضعیتی، انسان ممکن است به زبان یگانگی خداوند را بپذیرد، اما در عمل یا در اندیشه برای او همتایی ساخته باشد.

این موضوع درباره شخصیت‌های دینی نیز صدق می‌کند. قرآن در توبه ۹:۳۱ از کسانی سخن می‌گوید که دانشمندان و راهبان خود را اربابانی غیر از خدا گرفتند. در شوری ۴۲:۲۱ نیز از شریکانی یاد می‌کند که بدون اجازه خداوند برای مردم در دین تشریع می‌کنند. این آیات نشان می‌دهند که همتاسازی می‌تواند در قلمرو فرمان‌برداری و تشریع نیز رخ دهد؛ هنگامی که انسان به مرجعی دیگر اختیاری می‌دهد که متعلق به خداوند است.

در فرقان ۲۵:۴۳ و جاثیه ۴۵:۲۳، قرآن حتی از انسانی سخن می‌گوید که هوای خود را اله خویش گرفته است. هوا نه بت سنگی است و نه شخصیتی بیرونی؛ بلکه خواست و گرایشی است که می‌تواند بر تصمیم‌های انسان فرمان براند. بنابراین، انسان حتی می‌تواند خواسته‌های خود را در جایگاهی قرار دهد که به جای حقیقت و هدایت الهی، معیار نهایی انتخاب‌های او شوند.

اما آیه یک نشانه مهم از این همتاسازی را نیز آشکار می‌کند: «يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ»؛ آنان را همچون محبت خداوند دوست می‌دارند.

محبت در اینجا تنها یک احساس درونی نیست. محبت می‌تواند با وفاداری، اعتماد، پیروی و ترجیح دادن خواست محبوب همراه باشد. انسان ممکن است خانواده، سرزمین، قوم، پیشوا یا باورهای خود را بسیار دوست بدارد؛ این محبت‌ها به‌خودی‌خود ساختن «ندّ» نیستند. اما هنگامی که محبت به چیزی سبب شود انسان حقیقت روشن را کنار بزند، عدالت را قربانی کند یا فرمان آن مرجع را بر فرمان خداوند مقدم بدارد، خطر آن پدید می‌آید که این محبت به وفاداری‌ای تبدیل شود که جایگاه خداوند را اشغال می‌کند.

از همین رو، قرآن در مقابل می‌فرماید: «وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ»؛ کسانی که ایمان آورده‌اند، محبتشان به خداوند شدیدتر است. این سخن به معنای نفی محبت به دیگران نیست، بلکه جایگاه نهایی محبت و وفاداری را روشن می‌سازد. مؤمن می‌تواند دیگران را دوست بدارد، به دانش و قانون احترام بگذارد و از پیشوایان شایسته پیروی کند؛ اما هیچ‌یک را چنان مطلق نمی‌سازد که حقیقت و فرمان خداوند در برابر آن کنار گذاشته شود.

با این حال، هر خطا، گناه، محبت شدید یا پیروی نادرست را نباید بی‌درنگ «أنداد» نامید. انسان ممکن است از روی ضعف، ترس یا طمع مرتکب نافرمانی شود، بی‌آنکه برای چیزی مقام خدایی قائل شده باشد. مسئله همتاسازی زمانی مطرح می‌شود که شخص، موجود یا مرجعی در عبادت، ربوبیت، اقتدار نهایی یا یکی دیگر از جایگاه‌های ویژه خداوند، هم‌عرض او قرار داده شود. تفاوت میان لغزش انسان و ساختن همتایی برای خداوند باید محفوظ بماند.

در پایان آیه، قرآن از کسانی سخن می‌گوید که هنگام مشاهده عذاب درمی‌یابند: «أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا»؛ تمام قدرت از آن خداوند است. این بیان، حقیقت همتایان ساختگی را آشکار می‌کند. انسان ممکن است به قدرت یک حاکم، نفوذ یک شخصیت مذهبی، ثروت یا اقتدار یک نظام تکیه کند و برای آن جایگاهی نهایی قائل شود؛ اما همه این قدرت‌ها محدود و وابسته‌اند. هیچ‌یک در برابر آن معبود یگانه از قدرت مستقل و هم‌عرض او برخوردار نیستند.

ریشه انحراف در ساختن «أنداد» این است که انسان چیزی محدود و وابسته را به جایگاهی مطلق و نهایی می‌رساند. آنچه باید وسیله شناخت، خدمت، هدایت یا سامان دادن زندگی باشد، به مرجعی تبدیل می‌شود که حتی حقیقت را باید با خواست آن سنجید. چنین همتاسازی‌ای می‌تواند در عبادت، اندیشه، قانون، محبت و رفتار روزمره انسان رخ دهد.

پس معیار تنها این نیست که انسان چه چیزی را به زبان معبود خود می‌نامد، بلکه این است که در نهایت به چه کسی وفادار می‌ماند، فرمان چه کسی را برتر می‌داند و در هنگام تعارض میان حقیقت و خواسته‌های دیگر، کدام را مقدم می‌سازد.

آن معبود یگانه نه در آفرینش همتایی دارد و نه در جایگاه نهایی بندگی و فرمان‌روایی. هیچ شخص، اندیشه، قدرت یا مرجعی نباید در باور یا کردار انسان بر جایگاهی بنشیند که تنها به او تعلق دارد.

برای بررسی گسترده‌تر تمام کاربردهای قرآنی «أنداد»، پیوند آن با شرک و کفر، و مصداق‌های آن در محبت، علم، قانون، ثروت و مرجعیت انسانی، به مقاله «أنداد در قرآن؛ انسان چگونه برای خدا همتا می‌سازد؟» مراجعه شود.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۲۲ — نهی از قرار دادن أنداد برای خداوند در پی بیان نشانه‌های آفرینش.
  • بقره ۲:۱۶۳ — اعلام یگانگی معبود انسان‌ها؛ بنیاد نفی أنداد.
  • بقره ۲:۱۶۴ — نشانه‌های یگانگی خداوند در نظام آفرینش و دعوت به تعقل.
  • شعراء ۲۶:۹۸ — اعتراف گمراهان به برابر ساختن معبودهای خود با پروردگار جهانیان.
  • ابراهیم ۱۴:۳۰ — ساختن أنداد و گمراه ساختن انسان‌ها از راه خداوند.
  • سبأ ۳۴:۳۳ — نقش پیشوایان گمراه در دعوت دیگران به کفر و قرار دادن أنداد برای خداوند.
  • توبه ۹:۳۱ — گرفتن دانشمندان و راهبان در جایگاه اربابانی غیر از خداوند.
  • شوری ۴۲:۲۱ — شریکانی که بدون اجازه خداوند در دین تشریع می‌کنند.
  • فرقان ۲۵:۴۳ — گرفتن هوای نفس در جایگاه اله.
  • جاثیه ۴۵:۲۳ — پیروی از هوا در جایگاه معبود.
  • بقره ۲:۱۶۶ — پیوند بحث با رابطه پیروی‌کنندگان و پیشوایان.
  • بقره ۲:۱۶۷ — پشیمانی پیروان و گسستن وابستگی‌هایی که در دنیا به آنها تکیه کرده بودند.

البقره ۲:۱۶۶

آنگاه که کسانی که از آنان پیروی شده بود، از کسانی که پیروی کرده بودند بیزاری می‌جویند، و عذاب را می‌بینند و همه پیوندها و دستاویزهایشان از هم می‌گسلد.

تأمل ما

در آیه پیشین، قرآن از کسانی سخن گفت که برای خداوند «أنداد» می‌گیرند و محبت و وفاداری خود را در جایگاهی قرار می‌دهند که تنها به آن معبود یگانه تعلق دارد. اکنون یکی از پیامدهای چنین وابستگی‌هایی را در روز حساب نشان می‌دهد: کسانی که از آنان پیروی شده بود، از پیروان خود بیزاری می‌جویند.

دو تعبیر «اتُّبِعُوا» و «اتَّبَعُوا» از یک ریشه‌اند، اما جایگاه دو گروه را از هم جدا می‌کنند: نخست کسانی که دیگران از آنان پیروی کرده‌اند، و دوم کسانی که پیروی کرده‌اند. در دنیا ممکن است این رابطه بر محبت، اعتماد، اقتدار، ترس یا امید به حمایت استوار باشد؛ اما هنگام مشاهده عذاب، کسانی که تکیه‌گاه دیگران بوده‌اند، از پیروان خود کناره می‌گیرند.

عبارت «وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبَابُ» همین فروپاشی را کامل می‌کند. «أسباب» جمع «سبب» است و در اینجا به پیوندها، دستاویزها و راه‌های اتکایی اشاره دارد که میان آنان برقرار بوده است. پیوندهایی که در دنیا استوار به نظر می‌رسیدند و انسان به حمایت آنها امید بسته بود، در آن روز دیگر نمی‌توانند نجات‌بخش باشند.

این آیه با فرمان اسراء ۱۷:۳۶ نیز ارتباط مستقیم دارد؛ جایی که قرآن از پیروی آنچه انسان به آن علم ندارد نهی می‌کند و شنوایی، بینایی و دل را مسئول می‌شمارد. انسان نمی‌تواند مسئولیت انتخاب دینی خود را تنها با گفتن اینکه از فلان عالم، پیشوا، راوی یا شخصیت مورد اعتماد پیروی کرده است، از دوش خویش بردارد. در احزاب ۳۳:۶۷ نیز از کسانی سخن می‌رود که در روز حساب گمراهی خود را به اطاعت از بزرگان و پیشوایان نسبت می‌دهند.

این سخن به معنای رفع مسئولیت از پیشوایانی نیست که دیگران را گمراه کرده‌اند. هر دو طرف در برابر کردار خود مسئول‌اند. قرآن در انعام ۶:۱۶۴ نیز بیان می‌کند که هیچ‌کس بار گناه دیگری را بر دوش نمی‌کشد. بنابراین، پیروی از دیگران، انسان را از مسئولیت شنیدن، اندیشیدن و سنجیدن حقیقت بی‌نیاز نمی‌سازد.

کسی که در دنیا عقل و مسئولیت خود را به دیگری واگذار می‌کند، ممکن است در روز حساب دریابد که همان تکیه‌گاه از او بیزاری می‌جوید. ایمان و انتخاب انسان باید بر شناخت و حجت استوار باشد، نه بر امید به اینکه دیگری در برابر خداوند پاسخ‌گوی تصمیم‌های او خواهد بود.

برای بررسی گسترده‌تر این موضوع، به مقاله «مسئولیت در مقابل پیروی از روایات و خاطره‌ها که در صحت آنها علم یقین نداریم» مراجعه شود.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۶۵ — گرفتن أنداد، محبت به همتایان ساختگی و حقیقت قدرت الهی.
  • اسراء ۱۷:۳۶ — نهی از پیروی بدون علم و مسئولیت شنوایی، بینایی و دل.
  • احزاب ۳۳:۶۷ — نسبت دادن گمراهی به اطاعت از بزرگان و پیشوایان در روز حساب.
  • انعام ۶:۱۶۴ — مسئولیت فردی و بر دوش نکشیدن بار گناه دیگری.
  • عنکبوت ۲۹:۱۳ — مسئولیت کسانی که علاوه بر گمراهی خود، دیگران را نیز گمراه می‌سازند.
  • بقره ۲:۱۶۷ — ادامه سخن درباره واکنش پیروان و پشیمانی آنان پس از گسستن پیوندها.

البقره ۲:۱۶۷

ۗ ۖ

و کسانی که پیروی کرده بودند، می‌گویند: «کاش برای ما بازگشتی می‌بود تا از آنان بیزاری بجوییم، همان‌گونه که آنان از ما بیزاری جستند.» این‌گونه آن معبود یگانه کردارشان را مایه حسرت آنان نشان می‌دهد؛ و آنان از آتش بیرون نخواهند شد.

تأمل ما

در آیه پیشین، قرآن از پیشوایانی سخن گفت که هنگام مشاهده عذاب از پیروان خود بیزاری می‌جویند و پیوندهایی که میان آنان برقرار بود از هم می‌گسلد. اکنون واکنش پیروان را نشان می‌دهد؛ کسانی که روزگاری به آن پیشوایان اعتماد کرده و از آنان فرمان برده بودند، آرزو می‌کنند بار دیگر به زندگی گذشته بازگردند.

اما نکته قابل توجه، هدف این بازگشت است. آنان نمی‌گویند کاش بازگردیم تا توبه کنیم، کردار خود را اصلاح نماییم یا راه حقیقت را در پیش بگیریم؛ بلکه می‌گویند: «فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَمَا تَبَرَّءُوا مِنَّا»؛ تا از آنان بیزاری بجوییم، همان‌گونه که آنان از ما بیزاری جستند. آنچه بر زبان می‌آورند، نوعی واکنش متقابل به رفتار پیشوایانشان است. کسانی را که در دنیا دوست می‌داشتند و از آنان پیروی می‌کردند، اکنون می‌خواهند همان‌گونه طرد کنند که خود از سوی آنان طرد شده‌اند.

این تفاوت اهمیت دارد. در مؤمنون ۲۳:۱۰۰، انسان هنگام رویارویی با مرگ خواهان بازگشت می‌شود تا کار شایسته‌ای را که ترک کرده انجام دهد. اما در بقره ۲:۱۶۷، آرزوی بیان‌شده، بیزاری متقابل است. حسرت خوردن از پیامد یک انتخاب، لزوما به معنای توبه و اصلاح نیست. ممکن است انسان از نتیجه پیروی خود پشیمان باشد، اما همچنان بیشتر به رفتار کسی که او را گمراه کرده توجه کند تا مسئولیت انتخاب خویش.

از همین رو، قرآن بلافاصله می‌فرماید: «كَذَٰلِكَ يُرِيهِمُ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ حَسَرَاتٍ عَلَيْهِمْ»؛ این‌گونه خداوند کردارشان را مایه حسرت آنان نشان می‌دهد. آنان با اعمال خودشان روبه‌رو می‌شوند، نه تنها با کردار پیشوایان. در احزاب ۳۳:۶۷ نیز از کسانی سخن می‌رود که گمراهی خود را به اطاعت از بزرگان نسبت می‌دهند. در ابراهیم ۱۴:۲۱ و ابراهیم ۱۴:۲۲ نیز روشن می‌شود که پیروی‌کنندگان نمی‌توانند تمام مسئولیت انتخاب خویش را بر دوش کسانی بگذارند که آنان را به گمراهی دعوت کرده‌اند.

این سخن مسئولیت پیشوایان گمراه‌کننده را از میان نمی‌برد، اما پیروان را نیز از مسئولیت شخصی آزاد نمی‌سازد. انسانی که در دنیا به جای سنجیدن حقیقت، پیروی بی‌چون‌وچرا را برگزیده است، نمی‌تواند در روز حساب تنها با بیزاری جستن از پیشوای خود، کردار گذشته‌اش را تغییر دهد. فرمان اسراء ۱۷:۳۶ درباره پیروی نکردن از چیزی که انسان به آن علم ندارد، درست همین مسئولیت را در زندگی دنیا یادآوری می‌کند.

پایان آیه نیز صریح است: «وَمَا هُمْ بِخَارِجِينَ مِنَ النَّارِ»؛ آنان از آتش بیرون نخواهند شد. آرزوی بازگشت و اعلام بیزاری از پیشوایان، دیگر گذشته را جبران نمی‌کند و پیامد کردارشان را از میان نمی‌برد.

این آیه هشداری است برای انسان امروز: پیش از آنکه پیروی به حسرت تبدیل شود، باید درباره درستی راه و اعتبار سخن کسانی که از آنان پیروی می‌کنیم بیندیشیم. هیچ پیشوا، عالم، راوی یا صاحب اقتداری نمی‌تواند مسئولیت انتخاب دینی ما را به جای ما بر دوش گیرد.

برای بررسی گسترده‌تر این مسئولیت و ضرورت سنجیدن سخنان دینی با قرآن، به مقاله «مسئولیت در مقابل پیروی از روایات و خاطره‌ها که در صحت آنها علم یقین نداریم» مراجعه شود.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۶۵ — محبت و وابستگی به همتایان ساختگی.
  • بقره ۲:۱۶۶ — بیزاری پیشوایان از پیروان و گسستن پیوندهای آنان.
  • اسراء ۱۷:۳۶ — نهی از پیروی بدون علم و مسئولیت شنوایی، بینایی و دل.
  • ابراهیم ۱۴:۲۱ — درخواست پیروان از پیشوایان برای رهایی از عذاب و ناتوانی آنان.
  • ابراهیم ۱۴:۲۲ — رد مسئولیت‌گریزی پیروان و یادآوری مسئولیت انتخاب خودشان.
  • احزاب ۳۳:۶۷ — نسبت دادن گمراهی به اطاعت از بزرگان و پیشوایان.
  • سبأ ۳۴:۳۳ — گفت‌وگوی پیروان و پیشوایان درباره گمراهی و مسئولیت آنان.
  • مؤمنون ۲۳:۱۰۰ — آرزوی بازگشت برای انجام کار شایسته؛ در مقایسه با آرزوی بیزاری متقابل در این آیه.
  • انعام ۶:۱۶۴ — مسئولیت فردی و بر دوش نکشیدن بار گناه دیگری.

البقره ۲:۱۶۸

ۚ

ای مردم! از آنچه در زمین است، حلال و طیب بخورید و از گام‌های شیطان پیروی نکنید؛ بی‌گمان او برای شما دشمنی آشکار است.

تأمل ما

خوراک حلال و طیب؛ بهره‌مندی مسئولانه و پرهیز از گام‌های شیطان

در آیات پیشین، قرآن از سرانجام کسانی سخن گفت که به جای خداوند، دیگران را در جایگاه محبت و پیروی قرار داده بودند و سرانجام، رابطه میان پیشوایان و پیروانشان از هم گسست. اکنون خطاب به همه مردم روی می‌آورد و موضوعی آشنا از زندگی روزانه را پیش می‌کشد: خوراک انسان. این تغییر موضوع، جدا از بحث پیروی در آیات گذشته نیست؛ زیرا آنچه انسان بر سفره خود می‌گذارد نیز می‌تواند عرصه‌ای برای سنجش فرمان خداوند در برابر عادت‌ها و احکام ساخته انسان باشد. اما آیه پیش از هر چیز با دعوت به بهره‌مندی آغاز می‌شود: «كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ حَلَالًا طَيِّبًا».

خداوند در این دعوت، همه مردم را مخاطب قرار می‌دهد، نه پیروان یک قوم، مذهب یا شریعت خاص را. انسان‌ها در سرزمین‌های گوناگون زندگی می‌کنند و از نظر فرهنگ، نیاز، ذائقه، امکانات و منابع غذایی یکسان نیستند. با این همه، فرمان الهی برای بهره‌مندی از نعمت‌های زمین با دو وصف مهم همراه است: «حَلَالًا» و «طَيِّبًا». حلال به چیزی اشاره دارد که راه بهره‌مندی از آن از نظر حکم الهی گشوده است و طیب به پاکی، گوارایی، نیکویی و شایستگی آنچه مصرف می‌شود نظر دارد. این دو مفهوم با یکدیگر پیوند دارند، اما یک معنا نیستند. برای نمونه، خداوند در نساء ۴:۱۶۰ از طیباتی سخن می‌گوید که به سبب ستمگری گروهی از بنی‌اسرائیل بر آنان حرام شده بودند. بنابراین، وصف نیکویی و شایستگی یک چیز را نباید با وضعیت حلال یا حرام بودن آن یکسان گرفت.

برای شناخت گسترهٔ «طیب»، باید دید قرآن این وصف را در چه موارد دیگری به کار برده است. در اعراف ۷:۵۸، زمین حاصلخیز و آمادهٔ رویش، طیب توصیف می‌شود و در برابر آن، زمینی قرار می‌گیرد که نامرغوب و کم‌ثمر است. در یونس ۱۰:۲۲، باد مساعدی که حرکت کشتی را آسان می‌سازد، طیب خوانده می‌شود. در ابراهیم ۱۴:۲۴ و ابراهیم ۱۴:۲۶ نیز سخن پاک و نیک در برابر سخن ناپاک قرار می‌گیرد. این کاربردها نشان می‌دهند که طیب تنها به خوش‌مزه بودن یا پسند شخصی محدود نیست، بلکه به نوعی پاکی، خوبی و کیفیت مطلوب اشاره دارد که با ماهیت و کارکرد هر چیز شناخته می‌شود. زمین طیب برای رویش مناسب است، باد طیب برای حرکت کشتی مساعد است و سخن طیب از جهت معنا و اثر خود شایسته است. در خوراک نیز پاکی، گوارایی، سلامت و مناسب بودن آن اهمیت می‌یابد. بررسی تفصیلی این گسترهٔ معنایی در پژوهش‌های مستقل ریشهٔ ط ي ب و ریشهٔ خ ب ث آمده است.

این تفاوت معنایی در زندگی مردم پیامد مهمی دارد. ممکن است خوراکی نزد یک فرد یا یک فرهنگ ناخوشایند باشد، اما همان خوراک در سرزمینی دیگر غذایی معمول و پذیرفته‌شده به شمار رود. هیچ‌کس مجبور نیست غذایی را که نمی‌پسندد بخورد؛ همان‌گونه که مجاز بودن یک خوراک، به معنای ضرورت مصرف آن نیست. اما آیا ناخوشایند بودن چیزی برای ما، اجازه می‌دهد آن را به نام خداوند بر دیگران حرام کنیم؟ قرآن در یونس ۱۰:۵۹ از کسانی که روزی الهی را به حلال و حرام تقسیم می‌کنند می‌پرسد آیا خداوند به آنان چنین اجازه‌ای داده یا بر او افترا می‌بندند. در نحل ۱۶:۱۱۶ نیز از نسبت دادن حلال و حرام به خداوند بدون دلیل هشدار می‌دهد. پس باید میان ناپسندی شخصی، تشخیص زیان واقعی و حکم الهی تفاوت گذاشت. این مسئله و مرز میان اختیار انسان و حق تشریع خداوند، در پژوهش مستقل «حلال و حرام در قرآن؛ حق تشریع الهی و خطر شریک‌سازی در دین» به تفصیل بررسی شده است.

اما شایستگی خوراک را تنها هنگام خوردن آن نمی‌توان سنجید. غذایی که بر سفره ما قرار می‌گیرد، پیش از آن راهی را از خاک و آب، کشتزار و دامداری، کار و دادوستد پیموده است. آیا می‌توان به پاکی و مطلوبیت خوراک توجه کرد، اما نسبت به آسیب‌هایی که در جریان تولید آن به زمین، جانوران و انسان‌های دیگر وارد شده بی‌اعتنا ماند؟ قرآن در بقره ۲:۲۰۵ از فساد در زمین سخن می‌گوید و نابودی کشت و نسل را در پیوند با آن قرار می‌دهد؛ در انعام ۶:۳۸ جانوران و پرندگان را امت‌هایی همانند انسان‌ها معرفی می‌کند؛ و در انعام ۶:۱۴۱ بهره‌مندی از محصولات زمین را با ادای حق و پرهیز از اسراف همراه می‌سازد. این آیات نشان می‌دهند که برخورداری انسان از نعمت‌های زمین از مسئولیت او در برابر زمین، موجودات زنده و حقوق دیگران جدا نیست.

از این منظر، انسان امروز می‌تواند با بهره‌گیری از عقل، فطرت و شناختی که خداوند در اختیار او قرار داده، در انتخاب خوراک طیب به مسائلی فراتر از مزه و ظاهر غذا نیز بیندیشد. انسانی که توانایی و امکانات لازم را دارد، می‌تواند خوراکی برگزیند که در تولید آن از آلودگی و تخریب محیط زیست تا حد امکان جلوگیری شده باشد؛ آب و خاک با شیوه‌های زیان‌آور آلوده نشده باشند؛ در پرورش دام و نگهداری حیوانات، ترحم، نیکی و پرهیز از آزار بی‌دلیل رعایت شده باشد؛ در کشت نباتات و تغذیه حیوانات از مواد شیمیایی مصنوعی زیان‌آور و استفاده بی‌رویه از مواد آسیب‌رسان پرهیز شده باشد؛ و خود خوراک نیز برای سلامت انسان مناسب و بی‌خطر باشد. همچنین شایسته است در راه تولید و به‌دست‌آوردن آن، حقوق کارگران و دیگر انسان‌ها پایمال نشده و اسراف و فساد صورت نگرفته باشد. چنین انتخابی می‌تواند جلوه‌ای از تقوا و بهره‌مندی مسئولانه از نعمت‌های پروردگار باشد.

البته انسان‌ها در امکانات و شرایط برابر زندگی نمی‌کنند. کسی ممکن است توان خرید محصولات پرورش‌یافته با بهترین روش‌های بهداشتی و محیط‌زیستی را داشته باشد، اما خانواده‌ای دیگر برای تهیه خوراک روزانه خود نیز با دشواری روبه‌رو باشد. در برخی سرزمین‌ها امکانات تولید و نگهداری غذا پیشرفته است و در برخی مناطق، مردم با کمبود آب، زمین حاصلخیز یا منابع غذایی مواجه‌اند. خداوندی که انسان‌ها را آفریده، این تفاوت‌ها و محدودیت‌ها را نیز می‌داند. در بقره ۲:۲۸۶ می‌فرماید هیچ‌کس را جز به اندازه توانایی او مکلف نمی‌سازد و در تغابن ۶۴:۱۶ انسان را به تقوا در حد استطاعت فرا می‌خواند. از این رو، انتخاب خوراک مطلوب‌تر برای انسانی که توان آن را دارد، نباید به معیاری برای سرزنش کسی تبدیل شود که چنین امکاناتی در اختیار ندارد.

در همین زمینه، محدود بودن موارد اصلی تحریم خوراک در قرآن نیز جای تأمل دارد. خداوند در بقره ۲:۱۷۳ و انعام ۶:۱۴۵ محرمات مشخصی را بیان می‌کند و حتی برای انسانی که از روی اضطرار ناگزیر به مصرف خوراک ممنوع می‌شود، راه گشایش قرار می‌دهد. در بقره ۲:۱۷۳ این گشایش با یادآوری آمرزش و رحمت الهی همراه است. شاید بتوان یکی از حکمت‌های محدود بودن این ممنوعیت‌ها را در همین توجه خداوند به تفاوت نیازها، شرایط زندگی و توانایی بندگان دید. اگر هر چیزی که در شرایط مطلوب‌تری تولید نشده، یا هر خوراکی که نزد فرهنگی ناپسند است، به عنوان حرام الهی معرفی می‌شد، زندگی برای گروه‌های بسیاری از مردم دشوار و تنگ می‌گردید. خداوند انسان را به بهره‌مندی از خوراک حلال و طیب دعوت می‌کند، اما راه انتخاب‌های نیکوتر را با ساختن ممنوعیت‌های بی‌دلیل بر دیگران نمی‌بندد. مطلوب بودن یک انتخاب با حرام بودن انتخاب دیگر یکسان نیست.

پس از این دعوت به بهره‌مندی مسئولانه، آیه با هشدار مهم دیگری ادامه می‌یابد: «وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ». چرا در کنار مسئله خوراک، از پیروی گام‌های شیطان سخن به میان آمده است؟ برای فهم این پیوند، نخست باید این دشمن را در شبکه آیات قرآن شناخت. در بقره ۲:۳۴، ابلیس همان موجودی معرفی می‌شود که از فرمان خداوند سرپیچی کرد و از سجده خودداری نمود؛ سپس در بقره ۲:۳۶، لغزش آدم و همسرش به شیطان نسبت داده می‌شود. در اعراف ۷:۲۷ نیز خداوند فرزندان آدم را از همان شیطانی برحذر می‌دارد که سبب بیرون رفتن پدر و مادرشان از بهشت شد. این پیوندها نشان می‌دهند که «الشَّيْطَانِ» در آیه حاضر، همان ابلیس، دشمن شناخته‌شدهٔ انسان را به یاد می‌آورد. قرآن در اینجا از شیاطین به صورت جمع سخن نمی‌گوید، بلکه از آن دشمن آشکار با تعبیر مفرد و معرفه یاد می‌کند.

«خُطُوَات» به معنای گام‌ها و قدم‌هاست. پیروی از گام‌های شیطان، دنبال کردن راهی است که او انسان را به آن می‌کشاند. قرآن در انعام ۶:۱۴۲ نیز پس از دعوت به خوردن روزی الهی، همین هشدار را درباره گام‌های شیطان تکرار می‌کند. در آیات بعد، یعنی انعام ۶:۱۴۳ و انعام ۶:۱۴۴، کسانی که درباره چارپایان ممنوعیت‌هایی به خداوند نسبت می‌دهند، با پرسش از دلیل و علم روبه‌رو می‌شوند. این هم‌نشینی نشان می‌دهد که ساختن احکام بی‌دلیل درباره خوراک و نسبت دادن آنها به خداوند، یکی از خطرهایی است که در کنار هشدار از پیروی شیطان مطرح می‌شود؛ هرچند گام‌های شیطان در قرآن به این موضوع محدود نیستند.

آیهٔ بعد، بقره ۲:۱۶۹، پیوند این هشدار را روشن‌تر می‌سازد. خداوند در آنجا می‌فرماید که شیطان انسان را به بدی، فحشاء و گفتن آنچه درباره خداوند نمی‌داند فرمان می‌دهد. سپس در بقره ۲:۱۷۰ از کسانی سخن می‌رود که در برابر دعوت به پیروی از آنچه خدا نازل کرده، به راه نیاکان خود پناه می‌برند؛ حتی اگر آنان از اندیشه و هدایت بهره‌ای نداشته باشند. بدین‌سان، موضوع پیروی که در بقره ۲:۱۶۶ و بقره ۲:۱۶۷ درباره پیشوایان و پیروان مطرح شده بود، در این آیات نیز ادامه می‌یابد. خطر آن است که انسان به جای سنجش فرمان خداوند، اراده و داوری خود را به عادت‌های موروثی، پیشوایان محبوب یا وسوسه‌های گمراه‌کننده واگذار کند.

این هشدار برای زندگی امروز نیز روشن است. هنگامی که کسی می‌گوید غذایی را به سبب سلامت، پسند شخصی یا شرایط زندگی خود نمی‌خورد، از انتخاب خویش سخن می‌گوید؛ اما هنگامی که همان شخص ادعا می‌کند خداوند خوردن آن را بر همه مردم حرام ساخته، سخنش وارد قلمرو دیگری می‌شود و به دلیل و حجت الهی نیاز دارد. آنچه باید از آن پرهیز کرد، تنها خوردن غذای نامناسب نیست؛ بلکه نسبت دادن احکام بی‌دلیل به خداوند و سپردن اختیار فهم دین به کسانی است که سخنشان را بدون سنجش با وحی می‌پذیریم.

بدین‌گونه، این آیه میان نعمت، اختیار و مسئولیت پیوند برقرار می‌کند. انسان از روزی زمین بهره می‌برد و هرچه آگاه‌تر و تواناتر باشد، می‌تواند در انتخاب خوراک به سلامت، حقوق دیگران، حیوانات و محیط زیست نیز بیشتر توجه کند؛ اما نباید پسند و انتخاب خود را به فرمانی الهی برای دیگران تبدیل سازد. خداوند راه بهره‌مندی را گشوده و انسان را به انتخاب طیب فراخوانده است. وفاداری به این هدایت، هم در پاسداری از نعمت‌های او آشکار می‌شود و هم در خودداری از ساختن حلال و حرام‌هایی که او مقرر نکرده است.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۶۶ — پیروی‌شوندگان و پیروان و گسستن رابطهٔ آنان.
  • بقره ۲:۱۶۷ — حسرت پیروان و پیامد کردارشان.
  • بقره ۲:۱۶۹ — فرمان‌های شیطان و نسبت دادن سخن بدون علم به خداوند.
  • بقره ۲:۱۷۰ — پیروی از نیاکان در برابر وحی.
  • بقره ۲:۱۷۳ — محرمات صریح غذایی، اضطرار و رحمت الهی.
  • بقره ۲:۲۰۵ — فساد در زمین و نابودی کشت و نسل.
  • بقره ۲:۲۸۶ — تکلیف در محدودهٔ توانایی انسان.
  • نساء ۴:۱۶۰ — طیباتی که بر گروهی حرام شده بودند.
  • انعام ۶:۳۸ — جانوران و پرندگان به‌عنوان امت‌هایی همانند انسان‌ها.
  • انعام ۶:۱۴۱ — بهره‌مندی از محصولات، ادای حق و پرهیز از اسراف.
  • انعام ۶:۱۴۲ — دعوت به خوردن روزی و نهی از گام‌های شیطان.
  • انعام ۶:۱۴۳ — مطالبهٔ دلیل در ادعای تحریم چارپایان.
  • انعام ۶:۱۴۴ — نقد نسبت دادن حرمت بی‌دلیل به خداوند.
  • اعراف ۷:۲۷ — شیطان شناخته‌شده در داستان آدم و هشدار به فرزندان او.
  • اعراف ۷:۵۸ — زمین طیب و زمین نامرغوب.
  • یونس ۱۰:۲۲ — باد طیب و مساعد برای کشتی.
  • یونس ۱۰:۵۹ — مطالبهٔ اذن الهی برای حلال و حرام کردن.
  • ابراهیم ۱۴:۲۴ — سخن پاک و نیک.
  • ابراهیم ۱۴:۲۶ — سخن ناپاک و ناشایست.
  • نحل ۱۶:۱۱۶ — نهی از نسبت دادن حلال و حرام به خداوند بدون دلیل.
  • تغابن ۶۴:۱۶ — تقوا در اندازهٔ استطاعت انسان.

البقره ۲:۱۶۹

او شما را جز به بدی و زشت‌کاری و اینکه درباره خداوند چیزی بگویید که نمی‌دانید، فرمان نمی‌دهد.

تأمل ما

در آیه پیشین، خداوند مردم را از پیروی گام‌های شیطان برحذر داشت. این هشدار بی‌توضیح نمی‌ماند؛ زیرا اکنون خود قرآن نشان می‌دهد که شیطان انسان را به کدام راه می‌خواند: بدی، فحشاء و نسبت دادن سخن بی‌علم به خداوند. «سُوء» به بدی و آنچه زیان و پیامد ناخوشایند دارد اشاره می‌کند و «فَحْشاء» به زشتی شدید در گفتار یا کردار دلالت دارد. اما این زشتی بزرگ چگونه شناخته می‌شود و چرا قرآن آن را در کنار سخن گفتن بدون علم درباره خداوند قرار داده است؟

برای شناخت فحشاء باید به کاربردهای خود قرآن نگریست. در اسراء ۱۷:۳۲، زنا فاحشه خوانده شده است؛ در نساء ۴:۲۲، ازدواج با زنانی که پدران با آنان ازدواج کرده بودند، با همین وصف نکوهش می‌شود. اما در بقره ۲:۲۶۸، شیطان انسان را از فقر می‌ترساند و به فحشاء فرمان می‌دهد؛ آن هم در سیاقی که سخن از انفاق و بخشش اموال نیکوست. بنابراین، میدان معنایی فحشاء به رفتارهای جنسی محدود نمی‌ماند، بلکه زشتی‌های شدید اخلاقی و رفتاری را نیز در بر می‌گیرد. معیار شناخت این زشتی‌ها، صرف ناخوشایندی نزد یک فرد یا جامعه نیست، بلکه باید ماهیت عمل و نسبت آن با حق، عدالت و فرمان خداوند شناخته شود.

برای فهم عمیق‌تر هشدار بقره ۲:۱۶۹، پاسخ در خود قرآن و به‌ویژه در اعراف ۷:۲۸ پیش چشم ما قرار دارد. خداوند از کسانی سخن می‌گوید که مرتکب فاحشه می‌شوند و برای توجیه آن دو دلیل می‌آورند: نخست اینکه پدران خود را بر همان راه یافته‌اند و دوم اینکه خداوند آنان را به آن فرمان داده است. پاسخ قرآن قاطع است: خداوند به فحشاء فرمان نمی‌دهد؛ آیا چیزی را که نمی‌دانید به او نسبت می‌دهید؟ در اینجا زشت‌کاری با پیروی از سنت نیاکان آغاز می‌شود و با نسبت دادن همان رفتار به خداوند، جامه تقدس می‌پوشد.

عمق هشدار بقره ۲:۱۶۹ نیز در همین پیوند آشکار می‌شود. قرآن فحشاء و سخن گفتن بی‌علم درباره خداوند را در کنار هم قرار می‌دهد و اعراف ۷:۲۸ نشان می‌دهد که این دو چگونه می‌توانند در یک رفتار گرد آیند. انسان نه‌تنها ممکن است مرتکب زشتی شود، بلکه می‌تواند همان زشتی را فرمان خداوند معرفی کند. در این صورت، خطای او از زندگی شخصی فراتر می‌رود؛ زیرا به نام پروردگار بر باور و رفتار دیگران حکم می‌راند و راه نقد و اصلاح را نیز می‌بندد. از این منظر، نسبت دادن احکام و سخنان بی‌حجت به خداوند، خود یکی از آشکارترین و خطرناک‌ترین جلوه‌های فحشاء است.

اهمیت این مسئولیت در اعراف ۷:۱۶۹ نیز با صراحت بیان شده است. خداوند از کسانی که وارث کتاب شده بودند می‌پرسد مگر از آنان پیمان کتاب گرفته نشده بود که جز حق چیزی به خداوند نسبت ندهند، در حالی که آنچه را در کتاب بود نیز خوانده و آموخته بودند؟ پس داشتن کتاب، عنوان عالم دینی یا جایگاه پیشوایی، به کسی اختیار نمی‌دهد که رأی خود را در مقام کلام خداوند بنشاند. در انعام ۶:۱۴۴ نیز پس از به چالش کشیدن تحریم‌های ساختگی درباره چارپایان، قرآن می‌پرسد چه کسی ستمگرتر از آن کسی است که برای گمراه ساختن مردم، بدون علم بر خدا دروغ می‌بندد؟ این دیگر تنها یک خطای ساده در تشخیص خوراک یا مناسک نیست؛ بلکه ستمی بزرگ است که با سوءاستفاده از نام خداوند، انسان‌های دیگر را نیز به گمراهی می‌کشاند.

این خطر در روزگار ما نیز وجود دارد. هنگامی که متولیان مذهبی، رأی و روایت و برداشت موروثی را بدون حجت روشن قرآنی به قانون الهی تبدیل می‌کنند، همان پرسش بنیادین پیش می‌آید: خداوند در کجا چنین فرمانی داده است؟ ممکن است موسیقی را فحشاء بخوانند، تحصیل و آموزش دختران را با همین عنوان ممنوع سازند، یا بیان مسالمت‌آمیز باورها و دعوت به آیین‌های دیگر را زشت‌کاری و گناه معرفی کنند؛ در حالی که قرآن این اعمال را به‌خودی‌خود فحشاء ننامیده است. هیچ فرد یا نهادی با داشتن مقام مذهبی، حق ندارد چیزی را که خداوند حرام نکرده، به نام او حرام اعلام کند. اگر برای چنین احکامی دلیل روشنی از وحی وجود ندارد، تحمیل آنها به نام خداوند همان سخن گفتن بدون علمی است که این آیه به‌شدت نکوهش می‌کند.

قرآن در یونس ۱۰:۵۹ از کسانی که روزی الهی را به حلال و حرام تقسیم می‌کنند می‌پرسد آیا خداوند چنین اجازه‌ای داده یا بر او افترا می‌بندند. در نحل ۱۶:۱۱۶ نیز از ساختن عنوان‌های حلال و حرام و نسبت دادن آنها به خداوند هشدار می‌دهد. در شوری ۴۲:۲۱ حتی از شریکانی سخن می‌گوید که بدون اذن خداوند برای مردم از دین چیزی مقرر کرده‌اند. بنابراین، تشریع بدون اذن تنها اختلافی بر سر یک حکم فرعی نیست؛ بلکه به مرجعیت خداوند در دین و خطر شریک‌سازی در جایگاه فرمان‌روایی او مربوط می‌شود. انسان می‌تواند پژوهش کند و نظر خود را بیان نماید، اما حق ندارد برداشت و گمان خویش را بدون حجت به عنوان فرمان قطعی پروردگار بر دیگران تحمیل کند.

ریشه این انحراف زمانی استوارتر می‌شود که نسل‌های بعد، پندارها و آرزوهای مذهبی گذشتگان را به جای کتاب خداوند بنشانند. در بقره ۲:۷۸، از کسانی یاد می‌شود که شناختشان از کتاب به «أمانی» و گمان محدود شده است؛ و در بقره ۲:۷۹، قرآن کسانی را نکوهش می‌کند که نوشته دست خود را از جانب خداوند معرفی می‌نمایند. چنین رفتاری می‌تواند به مرور زمان دستگاهی از احکام و آیین‌های مقدس‌نمایی پدید آورد که مردم به جای پرسیدن از دلیل الهی، تنها به شهرت گویندگان و قدمت سنت‌ها اعتماد کنند.

این همان خطری است که سیاق آیات بقره آشکار می‌سازد. پس از هشدار درباره پیروی از گام‌های شیطان و معرفی فرمان‌های او، در آیه بعد، بقره ۲:۱۷۰، کسانی پیش چشم ما قرار می‌گیرند که وقتی به پیروی از آنچه خداوند نازل کرده دعوت می‌شوند، راه پدران خود را ترجیح می‌دهند؛ حتی اگر آنان از اندیشه و هدایت بهره‌ای نداشته باشند. بدین‌گونه، پیروی بی‌دلیل از گذشتگان می‌تواند انسان را به جایی برساند که سخن بشر را به نام سخن خداوند بپذیرد و حتی در برابر خود وحی از آن دفاع کند.

درس این آیه روشن و قاطع است: یکی از بزرگ‌ترین زشتی‌ها آن است که انسان گمان، رأی، خواست یا سنت موروثی خود را فرمان خداوند معرفی کند و به نام دین بر مردم تحمیل نماید. چنین کاری نه پاسداری از دین، بلکه دست بردن در جایگاه فرمان‌روایی آن معبود یگانه است. وفاداری به خداوند تنها در اجرای فرمان‌های او نیست؛ در این نیز هست که هیچ حکم و سخنی را بدون علم و حجت به او نسبت ندهیم. چه بسا انسانی از کارهایی که خود فحشاء می‌پندارد سخت پرهیز کند، اما با ساختن احکام بی‌دلیل به نام پروردگار، مرتکب همان زشتی بزرگی شود که قرآن آن را از راه‌های شیطان معرفی کرده است.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۶۸ — هشدار درباره پیروی از گام‌های شیطان.
  • بقره ۲:۱۷۰ — پیروی از نیاکان در برابر آنچه خداوند نازل کرده است.
  • بقره ۲:۷۸ — شناخت کتاب بر پایهٔ أمانی و گمان.
  • بقره ۲:۷۹ — نسبت دادن نوشته انسان به خداوند.
  • بقره ۲:۲۶۸ — ترساندن از فقر و فرمان شیطان به فحشاء.
  • اعراف ۷:۲۸ — انجام فاحشه، استناد به سنت نیاکان و نسبت دادن آن به فرمان خداوند.
  • اعراف ۷:۳۳ — فواحش و نسبت دادن سخن بدون علم به خداوند در شمار محرمات.
  • اعراف ۷:۱۶۹ — پیمان اهل کتاب برای نگفتن چیزی جز حق درباره خداوند.
  • انعام ۶:۱۴۴ — افترا بستن بر خداوند برای گمراه ساختن مردم بدون علم.
  • یونس ۱۰:۵۹ — مطالبهٔ اذن الهی برای حلال و حرام کردن.
  • نحل ۱۶:۱۱۶ — نهی از نسبت دادن احکام حلال و حرام به خداوند بدون دلیل.
  • اسراء ۱۷:۳۲ — معرفی زنا به‌عنوان فاحشه.
  • اسراء ۱۷:۳۶ — نهی از پیروی چیزی که انسان به آن علم ندارد.
  • شوری ۴۲:۲۱ — تشریع در دین بدون اذن خداوند.

البقره ۲:۱۷۰

ۗ

و هنگامی که به آنان گفته شود: «از آنچه خداوند نازل کرده پیروی کنید»، می‌گویند: «بلکه ما از آنچه پدران خود را بر آن یافته‌ایم پیروی می‌کنیم.» آیا حتی اگر پدرانشان چیزی را تعقل نمی‌کردند و هدایت نیافته بودند، باز هم از آنان پیروی می‌کنند؟

تأمل ما

انسان ممکن است چنان به باورها و آیین‌های موروثی خود خو گرفته باشد که پیروی از آنها را عین دینداری بداند، حتی هنگامی که آن باورها در برابر فرمان خداوند قرار گیرند. قرآن پس از هشدار درباره گام‌های شیطان در بقره ۲:۱۶۸ و معرفی یکی از فرمان‌های او به‌عنوان نسبت دادن سخن بی‌علم به خداوند در بقره ۲:۱۶۹، نمونه‌ای روشن از این انحراف را پیش چشم ما می‌گذارد: کسانی که وقتی به پیروی از آنچه خداوند نازل کرده دعوت می‌شوند، پاسخ می‌دهند که از راه پدران خود پیروی می‌کنند. در اینجا دو مرجع در برابر یکدیگر قرار گرفته‌اند: «مَا أَنزَلَ اللَّهُ»، آنچه خداوند نازل کرده است، و «مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا»، آنچه از گذشتگان به میراث رسیده است. پرسش بنیادین این است که انسان دین خود را از وحی خداوند می‌آموزد یا از سخن و رفتار کسانی که پیش از او زندگی کرده‌اند؟

تعبیر «مَا أَنزَلَ اللَّهُ» معیار پیروی را به‌روشنی معرفی می‌کند. قرآن در آل‌عمران ۳:۳ از نزول تورات و انجیل نیز سخن می‌گوید و در مائده ۵:۴۴ و مائده ۵:۴۷، وحی نازل‌شده به اهل کتاب را یادآور می‌شود. بنابراین، این تعبیر در سراسر قرآن منحصر به یک کتاب نیست و مرجع آن با توجه به مخاطب و سیاق شناخته می‌شود. اما در رسالت محمد، قرآن همان کتابی است که خداوند بر او نازل کرده و در مائده ۵:۴۸ آن را تصدیق‌کننده و نگهبان کتاب‌های پیشین معرفی می‌کند. در اعراف ۷:۳ نیز فرمان می‌دهد که از آنچه از پروردگارتان به شما نازل شده پیروی کنید و به جای او از اولیای دیگر پیروی نکنید. این مرزبندی روشن است: سرچشمهٔ هدایت و مرجع نهایی دین، وحی الهی است؛ نه شهرت یک سخن، قدمت یک رسم یا مقام کسانی که آن را نقل می‌کنند.

واکنش مخالفان با کلمهٔ «بَلْ» آغاز می‌شود؛ یعنی آنان به جای پذیرش دعوت نخست، راه دیگری را ترجیح می‌دهند. نمی‌گویند که از خداوند دلیل و حجت دیگری دارند، بلکه می‌گویند پدران خود را بر این راه یافته‌ایم. گویی قدمت یک باور و انتقال آن از نسلی به نسل دیگر، برای اثبات حقانیتش کافی است. اما آیا حقیقت با گذشت زمان پدید می‌آید؟ آیا سخنی که صدها سال تکرار شده، تنها به سبب همین تکرار به فرمان خداوند تبدیل می‌شود؟ پدران نیز انسان بوده‌اند؛ ممکن است درست فهمیده باشند یا خطا کرده باشند، هدایت یافته باشند یا از راه هدایت دور شده باشند. حقانیت یک باور را نمی‌توان از تاریخ و تبار آن به دست آورد.

خود قرآن نشان می‌دهد که پیروی از گذشتگان، به‌خودی‌خود ناپسند نیست. یوسف در یوسف ۱۲:۳۸ از پیروی ملت پدرانش، ابراهیم، اسحاق و یعقوب، سخن می‌گوید؛ اما ارزش این پیروی در توحید و راه الهی آنان است، نه صرفاً در پدر بودنشان. بنابراین، اگر گذشتگان بر حق بوده‌اند، باید حق را از آنان آموخت؛ و اگر خطا کرده‌اند، احترام به آنان نمی‌تواند خطا را به حقیقت تبدیل کند. قرآن از انسان نمی‌خواهد گذشتهٔ خود را انکار کند، بلکه می‌خواهد گذشته را با حق بسنجد. مشکل از جایی آغاز می‌شود که معیار وارونه گردد و انسان به جای سنجیدن میراث پدران با وحی، وحی را تابع میراث پدران سازد.

این مسئله تنها به رسوم خانوادگی و قومی محدود نیست. بخش بزرگی از آنچه مردم امروز دین می‌نامند، از راه گفتار پیشوایان، فتاوای گذشتگان، سنت‌های مذهبی و روایت‌هایی به آنان رسیده که در زنجیره‌های نقل، از انسانی به انسان دیگر انتقال یافته‌اند. در این گزارش‌ها می‌خوانیم که فلانی از فلانی شنید، او از شخص دیگری نقل کرد و سرانجام سخنی یا رفتاری به پیامبر نسبت داده شد. چنین زنجیره‌ای، هر اندازه طولانی و مشهور باشد، به‌خودی‌خود مهر «مَا أَنزَلَ اللَّهُ» ندارد. قرآن خود را وحی نازل‌شده معرفی می‌کند، اما هیچ‌جا مجموعه‌هایی مانند صحیح بخاری، صحیح مسلم یا دیگر کتاب‌های حدیثی گردآوری‌شده پس از پیامبر را کتاب نازل‌شده از سوی خداوند معرفی نکرده است. پس به چه دلیل باید احکام موجود در این گزارش‌های انسانی در جایگاه وحی قرار گیرند و بر پایهٔ آنها برای مردم حلال و حرام، واجب و ممنوع تعیین شود؟

در اینجا باید دو مسئله را به‌روشنی از یکدیگر جدا کرد: یکی اینکه آیا گزارشی واقعاً از پیامبر نقل شده است، و دیگری اینکه آیا محتوای آن، فرمان الهی و الزام‌آور برای همه نسل‌ها بوده است. حتی اگر انتساب تاریخی یک گزارش به پیامبر با شواهد نیرومند ثابت شود، هنوز باید روشن گردد که آن سخن بیان حکم دائمی خداوند بوده یا توضیح، داوری و تصمیمی مربوط به شرایط خاص زندگی مردم در همان زمان. اثبات شنیده شدن یک سخن، به‌تنهایی نه منشأ وحیانی آن را ثابت می‌کند و نه شمول همیشگی حکم آن را. حال اگر اصل انتساب نیز بر زنجیره‌ای از حافظه‌ها و نقل‌های انسانی متکی باشد، چگونه می‌توان بدون عبور از این پرسش‌ها، آن را در جایگاه فرمان قطعی پروردگار قرار داد؟

این تفاوت میان رسول و روایت منسوب به رسول، تفاوتی بنیادین است. قرآن اطاعت از رسول را به صراحت فرمان داده و مسئولیت داوری او را نیز به رسمیت شناخته است؛ اما همین قرآن در نساء ۴:۱۰۵، داوری پیامبر را با آنچه خداوند به او نشان داده پیوند می‌دهد و در مائده ۵:۴۸ و مائده ۵:۴۹ او را به حکم کردن بر پایه آنچه خداوند نازل کرده فرمان می‌دهد. پس اطاعت از رسولی که حامل و ابلاغ‌کنندهٔ وحی بود، با پذیرش قطعی هر سخنی که نسل‌ها بعد به او نسبت داده‌اند یکسان نیست. احترام به پیامبر، زنجیره‌های نقل تاریخی را از خطا مصون نمی‌سازد و به راویان و فقیهان پس از او حق تشریع مستقل نمی‌بخشد. این تفاوت در پژوهش مستقل «خلط مفهوم اطاعت از رسول با اطاعت از احادیث و روایات متفرقه» به تفصیل بررسی شده است.

قرآن در عنکبوت ۲۹:۵۱ حتی از مخاطبان می‌پرسد آیا برای آنان کافی نیست که کتاب را بر پیامبر نازل کرده است و همان کتاب بر آنان تلاوت می‌شود؟ در انعام ۶:۱۱۴ نیز کتاب نازل‌شده را «مُفَصَّلًا» معرفی می‌کند و در نحل ۱۶:۸۹ از جایگاه روشنگر آن سخن می‌گوید. این آیات جایگاه کتاب الهی را به‌عنوان منبع هدایت روشن می‌سازند. اگر کسی مدعی است که قرآن برای شناخت و اجرای احکام دین ناقص است و ناگزیر باید مجموعه‌ای از گزارش‌های تاریخی بر آن حاکم شود، نخست باید نشان دهد که خداوند در کجا چنین مرجع مستقلی را مقرر کرده است. نمی‌توان ابتدا مجموعه‌ای از احکام و جزئیات موروثی را ضروری و الهی فرض کرد، سپس چون همه آنها در قرآن دیده نمی‌شوند، خود قرآن را ناقص خواند. آنچه انسان‌ها در طول تاریخ بر ساختارهای مذهبی افزوده‌اند، لزوماً همان چیزی نیست که خداوند بر بندگان خود واجب ساخته است.

خطر این جابه‌جایی زمانی آشکارتر می‌شود که گزارش‌های موروثی نه‌تنها در کنار قرآن قرار گیرند، بلکه بر حکم روشن آن حکومت کنند. اگر قرآن در بقره ۲:۲۵۶ از نبود اکراه در دین سخن می‌گوید، به چه دلیل باید گزارشی تاریخی را مجوزی برای ساختن حکم عمومی قتل به سبب تغییر باور قرار داد؟ اگر نور ۲۴:۲، مجازات زنا را به‌روشنی بیان کرده است، چگونه می‌توان بدون حجت الهیِ قابل اثبات، حکم سنگسار را جایگزین آن کرد؟ این مسائل تنها اختلاف‌هایی درباره ترجیح یک روایت بر روایت دیگر نیستند؛ پرسش از این است که آیا کتاب نازل‌شده معیار داوری باقی می‌ماند یا احکام منسوب به گذشتگان می‌توانند فرمان آن را کنار بزنند. اثبات هر ادعای تعارض باید با بررسی دقیق آیات، قیدها و سیاق انجام شود؛ اما پس از روشن شدن حکم قرآن، شهرت یک گزارش نمی‌تواند به‌تنهایی مجوز کنار گذاشتن آن باشد. پژوهش مستقل «رجم؛ حکم قرآن یا حکمی برآمده از روایت؟» یکی از نمونه‌های این مسئله را بررسی کرده است.

این خطر در شوری ۴۲:۲۱ به مسئله‌ای بنیادی‌تر پیوند می‌خورد. خداوند از شریکانی می‌پرسد که بدون اذن او برای مردم از دین چیزی مقرر کرده‌اند. در یونس ۱۰:۵۹ نیز کسانی که روزی الهی را به حلال و حرام تقسیم می‌کنند با این پرسش روبه‌رو می‌شوند که آیا خداوند به آنان اجازه داده یا بر او افترا می‌بندند. بنابراین، ساختن حکم دینی بدون اذن الهی تنها افزودن یک دستور کوچک به فهرست احکام نیست؛ بلکه ورود به قلمرو مرجعیت خداوند در تشریع است. اگر رأی فقیه، گفتهٔ پیشوا یا گزارش راوی، بدون حجت روشن الهی، به فرمانی الزام‌آور از سوی خداوند تبدیل شود، همان خطری پدید می‌آید که قرآن درباره شریک گرفتن در مقام تشریع هشدار داده است.

در سورهٔ شعراء نیز میان نزول وحی و میدان شنیده‌های آمیخته با دروغ، تفاوت مهمی بیان شده است. آیات شعراء ۲۶:۲۱۰، شعراء ۲۶:۲۱۱ و شعراء ۲۶:۲۱۲، نزول قرآن را از شیاطین نفی می‌کنند و آنان را از شنیدن آن دور می‌دانند. سپس در شعراء ۲۶:۲۲۱، شعراء ۲۶:۲۲۲ و شعراء ۲۶:۲۲۳، از فرود آمدن شیاطین بر دروغ‌پردازان گناهکار و از شنیده‌هایی سخن می‌رود که با دروغ همراه می‌شوند. موضوع مستقیم این آیات، شیاطین و دروغ‌پردازان است؛ بااین‌حال، برای سنجش ادعاهای مبتنی بر شنیده‌های انسانی نیز هشداری مهم در آنها دیده می‌شود. شنیدن و نقل کردن، به‌خودی‌خود ضمانت حقیقت نیست. گزارش تاریخی ممکن است درست باشد یا در مسیر انتقال دچار خطا، فراموشی، افزوده‌شدن یا تحریف گردد. از همین رو، نمی‌توان اطمینان و جایگاه وحی الهی را بدون دلیل به هر سخنی بخشید که از راه نقل به ما رسیده است؛ به‌ویژه هنگامی که از آن سخن، حکم خداوند درباره جان، مال، عبادت، ایمان و سرنوشت مردم استخراج می‌شود.

پرسش پایانی بقره ۲:۱۷۰ ریشهٔ این انحراف را آشکار می‌کند: «أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ». آیا حتی اگر پدرانشان چیزی را تعقل نمی‌کردند و هدایت نیافته بودند، باز هم باید از آنان پیروی کرد؟ قرآن در اینجا تنها قدمت سنت را زیر پرسش نمی‌برد، بلکه دو معیار اساسی را پیش می‌نهد: تعقل و هدایت. میراث گذشتگان نه به سبب شهرتش پذیرفته می‌شود و نه به سبب قدمتش رد می‌گردد؛ بلکه باید از نظر حقیقت و درستی سنجیده شود. اگر پدران چیزی را نفهمیده و راه هدایت را نیافته باشند، تکرار همان راه، خطای آنان را به حق تبدیل نمی‌کند.

تعقل نیز تنها داشتن توانایی ذهنی یا گردآوری معلومات نیست؛ به‌کار گرفتن خرد برای فهم، سنجش دلیل و شناخت حقیقت است. خداوند در نساء ۴:۸۲ انسان را به تدبر در قرآن فرا می‌خواند و در ص ۳۸:۲۹ نزول کتاب مبارک را با تدبر در آیات و یادآوری صاحبان خرد پیوند می‌دهد. کسی که به جای اندیشیدن در خود آیات، از پیش حکم کرده است که قرآن بدون مجموعه‌ای از احکام موروثی قابل فهم یا کافی برای هدایت دینی نیست، باید مبنای این حکم را توضیح دهد. آیا این نتیجه از تدبر در قرآن به دست آمده یا از ضرورت‌هایی که نظام مذهبی او از پیش مقرر کرده است؟ هنگامی که انسان میراث خود را بر قرآن حاکم می‌سازد و کلام خداوند را تابع شنیده‌ها و فتاوای گذشتگان می‌کند، این روش می‌تواند از مصادیق همان تعقل نکردنی باشد که آیه نکوهش می‌کند.

قرآن در انعام ۶:۱۱۶ معیار دیگری را نیز به این سنجش می‌افزاید: اگر انسان از بیشتر کسانی که در زمین هستند پیروی کند، ممکن است از راه خداوند گمراه شود؛ زیرا آنان در سیاق این هشدار، از گمان پیروی می‌کنند و به حدس و تخمین روی می‌آورند. بنابراین، کثرت پیروان، فراوانی ناقلان و شهرت یک عقیده به‌خودی‌خود دلیل حقانیت آن نیست. ممکن است هزاران نفر سخنی را از گذشتگان تکرار کنند، اما تکرار آنان چیزی بر دلیل نخستین آن نیفزاید. اگر منشأ یک حکم روشن نباشد، انبوه شدن کتاب‌ها و زنجیره‌های نقل، خودبه‌خود آن را به وحی تبدیل نمی‌کند. اکثریت می‌تواند بر حق باشد یا بر خطا؛ آنچه ارزش یک ادعا را تعیین می‌کند، حقیقت و دلیل آن است، نه شمار کسانی که آن را پذیرفته‌اند.

در برابر این پیروی بی‌سنجش، خداوند در زمر ۳۹:۱۸ بندگان هدایت‌یافته و صاحبان خرد را کسانی معرفی می‌کند که سخن را می‌شنوند و از بهترین آن پیروی می‌کنند. این آیه میان شنیدن، سنجیدن و پیروی کردن تفاوت می‌گذارد. شنیدن یک سخن به معنای پذیرش بی‌چون‌وچرای آن نیست و احترام به گوینده نیز انسان را از مسئولیت تشخیص بهترین سخن بی‌نیاز نمی‌سازد. در همان سوره، زمر ۳۹:۲۳، خداوند کتاب نازل‌شده را «أَحْسَنَ الْحَدِيثِ» معرفی می‌کند. این پیوند بسیار معنادار است: از یک سو، انسان به شنیدن و انتخاب بهترین سخن فراخوانده می‌شود و از سوی دیگر، خودِ کتاب نازل‌شده با وصف بهترین گفتار معرفی می‌گردد. پس چرا انسان باید سخن نازل‌شده را تابع سخنی سازد که منشأ و اعتبار آن به نقل انسان‌ها وابسته است؟ خردمندی در این نیست که هرچه به نام دین شنیده‌ایم بی‌درنگ بپذیریم؛ بلکه در این است که سخن را بسنجیم و حق را بر گمان و تقلید مقدم بداریم.

هدایت نیافتن نیز در پایان آیه بی‌دلیل در کنار تعقل نکردن قرار نگرفته است. کسی که سرچشمهٔ هدایت را کنار می‌گذارد و فرمان‌های موروثی را جایگزین آن می‌سازد، چگونه می‌تواند از همان مسیر به هدایت الهی برسد؟ قرآن در فرقان ۲۵:۳۰ از زبان رسول شکایت می‌کند که قومش این قرآن را مهجور ساخته‌اند. مهجور ساختن قرآن تنها به معنای نخواندن یا کنار گذاشتن ظاهری آن نیست؛ ممکن است انسان هر روز آیات را تلاوت کند، آن را ببوسد و در جایگاهی بلند قرار دهد، اما هنگام تعیین احکام دین، مرجع دیگری را بر سخن روشن آن مقدم بدارد. چنین شخصی شاید در ظاهر احترام فراوانی برای قرآن قائل باشد، ولی در عمل آن را از جایگاه هدایت و داوری کنار گذاشته است. کتابی که قرار بود معیار فهم دین باشد، به متنی تبدیل می‌شود که باید با احکام پیشاپیش پذیرفته‌شدهٔ مذهبی هماهنگ گردد. این نیز می‌تواند یکی از صورت‌های عملی مهجور ساختن قرآن باشد.

همین هشدار در لقمان ۳۱:۲۱ با عبارتی بسیار نزدیک تکرار شده است. مردمانی که به پیروی از آنچه خداوند نازل کرده دعوت می‌شوند، باز راه پدران خود را برمی‌گزینند؛ اما پایان آیه این بار می‌پرسد: آیا حتی اگر شیطان آنان را به سوی عذاب آتش فراخواند؟ این شاهد پیوند آیات بقره ۲:۱۶۸، بقره ۲:۱۶۹ و بقره ۲:۱۷۰ را نیرومندتر می‌سازد. ابتدا از پیروی گام‌های شیطان نهی می‌شود؛ سپس فرمان‌های او، از جمله سخن گفتن بی‌علم درباره خداوند، معرفی می‌گردد؛ و پس از آن، انسان‌هایی دیده می‌شوند که در برابر وحی به راه نیاکان خود پناه می‌برند. در لقمان نیز همین پناه بردن به سنت گذشتگان با خطر دعوت شیطان پیوند می‌خورد. گاهی انسان گمان می‌کند با وفاداری به میراث مذهبی خود از دین دفاع می‌کند، در حالی که ممکن است همان میراث به مانعی در برابر فرمان خداوند تبدیل شده باشد.

در مائده ۵:۱۰۴ نیز این بیماری با جمله‌ای روشن‌تر بیان شده است: آنچه پدران خود را بر آن یافته‌ایم، ما را بس است. این سخن نشان می‌دهد که چگونه یک میراث تاریخی می‌تواند به مرجعی کافی در برابر دعوت وحی تبدیل شود. در این حالت، انسان دیگر نمی‌پرسد خداوند چه فرمان داده است، بلکه می‌پرسد پدران ما چه کرده‌اند، پیشوایان ما چه گفته‌اند و مذهب ما چه آموخته است. هنگامی که پاسخ این پرسش‌ها بر سخن خداوند مقدم شود، دین از هدایت الهی به پیروی از اقتدار گذشتگان فروکاسته می‌شود. خطر آن نیست که انسان از تاریخ چیزی بیاموزد؛ خطر آن است که تاریخ و میراث انسانی در جایگاه فرمان خداوند بنشیند.

این آیه مسئولیت انتخاب راه دین را مستقیماً بر دوش هر انسان می‌گذارد. خداوند در اسراء ۱۷:۳۶ از پیروی چیزی که انسان به آن علم ندارد نهی می‌کند و در احزاب ۳۳:۶۷ از کسانی سخن می‌گوید که در قیامت گمراهی خود را به اطاعت از سران و بزرگانشان نسبت می‌دهند. هیچ‌کس نمی‌تواند نام پدران، پیشوایان، راویان یا فقیهان را جایگزین مسئولیت خویش سازد. کسی که برای شناخت حقیقت به دیگری مراجعه می‌کند، باید بداند که سخن انسان، هر اندازه دانشمند و محترم باشد، همچنان نیازمند دلیل و سنجش است. اگر پیشوایی در برابر فرمان روشن خداوند حکمی دیگر صادر کند، پیروی از مقام او نمی‌تواند آن حکم را الهی سازد. خداوند انسان را به تعقل و پیروی از هدایت فراخوانده است، نه به واگذاری بی‌قید اختیار دین و وجدان خود به دیگران.

درس این آیه برای امروز ما روشن و قاطع است: نه نسب پدری، نه نام مذهب، نه شهرت پیشوا، نه کثرت راویان و نه قدمت یک کتاب، هیچ‌کدام به‌خودی‌خود سند نزول الهی نیستند. اگر سخنی از گذشتگان درست باشد، درستی آن را باید با دلیل و حق شناخت؛ و اگر حکمی برخلاف فرمان روشن خداوند باشد، نمی‌توان آن را به نام محبت پیامبر یا وفاداری به سنت بر مردم تحمیل کرد. خداوند انسان را به پیروی از آنچه نازل کرده فراخوانده است، نه به تسلیم شدن در برابر هرآنچه از گذشتگان به او رسیده باشد. هرگاه روایت و رأی و سنت، به جای آنکه با قرآن سنجیده شوند، بر قرآن حکومت کنند، همان پیروی نکوهیده از میراث پدران در لباس دینداری تکرار شده است. تعقل و هدایت از آنجا آغاز می‌شوند که انسان جرئت کند میراث خود را در برابر حق بگذارد و هرجا میان آن دو تعارضی روشن یافت، فرمان آن معبود یگانه را بر سخن گذشتگان مقدم بدارد.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۶۶ — بیزاری پیشوایان از پیروان در قیامت.
  • بقره ۲:۱۶۷ — حسرت پیروان و پیامد پیروی نادرست.
  • بقره ۲:۱۶۸ — نهی از پیروی گام‌های شیطان.
  • بقره ۲:۱۶۹ — فرمان شیطان به بدی، فحشاء و نسبت دادن سخن بی‌علم به خداوند.
  • بقره ۲:۷۸ — شناخت کتاب بر پایهٔ أمانی و گمان.
  • بقره ۲:۷۹ — نسبت دادن نوشتهٔ انسان به خداوند.
  • بقره ۲:۲۵۶ — پیوند ایمان به خدا و انکار طاغوت با دستاویز استوار.
  • آل‌عمران ۳:۳ — معرفی تورات و انجیل به‌عنوان کتاب‌های نازل‌شده.
  • نساء ۴:۸۲ — دعوت به تدبر در قرآن.
  • نساء ۴:۱۰۵ — داوری رسول بر پایهٔ آنچه خداوند به او نشان داده است.
  • مائده ۵:۴۴ — نزول تورات از سوی خداوند.
  • مائده ۵:۴۷ — فرمان به اهل انجیل درباره آنچه خداوند در آن نازل کرده است.
  • مائده ۵:۴۸ — قرآن به‌عنوان کتاب نازل‌شده، تصدیق‌کننده و نگهبان کتاب‌های پیشین.
  • مائده ۵:۴۹ — فرمان به داوری بر اساس آنچه خداوند نازل کرده است.
  • مائده ۵:۱۰۴ — بسنده کردن به راه پدران در برابر دعوت به وحی.
  • انعام ۶:۱۱۴ — کتاب نازل‌شده و تفصیل آن.
  • انعام ۶:۱۱۶ — هشدار درباره پیروی از اکثریتِ متکی بر گمان و حدس.
  • اعراف ۷:۳ — فرمان به پیروی از آنچه از پروردگار نازل شده است.
  • یونس ۱۰:۵۹ — مطالبهٔ اذن الهی برای حلال و حرام کردن.
  • یوسف ۱۲:۳۸ — پیروی یوسف از ملت توحیدی پدرانش.
  • اسراء ۱۷:۳۶ — نهی از پیروی بدون علم.
  • نور ۲۴:۲ — حکم قرآنی مجازات زنا.
  • فرقان ۲۵:۳۰ — شکایت رسول از مهجور ساختن قرآن.
  • شعراء ۲۶:۲۱۰ — نفی نزول قرآن توسط شیاطین.
  • شعراء ۲۶:۲۱۱ — نداشتن شایستگی و توان شیاطین برای این نزول.
  • شعراء ۲۶:۲۱۲ — دور بودن شیاطین از شنیدن وحی.
  • شعراء ۲۶:۲۲۱ — پرسش درباره کسانی که شیاطین بر آنان فرود می‌آیند.
  • شعراء ۲۶:۲۲۲ — فرود آمدن بر دروغ‌پرداز گناهکار.
  • شعراء ۲۶:۲۲۳ — شنیده‌ها و دروغ‌پردازی.
  • عنکبوت ۲۹:۵۱ — پرسش از کفایت کتاب نازل‌شده و تلاوت‌شونده به‌عنوان نشانه.
  • لقمان ۳۱:۲۱ — پیروی از نیاکان در برابر وحی و هشدار درباره دعوت شیطان.
  • احزاب ۳۳:۶۷ — اعتراف گمراهان به اطاعت از بزرگان و سران خود.
  • زمر ۳۹:۱۸ — شنیدن سخن، پیروی از بهترین آن، هدایت و خردمندی.
  • زمر ۳۹:۲۳ — معرفی کتاب نازل‌شده به‌عنوان بهترین گفتار.
  • ص ۳۸:۲۹ — نزول کتاب مبارک برای تدبر در آیات.
  • شوری ۴۲:۲۱ — تشریع در دین بدون اذن خداوند.
  • نحل ۱۶:۸۹ — کتاب نازل‌شده و نقش روشنگر آن.

البقره ۲:۱۷۱

ۚ

و مَثَل کسانی که کفر ورزیده‌اند، مانند مَثَل کسی است که بر موجودی بانگ می‌زند که جز صدای فراخوان و ندا چیزی نمی‌شنود؛ کران، گنگان و کوران‌اند، پس تعقل نمی‌کنند.

تأمل ما

در آیه پیشین، قرآن از کسانی سخن گفت که در برابر دعوت به پیروی از آنچه خداوند نازل کرده، راه پدران خود را ترجیح می‌دهند؛ حتی اگر آنان چیزی را تعقل نکرده و هدایت نیافته باشند. اکنون حال چنین انسان‌هایی را با تمثیلی روشن به تصویر می‌کشد: آنان صدای دعوت به حقیقت را می‌شنوند، اما گویی معنای آن را درنمی‌یابند. سخن به گوششان می‌رسد، ولی باورهای موروثی چنان بر اندیشه‌شان چیره شده که از شنیدن به فهم و از فهم به سنجش حقیقت نمی‌رسند.

فعل «يَنْعِقُ» از ریشهٔ «ن ع ق» تصویر بانگ زدن و با صدای بلند فراخواندن را می‌رساند؛ مانند کسی که گوسفندان یا دیگر چارپایان را صدا می‌زند. حیوان صدای فراخواننده را می‌شنود و چه‌بسا به آن واکنش نشان دهد، اما معنای گفتار انسانی را مانند یک انسان درک نمی‌کند. در ساختمان این تمثیل، «الَّذِي يَنْعِقُ» بانگ‌زننده است و «مَا لَا يَسْمَعُ إِلَّا دُعَاءً وَنِدَاءً» به موجودی اشاره دارد که مخاطب آن بانگ قرار گرفته است. مقصود تصویر، بی‌ثمر ماندن سخنی است که شنونده تنها آوای آن را دریافت می‌کند، بی‌آنکه به معنای مورد نظر گوینده راه یابد.

این تمثیل تفاوت مهمی میان شنیدن صدا و دریافت معنای سخن را آشکار می‌کند. «سمع» در اصل به شنیدن مربوط است، اما در کاربردهای هدایتی قرآن، شنیدن تنها یک رخداد حسی نیست؛ آنچه اهمیت دارد، بهره‌گیری انسان از شنیده‌ها برای شناخت حقیقت است. در انفال ۸:۲۱، خداوند از کسانی سخن می‌گوید که ادعا می‌کنند شنیده‌اند، در حالی که نمی‌شنوند. آنان صدای سخن را دریافت کرده‌اند، اما شنیدنشان به فهم و پاسخ آگاهانه نرسیده است. در آیه بعد، انفال ۸:۲۲، همین وضعیت با تعبیری بسیار نزدیک به بقره ۲:۱۷۱ بیان می‌شود: کران و گنگانی که تعقل نمی‌کنند. بنابراین، شنیدنِ مؤثر در مسیر هدایت، شنیدنی است که انسان را به اندیشیدن و شناخت حقیقت نزدیک سازد، نه صرفاً آشنایی گوش با صدای کلمات.

انسان نیز ممکن است هر روز قرآن را بشنود، آیات آن را حفظ کند، با آهنگی زیبا تلاوت نماید و حتی برای دیگران بخواند، اما هنگامی که سخن از فهم و اجرای فرمان خداوند به میان آید، به جای تعقل در همان آیات، تنها سخن گذشتگان را تکرار کند. چنین انسانی ممکن است در نقل معلومات مذهبی مهارت فراوان داشته باشد، اما هرگز از خود نپرسیده باشد که کدام بخش از آنچه به نام دین پذیرفته، واقعاً از سوی خداوند نازل شده است. در این حالت، قرآن شنیده می‌شود، اما جایگاه آن به‌عنوان معیار هدایت و داوری در عمل پذیرفته نشده است.

این خطر در مسئلهٔ حلال و حرام به‌روشنی دیده می‌شود؛ همان موضوعی که آیات پیشین درباره آن سخن گفته‌اند. وقتی کسی می‌گوید ملخ را بخورید که حلال است، اما بقه یا قورباغه حرام است؛ مارمولک حلال است، اما مار را نخورید که حرام است، باید از او پرسید: خداوند در کجا این مرزبندی‌ها را مقرر کرده است؟ آیا این احکام از آیات روشن قرآن به دست آمده‌اند یا از گزارش‌هایی که نسل‌ها بعد به پیامبر نسبت داده شده‌اند؟ حتی در بررسی خود گزارش‌ها نیز باید میان خوردن یک جانور، نهی از کشتن جانوری دیگر و اعلام حرمت همیشگی آن برای تمام مردم تفاوت گذاشت. گزارش خوردن یا نخوردن یک جانور، به‌خودی‌خود فرمان حلال یا حرام بودن آن برای همه نسل‌ها نیست. آنچه باید اثبات شود، اذن خداوند برای نسبت دادن چنین حکمی به دین است، نه شمار کسانی که آن را از گذشتگان نقل کرده‌اند.

این مسئله به خوراک محدود نمی‌شود. ممنوعیت استفادهٔ مردان از طلا و ابریشم، حرام اعلام کردن موسیقی، ممنوع دانستن نگهداری سگ برای نگهبانی خانه، واجب ساختن گذاشتن ریش و حرام شمردن تراشیدن آن، و صدها حکم و محدودیت دیگر که به نام دین مطرح شده‌اند، همگی باید با همین معیار سنجیده شوند. کدام آیهٔ قرآن این وجوب یا حرمت مشخص را مقرر کرده است؟ اگر چنین احکامی بر گزارش‌های روایی، فتاوای پیشینیان یا عادت‌های مذهبی استوارند، چگونه می‌توان بدون اثبات اذن الهی، آنها را فرمان قطعی خداوند نامید؟ دوست داشتن یک رفتار، ناپسند دانستن رفتاری دیگر یا حتی نقل یک عادت از زندگی پیامبر، به‌تنهایی حق تشریع برای همه انسان‌ها ایجاد نمی‌کند.

قرآن در انعام ۶:۱۴۳ و انعام ۶:۱۴۴، ادعاهای تحریم درباره چارپایان را با مطالبهٔ علم و دلیل روبه‌رو می‌سازد و در انعام ۶:۱۵۰ از مدعیان می‌خواهد گواه بیاورند که خداوند چنین چیزهایی را حرام کرده است. این همان پرسشی است که در برابر احکام موروثی امروز نیز باید مطرح شود. اگر حکمی واقعاً از جانب خداوند است، سند آن کجاست؟ نمی‌توان تنها با نام بردن از بخاری، مسلم، یک محدث یا فقیه، گزارش تاریخی را در جایگاه «مَا أَنْزَلَ اللَّهُ» نشاند. کتاب خداوند وحی نازل‌شده است؛ اما روایت، گزارشی انسانی است که اعتبار انتساب، معنای آن و دامنهٔ حکم ادعایی‌اش باید جداگانه اثبات شود.

این تفاوت در پژوهش‌های مستقل «حلال و حرام در قرآن؛ حق تشریع الهی و خطر شریک‌سازی در دین» و «خلط مفهوم اطاعت از رسول با اطاعت از احادیث و روایات متفرقه» با شواهد قرآنی و استدلال‌های تفصیلی بررسی شده است. مسئلهٔ اصلی، جایگزین شدن شنیده‌های موروثی به جای وحی و سپس ساختن احکام الزام‌آور به نام خداوند است.

در چنین وضعیتی، تمثیل آیه برای امروز ما معنایی بسیار ملموس پیدا می‌کند. کسی ممکن است هر روز صدای قرآن را بشنود، اما هنگام مواجهه با آیه‌ای که با فتوای موروثی او ناسازگار است، به جای اندیشیدن در سخن خداوند، بی‌درنگ در پی توجیه همان فتوا برآید. اگر از او پرسیده شود که خداوند کجا چنین فرمانی داده، ممکن است به جای نشان دادن دلیل قرآنی، تنها نام پیشوایان و زنجیره‌های نقل را تکرار کند. چنین رفتاری می‌تواند نمونه‌ای از همان شنیدنِ بی‌تعقل باشد که آیه به تصویر می‌کشد. صدای حقیقت به گوش رسیده، اما انسان به جای سنجیدن آن، میراث پیشین خود را معیار حق قرار داده است.

قرآن در پایان آیه می‌فرماید: «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ». این اوصاف درباره ناتوانی جسمانی انسان نیستند، بلکه از وضعیتی سخن می‌گویند که ابزارهای شناخت حقیقت به کار گرفته نمی‌شوند. گوش هست، اما سخن حق چنان‌که باید دریافت نمی‌شود؛ زبان هست، اما به جای بیان حقیقت، گفته‌های بی‌حجت تکرار می‌شوند؛ چشم هست، اما نشانه‌های روشن هدایت نادیده می‌مانند. در انفال ۸:۲۲ نیز ناشنوایی و گنگی در کنار تعقل نکردن قرار می‌گیرند. پس مشکل اصلی نداشتن ابزار شناخت نیست، بلکه بهره نگرفتن از آنها در برابر حقیقت است.

این خطر هنگامی عمیق‌تر می‌شود که انسان گمان کند کثرت پیروان یا قدمت یک سنت برای اثبات درستی آن کافی است. خداوند در انعام ۶:۱۱۶ هشدار می‌دهد که اکثریت نیز ممکن است از گمان پیروی کند و انسان را از راه او دور سازد. در مقابل، زمر ۳۹:۱۸ هدایت‌یافتگان و صاحبان خرد را کسانی معرفی می‌کند که سخن را می‌شنوند و از بهترین آن پیروی می‌کنند. بنابراین، ارزش شنیدن به فراوانی سخنان و شهرت گویندگان نیست، بلکه به شناخت و پیروی از حقیقت است. انسانی که هزاران روایت شنیده، اما هیچ‌گاه آنها را با کتاب خداوند نسنجیده است، تنها به سبب فراوانی معلومات خود هدایت‌یافته شمرده نمی‌شود.

درس این آیه روشن و قاطع است: شنیدن قرآن، بدون تعقل در آن و پذیرفتن مرجعیت هدایت الهی، انسان را از گمراهی مصون نمی‌سازد. کسی که به نام خداوند حلال و حرام می‌سازد، اما برای احکام خود به جای وحی روشن، تنها به گفته‌های گذشتگان تکیه می‌کند، ممکن است همان راهی را ادامه دهد که قرآن در آیات پیشین نکوهش کرده است. هیچ زنجیرهٔ نقل، هیچ شهرت مذهبی و هیچ مقام علمی نمی‌تواند جایگزین دلیل الهی شود. خداوند انسان را به شنیدنِ آگاهانه، اندیشیدن و پیروی از حقیقت فراخوانده است؛ نه به اینکه صدای وحی را بشنود، اما هنگام عمل، سخن موروثی انسان‌ها را بر آن مقدم بدارد.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۶۸ — نهی از پیروی گام‌های شیطان در کنار دعوت به خوراک حلال و طیب.
  • بقره ۲:۱۶۹ — هشدار درباره نسبت دادن سخن بی‌علم به خداوند.
  • بقره ۲:۱۷۰ — مقدم داشتن راه پدران بر آنچه خداوند نازل کرده و نکوهش تعقل نکردن.
  • بقره ۲:۱۸ — توصیف کران، گنگان و کوران در سیاق روی‌گردانی از هدایت.
  • بقره ۲:۷۵ — شنیدن و فهمیدن کلام خداوند و سپس تحریف آگاهانه آن.
  • انفال ۸:۲۱ — ادعای شنیدن در حالی که شنیدنِ مؤثر تحقق نیافته است.
  • انفال ۸:۲۲ — پیوند ناشنوایی و گنگی نسبت به حقیقت با تعقل نکردن.
  • مائده ۵:۱۰۴ — ترجیح میراث پدران در برابر دعوت به وحی و رسول.
  • انعام ۶:۱۱۶ — هشدار درباره پیروی از اکثریتِ متکی بر گمان.
  • انعام ۶:۱۴۳ — مطالبهٔ علم و دلیل در ادعای تحریم چارپایان.
  • انعام ۶:۱۴۴ — نکوهش افترا بستن بر خداوند و گمراه ساختن مردم بدون علم.
  • انعام ۶:۱۴۵ — بیان محرمات غذایی در مقام پاسخ به تحریم‌های ساختگی.
  • انعام ۶:۱۵۰ — مطالبهٔ گواه برای اثبات حرمت منسوب به خداوند.
  • یونس ۱۰:۵۹ — پرسش از اذن الهی در تعیین حلال و حرام.
  • اسراء ۱۷:۳۶ — نهی از پیروی چیزی که انسان به آن علم ندارد.
  • فرقان ۲۵:۳۰ — شکایت رسول از مهجور ساختن قرآن.
  • زمر ۳۹:۱۸ — شنیدن سخن، پیروی از بهترین آن، هدایت و خردمندی.
  • شوری ۴۲:۲۱ — تشریع در دین بدون اذن خداوند.
  • نحل ۱۶:۱۱۶ — نهی از نسبت دادن حلال و حرام به خداوند بدون دلیل.

البقره ۲:۱۷۲

ای کسانی که ایمان آورده‌اید! از پاکیزه‌ها و چیزهای شایسته‌ای که روزی شما کرده‌ایم بخورید و خداوند را شکر گزارید، اگر تنها او را عبادت می‌کنید.

تأمل ما

پس از هشدار درباره پیروی از گام‌های شیطان، نسبت دادن سخن بی‌علم به خداوند و مقدم داشتن سنت نیاکان بر وحی، قرآن بار دیگر به موضوع خوراک بازمی‌گردد. در بقره ۲:۱۶۸، خداوند همه مردم را به خوردن خوراک حلال و طیب دعوت کرد؛ اکنون همین دعوت را خطاب به کسانی که ایمان آورده‌اند تکرار می‌کند و شکرگزاری را نیز به آن می‌افزاید. این تکرار نشان می‌دهد که ایمان نباید انسان را از بهره‌مندی از روزی‌های پاکیزهٔ خداوند بازدارد. دینداری به معنای ساختن ممنوعیت‌های بی‌دلیل و تنگ کردن راه بهره‌مندی از نعمت‌ها نیست. خداوند راه استفاده از روزی‌های خود را گشوده است و در آیهٔ بعد، موارد اصلی خوراک ممنوع و حکم اضطرار را بیان می‌کند. بنابراین، کسی حق ندارد پسند شخصی، عادت قومی یا احکام موروثی را بدون حجت الهی به فهرست محرمات بیفزاید.

خداوند در این آیه از «طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ» سخن می‌گوید. طیب، همان‌گونه که در پژوهش مستقل ریشهٔ ط ي ب بررسی شده، به پاکی، گوارایی، خوبی و شایستگی چیزی در سیاق کاربرد آن اشاره دارد. در موضوع خوراک، این وصف ما را به پاکیزگی، سلامت، کیفیت مناسب و گوارایی روزی متوجه می‌سازد. انسانِ برخوردار و آگاه می‌تواند در انتخاب خوراک، به شیوهٔ تولید آن، سلامت آب و خاک، رفتار نیک با حیوانات و حقوق انسان‌هایی که در تهیهٔ آن نقش دارند نیز توجه کند. چنین انتخابی بهره‌مندی مسئولانه از نعمت‌های پروردگار است. اما اگر کسی به سبب فقر، جغرافیا یا محدودیت امکانات به خوراک مطلوب‌تر دسترسی نداشته باشد، این کمبود به‌خودی‌خود غذای او را حرام نمی‌سازد. طیب بودن و حلال بودن دو مفهوم مرتبط اما متمایزند؛ از نرسیدن یک خوراک به بهترین کیفیت ممکن، نمی‌توان حکم حرمت الهی استخراج کرد.

فرمان دوم آیه، «وَاشْكُرُوا لِلَّهِ»، معنای بهره‌مندی از روزی را کامل می‌سازد. شکر تنها گفتن «خدا را شکر» یا بر زبان آوردن نام پروردگار پیش و پس از خوردن غذا نیست. شکر از شناخت نعمت و سرچشمهٔ آن آغاز می‌شود و باید در رفتار انسان نیز آشکار گردد. کسی که از روزی خداوند بهره می‌برد، اما آن را اسراف می‌کند، حق دیگران را در به‌دست‌آوردنش پایمال می‌سازد یا نسبت به گرسنگان و نیازمندان بی‌اعتنا می‌ماند، چگونه می‌تواند تنها با چند کلمه حق شکر آن نعمت را ادا کند؟ در سبأ ۳۴:۱۳، خداوند خاندان داوود را به عمل کردن در مقام شکر فرمان می‌دهد. پس شکر واقعی آن است که انسان نعمت را در راه درست به کار گیرد، از تباهی آن جلوگیری کند و با آن نیکی، عدالت و خیر و صلاح پدید آورد. بررسی گستردهٔ این مفهوم در مقالهٔ «شکر در قرآن؛ از گفتن خدا را شکر تا پاسخ مسئولانه به نعمت» آمده است.

پایان آیه، شکر را مستقیماً به عبادت پیوند می‌دهد: «إِن كُنتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ». قرار گرفتن «إِيَّاهُ» پیش از فعل عبادت، بر اختصاص بندگی به خداوند تأکید می‌کند. اگر انسان تنها آن معبود یگانه را عبادت می‌کند، باید این بندگی در شیوهٔ برخورد او با نعمت‌های خداوند نیز دیده شود. عبادت تنها اظهار بندگی با زبان یا انجام مراسم نیست؛ بندگی حقیقی باید در اطاعت از فرمان خداوند، شکر عملی، نیکوکاری، عدالت و پرهیز از فساد آشکار گردد. نمی‌توان از یک سو خداوند را تنها معبود خود خواند و از سوی دیگر، نعمت‌های او را وسیلهٔ ظلم و تباهی ساخت یا بدون اذن او برای بندگانش حلال و حرام تعیین کرد.

بدین‌گونه، این آیه سه حقیقت را به هم پیوند می‌دهد: بهره‌مندی از روزی‌های طیب، شکرگزاری عملی و عبادت خالصانهٔ خداوند. انسان شاکر تنها دریافت‌کنندهٔ نعمت نیست؛ او با استفادهٔ درست از آن، شناخت و بندگی خود را در زندگی آشکار می‌سازد.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۶۸ — دعوت عمومی به خوردن خوراک حلال و طیب و نهی از گام‌های شیطان.
  • بقره ۲:۱۶۹ — هشدار درباره نسبت دادن سخن بی‌علم به خداوند.
  • بقره ۲:۱۷۰ — نقد مقدم داشتن سنت نیاکان بر وحی.
  • بقره ۲:۱۷۳ — بیان محرمات غذایی و گشایش در حالت اضطرار.
  • بقره ۲:۱۵۲ — فرمان شکرگزاری در برابر کفر و ناسپاسی.
  • بقره ۲:۲۸۶ — تکلیف انسان در محدودهٔ توانایی او.
  • اعراف ۷:۳۱ — بهره‌مندی از خوراک و نوشیدنی همراه با پرهیز از اسراف.
  • انعام ۶:۱۴۱ — حق نیازمندان در محصولات و نهی از اسراف.
  • نحل ۱۶:۱۱۴ — خوردن روزی حلال و طیب، شکر نعمت و عبادت خداوند.
  • سبأ ۳۴:۱۳ — فرمان به خاندان داوود برای شکرگزاری در عمل.

البقره ۲:۱۷۳

ۖ ۚ

تنها مردار و خون و گوشت خوک و آنچه بر آن برای غیرِ آن معبود یگانه بانگ برداشته شده باشد را بر شما حرام کرده است؛ پس هر کس ناچار شود، بی‌آنکه از سر سرکشی خواهان آن باشد یا از حد تجاوز کند، گناهی بر او نیست. بی‌گمان آن معبود یگانه آمرزنده و مهربان است.

تأمل ما

پس از هشدار درباره نسبت دادن سخن بی‌علم به خداوند و پیروی از احکام موروثی، قرآن خود موارد اصلی خوراک ممنوع را معرفی می‌کند. آیه با «إِنَّمَا» آغاز می‌شود که در این ساختار معنای حصر و محدودسازی دارد. چهار عنوان بیان شده است: مردار، خون، گوشت خوک و آنچه برای غیر خداوند بر آن بانگ برداشته شده است. همین موارد در انعام ۶:۱۴۵ و نحل ۱۶:۱۱۵ نیز آمده‌اند و مائده ۵:۳ وضعیت‌های مختلف تلف شدن حیوان، تذکیه و مناسک ممنوع را با تفصیل بیشتری روشن می‌سازد. خداوند مرزهای واقعی خوراک ممنوع را بیان کرده است؛ انسان حق ندارد با سلیقه، گمان و سنت‌های موروثی بر آنها بیفزاید.

نسبت دادن حلال و حرام به خداوند بدون علم و اذن او، افترا بر خداوند و ورود به قلمرو شرک در تشریع است؛ چنان‌که مائده ۵:۱۰۳ احکام ساختگی درباره چارپایان را نکوهش می‌کند و اعراف ۷:۳۲ از کسانی می‌پرسد که زینت‌ها و روزی‌های طیب الهی را حرام ساخته‌اند. برای بررسی کامل این مسئله می‌توان به مقالهٔ «حلال و حرام در قرآن؛ حق تشریع الهی و خطر شریک‌سازی در دین» مراجعه کرد.

سه عنوان نخست به خوراک و وضعیت آن مربوط می‌شوند: «الْمَيْتَةَ» مردار است؛ «الدَّمَ» خون است که در انعام ۶:۱۴۵ با قید «دَمًا مَسْفُوحًا»، یعنی خون ریخته‌شده و جاری، روشن‌تر می‌شود؛ و «لَحْمَ الْخِنزِيرِ» گوشت خوک است. اما در عنوان چهارم، مسئله تنها نوع یا وضعیت جسمانی خوراک نیست، بلکه جهت‌گیری انسان در یک عمل آیینی نیز مطرح می‌شود.

عبارت «وَمَا أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ» از چیزی سخن می‌گوید که بر آن برای غیر خداوند بانگ برداشته شده است. «أُهِلَّ» از ریشهٔ «ه ل ل» و به معنای بانگ برداشتن و اعلام کردن با صدای بلند است؛ تعبیری که در زبان عربی با اعلام نام هنگام قربانی نیز ارتباط دارد. برای فهم حکم، باید به عبارت «لِغَيْرِ اللَّهِ» توجه کرد؛ یعنی این بانگ و اعلام برای غیر خداوند بوده است. در چنین وضعیتی، حیوان به معبودی دیگر اختصاص داده می‌شود و عمل قربانی از مسیر بندگی خداوند بیرون می‌رود. پس آنچه در این عبارت منع شده، تنها یک نوع گوشت نیست؛ بلکه خوراکی است که با عملی آیینی برای غیر خداوند پیوند یافته است.

اما قربانی کردن برای غیر خداوند با ندانستن اینکه هنگام ذبح چه نامی برده شده، یکسان نیست. اگر کسی گوشتی را از بازار خریده و از سخنان گفته‌شده هنگام آماده شدن آن آگاهی ندارد، این ناآگاهی به‌خودی‌خود اثبات نمی‌کند که حیوان برای غیر خداوند قربانی شده است. البته قرآن در انعام ۶:۱۱۸ و انعام ۶:۱۲۱ درباره یاد نام خداوند و نخوردن آنچه نام او بر آن یاد نشده نیز فرمان‌هایی دارد که باید جدی گرفته شوند. اما «نام خداوند یاد نشده است» با «حیوان برای غیر خداوند اختصاص یافته است» از نظر لفظ و موضوع یکسان نیستند. در مائده ۵:۵ نیز خوراک اهل کتاب برای مؤمنان حلال معرفی شده است. بنابراین، این آیات باید در کنار یکدیگر فهمیده شوند؛ نه آنکه ناآگاهی از یک لفظ را دلیل قطعی حرمت بدانیم و نه اینکه فرمان‌های مربوط به ذکر نام خداوند را نادیده بگیریم.

این تفاوت در زندگی مردم نمونه‌های روشنی دارد. در برخی جوامع هنگام ورود عروس، حیوانی را زیر پای او ذبح می‌کنند؛ در جایی دیگر، هنگام بازگشت حاجی، گوسفندی را زیر پای او خون می‌کنند؛ و گاهی حیوانی به نام فلان پیر، شیخ، پیشوا یا صاحب مزار نذر و قربانی می‌شود. در همه این موارد باید پرسید: این قربانی برای چه کسی و با چه نیتی انجام می‌گیرد؟ اگر حیوان برای تقرب عبادی به عروس، حاجی، پیر یا صاحب مزار، جلب رضایت مقدس او یا طلب برکت و دفع بلا از نیروی منسوب به او قربانی شود، عمل در قلمرو اختصاص قربانی به غیر خداوند قرار می‌گیرد. نام حاجی، ولی، شیخ یا پیر نمی‌تواند چنین عملی را به عبادت خداوند تبدیل کند. اما اگر حیوان تنها برای پذیرایی از مهمانان، برگزاری یک مناسبت یا اطعام نیازمندان ذبح شود، حضور عروس یا حاجی به‌خودی‌خود آن را قربانی برای غیر خداوند نمی‌سازد. مرز اصلی، تفاوت میان اطعام انسان‌ها و تقدیم قربانی به آنان در مقام عبادی است.

بندگی آن معبود یگانه نیز تنها با بر زبان آوردن نام او تحقق نمی‌یابد. در بقره ۲:۱۷۲، خداوند خوردن طیبات را با شکرگزاری و عبادت خالصانه پیوند داده است. انسان از روزی خداوند برای تغذیه خود و خانواده‌اش بهره می‌برد و با نیکوکاری، کمک به نیازمندان، رعایت حقوق دیگران و پرهیز از اسراف، شکر آن نعمت را در عمل به جا می‌آورد. در حج ۲۲:۳۷ نیز خداوند یادآوری می‌کند که گوشت و خون قربانی به او نمی‌رسند، بلکه تقوای انسان‌ها به او می‌رسد. پس حقیقت بندگی در جهت‌گیری انسان به سوی خداوند و کردار نیک او آشکار می‌شود، نه در نمایش خون‌ریزی یا تکرار چند لفظ.

خداوند پس از بیان محرمات، بلافاصله راه گشایش را برای انسان ناگزیر باز می‌کند: «فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ بَاغٍ وَلَا عَادٍ فَلَا إِثْمَ عَلَيْهِ». اگر انسانی گرفتار گرسنگی شدید، فقر و کمبود واقعی خوراک، بیماری یا ناتوانی شود و برای حفظ جان و سلامت خود راه مناسبی جز مصرف خوراک ممنوع نداشته باشد، گناهی بر او نیست. دو قید «غَيْرَ بَاغٍ» و «وَلَا عَادٍ» روشن می‌سازند که انسان نباید از سر سرکشی به دنبال شکستن حکم باشد یا از حد ضرورت تجاوز کند. اما این قیدها برای دشوار ساختن زندگی انسان ناگزیر نیامده‌اند؛ هدف گشودن راه نجات در شرایط واقعی اضطرار است.

پایان آیه با دو وصف «غَفُورٌ رَحِيمٌ» رحمت الهی را آشکار می‌سازد. خداوندی که مرزهای حرام را تعیین کرده، ناتوانی، گرسنگی و نیازهای واقعی بندگان خود را نیز می‌داند و حتی در همان موارد ممنوع، راه رهایی از گناه را برای انسان ناگزیر گشوده است. اگر خداوند در حرام‌های صریح خود چنین رحمت و گشایشی قرار داده، انسان به چه حقی با افزودن ممنوعیت‌های بی‌حجت، زندگی بندگان او را تنگ‌تر می‌سازد؟ بندگی آن معبود یگانه، پاسداری از مرزهایی است که او تعیین کرده است، نه ساختن زنجیرهای تازه به نام او.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۶۸ — دعوت به خوردن خوراک حلال و طیب.
  • بقره ۲:۱۶۹ — هشدار درباره نسبت دادن سخن بدون علم به خداوند.
  • بقره ۲:۱۷۲ — روزی طیب، شکرگزاری و عبادت خالصانه.
  • انعام ۶:۱۱۸ — فرمان خوردن از آنچه نام خداوند بر آن یاد شده است.
  • انعام ۶:۱۲۱ — نهی از خوردن آنچه نام خداوند بر آن یاد نشده است.
  • انعام ۶:۱۴۵ — محرمات خوراک، قید خون ریخته‌شده و اضطرار.
  • مائده ۵:۳ — وضعیت حیوان، تذکیه و ممنوعیت‌های مربوط به مناسک.
  • مائده ۵:۵ — حلال بودن طیبات و خوراک اهل کتاب.
  • مائده ۵:۱۰۳ — نفی احکام ساختگی درباره بحیره، سائبه، وصیله و حام.
  • اعراف ۷:۳۲ — پرسش از کسانی که زینت الهی و روزی‌های طیب را حرام کرده‌اند.
  • نحل ۱۶:۱۱۵ — تکرار محرمات غذایی و گشایش اضطرار.
  • نحل ۱۶:۱۱۶ — نهی از نسبت دادن حلال و حرام بی‌دلیل به خداوند.
  • حج ۲۲:۳۷ — تقوا، نه گوشت و خون قربانی، معیار ارزش آن نزد خداوند.
  • یونس ۱۰:۵۹ — پرسش از اذن الهی برای تعیین حلال و حرام.
  • شوری ۴۲:۲۱ — تشریع در دین بدون اذن خداوند.

البقره ۲:۱۷۴

ۙ

بی‌گمان کسانی که آنچه را آن معبود یگانه از کتاب نازل کرده پنهان می‌کنند و در برابر آن بهایی اندک می‌گیرند، آنان در شکم‌های خود جز آتش نمی‌خورند؛ و آن معبود یگانه روز رستاخیز با آنان سخن نمی‌گوید و پاکشان نمی‌سازد؛ و برای آنان عذابی دردناک است.

تأمل ما

حقیقتی که خداوند برای هدایت مردم نازل کرده، چگونه می‌تواند به وسیله‌ای برای کسب ثروت و قدرت تبدیل شود؟ قرآن پس از بیان احکام خوراک و هشدار درباره پیروی از سنت‌های موروثی، از کسانی سخن می‌گوید که آگاهانه آنچه را از کتاب نازل شده پنهان می‌کنند و در برابر آن بهایی اندک می‌گیرند. آنان نه‌تنها خود از حقیقت روی می‌گردانند، بلکه آن را از دسترس مردمی که به هدایت نیاز دارند نیز دور می‌سازند.

«يَكْتُمُونَ» از ریشه «ك ت م» به معنای پنهان داشتن و پوشیده نگاه داشتن است. مسئله کتمان زمانی مطرح می‌شود که انسان به حقیقتی آگاهی داشته باشد، اما آن را آشکار نسازد. در بقره ۲:۱۵۹، خداوند از کسانی سخن گفته است که آیات روشن و هدایت را پس از بیان شدن برای مردم پنهان می‌کنند. تفاوت کتمان با ناآگاهی، اشتباه در فهم و دیگر صورت‌های پوشاندن یا تغییر حقیقت، در تأویل همان آیه بررسی شده است. در اینجا نیز موضوع، اختلاف سادهٔ برداشت‌ها نیست؛ سخن از پنهان ساختن آگاهانه آن چیزی است که خداوند از کتاب نازل کرده است.

این هشدار تنها به عالمان یک قوم یا یک دوره تاریخی محدود نمی‌شود. «مَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْكِتَابِ» به حقیقت نازل‌شده از سوی خداوند اشاره دارد؛ حقیقتی که برای هدایت مردم است، نه ملک اختصاصی یک طبقه مذهبی. اگر صاحبان دانش و مرجعیت دینی بخش‌هایی از وحی را که با منافع یا باورهای موروثی آنان سازگار نیست پنهان کنند، در برابر همین هشدار قرار می‌گیرند. کتاب الهی باید برای مردم روشنگر باشد. در مائده ۵:۱۶، خداوند از هدایت انسان‌ها به راه‌های سلامت و بیرون آوردن آنان از تاریکی‌ها به سوی نور سخن می‌گوید. کسی که حقیقت نازل‌شده را می‌پوشاند، مردم را از بهره‌مندی از همین روشنایی محروم می‌سازد.

اما چرا انسانی که حقیقت را می‌شناسد، آن را پنهان می‌کند؟ قرآن از معامله‌ای سخن می‌گوید که در آن حقیقت در برابر «ثَمَنًا قَلِيلًا»، بهایی اندک، کنار گذاشته می‌شود. این بها می‌تواند پول و دارایی باشد، اما منفعت انسان همیشه مادی نیست. حفظ مقام مذهبی، نفوذ اجتماعی، جلب رضایت صاحبان قدرت، ترس از دست دادن پیروان یا پاسداری از اعتبار یک فتوا و سنت موروثی نیز می‌توانند انگیزه پنهان ساختن حقیقت باشند. حتی اگر انسان از این راه به ثروت فراوان یا قدرت بزرگی برسد، آنچه به دست آورده در برابر حقیقت الهی و فرجام زندگی، بهایی اندک است.

در مائده ۵:۴۴، خداوند هنگام سخن گفتن درباره تورات و مسئولیت نگهبانان کتاب، آنان را از ترس مردم برحذر می‌دارد و از معامله کردن آیات خود در برابر بهایی اندک نهی می‌کند. سپس بر ضرورت حکم کردن بر پایه آنچه خداوند نازل کرده تأکید می‌نماید. این پیوند بسیار روشن است: هنگامی که ترس از مردم یا منفعت شخصی بر وفاداری به وحی چیره شود، انسان ممکن است آنچه را باید آشکار سازد پنهان کند و به جای فرمان خداوند، خواست انسان‌ها را معیار قرار دهد. در آل‌عمران ۳:۱۸۷ نیز از صاحبان کتاب پیمان گرفته شده بود که آن را برای مردم بیان کنند و پنهان نسازند؛ اما گروهی این پیمان را در برابر بهایی اندک کنار گذاشتند.

این خطر در زندگی امروز نیز وجود دارد. اگر عالمی حکم روشن قرآن را بشناسد، اما برای حفظ اعتبار یک روایت، فتوا یا مذهب، آن را پنهان سازد و حکمی دیگر را به نام خداوند بر مردم تحمیل کند، مسئله از اختلاف علمی فراتر می‌رود و به کتمان آگاهانه حقیقت نزدیک می‌شود. برای نمونه، در پژوهش مستقل «رجم؛ حکم قرآن یا حکمی برآمده از روایت؟»، مسئله جانشین ساختن مجازات سنگسار بر حکم بیان‌شده در نور ۲۴:۲ بررسی شده است. اگر کسی پس از شناخت حکم روشن وحی، آن را برای دفاع از حکم موروثی پنهان سازد، مسئولیت او تنها در برابر یک اختلاف فقهی نیست؛ پای جان انسان و حق مردم در شناخت فرمان خداوند نیز در میان است. حقیقت الهی نباید قربانی آبروی پیشوایان، مصلحت نهادهای مذهبی یا منافع صاحبان قدرت گردد.

قرآن فرجام چنین معامله‌ای را با تصویری تکان‌دهنده بیان می‌کند: «أُولَٰئِكَ مَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلَّا النَّارَ». کسی که از راه پوشاندن حقیقت، ثروت و آسایش فراهم می‌کند، شاید در ظاهر از بهترین خوراک‌ها بهره‌مند باشد؛ اما قرآن سود او را آتشی معرفی می‌کند که در شکم خود می‌خورد. آنچه در دنیا وسیله لذت و برخورداری بوده، در حقیقت با فرجامی سوزان همراه شده است.

همین تصویر در نساء ۴:۱۰ درباره کسانی آمده که اموال یتیمان را به ستم می‌خورند. در آن آیه، انسان مال کودکی را که باید از حق او پاسداری کند، به ناحق تصاحب می‌نماید و قرآن می‌فرماید که چنین کسانی در شکم‌های خود آتش می‌خورند و به آتشی فروزان خواهند رسید. در بقره ۲:۱۷۴ نیز انسان حقیقتی را که باید برای هدایت مردم آشکار سازد، وسیله منفعت خود می‌کند و فرجام این معامله به خوردن آتش تشبیه می‌شود.

پیوند این دو آیه آموزنده است. یکی درباره خیانت به دارایی یتیم است و دیگری درباره خیانت به امانت وحی. در هر دو، انسان چیزی را که باید حق آن را پاس بدارد، برای منفعت خود تصاحب می‌کند: یکی حق مالی انسان آسیب‌پذیر را پایمال می‌سازد و دیگری حق مردم در دسترسی به حقیقت و هدایت را. هر دو ممکن است در دنیا از این رفتار سود ببرند، اما قرآن نشان می‌دهد که سود حاصل از ظلم و خیانت، ارزش حقیقی خود را در فرجام انسان آشکار خواهد ساخت.

«خوردن آتش» تصویری نیرومند از پیوند کردار انسان با پیامد آن است. کسی که مال یتیم را به ستم می‌خورد یا حقیقت را برای منفعت پنهان می‌سازد، چیزی را به دست می‌آورد که در ظاهر برای او سودمند است، اما قرآن فرجام آن را با آتش بیان می‌کند. این تصویر را نباید به نظریه‌ای درباره چگونگی فیزیکی تبدیل خوراک به آتش یا ساختمان بدن در جهان آخرت تبدیل کرد؛ حقیقت و قوانین آن عالم برای ما روشن نیست. از سوی دیگر، عذاب و آتشِ بیان‌شده در قرآن نیز نباید تنها به پشیمانی و رنج روانی در زندگی دنیا فروکاسته شوند. آیه با زبان روشن خود از فرجامی واقعی و دردناک هشدار می‌دهد، هرچند کیفیت آن را نمی‌دانیم.

سنگینی این هشدار با محرومیت دیگری آشکار می‌شود: «وَلَا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ». کسی که در دنیا کلام نازل‌شدهٔ خداوند را پنهان کرده و برای جلب رضایت دیگران از بیان حقیقت خودداری نموده است، در روز رستاخیز با محرومیت از کلام الهی روبه‌رو می‌شود. این تناظر، از نظر اخلاقی بسیار معنادار است: انسانی که سخن خداوند را وسیله معامله ساخت، از خطاب پروردگار در روز حساب محروم می‌ماند. در آل‌عمران ۳:۷۷ نیز کسانی که عهد الهی و سوگندهای خود را به بهایی اندک می‌فروشند، با هشدار مشابهی درباره سخن نگفتن خداوند و محرومیت از تزکیه روبه‌رو می‌شوند. در سیاق داوری و عذاب، این محرومیت نشان‌دهنده دور ماندن از خطاب پذیرش و تکریم الهی است؛ اما کیفیت کلام خداوند در آخرت را نمی‌توان با شیوه سخن گفتن انسان‌ها در این دنیا یکسان دانست.

«وَلَا يُزَكِّيهِمْ» نیز هشدار دیگری است: خداوند آنان را پاک نمی‌سازد. تزکیه با پاکی، رشد و بالندگی پیوند دارد. وحی الهی برای هدایت و اصلاح انسان آمده است، اما کسی که آگاهانه آن را پنهان می‌کند، حقیقتی را که باید وسیله اصلاح باشد به ابزار منفعت‌طلبی تبدیل ساخته است. اکنون آیه از محرومیت او از تزکیه الهی در فرجام کار سخن می‌گوید. این محرومیت در کنار سخن نگفتن خداوند و عذاب دردناک، سنگینی خیانت به امانت وحی را آشکار می‌سازد.

با وجود این هشدار قاطع، راه بازگشت برای کسی که از رفتار خود دست بکشد بسته نیست. خداوند در بقره ۲:۱۶۰ پس از نکوهش کتمان‌کنندگان، راه توبه، اصلاح و آشکار ساختن حقیقت را معرفی کرده است. کسی که حقیقت را پنهان کرده، با پشیمانی زبانی به‌تنهایی آثار آن را جبران نمی‌کند؛ باید آنچه را پوشانده روشن سازد و در حد توان، آسیبی را که به دیگران رسانده اصلاح کند. تفاوت میان ادامه دادن به کتمان و بازگشت همراه با اصلاح، در همین آیات روشن شده است.

هیچ مقام مذهبی، هیچ منفعت اقتصادی، هیچ فتوای موروثی و هیچ مصلحت سیاسی نمی‌تواند مجوز پنهان ساختن حقیقت نازل‌شده باشد. کسانی که در جایگاه تعلیم و بیان دین قرار می‌گیرند، امانت‌داران حقیقت‌اند، نه صاحبان آن. هرگاه کلام خداوند برای حفظ قدرت، ثروت، شهرت یا اعتبار انسان‌ها پنهان شود، همان معامله‌ای رخ می‌دهد که قرآن فرجام آن را خوردن آتش معرفی کرده است. آنچه از راه فروختن حقیقت به دست می‌آید، هر اندازه در دنیا ارزشمند جلوه کند، در برابر مسئولیت انسان نزد آن معبود یگانه بهایی اندک است.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۵۹ — کتمان آیات روشن و هدایت؛ پژوهش تفصیلی درباره پنهان ساختن حقیقت.
  • بقره ۲:۱۶۰ — توبه، اصلاح و آشکار ساختن حقیقت.
  • بقره ۲:۴۲ — آمیختن حق با باطل و کتمان آگاهانه.
  • بقره ۲:۷۹ — نسبت دادن نوشته انسانی به خداوند برای کسب بهایی اندک.
  • بقره ۲:۱۷۵ — مبادله هدایت با گمراهی و آمرزش با عذاب؛ ادامهٔ مستقیم بحث.
  • نساء ۴:۱۰ — خوردن ستمگرانه مال یتیم و تصویر خوردن آتش در شکم.
  • آل‌عمران ۳:۷۷ — فروش عهد الهی به بهایی اندک و محرومیت از کلام و تزکیه الهی.
  • آل‌عمران ۳:۱۸۷ — پیمان بیان کتاب و نکوهش پنهان ساختن آن برای منفعت.
  • مائده ۵:۱۶ — هدایت به راه‌های سلامت و بیرون آوردن مردم از تاریکی به نور.
  • مائده ۵:۴۴ — مسئولیت نگهبانان کتاب، نهی از ترس مردم و فروختن آیات به بهایی اندک.
  • نور ۲۴:۲ — حکم قرآنی مجازات زنا؛ شاهد موضوعی برای پژوهش تعارض حکم وحی و احکام روایت‌محور.

البقره ۲:۱۷۵

ۚ

آنان کسانی‌اند که گمراهی را به جای هدایت و عذاب را به جای آمرزش خریده‌اند؛ پس چه شگفت است شکیبایی آنان بر آتش!

تأمل ما

انسان در برابر حقیقت الهی چه چیزی را می‌تواند به دست آورد که ارزش از دست دادن هدایت و آمرزش خداوند را داشته باشد؟ در بقره ۲:۱۷۴، قرآن از کسانی سخن گفت که حقیقت نازل‌شده را پنهان می‌کنند و در برابر آن بهایی اندک می‌گیرند. اکنون ارزش واقعی این معامله را آشکار می‌سازد: «اشْتَرَوُا الضَّلَالَةَ بِالْهُدَىٰ وَالْعَذَابَ بِالْمَغْفِرَةِ». آنان هدایت را با گمراهی و مغفرت را با عذاب مبادله کرده‌اند. هر اندازه از این معامله در دنیا پول، مقام، نفوذ مذهبی یا قدرت به دست آورند، در برابر آنچه از دست داده‌اند، بهایی ناچیز دریافت کرده‌اند. این همان حقیقتی است که تعبیر «ثَمَنًا قَلِيلًا» در آیه پیشین به آن اشاره داشت.

«أُولَٰئِكَ» سخن را به همان کتمان‌کنندگان آیه پیشین پیوند می‌دهد. تعبیر «اشْتَرَوُا» نیز این رفتار را به صورت معامله‌ای نشان می‌دهد که در آن، آنچه انسان به دست می‌آورد با چیزی که از دست می‌دهد سنجیده می‌شود. آنان در پی منفعت‌اند، اما قرآن حاصل انتخابشان را گمراهی و عذاب می‌نامد. سخن از آن نیست که عذاب را به‌عنوان خواستهٔ آشکار خود طلب کرده‌اند؛ بلکه راهی را برگزیده‌اند که چنین فرجامی دارد. در بقره ۲:۱۶۰، راه توبه، اصلاح و بیان حقیقت گشوده شده بود؛ پافشاری بر کتمان، ادامه دادن همان مسیر زیان‌بار به جای بازگشت و اصلاح است.

این هشدار در زندگی امروز نیز کاربرد دارد. اگر انسان حقیقتی از کتاب خداوند را بشناسد، اما برای حفظ درآمد، مقام، پیروان یا اعتبار یک حکم موروثی آن را پنهان کند، منفعتی گذرا را بر هدایت مقدم داشته است. دفاع از ممنوعیتی بی‌حجت نیز، هنگامی که با پنهان کردن آگاهانهٔ بیان روشن قرآن همراه شود، می‌تواند نمونه‌ای از همین رفتار باشد. اما هر اختلاف در فهم آیات یا هر خطای فقهی را نمی‌توان کتمان آگاهانه دانست. موضوع این هشدار، شناخت حقیقت و معامله کردن آن برای منفعت است. بررسی گسترده‌تر تحریم‌های بی‌دلیل در پژوهش «حلال و حرام در قرآن؛ حق تشریع الهی و خطر شریک‌سازی در دین» آمده است.

پایان آیه با تعبیر تکان‌دهنده «فَمَا أَصْبَرَهُمْ عَلَى النَّارِ» همراه است. این عبارت ساختی تعجبی دارد و در سیاق نکوهش، ستایش شکیبایی آنان نیست. قرآن از جسارت و پافشاری کسانی شگفتی برمی‌انگیزد که آگاهانه راهی را ادامه می‌دهند که فرجامش آتش است. گویی انسان در برابر چنین معامله‌ای می‌پرسد: چگونه کسی حاضر می‌شود هدایت و مغفرت پروردگار را از دست بدهد و در برابر آن عذاب را برگزیند؟ این همان آتشی است که در آیه پیشین، سود حاصل از کتمان حقیقت به خوردن آن تشبیه شده بود. کیفیت آتش و عذاب جهان آخرت را نمی‌دانیم، اما هشدار قرآن درباره فرجام چنین انتخابی روشن است.

هدایت و مغفرت خداوند از هر منفعت و امتیاز گذرا ارزشمندترند. کسی که برای حفظ ثروت، قدرت یا اعتبار خود حقیقت نازل‌شده را پنهان می‌کند، تنها چیزی را از دیگران دریغ نکرده است؛ مسیر زندگی و فرجام خویش را نیز به خطر انداخته است. هیچ سودی از پنهان کردن حقیقت، ارزش از دست دادن هدایت و آمرزش آن معبود یگانه را ندارد. وفاداری به حقیقت زمانی آشکار می‌شود که انسان آن را حتی در تعارض با منفعت و جایگاه خود حفظ کند، نه آنکه برای نگه داشتن آنچه گذراست، از آنچه ماندگارتر و ارزشمندتر است چشم بپوشد.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۷۴ — کتمان حقیقت، بهای اندک و تصویر خوردن آتش.
  • بقره ۲:۱۷۶ — نزول کتاب به حق و اختلاف و جدایی در برابر آن.
  • بقره ۲:۱۵۹ — کتمان آیات روشن و هدایت پس از بیان شدن برای مردم.
  • بقره ۲:۱۶۰ — توبه، اصلاح و آشکار ساختن حقیقت؛ راه بازگشت از کتمان.

البقره ۲:۱۷۶

ۗ

این بدان سبب است که آن معبود یگانه کتاب را به حق نازل کرده است؛ و بی‌گمان کسانی که دربارهٔ کتاب اختلاف ورزیده‌اند، در جدایی و ناسازگاری عمیقی به سر می‌برند.

تأمل ما

کتابی که خداوند برای هدایت مردم و حل اختلاف‌های آنان نازل کرده بود، چگونه خود به موضوع اختلاف و جدایی تبدیل شد؟ در آیات پیشین، قرآن از کسانی سخن گفت که حقیقت نازل‌شده را پنهان می‌کنند، آن را در برابر بهایی اندک می‌فروشند و گمراهی را به جای هدایت و عذاب را به جای مغفرت برمی‌گزینند. اکنون علت سنگینی این رفتار را روشن می‌سازد: «ذَٰلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ نَزَّلَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ». آنچه پوشانده یا بر سر آن معامله کرده‌اند، سخن یک انسان نبوده، بلکه حقیقتی است که خداوند در کتاب خود نازل کرده است.

در بقره ۲:۲۱۳، خداوند از فرستادن پیامبران و نازل کردن کتاب به حق سخن می‌گوید تا میان مردم دربارهٔ اموری که اختلاف دارند داوری شود. اما همان آیه از وضعیتی دیگر نیز خبر می‌دهد: کسانی که کتاب را دریافت کردند، پس از رسیدن دلایل روشن، به سبب بغی میان خود دربارهٔ آن اختلاف ورزیدند. این تقابل تأمل‌برانگیز است. کتابی که باید مرجع داوری میان مردم باشد، در میان دریافت‌کنندگانش نیز موضوع اختلاف و نزاع قرار می‌گیرد. گویی انسان به جای آنکه باورها و خواسته‌های خود را با حقیقت نازل‌شده بسنجد، می‌کوشد همان حقیقت را با خواسته‌ها و باورهای خویش سازگار سازد.

قرآن در آل‌عمران ۳:۱۹ و شوری ۴۲:۱۴ نیز اختلاف پس از آمدن علم را با بغی میان مردم پیوند می‌دهد. در فصلت ۴۱:۴۵ نیز از اختلاف دربارهٔ کتابی سخن می‌گوید که به موسی داده شده بود. پس دسترسی به کتاب و شناخت حقیقت، به‌تنهایی انسان را از نزاع و گمراهی حفظ نمی‌کند. کسی ممکن است کتاب را بشناسد، اما برای حفظ منفعت، جایگاه یا باورهای موروثی خود، از پذیرش حقیقت روشن آن سر باز زند.

«اخْتَلَفُوا فِي الْكِتَابِ» به معنای اختلاف ورزیدن دربارهٔ کتاب است. بااین‌حال، هر اختلافی در فهم کتاب را نمی‌توان با کتمان حقیقت یا بغی یکسان دانست. دو انسان ممکن است برای فهم یک آیه صادقانه پژوهش کنند و به برداشت‌های متفاوت برسند. چنین وضعیتی با رفتار کسانی فرق دارد که پس از روشن شدن حقیقت، آگاهانه آن را می‌پوشانند یا برای حفظ برتری و نفوذ خود بر مخالفت پافشاری می‌کنند. آنچه اختلاف را خطرناک می‌سازد، تنها متفاوت بودن نظرها نیست؛ بلکه تبدیل اختلاف به تعصب، دشمنی و سرپیچی از حقیقتی است که برای هدایت انسان آمده است.

تاریخ مسلمانان نیز نمونه‌های فراوانی از تبدیل آیات قرآن به میدان نزاع مذهبی دارد. خداوند در مائده ۵:۶ دربارهٔ وضو سخن گفته است، اما یکی از اختلاف‌های دیرینه میان مذاهب، شستن یا مسح کردن پاهاست. گروهی می‌گویند پا باید شسته شود و گروهی دیگر مسح آن را فرمان آیه می‌دانند. برای هر دو نظر، استدلال‌های زبانی، قرائت‌های قرآنی و گزارش‌های روایی مطرح شده است. خودِ بررسی این شواهد می‌تواند پژوهشی مشروع باشد؛ اما وقتی هر گروه، عمل گروه دیگر را باطل می‌شمارد و این تفاوت را به نشانهٔ برتری مذهبی تبدیل می‌کند، باید پرسید چگونه فرمانی برای پاکیزگی و آمادگی عبادت، به موضوع جدایی مسلمانان تبدیل شده است.

نمونهٔ دیگر، احکام میراث در قرآن است. خداوند در نساء ۴:۱۱، نساء ۴:۱۲ و نساء ۴:۱۷۶ سهم‌هایی را برای وارثان بیان کرده و در پایان نساء ۴:۱۷۶ می‌فرماید که برای مردم بیان می‌کند تا گمراه نشوند. بااین‌حال، در تاریخ فقه بر سر همین احکام اختلاف‌های بزرگی پدید آمده است. اگر انسانی از دنیا برود و یک دختر و یک خواهر بر جای گذارد، آیا خواهر نیز از میراث سهم می‌برد؟ در گزارش‌های فقهی، ابن‌عباس و برخی دیگر برای خواهر در حضور دختر سهمی قائل نبودند، در حالی که نظر مشهور دیگری سهم باقی‌مانده را به خواهر می‌دهد. دربارهٔ میراث پدربزرگ در کنار برادران و خواهران نیز مذاهب به نتایج متفاوت رسیده‌اند؛ گروهی پدربزرگ را مانع ارث بردن آنان می‌دانند و گروهی برای هر دو سهمی قائل می‌شوند. این اختلاف‌ها تنها بحث‌های نظری نیستند؛ نتیجهٔ آنها می‌تواند تعیین کند که دارایی یک خانواده پس از مرگ صاحب آن به چه کسی برسد.

در مسئلهٔ وصیت نیز نزاع مشابهی وجود دارد. بقره ۲:۱۸۰ دربارهٔ وصیت برای والدین و نزدیکان سخن می‌گوید، اما شماری از فقیهان حکم آن را با آیات میراث یا با استناد به روایات، منسوخ دانسته‌اند؛ در حالی که گروهی دیگر راه جمع میان احکام وصیت و میراث را مطرح کرده‌اند. به این ترتیب، اختلاف بر سر فهم کتاب گاهی تا آنجا پیش رفته که یک گروه آیه‌ای را همچنان دارای حکم می‌داند و گروه دیگر حکم آن را پایان‌یافته می‌شمارد. چنین اختلافی بر حقوق واقعی مردم، به‌ویژه زنان، کودکان و دیگر وارثان، اثر می‌گذارد.

در عبادت روزانه نیز همین وضعیت دیده می‌شود. آیا مأموم باید سورهٔ فاتحه را پشت امام بخواند؟ در فقه شافعی، خواندن فاتحه برای مأموم لازم دانسته شده، در حالی که فقه حنفی او را از قرائت پشت امام بازمی‌دارد. هر دو گروه برای نظر خود دلایلی از قرآن و گزارش‌های روایی عرضه می‌کنند. اختلاف دربارهٔ یک عمل عبادی، هنگامی به جدایی زیان‌بار تبدیل می‌شود که پیروان یک مذهب، عبادت دیگران را بی‌دلیل روشن باطل یا بی‌ارزش بشمارند و وفاداری به پیشوای خود را بر جست‌وجوی حقیقت مقدم دارند.

نزاع‌های مذهبی در تاریخ اسلام گاهی بسیار فراتر از اختلاف بر سر یک حکم رفته‌اند. حتی ابوحنیفه، که بعدها یکی از بزرگ‌ترین پیشوایان فقه اهل سنت شناخته شد، در روزگار خود با اتهام‌های سنگینی روبه‌رو بود. بخاری در کتاب «الضعفاء الصغیر»، در شرح حال ابوحنیفه، روایتی از سفیان ثوری نقل می‌کند که بر پایهٔ آن، ابوحنیفه دو بار به سبب اتهام کفر به توبه فراخوانده شده بود. بخاری همچنین در «التاریخ الکبیر» از دیدگاه و روایت ابوحنیفه انتقاد می‌کند. نقل آن اتهام از سوی بخاری، البته با صدور حکم مستقیم تکفیر از زبان خود او یکسان نیست؛ اما وجود چنین گزارش‌هایی در آثار عالمان برجسته نشان می‌دهد که نزاع‌های مذهبی تا چه اندازه می‌توانست تند و سنگین باشد. انسانی که امروز میلیون‌ها مسلمان او را امام و پیشوای فقه خود می‌دانند، زمانی از سوی بعضی عالمان دیگر با اتهام‌هایی در حد کفر روبه‌رو شده بود.

نمونهٔ تاریخی دیگر، محنتِ «خلق قرآن» در دورهٔ عباسیان است. اختلاف دربارهٔ اینکه قرآن مخلوق است یا غیرمخلوق، به آزمون عقیدهٔ عالمان و دخالت قدرت سیاسی انجامید. احمد بن حنبل، یکی دیگر از پیشوایان بزرگ فقه اهل سنت، به سبب مخالفت با عقیده‌ای که حکومت می‌خواست بر عالمان تحمیل کند، زندانی و مجازات شد. اختلاف دربارهٔ کتابی که باید انسان‌ها را به حقیقت و عدالت راهنمایی کند، در آن دوره به وسیله‌ای برای آزمودن و مجازات صاحبان عقیدهٔ متفاوت تبدیل شده بود.

این نمونه‌ها پرسشی اساسی پیش روی ما می‌گذارند: منشأ چنین اختلاف‌هایی چیست؟ بخشی از آنها از تفاوت واقعی در فهم زبان، قرائت‌ها، سیاق آیات و روش استدلال پدید می‌آیند. این تفاوت‌ها باید با پژوهش و گفت‌وگو بررسی شوند و به‌خودی‌خود نشانهٔ فساد یا گمراهی نیستند. اما هنگامی که روایت‌های متعارض، فتاوای پیشوایان، قیاس‌های فقهی و سنت‌های موروثی در جایگاه فرمان قطعی خداوند قرار گیرند، اختلاف علمی می‌تواند به رقابت بر سر مرجعیت دین تبدیل شود. آنگاه هر گروه نه‌تنها از نظر خود دفاع می‌کند، بلکه گاهی برای حفظ اعتبار آن، سخن گروه دیگر را باطل و صاحب آن را گمراه می‌شمارد.

خطر بزرگ‌تر زمانی است که تعصب مذهبی بر امانت‌داری علمی غلبه کند. اگر رأی یک امام از پیش معیار حقیقت قرار گیرد، آیات و گزارش‌ها نیز ممکن است تنها برای دفاع از همان رأی گردآوری و تفسیر شوند. در این حالت، به جای آنکه کتاب دربارهٔ سخنان انسان‌ها داوری کند، سخنان انسان‌ها دربارهٔ معنای کتاب حکم نهایی پیدا می‌کنند. چنین روشی با هدفی که قرآن در بقره ۲:۲۱۳ برای نزول کتاب معرفی می‌کند، فاصله می‌گیرد. خداوند کتاب را به حق نازل کرده است تا میان مردم دربارهٔ اختلاف‌هایشان داوری شود، نه اینکه نام کتاب دستاویزی برای تثبیت اختلاف‌های موروثی باشد.

این هشدار به معنای آن نیست که هر فقیه یا عالمی که برداشت متفاوتی از قرآن دارد، آگاهانه حقیقت را پنهان کرده است. چه‌بسا انسان‌هایی با دانش، کوشش و نیت نیک به نتایج متفاوت برسند. مسئولیت ما نیز آن نیست که بدون شناخت نیت و دلیل دیگران، آنان را به کتمان یا بغی متهم سازیم. معیار درست آن است که هر ادعا با آیات، زبان و سیاق قرآن و استدلالی روشن و قابل‌بررسی عرضه شود. احترام به دانشمندان گذشته، جای پرسش از دلیل را نمی‌گیرد و اختلاف با یک عالم، به معنای اختلاف با خداوند نیست.

«شِقَاق» از ریشهٔ «ش ق ق» با شکافتن و جدا شدن ارتباط دارد و «بَعِيدٍ» شدت این جدایی را می‌رساند. در فصلت ۴۱:۵۲ نیز همین تعبیر دربارهٔ کسانی آمده که با حقیقت نازل‌شده مخالفت می‌کنند. پس بقره ۲:۱۷۶ تنها از وجود نظرهای متفاوت خبر نمی‌دهد؛ از جدایی عمیقی هشدار می‌دهد که در ارتباط انسان با کتاب الهی پدید می‌آید. در سیاق آیات پیشین، کتمان حقیقت، منفعت‌طلبی و مبادلهٔ هدایت با گمراهی از رفتارهایی هستند که می‌توانند انسان را به چنین فرجامی بکشانند.

برای مسلمانان امروز، پرسش تنها این نیست که در کدام مذهب به دنیا آمده‌اند یا کدام فقیه نظر درست‌تری داده است. پرسش بنیادی‌تر این است که آیا حاضرند سخنان موروثی و باورهای خود را در برابر حقیقت نازل‌شده دوباره بررسی کنند؟ آیا می‌توانند میان حکم خداوند و استنباط انسان تفاوت بگذارند؟ و آیا هنگام اختلاف، به جای تکفیر، تحقیر و جدایی، دلیل یکدیگر را بشنوند و داوری را بر پایهٔ کتاب و حقیقت قرار دهند؟

کتاب برای آن نازل شده است که انسان‌ها در پرتو حقیقت راه خود را بیابند، نه آنکه از میان آیات آن پرچم‌های تازه‌ای برای دشمنی با یکدیگر بسازند. هیچ نام مذهبی، هیچ شهرت علمی و هیچ میراث فقهی نباید از حقیقتی که خداوند نازل کرده بالاتر قرار گیرد. آنجا که انسان به جای حق، از اعتبار گروه و پیشوای خود دفاع می‌کند و راه اصلاح را بر خویش می‌بندد، اختلاف از جست‌وجوی حقیقت فاصله می‌گیرد و به همان شقاق عمیقی نزدیک می‌شود که قرآن دربارهٔ آن هشدار داده است.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۷۴ — کتمان حقیقت نازل‌شده و معامله بر سر آن.
  • بقره ۲:۱۷۵ — مبادلهٔ هدایت با گمراهی و مغفرت با عذاب.
  • بقره ۲:۲۱۳ — نزول کتاب برای داوری دربارهٔ اختلاف‌ها و اختلاف پس از آمدن بینات به سبب بغی.
  • آل‌عمران ۳:۱۹ — اختلاف پس از رسیدن علم، همراه با بغی.
  • شوری ۴۲:۱۴ — پراکندگی و اختلاف پس از علم به سبب بغی میان مردم.
  • فصلت ۴۱:۴۵ — اختلاف دربارهٔ کتابی که به موسی داده شد.
  • فصلت ۴۱:۵۲ — تعبیر «شِقَاقٍ بَعِيدٍ» در ارتباط با مخالفت با کتاب الهی.
  • مائده ۵:۶ — فرمان وضو و بحث شستن یا مسح پا.
  • نساء ۴:۱۱ — سهم فرزندان و والدین در میراث.
  • نساء ۴:۱۲ — سهم همسران و بعضی خواهران و برادران در میراث و تقدم وصیت و دین.
  • نساء ۴:۱۷۶ — حکم میراث کلاله و بیان الهی برای جلوگیری از گمراهی.
  • بقره ۲:۱۸۰ — فرمان وصیت برای والدین و نزدیکان.
  • اعراف ۷:۲۰۴ — فرمان شنیدن و سکوت هنگام قرائت قرآن؛ از شواهد بحث قرائت مأموم.
  • بقره ۲:۷۹ — نسبت دادن نوشتهٔ انسانی به خداوند.
  • نحل ۱۶:۶۴ — نزول کتاب برای روشن ساختن آنچه مردم درباره‌اش اختلاف دارند.
  • فرقان ۲۵:۳۰ — شکایت رسول از مهجور قرار دادن قرآن.
  • نساء ۴:۸۲ — دعوت به تدبر در قرآن و سنجش سازگاری آن.

البقره ۲:۱۷۷

ۖ ۗ ۖ

نیکی آن نیست که روی‌های خود را به سوی مشرق و مغرب بگردانید؛ بلکه نیکی در کسی است که به آن معبود یگانه و روز واپسین و فرشتگان و کتاب و پیامبران ایمان آورده باشد، و مال را با وجود دوست داشتن آن به خویشاوندان و یتیمان و نیازمندان و درراه‌ماندگان و درخواست‌کنندگان و در راه آزادسازی دربندان داده باشد، و صلوة را برپا داشته و زکات داده باشد؛ و آنان که چون پیمان ببندند، به پیمان خود وفا می‌کنند، و شکیبایان در تنگدستی و رنج و هنگام نبرد؛ آنان کسانی‌اند که راست گفته‌اند، و آنان همان اهل تقوا هستند.

تأمل ما

چه چیزی انسان را نیکوکار می‌سازد؟ اینکه هنگام عبادت به کدام سو رو می‌کند، یا اینکه ایمان او در زندگی و رفتارش چگونه آشکار می‌شود؟ قرآن پس از آیاتی که دربارهٔ قبله و جهت‌گیری جماعت‌های دینی سخن گفته‌اند، معیار نیکی را با عبارتی روشن بیان می‌کند: «لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ». نیکی تنها در گرداندن چهره به سوی مشرق یا مغرب نیست. انسان ممکن است جهت عبادت خود را به‌درستی رعایت کند، اما در همان حال از حقوق دیگران غافل بماند. جهت‌گیری ظاهری، به‌تنهایی حقیقت نیکی را در انسان پدید نمی‌آورد.

این سخن با بقره ۲:۱۴۸ پیوند دارد؛ جایی که قرآن پس از اشاره به وجهه‌های گوناگون، مردم را به پیشی گرفتن در کارهای خیر فرامی‌خواند. اکنون ویژگی‌های انسان نیکوکار را بیان می‌کند. «بِرّ» از ریشهٔ «ب ر ر» به نیکی و درست‌کرداری اشاره دارد و در این آیه، گستره‌ای از ایمان و رفتار انسان را در بر می‌گیرد. نیکی تنها یک کار پسندیده یا یک عبادت نیست؛ حقیقتی است که باید در جنبه‌های گوناگون زندگی آشکار شود.

در ساختمان آیه نیز نکته‌ای لطیف وجود دارد. قرآن پس از «وَلَٰكِنَّ الْبِرَّ» نمی‌گوید نیکی تنها این است که انسان چند عمل مشخص انجام دهد؛ بلکه می‌فرماید: «مَنْ آمَنَ»؛ کسی که ایمان آورده است. به این ترتیب، نیکی در وجود انسانی معرفی می‌شود که آن را در زندگی خود تحقق می‌بخشد. ایمان، بخشندگی، عبادت، وفای به عهد و پایداری، صفاتی جدا و بی‌ارتباط نیستند؛ مجموعه‌ای هستند که شخصیت انسان نیکوکار را شکل می‌دهند.

ایمان به آن معبود یگانه، روز واپسین، فرشتگان، کتاب و پیامبران، بنیاد این نیکی است. انسان با ایمان به خداوند، خود را در برابر پروردگار مسئول می‌داند؛ و با ایمان به روز واپسین، زندگی و کردارش را بی‌حساب و بی‌فرجام نمی‌بیند. ایمان به فرشتگان، کتاب و پیامبران نیز پذیرش هدایت الهی را در گستره‌ای فراتر از دانسته‌ها و تجربهٔ شخصی انسان نشان می‌دهد. قرآن از «الْكِتَابِ» و «النَّبِيِّينَ» سخن می‌گوید و ایمان را به نام یک پیامبر یا یک جماعت محدود نمی‌سازد. همین اصل در بقره ۲:۱۳۶ و بقره ۲:۲۸۵ نیز آمده است که ایمان به رسولان الهی را بدون فرق گذاشتن میان آنان بیان می‌کنند.

چنین ایمانی باید در رفتار انسان اثر بگذارد. به همین سبب، در کنار ایمان از بخشیدن مال سخن می‌رود: «وَآتَى الْمَالَ عَلَىٰ حُبِّهِ». انسان مال را دوست دارد؛ زیرا با آن نیازهای زندگی خود و خانواده‌اش را برآورده می‌سازد و برای آینده برنامه می‌ریزد. اما نیکی زمانی آشکار می‌شود که محبت به دارایی او را از دیدن نیاز دیگران باز ندارد. کسی که از مال محبوب خود می‌بخشد، نشان می‌دهد که آنچه در اختیار دارد، بر وجدان و مسئولیت او فرمانروایی نمی‌کند.

این پیوند در آل‌عمران ۳:۹۲ نیز آشکار است؛ جایی که قرآن رسیدن به «بِرّ» را با انفاق از آنچه انسان دوست دارد مرتبط می‌سازد. در انسان ۷۶:۸ نیز خوراک دادن به مسکین، یتیم و اسیر با تعبیر «عَلَىٰ حُبِّهِ» همراه آمده است. بخشش هنگامی ارزش خود را آشکار می‌کند که انسان از چیزی مطلوب و ارزشمند برای خویش می‌گذرد تا نیاز دیگری برآورده شود. نیکی تنها بخشیدن آنچه از زندگی ما اضافه مانده نیست؛ گاهی گذشتن از چیزی است که خودمان نیز آن را دوست داریم.

قرآن دریافت‌کنندگان این بخشش را نیز مشخص کرده است: خویشاوندان، یتیمان، مسکینان، ابن‌السبیل، درخواست‌کنندگان و انسان‌هایی که در بند قرار دارند. این فهرست، مسئولیت انسان را از نزدیک‌ترین روابط خانوادگی تا کسانی که شاید هیچ شناخت شخصی از آنان ندارد، گسترش می‌دهد. خویشاوند نیازمند، کودک یتیم، انسانی که معاش او کفایت نمی‌کند، مسافری که در راه به کمک احتیاج دارد و کسی که ناچار شده نیاز خود را آشکار سازد، همگی در میدان توجه انسان نیکوکار قرار می‌گیرند.

تعبیر «وَفِي الرِّقَابِ» در این میان اهمیت ویژه‌ای دارد. «رِقَاب» جمع «رَقَبَة» به معنای گردن است و در این کاربرد به انسان‌هایی اشاره دارد که در بند بردگی قرار گرفته‌اند. کمک به آزادسازی آنان تنها فراهم کردن خوراک یا مال نیست؛ رهایی انسانی از بند نیز در شمار نیکی آمده است. پس مسئولیت اخلاقی انسان به رفع نیازهای فوری محدود نمی‌شود؛ آزادی کسی که از آن محروم شده نیز ارزش و اهمیت دارد.

بخشندگی در این آیه یک احساس گذرا نیست، بلکه رفتاری است که باید به نیاز واقعی انسان‌ها پاسخ دهد. کسی که از دارایی خود برای نمایش بزرگواری بهره می‌برد، اما از یتیم و مسکین غافل می‌ماند، باید در حقیقت نیکوکاری خویش بیندیشد. در سورهٔ ماعون نیز راندن یتیم و بی‌اعتنایی به خوراک مسکین در کنار غفلت از صلوة، ریاکاری و خودداری از یاری دیگران نکوهش شده است. این پیوند نشان می‌دهد که رفتار انسان با نیازمندان را نمی‌توان از ادعای ایمان و عبادت او جدا کرد.

در ادامه، اقامهٔ صلوة و دادن زکات در کنار همین مسئولیت‌ها قرار می‌گیرند: «وَأَقَامَ الصَّلَاةَ وَآتَى الزَّكَاةَ». عبادت و نیکوکاری اجتماعی در این آیه از یکدیگر جدا نیستند. انسانی که در برابر خداوند به عبادت می‌ایستد، در رابطهٔ خود با بندگان او نیز مسئول است. صلوة و زکات جایگاه خود را دارند، اما هیچ‌کدام جانشین بخشندگی، رسیدگی به نیازمندان یا وفای به عهد نمی‌شوند.

جدا آمدن «وَآتَى الْمَالَ عَلَىٰ حُبِّهِ» و «وَآتَى الزَّكَاةَ» نیز قابل توجه است. قرآن بخشیدن مال به گروه‌های مشخص را بیان می‌کند و زکات را نیز مستقل از آن نام می‌برد. این جدایی نشان می‌دهد که مسئولیت انسان در برابر نیاز دیگران را نباید تنها در انجام یک پرداخت معین خلاصه کرد. بخشش از مال محبوب و دادن زکات، هر دو در شمار ویژگی‌های اهل نیکی قرار دارند و هر یک باید در جای خود فهمیده شوند.

نیکی در قرآن تنها مسئولیت فردی نیز نیست. خداوند در مائده ۵:۲ مردم را به همکاری در «بِرّ» و تقوا فرمان می‌دهد. انسانی که به نیاز دیگران توجه دارد، می‌تواند با دیگران نیز برای رفع محرومیت، حمایت از آسیب‌دیدگان و برقراری روابط عادلانه همکاری کند. چنین جامعه‌ای تنها با ادعاهای مشترک ایمانی شکل نمی‌گیرد؛ رفتار نیکوکارانهٔ اعضای آن باید در زندگی مردم اثر بگذارد.

وفای به عهد نیز از همین حقیقت جدایی‌ناپذیر است: «وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَاهَدُوا». انسان ممکن است سخاوتمند باشد، اما هنگام معامله فریب دهد؛ ممکن است عبادت کند، اما پیمانی را که پذیرفته بشکند. قرآن چنین انسانی را تنها با بخشش یا عبادتش نمی‌سنجد. عهد، مسئولیتی است که انسان با پذیرفتن آن در برابر دیگری بر عهده می‌گیرد. تعهد خانوادگی، قرارداد مالی، امانت و پیمان اجتماعی، همگی موقعیت‌هایی هستند که راستی و وفاداری انسان در آنها آشکار می‌شود.

اگر کسی در هنگام آسایش وعده‌ای بدهد، اما هنگام دشواری از انجام آن سر باز زند، ارزش وعدهٔ او چه اندازه است؟ اگر انسانی به نام دین سخن بگوید، اما حق شریک، کارگر یا کسی را که به او اعتماد کرده ضایع سازد، چگونه می‌تواند تنها با عبادات خود ادعای نیکوکاری کند؟ وفای به عهد، ستون اعتماد میان انسان‌هاست. جامعه‌ای که در آن پیمان‌ها بی‌ارزش شوند، حتی با وجود سخنان زیبا دربارهٔ اخلاق، از امنیت و عدالت دور می‌شود.

وفاداری انسان در روزهای دشوار آشکارتر می‌گردد. قرآن از «وَالصَّابِرِينَ فِي الْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ وَحِينَ الْبَأْسِ» سخن می‌گوید؛ شکیبایان در تنگدستی، رنج و هنگام نبرد. «بَأْسَاء» با سختی و تنگنای زندگی، «ضَرَّاء» با آسیب و رنج، و «حِينَ الْبَأْسِ» با زمان شدت درگیری و نبرد ارتباط دارد. اینها موقعیت‌هایی هستند که انسان ممکن است در آنها دچار ترس، زیان یا فشار شود؛ همان هنگام که پایبندی به ایمان، عهد و مسئولیت دشوارتر می‌گردد.

صبر در چنین شرایطی، پایداری و استواری انسان در راه درست است. کسی که در فراوانی به نیازمندان کمک می‌کند، اما خود در تنگدستی قرار می‌گیرد، با آزمونی دیگر روبه‌رو می‌شود. کسی که به عهدی وفادار مانده، ممکن است برای نگه داشتن آن زیان ببیند. انسانی که در برابر تجاوز و خطر قرار گرفته نیز باید در دشوارترین وضعیت، از حق و مسئولیت خود روی نگرداند. نیکی هنگامی استوار می‌ماند که انسان در آسایش و دشواری، هر دو، به اصول درست وفادار باشد.

در ساختمان عربی آیه، «وَالْمُوفُونَ» به صورت مرفوع و «وَالصَّابِرِينَ» به صورت منصوب آمده است. در دستور زبان عربی، این تغییر را می‌توان در چارچوب «نصب بر مدح» فهمید؛ ساختی که برای برجسته ساختن یک وصف به کار می‌رود. بدین‌گونه، پایداری در دشواری‌ها در پایان مجموعهٔ صفات اهل نیکی جایگاهی برجسته پیدا می‌کند، بی‌آنکه از دیگر ویژگی‌ها جدا شود.

فرجام آیه، تمام این صفات را در دو جملهٔ کوتاه گرد می‌آورد: «أُولَٰئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا» و «أُولَٰئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ».

چرا قرآن این انسان‌ها را راستگویان می‌نامد؟ زیرا صدق تنها گفتن سخنی مطابق واقع نیست؛ راستیِ ادعای انسان در رفتار او نیز شناخته می‌شود. کسی که به خداوند ایمان دارد و این ایمان را در بخشندگی، عبادت، وفای به عهد و پایداری آشکار می‌سازد، در ادعای خود صادق است. آنچه بر زبان آورده، در زندگی‌اش نیز نمود پیدا کرده است. در مائده ۵:۱۱۹ نیز قرآن از سودمند بودن صدق صادقان در روز داوری سخن می‌گوید؛ روزی که اعتبار ادعای انسان از حقیقت کردار او جدا نخواهد بود.

پس از صدق، عنوان «الْمُتَّقُونَ» می‌آید. تقوا در این آیه تنها به پرهیز از چند رفتار ممنوع یا رعایت صورت‌های ظاهری عبادت محدود نشده است. قرآن انسان‌هایی را اهل تقوا معرفی می‌کند که ایمانشان با مسئولیت‌پذیری همراه است، از آنچه دوست دارند برای دیگران می‌بخشند، حقوق نیازمندان را نادیده نمی‌گیرند، صلوة برپا می‌دارند، زکات می‌دهند، به عهد خود وفادارند و هنگام سختی از راه درست دست نمی‌کشند.

این دو داوری پایانی، معنای سراسر آیه را روشن می‌سازند. قرآن با نفی محدود کردن نیکی به گرداندن چهره آغاز می‌کند و با معرفی انسان‌های صادق و پرهیزگار پایان می‌یابد. در میان این آغاز و پایان، زندگی انسانی ترسیم شده است که ایمان او در رابطه با خداوند، دارایی، خانواده، نیازمندان، جامعه، پیمان‌ها و آزمون‌های زندگی آشکار می‌شود.

نیکی تنها آن نیست که انسان چهرهٔ خود را به سوی جهتی بگرداند؛ نیکی آن است که ایمان او در کردار و رفتار زندگی‌اش راست از آب درآید. کسی که در برابر پروردگار عبادت می‌کند، اما از نیازمند روی می‌گرداند، عهد خود را می‌شکند یا هنگام دشواری حق را رها می‌سازد، باید میان ادعای ایمان و حقیقت رفتار خویش بیندیشد. قرآن معیار را روشن کرده است: آنان که ایمان و کردارشان با یکدیگر هماهنگ است، راستگویان‌اند؛ و آنان همان اهل تقوا هستند.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۳۶ — ایمان به وحی و پیامبران بدون فرق گذاشتن میان آنان.
  • بقره ۲:۱۴۴ — فرمان رو کردن به سوی مسجدالحرام.
  • بقره ۲:۱۴۸ — تفاوت وجهه‌ها و فرمان پیشی گرفتن در کارهای خیر.
  • بقره ۲:۱۸۹ — پیوند نیکی و تقوا و نفی محدود شدن بِرّ به یک شیوهٔ ظاهری.
  • بقره ۲:۲۱۵ — انفاق به خویشاوندان، یتیمان، مسکینان و درراه‌ماندگان.
  • بقره ۲:۲۸۵ — ایمان به خداوند، فرشتگان، کتاب‌ها و پیامبران.
  • آل‌عمران ۳:۹۲ — پیوند رسیدن به بِرّ با انفاق از آنچه انسان دوست دارد.
  • انسان ۷۶:۸ — خوراک دادن به مسکین، یتیم و اسیر با وجود علاقه به خوراک.
  • بلد ۹۰:۱۳ — آزادسازی انسان از بند.
  • بلد ۹۰:۱۴ — خوراک دادن در روز گرسنگی.
  • بلد ۹۰:۱۷ — ایمان و سفارش متقابل به صبر و مهربانی.
  • ماعون ۱۰۷:۲ — راندن یتیم.
  • ماعون ۱۰۷:۳ — بی‌اعتنایی به خوراک مسکین.
  • ماعون ۱۰۷:۵ — غفلت از صلوة.
  • ماعون ۱۰۷:۶ — ریاکاری.
  • ماعون ۱۰۷:۷ — خودداری از یاری دیگران.
  • مائده ۵:۲ — همکاری بر پایهٔ بِرّ و تقوا.
  • مائده ۵:۱۱۹ — سودمند بودن صدق صادقان در روز داوری.
  • حج ۲۲:۳۷ — تقوا، نه گوشت و خون قربانی، معیار ارزش عمل نزد خداوند.
  • نساء ۴:۵۸ — ادای امانت‌ها به صاحبانشان.
  • مائده ۵:۱ — فرمان وفای به پیمان‌ها.
  • نحل ۱۶:۹۱ — وفای به عهد و نشکستن پیمان‌ها.
  • بقره ۲:۱۵۵ — آزمون انسان با ترس، گرسنگی و کاهش مال و جان و ثمرات.
  • آل‌عمران ۳:۱۸۶ — صبر و تقوا در برابر آزمون‌ها و آزارها.
  • بینه ۹۸:۵ — اخلاص در عبادت، اقامهٔ صلوة و دادن زکات.

البقره ۲:۱۷۸

ۖ ۚ ۗ ۗ

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، قصاص درباره کشته‌شدگان بر شما مقرر شده است: آزاد در برابر آزاد، عبد در برابر عبد و زن در برابر زن. پس هر کس چیزی از سوی برادرش برای او بخشوده شود، پیگیری باید به شایستگی باشد و ادای آن به او با نیکویی. این تخفیفی از سوی پروردگارتان و رحمتی است. پس هر کس پس از آن از حد بگذرد، برای او عذابی دردناک است.

تأمل ما

بقره ۲:۱۷۸ از آن آیاتی است که نمی‌توان به‌سادگی از کنار آن گذشت. این آیه پرسش‌های بنیادینی درباره عدالت، برابری انسان‌ها، مسئولیت فردی و حق بخشایش پیش روی ما می‌گذارد. شاید خود آن معبود یگانه با قرار دادن چنین آیه‌ای در برابر بندگانش می‌خواهد آنان به جای پذیرفتن بی‌چون‌وچرای برداشت‌های موروثی، بیندیشند و پرسش کنند؛ تا روشن شود کدام برداشت‌ها از فرمان او با فطرت پاک انسانی و مفاهیم والای عدالت اجتماعی سازگار است.

پس پیش از هر نتیجه‌گیری، باید صادقانه این پرسش‌ها را مطرح کنیم:

۱. قصاص دقیقا چیست؟ آیا خداوند کشتن در برابر کشتن را مقرر کرده است، یا پیگیری حق و پاسخ عادلانه و متناسب به جنایت را؟ چرا به جای فرمان صریح کشتن، واژه «قصاص» را به کار برده است؟

۲. اگر قرآن عدالت و برابری انسان‌ها را می‌خواهد، چرا می‌گوید «آزاد در برابر آزاد، عبد در برابر عبد و زن در برابر زن»؟ آیا این عبارت ارزش جان انسان‌ها را بر اساس جنسیت و موقعیت اجتماعی متفاوت می‌سازد، یا برای اصلاح چنین تفاوت‌هایی آمده است؟ چرا «آزاد» و «عبد» که به وضعیت اجتماعی و رابطه اختیار و فرمان‌برداری مربوط می‌شوند، در کنار «زن» که عنوان جنسیتی است، قرار گرفته‌اند؟ این حکم چگونه شامل مردان و زنان با شرایط متفاوت اجتماعی و حقوقی می‌شود؟

۳. اگر عدالت بر مسئولیت فردی استوار است، چرا آیه مستقیما از قاتل و مسئولیت او سخن نمی‌گوید؟ آیا ممکن است شخصی به دلیل جنسیت یا جایگاه اجتماعی خود، در برابر قتلی که مرتکب شده مسئولیت متفاوتی داشته باشد؟ چنین خوانشی با اصل قرآنی «هیچ‌کس بار دیگری را بر دوش نمی‌گیرد» چگونه سازگار می‌شود؟

۴. آیا قرآن در حال اصلاح یک نظام حقوقی پیشین است؟ در تورات، در بعضی احکام مربوط به جان انسان، میان آزاد و برده تفاوت گذاشته شده است؛ اما قرآن در مائده ۵:۴۵ از «جان در برابر جان» سخن می‌گوید. بقره ۲:۱۷۸ در این میان چه چیزی را تأیید یا اصلاح می‌کند؟

۵. اگر قصاص با عبارت «كُتِبَ عَلَيْكُمُ» مقرر شده، چرا خداوند بلافاصله راه عفو را می‌گشاید؟ آیا قصاص حقی است که می‌توان از مطالبه آن گذشت، یا تکلیفی است که اجرای آن در هر صورت الزامی است؟ این دو چگونه با یکدیگر سازگارند؟

۱. قصاص چیست؟ کشتن در برابر کشتن یا پیگیری جرم و برقراری عدالت؟

قصاص را نباید به کشتن در برابر کشتن محدود کرد. معنای بنیادین ریشه «ق ص ص» با پی گرفتن اثر و دنبال کردن چیزی پیوند دارد؛ چنان‌که در کهف ۱۸:۶۴ از دنبال کردن رد پا و در قصص ۲۸:۱۱ از پیگیری و جست‌وجو سخن رفته است. در کاربرد حقوقی، قصاص به پاسخ متناسب با جنایت مربوط می‌شود؛ چنان‌که در مائده ۵:۴۵ درباره جراحات و در بقره ۲:۱۹۴ درباره مقابله متناسب با تجاوز نیز به کار رفته است. از این رو، قصاص را نمی‌توان در همه موارد معادل کشتن دانست. پیگیری جرم، شناخت مرتکب، روشن شدن شرایط وقوع جنایت و تعیین پاسخ عادلانه، برای تحقق درست قصاص ضروری‌اند. مجازات مرگ می‌تواند در صورت اثبات قتل عمدی و احراز شرایط آن، یکی از پیامدهای قصاص باشد، نه اینکه هر کشته شدنی خودبه‌خود مجوز کشتن دیگری شود.

برای درک ضرورت این تفاوت، کافی است چند وضعیت را در نظر بگیریم.

نخست، آیا هر قتلی عمدی است؟ شخصی ممکن است بدون قصد کشتن دیگری، سبب مرگ او شود. آیا می‌توان چنین فردی را با کسی که آگاهانه و از روی عمد انسانی را کشته، یکسان مجازات کرد؟ قرآن در نساء ۴:۹۲ درباره قتل خطایی حکم مشخصی بیان می‌کند و در نساء ۴:۹۳ قتل عمدی مؤمن را جداگانه مورد هشدار شدید قرار می‌دهد. پس صرف وقوع مرگ برای تعیین نوع مسئولیت کافی نیست.

دوم، آیا هر کسی که انسانی را کشته، خود ستمگر است؟ فرض کنیم شخصی به جان یا حریم شما تجاوز کرده و در جریان دفاع از خود، متجاوز کشته شده است. آیا صرف اینکه شما عامل مرگ او بوده‌اید، شما را به قاتلی سزاوار همان مجازات تبدیل می‌کند؟ یا باید نخست روشن شود چه کسی تجاوز را آغاز کرده، چه خطری وجود داشته و آیا کشتن برای دفع آن خطر ضرورت داشته است؟

سوم، مسئولیت قتل هنگامی که به فرمان دیگری انجام شده، بر عهده کیست؟ سربازی به دستور فرمانده خود کسی را می‌کشد. آیا تمام مسئولیت بر عهده سرباز است یا فرمانده‌ای که دستور داده نیز مسئول است؟ اگر مأمور پولیس به حکم محکمه‌ای شخصی را اعدام کند و سپس بی‌گناهی او آشکار شود، مسئولیت مرگ او با کیست؟ مأمور اجراکننده، قاضی، یا کسانی که اسناد را فراهم کرده‌اند؟ آیا محکمه در بررسی دلایل دچار خطای غیرعمدی شده، یا اشخاصی آگاهانه اسناد را جعل کرده و زمینه قتل یک بی‌گناه را فراهم آورده‌اند؟ این تفاوت‌ها چگونه در تشخیص جرم و تعیین مسئولیت اثر می‌گذارند؟

چهارم، اگر برده‌ای به دستور مالک خود انسانی را بکشد، چه کسی مسئول است؟ آیا باید تنها به عمل برده نگاه کرد، یا قدرت مالک، اجبار، تهدید و میزان اختیار برده را نیز بررسی کرد؟ آیا کسی که زیر سلطه دیگری قرار دارد و ممکن است توان سرپیچی از فرمان او را نداشته باشد، در هر شرایطی همان مسئولیتی را دارد که فرمان‌دهنده برخوردار از قدرت و اختیار دارد؟

پنجم، آیا شرایط و توانایی‌های دو طرف در تشخیص حقیقت جنایت اهمیت ندارند؟ آیا مقتول و عامل قتل از نظر قدرت جسمی، توانایی مالی، اختیار حقوقی و موقعیت اجتماعی در شرایط یکسانی قرار داشته‌اند؟ آیا یکی بر دیگری سلطه داشته یا از ناتوانی او سوءاستفاده کرده است؟ این تفاوت‌ها ارزش جان انسان‌ها را تغییر نمی‌دهند، اما آیا ممکن نیست در شناخت چگونگی وقوع جنایت، میزان اختیار و مسئولیت اشخاص تعیین‌کننده باشند؟

این پرسش‌ها نشان می‌دهند که عدالت را نمی‌توان با یک فرمول ساده «یک قتل در برابر یک قتل» برقرار کرد. پیش از تعیین پاسخ متناسب، باید حقیقت جنایت، قصد، اختیار، شرایط وقوع و مسئولیت واقعی اشخاص روشن شود. ممکن است کسی مستقیما عامل مرگ باشد، اما مسئولیت اصلی بر عهده فرمان‌دهنده‌ای قرار گیرد؛ یا مرگی رخ داده باشد، بی‌آنکه عامل آن مرتکب قتل عمدی ناروا شده باشد.

از سوی دیگر، وجود فرمان‌دهنده نیز به‌خودی‌خود اجراکننده را از مسئولیت معاف نمی‌کند. قرآن در قصص ۲۸:۸ فرعون، هامان و لشکریانشان را در خطا شریک می‌شمارد. در احزاب ۳۳:۶۷ و احزاب ۳۳:۶۸ نیز پیروی از بزرگان و فرمانروایان، عذری برای رفع مسئولیت همه کردارهای پیروان معرفی نمی‌شود. در مقابل، قرآن در نحل ۱۶:۱۰۶ میان اقدام اختیاری و وضعیت اکراه تفاوت می‌گذارد. بنابراین، نه می‌توان تمام مسئولیت را بدون تحقیق بر عهده مأمور گذاشت و نه می‌توان او را تنها به دلیل فرمان‌برداری بی‌گناه دانست. سهم هر شخص باید جداگانه روشن شود.

معنای حقوقی قصاص را باید در پیوند با پیگیری حق و پاسخ متناسب به جنایت فهمید. ریشه واژه به پیگیری و دنبال کردن راه می‌برد، و کاربرد حقوقی آن بر همسنگی و رعایت حدود پاسخ تأکید می‌کند. این دو نکته نباید با یکدیگر اشتباه شوند: معنای ریشه به‌تنهایی تمام مراحل تحقیق و داوری را تعریف نمی‌کند، اما اجرای عادلانه قصاص نیز بدون روشن شدن حقیقت و مسئولیت ممکن نیست.

عدالت زمانی برقرار می‌شود که پاسخ متناسب، متوجه مسئول واقعی جنایت باشد؛ نه اینکه صرفا چون انسانی کشته شده، انسان دیگری نیز کشته شود.

۲. چرا قرآن می‌گوید «آزاد در برابر آزاد، عبد در برابر عبد و زن در برابر زن»؟

آیا قرآن با این عبارت می‌خواهد جان انسان‌ها را بر اساس جنسیت و جایگاه اجتماعی ارزش‌گذاری کند و نظامی طبقاتی برای مجازات به وجود آورد؟ یا می‌خواهد عدالت را با توجه به وضعیت واقعی اشخاص، میزان اختیار و مسئولیت آنان برقرار سازد؟

نخست باید توجه کنیم که «حُرّ» به معنای آزاد، تنها به مرد اشاره ندارد؛ زن نیز می‌تواند آزاد باشد. بنابراین، نمی‌توان از این عبارت نتیجه گرفت که قرآن انسان‌ها را به سه گروه جداگانه مرد آزاد، برده و زن تقسیم کرده است. همین هم‌پوشانی نشان می‌دهد که این سه عنوان، یک تقسیم‌بندی کامل و جدا از هم بر اساس جنسیت و طبقه اجتماعی نیستند.

نکته دوم، معنای «عبد» است. ریشه «ع ب د» در زبان قرآن با بندگی، عبادت، خدمت و فرمان‌برداری پیوند دارد. انسان می‌تواند عبد خداوند باشد، بی‌آنکه این بندگی به معنای مالکیت یک انسان بر انسان دیگر باشد. برای نمونه، عیسی در مریم ۱۹:۳۰ خود را عبد خداوند معرفی می‌کند. پس میدان معنایی این ریشه را نمی‌توان از ابتدا به برده‌داری انسانی محدود کرد.

قرآن برای بیان مشخص رابطه مالکیت، تعبیر «مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ» را نیز به کار می‌برد؛ یعنی در معنای لفظی، «آنچه دست‌های راست شما مالک شده‌اند»، و در کاربرد مربوط به انسان‌ها، «کسانی که در مالکیت و اختیار شما قرار گرفته‌اند». این تعبیر بر رابطه مالکیت تأکید دارد. همچنین در نحل ۱۶:۷۵، واژه «عبد» همراه با قید «مملوک» آمده است. این تفاوت‌ها در بررسی میدان معنایی واژه اهمیت دارند.

بنابراین، برده یکی از مصداق‌های عبد است، نه تمام میدان معنایی آن. در خوانش گسترده‌تر، کسی که در خدمت دیگری قرار دارد و در انجام فرمان، استقلال تصمیم‌گیری ندارد یا اختیارش محدود است، می‌تواند از جهت رابطه بندگی و فرمان‌برداری بررسی شود. این گسترش به معنای یکسان دانستن همه وضعیت‌های حقوقی نیست؛ بلکه توجه به وجه مشترک خدمت، وابستگی و تابعیت از اراده دیگری است.

برای مثال، سربازی که تحت فرمان فرمانده ارتش خدمت می‌کند، مأمور پولیسی که مکلف به اجرای حکم محکمه است، برده‌ای که زیر سلطه مالک خود قرار دارد، یا حتی قاتلی که در برابر دریافت پول، به دستور شخص دیگری مرتکب قتل می‌شود، همگی نمونه‌هایی از رابطه خدمت، فرمان‌برداری و وابستگی به اراده دیگری‌اند. البته میزان اختیار، اجبار و آگاهی آنان یکسان نیست.

اینجاست که مسئله مسئولیت حقوقی اهمیت پیدا می‌کند. فرض کنیم سربازی به فرمان جنرال ارتش، شهری را بمباران کرده و انسان‌های بی‌گناهی را کشته است. آیا تمام مسئولیت بر عهده سربازی است که فرمان را اجرا کرده، یا جنرالی که دستور کشتار داده نیز مسئول است؟

یا مأمور پولیسی را در نظر بگیریم که به حکم محکمه، شخصی را اعدام می‌کند، اما بعدها بی‌گناهی آن شخص ثابت می‌شود. آیا تمام مسئولیت قتل متوجه مأمور اجراکننده است؟ آیا قاضی و مسئولان محکمه در بررسی اسناد دچار خطای غیرعمدی شده‌اند، یا کسانی آگاهانه اسناد را جعل کرده و سبب قتل یک انسان بی‌گناه شده‌اند؟

همین پرسش درباره برده‌ای مطرح می‌شود که به دستور مالک خود انسانی را به قتل می‌رساند. آیا باید تنها برده را مسئول شناخت، یا نقش مالک، قدرت او در صدور فرمان، تهدید و میزان اختیار برده نیز باید بررسی شود؟

در چنین وضعیت‌هایی، عدالت با شناسایی کسی که مستقیما عمل قتل را انجام داده، کامل نمی‌شود. باید روشن شود چه کسی فرمان داده، چه کسی اجرا کرده، هر یک چه اندازه آگاهی و اختیار داشته‌اند و سهم واقعی آنان در جنایت چیست.

اما چرا قرآن از زن نیز به‌صورت جداگانه یاد می‌کند؟

برای فهم این مسئله باید واقعیت‌های اجتماعی و حقوقی زنان را نیز در نظر بگیریم. متأسفانه در بسیاری از جوامع مردسالار، زنان از استقلال اقتصادی، توانایی دفاع از حقوق خود و اختیار برابر با مردان برخوردار نبوده‌اند و حتی گاهی مانند کالا با آنان رفتار شده است.

خود قرآن نیز از چنین ستم‌هایی پرده برمی‌دارد. در تکویر ۸۱:۸ و تکویر ۸۱:۹ از دختر زنده‌به‌گور شده‌ای سخن می‌گوید که درباره گناهی که به سبب آن کشته شده، مورد پرسش قرار می‌گیرد. در نحل ۱۶:۵۸ و نحل ۱۶:۵۹ رفتار کسانی را نکوهش می‌کند که از شنیدن خبر تولد دختر شرمسار می‌شدند. در نساء ۴:۱۹ نیز از به ارث بردن زنان برخلاف خواست آنان نهی می‌کند. این نمونه‌ها نشان می‌دهند که محرومیت و ستم بر زنان، مسئله‌ای واقعی در جامعه مخاطب قرآن بوده است.

چنین رفتارهایی تنها به گذشته محدود نمانده‌اند. در برخی جوامع، دختران را در ازدواج‌های بدلی مبادله می‌کنند؛ به‌گونه‌ای که اگر بر دختر یک خانواده در خانه شوهر ستمی صورت گیرد، خانواده او نیز همان ستم را بر عروس خود روا می‌دارد. در رسم ناپسند «بد دادن»، زنان و دختران را برای حل اختلاف یا جبران جرم مردان به خانواده طرف مقابل می‌سپارند. در بسیاری از مناسبات اجتماعی و حتی در محاکم، زنان نیز از فرصت و قدرت یکسان برای دفاع از حقوق خود برخوردار نیستند.

این تبعیض‌ها ناپسند و ظالمانه‌اند، اما انکار وجود آنها نیز واقعیت زندگی انسان‌ها را تغییر نمی‌دهد.

از همین رو، نمی‌توان در بررسی مسئولیت اشخاص، شرایط واقعی زندگی، میزان استقلال، قدرت تصمیم‌گیری و توانایی دفاع از خود را نادیده گرفت. دو انسان ممکن است از نظر ارزش جان و کرامت انسانی برابر باشند، اما از نظر اختیار و قدرت عمل در موقعیت یکسانی قرار نداشته باشند. عدالت اقتضا می‌کند که مسئولیت هر شخص با توجه به نقش واقعی، قصد، آگاهی، اختیار و شرایط او سنجیده شود.

این تفاوت به معنای آن نیست که زن بودن، خودبه‌خود سبب مسئولیت کمتر یا بیشتر می‌شود. زنی که آزادانه و آگاهانه مرتکب جنایت شده، مسئول کردار خویش است؛ همان‌گونه که مردی که زیر اجبار واقعی قرار گرفته، باید با توجه به شرایط و اختیارش داوری شود. مسئله، جنسیت به‌عنوان معیار ارزش‌گذاری یا مجازات نیست، بلکه شرایط واقعی شخص در وقوع جنایت است.

بر این اساس، می‌توان عبارت «آزاد در برابر آزاد، عبد در برابر عبد و زن در برابر زن» را از زاویه دیگری نیز بررسی کرد: نه به معنای برتری جان آزاد بر عبد یا مرد بر زن، بلکه با توجه به تفاوت موقعیت حقوقی و اجتماعی انسان‌ها و اثری که این تفاوت‌ها بر اختیار و مسئولیت آنان می‌گذارند. در این خوانش، قرار گرفتن آزاد و عبد در کنار زن، ما را به بررسی موقعیت‌های واقعی قدرت و ناتوانی توجه می‌دهد، نه اینکه سه طبقه جداگانه با ارزش‌های متفاوت انسانی بسازد.

برابری انسان‌ها در ارزش جان، به معنای یکسان بودن شرایط و مسئولیت آنان در هر واقعه نیست. عدالت آن نیست که بدون بررسی حقیقت، هر کسی را که مستقیما عامل مرگ شناخته شده، به یک شیوه مجازات کنیم؛ عدالت آن است که نقش و مسئولیت واقعی هر شخص روشن شود و هیچ‌کس بیش از آنچه آگاهانه و با اختیار خود انجام داده، مسئول شناخته نشود.

این خوانش، پرسش از آزاد، عبد و زن را از ارزش‌گذاری جان انسان‌ها به سوی شناخت شرایط و مسئولیت واقعی آنان می‌برد؛ همان مسئله‌ای که در فهم قصاص و پیگیری عادلانه جنایت اهمیت بنیادین دارد.

۳. اگر عدالت بر مسئولیت فردی استوار است، چرا آیه مستقیما از قاتل و مسئولیت او سخن نمی‌گوید؟

قرآن در حقیقت در پی تثبیت همین اصل مسئولیت فردی و عدالت حقوقی در جامعه‌ای است که روابط بومی و قبیله‌ای، قدرت صاحبان نفوذ و ساختار مردسالار می‌توانستند بر حقوق اشخاص اثر بگذارند. در چنین شرایطی، که دستگاه‌های منظم و مستقل تحقیق و محاکمه به شکل امروزی وجود نداشتند، موقعیت اجتماعی افراد و وابستگی آنان به صاحبان قدرت می‌توانست در چگونگی رسیدگی به جنایت و تعیین مسئولیت نقش داشته باشد.

آیه نیز خطاب خود را به جماعت مؤمنان متوجه می‌کند و از قصاص «درباره کشته‌شدگان» سخن می‌گوید. موضوع تنها آن نیست که فردی انسانی را کشته است؛ جامعه نیز باید در برابر وقوع قتل، ضایع شدن حق و گسترش خون‌خواهی مسئولیت خود را بشناسد.

چنان‌که در پاسخ به پرسش نخست روشن شد، قصاص را نباید به کشتن در برابر کشتن محدود کرد. پیگیری جنایت مستلزم شناخت حقیقت، تشخیص عاملان و تعیین مسئولیت واقعی آنان است. همچنین در پاسخ دوم توضیح دادیم که آزاد بودن، در خدمت و فرمان دیگری قرار داشتن، یا زندگی در شرایط نابرابر اجتماعی و حقوقی، می‌تواند بر میزان اختیار و مسئولیت اشخاص اثر بگذارد.

از این رو، مسئولیت فردی به معنای آن نیست که همیشه تنها کسی که مستقیما عمل قتل را انجام داده، تمام مسئولیت را بر دوش داشته باشد. فرمان‌دهنده، اجبارکننده و کسی که آگاهانه زمینه جنایت را فراهم کرده نیز باید در برابر کردار خود پاسخ‌گو باشد. از سوی دیگر، کسی که تحت اجبار و بدون اختیار واقعی عمل کرده، نمی‌تواند بدون بررسی شرایطش با شخصی که آزادانه و آگاهانه تصمیم به جنایت گرفته یکسان شمرده شود.

اصل قرآنی انعام ۶:۱۶۴ نیز همین ضرورت را یادآوری می‌کند: هیچ‌کس بار گناه دیگری را بر دوش نمی‌گیرد. بنابراین، مسئولیت هر شخص باید بر اساس کردار، آگاهی، اختیار و سهم واقعی خودش در جنایت تعیین شود، نه صرف جنسیت یا جایگاه اجتماعی او. همچنین فرمان‌برداری از شخص دیگر، به‌تنهایی، مسئولیت کردار آگاهانه انسان را از میان نمی‌برد.

عدالت به معنای یکسان دانستن شرایط همه انسان‌ها نیست؛ بلکه به معنای برابری آنان در حق دادخواهی و سنجش مسئولیت هر فرد بر اساس حقیقت کردار اوست.

۴. آیا قرآن در حال اصلاح یک نظام حقوقی پیشین است؟

در تورات، خروج ۲۱:۲۰، خروج ۲۱:۲۱، خروج ۲۱:۲۸، خروج ۲۱:۲۹، خروج ۲۱:۳۰، خروج ۲۱:۳۱ و خروج ۲۱:۳۲ نشان می‌دهد که در برخی احکام مربوط به مرگ انسان، میان آزاد و برده تفاوت حقوقی وجود داشته است. با این حال، قرآن در مائده ۵:۴۵ اصل «جان در برابر جان» را از احکام تورات یادآوری می‌کند و در همان آیه از گذشت نیز سخن می‌گوید.

قرآن در مائده ۵:۴۸ خود را تصدیق‌کننده کتاب‌های پیشین و نگهبان و معیار سنجش آنها معرفی می‌کند. بنابراین، بررسی این تفاوت‌های حقوقی در پرتو قرآن بجاست؛ هرچند نمی‌توان بدون شاهد ادعا کرد که هر عبارت بقره ۲:۱۷۸ مستقیما برای اصلاح حکم مشخصی از تورات آمده است.

در بقره ۲:۱۷۸ می‌توان اصلاح چنین مناسباتی را در پرتو مفهوم قصاص بررسی کرد؛ نه ارزش‌گذاری متفاوت جان انسان‌ها بر اساس جنسیت و جایگاه اجتماعی، بلکه پیگیری عادلانه جنایت، شناخت مسئولیت واقعی اشخاص و جلوگیری از تجاوز در مجازات. چنان‌که در پاسخ‌های نخست و دوم توضیح دادیم، عدالت زمانی برقرار می‌شود که شرایط، اختیار و نقش واقعی هر شخص بررسی شود، نه اینکه انسان‌ها صرفا بر اساس طبقه اجتماعی یا جنسیت داوری شوند.

بدین ترتیب، آنچه در این خوانش اصلاح می‌شود، تبدیل تفاوت‌های قدرت و موقعیت اجتماعی به معیار ارزش جان انسان‌ها و مجازات است. البته خود آیه صریحا نمی‌گوید که در حال اصلاح حکم معینی از تورات است؛ این ارتباط از مقایسه متون و اصول عدالت در قرآن به دست می‌آید.

۵. اگر قصاص با عبارت «كُتِبَ عَلَيْكُمُ» مقرر شده، چرا خداوند بلافاصله راه عفو را می‌گشاید؟ آیا قصاص حقی است که می‌توان از مطالبه آن گذشت، یا تکلیفی است که اجرای آن در هر صورت الزامی است؟ این دو چگونه با یکدیگر سازگارند؟

در حقیقت، طرح این پرسش به این صورت ناعادلانه است؛ زیرا خود متن قرآن قصاص و عفو را در برابر یکدیگر قرار نداده است. با این حال، آوردن این پرسش در تأویل ما اهمیت دارد، زیرا از برداشت نادرست و ترجمه و تفسیر ناقص این آیه پدید آمده است. بزرگ‌ترین اشتباه آن است که قصاص را صرفا کشتن قاتل بدانیم و سپس عفو را حکمی مخالف آن تصور کنیم؛ گویی خداوند نخست به کشتن فرمان داده و بلافاصله از آن صرف‌نظر کرده است.

چنان‌که در پاسخ نخست توضیح دادیم، قصاص با پیگیری جنایت، روشن شدن حقیقت، اثبات جرم و تعیین مسئولیت و پاسخ متناسب با آن پیوند دارد. وقتی قتلی رخ می‌دهد، باید روشن شود چه کسی مسئول است، قتل چگونه اتفاق افتاده، عمدی بوده یا خطایی، و چه عواملی در وقوع آن نقش داشته‌اند. پس از این بررسی و روشن شدن حق، نوبت به تصمیم درباره اجرای مجازات یا بخشایش می‌رسد.

تعبیر «كُتِبَ عَلَيْكُمُ» بر مقرر شدن و الزام‌آور بودن حکم دلالت دارد، اما الزام به برقراری قصاص را نباید با ضرورت اجرای مجازات مرگ در هر مورد یکی گرفت. در همین سوره، روزه نیز با تعبیر «كُتِبَ عَلَيْكُمُ» مقرر شده است، در حالی که در ادامه برای بیماران و مسافران آسان‌گیری و احکام متناسب با وضعیت آنان آمده است (بقره ۲:۱۸۳، بقره ۲:۱۸۴ و بقره ۲:۱۸۵). پس مقرر شدن یک حکم با وجود راه تخفیف و رعایت شرایط، ناسازگار نیست.

بنابراین، عفو در مقابل قصاص نیست، بلکه مرحله‌ای پس از پیگیری جرم، اثبات مسئولیت و روشن شدن حق است. خانواده مقتول می‌تواند خواهان اجرای مجازات مقرر باشد یا از حق خود بگذرد. بخشایش به معنای انکار جنایت یا نادیده گرفتن حق مقتول نیست؛ بلکه گذشت آگاهانه از حقی است که به رسمیت شناخته شده است.

این گذشت می‌تواند به پایان یافتن کینه و دشمنی کمک کند، به قاتل فرصت ندامت، پشیمانی و اصلاح بدهد و از نظر روانی نیز برای بخشایندگان آرامش به همراه آورد. همچنین ممکن است خانواده مقتول در نتیجه توافق، جبران مالی یا خون‌بها دریافت کند. اما عفو نباید به معامله مالی محدود شود؛ ارزش آن در گشودن راه رحمت، آشتی و اصلاح نیز هست.

از همین رو، خداوند پس از مقرر کردن قصاص، راه عفو را می‌گشاید و آن را تخفیف و رحمت می‌نامد. قصاص برای آن است که جنایت بی‌پیگیری نماند و حق مظلوم ضایع نشود؛ عفو برای آن است که پس از روشن شدن حق، راه گذشت و پایان خصومت نیز باز باشد.

پس قصاص و عفو نه دو حکم مخالف، بلکه دو بخش مکمل یک مسیر عدالت‌اند: نخست پیگیری جرم و برقراری حق، سپس امکان اجرای مجازات یا گذشت آگاهانه از آن.

جمع‌بندی تأمل ما

این آیه می‌خواهد جان انسان را از خون‌خواهی کورکورانه و داوری بر اساس جنسیت، قدرت و جایگاه اجتماعی محافظت کند و عدالت را بر شناخت حقیقت جنایت و مسئولیت واقعی اشخاص استوار سازد. خداوند با مقرر کردن قصاص، حق پیگیری جرم و مطالبه پاسخ عادلانه را به رسمیت می‌شناسد؛ حقی که اجرای درست آن مستلزم بررسی قصد و اختیار، شناخت نقش عاملان و فرمان‌دهندگان و رساندن حق به صاحب حق است. یادکرد آزاد، عبد و زن نیز در خوانشی که بررسی کردیم، برای ارزش‌گذاری متفاوت جان انسان‌ها نیست، بلکه توجه به تفاوت شرایط حقوقی، اجتماعی و میزان اختیار آنان در وقوع جنایت است. هیچ‌کس نباید بار گناه دیگری را بر دوش بگیرد یا به سبب موقعیت خود از پاسخ‌گویی معاف شود.

اما آیه با شناخت جرم و تعیین حق پایان نمی‌یابد. هنگامی که از بخشودن چیزی «از سوی برادرش» سخن می‌گوید، راهی فراتر از دشمنی و خون‌خواهی را نیز می‌گشاید. تعبیر «فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسَانٍ» نشان می‌دهد که پس از عفو نیز رفتار طرفین اهمیت دارد. اگر حقی برای مطالبه یا تعهدی برای ادا کردن باقی مانده باشد، پیگیری آن باید به شایستگی و ادای آن با نیکویی انجام شود. «اتباع» از ریشه «ت ب ع» به معنای دنبال کردن است و با «قصاص» از ریشه «ق ص ص» یکی نیست؛ در اینجا به پیگیری شایسته آنچه پس از عفو بر عهده باقی مانده مربوط می‌شود. چنین پیگیری‌ای می‌تواند به جبران مالی بینجامد، اما مفهوم معروف و احسان را نباید تنها به گرفتن و پرداختن پول محدود کرد. عفو باید فرصتی برای پایان کینه، رعایت حقوق یکدیگر و اصلاح روابط باشد.

خداوند این گشودن راه بخشایش را تخفیف و رحمت می‌نامد. اما رحمت به معنای اجازه تجاوز تازه نیست. هشدار پایانی آیه، «فَمَنِ ٱعْتَدَىٰ بَعْدَ ذَٰلِكَ فَلَهُۥ عَذَابٌ أَلِيمٌ»، یادآوری می‌کند که پس از روشن شدن حق و فراهم شدن راه عفو و نیک‌رفتاری، هیچ‌یک از طرفین مجاز نیست از حدود عدالت تجاوز کند. کسی که بخشیده است نباید دوباره به خون‌خواهی برخیزد و کسی که بخشوده شده نیز نباید از این گذشت برای ظلم و جنایت تازه سوءاستفاده کند.

قصاص برای آن است که حق مظلوم ضایع نشود و عفو برای آنکه پس از روشن شدن حق، راه رحمت، آشتی و اصلاح نیز باز بماند. عدالت و بخشایش، در این آیه، مکمل یکدیگرند.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۷۹ — ادامه سخن درباره قصاص و بیان پیوند آن با حیات؛ موضوع تأویل مستقل آیه بعدی.
  • بقره ۲:۱۹۴ — بیان اصل پاسخ متناسب به تجاوز و ممنوعیت فراتر رفتن از حد.
  • مائده ۵:۴۵ — حکم «جان در برابر جان»، قصاص در جراحات و امکان گذشت از حق.
  • اسراء ۱۷:۳۳ — حرمت کشتن ناحق، حق ولی مقتول و ممنوعیت زیاده‌روی در خون‌خواهی.
  • نساء ۴:۹۲ — احکام قتل خطایی، جبران حق و امکان بخشودن آن.
  • نساء ۴:۹۳ — هشدار شدید درباره کشتن عمدی مؤمن.
  • انعام ۶:۱۶۴ — اصل مسئولیت فردی؛ هیچ‌کس بار گناه دیگری را بر دوش نمی‌گیرد.
  • قصص ۲۸:۸ — مسئولیت فرعون، هامان و لشکریان آنان در کردار نادرست.
  • احزاب ۳۳:۶۷ — مسئولیت انسان در پیروی از بزرگان و فرمانروایان.
  • احزاب ۳۳:۶۸ — درخواست عذاب مضاعف برای پیشوایانی که دیگران را گمراه کرده‌اند.
  • نحل ۱۶:۱۰۶ — اکراه در اظهار کفر با وجود اطمینان قلب به ایمان؛ شاهدی برای توجه به تفاوت اکراه و اختیار.
  • نحل ۱۶:۷۵ — کاربرد «عبد مملوک» در مثالی درباره بندگی، مالکیت و محدودیت اختیار.
  • نساء ۴:۳ — کاربرد تعبیر «ما مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ» درباره کسانی که در رابطه مالکیت قرار دارند.
  • نور ۲۴:۳۳ — قرارداد آزادی افراد تحت مالکیت و نهی از وادار کردن آنان به فحشا.
  • نساء ۴:۷۵ — یادکرد مردان، زنان و کودکانی که در وضعیت استضعاف قرار دارند.
  • تکویر ۸۱:۸ — پرسش از دختر زنده‌به‌گور شده.
  • تکویر ۸۱:۹ — پرسش درباره گناهی که به سبب آن دختر کشته شده است.
  • نساء ۴:۱۹ — نهی از به ارث بردن اجباری زنان و رفتار ستمگرانه با آنان.
  • مائده ۵:۴۸ — جایگاه قرآن در تصدیق و سنجش کتاب‌های پیشین.
  • بقره ۲:۱۸۳ — مقرر شدن روزه با تعبیر «كُتِبَ عَلَيْكُمُ».
  • بقره ۲:۱۸۴ — رعایت شرایط بیمار و مسافر در حکم روزه.
  • بقره ۲:۱۸۵ — بیان اراده خداوند بر آسان‌گیری، نه سختی.
  • شوری ۴۲:۴۰ — پاسخ متناسب به بدی و ارزش عفو همراه با اصلاح.
  • آل‌عمران ۳:۱۳۴ — فروبردن خشم، بخشیدن مردم و جایگاه احسان.
  • کهف ۱۸:۶۴ — کاربرد ریشه «ق ص ص» درباره دنبال کردن رد پا.
  • قصص ۲۸:۱۱ — کاربرد همین ریشه در فرمان پیگیری و دنبال کردن.
  • مریم ۱۹:۳۰ — معرفی عیسی به‌عنوان عبد خداوند.
  • نحل ۱۶:۵۸ — نکوهش واکنش به خبر تولد دختر.
  • نحل ۱۶:۵۹ — نکوهش شرمساری از تولد دختر و رفتار ستمگرانه.
  • خروج ۲۱:۲۰ — از شواهد تورات که در بخش مقایسهٔ حقوقی تأمل ذکر شده است.
  • خروج ۲۱:۲۱ — از شواهد تورات که در بخش مقایسهٔ حقوقی تأمل ذکر شده است.
  • خروج ۲۱:۲۸ — از شواهد تورات که در بخش مقایسهٔ حقوقی تأمل ذکر شده است.
  • خروج ۲۱:۲۹ — از شواهد تورات که در بخش مقایسهٔ حقوقی تأمل ذکر شده است.
  • خروج ۲۱:۳۰ — از شواهد تورات که در بخش مقایسهٔ حقوقی تأمل ذکر شده است.
  • خروج ۲۱:۳۱ — از شواهد تورات که در بخش مقایسهٔ حقوقی تأمل ذکر شده است.
  • خروج ۲۱:۳۲ — از شواهد تورات که در بخش مقایسهٔ حقوقی تأمل ذکر شده است.

البقره ۲:۱۷۹

و برای شما در قصاص زندگی است، ای صاحبان خرد؛ باشد که پروا پیشه کنید.

تأمل ما

خداوند در آیه پیشین قصاص را مقرر کرد و در همان حکم راه عفو را نیز گشود. اکنون صاحبان خرد را به اندیشیدن درباره حکمت آن فرا می‌خواند: «و برای شما در قصاص زندگی است.» این سخن زمانی بهتر فهمیده می‌شود که قصاص را تنها به کشتن قاتل محدود نکنیم و رابطه آن را با عدالت، بخشایش و حفظ حیات جامعه بشناسیم.

در بقره ۲:۱۷۸، خداوند پس از گشودن راه عفو، فرمان می‌دهد که پیگیری حق به معروف و ادای آن با احسان باشد. این فرمان را نباید تنها به دریافت و پرداخت خون‌بها محدود کرد؛ هرچند جبران مالی می‌تواند یکی از مصداق‌های آن باشد. قتل تنها جان یک انسان را نمی‌گیرد، بلکه خانواده‌ای را داغدار می‌کند و ممکن است میان دو خانواده یا دو گروه، دشمنی و کینه‌ای دیرپا بر جای بگذارد. اگر پس از بخشایش نیز تحقیر، آزار و انتقام‌جویی ادامه یابد، یا شخص بخشوده‌شده به تعهدات خود پایبند نماند، عفو به آشتی واقعی نمی‌انجامد. پیگیری به معروف و ادای حق به احسان، رفتار هر دو طرف را به نیکویی و رعایت حقوق یکدیگر فرا می‌خواند. قرآن نیز در شوری ۴۲:۴۰ عفو را با اصلاح پیوند می‌دهد.

عفو تنها به سود شخص بخشوده‌شده نیست؛ برای خود بخشاینده نیز می‌تواند آرامش روانی به همراه آورد. انسانی که آگاهانه و با اختیار خود از حقش می‌گذرد، ممکن است از سنگینی خشم، کینه و اندیشه مداوم انتقام رهایی یابد. بخشایش می‌تواند رنج روانی ناشی از ادامه دشمنی را کاهش دهد و به انسان فرصت دهد زندگی خود را بدون گرفتار ماندن در خصومت ادامه دهد. از سوی دیگر، شخص بخشوده‌شده نیز ممکن است فرصتی برای پشیمانی، اصلاح و جبران کردار خود پیدا کند. بنابراین، عفو می‌تواند هم برای بخشاینده و هم برای بخشوده‌شده سودمند باشد، بی‌آنکه به معنای فراموش کردن جنایت یا تحمیل بخشایش بر مظلوم باشد.

اما چرا خداوند حیات را در قصاص معرفی می‌کند، نه در عفو که آن را تخفیف و رحمت نامیده است؟ این دشواری از برداشت ناقصی پدید می‌آید که قصاص و عفو را در برابر یکدیگر قرار می‌دهد؛ گویی قصاص فقط کشتن قاتل است و عفو خودداری از آن. در حالی که این دو، چنان‌که در تأویل آیه پیشین بررسی کردیم، مکمل یکدیگرند.

قصاص در این خوانش حقوقی، تنها مرحله اجرای مجازات نیست. پیگیری جنایت، روشن شدن حقیقت، تشخیص مسئول واقعی، بررسی قصد و اختیار اشخاص و تعیین پاسخ متناسب، همگی برای برقراری عدالت ضروری‌اند. پس از روشن شدن جرم و حق، صاحب حق می‌تواند خواهان اجرای مجازات باشد یا آگاهانه از مطالبه آن بگذرد. بنابراین، عفو اصل قصاص را باطل نمی‌کند؛ بلکه پس از شناخت حق، راه بخشایش را می‌گشاید.

اگر خداوند قصاص را مقرر نمی‌کرد و تنها به عفو سفارش می‌داد، حق مقتول و مظلوم نادیده گرفته می‌شد. خانواده‌ای که عزیز خود را از دست داده است، حق دارد حقیقت جنایت روشن شود و مسئول آن پاسخ‌گو باشد. نمی‌توان از مظلوم انتظار بخشایش داشت، در حالی که هیچ راهی برای دادخواهی و احقاق حق او وجود نداشته باشد. گذشت زمانی فضیلتی آگاهانه است که انسان از حق شناخته‌شده خود بگذرد، نه آنکه از آغاز از مطالبه عدالت محروم باشد.

در جامعه‌ای که جرم و جنایت پیگیری نمی‌شود، مراجع تحقیق و محاکم عادلانه وجود ندارند یا حقوق مظلومان نادیده گرفته می‌شود، مردم ممکن است ناچار شوند ظلم را تحمل کنند یا شخصا به انتقام برخیزند. در چنین وضعیتی، یک قتل می‌تواند به دشمنی‌های طولانی و کشتارهای متقابل بینجامد. اما وقتی قانون برقرار باشد، حقیقت جنایت بررسی شود و هر کس در برابر سهم واقعی خود پاسخ‌گو باشد، زمینه انتقام‌گیری شخصی کاهش می‌یابد و اعتماد مردم به عدالت افزایش پیدا می‌کند. کسی که قصد جنایت دارد نیز می‌داند که عمل او بی‌پیگیری نمی‌ماند.

از همین رو، حیات در قصاص را نباید تنها به ترس قاتل از مجازات مرگ محدود کرد. پیگیری جرایم، ایجاد مراجع تحقیق، برقراری محاکم عادلانه و اجرای منظم احکام، از لوازم اجتماعی تحقق عدالت‌اند؛ هرچند خود واژه قصاص به‌تنهایی نام تمام این نهادها نیست. این نظام حقوقی، هنگامی که بر حقیقت و عدالت استوار باشد، می‌تواند از جان انسان‌ها پاسداری کند، از مجازات بی‌گناهان جلوگیری نماید و راه گسترش جنایت را ببندد.

در اسراء ۱۷:۳۳، قرآن هم حق ولی مقتول را به رسمیت می‌شناسد و هم او را از زیاده‌روی در کشتن بازمی‌دارد. در مائده ۵:۳۲ نیز حرمت جان یک انسان با اهمیت حیات همه انسان‌ها پیوند یافته است. پس پاسداری از زندگی تنها در زنده نگه داشتن یک شخص خلاصه نمی‌شود؛ جلوگیری از ظلم، خون‌خواهی و ناامنی نیز در حفظ حیات جامعه نقش دارد.

در پایان، خداوند با خطاب «يَـٰٓأُو۟لِى ٱلْأَلْبَـٰبِ» صاحبان خرد را مخاطب قرار می‌دهد. «ألباب» جمع «لُبّ» از ریشه «ل ب ب» است که به مغز، هسته و بخش ناب هر چیز گفته می‌شود و از همین معنا برای خرد نیز به کار رفته است. صاحبان خرد تنها کسانی نیستند که معلومات فراوان دارند؛ آنان می‌اندیشند، می‌سنجند و از ظاهر رویدادها فراتر می‌روند. قرآن در زمر ۳۹:۱۸ آنان را کسانی معرفی می‌کند که سخن را می‌شنوند و از بهترین آن پیروی می‌کنند، و در آل‌عمران ۳:۱۹۰ و آل‌عمران ۳:۱۹۱ آنان را اهل اندیشیدن در آفرینش می‌شناساند. چنین خردی می‌تواند دریابد که حکمت قصاص تنها در سرنوشت یک قاتل نیست، بلکه در پیامدهای عدالت و بی‌عدالتی برای زندگی همه مردم نیز نهفته است.

آیه با «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» پایان می‌یابد. غایت این حکم، پروا از تجاوز به جان و حقوق انسان‌هاست. جامعه‌ای که در آن از ریختن خون ناحق، مجازات بی‌گناهان، سوءاستفاده از قدرت و پایمال کردن حق مظلوم پرهیز شود، به سوی امنیت و حیات گام برمی‌دارد.

پس حیات در قصاص است، زیرا پیگیری جنایت و برقراری عدالت از جان انسان‌ها پاسداری می‌کند؛ و عفو، پس از روشن شدن حق، راه گذشت، آشتی و اصلاح را باز می‌گذارد. قصاص و عفو دو حکم مخالف نیستند، بلکه مکمل یکدیگر در حفظ حق، رحمت و زندگی انسان‌ها هستند.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۷۸ — مقرر شدن قصاص، گشودن راه عفو، پیگیری به معروف و ادای حق با احسان.
  • بقره ۲:۱۹۴ — رعایت تناسب در پاسخ به تجاوز و پرهیز از فراتر رفتن از حدود.
  • نساء ۴:۵۸ — فرمان به داوری عادلانه میان مردم.
  • نساء ۴:۹۲ — حکم قتل خطایی، جبران حق و امکان بخشایش.
  • مائده ۵:۸ — رعایت عدالت حتی در برابر کسانی که با آنان دشمنی وجود دارد.
  • مائده ۵:۳۲ — حرمت جان انسان و پیوند کشتن یا زنده نگه داشتن یک نفس با حیات جمعی.
  • مائده ۵:۴۵ — قصاص درباره جان و جراحات و امکان گذشت از حق.
  • انعام ۶:۱۶۴ — اصل مسئولیت فردی و بر دوش نگرفتن بار گناه دیگری.
  • اسراء ۱۷:۳۳ — حرمت کشتن ناحق، حق ولی مقتول و منع زیاده‌روی در خون‌خواهی.
  • شوری ۴۲:۴۰ — پاسخ متناسب به بدی و فضیلت عفو همراه با اصلاح.
  • آل‌عمران ۳:۱۳۴ — فروبردن خشم، بخشایش مردم و جایگاه احسان.
  • آل‌عمران ۳:۱۹۰ — نشانه‌های آفرینش برای صاحبان خرد.
  • آل‌عمران ۳:۱۹۱ — اندیشیدن صاحبان خرد در آفرینش آسمان‌ها و زمین.
  • زمر ۳۹:۱۸ — شنیدن سخن و پیروی از بهترین آن به‌عنوان ویژگی صاحبان خرد.
  • بقره ۲:۲۶۹ — پیوند حکمت، یادآوری و صاحبان خرد.

البقره ۲:۱۸۰

ۖ

بر شما مقرر شده است که چون مرگ یکی از شما فرا رسد، اگر مالی بر جای می‌گذارد، برای پدر و مادر و نزدیکان به شایستگی وصیت کند؛ حقی بر عهده پرواپیشگان.

تأمل ما

خداوند در این آیه وصیت برای پدر و مادر و نزدیکان را مقرر می‌کند و آن را حقی بر عهده پرواپیشگان می‌نامد. حکمت این فرمان در آن است که نیازهای انسان‌ها یکسان نیست و تقسیم میراث تنها بر اساس سهم‌های معین، همیشه پاسخ‌گوی شرایط متفاوت اعضای یک خانواده نخواهد بود.

ممکن است پدر یا مادری سالخورده، ناتوان و نیازمند سرپرستی بیشتر باشد. یا در میان فرزندان، یکی به سبب ناتوانی جسمی، بیماری یا شرایط رشدی، هزینه‌های درمان و مراقبت بیشتری داشته باشد. برای نمونه، فرزندی دارای اوتیسم ممکن است چنان به مراقبت دیگران وابسته باشد که نتواند به‌تنهایی زندگی کند، درآمد کافی به دست آورد یا نیازهای روزمره خود را برآورده سازد. چنین فردی شاید برای تمام عمر به کمک خانواده، مراقب یا پرستار نیاز داشته باشد. آیا عدالت اقتضا نمی‌کند که در تقسیم دارایی خانواده، این نیازهای واقعی نیز در نظر گرفته شوند؟

اینجاست که حکمت وصیت روشن می‌شود. خداوند با عبارت «بِالْمَعْرُوفِ» راهی برای رعایت شایستگی، انصاف و شرایط متفاوت نزدیکان گشوده است. معروف به معنای آن نیست که انسان بتواند بر اساس محبت بیشتر به یکی از فرزندان، دشمنی با دیگری یا تمایلات شخصی، حقوق نزدیکان را نادیده بگیرد. وصیت باید بر پایه انصاف و نیازهای واقعی باشد، نه تبعیض و جانبداری. آیه مقدار ثابتی برای وصیت تعیین نمی‌کند و همین امر امکان توجه به نیازهای متفاوت را فراهم می‌سازد. در عین حال، وصیت نباید وسیله محروم کردن ناعادلانه دیگران یا زیان رساندن به آنان شود؛ چنان‌که در نساء ۴:۱۲ نیز قید «غَيْرَ مُضَارٍّ» آمده است. قرآن در نساء ۴:۹ به‌ویژه توجه انسان را به نگرانی درباره فرزندان ناتوانی جلب می‌کند که ممکن است پس از او بر جای بمانند.

حکمت دیگری نیز ممکن است در تعبیر «إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ» نهفته باشد. خداوند وصیت را با نزدیک شدن مرگ پیوند داده است؛ زمانی که انسان می‌تواند شرایط واقعی خانواده و نزدیکان خود را بهتر بشناسد. اگر کسی در جوانی وصیت کند، ممکن است تا هنگام مرگ او شرایط بسیاری تغییر کرده باشد. شاید شخصی که برایش وصیت شده از دنیا رفته باشد، یا فرزندی که در گذشته نیازی به حمایت بیشتر نداشت، بعدها گرفتار بیماری، ناتوانی یا مشکلات اقتصادی شده باشد. از این رو، می‌توان چنین فهمید که قرآن با توجه دادن انسان به وصیت در آستانه مرگ، راه سنجیدن تازه نیازها و حقوق نزدیکان را باز می‌گذارد تا تصمیم نهایی بر پایه شرایط واقعی آنان باشد، نه وضعیتی که سال‌ها پیش وجود داشته است. این البته به معنای ممنوعیت وصیت زودهنگام نیست؛ بلکه اهمیت بازنگری آن را با تغییر شرایط زندگی نشان می‌دهد.

اما برخی از اهل رأی و حدیث، با تکیه بر احکام و روایت‌های بیرون از قرآن، وصیت برای وارث را ممنوع دانسته و حتی حکم این آیه را منسوخ اعلام کرده‌اند. این در حالی است که خود قرآن در نساء ۴:۱۱ و نساء ۴:۱۲، هنگام تعیین سهم‌های میراث، صریحا تقسیم دارایی را پس از وصیت یا بدهی بیان می‌کند. پس وصیت و میراث دو حکم متضاد نیستند؛ یکی امکان توجه به نیازها و شرایط ویژه نزدیکان را فراهم می‌سازد و دیگری سهم‌های مقرر آنان را مشخص می‌کند. کسی که به سبب نیاز بیشتر از وصیت بهره می‌برد، در خود این آیات از حق میراث محروم نشده است.

نادیده گرفتن چنین گشایشی و بی‌اعتبار خواندن فرمان روشن قرآن، بدون آنکه خود قرآن پایان حکم آن را اعلام کرده باشد، به معنای کنار گذاشتن بخشی از حکمت الهی به سود حکم موروثی است. قرآن در بقره ۲:۱۵۹ کتمان آگاهانه هدایت و بینات را محکوم می‌کند و در بقره ۲:۱۷۴ نسبت به پنهان کردن آنچه خداوند از کتاب نازل کرده در برابر منفعت هشدار می‌دهد. کنار گذاشتن حکم آشکار وصیت و نشاندن حکمی بیرون از قرآن به جای آن، پوشاندن فرمان نازل‌شده زیر حکم دیگری است. این همان خطری است که آیات کتمان درباره آن هشدار می‌دهند.

این آیه خود یکی از شواهدی است که نسخ در قرآن وجود ندارد. زیرا قرآن نه‌تنها فرمان وصیت را بیان کرده، بلکه در آیات میراث نیز اجرای وصیت را پیش از تقسیم سهم‌ها قرار داده است. موضوع نسخ به‌صورت مکمل در مقاله «نسخ در قرآن؛ نقد نظریه کنار گذاشتن آیات به نام نسخ» بررسی شده است و می‌توانید برای مطالعه بیشتر به آن مراجعه کنید.

حکمت این آیه در آن است که عدالت تنها تقسیم سهم‌های معین نیست؛ شناخت نیازهای متفاوت انسان‌ها و فراهم کردن راه حمایت از کسانی که به مراقبت بیشتری نیاز دارند نیز بخشی از عدالت است. خداوند این راه را با وصیت گشوده و اجرای آن را به معروف و تقوا پیوند داده است.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۵۹ — هشدار درباره کتمان آگاهانه هدایت و بینات پس از روشن شدن آنها برای مردم.
  • بقره ۲:۱۷۴ — محکومیت پنهان کردن آنچه خداوند از کتاب نازل کرده در برابر منفعت.
  • بقره ۲:۱۸۱ — مسئولیت کسانی که وصیت شنیده‌شده را تغییر می‌دهند.
  • بقره ۲:۱۸۲ — اصلاح وصیتی که در آن انحراف یا گناه بیم می‌رود.
  • بقره ۲:۲۴۰ — وصیت درباره حق بهره‌مندی همسران پس از درگذشت شوهر.
  • نساء ۴:۷ — سهم مقرر زنان و مردان از دارایی بازمانده نزدیکان.
  • نساء ۴:۸ — توجه به نزدیکان، یتیمان و نیازمندان هنگام تقسیم دارایی.
  • نساء ۴:۹ — توجه به وضعیت فرزندان ناتوانی که پس از انسان باقی می‌مانند.
  • نساء ۴:۱۱ — سهم‌های میراث والدین و فرزندان پس از وصیت یا بدهی.
  • نساء ۴:۱۲ — سهم‌های میراث پس از وصیت یا بدهی، همراه با قید منع زیان رساندن.
  • اسراء ۱۷:۲۶ — فرمان به دادن حق نزدیکان و نیازمندان.
  • احزاب ۳۳:۶ — جایگاه خویشاوندان و اولویت آنان در روابط حقوقی و خانوادگی.
  • مائده ۵:۱۰۶ — اهمیت گواهی عادلانه هنگام وصیت در آستانه مرگ.

البقره ۲:۱۸۱

ۚ

پس هر کس آن را پس از شنیدنش تغییر دهد، گناه آن تنها بر عهده کسانی است که آن را تغییر می‌دهند. همانا آن معبود یگانه فراشنوده و فراداناست.

تأمل ما

خداوند در آیه پیشین وصیت برای پدر و مادر و نزدیکان را مقرر کرد و اکنون مسئولیت کسانی را روشن می‌سازد که پس از شنیدن وصیت، آن را تغییر می‌دهند. کسی که از محتوای وصیت آگاه شده است، حق ندارد به میل خود در آن دست ببرد، سهمی را پنهان کند یا خواست صاحب وصیت را به سود خود یا دیگری تغییر دهد.

نکته مهم آیه آن است که پس از مرگ انسان، پرونده کردار او بسته می‌شود و مسئولیت تغییراتی که دیگران پس از او در وصیتش ایجاد می‌کنند، بر عهده خود آنان است، نه شخص درگذشته. هیچ‌کس بار گناه دیگری را بر دوش نمی‌گیرد؛ همان اصلی که قرآن در انعام ۶:۱۶۴ بیان کرده است. اگر وصیت به دست دیگران تحریف شود و حقی از کسی ضایع گردد، گناه این تغییر متوجه کسانی است که در آن دست داشته‌اند.

پایان آیه نیز با دو وصف «سَمِيعٌ عَلِيمٌ» معنادار است. آن معبود یگانه فراشنوده و فراداناست؛ سخنان را می‌شنود و از حقیقت کردار انسان‌ها آگاه است. ممکن است صاحب وصیت دیگر زنده نباشد تا از خواست خود دفاع کند و بازماندگان نیز از تغییر آن بی‌خبر بمانند، اما هیچ سخن و کرداری از دانایی خداوند پنهان نمی‌ماند.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۸۰ — فرمان وصیت برای پدر و مادر و نزدیکان به معروف.
  • بقره ۲:۱۸۲ — تمایز اصلاح وصیتِ ناعادلانه با تغییر گناه‌آلود آن.
  • انعام ۶:۱۶۴ — اصل مسئولیت فردی؛ هیچ‌کس بار گناه دیگری را بر دوش نمی‌گیرد.
  • اسراء ۱۷:۱۵ — هر کس مسئول کردار خویش است و هیچ‌کس بار دیگری را بر دوش نمی‌گیرد.
  • نساء ۴:۱۱ — رعایت وصیت و بدهی پیش از تقسیم میراث.
  • نساء ۴:۱۲ — رعایت وصیت و بدهی، همراه با منع زیان رساندن.
  • مائده ۵:۱۰۶ — گواهی هنگام وصیت و ضرورت امانت‌داری در ثبت و انتقال آن.

البقره ۲:۱۸۲

ۚ

پس هر کس از وصیت‌کننده‌ای بیم انحراف از حق یا گناهی داشته باشد و میان آنان اصلاح کند، گناهی بر او نیست. همانا آن معبود یگانه آمرزنده و مهربان است.

تأمل ما

خداوند در آیه پیشین، تغییر دادن وصیت دیگران را گناه دانست، اما اکنون راه اصلاح وصیتی را می‌گشاید که در آن بیم انحراف از حق یا گناه وجود دارد. این دو حکم با یکدیگر تعارض ندارند. تغییر دادن وصیت برای منفعت شخصی یا محروم کردن دیگران از حقشان یک چیز است و اصلاح آن برای جلوگیری از ظلم و برقراری عدالت، چیزی دیگر.

حکمت این آیه به‌ویژه در شرایط نزدیک شدن انسان به مرگ روشن می‌شود. ممکن است شخص وصیت‌کننده سالخورده، بیمار یا گرفتار ضعف حافظه و دشواری در اندیشیدن و تصمیم‌گیری باشد. شاید نتواند شرایط همه نزدیکان خود را به‌درستی بسنجد یا ناخواسته در تقسیم دارایی از انصاف فاصله بگیرد. از سوی دیگر، ممکن است کسی آگاهانه و بر اثر خشم، جانبداری یا دشمنی بخواهد حقی را پایمال کند. قرآن با تعبیر «جَنَفًا أَوْ إِثْمًا» امکان انحراف از حق و گناه را در نظر می‌گیرد و با «فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ» راه اصلاح را باز می‌گذارد.

بنابراین، کسانی که از وضعیت وصیت‌کننده آگاهی دارند، می‌توانند برای جلوگیری از بی‌عدالتی به او کمک کنند و میان اشخاص ذی‌حق اصلاح به وجود آورند. این کمک باید برای حفظ حق و رعایت معروف باشد، نه وسیله‌ای برای تحمیل خواست دیگران بر شخص سالخورده یا بیمار. سالخوردگی و بیماری نیز به‌خودی‌خود به معنای ناتوانی در تصمیم‌گیری نیستند؛ آنچه اهمیت دارد، وضعیت واقعی شخص و احتمال ضایع شدن حقوق دیگران است.

پایان آیه با دو وصف «غَفُورٌ رَحِيمٌ» نیز با همین گشودن راه اصلاح هماهنگ است. آن معبود یگانه آمرزنده و مهربان است؛ راه جبران خطا و برقراری عدالت را نمی‌بندد و کسی را که برای اصلاح وصیت و جلوگیری از ظلم اقدام می‌کند، گناهکار نمی‌شمارد.

پس امانت‌داری در وصیت به معنای حفظ هر خطا و بی‌عدالتی نیست. همان‌گونه که تغییر دادن ناحق وصیت گناه است، اصلاح آن برای رعایت حقوق اشخاص و جلوگیری از ستم، عملی مجاز و شایسته است.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۸۰ — مقرر شدن وصیت برای پدر و مادر و نزدیکان به معروف.
  • بقره ۲:۱۸۱ — گناه تغییر دادن وصیت پس از شنیدن آن؛ تفاوت تغییر ناروا با اصلاح عادلانه.
  • نساء ۴:۹ — توجه به فرزندان ناتوان و نگرانی درباره حقوق آنان پس از مرگ سرپرستان.
  • نساء ۴:۱۱ — رعایت وصیت و بدهی پیش از تقسیم سهم‌های میراث.
  • نساء ۴:۱۲ — رعایت وصیت و بدهی همراه با منع زیان رساندن.
  • نساء ۴:۵۸ — فرمان به امانت‌داری و داوری عادلانه میان مردم.
  • نساء ۴:۱۳۵ — ایستادگی بر عدالت حتی در برابر خود و نزدیکان.
  • مائده ۵:۱۰۶ — گواهی و امانت‌داری هنگام وصیت در آستانه مرگ.

البقره ۲:۱۸۳

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خودداری بر شما مقرر شده است، همان‌گونه که بر کسانی پیش از شما مقرر شده بود، باشد که به تقوا برسید.

تأمل ما

در ترجمه‌های رایج قرآن، واژه «الصیام» معمولا به «روزه» برگردانده می‌شود. اما آیا این ترجمه معنای دقیق واژه را می‌رساند؟ هنگامی که یک واژه قرآنی را از آغاز به شکل خاصی از عبادت محدود کنیم، ممکن است پیش از آنکه خود قرآن چگونگی آن عبادت را توضیح دهد، برداشت موروثی خود را جای معنای واژه نشانده باشیم.

«الصیام» از ریشه «ص و م» است که معنای بنیادین آن خودداری، بازایستادن و امساک از انجام کاری است. این خودداری به خوردن و آشامیدن محدود نیست؛ انسان می‌تواند از سخن گفتن یا انجام کار دیگری نیز خودداری کند. معنای ریشه، اصل بازایستادن و خودداری را بیان می‌کند، اما اینکه شخص از چه چیزی و در چه شرایطی خودداری می‌کند، از سیاق و فرمان مربوط روشن می‌شود.

قرآن نمونه روشنی از این معنا را در داستان مریم بیان می‌کند:

فَكُلِي وَاشْرَبِي وَقَرِّي عَيْنًا ۖ فَإِمَّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَدًا فَقُولِي إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمَٰنِ صَوْمًا فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنْسِيًّا

«پس بخور و بیاشام و چشمت روشن باد. پس اگر کسی از آدمیان را دیدی، بگو: من برای آن فرارحمن صومی نذر کرده‌ام؛ پس امروز با هیچ انسانی سخن نخواهم گفت.»

مریم ۱۹:۲۶

در این آیه، از یک سو به مریم فرمان داده می‌شود که بخورد و بیاشامد و از سوی دیگر، از صومی سخن می‌رود که نذر کرده است. خود آیه موضوع آن را نیز روشن می‌کند: او از سخن گفتن با انسان‌ها خودداری خواهد کرد. پس صوم مریم نه خودداری از خوردن و آشامیدن، بلکه خودداری از سخن گفتن است. این شاهد قرآنی نشان می‌دهد که معنای «صوم» را نمی‌توان به خودداری از خوراک و نوشیدنی محدود ساخت.

با همین دقت باید به بقره ۲:۱۸۳ بازگردیم. خداوند در این آیه می‌فرماید که «الصیام» بر ایمان‌آورندگان مقرر شده است، همان‌گونه که بر کسانی پیش از آنان مقرر شده بود. اما در خود این آیه هنوز مشخص نکرده است که مخاطبان قرآن باید از چه کارهایی، در چه زمانی و با چه شرایطی خودداری کنند. این جزئیات را آیات بعدی بیان می‌کنند. بنابراین، در ترجمه این آیه نیازی نیست از پیش نام «روزه» را بر «الصیام» بگذاریم و شکل خاصی از خودداری را در معنای آن وارد کنیم. امانت‌داری در برابر متن اقتضا می‌کند که نخست معنای خودداری را حفظ کنیم و چگونگی اجرای آن را از فرمان‌های بعدی قرآن بیاموزیم.

اینکه خودداری عبادی پیش از شریعت قرآن نیز وجود داشته، حقیقتی است که امروزه نمونه‌های زنده آن را در میان پیروان شریعت‌های دیگر می‌توان دید.

برای مثال، در مسیحیت، دوره «لنت» زمانی برای عبادت، خودداری و اصلاح رفتار است. در سنت کاتولیکی، خودداری از خوردن گوشت در روزهای معینی از این دوره مقرر شده است. افزون بر آن، برخی مسیحیان داوطلبانه تصمیم می‌گیرند برای مدتی از چیزی که دوست دارند یا به انجام آن عادت کرده‌اند، مانند خوردن شیرینی، نوشیدن بعضی نوشیدنی‌ها یا کشیدن سیگار، دست بکشند. این خودداری‌های انتخابی در میان افراد یکسان نیستند و نباید با احکام الزامی کلیسا یکی دانسته شوند. با این حال، نشان می‌دهند که انسان می‌تواند برای هدفی عبادی، آگاهانه از خواسته یا عادتی چشم بپوشد.

در یهودیت نیز نمونه‌های روشنی وجود دارد. در روز «یوم کیپور»، یا روز آمرزش، یهودیان پایبند به این سنت افزون بر خودداری از خوردن و آشامیدن، از برخی کارهای دیگر، مانند روابط زناشویی، شست‌وشوی بدن برای آسایش و پوشیدن کفش چرمی، خودداری می‌کنند. این خودداری‌ها با توبه، بازنگری در رفتار و عبادت پیوند دارند.

این نمونه‌های امروزی نشان می‌دهند که خودداری عبادی منحصر به یک شکل و یک شریعت نیست. البته از وجود این سنت‌ها نمی‌توان نتیجه گرفت که تمام جزئیات امروزی آنها عینا همان احکام نخستین الهی بوده‌اند. آنچه برای فهم بقره ۲:۱۸۳ اهمیت دارد، این است که قرآن صیام را پدیده‌ای تازه و بی‌سابقه معرفی نمی‌کند، بلکه آن را در پیوند با عبادت کسانی پیش از مخاطبان خود قرار می‌دهد.

اما هدف این خودداری چیست؟ پایان آیه پاسخ را روشن می‌کند: «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»؛ باشد که به تقوا برسید.

همین هدف در بقره ۲:۲۱ نیز برای عبادت بیان شده است. خداوند مردم را به عبادت پروردگارشان فرا می‌خواند و می‌فرماید: «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ». پس عبادت تنها انجام یک عمل یا رعایت مجموعه‌ای از دستورها نیست؛ باید در انسان تقوا پدید آورد. انسانی که آگاهانه از خواسته‌ای خودداری می‌کند، می‌آموزد که هر میل و عادتی نباید بر رفتار او فرمان براند. این توانایی زمانی ارزش اخلاقی خود را آشکار می‌سازد که انسان بتواند در برابر دروغ، ظلم، طمع، خشم و تجاوز به حقوق دیگران نیز خود را نگه دارد.

تقوا تنها خودداری از بدی نیست، بلکه باید انسان را به سوی احسان نیز ببرد. قرآن در نحل ۱۶:۱۲۸ می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَالَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ»؛ بی‌گمان آن معبود یگانه با کسانی است که تقوا داشته‌اند و کسانی که اهل احسان‌اند. انسانی که در برابر خواسته‌های خود مراقب است، باید این مراقبت را در رفتار با دیگران نیز نشان دهد؛ از ستم و بی‌عدالتی بازایستد و به نیکی، انصاف و رعایت حقوق مردم روی آورد. رابطه عبادت، تقوا و احسان در مقاله «تقوا در قرآن چیست؟» به تفصیل بررسی شده است.

پس ارزش خودداری عبادی تنها در محروم ساختن موقت خود از یک خواسته نیست؛ بلکه در تغییری است که باید در اندیشه، اراده و رفتار انسان پدید آورد. خداوند پیش از بیان جزئیات صیام مقرر برای مخاطبان قرآن، هدف آن را روشن کرده است: «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ». خودداری باید انسان را به تقوا نزدیک کند؛ به مراقبتی آگاهانه که او را از بدی بازمی‌دارد و راه نیکی و احسان را برایش می‌گشاید.

ارجاعات متقابل
  • مریم ۱۹:۲۶ — صوم مریم و خودداری از سخن گفتن، در حالی که خوردن و آشامیدن برای او مجاز است.
  • بقره ۲:۲۱ — معرفی تقوا به‌عنوان هدف عبادت.
  • بقره ۲:۱۸۴ — ادامه احکام صیام و بیان شرایط مربوط به آن.
  • بقره ۲:۱۸۵ — بیان فرمان صیام در ماه رمضان و آسان‌گیری در شرایط مشخص.
  • بقره ۲:۱۸۷ — بیان حدود زمانی و برخی جزئیات عملی صیام.
  • نحل ۱۶:۱۲۸ — پیوند تقوا و احسان.

البقره ۲:۱۸۴

ۚ ۚ ۖ ۚ ۖ

روزهایی معدود؛ پس هر کس از شما بیمار یا در سفر باشد، شماری از روزهای دیگر. و بر کسانی که آن را به دشواری طاقت می‌آورند، فدیه‌ای است: خوراک یک مسکین. پس هر کس داوطلبانه نیکی بیشتری انجام دهد، برای او بهتر است. و اینکه خودداری کنید، برای شما بهتر است، اگر بدانید.

تأمل ما

خداوند در آیه پیشین اصل «الصیام» را بر ایمان‌آورندگان مقرر کرد و هدف آن را رسیدن به تقوا معرفی نمود. اکنون در بقره ۲:۱۸۴ از روزهای معدود، وضعیت بیماران و مسافران، توانایی انسان و راه فدیه سخن می‌گوید. اما عبارت «وَعَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعَامُ مِسْكِينٍ» در طول تاریخ با برداشت‌های متفاوتی همراه شده است؛ برداشت‌هایی که نه‌تنها در فهم آیه، بلکه در تعیین تکلیف واقعی انسان‌ها نیز نتایج بسیار متفاوتی دارند.

برای فهم این اختلاف، نخست باید معنای «يُطِيقُونَهُ» را بررسی کنیم. این واژه از ریشه «ط و ق» است که با طوق، احاطه، محدودیت و طاقت ارتباط دارد. «طاقت» تنها به معنای داشتن توانایی معمولی نیست، بلکه می‌تواند اندازه و مرز توان انسان را نیز بیان کند. راغب اصفهانی در مفردات، «الطاقة» را اندازه کاری معرفی می‌کند که انسان می‌تواند با مشقت انجام دهد.

تفاوت میان توانایی معمولی و طاقت آوردن در برابر کاری دشوار، در زندگی انسان کاملا روشن است. شخصی ممکن است بتواند باری را به‌آسانی حمل کند، در حالی که دیگری همان بار را تنها با به کار گرفتن تمام توان خود و تحمل مشقت فراوان جابه‌جا سازد. هر دو توان انجام کار را دارند، اما وضعیت و ظرفیت آنان یکسان نیست.

فعل «أطاق»، که «يُطِيقُونَهُ» از آن ساخته شده، در همین میدان معنایی توان و تحمل قرار دارد. از این رو، هنگامی که قرآن در کنار صیام از «يُطِيقُونَهُ» و فدیه سخن می‌گوید، باید میان توانستن یک کار با آسودگی و طاقت آوردن آن با مشقت شدید تفاوت بگذاریم.

از این عبارت، سه خوانش متفاوت درباره رابطه صیام، توانایی و فدیه مطرح شده است.

خوانش نخست: صیام و اطعام، دو تکلیف همراه یکدیگر

در این خوانش، آیه چنین فهمیده و برگردانده می‌شود:

«روزهایی معدود؛ پس هر کس از شما بیمار یا در سفر باشد، شماری از روزهای دیگر. و بر کسانی که توان انجام آن را دارند، [افزون بر صیام] فدیه‌ای است: خوراک یک مسکین. پس هر کس داوطلبانه نیکی بیشتری انجام دهد، برای او بهتر است. و اینکه صیام کنید، برای شما بهتر است، اگر بدانید.»

در این برداشت، «يُطِيقُونَهُ» به کسانی برگردانده می‌شود که توان انجام صیام را دارند. اطعام مسکین نیز تکلیفی همراه صیام دانسته می‌شود؛ یعنی شخص توانا هر دو را انجام می‌دهد. عبارت افزوده‌شده در قلاب، نتیجه تفسیری این خوانش است، نه لفظی مستقل در متن عربی. برای بیمار و مسافر نیز جبران صیام در روزهای دیگر در نظر گرفته می‌شود.

خوانش دوم: اختیار میان صیام و اطعام، سپس ادعای نسخ

در این خوانش، آیه چنین فهمیده و برگردانده می‌شود:

«روزهایی معدود؛ پس هر کس از شما بیمار یا در سفر باشد، شماری از روزهای دیگر. و بر کسانی که توان انجام آن را دارند، [در صورت انتخاب نکردن صیام] فدیه‌ای است: خوراک یک مسکین. پس هر کس داوطلبانه نیکی بیشتری انجام دهد، برای او بهتر است. و اینکه صیام کنید، برای شما بهتر است، اگر بدانید.»

در این برداشت نیز «يُطِيقُونَهُ» به توانایی انجام صیام معنا می‌شود، اما فدیه جایگزین صیام دانسته می‌شود؛ یعنی شخص توانا می‌تواند میان انجام صیام و خوراک دادن به مسکین یکی را انتخاب کند. قید افزوده‌شده در ترجمه، بیانگر همین اختیار تفسیری است.

بر اساس برخی گزارش‌های تاریخی، چنین اختیاری در آغاز وجود داشته، اما سپس با نزول بقره ۲:۱۸۵ منسوخ شده است. شماری از مفسران عبارت «فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ» را ناسخ این اختیار دانسته‌اند. در برخی گزارش‌ها حتی عبارت «وَأَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ» در خود آیه ۱۸۴ برای نسخ اختیار پیشین مطرح شده است.

خوانش سوم: فدیه برای کسانی که صیام در مرز طاقت آنان قرار دارد

در این خوانش، آیه چنین برگردانده می‌شود:

«روزهایی معدود؛ پس هر کس از شما بیمار یا در سفر باشد، شماری از روزهای دیگر. و بر کسانی که آن را به دشواری طاقت می‌آورند، فدیه‌ای است: خوراک یک مسکین. پس هر کس داوطلبانه نیکی بیشتری انجام دهد، برای او بهتر است. و اینکه خودداری کنید، برای شما بهتر است، اگر بدانید.»

در این برداشت، «يُطِيقُونَهُ» با توجه به میدان معنایی طاقت، به کسانی مربوط دانسته می‌شود که انجام صیام برای آنان در مرز توان و همراه با مشقت شدید قرار دارد. فدیه نیز راه جبران برای چنین وضعیتی فهمیده می‌شود.

امکان زبانی این خوانش از معنای «طاقة» و ساخت «يُطِيقُونَهُ» به دست می‌آید. فعل «يُطِيقُونَهُ» صورت مثبت «أطاق» است و بر توان انجام کار دلالت دارد؛ اما این توان می‌تواند توانایی همراه با مشقت و در مرز تحمل انسان باشد. بنابراین، عبارت «الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ» می‌تواند درباره کسانی فهمیده شود که انجام صیام برایشان مستلزم به کار گرفتن طاقت و تحمل سختی فراوان است. در این ساخت، نیازی به افزودن نفی به فعل نیست؛ تفاوت میان توانایی آسان و طاقت آوردن دشوار، از میدان معنایی خود واژه و سیاق حکم فدیه بررسی می‌شود.

اکنون باید دید کدام یک از این سه خوانش با زبان قرآن، منطق احکام، عدالت و شرایط واقعی زندگی انسان سازگاری بیشتری دارد.

۱. مشکل معنای فدیه و رابطه آن با اصل صیام

در خوانش نخست، اطعام مسکین تکلیفی اضافی در کنار صیام دانسته می‌شود. اما قرآن برای این اطعام از واژه «فِدْيَةٌ» استفاده کرده است. فدیه با جبران، بدل و رهایی از یک تکلیف یا وضعیت معین ارتباط دارد.

در بقره ۲:۱۹۶ نیز خداوند در شرایط خاص بیماری یا آزار سر، راه فدیه را به این صورت بیان می‌کند:

«فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيَامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُكٍ»

«پس فدیه‌ای از صیام یا صدقه یا نسک.»

این آیه نشان می‌دهد که در نظام احکام قرآن، فدیه می‌تواند صورت‌های متفاوتی داشته باشد و صیام و صدقه نیز در شرایط معین از راه‌های جبران باشند. بنابراین، پیوند فدیه با عبادت و بخشندگی در قرآن بی‌سابقه نیست.

اگر منظور بقره ۲:۱۸۴ آن بود که همه توانمندان افزون بر صیام، مکلف به خوراک دادن به مسکین نیز هستند، چرا این اطعام «فدیه» نامیده شده است؟ و اگر اطعام تکلیفی همگانی و الزام‌آور باشد، چه تفاوتی میان آن و نیکی داوطلبانه‌ای وجود دارد که بلافاصله با عبارت «فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْرًا» بیان می‌شود؟

در خوانش دوم نیز فدیه ابتدا به انتخابی برای فرد توانمند تبدیل می‌شود و سپس برای پایان دادن به همین انتخاب، ادعای نسخ مطرح می‌گردد. اما این برداشت باید توضیح دهد که خداوند در کدام عبارت، چنین اختیار عمومی و سپس نسخ آن را بیان کرده است.

۲. مشکل نسخ و ناسازگاری آن با کامل بودن و همخوانی قرآن

مسئله نسخ از یک اختلاف ساده در ترجمه فراتر می‌رود. قرآن در نساء ۴:۸۲ مردم را به تدبر فرا می‌خواند و می‌فرماید که اگر این کتاب از نزد غیر خداوند می‌بود، در آن اختلاف فراوان می‌یافتند. در انعام ۶:۱۱۵ از کامل شدن کلمه پروردگار به راستی و عدالت سخن می‌گوید و در کهف ۱۸:۲۷ اعلام می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند کلمات خداوند را تغییر دهد.

این آیات ما را به یک اصل بنیادین رهنمون می‌سازند: هنگام مواجهه با دو فرمان قرآنی، وظیفه نخست ما شناخت رابطه و سازگاری آنهاست، نه اعلام بی‌اعتباری یکی از آنها به دلیل ناتوانی خود در فهم آن رابطه.

البته خداوند صاحب فرمان است و می‌تواند حکمی را تغییر دهد، تخفیف دهد یا برای آن پایان مقرر کند. اما اختیار خداوند در تشریع و تغییر فرمان، چگونه به مفسر یا فقیه منتقل شده است؟ چه کسی به انسان اجازه داده است که با استناد به روایت یا برداشت شخصی، حکم صریح آیه‌ای را منسوخ اعلام کند؟

در بقره ۲:۱۸۴، حکم فدیه به‌روشنی آمده است. در آیه بعد نیز فرمان صیام بیان می‌شود. اگر این دو حکم درباره وضعیت‌های متفاوت انسان باشند، هیچ تعارضی وجود ندارد که برای رفع آن به نسخ نیاز باشد. پس چرا باید نخست تعارضی فرض کنیم و سپس یکی از دو حکم را کنار بگذاریم؟

در مقاله «نسخ در قرآن؛ نقد نظریه کنار گذاشتن آیات به نام نسخ» این مسئله به تفصیل بررسی شده است. تفاوت بنیادین آن است که خداوند می‌تواند فرمانی را تغییر دهد، اما انسان حق ندارد ناتوانی خود در جمع میان آیات را به نام نسخ به خداوند نسبت دهد.

جای شگفتی است که برخی اهل رأی و روایت، برای حاکم ساختن برداشت خود، به جای بازنگری در همان برداشت، به منسوخ خواندن فرمان قرآن روی آورده‌اند. این دیگر تنها یک اختلاف لغوی نیست؛ مسئله آن است که رأی انسان در جایگاه داوری درباره اعتبار حکم خداوند قرار می‌گیرد.

آیه‌ای که خداوند در کتاب خود آورده است، همچنان خوانده می‌شود، اما به مردم گفته می‌شود حکم آن دیگر اعتبار ندارد. سلطان این ادعا کجاست؟ اگر خود قرآن پایان حکم را اعلام نکرده باشد، چگونه می‌توان با نقل یک روایت یا تکرار نظر پیشینیان، چنین ادعای بزرگی را به خداوند نسبت داد؟

۳. مشکل بیماری مزمن، سفر دائمی و مشاغل طاقت‌فرسا

اگر از بحث نظری به زندگی واقعی انسان‌ها نگاه کنیم، دشواری این برداشت‌ها آشکارتر می‌شود.

بیماری را در نظر بگیریم که به دلیل یک بیماری مزمن، نه امروز و نه در آینده قابل پیش‌بینی نمی‌تواند بدون آسیب جدی صیام انجام دهد. اگر تنها راه او انتقال تکلیف به روزهای دیگر باشد، چه زمانی باید آن را به جا آورد؟ جابه‌جا کردن زمان تکلیف هنگامی مشکل را حل می‌کند که انجام آن در آینده امکان داشته باشد.

همین مسئله درباره انسانی که به سبب شغل و شرایط زندگی خود پیوسته در سفر است نیز مطرح می‌شود. اگر سفرهای او دائمی یا بسیار طولانی باشند و فرصت مناسبی برای جبران فراهم نشود، آیا باید روزهای انجام‌نشده بی‌پایان بر عهده او باقی بمانند؟

تفاوت شرایط زندگی انسان‌ها را نیز نباید نادیده گرفت. پسر فقیری را تصور کنیم که برای به دست آوردن نان خانواده‌اش، روزانه ده ساعت در معدن زغال‌سنگ کار می‌کند؛ در گرما، گردوغبار و فشار سنگین جسمانی. در مقابل، اشراف‌زاده‌ای را در نظر بگیریم که زیر هوای خنک دستگاه تهویه، پشت میز کار خود نشسته و از آسایش کافی برخوردار است.

آیا توانایی این دو انسان برای خودداری طولانی از خوراک و نوشیدنی یکسان است؟ آیا عدالت آن است که شرایط واقعی آنان نادیده گرفته شود و هر دو بدون توجه به توان جسمانی، محیط کار و خطر آسیب، به یک شیوه مکلف شوند؟

انسان فقیر ممکن است حتی اختیار ترک شغل طاقت‌فرسای خود را نیز نداشته باشد. اگر برای حفظ معاش خانواده ناچار به ادامه کار است و خودداری طولانی از آب و خوراک سلامتی یا جان او را به خطر می‌اندازد، چرا باید در برابر انتخاب میان نان خانواده، سلامت خویش و انجام عبادت گرفتار شود؟

برابری انسان‌ها در برابر خداوند به معنای یکسان بودن شرایط و توانایی‌های جسمانی آنان نیست. عدالتی که وضعیت واقعی انسان را نادیده بگیرد، در عمل می‌تواند به تحمیل سختی بر ناتوانان و آسایش بیشتر توانمندان بینجامد.

۴. مشکل روزهای بسیار طولانی و فتواهای بیرون از نص قرآن

مشکل در مناطق شمالی زمین آشکارتر می‌شود. در بخش‌هایی از سویدن و دیگر سرزمین‌های نزدیک قطب، روزهای تابستان بسیار طولانی‌اند و در برخی مناطق، دوره‌هایی وجود دارد که خورشید غروب نمی‌کند یا تاریکی معمول شب و نشانه‌های متعارف سپیده پدید نمی‌آیند.

خداوند در بقره ۲:۱۸۵ فرمان صیام را با «فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ» به شهود ماه پیوند می‌دهد و در بقره ۲:۱۸۷ نشانه‌های زمانی آغاز و پایان آن را چنین بیان می‌کند:

«وَكُلُوا وَاشْرَبُوا حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ»

«و بخورید و بیاشامید تا رشته سپید سپیده از رشته سیاه برایتان آشکار شود.»

و سپس می‌فرماید:

«ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيَامَ إِلَى اللَّيْلِ»

«سپس صیام را تا شب کامل کنید.»

اما برخی اهل رأی و حدیث، هنگامی که برداشت‌های موروثی آنان در برابر شرایط واقعی زمین به بن‌بست رسیده، به جای بازگشت به راه‌حل حکیمانه خود قرآن، از امانی و آرای خویش فتواهای تازه ساخته‌اند. گاهی گفته‌اند مردم این مناطق باید ساعات صیام خود را با عربستان و مکه برابر کنند و گاهی کشور یا منطقه همجوار را معیار قرار داده‌اند. برخی نیز تحمل روزهای بسیار طولانی را لازم دانسته‌اند، مگر آنکه عذر دیگری احراز شود.

اما خداوند کجا گفته است که انسان باید به جای نشانه‌های بیان‌شده در قرآن، ساعت مکه یا کشور همجوار را معیار عبادت خود قرار دهد؟ سلطان این فرمان‌ها کجاست؟

حتی اگر چنین فتواهایی برای رفع دشواری صادر شده باشند، مشکل بنیادی همچنان پابرجاست: چرا باید نخست راه فدیه را با برداشت محدود یا ادعای نسخ ببندند و سپس برای گشودن بن‌بستی که خود ساخته‌اند، حکم تازه‌ای از بیرون قرآن بیاورند؟

این همان خطر شریعت‌نویسی موازی است؛ جایی که به جای تسلیم شدن به حکم خداوند، فهم موروثی معیار قرار می‌گیرد و برای حفظ آن، فرمان‌هایی ساخته می‌شود که در متن قرآن وجود ندارند.

آیا آن معبود یگانه که زمین، حرکت آن، تفاوت فصل‌ها و شرایط گوناگون جغرافیایی را آفریده است، از وجود چنین سرزمین‌هایی آگاه نبود؟ آیا باید تصور کنیم که او حکم صیام را مقرر کرده، اما تعیین تکلیف ساکنان بخشی از زمین را فراموش کرده است تا فقیهان بعدها با ساعت مکه و کشورهای همجوار آن را تکمیل کنند؟

یا مشکل از آنجا آغاز شده که انسان، راه آسان‌گیری و جبران را که خود قرآن بیان کرده، به سبب پیروی از رأی و روایت نادیده گرفته است؟

۵. مشکل مخالفت با اصل آسان‌گیری و حدود توان انسان

خداوند در ادامه همین مجموعه آیات، در بقره ۲:۱۸۵، صریحا می‌فرماید:

«يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ»

«آن معبود یگانه برای شما آسانی می‌خواهد و برای شما سختی نمی‌خواهد.»

در حج ۲۲:۷۸ نیز آمده است:

«وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ»

«و در دین بر شما هیچ تنگنایی قرار نداده است.»

و در بقره ۲:۲۸۶ می‌فرماید:

«لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا»

«آن معبود یگانه هیچ‌کس را جز به اندازه توانش مکلف نمی‌کند.»

در ادامه همان آیه نیز بندگان دعا می‌کنند:

«رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ»

«پروردگارا، آنچه را طاقت آن نداریم بر ما تحمیل مکن.»

این آیات معیارهایی روشن برای فهم تکلیف الهی در اختیار ما می‌گذارند. خداوند از انسان کوشش، بندگی و پایداری می‌خواهد، اما او را فراتر از وسع و توانش مکلف نمی‌کند.

دشواری معمول یک عبادت با مشقت طاقت‌فرسا و آسیب‌رسان تفاوت دارد. همچنین در بقره ۲:۱۷۳، قرآن در وضعیت اضطرار راه تخفیف را باز می‌گذارد و برای کسی که از حدود آن تجاوز نکرده باشد، گناهی مقرر نمی‌کند. پس در منطق احکام الهی، وضعیت واقعی انسان و ضرورت حفظ زندگی او بی‌اهمیت نیست.

اگر برداشت ما از صیام به این نتیجه برسد که بیمار مزمن، کارگر گرفتار حرارت شدید یا ساکن منطقه‌ای با روزهای بسیار طولانی باید برخلاف توان واقعی خود به عبادت ادامه دهد، لازم است پیش از نسبت دادن چنین الزامی به خداوند، برداشت خود را دوباره بسنجیم.

۶. مشکل قرار دادن انسان در معرض گناه و نافرمانی

پیامد خطرناک این برداشت‌ها آن است که انسان ممکن است بی‌دلیل میان دو وضعیت گرفتار شود: یا برای انجام عبادت به بدن و جان خود آسیب برساند یا با تصور نافرمانی از خداوند زندگی کند.

اگر شخصی واقعا توان انجام صیام را ندارد، چرا باید گناهکار شناخته شود؟ اگر خود قرآن برای چنین وضعیتی راه جبران گشوده باشد، بستن آن راه با روایت، فتوا یا ادعای نسخ، قرار دادن انسان در معرض نافرمانی از حکمی است که خداوند به آن صورت بر او تحمیل نکرده است.

عبادتی که برای رسیدن به تقوا مقرر شده، نباید به وسیله‌ای برای گرفتار کردن ناتوانان در ترس، گناه و آسیب تبدیل شود. مشکل در فرمان خداوند نیست؛ در برداشتی است که آسان‌گیری او را نادیده می‌گیرد.

۷. مشکل ناسازگاری با مبین بودن قرآن و جایگاه آیات محکمات

قرآن در نحل ۱۶:۸۹ خود را «تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ» معرفی می‌کند و در آل‌عمران ۳:۷ از آیات محکماتی سخن می‌گوید که بنیاد کتاب‌اند. در انعام ۶:۱۱۴ نیز از کتابی سخن می‌رود که به تفصیل نازل شده است.

این بیانگری به معنای آن نیست که قرآن باید نام تمام بیماری‌ها، مشاغل و مناطق جغرافیایی را جداگانه ذکر کند. یک فرمان حکیمانه می‌تواند با بیان اصول روشن، وضعیت‌های فراوان و متفاوت انسان را دربر گیرد.

اما اگر قرآن درباره اصل صیام، بیماری، سفر، فدیه، حدود توان انسان و آسان‌گیری سخن گفته باشد، چرا باید تصور کنیم که برای حل مسائل بنیادی همین حکم، به شریعتی موازی نیاز داریم؟

آیا مشکل از ناکافی بودن بیان قرآن است یا از برداشتی که نمی‌تواند فرمان‌های آن را در کنار یکدیگر قرار دهد؟

در مقاله «منطق و سلطان در قرآن» بررسی کرده‌ایم که ادعا، هر اندازه مشهور یا موروثی باشد، جای دلیل را نمی‌گیرد. کسی که حکمی را به خداوند نسبت می‌دهد، باید برای آن سلطان و برهانی روشن داشته باشد.

بنابراین، نه ادعای نسخ یک فرمان قرآنی و نه تحمیل معیارهای زمانی و تکالیف تازه را می‌توان تنها با شهرت روایت، جایگاه فقیه یا عادت یک مذهب توجیه کرد. حکم انسان باید با فرمان خداوند سنجیده شود، نه اینکه فرمان خداوند را تابع حکم انسان بسازیم.

اکنون اگر سه خوانش آغاز بحث را با این معیارها بسنجیم، روشن می‌شود که خوانش سوم چگونه می‌تواند مشکلات دو برداشت نخست را برطرف کند.

در این خوانش، اصل صیام همچنان مقرر است. کسی که توان انجام آن را دارد، فرمان صیام را به جا می‌آورد. کسی که به سبب بیماری یا سفر نمی‌تواند در زمان مقرر آن را انجام دهد، در روزهای دیگر جبران می‌کند. اما کسی که انجام صیام برای او در مرز طاقت، همراه با مشقت شدید یا آسیب جدی است و انتقال آن به روزهای دیگر نیز مشکلش را برطرف نمی‌کند، راه فدیه را پیش روی خود دارد.

در اینجا معنای «يُطِيقُونَهُ» اهمیت خود را آشکار می‌سازد. این واژه با طاقت و اندازه تحمل انسان ارتباط دارد؛ با وضعیتی که شخص برای انجام کار ناچار است توان خود را تا مرز تحمل به کار گیرد. وقتی چنین تعبیری در کنار «فِدْيَةٌ طَعَامُ مِسْكِينٍ» قرار می‌گیرد، می‌توان حکم را ناظر به کسانی فهمید که انجام صیام برای آنان دشواری طاقت‌فرسا دارد. فدیه در این صورت راه جبران است، نه تکلیف اضافی برای همه توانمندان و نه حکمی که برای معتبر دانستن آیه بعد ناچار به منسوخ شمردن آن باشیم.

این فهم میان دشواری عادی عبادت و ناتوانی واقعی یا مشقت شدید تفاوت می‌گذارد. هر خستگی یا ناراحتی مختصر، انسان را در وضعیت طاقت‌فرسا قرار نمی‌دهد. اما هنگامی که انجام صیام با آسیب جدی، محدودیت پایدار جسمانی یا شرایطی همراه باشد که از توان واقعی شخص فراتر می‌رود، نمی‌توان وضعیت او را با انسان سالم و برخوردار از شرایط مناسب یکسان دانست.

چنین وضعیتی تنها به پیری محدود نیست. بیماری مزمن، سفرهای دائمی یا طولانی، کار در معادن و کارخانه‌های دارای حرارت شدید، و زندگی در مناطق جغرافیایی با شرایط زمانی دشوار، می‌توانند انسان را با مسئله توان و طاقت روبه‌رو سازند. معیار، عنوان شغل، سن، کشور یا موقعیت اجتماعی نیست؛ معیار توان واقعی انسان در برابر تکلیف است.

اما در این حکم، حکمت دیگری نیز نهفته است: پیوند خودداری عبادی با خوراک دادن به انسان نیازمند.

کسی که توان صیام دارد، با خودداری آگاهانه، اراده و تقوای خویش را پرورش می‌دهد. در مقابل، کسی که به سبب ناتوانی یا مشقت شدید نمی‌تواند صیام انجام دهد، با فدیه به خوراک انسان نیازمند کمک می‌کند. به این ترتیب، در همان روزهایی که گروهی از خوردن و آشامیدن خودداری می‌کنند، ممکن است بر سفره مسکینی نیز لقمه‌ای بهتر قرار گیرد.

این چه تعادل زیبایی میان عبادت فردی و مسئولیت اجتماعی است! یکی با خودداری از خواسته‌های خویش به سوی تقوا می‌رود و دیگری با خوراک دادن به نیازمند، راه نیکی و احسان را می‌پیماید. نه انسان ناتوان از مسئولیت کنار گذاشته می‌شود و نه برای اثبات بندگی ناچار است به جان خود آسیب برساند. هر دو می‌توانند متناسب با توانایی و شرایط خویش در مسیر خیر قرار گیرند.

قرآن سپس می‌فرماید: «فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْرًا فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ»؛ پس هر کس داوطلبانه نیکی بیشتری انجام دهد، برای او بهتر است.

«تطوع» از ریشه «ط و ع» با پذیرش و انجام کار از روی خواست و رغبت پیوند دارد. در سیاق فدیه، شخص می‌تواند افزون بر مقدار مقرر، خوراک بیشتری ببخشد یا به نیازمندان بیشتری یاری رساند. اما نیکی داوطلبانه را نباید به تکلیف اجباری دیگری تبدیل کرد. قرآن میان آنچه مقرر شده و آنچه انسان با رغبت خود افزون بر آن انجام می‌دهد، تفاوت می‌گذارد.

در پایان می‌فرماید: «وَأَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»؛ و اینکه صیام کنید، برای شما بهتر است، اگر بدانید.

این سخن ارزش صیام را حفظ می‌کند. وجود فدیه به معنای بی‌ارزش شدن خودداری عبادی نیست. برای انسانی که توان انجام آن را دارد، صیام فرصتی برای تمرین خودنگه‌داری و رسیدن به تقواست؛ همان هدفی که در بقره ۲:۱۸۳ بیان شد. اما برتری یک عبادت برای شخص توانا، دلیل الزام همان عمل بر انسانی نیست که انجام آن برایش طاقت‌فرسا یا آسیب‌رسان است.

حتی در تاریخ تفسیر نیز چنین خوانشی بی‌سابقه نبوده است. در گزارش‌هایی منسوب به ابن‌عباس و برخی دیگر، فدیه درباره سالمندان ناتوان و کسانی که انجام صیام برایشان دشوار است، مطرح شده است. در تفسیر المنار نیز محمد عبده مشقت شدید و وضعیت افرادی را بررسی می‌کند که معاش آنان به کارهای طاقت‌فرسا وابسته است؛ از جمله کارگران معادن زغال‌سنگ. مهدی بازرگان نیز عبارت «وَعَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ» را درباره کسانی فهمیده که طاقت خود را از دست می‌دهند.

این گزارش‌ها برای ما حجت شرعی نیستند؛ اما نشان می‌دهند که پیوند حکم فدیه با ناتوانی و مشقت شدید، برداشتی بی‌سابقه یا ساخته امروز نیست. اعتبار نهایی این فهم را باید از خود زبان قرآن و سازگاری آن با دیگر فرمان‌های الهی سنجید.

خوانش سوم در این سنجش، راهی منسجم پیش روی ما می‌گذارد. اصل صیام محفوظ می‌ماند؛ بیمار و مسافری که امکان جبران دارند، در روزهای دیگر آن را انجام می‌دهند؛ و کسانی که به سبب محدودیت پایدار یا مشقت طاقت‌فرسا توان انجام آن را ندارند، می‌توانند از راه فدیه بهره ببرند.

در این صورت، نه لازم است حکم فدیه منسوخ اعلام شود، نه باید ساعت‌های مکه یا کشورهای دیگر را به‌عنوان فرمان الهی جانشین نشانه‌های زمانی قرآن ساخت، و نه انسانی را به انجام عبادتی آسیب‌رسان مکلف دانست. همچنین نیازی نیست برای حل مشکلاتی که از یک برداشت محدود پدید آمده‌اند، احکام تازه‌ای بیرون از نص قرآن ساخته شود.

خداوند صیام را برای رسیدن انسان به تقوا مقرر کرده است، نه برای گرفتار ساختن او در تکلیفی بیرون از توانش. خوانش سوم، با حفظ اصل عبادت و اعتبار فدیه، راهی فراهم می‌کند که عدالت، رحمت، مسئولیت و آسان‌گیری در کنار یکدیگر باقی بمانند. انسان توانا با خودداری عبادت می‌کند و انسان ناتوان با خوراک دادن به مسکین، در همان مسیر خیر و احسان گام می‌گذارد.

مشکل هنگامی پدید می‌آید که انسان به جای سنجیدن برداشت خود با فرمان‌های روشن خداوند، بکوشد فرمان خداوند را با برداشت موروثی خویش سازگار سازد؛ حتی اگر برای این کار ناچار شود آیه‌ای را منسوخ بخواند یا تکلیفی را به نام دین بر مردم تحمیل کند که سلطان روشنی از قرآن ندارد.

در آغاز آیه، خداوند از «أَيَّامًا مَعْدُودَاتٍ» سخن می‌گوید؛ یعنی روزهایی معدود، شمرده‌شده و محدود. برخی از پژوهشگرانی که قرآن را مستقل از منابع بیرونی بررسی می‌کنند، با استناد به کاربردهای «معدود» و «معدودات» در آیاتی مانند یوسف ۱۲:۲۰، بقره ۲:۸۰ و آل‌عمران ۳:۲۴، نتیجه گرفته‌اند که این تعبیر تنها به چند روز اندک، معمولا از دو تا ده روز، اشاره دارد و نمی‌تواند تمام ماه رمضان را دربر گیرد. این برداشت از آن جهت قابل بررسی است که «معدودات» در زبان عربی می‌تواند بر کمی شمار دلالت کند؛ اما دلالت بر کمی، به معنای تعیین حد قطعی دو تا ده روز نیست. از خود قرآن نمی‌توان ثابت کرد که جمع مؤنث «معدودات» در تمام کاربردهایش به چنین محدوده عددی ثابتی منحصر است.

خود قرآن نشان می‌دهد که محدوده روزهای معدود را باید از سیاق هر آیه شناخت. برای نمونه، در بقره ۲:۲۰۳ می‌فرماید: «وَاذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُودَاتٍ» و سپس از کسی سخن می‌گوید که در دو روز تعجیل می‌کند و کسی که تأخیر می‌نماید. در اینجا نیز تعبیر «أَيَّامٍ مَعْدُودَاتٍ» به‌تنهایی شمار دقیق روزها را تعیین نمی‌کند؛ ادامه آیه است که از دو روز و امکان تأخیر در همان محدوده سخن می‌گوید. در بقره ۲:۱۸۴ نیز روزهای معدود بیان شده‌اند، اما آیه بعدی با معرفی «شَهْرُ رَمَضَانَ» و فرمان «فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ»، محدوده زمانی صیام را به ماه رمضان پیوند می‌دهد و سپس با «وَلِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ» بر کامل کردن شمار مقرر تأکید می‌کند. پس نمی‌توان از واژه «معدودات» به‌تنهایی چند روز دلخواه استخراج کرد و قید روشن آیه بعد را نادیده گرفت.

در این انتخاب واژه، حکمت دیگری نیز دیده می‌شود. قرآن در اعراف ۷:۱۴۲، درباره میقات موسی، سی شب را بیان می‌کند که با ده شب دیگر به چهل شب کامل می‌شود. آنجا موضوع، میقاتی با شمار معین است؛ اما در صیام، مدت عبادت به ماه قمری وابسته شده است. ماه‌های قمری همواره شمار ثابتی از روزها ندارند و ممکن است بیست‌ونه یا سی روز باشند. افزون بر این، تشخیص پایان ماه نیز همیشه به‌آسانی ممکن نیست. در شب‌های ابری یا بارانی، هنگامی که هلال دیده نمی‌شود، ممکن است انسان نتواند از راه مشاهده مستقیم تشخیص دهد که روز سپری‌شده، آخرین روز ماه بوده است یا هنوز روز دیگری باقی مانده است. پس مسئله تنها شمارش روزهای گذشته نیست؛ شناخت شمار کامل روزهای همان ماه نیز به تشخیص پایان آن وابسته است. تعیین یک عدد ثابت برای همه ماه‌های رمضان، این تفاوت واقعی را نادیده می‌گرفت؛ اما تعبیر «أَيَّامًا مَعْدُودَاتٍ» در کنار قید «شَهْرُ رَمَضَانَ»، شمار روزها را به مدت همان ماه وابسته می‌سازد.

اینجاست که دقت بیان قرآن آشکار می‌شود. خداوند نه برای تمام سال‌ها عدد ثابت بیست‌ونه یا سی را مقرر کرده و نه تعیین مدت صیام را به انتخاب چند روز از سوی انسان واگذاشته است. روزها معدودند، اما شمار کامل آنها با ماهی که قرآن مشخص کرده پیوند دارد. همان‌گونه که در بقره ۲:۱۸۹، هلال‌های ماه نشانه‌های زمانی برای مردم معرفی شده‌اند، در اینجا نیز ماه قمری مبنای تعیین مدت قرار می‌گیرد. بدین‌ترتیب، تفاوت شمار روزهای ماه و دشواری احتمالی شناخت پایان آن، در فهم رابطه «معدودات» با ماه رمضان اهمیت پیدا می‌کند.

این مسئله با اصل روشن و مبین بودن قرآن نیز پیوند دارد. خداوند در نحل ۱۶:۸۹ از بیانگری کتاب سخن می‌گوید و در آل‌عمران ۳:۷ آیات محکمات را بنیاد کتاب معرفی می‌کند. آیا درست است که تعبیر «أَيَّامًا مَعْدُودَاتٍ» را جدا از ادامه سخن خداوند بخوانیم، از آن محدودیتی عددی بسازیم که خود آیه تعیین نکرده، و سپس فرمان «فَلْيَصُمْهُ» و «وَلِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ» را نادیده بگیریم؟ قرآن را باید در پیوستگی آیات خودش فهمید. روزهای معدود در بقره ۲:۱۸۴ با معرفی ماه رمضان در بقره ۲:۱۸۵ روشن می‌شوند؛ نه با تحمیل عددی که از کاربرد همین واژه در سیاقی دیگر گرفته شده است. این همان تفاوت میان پیروی از منطق کامل قرآن و ساختن یک حکم از بخشی از شواهد آن است.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۷۳ — حکم اضطرار و نفی گناه در شرایط ناچاری، با رعایت حدود آن.
  • بقره ۲:۱۸۳ — مقرر شدن اصل صیام و معرفی تقوا به‌عنوان هدف آن.
  • بقره ۲:۱۸۵ — فرمان صیام، حکم بیمار و مسافر و اراده خداوند بر آسانی، نه سختی.
  • بقره ۲:۱۸۷ — نشانه‌های زمانی آغاز و پایان صیام.
  • بقره ۲:۱۸۹ — اهله به‌عنوان نشانه‌های زمانی برای مردم.
  • بقره ۲:۱۹۶ — فدیه در شرایط خاص و امکان جبران از راه صیام، صدقه یا نسک.
  • بقره ۲:۲۴۹ — کاربرد «لَا طَاقَةَ لَنَا» درباره نداشتن طاقت رویارویی با جالوت و سپاهیان او.
  • بقره ۲:۲۸۶ — محدود بودن تکلیف به وسع انسان و دعا برای تحمیل نشدن آنچه طاقت آن وجود ندارد.
  • حج ۲۲:۷۸ — قرار ندادن حرج و تنگنا در دین.
  • مائده ۵:۶ — نفی اراده الهی برای قرار دادن حرج بر مردم در احکام طهارت.
  • نساء ۴:۲۸ — اراده خداوند بر تخفیف و توجه به ضعف انسان.
  • نساء ۴:۸۲ — دعوت به تدبر در قرآن و سنجش سازگاری آیات آن.
  • انعام ۶:۱۱۴ — نزول کتاب به تفصیل و جایگاه آن در داوری.
  • انعام ۶:۱۱۵ — کامل شدن کلمه پروردگار به راستی و عدالت.
  • کهف ۱۸:۲۷ — تغییرناپذیری کلمات خداوند از سوی دیگران.
  • نحل ۱۶:۸۹ — جایگاه کتاب در بیان و هدایت.
  • آل‌عمران ۳:۷ — آیات محکمات به‌عنوان بنیاد کتاب.
  • روم ۳۰:۳۵ — پرسش از سلطان نازل‌شده در برابر ادعاهای بی‌پشتوانه.
  • نحل ۱۶:۱۱۶ — هشدار درباره نسبت دادن حلال و حرام به خداوند بدون حق.
  • یوسف ۱۲:۲۰ — کاربرد «معدودة» در وصف بهای فروش یوسف.
  • بقره ۲:۸۰ — کاربرد «أيامًا معدودة» در ادعای محدود بودن روزهای عذاب.
  • آل‌عمران ۳:۲۴ — کاربرد «أيامًا معدودات» در ادعای محدود بودن روزهای عذاب.
  • بقره ۲:۲۰۳ — روزهای معدود و توضیح سیاق درباره تعجیل در دو روز و تأخیر.
  • اعراف ۷:۱۴۲ — میقات سی‌شبه موسی و کامل شدن آن با ده شب دیگر به چهل شب.

البقره ۲:۱۸۵

ۚ ۖ ۗ

ماه رمضان، همان ماهی که قرآن در آن نازل شد؛ هدایتی برای مردم و دلایل روشنی از هدایت و فرقان. پس هر کس از شما شاهد آن ماه بود، آن را صیام کند؛ و هر کس بیمار یا در سفر باشد، شماری از روزهای دیگر. آن معبود یگانه برای شما آسانی می‌خواهد و برای شما سختی نمی‌خواهد؛ تا شمار مقرر را کامل کنید و آن معبود یگانه را به سبب هدایتی که به شما داده است بزرگ بدارید، و باشد که شکر کنید.

تأمل ما

خداوند در بقره ۲:۱۸۳ اصل صیام را بر ایمان‌آورندگان مقرر کرد و هدف آن را رسیدن به تقوا معرفی نمود. در بقره ۲:۱۸۴ از «أَيَّامًا مَعْدُودَاتٍ» سخن گفت و احکام مربوط به بیماری، سفر، طاقت انسان و فدیه را بیان کرد. اکنون با عبارت «شَهْرُ رَمَضَانَ» محدوده زمانی صیام را روشن می‌سازد.

روزهای معدودِ آیه پیشین، در اینجا با ماه رمضان مشخص می‌شوند. ماه‌های قمری ممکن است بیست‌ونه یا سی روز داشته باشند و شمار روزهای صیام نیز به مدت همان ماه وابسته است. خداوند به جای تعیین یک عدد ثابت برای تمام سال‌ها، خود ماه رمضان را معیار قرار داده است. توضیح معنای «معدودات»، تفاوت شمار روزهای قمری و نقد برداشت‌هایی که آن را تنها به چند روز محدود می‌کنند، در تأویل بقره ۲:۱۸۴ آمده است.

خداوند سپس می‌فرماید:

«فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ»

«پس هر کس از شما شاهد آن ماه بود، آن را صیام کند.»

«شَهِدَ» از ریشه «ش ه د» با حضور، مشاهده و گواهی ارتباط دارد. خداوند فرمان صیام را به شهود ماه پیوند داده است. ماه رمضان پدیده‌ای واقعی در گردش ماه قمری است و شناخت آن با نشانه‌های ماه ارتباط دارد. در بقره ۲:۱۸۹ نیز هلال‌های ماه نشانه‌های زمانی برای مردم معرفی شده‌اند. پس مبنای فرمان، شناخت و شهود ماه است، نه پیروی از زمان‌بندی قراردادی سرزمین‌های دیگر یا فرمان‌هایی که انسان‌ها از پیش خود به احکام الهی افزوده‌اند.

اما خداوند چرا ماه رمضان را با نزول قرآن معرفی می‌کند؟

«شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِنَ الْهُدَىٰ وَالْفُرْقَانِ»

«ماه رمضان، همان ماهی که قرآن در آن نازل شد؛ هدایتی برای مردم و دلایل روشنی از هدایت و فرقان.»

قرآن کتاب هدایت برای مردم است. این هدایت به یک قوم، سرزمین یا مذهب اختصاص ندارد. «بَيِّنَاتٍ» از ریشه «ب ي ن» با آشکار شدن و روشن ساختن حقیقت ارتباط دارد. خداوند قرآن را با دلایل روشن نازل کرده است تا انسان بتواند حقیقت را بشناسد، در آیات آن بیندیشد و راه درست را از راه نادرست بازشناسد.

«فرقان» نیز یکی از اوصاف تمایزبخش قرآن است و همان معبود یگانه می‌تواند به اراده خود، چنان‌که در انفال ۸:۲۹ در پیوند با تقوا بیان کرده است، به انسان فرقانی عطا کند که با آن حق را از باطل و نیکی را از بدی تشخیص دهد.

پس کتابی که خداوند آن را هدایت و دارای بینات معرفی کرده است، باید معیار فهم احکام دین نیز باشد. انسان نمی‌تواند نخست برداشت موروثی خود را معیار قرار دهد و سپس برای حفظ آن، آیات قرآن را ناتمام، متعارض یا نیازمند احکام بیرونی بشمارد. هدایت زمانی راهنمای انسان است که سخن خداوند بر داوری‌های او حاکم باشد، نه اینکه داوری انسان بر سخن خداوند فرمان براند.

در ادامه، خداوند پس از مقرر کردن صیام ماه رمضان، بار دیگر وضعیت بیمار و مسافر را بیان می‌کند:

«وَمَنْ كَانَ مَرِيضًا أَوْ عَلَىٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ»

«و هر کس بیمار یا در سفر باشد، شماری از روزهای دیگر.»

خداوند به همان روشنی که صیام را مقرر کرده، راه جبران آن را نیز در شرایط بیماری و سفر بیان می‌کند. اما حکمت این فرمان در ادامه آیه آشکارتر می‌شود:

«يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَلِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ»

«آن معبود یگانه برای شما آسانی می‌خواهد و برای شما سختی نمی‌خواهد؛ تا شمار مقرر را کامل کنید.»

این عبارت باید در پیوستگی خودش فهمیده شود. خداوند آسانی را اراده کرده و سختی را نفی نموده است تا انسان بتواند شمار مقرر صیام را کامل کند. تکمیل عده باید ممکن و عملی باشد، نه اینکه انسان زیر بار تکلیفی طاقت‌فرسا درمانده شود. آسان‌گیری راه انجام فرمان را می‌گشاید؛ سخت‌گیری بی‌دلیل همان راه را می‌بندد.

در اینجا تفاوت میان حکمت فرمان خداوند و نتایج برداشت‌های انسانی آشکار می‌شود.

در خوانش سوم بقره ۲:۱۸۴، فرمان صیام با توان و شرایط واقعی انسان سازگار است. کسی که توان دارد، صیام انجام می‌دهد؛ بیمار یا مسافری که امکان جبران دارد، آن را در روزهای دیگر انجام می‌دهد؛ و کسی که به سبب بیماری مزمن، محدودیت پایدار یا مشقت طاقت‌فرسا نمی‌تواند صیام را به جا آورد، از راه فدیه بهره می‌برد. این محدودیت تنها به بیماری یا پیری منحصر نیست. انسانی که برای معاش خانواده ناچار است ساعت‌های طولانی در معدن زغال‌سنگ یا کارخانه ذوب آهن کار کند، ممکن است توانایی کسی را نداشته باشد که در محیطی خنک و آسوده به سر می‌برد. ساکنان مناطقی که روزها و شب‌های بسیار طولانی یا شرایط اقلیمی نامتعارف دارند نیز با دشواری‌های واقعی روبه‌رو می‌شوند.

این همان آسان‌گیری است که انجام تکلیف را عملی می‌سازد. خداوند انسان را به کاری فراتر از توانش مکلف نمی‌کند و او را میان آسیب رساندن به بدن خود و نافرمانی از فرمان الهی گرفتار نمی‌سازد. در بقره ۲:۲۸۶ نیز می‌فرماید: «لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا»؛ آن معبود یگانه هیچ‌کس را جز به اندازه توانش مکلف نمی‌کند.

اما دو خوانش نخست بقره ۲:۱۸۴، با مشکلاتی روبه‌رو می‌شوند که نتیجه آنها درست برخلاف همین آسان‌گیری است. هنگامی که حکم فدیه به تکلیفی اضافی برای توانمندان تبدیل شود، یا ابتدا به اختیار میان صیام و اطعام معنا گردد و سپس با ادعای نسخ کنار گذاشته شود، برای وضعیت‌های واقعی ناتوانی و مشقت طاقت‌فرسا راه روشنی باقی نمی‌ماند.

برخی اهل رأی و حدیث، به جای بازنگری در برداشت خود و تسلیم شدن به راه‌حلی که قرآن بیان کرده است، برای گشودن بن‌بست‌های ناشی از همان برداشت، از آرای خویش احکام و فتواهای تازه ساخته‌اند. گاهی گفته‌اند مردم مناطق شمالی باید ساعات صیام خود را با مکه یا کشور همجوار برابر کنند و گاهی نیز تحمل روزهای بسیار طولانی را لازم شمرده‌اند.

اما سلطان این فرمان‌ها کجاست؟ خداوند در کدام آیه گفته است که زمان صیام را با ساعت‌های مکه یا کشور همجوار عیار کنید؟ چرا باید راه جبران را که خود قرآن بیان کرده، با ادعای نسخ یا تفسیر محدود کنار بگذاریم و سپس برای حل مشکلات حاصل از آن، شریعتی موازی بسازیم؟

این دشواری‌ها تنها نتیجه اختلاف در یک حکم نیستند؛ به مسئله بزرگ‌تری بازمی‌گردند: جایگاه علم و حکمت خداوند در برابر رأی انسان.

آیا آن معبود یگانه که زمین، گردش ماه و خورشید، تفاوت فصل‌ها، طول روزها و شب‌ها و شرایط اقلیمی تمام جهان را آفریده است، از زندگی بندگان خود در سرزمین‌های گوناگون آگاه نبود؟ آیا باید تصور کنیم که او شرایط بیماران مزمن، انسان‌های ناتوان، کارگران گرفتار مشقت و ساکنان مناطق قطبی را نمی‌شناخته است؟

آیا قرآن که خداوند آن را هدایت و دارای بینات نازل کرده، در بیان راه‌حل چنین وضعیت‌هایی ناتمام مانده است تا اهل رأی و روایت با فتواهای خود آن را تکمیل کنند؟ و آیا برای دفاع از برداشت انسان، باید میان آیات خداوند تضاد بسازیم و سپس به نظریه نسخ و منسوخ پناه ببریم؟

این چه بزرگداشتی از آن معبود یگانه است که علم و حکمت او را کوچک می‌پندارد و حکم ساخته‌شده انسان را به جای فرمان او می‌نشاند؟

آن معبود یگانه علیم و خبیر است. او از شرایط بندگان خود آگاهی دارد و در همین مجموعه آیات، اصل صیام، راه جبران و حکم فدیه را بیان کرده است. سختی و بن‌بست زمانی پدید می‌آیند که انسان به جای فهم فرمان‌های خداوند در کنار یکدیگر، بخشی از آنها را به سود برداشت موروثی خویش کنار بگذارد.

بنابراین، «وَلِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ» نتیجه همان آسان‌گیری است: خداوند می‌خواهد انجام فرمان ممکن باشد تا انسان بتواند شمار مقرر را کامل کند؛ نه اینکه در اثر بیماری، ناچاری، ضعف یا آسیب جسمانی از انجام آن درمانده شود. این تفاوت بنیادین میان راه آسان و عملیِ بیان‌شده در قرآن و سخت‌گیری‌های برخاسته از برداشت‌های ناسازگار است. نقد تفصیلی سه خوانش، ادعای نسخ، فتاوای ساخته‌شده و مشکلات واقعی انسان‌ها در تأویل بقره ۲:۱۸۴ آمده است.

خداوند سپس می‌فرماید:

«وَلِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلَىٰ مَا هَدَاكُمْ»

«و تا آن معبود یگانه را به سبب هدایتی که به شما داده است بزرگ بدارید.»

«تکبیر» از ریشه «ک ب ر» با بزرگی و بزرگداشت ارتباط دارد. در این آیه، بزرگداشت خداوند به هدایت او پیوند خورده است. همین تعبیر در حج ۲۲:۳۷ نیز آمده است؛ جایی که خداوند پس از بیان اینکه گوشت و خون قربانی به او نمی‌رسد، بلکه تقوای انسان به او می‌رسد، از بزرگداشت خود به سبب هدایت سخن می‌گوید.

بزرگداشت خداوند تنها بر زبان آوردن الفاظی درباره بزرگی او نیست. کسی که آن معبود یگانه را بزرگ می‌دارد، باید علم، حکمت، عدالت و فرمان او را نیز بر خواسته‌ها و آرای خود مقدم بدارد. نمی‌توان از عظمت خداوند سخن گفت، اما در عمل چنان رفتار کرد که گویی او از شرایط بندگانش بی‌خبر بوده یا در بیان احکامشان کوتاهی کرده است.

بزرگداشت حقیقی خداوند آن است که هدایت او را معیار قرار دهیم، حکمت فرمان‌هایش را بشناسیم و به جای افزودن تکالیف بی‌دلیل، همان راهی را دنبال کنیم که خود او بیان کرده است.

در پایان آیه می‌فرماید:

«وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»

«و باشد که شکر کنید.»

شکر از ریشه «ش ک ر» تنها به گفتن «خدا را شکر» محدود نیست. شکر آن است که انسان ارزش نعمتی را که دریافت کرده بشناسد و اثر این شناخت را در کردار خود آشکار سازد.

هدایت نعمتی بزرگ است؛ اما شکر آن زمانی معنا پیدا می‌کند که انسان از آن پیروی کند. وقتی خداوند در کنار فرمان عبادت، راه آسان‌گیری و جبران را نیز گشوده است، شکر این هدایت آن است که همان حکمت و رحمت را بپذیریم؛ نه اینکه با تحمیل سختی‌های بی‌دلیل بر خود و دیگران، آن را نادیده بگیریم. پیوند شکر با شناخت نعمت و پاسخ عملی انسان در مقاله «شکر در قرآن؛ از گفتن خدا را شکر تا پاسخ مسئولانه به نعمت» به تفصیل بررسی شده است.

بدین‌گونه، آغاز و پایان این مجموعه آیات با یکدیگر پیوند می‌یابند. در بقره ۲:۱۸۳، صیام برای رسیدن به تقوا مقرر شد؛ در بقره ۲:۱۸۴، راه‌های جبران و رعایت طاقت انسان بیان گردید؛ و اکنون در بقره ۲:۱۸۵، خداوند ماه رمضان را مشخص می‌کند، قرآن را هدایت و دارای بینات و فرقان معرفی می‌نماید، آسانی را اراده می‌کند تا تکمیل شمار مقرر ممکن باشد، و انسان را به بزرگداشت و شکر هدایت خویش فرا می‌خواند.

صیام در قرآن راهی برای رسیدن به تقواست، نه مسابقه‌ای در تحمل رنج و آسیب. آن معبود یگانه که به همه شرایط بندگان خود آگاه است، راه آسانی و جبران را در کنار فرمان عبادت گشوده است تا انجام تکلیف ممکن باشد. بزرگداشت او آن است که فرمانش را بر رأی انسان مقدم بداریم؛ و شکر هدایتش آن است که حقیقت روشن‌شده را بشناسیم، از آن پیروی کنیم و حکمت و رحمت او را زیر احکام ساخته‌شده خود پنهان نسازیم.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۸۳ — مقرر شدن اصل صیام و معرفی تقوا به‌عنوان هدف آن.
  • بقره ۲:۱۸۴ — روزهای معدود، سه خوانش «يُطِيقُونَهُ»، حکم فدیه و بررسی تفصیلی آسان‌گیری، نسخ و مشکلات احکام بیرونی.
  • بقره ۲:۱۸۷ — نشانه‌های زمانی آغاز و پایان صیام.
  • بقره ۲:۱۸۹ — هلال‌های ماه به‌عنوان نشانه‌های زمانی برای مردم.
  • بقره ۲:۲۸۶ — محدود بودن تکلیف به وسع انسان و دعا برای تحمیل نشدن آنچه طاقت آن وجود ندارد.
  • انفال ۸:۲۹ — وعده قرار دادن فرقان برای کسانی که تقوا پیشه می‌کنند.
  • فرقان ۲۵:۱ — معرفی وحی نازل‌شده به‌عنوان فرقان.
  • حج ۲۲:۳۷ — پیوند تقوا با عبادت و بزرگداشت خداوند به سبب هدایت.
  • حج ۲۲:۷۸ — قرار ندادن حرج و تنگنا در دین.
  • مائده ۵:۶ — نفی اراده الهی برای قرار دادن حرج بر مردم.
  • نحل ۱۶:۸۹ — جایگاه قرآن در بیان و هدایت.
  • سبأ ۳۴:۱۳ — شکر به‌عنوان عملی که باید در کردار انسان آشکار شود.

البقره ۲:۱۸۶

ۖ ۖ

و هنگامی که بندگانم درباره من از تو بپرسند، پس من نزدیکم؛ دعای دعاکننده را هنگامی که مرا بخواند پاسخ می‌دهم. پس آنان نیز باید دعوت مرا پاسخ دهند و به من ایمان آورند، باشد که راه یابند.

تأمل ما

چه فاصله‌ای میان انسان و پروردگارش وجود دارد که برای سخن گفتن با او به واسطه نیاز داشته باشد؟ خداوند در این آیه، هنگامی که بندگانش درباره او از محمد می‌پرسند، خود مستقیما پاسخ می‌دهد: «فَإِنِّي قَرِيبٌ»؛ پس من نزدیکم. او حتی نمی‌گوید «به آنان بگو که من نزدیکم»، بلکه پاسخ را بی‌واسطه از زبان خود بیان می‌کند. گویی می‌خواهد بندگانش بدانند که برای رسیدن به او، نیازی به عبور از جایگاه هیچ انسان دیگری ندارند.

سپس می‌فرماید: «أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ»؛ دعای دعاکننده را هنگامی که مرا بخواند پاسخ می‌دهم. در این فرمان، هیچ شرطی درباره داشتن مقام مذهبی، تعلق به خاندان خاص، مراجعه به پیشوا یا جستن شفیع قرار داده نشده است. خداوند خود را نزدیک و پاسخ‌دهنده معرفی می‌کند. نه پیامبر مالک اجابت دعاست و نه شخص دیگری اختیار رحمت و بخشایش خداوند را در دست دارد.

با این حال، انسان‌ها در طول تاریخ بارها میان خود و پروردگار واسطه ساخته‌اند. در سنت دینی یهود، معبد و کاهنان وابسته به خاندان هارون در مناسک عبادی جایگاه ویژه‌ای یافتند و در برخی سنت‌های مسیحی نیز قدیسان به شفیعانی تبدیل شدند که از آنان درخواست میانجی‌گری نزد خداوند می‌شود. عیسی مردم را به بندگی آن معبود یگانه فراخواند و محمد نیز همان دعوت توحیدی را آورد؛ اما افسوس که بعدها در میان پیروانشان، خود این پیامبران، اعضای خاندان آنان و دیگر شخصیت‌های مقدس نیز به واسطه‌هایی برای تقرب و درخواست از خداوند تبدیل شدند.

این در حالی است که قرآن در زمر ۳۹:۳، ادعای کسانی را نقل می‌کند که می‌گفتند معبودان و سرپرستان خود را تنها برای نزدیک شدن به خداوند عبادت می‌کنند. در یونس ۱۰:۱۸ نیز از کسانی سخن می‌گوید که موجودات دیگری را شفیعان خود نزد خداوند معرفی می‌کردند. اما خداوند در زمر ۳۹:۴۴ اعلام می‌کند که شفاعت تماما از آن اوست. پس حتی اگر شفاعتی در قلمرو اذن الهی امکان داشته باشد، از آن نمی‌توان فرمانی برای جستن و خواندن واسطه‌ها استخراج کرد. این مسئله در مقاله «شفاعت در قرآن؛ اذن الهی، مسئولیت انسان و پیوند مستقیم با خداوند» به تفصیل بررسی شده است.

پایان آیه نیز رابطه بندگی را روشن‌تر می‌سازد: «فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ». همان پروردگاری که دعای بندگان را پاسخ می‌دهد، آنان را نیز به پاسخ دادن به دعوت خود و ایمان آوردن به خویش فرا می‌خواند. این رابطه یک‌طرفه نیست؛ انسان تنها برای برآورده شدن خواسته‌هایش خداوند را نمی‌خواند، بلکه باید هدایت او را نیز بپذیرد و در کردار خود به آن پاسخ دهد. «رشد» از ریشه «ر ش د» با راه یافتن و رسیدن به درستی و صلاح ارتباط دارد. پس دعای انسان با ایمان، پذیرش هدایت و رشد او پیوند می‌یابد.

در سراسر قرآن، آن معبود یگانه دعاهای گوناگونی را برای بندگان خود بیان کرده و شیوه خواندن پروردگار را به آنان آموخته است. سوره فاتحه را می‌توان مادر این دعاها دانست؛ سوره‌ای که در آن، انسان مستقیما در برابر پروردگار قرار می‌گیرد و می‌گوید: «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ»؛ تنها تو را بندگی می‌کنیم و تنها از تو یاری می‌جوییم (فاتحه ۱:۵). سپس بی‌درنگ از خود او هدایت می‌خواهد: «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ» (فاتحه ۱:۶). نه نام واسطه‌ای در میان است و نه درخواست از بنده دیگری برای رساندن دعا به پروردگار.

همین شیوه در دعاهای دیگر قرآن نیز دیده می‌شود. بندگان خدا بارها با خطاب «رَبَّنَا» یا «رَبِّ» مستقیما پروردگارشان را می‌خوانند. در بقره ۲:۲۰۱، خیر دنیا و آخرت را از خود او درخواست می‌کنند؛ در آل‌عمران ۳:۸، از او می‌خواهند دل‌هایشان را پس از هدایت منحرف نسازد؛ و در فرقان ۲۵:۷۴، صلاح خانواده و فرزندانشان را از او می‌طلبند. در این دعاها، مخاطب خود پروردگار است، نه واسطه‌ای که باید درخواست را به او برساند.

حتی ساحران دربار فرعون، هنگامی که حقیقت برایشان روشن شد و به آیات پروردگار ایمان آوردند، با وجود تهدید شدید فرعون، مستقیما خداوند را خواندند: «رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَتَوَفَّنَا مُسْلِمِينَ»؛ پروردگارا، بر ما صبر فرو ریز و ما را در حالی بمیران که تسلیم تو باشیم (اعراف ۷:۱۲۶). آنان نگفتند ای موسی، از پروردگارت بخواه که به برکت تو بر ما صبر فرو فرستد. خودشان پروردگار را شناختند و بی‌واسطه به سوی او روی آوردند.

در مقابل، در آیات پیشین همین سوره بقره، رفتار دیگری از بنی‌اسرائیل دیده می‌شود. آنان در بقره ۲:۶۱ به موسی گفتند: «فَادْعُ لَنَا رَبَّكَ»؛ پس برای ما از پروردگارت بخواه. در بقره ۲:۶۸، بقره ۲:۶۹ و بقره ۲:۷۰ نیز بارها همین تعبیر «ادْعُ لَنَا رَبَّكَ» را تکرار کردند. به جای آنکه خود با خطاب «پروردگار ما» به خداوند روی آورند، پیوسته از موسی می‌خواستند که از «پروردگار تو» برای آنان درخواست کند.

این رفتار در سیاق آیاتی آمده است که از ناسپاسی‌ها، بهانه‌جویی‌ها و سرپیچی‌های بنی‌اسرائیل سخن می‌گویند. درخواست دعای خیر از انسانی دیگر به‌خودی‌خود با تبدیل او به واسطه ضروری میان بنده و خداوند یکسان نیست؛ اما تکرار «پروردگار تو» در چنین سیاقی، در برابر دعوت مستقیم بقره ۲:۱۸۶، تفاوتی تأمل‌برانگیز را آشکار می‌سازد. موسی پیام‌آور فرمان خداوند بود، نه مالک راه ارتباط بندگان با پروردگارشان.

آن معبود یگانه در قرآن هیچ واسطه ضروری میان خود و دعای بندگانش قرار نداده است. او خود نزدیک است، خود می‌شنود و خود پاسخ می‌دهد. پیامبران برای رساندن هدایت آمده‌اند، نه برای آنکه پس از خود به دروازه‌بانان رحمت الهی تبدیل شوند. انسانی که پروردگارش را می‌شناسد، نیازی ندارد نام، مقام یا برکت شخص دیگری را شرط شنیده شدن دعایش قرار دهد.

خداوند راه را روشن ساخته است: «فَإِنِّي قَرِيبٌ». پس بنده نیز باید مستقیما او را بخواند، دعوتش را پاسخ دهد و به او ایمان آورد، باشد که راه رشد را بیابد.

ارجاعات متقابل
  • فاتحه ۱:۵ — «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ»؛ بندگی و طلب یاری مستقیم از آن معبود یگانه.
  • فاتحه ۱:۶ — درخواست مستقیم هدایت به راه راست.
  • بقره ۲:۶۱ — درخواست بنی‌اسرائیل از موسی با تعبیر «فَادْعُ لَنَا رَبَّكَ».
  • بقره ۲:۶۸ — تکرار درخواست از موسی برای پرسیدن از پروردگارش.
  • بقره ۲:۶۹ — درخواست دوباره بنی‌اسرائیل با تعبیر «ادْعُ لَنَا رَبَّكَ».
  • بقره ۲:۷۰ — ادامه بهانه‌جویی و درخواست از موسی برای پرسیدن از پروردگارش.
  • بقره ۲:۲۰۱ — دعای مستقیم برای خیر دنیا و آخرت با خطاب «رَبَّنَا».
  • آل‌عمران ۳:۸ — دعای مستقیم برای پایداری دل‌ها بر هدایت.
  • اعراف ۷:۱۲۶ — دعای مستقیم ساحران ایمان‌آورده دربار فرعون برای صبر و تسلیم بودن.
  • یونس ۱۰:۱۸ — نقد کسانی که معبودان دیگری را شفیعان خود نزد خداوند می‌خوانند.
  • اسراء ۱۷:۵۷ — موجوداتی که خوانده می‌شوند، خود جویندگان وسیله به سوی پروردگارشان هستند.
  • فرقان ۲۵:۷۴ — دعای مستقیم برای صلاح خانواده و فرزندان.
  • زمر ۳۹:۳ — نقد واسطه‌سازی به بهانه نزدیک شدن به خداوند.
  • زمر ۳۹:۴۴ — تعلق تمام شفاعت به آن معبود یگانه.
  • غافر ۴۰:۶۰ — فرمان مستقیم «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»؛ مرا بخوانید تا شما را پاسخ دهم.
  • مائده ۵:۳۵ — فرمان جستن وسیله به سوی خداوند، نه تبدیل بندگان به مرجع مستقل دعا.

البقره ۲:۱۸۷

ۚ ۗ ۖ ۚ ۖ ۚ ۗ ۗ

در شب صیام، آمیزش با همسرانتان برای شما حلال شده است. آنان پوشش شما هستند و شما پوشش آنان هستید. آن معبود یگانه دانست که شما به خود خیانت می‌کردید، پس توبه شما را پذیرفت و از شما درگذشت. اکنون با آنان مباشرت کنید و آنچه را آن معبود یگانه برایتان مقرر کرده است بجویید؛ و بخورید و بیاشامید تا رشته سپید سپیده از رشته سیاه برایتان آشکار شود. سپس صیام را تا شب کامل کنید؛ و در حالی که در مساجد اعتکاف دارید، با آنان مباشرت نکنید. اینها حدود آن معبود یگانه‌اند، پس به آنها نزدیک نشوید. این‌گونه آن معبود یگانه آیات خود را برای مردم روشن می‌سازد، باشد که به تقوا برسند.

تأمل ما

در بقره ۲:۱۸۳ گفتیم که ترجمه «الصیام» به «روزه» تمام معنای این واژه را نمی‌رساند. معنای بنیادین ریشه «ص و م» خودداری و بازایستادن است؛ اما خداوند در آن آیه هنوز مشخص نکرده بود که این خودداری باید از چه کارهایی و در چه زمان‌هایی باشد. اکنون در بقره ۲:۱۸۷، پاسخ روشن می‌شود. خداوند خود حدود «الصیام» را بیان می‌کند: چه چیزهایی در شب مجازند، خودداری از خوردن و آشامیدن چه زمانی آغاز می‌شود و تا چه زمانی ادامه دارد، و در وضعیت اعتکاف چه محدودیتی همچنان برقرار می‌ماند. پس برای شناخت صیام مقرر در قرآن، نیازی نیست معنای این واژه را از پیش به برداشت‌های موروثی محدود کنیم؛ خود قرآن چگونگی این خودداری را توضیح داده است.

این آیه از آیات روشن و محکم قرآن در بیان احکام صیام است و به تعبیرهای پیچیده و تأویل‌های دور از متن نیاز ندارد. خداوند آنچه را مجاز کرده و آنچه را محدود ساخته، به‌روشنی بیان می‌کند. وظیفه انسان آن است که این حدود را همان‌گونه که آمده‌اند بشناسد و رعایت کند؛ نه اینکه به نام دین چیزی بر آنها بیفزاید یا از آنها بکاهد.

آیه با یک گشایش آغاز می‌شود: «أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيَامِ الرَّفَثُ إِلَىٰ نِسَائِكُمْ»؛ در شب صیام، آمیزش با همسرانتان برای شما حلال شده است. سپس می‌فرماید: «هُنَّ لِبَاسٌ لَكُمْ وَأَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ»؛ آنان پوشش شما هستند و شما پوشش آنان هستید.

این تعبیر از رابطه‌ای نزدیک و متقابل میان زن و شوهر سخن می‌گوید. همان‌گونه که لباس با بدن انسان نزدیکی دارد، آن را می‌پوشاند و از آن محافظت می‌کند، زن و شوهر نیز در زندگی مشترک به یکدیگر نزدیک‌اند و می‌توانند مایه آرامش، حمایت و پوشش یکدیگر باشند. قرآن این رابطه را یک‌طرفه معرفی نمی‌کند؛ زن برای مرد لباس است و مرد نیز برای زن لباس.

در ادامه، خداوند می‌فرماید که می‌دانست مخاطبان به خود خیانت می‌کردند، پس توبه آنان را پذیرفت و از آنان درگذشت: «عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتَانُونَ أَنْفُسَكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ وَعَفَا عَنْكُمْ». سپس با عبارت «فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ» اجازه مباشرت با همسران را بیان می‌کند و می‌فرماید آنچه را خداوند برایتان مقرر کرده است بجویید.

خود آیه از وضعیتی پیشین و گشایشی تازه خبر می‌دهد، اما جزئیات آن وضعیت پیشین را نباید بدون شاهد به متن افزود. آنچه روشن است، اینکه خداوند از رفتار مخاطبان آگاه بوده، راه توبه و عفو را گشوده و اکنون اجازه مباشرت را بیان کرده است. این گشایش، فرمانی از سوی خود خداوند است، نه نتیجه اختیار انسان در تغییر احکام الهی. تفاوت میان تخفیفی که خداوند صریحا بیان می‌کند و ادعای منسوخ شدن آیات به استناد منابع بیرونی، در مقاله «نسخ در قرآن» بررسی شده است.

سپس خداوند حدود زمانی خوردن و آشامیدن را روشن می‌کند:

«وَكُلُوا وَاشْرَبُوا حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ»

«و بخورید و بیاشامید تا رشته سپید سپیده از رشته سیاه برایتان آشکار شود.»

در این عبارت، خداوند نشانه آغاز خودداری روزانه از خوردن و آشامیدن را بیان می‌کند: آشکار شدن سپیده و تمایز روشنایی آن از تاریکی شب. سپس می‌فرماید:

«ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيَامَ إِلَى اللَّيْلِ»

«سپس صیام را تا شب کامل کنید.»

پس قرآن هم آغاز و هم پایان این خودداری روزانه را بیان کرده است. انسان تا آشکار شدن سپیده اجازه خوردن و آشامیدن دارد و پس از آن، صیام را تا شب کامل می‌کند.

اما این نشانه‌های طبیعی در تمام سرزمین‌های زمین به یک شکل پدیدار نمی‌شوند. در برخی مناطق شمالی و قطبی، روزها و شب‌ها بسیار طولانی‌اند و گاهی مرز معمول میان روشنایی و تاریکی یا نشانه‌های متعارف سپیده به‌روشنی قابل تشخیص نیست. در چنین شرایطی، صیام ممکن است برای بعضی انسان‌ها طاقت‌فرسا یا حتی آسیب‌رسان باشد.

آن معبود یگانه که آفریننده همین زمین و آگاه به شرایط گوناگون بندگان خویش است، در بقره ۲:۱۸۴ راه فدیه را نیز بیان کرده است. در خوانش سوم آن آیه، کسانی که انجام صیام برایشان در مرز طاقت و همراه با مشقت شدید قرار دارد، می‌توانند از راه فدیه بهره ببرند؛ و برای کسانی که توان انجام صیام را دارند، خیر خودداری همچنان برقرار است.

بنابراین، نیازی نیست برای حل دشواری‌های ناشی از شرایط جغرافیایی، از پیش خود زمان‌بندی‌های تازه‌ای به نام فرمان الهی بسازیم. قرآن هم نشانه‌های زمانی خودداری را بیان کرده و هم محدودیت توان انسان و راه جبران را در نظر گرفته است. بررسی مفصل این مسئله، از جمله نقد فتاوای مربوط به تطبیق ساعات صیام با مکه یا کشورهای همجوار، در تأویل بقره ۲:۱۸۴ آمده است.

اما نکته دیگری در این آیه وجود دارد که شاید در برداشت عمومی از روزه کمتر به آن توجه شده باشد. گاهی چنان تصور می‌شود که صیام تنها به روز مربوط است و با فرارسیدن شب، تمام محدودیت‌های آن پایان می‌یابد. در حالی که خداوند از آغاز آیه تعبیر «لَيْلَةَ الصِّيَامِ» را به کار برده است؛ یعنی شب نیز به دوره صیام تعلق دارد.

در اینجا باید میان دوره صیام و نوع خودداری در ساعت‌های مختلف تفاوت گذاشت. خداوند در شب، خوردن، آشامیدن و مباشرت با همسران را مجاز کرده است؛ پس نمی‌توان همان محدودیت‌های روزانه را بی‌دلیل به شب نیز گسترش داد. اما مجاز شدن این اعمال به معنای پایان یافتن تمام حدود مربوط به صیام نیست.

خود آیه نمونه روشنی از این تفاوت را بیان می‌کند:

«وَلَا تُبَاشِرُوهُنَّ وَأَنْتُمْ عَاكِفُونَ فِي الْمَسَاجِدِ»

«و در حالی که در مساجد اعتکاف دارید، با آنان مباشرت نکنید.»

پس اگرچه مباشرت با همسران در شب صیام مجاز شده است، همین عمل برای کسانی که در مساجد اعتکاف دارند، ممنوع باقی می‌ماند. خداوند این محدودیت را به روز منحصر نکرده است؛ بلکه آن را به وضعیت اعتکاف پیوند داده است.

بنابراین، شب‌های صیام نیز بخشی از دوره این عبادت‌اند. خوردن و آشامیدن و مباشرت در شب، در حدودی که خداوند اجازه داده، مجازند؛ اما کسی که در مساجد اعتکاف دارد، همچنان باید از مباشرت با همسر خودداری کند. پس «الصیام» را نمی‌توان تنها به گرسنگی و تشنگی روزانه فروکاست و تصور کرد که تمام مسئولیت عبادی آن با فرارسیدن شب پایان می‌یابد. خود قرآن برای زمان‌ها و وضعیت‌های متفاوت، حدود متفاوتی بیان کرده است.

در پایان، خداوند می‌فرماید:

«تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلَا تَقْرَبُوهَا»

«اینها حدود آن معبود یگانه‌اند، پس به آنها نزدیک نشوید.»

«حدود» از ریشه «ح د د» با مرزگذاری و جدا ساختن قلمروها ارتباط دارد. خداوند در این آیه مرز میان اعمال مجاز و ممنوع را روشن کرده است. انسان حق ندارد این مرزها را بر اساس خواسته خود تغییر دهد؛ نه آنچه را خداوند مجاز ساخته ممنوع کند و نه آنچه را منع کرده بی‌قید سازد.

تعبیر «فَلَا تَقْرَبُوهَا» نیز قابل توجه است. خداوند تنها از عبور نکردن از حدود سخن نمی‌گوید، بلکه فرمان می‌دهد به آنها نزدیک نشوید. این تعبیر انسان را به مراقبت آگاهانه در برابر مرزهای ممنوع فرا می‌خواند. چنین مراقبتی با هدف صیام، یعنی پرورش تقوا و خودنگه‌داری، پیوند مستقیم دارد.

البته پرهیز از نزدیک شدن به حدود الهی، مجوز ساختن حدود تازه نیست. نمی‌توان آنچه را خداوند حلال کرده است به نام احتیاط بر همه مردم حرام ساخت یا از خود فرمانی افزود که در قرآن وجود ندارد. تقوا در وفاداری به حدود واقعی خداوند است، نه در سخت‌گیری‌های ساخته‌شده انسان.

آیه با این عبارت پایان می‌یابد:

«كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ آيَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ»

«این‌گونه آن معبود یگانه آیات خود را برای مردم روشن می‌سازد، باشد که به تقوا برسند.»

این پایان، هم روش بیان قرآن و هم هدف صیام را آشکار می‌سازد. خداوند خود آیاتش را روشن می‌کند تا مردم حدود فرمان او را بشناسند. همان‌گونه که در بقره ۲:۱۸۳ هدف صیام را «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» بیان کرده بود، اکنون پس از توضیح احکام و حدود آن، بار دیگر به تقوا بازمی‌گردد.

خودداری عبادی هنگامی به هدف خود نزدیک می‌شود که انسان بداند از چه چیزی، در چه زمانی و تحت چه شرایطی باید خود را نگه دارد. خوردن و آشامیدن در زمانی که خداوند مجاز کرده، نافرمانی نیست؛ همان‌گونه که خودداری از مباشرت هنگام اعتکاف، رعایت فرمان اوست. معیار، خواسته انسان یا برداشت موروثی او نیست، بلکه حدودی است که خود خداوند بیان کرده است.

صیام در قرآن تنها گرسنگی و تشنگی روزانه نیست؛ خودداری آگاهانه در چارچوب حدودی است که خداوند خود روشن ساخته است. روز و شب، هرکدام احکام و اجازه‌های خود را دارند و انسان با شناخت و رعایت همین حدود به سوی تقوا حرکت می‌کند. پرهیزگاری در افزودن سختی بر فرمان خداوند نیست؛ در شناختن مرزهای او و وفادار ماندن به همان چیزی است که خود مقرر کرده است.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۸۳ — معنای بنیادین صیام، مقرر شدن آن و معرفی تقوا به‌عنوان هدف خودداری عبادی.
  • بقره ۲:۱۸۴ — حکم بیماری، سفر، طاقت انسان، فدیه و بررسی شرایط جغرافیایی دشوار.
  • بقره ۲:۱۸۵ — تعیین ماه رمضان و اراده خداوند بر آسانی برای کامل کردن شمار مقرر.
  • بقره ۲:۱۸۹ — هلال‌های ماه به‌عنوان نشانه‌های زمانی برای مردم.
  • بقره ۲:۱۲۵ — یادکرد عاکفان در کنار طواف‌کنندگان و نمازگزاران در ارتباط با خانه خدا.
  • بقره ۲:۱۹۶ — بیان فدیه در شرایط خاص.
  • بقره ۲:۲۲۹ — حدود الهی و فرمان تجاوز نکردن از آنها.
  • بقره ۲:۲۸۶ — محدود بودن تکلیف به وسع انسان.
  • نساء ۴:۱۰۷ — کاربرد «يَخْتَانُونَ أَنْفُسَهُمْ» درباره خیانت انسان‌ها به خودشان.
  • اعراف ۷:۲۶ — لباس ظاهری و لباس تقوا.
  • حج ۲۲:۷۸ — نفی حرج و تنگنا در دین.
  • آل‌عمران ۳:۷ — آیات محکمات به‌عنوان بنیاد کتاب.
  • نحل ۱۶:۸۹ — جایگاه کتاب در بیان و هدایت.

البقره ۲:۱۸۸

و اموال یکدیگر را در میان خود به باطل نخورید و آنها را نزد حاکمان نبرید تا بخشی از اموال مردم را به گناه بخورید، در حالی که خود می‌دانید.

تأمل ما

در آیات پیشین، خداوند «الصیام» را بر ایمان‌آورندگان مقرر کرد و هدف آن را رسیدن به تقوا معرفی نمود. در تأویل بقره ۲:۱۸۳ توضیح دادیم که محدود کردن معنای «الصیام» به «روزه»، مفهوم گسترده خودداری و بازایستادن آگاهانه را به یک شکل خاص از عبادت فرو می‌کاهد. سپس قرآن در آیات بعدی، حدود خودداری از خوردن، آشامیدن و مباشرت را بیان کرد. اما آیا خودداری انسان تنها به همین اعمال محدود می‌شود؟

اکنون، درست در ادامه همین آیات، خداوند از نوع دیگری از خودداری سخن می‌گوید: «وَلَا تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِلِ»؛ اموال یکدیگر را در میان خود به باطل نخورید. کسی که برای رسیدن به تقوا از خوردن و آشامیدن خودداری می‌کند، چگونه می‌تواند در همان حال از تصاحب ناحق دارایی دیگران خودداری نکند؟ آیا خودداری چندساعته از خوراک، هنگامی که انسان در معاملات و روابط مالی خود حق دیگران را پایمال می‌کند، به هدفی که قرآن برای صیام بیان کرده است می‌رسد؟

دامنه این فرمان بسیار گسترده است و نمی‌توان آن را به یک نوع معامله، یک شیوه کسب درآمد یا یک رفتار اقتصادی محدود کرد. «خوردن مال به باطل» می‌تواند از راه فریب در معامله، تصاحب دارایی دیگران، خیانت در امانت، پایمال کردن حقوق مالی، سوءاستفاده از قدرت، رشوه، تبانی و روش‌های گوناگون دیگر صورت گیرد. آنچه این رفتارها را به یکدیگر پیوند می‌دهد، به دست آوردن مال یا منفعتی است که انسان به ناحق از دارایی و حقوق دیگران می‌گیرد. شکل این رفتارها ممکن است با گذشت زمان تغییر کند، اما اصل فرمان خداوند همچنان روشن است: هیچ‌کس حق ندارد دارایی دیگری را به باطل تصاحب کند.

یکی از نمونه‌های عملی این مسئله در روزگار ما، رفتار برخی تاجران در خود ماه رمضان است. درست در ماهی که مردم به خودداری عبادی فراخوانده شده‌اند، بعضی فروشندگان از افزایش نیاز و تقاضای مردم برای به دست آوردن سود بیشتر سوءاستفاده می‌کنند. بهای مواد خوراکی و کالاهای ضروری را بالا می‌برند، بی‌آنکه توان خرید خانواده‌های فقیر و نیازمند را در نظر بگیرند. برای چنین تاجری، ماه رمضان به جای فرصتی برای تقوا و احسان، به فرصتی برای کسب منفعت بیشتر از نیاز دیگران تبدیل می‌شود.

قرآن تجارت و به دست آوردن سود مشروع را منع نکرده است؛ چنان‌که در نساء ۴:۲۹، تجارت بر پایه رضایت متقابل را در برابر خوردن اموال به باطل قرار می‌دهد. اما هر افزایشی در قیمت نیز خودبه‌خود خوردن مال به باطل نیست. ظلم هنگامی آشکار می‌شود که فروشنده آگاهانه از ناچاری، کمبود کالا، فریب یا ناتوانی مردم در انتخاب آزادانه سوءاستفاده کند تا مالی بیش از حق خود به دست آورد. رضایت ظاهری خریداری که برای تهیه نان خانواده‌اش هیچ راه دیگری ندارد، به‌تنهایی دلیل عادلانه بودن رفتار فروشنده نیست.

آیه تنها به روابط معمول خریدوفروش نیز محدود نمی‌ماند. خداوند می‌فرماید: «وَتُدْلُوا بِهَا إِلَى الْحُكَّامِ لِتَأْكُلُوا فَرِيقًا مِنْ أَمْوَالِ النَّاسِ بِالْإِثْمِ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ». انسان نباید با رساندن مال یا پیش کشیدن دعاوی مالی نزد حاکمان و صاحبان داوری، از راه رشوه، نفوذ یا ادعای ناحق، بخشی از دارایی مردم را به گناه تصاحب کند.

«تُدْلُوا» از ریشه «د ل و» با فرو فرستادن دلو به چاه پیوند دارد و در کاربرد گسترده‌تر، پیش بردن چیزی برای رسیدن به مقصود را نیز می‌رساند. در این آیه، مقصود استفاده از مال یا مراجعه به حاکمان برای دستیابی ناحق به دارایی دیگران است. چنین عملی ممکن است با پرداخت رشوه انجام شود یا با ارائه اسناد نادرست، شهادت دروغ، سوءاستفاده از نفوذ و پنهان کردن حقیقت از داور.

حتی اگر شخصی بتواند با استفاده از قدرت، قانون یا حکم یک مرجع، مال دیگری را به دست آورد، این پیروزی ظاهری حقانیت او را ثابت نمی‌کند. ممکن است حکمی به سود شخصی صادر شود، اما خود او بهتر از هر کس بداند که حقی در آن مال ندارد. آیا حکم یک انسان می‌تواند مال ناحق را در حقیقت به مال حلال تبدیل کند؟

پایان آیه، «وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ»، مسئولیت کسی را سنگین‌تر می‌سازد که آگاهانه دست به چنین کاری می‌زند. خداوند تنها از وقوع یک معامله نادرست سخن نمی‌گوید؛ از انسانی سخن می‌گوید که می‌داند چه می‌کند و با وجود این آگاهی، برای تصاحب مال دیگران از راه باطل می‌کوشد.

در اینجا تفاوت میان خطای ناآگاهانه و تجاوز آگاهانه به حقوق مردم اهمیت پیدا می‌کند. کسی ممکن است در یک معامله دچار اشتباه شود و پس از آگاهی آن را اصلاح کند؛ اما انسانی که می‌داند مال از آن دیگری است و با فریب، نفوذ یا سوءاستفاده از مرجع داوری آن را تصاحب می‌کند، نمی‌تواند پشت ظاهر یک قرارداد یا حکم پنهان شود. مسئولیت او از آگاهی و عمدی بودن رفتارش نیز ناشی می‌شود.

پس خودداری عبادی نباید از عدالت اقتصادی و حقوق مردم جدا شود. چه ارزشی دارد که تاجری روزها از خوردن و آشامیدن خودداری کند، اما هنگام فروش خوراک به انسان نیازمند، حرص و منفعت‌طلبی خود را مهار نکند؟ چگونه می‌توان از تقوا سخن گفت، اما از فقر و ناچاری دیگران برای انباشتن ثروت بیشتر بهره برد؟

خداوند در بقره ۲:۱۸۷ خوردن و آشامیدن را در زمان معینی مجاز کرده بود؛ اما در این آیه، خوردن اموال مردم به باطل را منع می‌کند. این تفاوت اهمیت دارد: انسان می‌تواند پس از پایان خودداری روزانه به خوردن خوراک بازگردد، اما هیچ زمانی برای خوردن ناحق دارایی دیگران مجاز نشده است.

هدف صیام، چنان‌که در بقره ۲:۱۸۳ بیان شد، رسیدن به تقواست. این تقوا باید در رفتار واقعی انسان آشکار شود؛ در معامله، قیمت‌گذاری، رعایت حقوق مردم، امانت‌داری و خودداری از سودجویی ظالمانه، همان‌گونه که در خوردن و آشامیدن آشکار می‌شود.

خودداری حقیقی تنها آن نیست که انسان برای ساعاتی دست از خوراک بکشد؛ بلکه آن است که بتواند دست خود را از مال دیگران، حرص خود را از سود ناحق و قدرت خود را از تجاوز به حقوق مردم بازدارد. کسی که از خوراک خودداری می‌کند، اما مال دیگران را به باطل می‌خورد، باید از خود بپرسد که از صیام چه آموخته و به کدام تقوا رسیده است.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۱۸۳ — معنای صیام به‌عنوان خودداری و معرفی تقوا به‌عنوان هدف آن.
  • بقره ۲:۱۸۷ — حدود خودداری از خوردن و آشامیدن در صیام و بازگشت به هدف تقوا.
  • بقره ۲:۱۷۷ — پیوند نیکی و تقوا با بخشندگی، رعایت حقوق نیازمندان و درست‌کرداری.
  • بقره ۲:۲۸۲ — اهمیت ثبت بدهی‌ها و رعایت حقوق مالی در معاملات.
  • نساء ۴:۲۹ — نهی از خوردن اموال به باطل و بیان تجارت بر پایه رضایت متقابل.
  • نساء ۴:۵۸ — فرمان ادای امانت‌ها به صاحبانشان و داوری عادلانه میان مردم.
  • نساء ۴:۱۰۵ — داوری میان مردم بر پایه حق و نهی از جانبداری از خیانت‌کاران.
  • نساء ۴:۱۳۵ — ایستادگی بر عدالت و گواهی به حق، حتی علیه خود و نزدیکان.
  • مائده ۵:۸ — رعایت عدالت حتی در برابر کسانی که با آنان دشمنی وجود دارد.
  • مائده ۵:۴۲ — نکوهش خوردن مال حرام و اهمیت داوری به عدالت.
  • مطففین ۸۳:۱ — هشدار به کم‌فروشان.
  • مطففین ۸۳:۲ — کسانی که هنگام گرفتن حق خود، پیمانه را کامل می‌خواهند.
  • مطففین ۸۳:۳ — کسانی که هنگام دادن حق دیگران، کم می‌گذارند.
  • هود ۱۱:۸۵ — فرمان رعایت پیمانه و وزن به عدالت و نکاستن از حقوق و اموال مردم.

البقره ۲:۱۸۹

ۖ ۗ ۗ ۚ

از تو درباره هلال‌ها می‌پرسند؛ بگو: آنها نشانه‌های تعیین وقت برای مردم و حج‌اند. و نیکی آن نیست که از پشت خانه‌ها به آنها وارد شوید، بلکه نیکی از آن کسی است که تقوا پیشه کند. و از درهای خانه‌ها وارد شوید و تقوای آن معبود یگانه را پیشه کنید، باشد که رستگار شوید.

تأمل ما

خداوند در پاسخ به پرسش درباره هلال‌های ماه می‌فرماید: «هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ»؛ آنها نشانه‌های تعیین وقت برای مردم و حج‌اند. هلال‌ها به انسان امکان می‌دهند گردش ماه‌ها را بشناسد، تقویم خود را تنظیم کند و زمان فعالیت‌ها و تعهدات اجتماعی و عبادی، از جمله حج، را تعیین نماید. در یونس ۱۰:۵ نیز منزلگاه‌های ماه با شناخت شمار سال‌ها و حساب ارتباط یافته‌اند. حج نیز، چنان‌که در بقره ۲:۱۹۷ آمده، با ماه‌های معلوم پیوند دارد. شرح مفصل این موضوع در مقاله «حج در قرآن؛ راه ابراهیم، مناسک و حقوق مردم» آمده است.

در ادامه، خداوند می‌فرماید: «وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِهَا وَلَٰكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقَىٰ»؛ نیکی آن نیست که از پشت خانه‌ها وارد شوید، بلکه نیکی از آن کسی است که تقوا پیشه کند. سپس فرمان می‌دهد: «وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا»؛ از درهای خانه‌ها وارد شوید.

در معنای مستقیم، راه شناخته‌شده ورود به خانه، در آن است. اما از این فرمان می‌توان معنای گسترده‌تری نیز استنباط کرد: انسان باید در هر کار از راه معقول، معروف، درست و شناخته‌شده آن وارد شود، نه از بیراهه، فریب و راه‌های ناحق.

برای نمونه، کسی که می‌خواهد وارد دانشگاه شود، باید از راه شایستگی و پذیرش درست وارد شود، نه با رشوه و تقلب. کسی که خواهان یک ماموریت دولتی است، باید از مسیر شایسته‌سالاری و رقابت سالم به آن برسد، نه با خریدن مقام یا پایمال کردن حق دیگران. کسی که به سرزمین دیگری مهاجرت می‌کند، باید راه‌های قانونی و شناخته‌شده را رعایت کند و در زندگی خود نیز به حقوق مردم و قوانین عادلانه احترام بگذارد.

این اصل حتی در انجام امری مقدس مانند حج نیز اهمیت دارد. مقدس بودن مقصد، استفاده از راه نادرست را توجیه نمی‌کند. کسی نمی‌تواند با فریب، رشوه، تجاوز به حقوق دیگران یا دور زدن حدود الهی به مقصدی برسد و صرف رسیدن به آن مقصد را نیکی بشمارد.

در بقره ۲:۵۸ نیز خداوند به بنی‌اسرائیل فرمان می‌دهد که هنگام ورود به شهر، از دروازه وارد شوند و با فروتنی درخواست آمرزش کنند: «وَادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّدًا وَقُولُوا حِطَّةٌ». در آنجا نیز ورود به مقصد با چگونگی رفتار انسان در برابر فرمان خداوند پیوند دارد.

معیار این رفتار در خود آیه روشن شده است: «وَلَٰكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقَىٰ». نیکی تنها رسیدن به هدف یا انجام یک رفتار ظاهری نیست؛ راه رسیدن به آن نیز باید با تقوا، عدالت و رعایت حقوق دیگران سازگار باشد. همان‌گونه که در بقره ۲:۱۷۷ نیز نیکی از ظواهر جدا شده و با ایمان، درست‌کرداری و تقوا پیوند یافته است.

در پایان می‌فرماید: «وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»؛ تقوای آن معبود یگانه را پیشه کنید، باشد که رستگار شوید.

انسان ممکن است از راه تقلب، رشوه یا تجاوز به حقوق دیگران به مقصد دلخواه خود برسد، اما رسیدن به مقصد به معنای رستگاری نیست. فلاح آن است که انسان هم مقصد درست را برگزیند و هم از راه درست به سوی آن حرکت کند.

ارجاعات متقابل
  • بقره ۲:۵۸ — فرمان به بنی‌اسرائیل برای ورود از دروازه با فروتنی و درخواست آمرزش.
  • بقره ۲:۱۷۷ — نیکی فراتر از رفتار ظاهری و پیوند آن با ایمان، کردار نیک و تقوا.
  • بقره ۲:۱۸۵ — ماه رمضان به‌عنوان محدوده زمانی صیام.
  • بقره ۲:۱۹۷ — حج در ماه‌های معلوم و معرفی تقوا به‌عنوان بهترین توشه.
  • اعراف ۷:۱۶۱ — فرمان ورود بنی‌اسرائیل از دروازه شهر.
  • یونس ۱۰:۵ — منزلگاه‌های ماه و شناخت شمار سال‌ها و حساب.
  • اسراء ۱۷:۱۲ — شب و روز و پیوند آنها با شناخت زمان و حساب.
  • حج ۲۲:۲۷ — دعوت ابراهیم به حج.
  • حج ۲۲:۳۷ — پیوند عبادت با تقوا.

البقره ۲:۱۹۰

ۚ

و در راه آن معبود یگانه با کسانی که با شما می‌جنگند بجنگید و تجاوز نکنید؛ بی‌گمان آن معبود یگانه تجاوزگران را دوست نمی‌دارد.

البقره ۲:۱۹۱

ۚ ۚ ۖ ۗ

و آنان را هر جا یافتید بکشید و از همان‌جا که شما را بیرون کردند، بیرونشان کنید؛ و فتنه سخت‌تر از کشتن است. و کنار مسجدالحرام با آنان نجنگید، مگر آنکه در آنجا با شما بجنگند؛ پس اگر با شما جنگیدند، آنان را بکشید. کیفر کافران چنین است.

البقره ۲:۱۹۲

پس اگر دست برداشتند، بی‌گمان آن معبود یگانه آمرزنده و مهربان است.

البقره ۲:۱۹۳

ۖ

و با آنان بجنگید تا فتنه‌ای نباشد و دین برای آن معبود یگانه باشد؛ پس اگر دست برداشتند، دشمنی جز بر ستمگران نیست.

البقره ۲:۱۹۴

ۚ ۚ

ماه حرام در برابر ماه حرام، و حرمت‌ها را قصاص است. پس هر که بر شما تجاوز کرد، به همان اندازه که بر شما تجاوز کرده با او مقابله کنید؛ و از آن معبود یگانه پروا کنید و بدانید که آن معبود یگانه با پرهیزگاران است.

البقره ۲:۱۹۵

ۛ ۛ

و در راه آن معبود یگانه انفاق کنید و خود را با دست‌های خویش به هلاکت نیفکنید؛ و نیکی کنید، بی‌گمان آن معبود یگانه نیکوکاران را دوست می‌دارد.

البقره ۲:۱۹۶

ۚ ۖ ۚ ۚ ۚ ۗ ۗ ۚ

و حج و عمره را برای آن معبود یگانه کامل کنید؛ پس اگر بازداشته شدید، آنچه از قربانی میسر است. و سرهایتان را نتراشید تا قربانی به جایگاهش برسد. پس هر که از شما بیمار باشد یا از سرش آزاری داشته باشد، فدیه‌ای از روزه یا صدقه یا قربانی. پس چون ایمن شدید، هر که از عمره تا حج بهره برد، آنچه از قربانی میسر است؛ و هر که نیابد، سه روز روزه در حج و هفت روز هنگامی که بازگشتید؛ این ده روز کامل است. این برای کسی است که خانواده‌اش ساکن پیرامون مسجدالحرام نباشند. و از آن معبود یگانه پروا کنید و بدانید که آن معبود یگانه سخت‌کیفر است.

البقره ۲:۱۹۷

ۚ ۗ ۗ ۚ

حج در ماه‌هایی شناخته‌شده است؛ پس هر که در آنها حج را بر خود لازم کند، در حج آمیزش و نافرمانی و جدال نباشد. و هر نیکی که انجام دهید، آن معبود یگانه آن را می‌داند. و توشه برگیرید که بهترین توشه پرهیزگاری است؛ و از من پروا کنید، ای خردمندان.

البقره ۲:۱۹۸

ۚ ۖ

گناهی بر شما نیست که فضلی از پروردگارتان بجویید. پس چون از عرفات روان شدید، آن معبود یگانه را نزد مشعرالحرام یاد کنید؛ و او را یاد کنید چنان‌که هدایتتان کرد، هرچند پیش از آن از گمراهان بودید.

البقره ۲:۱۹۹

ۚ

سپس از همان‌جا که مردم روان می‌شوند روان شوید و از آن معبود یگانه آمرزش بخواهید؛ بی‌گمان آن معبود یگانه آمرزنده و مهربان است.

البقره ۲:۲۰۰

ۗ

پس چون مناسکتان را به پایان رساندید، آن معبود یگانه را همچون یاد کردن پدرانتان، یا بیشتر، یاد کنید. پس از مردم کسی می‌گوید: پروردگار ما، در دنیا به ما بده؛ و او را در آخرت بهره‌ای نیست.

البقره ۲:۲۰۱

و از آنان کسی می‌گوید: پروردگار ما، در دنیا نیکی و در آخرت نیکی به ما بده و ما را از عذاب آتش نگاه دار.

البقره ۲:۲۰۲

ۚ

آنان از آنچه به دست آورده‌اند بهره‌ای دارند؛ و آن معبود یگانه زودحساب است.

البقره ۲:۲۰۳

ۚ ۚ ۗ

و آن معبود یگانه را در روزهایی شمرده یاد کنید؛ پس هر که در دو روز شتاب کند، گناهی بر او نیست، و هر که تأخیر کند، گناهی بر او نیست؛ برای کسی که پرهیزگار باشد. و از آن معبود یگانه پروا کنید و بدانید که به سوی او گرد آورده می‌شوید.

البقره ۲:۲۰۴

و از مردم کسی است که سخنش در زندگی دنیا تو را به شگفت می‌آورد و آن معبود یگانه را بر آنچه در دلش است گواه می‌گیرد، در حالی که سرسخت‌ترین ستیزه‌جوست.

البقره ۲:۲۰۵

ۗ

و چون روی بگرداند، در زمین می‌کوشد تا در آن فساد کند و کشت و نسل را نابود سازد؛ و آن معبود یگانه فساد را دوست نمی‌دارد.

البقره ۲:۲۰۶

ۚ ۚ

و چون به او گفته شود: از آن معبود یگانه پروا کن، غرور او را به گناه می‌کشاند؛ پس جهنم برای او بس است، و چه بد بستری است.

البقره ۲:۲۰۷

ۗ

و از مردم کسی است که جان خود را در جست‌وجوی خشنودی آن معبود یگانه می‌فروشد؛ و آن معبود یگانه با بندگان مهربان است.

البقره ۲:۲۰۸

ۚ

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، همگی در صلح درآیید و گام‌های شیطان را دنبال نکنید؛ بی‌گمان او دشمن آشکار شماست.

البقره ۲:۲۰۹

پس اگر پس از آنکه دلایل روشن به شما رسید لغزیدید، بدانید که آن معبود یگانه شکست‌ناپذیر و حکیم است.

البقره ۲:۲۱۰

ۚ

آیا جز این انتظار دارند که آن معبود یگانه در سایه‌بان‌هایی از ابر، و فرشتگان، به سویشان آیند و کار پایان یابد؟ و کارها به سوی آن معبود یگانه بازگردانده می‌شوند.

البقره ۲:۲۱۱

ۗ

از بنی‌اسرائیل بپرس چه بسیار نشانهٔ روشن به آنان دادیم؛ و هر که نعمت آن معبود یگانه را پس از آنکه به او رسید دگرگون کند، بی‌گمان آن معبود یگانه سخت‌کیفر است.

البقره ۲:۲۱۲

ۘ ۗ

زندگی دنیا برای کسانی که کفر ورزیدند آراسته شده است و کسانی را که ایمان آورده‌اند مسخره می‌کنند؛ و کسانی که پرهیزگار بوده‌اند روز رستاخیز بالاتر از آنان‌اند. و آن معبود یگانه هر که را بخواهد بی‌حساب روزی می‌دهد.

البقره ۲:۲۱۳

ۚ ۖ ۗ

مردم یک امت بودند؛ پس آن معبود یگانه پیامبران را بشارت‌دهنده و هشداردهنده برانگیخت و با آنان کتاب را به حق نازل کرد تا میان مردم دربارهٔ آنچه در آن اختلاف داشتند داوری کند. و جز همان کسانی که کتاب به آنان داده شد، پس از رسیدن دلایل روشن، از سر تعدی میان خود در آن اختلاف نکردند. پس آن معبود یگانه کسانی را که ایمان آوردند، به اذن خود به حقیقتی که در آن اختلاف داشتند هدایت کرد؛ و آن معبود یگانه هر که را بخواهد به راهی راست هدایت می‌کند.

البقره ۲:۲۱۴

ۖ ۗ

آیا پنداشتید وارد بهشت می‌شوید، در حالی که هنوز مانند آنچه بر پیشینیانتان گذشت به شما نرسیده است؟ تنگدستی و رنج به آنان رسید و چنان لرزانده شدند که پیامبر و کسانی که با او ایمان آورده بودند گفتند: یاری آن معبود یگانه کی خواهد بود؟ آگاه باشید که یاری آن معبود یگانه نزدیک است.

البقره ۲:۲۱۵

ۖ ۗ

از تو می‌پرسند چه انفاق کنند؛ بگو: هر خیری که انفاق کنید، برای پدر و مادر و نزدیکان و یتیمان و نیازمندان و درراه‌مانده باشد؛ و هر نیکی که انجام دهید، بی‌گمان آن معبود یگانه به آن داناست.

البقره ۲:۲۱۶

ۖ ۖ ۗ

جنگ بر شما مقرر شده است، در حالی که برایتان ناخوشایند است. و چه‌بسا چیزی را ناخوش دارید و برای شما خوب باشد، و چه‌بسا چیزی را دوست بدارید و برای شما بد باشد؛ و آن معبود یگانه می‌داند و شما نمی‌دانید.

البقره ۲:۲۱۷

ۖ ۖ ۚ ۗ ۚ ۖ ۖ

از تو دربارهٔ ماه حرام و جنگ در آن می‌پرسند؛ بگو: جنگ در آن بزرگ است؛ و بازداشتن از راه آن معبود یگانه و کفر به او و بازداشتن از مسجدالحرام و بیرون کردن اهل آن از آنجا نزد آن معبود یگانه بزرگ‌تر است؛ و فتنه بزرگ‌تر از کشتن است. و پیوسته با شما می‌جنگند تا اگر بتوانند شما را از دینتان بازگردانند. و هر که از شما از دینش بازگردد و در حال کفر بمیرد، کردارهای آنان در دنیا و آخرت تباه شده است؛ و آنان اهل آتش‌اند و در آن ماندگارند.

البقره ۲:۲۱۸

ۚ

بی‌گمان کسانی که ایمان آوردند و کسانی که هجرت کردند و در راه آن معبود یگانه کوشیدند، آنان به رحمت آن معبود یگانه امید دارند؛ و آن معبود یگانه آمرزنده و مهربان است.

البقره ۲:۲۱۹

ۖ ۗ ۗ

از تو دربارهٔ شراب و قمار می‌پرسند؛ بگو: در آن دو گناهی بزرگ و سودهایی برای مردم است، و گناهشان از سودشان بزرگ‌تر است. و از تو می‌پرسند چه انفاق کنند؛ بگو: افزون بر نیاز را. این‌گونه آن معبود یگانه آیات را برای شما روشن می‌سازد، باشد که بیندیشید،

البقره ۲:۲۲۰

ۗ ۖ ۖ ۚ ۚ ۚ

دربارهٔ دنیا و آخرت. و از تو دربارهٔ یتیمان می‌پرسند؛ بگو: اصلاح کارشان بهتر است؛ و اگر با آنان درآمیزید، برادران شما هستند. و آن معبود یگانه فسادگر را از اصلاحگر می‌شناسد؛ و اگر آن معبود یگانه می‌خواست، شما را به سختی می‌انداخت. بی‌گمان آن معبود یگانه شکست‌ناپذیر و حکیم است.

البقره ۲:۲۲۱

ۚ ۗ ۚ ۗ ۖ ۖ

و با زنان مشرک ازدواج نکنید تا ایمان آورند؛ و کنیزی مؤمن بهتر از زنی مشرک است، هرچند شما را خوش آید. و زنان را به ازدواج مردان مشرک درنیاورید تا ایمان آورند؛ و بنده‌ای مؤمن بهتر از مردی مشرک است، هرچند شما را خوش آید. آنان به سوی آتش می‌خوانند و آن معبود یگانه به اذن خود به سوی بهشت و آمرزش می‌خواند و آیاتش را برای مردم روشن می‌کند، باشد که یادآور شوند.

البقره ۲:۲۲۲

ۖ ۖ ۖ ۚ

و از تو دربارهٔ قاعدگی می‌پرسند؛ بگو: آن آزاری است؛ پس در قاعدگی از زنان کناره بگیرید و به آنان نزدیک نشوید تا پاک شوند؛ پس چون خود را پاک کردند، از همان‌جا که آن معبود یگانه فرمانتان داده نزد آنان بروید. بی‌گمان آن معبود یگانه بسیار بازگشت‌کنندگان و پاکیزگی‌جویان را دوست می‌دارد.

البقره ۲:۲۲۳

ۖ ۚ ۗ

زنانتان کشتزاری برای شما هستند؛ پس هرگونه که خواستید به کشتزارتان درآیید و برای خود پیش فرستید؛ و از آن معبود یگانه پروا کنید و بدانید که او را دیدار خواهید کرد؛ و مؤمنان را بشارت بده.

البقره ۲:۲۲۴

ۗ

و آن معبود یگانه را به سبب سوگندهایتان مانعی برای نیکی کردن و پرهیزگاری و سازش دادن میان مردم قرار ندهید؛ و آن معبود یگانه شنوا و داناست.

البقره ۲:۲۲۵

ۗ

آن معبود یگانه شما را به سوگندهای بیهوده‌تان بازخواست نمی‌کند، ولی به آنچه دل‌هایتان کسب کرده بازخواست می‌کند؛ و آن معبود یگانه آمرزنده و بردبار است.

البقره ۲:۲۲۶

ۖ

برای کسانی که سوگند به کناره‌گیری از زنانشان می‌خورند، چهار ماه انتظار است؛ پس اگر بازگشتند، بی‌گمان آن معبود یگانه آمرزنده و مهربان است.

البقره ۲:۲۲۷

و اگر بر طلاق تصمیم گرفتند، بی‌گمان آن معبود یگانه شنوا و داناست.

البقره ۲:۲۲۸

ۚ ۚ ۚ ۚ ۗ

و زنان طلاق‌داده‌شده سه دوره در انتظار بمانند؛ و اگر به آن معبود یگانه و روز واپسین ایمان دارند، روا نیست آنچه را آن معبود یگانه در رحم‌هایشان آفریده پنهان کنند. و شوهرانشان در این مدت به بازگرداندن آنان سزاوارترند، اگر خواهان اصلاح باشند. و برای زنان به شیوهٔ پسندیده، مانند آنچه بر عهدهٔ آنان است حقوقی است؛ و مردان را بر آنان درجه‌ای است؛ و آن معبود یگانه شکست‌ناپذیر و حکیم است.

البقره ۲:۲۲۹

ۖ ۗ ۖ ۗ ۚ

طلاق دو بار است؛ پس نگه داشتن به شیوهٔ پسندیده یا رها کردن با نیکویی. و برای شما روا نیست چیزی از آنچه به آنان داده‌اید بازگیرید، مگر آنکه آن دو بترسند که مرزهای آن معبود یگانه را برپا ندارند. پس اگر ترسیدید آن دو مرزهای آن معبود یگانه را برپا ندارند، در آنچه زن برای رهایی خود می‌دهد، گناهی بر آن دو نیست. اینها مرزهای آن معبود یگانه است، پس از آنها تجاوز نکنید؛ و هر که از مرزهای آن معبود یگانه تجاوز کند، آنان همان ستمگران‌اند.

البقره ۲:۲۳۰

ۗ ۗ

پس اگر او را طلاق داد، پس از آن برایش حلال نیست تا با شوهری دیگر ازدواج کند. پس اگر او طلاقش داد، گناهی بر آن دو نیست که به یکدیگر بازگردند، اگر گمان دارند که مرزهای آن معبود یگانه را برپا می‌دارند. و اینها مرزهای آن معبود یگانه است که برای مردمی که می‌دانند روشن می‌کند.

البقره ۲:۲۳۱

ۚ ۚ ۚ ۚ ۚ

و چون زنان را طلاق دادید و به پایان مدتشان رسیدند، آنان را به شیوهٔ پسندیده نگه دارید یا به شیوهٔ پسندیده رها کنید؛ و برای زیان رساندن نگهشان ندارید تا تجاوز کنید. و هر که چنین کند، به خود ستم کرده است. و آیات آن معبود یگانه را به مسخره نگیرید؛ و نعمت آن معبود یگانه بر خود و آنچه از کتاب و حکمت بر شما نازل کرده و شما را با آن پند می‌دهد یاد کنید؛ و از آن معبود یگانه پروا کنید و بدانید که آن معبود یگانه به هر چیز داناست.

البقره ۲:۲۳۲

ۗ ۗ ۗ

و چون زنان را طلاق دادید و به پایان مدتشان رسیدند، آنان را از ازدواج با شوهرانشان بازندارید، اگر به شیوهٔ پسندیده میان خود رضایت دارند. هر که از شما به آن معبود یگانه و روز واپسین ایمان دارد، به این پند داده می‌شود. این برای شما پاکیزه‌تر و پاک‌تر است؛ و آن معبود یگانه می‌داند و شما نمی‌دانید.

البقره ۲:۲۳۳

ۖ ۚ ۚ ۚ ۚ ۗ ۗ ۗ

و مادران فرزندانشان را دو سال کامل شیر دهند، برای کسی که بخواهد شیردهی را کامل کند. و خوراک و پوشاک آنان به شیوهٔ پسندیده بر عهدهٔ کسی است که فرزند برای او زاده شده است. هیچ‌کس جز به اندازهٔ توانش مکلف نمی‌شود. نه مادری به سبب فرزندش زیان ببیند و نه پدری به سبب فرزندش؛ و مانند آن بر عهدهٔ وارث است. پس اگر آن دو با رضایت و مشورت یکدیگر خواستند از شیر بازگیرند، گناهی بر آنان نیست. و اگر خواستید برای فرزندانتان دایه بگیرید، گناهی بر شما نیست، اگر آنچه را می‌دهید به شیوهٔ پسندیده بپردازید. و از آن معبود یگانه پروا کنید و بدانید که آن معبود یگانه به آنچه می‌کنید بیناست.

البقره ۲:۲۳۴

ۖ ۗ

و کسانی از شما که می‌میرند و همسرانی بر جای می‌گذارند، همسرانشان چهار ماه و ده روز در انتظار بمانند؛ پس چون به پایان مدتشان رسیدند، در آنچه به شیوهٔ پسندیده دربارهٔ خود انجام دهند گناهی بر شما نیست؛ و آن معبود یگانه به آنچه می‌کنید آگاه است.

البقره ۲:۲۳۵

ۚ ۚ ۚ ۚ

و در آنچه از خواستگاری زنان به اشاره بیان کنید یا در دل خود پنهان دارید، گناهی بر شما نیست. آن معبود یگانه دانست که آنان را یاد خواهید کرد؛ ولی پنهانی با آنان وعده نگذارید، مگر آنکه سخنی پسندیده بگویید. و بر عقد ازدواج تصمیم نگیرید تا مدت مقرر به پایان برسد. و بدانید که آن معبود یگانه آنچه را در دل‌های شماست می‌داند، پس از او برحذر باشید؛ و بدانید که آن معبود یگانه آمرزنده و بردبار است.

البقره ۲:۲۳۶

ۚ ۖ

اگر زنان را پیش از آنکه با آنان تماس داشته باشید یا برایشان مهری تعیین کرده باشید طلاق دهید، گناهی بر شما نیست؛ و آنان را بهره‌مند سازید، توانگر به اندازهٔ توانش و تنگدست به اندازهٔ توانش، بهره‌ای به شیوهٔ پسندیده؛ حقی بر نیکوکاران.

البقره ۲:۲۳۷

ۚ ۚ ۚ

و اگر پیش از آنکه با آنان تماس داشته باشید طلاقشان دهید، در حالی که برایشان مهری تعیین کرده‌اید، نصف آنچه تعیین کرده‌اید، مگر آنکه خود ببخشند یا کسی که گره ازدواج به دست اوست ببخشد. و بخشیدن شما به پرهیزگاری نزدیک‌تر است؛ و بزرگواری میان خود را فراموش نکنید. بی‌گمان آن معبود یگانه به آنچه می‌کنید بیناست.

البقره ۲:۲۳۸

بر صلات‌ها و صلات میانه مراقبت کنید و فرمانبردار برای آن معبود یگانه بایستید.

البقره ۲:۲۳۹

ۖ

پس اگر ترسیدید، پیاده یا سواره؛ و چون ایمن شدید، آن معبود یگانه را یاد کنید، چنان‌که آنچه را نمی‌دانستید به شما آموخت.

البقره ۲:۲۴۰

ۚ ۗ

و کسانی از شما که می‌میرند و همسرانی بر جای می‌گذارند، برای همسرانشان وصیتی باشد: بهره‌مندی تا یک سال، بی‌آنکه بیرون رانده شوند. پس اگر بیرون رفتند، در آنچه به شیوهٔ پسندیده دربارهٔ خود انجام دهند گناهی بر شما نیست؛ و آن معبود یگانه شکست‌ناپذیر و حکیم است.

البقره ۲:۲۴۱

ۖ

و برای زنان طلاق‌داده‌شده بهره‌ای به شیوهٔ پسندیده است؛ حقی بر پرهیزگاران.

البقره ۲:۲۴۲

این‌گونه آن معبود یگانه آیاتش را برای شما روشن می‌سازد، باشد که خرد بورزید.

البقره ۲:۲۴۳

ۚ

آیا کسانی را ندیدی که هزاران تن بودند و از بیم مرگ از خانه‌هایشان بیرون رفتند؟ پس آن معبود یگانه به آنان گفت: بمیرید؛ سپس زنده‌شان کرد. بی‌گمان آن معبود یگانه بر مردم فضل دارد، ولی بیشتر مردم سپاس نمی‌گزارند.

البقره ۲:۲۴۴

و در راه آن معبود یگانه بجنگید و بدانید که آن معبود یگانه شنوا و داناست.

البقره ۲:۲۴۵

ۚ

کیست که به آن معبود یگانه وامی نیکو دهد تا آن را برایش چندین برابر کند؟ و آن معبود یگانه تنگ می‌گیرد و گشایش می‌دهد، و به سوی او بازگردانده می‌شوید.

البقره ۲:۲۴۶

ۖ ۖ ۖ ۗ

آیا بزرگان بنی‌اسرائیل پس از موسی را ندیدی، آنگاه که به پیامبری از خود گفتند: برای ما پادشاهی برانگیز تا در راه آن معبود یگانه بجنگیم؟ گفت: آیا ممکن است اگر جنگ بر شما مقرر شود، نجنگید؟ گفتند: چرا در راه آن معبود یگانه نجنگیم، در حالی که از خانه‌ها و فرزندانمان بیرون رانده شده‌ایم؟ پس چون جنگ بر آنان مقرر شد، جز اندکی از آنان روی گرداندند؛ و آن معبود یگانه به ستمگران داناست.

البقره ۲:۲۴۷

ۚ ۚ ۖ ۚ

و پیامبرشان به آنان گفت: بی‌گمان آن معبود یگانه طالوت را برای شما به پادشاهی برانگیخته است. گفتند: چگونه او بر ما پادشاهی داشته باشد، در حالی که ما به پادشاهی از او سزاوارتریم و فراخی مال به او داده نشده است؟ گفت: بی‌گمان آن معبود یگانه او را بر شما برگزیده و در دانش و تن به او فزونی داده است؛ و آن معبود یگانه پادشاهی خود را به هر که بخواهد می‌دهد؛ و آن معبود یگانه گشایشگر و داناست.

البقره ۲:۲۴۸

ۚ

و پیامبرشان به آنان گفت: بی‌گمان نشانهٔ پادشاهی او این است که صندوق به سوی شما بیاید؛ در آن آرامشی از پروردگارتان و بازمانده‌ای از آنچه خاندان موسی و خاندان هارون بر جای گذاشته‌اند هست، و فرشتگان آن را حمل می‌کنند. بی‌گمان در این برای شما نشانه‌ای است، اگر مؤمن باشید.

البقره ۲:۲۴۹

ۚ ۚ ۚ ۗ

پس چون طالوت با سپاهیان جدا شد، گفت: بی‌گمان آن معبود یگانه شما را با نهری می‌آزماید؛ پس هر که از آن بنوشد از من نیست، و هر که آن را نچشد از من است، مگر کسی که با دست خود مشتی برگیرد. پس جز اندکی از آنان، از آن نوشیدند. و چون او و کسانی که با او ایمان آورده بودند از آن گذشتند، گفتند: امروز توان رویارویی با جالوت و سپاهیانش را نداریم. کسانی که گمان داشتند آن معبود یگانه را دیدار خواهند کرد گفتند: چه‌بسا گروهی اندک که به اذن آن معبود یگانه بر گروهی بسیار پیروز شدند؛ و آن معبود یگانه با شکیبایان است.

البقره ۲:۲۵۰

و چون در برابر جالوت و سپاهیانش آشکار شدند، گفتند: پروردگار ما، بر ما شکیبایی فرو ریز و گام‌هایمان را استوار کن و ما را بر گروه کافران یاری ده.

البقره ۲:۲۵۱

ۗ

پس به اذن آن معبود یگانه آنان را شکست دادند و داوود جالوت را کشت؛ و آن معبود یگانه پادشاهی و حکمت به او داد و از آنچه می‌خواست به او آموخت. و اگر آن معبود یگانه برخی مردم را به وسیلهٔ برخی دیگر دفع نمی‌کرد، زمین تباه می‌شد؛ ولی آن معبود یگانه بر جهانیان فضل دارد.

البقره ۲:۲۵۲

ۚ

اینها آیات آن معبود یگانه است که به حق بر تو می‌خوانیم؛ و بی‌گمان تو از فرستادگانی.

البقره ۲:۲۵۳

ۘ ۖ ۚ ۗ ۚ

این فرستادگان را برخی بر برخی برتری دادیم؛ از آنان کسی بود که آن معبود یگانه با او سخن گفت، و برخی را درجاتی بالا برد. و به عیسی پسر مریم دلایل روشن دادیم و او را با روح‌القدس نیرو بخشیدیم. و اگر آن معبود یگانه می‌خواست، کسانی که پس از آنان بودند، پس از رسیدن دلایل روشن با یکدیگر نمی‌جنگیدند؛ ولی اختلاف کردند، پس برخی ایمان آوردند و برخی کفر ورزیدند. و اگر آن معبود یگانه می‌خواست، با یکدیگر نمی‌جنگیدند؛ ولی آن معبود یگانه آنچه را می‌خواهد انجام می‌دهد.

البقره ۲:۲۵۴

ۗ

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از آنچه روزیتان کرده‌ایم انفاق کنید، پیش از آنکه روزی بیاید که در آن نه خریدوفروشی است و نه دوستی و نه شفاعتی؛ و کافران همان ستمگران‌اند.

البقره ۲:۲۵۵

ۚ ۚ ۗ ۚ ۖ ۚ ۖ ۚ

آن معبود یگانه، معبودی جز او نیست؛ زنده و برپادارنده است. نه چرت او را می‌گیرد و نه خواب. آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است برای اوست. کیست که نزد او جز به اذن او شفاعت کند؟ آنچه پیش روی آنان و آنچه پشت سرشان است می‌داند؛ و به چیزی از دانش او احاطه نمی‌یابند، مگر آنچه او بخواهد. کرسی او آسمان‌ها و زمین را فرا گرفته است و نگهداری آن دو او را خسته نمی‌کند؛ و او بلندمرتبه و بزرگ است.

البقره ۲:۲۵۶

ۖ ۚ ۗ

در دین اجباری نیست؛ راه درست از گمراهی روشن شده است. پس هر که به طاغوت کفر ورزد و به آن معبود یگانه ایمان آورد، به دستاویز استواری چنگ زده که گسستن ندارد؛ و آن معبود یگانه شنوا و داناست.

البقره ۲:۲۵۷

ۖ ۗ ۖ

آن معبود یگانه سرپرست کسانی است که ایمان آورده‌اند؛ آنان را از تاریکی‌ها به سوی نور بیرون می‌آورد. و کسانی که کفر ورزیدند، سرپرستانشان طاغوت‌اند؛ آنان را از نور به سوی تاریکی‌ها بیرون می‌آورند. آنان اهل آتش‌اند و در آن ماندگارند.

البقره ۲:۲۵۸

ۖ ۗ

آیا کسی را ندیدی که با ابراهیم دربارهٔ پروردگارش بحث کرد، از آن رو که آن معبود یگانه به او پادشاهی داده بود؟ آنگاه که ابراهیم گفت: پروردگار من کسی است که زنده می‌کند و می‌میراند؛ گفت: من زنده می‌کنم و می‌میرانم. ابراهیم گفت: بی‌گمان آن معبود یگانه خورشید را از مشرق می‌آورد، پس تو آن را از مغرب بیاور. پس کسی که کفر ورزیده بود مبهوت شد؛ و آن معبود یگانه گروه ستمگران را هدایت نمی‌کند.

البقره ۲:۲۵۹

ۖ ۖ ۖ ۖ ۖ ۖ ۚ

یا همچون کسی که بر آبادی‌ای گذشت که بر سقف‌هایش فروریخته بود؛ گفت: آن معبود یگانه چگونه این را پس از مرگش زنده می‌کند؟ پس آن معبود یگانه او را صد سال میراند، سپس برانگیخت. گفت: چقدر درنگ کردی؟ گفت: یک روز یا بخشی از یک روز درنگ کردم. گفت: بلکه صد سال درنگ کردی؛ پس به خوراک و نوشیدنی‌ات بنگر که دگرگون نشده، و به الاغت بنگر؛ و تا تو را نشانه‌ای برای مردم قرار دهیم. و به استخوان‌ها بنگر که چگونه آنها را برمی‌افرازیم، سپس گوشت بر آنها می‌پوشانیم. پس چون برایش روشن شد، گفت: می‌دانم که آن معبود یگانه بر هر چیز تواناست.

البقره ۲:۲۶۰

ۖ ۖ ۖ ۚ

و آنگاه که ابراهیم گفت: پروردگار من، به من نشان بده چگونه مردگان را زنده می‌کنی. گفت: مگر ایمان نیاورده‌ای؟ گفت: چرا، ولی تا دلم آرام گیرد. گفت: پس چهار پرنده بگیر و آنها را به سوی خود مایل کن؛ سپس بر هر کوهی بخشی از آنها قرار بده؛ آنگاه آنان را بخوان، شتابان به سوی تو می‌آیند. و بدان که آن معبود یگانه شکست‌ناپذیر و حکیم است.

البقره ۲:۲۶۱

ۗ ۗ

مَثَل کسانی که اموالشان را در راه آن معبود یگانه انفاق می‌کنند، همچون دانه‌ای است که هفت خوشه برویاند و در هر خوشه صد دانه باشد؛ و آن معبود یگانه برای هر که بخواهد چند برابر می‌کند؛ و آن معبود یگانه گشایشگر و داناست.

البقره ۲:۲۶۲

ۙ

کسانی که اموالشان را در راه آن معبود یگانه انفاق می‌کنند، سپس در پی آنچه انفاق کرده‌اند منت و آزاری نمی‌آورند، پاداششان نزد پروردگارشان است؛ و نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می‌شوند.

البقره ۲:۲۶۳

ۗ

سخنی پسندیده و بخششی بهتر از صدقه‌ای است که آزاری در پی آن باشد؛ و آن معبود یگانه بی‌نیاز و بردبار است.

البقره ۲:۲۶۴

ۖ ۖ ۗ

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، صدقه‌هایتان را با منت و آزار باطل نکنید، مانند کسی که مالش را برای خودنمایی به مردم انفاق می‌کند و به آن معبود یگانه و روز واپسین ایمان ندارد. مَثَل او همچون سنگ صافی است که خاکی بر آن باشد و بارانی تند به آن برسد و آن را سخت و برهنه بر جای گذارد. بر چیزی از آنچه کسب کرده‌اند توان ندارند؛ و آن معبود یگانه گروه کافران را هدایت نمی‌کند.

البقره ۲:۲۶۵

ۗ

و مَثَل کسانی که اموالشان را برای جستن خشنودی آن معبود یگانه و استواری از درون خود انفاق می‌کنند، همچون باغی بر بلندی است که بارانی تند به آن برسد و میوه‌اش را دوچندان بدهد؛ و اگر بارانی تند به آن نرسد، بارانی نرم. و آن معبود یگانه به آنچه می‌کنید بیناست.

البقره ۲:۲۶۶

ۗ

آیا یکی از شما دوست دارد باغی از نخل‌ها و انگورها داشته باشد که نهرها از زیر آن روان باشد و در آن از هر میوه‌ای برایش باشد، و پیری به او رسیده و فرزندانی ناتوان داشته باشد، سپس گردبادی آتشین به باغ برسد و بسوزد؟ این‌گونه آن معبود یگانه آیات را برای شما روشن می‌سازد، باشد که بیندیشید.

البقره ۲:۲۶۷

ۖ ۚ

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از پاکیزه‌های آنچه کسب کرده‌اید و از آنچه برای شما از زمین بیرون آورده‌ایم انفاق کنید؛ و به سراغ ناپاک آن نروید که از آن انفاق کنید، در حالی که خود آن را نمی‌گیرید مگر آنکه درباره‌اش چشم‌پوشی کنید. و بدانید که آن معبود یگانه بی‌نیاز و ستوده است.

البقره ۲:۲۶۸

ۖ ۗ

شیطان به شما وعدهٔ فقر می‌دهد و شما را به زشتکاری فرمان می‌دهد؛ و آن معبود یگانه به شما آمرزشی از خود و فضلی وعده می‌دهد؛ و آن معبود یگانه گشایشگر و داناست.

البقره ۲:۲۶۹

ۚ ۗ

حکمت را به هر که بخواهد می‌دهد؛ و هر که حکمت داده شود، خیری بسیار داده شده است؛ و جز خردمندان یادآور نمی‌شوند.

البقره ۲:۲۷۰

ۗ

و هر هزینه‌ای که انفاق کنید یا هر نذری که نذر کنید، بی‌گمان آن معبود یگانه آن را می‌داند؛ و برای ستمگران یاورانی نیست.

البقره ۲:۲۷۱

ۖ ۚ ۗ

اگر صدقه‌ها را آشکار کنید، چه نیکوست؛ و اگر آنها را پنهان کنید و به تهیدستان بدهید، برای شما بهتر است؛ و از بدی‌هایتان می‌زداید؛ و آن معبود یگانه به آنچه می‌کنید آگاه است.

البقره ۲:۲۷۲

ۗ ۚ ۚ

هدایت آنان بر عهدهٔ تو نیست، ولی آن معبود یگانه هر که را بخواهد هدایت می‌کند. و هر خیری که انفاق کنید برای خود شماست؛ و جز برای جستن روی آن معبود یگانه انفاق نمی‌کنید. و هر خیری که انفاق کنید، به‌تمامی به شما بازداده می‌شود و بر شما ستم نمی‌رود.

البقره ۲:۲۷۳

ۗ

برای تهیدستانی که در راه آن معبود یگانه بازداشته شده‌اند و توان سفر در زمین ندارند؛ ناآگاه از خویشتن‌داری‌شان آنان را بی‌نیاز می‌پندارد؛ آنان را از نشانشان می‌شناسی، از مردم با اصرار درخواست نمی‌کنند. و هر خیری که انفاق کنید، بی‌گمان آن معبود یگانه به آن داناست.

البقره ۲:۲۷۴

کسانی که اموالشان را شب و روز، پنهان و آشکار انفاق می‌کنند، پاداششان نزد پروردگارشان است؛ و نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می‌شوند.

البقره ۲:۲۷۵

ۚ ۗ ۚ ۖ ۖ

کسانی که ربا می‌خورند، برنمی‌خیزند مگر همچون برخاستن کسی که شیطان از تماس آشفته‌اش کرده است. این از آن روست که گفتند: خریدوفروش مانند رباست؛ و آن معبود یگانه خریدوفروش را حلال و ربا را حرام کرده است. پس هر که پندی از پروردگارش به او برسد و دست بردارد، آنچه گذشته برای اوست و کارش با آن معبود یگانه است. و هر که بازگردد، آنان اهل آتش‌اند و در آن ماندگارند.

البقره ۲:۲۷۶

ۗ

آن معبود یگانه ربا را نابود می‌کند و صدقه‌ها را می‌رویاند؛ و آن معبود یگانه هیچ ناسپاس گناهکاری را دوست نمی‌دارد.

البقره ۲:۲۷۷

بی‌گمان کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند و صلات را برپا داشتند و زکات دادند، پاداششان نزد پروردگارشان است؛ و نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می‌شوند.

البقره ۲:۲۷۸

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از آن معبود یگانه پروا کنید و آنچه از ربا باقی مانده رها کنید، اگر مؤمن هستید.

البقره ۲:۲۷۹

ۖ

پس اگر چنین نکردید، از جنگی از سوی آن معبود یگانه و فرستاده‌اش آگاه باشید؛ و اگر بازگشتید، اصل اموالتان برای شماست؛ نه ستم می‌کنید و نه ستم می‌بینید.

البقره ۲:۲۸۰

ۚ ۖ

و اگر تنگدستی باشد، مهلتی تا گشایش؛ و اگر ببخشید، برای شما بهتر است، اگر بدانید.

البقره ۲:۲۸۱

ۖ

و از روزی پروا کنید که در آن به سوی آن معبود یگانه بازگردانده می‌شوید؛ سپس به هر کس آنچه کسب کرده به‌تمامی داده می‌شود و بر آنان ستم نمی‌رود.

البقره ۲:۲۸۲

ۚ ۚ ۚ ۚ ۚ ۖ ۚ ۚ ۚ ۖ ۗ ۚ ۚ ۗ ۖ ۗ

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، چون تا زمانی معین به یکدیگر بدهکار شدید، آن را بنویسید؛ و نویسنده‌ای میان شما به عدالت بنویسد. و هیچ نویسنده‌ای از نوشتن، چنان‌که آن معبود یگانه به او آموخته، خودداری نکند؛ پس بنویسد، و کسی که حق بر عهدهٔ اوست املا کند و از آن معبود یگانه، پروردگارش، پروا کند و چیزی از آن نکاهد. پس اگر کسی که حق بر عهدهٔ اوست کم‌خرد یا ناتوان است یا خود نمی‌تواند املا کند، سرپرستش به عدالت املا کند. و دو گواه از مردانتان گواه بگیرید؛ پس اگر دو مرد نبودند، یک مرد و دو زن از گواهانی که می‌پسندید، تا اگر یکی از آن دو خطا کند، دیگری به او یادآوری کند. و گواهان چون فراخوانده شوند خودداری نکنند. و از نوشتن آن، کوچک یا بزرگ، تا سررسیدش خسته نشوید. این نزد آن معبود یگانه عادلانه‌تر و برای گواهی استوارتر و به اینکه شک نکنید نزدیک‌تر است؛ مگر آنکه دادوستدی حاضر باشد که میان خود می‌گردانید، که در ننوشتنش گناهی بر شما نیست. و چون دادوستد می‌کنید گواه بگیرید؛ و نه نویسنده زیان ببیند و نه گواه؛ و اگر چنین کنید، نافرمانی‌ای از شماست. و از آن معبود یگانه پروا کنید؛ و آن معبود یگانه به شما می‌آموزد؛ و آن معبود یگانه به هر چیز داناست.

البقره ۲:۲۸۳

ۖ ۗ ۚ ۗ

و اگر در سفر بودید و نویسنده‌ای نیافتید، پس گروهایی در اختیار گرفته‌شده. و اگر برخی از شما به برخی اعتماد کرد، کسی که امین شمرده شده امانتش را ادا کند و از آن معبود یگانه، پروردگارش، پروا کند. و گواهی را پنهان نکنید؛ و هر که آن را پنهان کند، دلش گناهکار است؛ و آن معبود یگانه به آنچه می‌کنید داناست.

البقره ۲:۲۸۴

ۗ ۖ ۗ

آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است برای آن معبود یگانه است. و اگر آنچه را در دل‌های شماست آشکار یا پنهان کنید، آن معبود یگانه شما را به آن حسابرسی می‌کند؛ پس هر که را بخواهد می‌آمرزد و هر که را بخواهد عذاب می‌کند؛ و آن معبود یگانه بر هر چیز تواناست.

البقره ۲:۲۸۵

ۚ ۚ ۖ

فرستاده به آنچه از پروردگارش بر او نازل شده ایمان آورده است، و مؤمنان نیز؛ همه به آن معبود یگانه و فرشتگانش و کتاب‌هایش و فرستادگانش ایمان آورده‌اند؛ میان هیچ‌یک از فرستادگانش جدایی نمی‌گذاریم. و گفتند: شنیدیم و فرمان بردیم؛ آمرزش تو را می‌خواهیم، پروردگار ما، و بازگشت به سوی توست.

البقره ۲:۲۸۶

ۚ ۗ ۚ ۚ ۖ ۚ

آن معبود یگانه هیچ‌کس را جز به اندازهٔ توانش مکلف نمی‌کند؛ آنچه کسب کرده به سود اوست و آنچه به دست آورده بر عهدهٔ اوست. پروردگار ما، اگر فراموش کردیم یا خطا کردیم، ما را بازخواست نکن. پروردگار ما، بار سنگینی بر ما مگذار چنان‌که بر کسانی که پیش از ما بودند گذاشتی. پروردگار ما، آنچه را توانش نداریم بر ما تحمیل نکن؛ و از ما درگذر و ما را بیامرز و بر ما رحم کن. تو سرپرست مایی، پس ما را بر گروه کافران یاری ده.