البقره ۲:۷۳

پس گفتیم: او را با بخشی از آن بزنید؛ این‌گونه آن معبود یگانه مردگان را زنده می‌کند و نشانه‌های خود را به شما نشان می‌دهد، باشد که تعقل کنید.

تأمل ما

این آیه ادامه مستقیم آیه پیشین است. در آیه ۷۲ آمده بود: «و هنگامی که نفسی را کشتید، پس درباره آن به کشمکش و دفعِ اتهام پرداختید؛ و آن معبود یگانه بیرون‌آورنده چیزی است که پنهان می‌کردید.» اکنون قرآن می‌فرماید: «پس گفتیم: او را با بخشی از آن بزنید.»

در این دو آیه چند نکته قطعی است: قتلی رخ داده بود؛ درباره آن قتل فرافکنی و دفعِ اتهام صورت گرفته بود؛ حقیقتی پنهان می‌شد؛ و خداوند بیرون‌آورنده همان حقیقت پنهان بود. پرسش اصلی در آیه ۷۳ این است که «اضربوه ببعضها» دقیقاً چگونه فهمیده شود.

برای فهم این جمله، باید ساختار ساده عربی آن را دید. «اضربوه» یعنی «او را بزنید» یا «او را با چیزی روبه‌رو سازید.» در پایان این واژه، ضمیر «ـه» آمده است. این ضمیر در عربی مذکر مفرد است؛ یعنی «او» یا «آنِ مذکر». در آیه قبل، واژه «نفسا» آمده بود. «نفس» از نظر لفظی مؤنث است. اگر ضمیر دقیقاً به لفظ «نفس» برمی‌گشت، انتظار طبیعی این بود که ضمیر مؤنث بیاید: «اضربوها». اما قرآن می‌گوید: «اضربوه». پس ضمیر «ـه» به لفظ «نفس» برنمی‌گردد، بلکه به معنایی که از سیاق فهمیده می‌شود اشاره دارد: شخص کشته‌شده، مقتول، یا قتیل.

در «ببعضها» نیز ضمیر «ـها» آمده است. این ضمیر مؤنث مفرد است؛ یعنی «از آنِ مؤنث». نزدیک‌ترین مرجع مؤنث در آیات پیشین «بقرة» است؛ همان گاوی که در آیات ۶۷ تا ۷۱ درباره آن گفتگو شد. پس از نظر دستور عربی، این خوانش ممکن است که «ببعضها» یعنی: با بخشی از آن گاو.

بر پایه همین ساختار، خوانش کلاسیک شکل می‌گیرد: به شخص کشته‌شده، با بخشی از گاو زده شد؛ و خداوند مرده را زنده کرد تا حقیقت پنهان آشکار شود. این خوانش از نظر ضمیرها ممکن است. ضمیر مذکر در «اضربوه» به مقتول برمی‌گردد، و ضمیر مؤنث در «ببعضها» به بقره. جمله بعدی نیز این خوانش را تقویت می‌کند: «كذلك يحيي الله الموتى»؛ این‌گونه آن معبود یگانه مردگان را زنده می‌کند.

از نظر الهیاتی نیز چنین فهمی ناممکن نیست. قرآن بارها از قدرت خداوند بر زنده کردن مردگان سخن می‌گوید. در همین سوره، ابراهیم از پروردگارش می‌خواهد چگونگی زنده کردن مردگان را به او نشان دهد. در آیات دیگر نیز زنده شدن مردگان و حیات پس از مرگ از نشانه‌های قدرت الهی است. پس اگر این آیه را چنین بفهمیم که خداوند مقتولی را به نحوی زنده کرد تا حقیقت آشکار شود، اصل این معنا با قدرت خداوند و با منطق قرآن ناسازگار نیست.

این خوانش از جهت پیوند با کتاب‌های پیشین نیز قابل توجه است. قرآن خود را تصدیق‌کننده آنچه پیش از آن از کتاب آمده معرفی می‌کند. بنابراین اصلِ توجه به حافظه کتاب‌های پیشین، در جایی که قرآن راه آن را باز می‌گذارد، مخالف قرآن نیست. در تورات، دو زمینه جدا وجود دارد که با این آیات قابل مقایسه‌اند.

در سفر تثنیه، باب ۲۱، آیات ۱ تا ۹، درباره مقتول ناشناس حکمی آمده است. اگر کشته‌ای در زمین پیدا شود و قاتلش معلوم نباشد، بزرگان و داوران شهرها باید نزدیک‌ترین شهر را تشخیص دهند. بزرگان آن شهر ماده‌گاوی را می‌آورند که با آن کار نشده و یوغ بر گردنش نهاده نشده است. آن گاو در وادی‌ای خاص گردن زده می‌شود. سپس بزرگان شهر دست‌های خود را بر آن گاو می‌شویند و اعلام می‌کنند که دست‌های آنان این خون را نریخته و چشمانشان آن را ندیده است. هدف این آیین، پاک کردن جامعه از خون بی‌گناه و برداشتن مسئولیتِ پنهان‌مانده از میان قوم است. در این متن، مرده زنده نمی‌شود، اما پیوند میان قتل ناشناس، مسئولیت جمعی، گاوِ کارنکرده، و پاک شدن از خون دیده می‌شود.

در سفر اعداد، باب ۱۹، آیات ۱ تا ۱۰، نیز آیین گاو خاص برای پاک‌سازی آمده است. آن گاو باید بی‌عیب، بی‌نقص، و بی‌یوغ باشد. در آن آیین، خاکستر گاو برای پاک‌سازی آیینی به کار می‌رود، به‌ویژه در ارتباط با آلودگی مرگ و تماس با مرده. در آنجا نیز سخن از زنده شدن مقتول نیست، اما ویژگی‌هایی مانند بی‌عیب بودن، کارنکرده بودن، و پیوند با مرگ و پاکی دیده می‌شود.

پس در خوانش کلاسیک، می‌توان گفت قرآن با ایجاز خود، حافظه‌ای شناخته‌شده نزد اهل کتاب را به یاد می‌آورد، اما آن را عیناً تکرار نمی‌کند. قرآن می‌تواند آنچه در کتاب‌های پیشین به صورت حکم حقوقی یا آیین پاک‌سازی آمده بود، به سطحی بالاتر ببرد: از پاک‌سازی خون و رفع مسئولیت، به آشکار شدن حقیقت و نشان دادن قدرت خداوند بر احیای مردگان.

اما همین‌جا باید مرز را نگه داشت. قرآن نمی‌گوید آن بخش گاو چه بود: پوست، گوشت، استخوان، دم، زبان، یا چیز دیگر. قرآن نمی‌گوید مقتول چند لحظه زنده شد، چه گفت، قاتل را چگونه معرفی کرد، یا جزئیات قضایی ماجرا چگونه پایان یافت. این جزئیات در متن قرآن نیامده است. بنابراین خوانش جسمانی ممکن است، اما جزئیات بیرونی نباید به نام قطعیت قرآنی بر متن تحمیل شود.

در کنار این، خوانش دوم نیز ممکن است؛ خوانشی که از خود قرآن آغاز می‌کند و برای فهم اصل پیام آیه به منابع بیرونی تکیه نمی‌کند. این خوانش از آیه ۷۲ شروع می‌شود: قتلی رخ داده، جامعه درباره آن فرافکنی کرده، حقیقتی پنهان شده، و خداوند بیرون‌آورنده آن چیزی است که پنهان می‌کردند. سپس آیه ۷۳ می‌گوید: «اضربوه ببعضها».

پایه زبانی این خوانش در واژه «ضرب» است. «ضرب» در عربی و در خود قرآن همیشه فقط به معنای زدن جسمانی نیست. قرآن بارها از «ضرب مثل» سخن می‌گوید؛ یعنی خداوند مثالی را در برابر فهم انسان قرار می‌دهد. این ریشه می‌تواند معنای زدن، قرار دادن، نشان دادن، روبه‌رو ساختن، مثال آوردن، یا پیوند دادن یک امر با امر دیگر داشته باشد. پس هرچند معنای جسمانی در این آیه ممکن است، میدان واژه «ضرب» اجازه می‌دهد معنای عمیق‌تری نیز دیده شود.

در این خوانش، «اضربوه ببعضها» یعنی آن ماجرای قتل را با بخشی از همان حقیقتی روبه‌رو کنید که در داستان بقره آشکار شد. قوم در داستان بقره فرمان ساده را گرفت، اما آن را با پرسش‌های پی‌درپی دشوار ساخت. مسئولیت را عقب انداخت. گفت «ربك»؛ پروردگار تو. راه باز را بر خود تنگ کرد. به جای عمل، در جزئیات پناه گرفت. و سرانجام «وما كادوا يفعلون»؛ نزدیک نبود انجام دهند. اکنون آیه ۷۲ نشان می‌دهد که همان جامعه با قتل، کتمان، و دفع اتهام نیز روبه‌روست.

پس در خوانش قرآن‌محور، آیه می‌تواند بگوید: این قتل را فقط در دست قاتل نبینید؛ آن را به بخشی از همان بیماری بزنید. ریشه مرگ را در همان جامعه‌ای ببینید که حق را پنهان می‌کند، مسئولیت را از خود دور می‌سازد، فرمان را سخت می‌کند، و تا آخرین لحظه از روبه‌رو شدن با حقیقت می‌گریزد. در این سطح، خداوند فقط یک راز قضایی را آشکار نمی‌کند؛ بیماری پنهان جامعه را نیز بیرون می‌کشد.

این خوانش با پایان آیه نیز هماهنگ است. آیه نمی‌گوید فقط یک حادثه شگفت‌انگیز رخ داد تا مردم تعجب کنند. می‌گوید: «ويريكم آياته لعلكم تعقلون»؛ نشانه‌های خود را به شما نشان می‌دهد، باشد که تعقل کنید. مقصد آیه تعقل است. یعنی باید از این رخداد عقل اخلاقی و ایمانی بیدار شود: عقل در برابر قتل، عقل در برابر کتمان، عقل در برابر فرافکنی، عقل در برابر سخت‌سازی دین، و عقل در برابر قدرت خداوند برای زنده کردن آنچه انسان مرده می‌پندارد.

این خوانش با روش قرآن‌به‌قرآن نیز سازگار است. قرآن از خواننده می‌خواهد در خود قرآن تدبر کند و سازگاری و پیوند درونی آن را ببیند. قرآن بارها آیات خود را به یکدیگر پیوند می‌دهد، نشانه‌ها را درون متن و در جهان نشان می‌دهد، و انسان را به تعقل فرا می‌خواند. اما هیچ آیه‌ای ما را مجبور نمی‌کند که برای تکمیل جزئیات این داستان، حتماً به بیرون از قرآن برویم و از کتاب‌های پیشین یا روایت‌های بعدی جزئیات استخراج کنیم. پس خوانش قرآن‌محور، در برابر خوانش کلاسیک نیست؛ فقط بر کفایت متن قرآن برای دریافت پیام هدایت تأکید می‌کند.

در پایان آیه، سه حرکت پشت سر هم آمده است: «يحيي»، «يريكم»، «تعقلون». نخست فعل خداوند است: زنده می‌کند. سپس نشان دادن آیات است: نشانه‌های خود را به شما می‌نمایاند. سپس پاسخ انسانی است: باشد که تعقل کنید. حیات از خداوند آغاز می‌شود، آیه در برابر انسان قرار می‌گیرد، و عقل باید بیدار شود.

بنابراین در این آیه دو خوانش ممکن در برابر ماست. خوانش جسمانی می‌گوید: بخشی از گاو به مقتول زده شد و خداوند مرده را زنده کرد؛ این خوانش از نظر ضمیرها، از نظر سیاق بقره، از نظر امکان الهیاتی، و از جهت پیوند قرآن با کتاب‌های پیشین ممکن است. خوانش قرآن‌محور می‌گوید: قرآن با زبان فشرده خود، قتل پنهان را به بخشی از حقیقت بقره پیوند می‌دهد و نشان می‌دهد که خداوند با آشکار کردن حقیقت، مردگان را زنده می‌کند؛ این خوانش نیز از آیه ۷۲، از میدان معنایی «ضرب»، از «والله مخرج ما كنتم تكتمون»، از «لعلكم تعقلون»، و از روش درونی قرآن نیرو می‌گیرد.

ما در این مرحله نمی‌توانیم یکی را با قطعیت بر دیگری تحمیل کنیم. هر دو امکان در متن باز است. آنچه نباید کرد، این است که جزئیات بیرونی را به نام قرآن قطعی کنیم، یا خوانش جسمانی را فقط به دلیل اینکه جزئیاتش در قرآن نیامده، ناممکن بشماریم. حقیقت کامل نزد آن معبود یگانه است. اگر در آیات دیگر، خداوند راه را روشن‌تر کرد، باید به همان روشنی بازگردیم و فهم خود را اصلاح کنیم، ان‌شاءالله.

آنچه قطعی است این است: خداوند آنچه را پنهان می‌کردند بیرون می‌آورد، مردگان را زنده می‌کند، نشانه‌های خود را نشان می‌دهد، و انسان را به تعقل فرا می‌خواند. حقیقت دفن‌شده، مرده نیست. هرجا حقیقت از زیر خاک کتمان بیرون کشیده شود، نشانه‌ای از زنده کردن مردگان دیده می‌شود.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۷۲— صحنه قتل، فرافکنی و کتمان؛ زمینه مستقیم فرمان فشرده آیه ۷۳.
  • البقره ۲:۶۷-۷۱— داستان بقره؛ زمینه احتمالی ضمیر «ها» و نشانه‌ای برای فهم پیوند میان سخت‌سازی، کتمان و آشکار شدن حق.
  • البقره ۲:۴۱— قرآن به عنوان تصدیق‌کننده آنچه با اهل کتاب است؛ برای فهم اینکه پیوند با کتاب‌های پیشین در اصل ناممکن یا مردود نیست.
  • آل عمران ۳:۳— نزول کتاب به حق، تصدیق‌کننده آنچه پیش از آن است؛ شاهدی برای جایگاه قرآن نسبت به کتاب‌های پیشین.
  • المائدة ۵:۴۸— قرآن هم تصدیق‌کننده و هم نگهبان/میزان بر کتاب‌های پیشین است؛ برای رعایت تعادل میان تأیید، پالایش و پرهیز از تحمیل جزئیات بیرونی.
  • النساء ۴:۸۲— دعوت به تدبر در قرآن و سنجش انسجام درونی آن؛ شاهدی برای خوانش قرآن‌به‌قرآن.
  • محمد ۴۷:۲۴— دعوت به تدبر در قرآن و گشودن قفل‌های دل؛ پیوند با ضرورت فهم درونی آیات.
  • الزمر ۳۹:۲۳— کتابی متشابه و مثانی؛ برای فهم اینکه آیات قرآن با هم بازتاب و پیوند درونی دارند.
  • البقره ۲:۲۶۰— درخواست ابراهیم برای دیدن چگونگی زنده کردن مردگان؛ شاهد مهم برای احیای مردگان در همین سوره.
  • آل عمران ۳:۴۹— زنده کردن مردگان به اذن خدا در نشانه‌های عیسی؛ شاهدی برای اینکه احیای مردگان نشانه‌ای از قدرت الهی است.
  • المائدة ۵:۱۱۰— یادآوری زنده کردن مردگان به اذن خداوند در خطاب به عیسی؛ تأکید بر اینکه حیات‌بخشی از خداست.
  • الحج ۲۲:۵-۶— پیوند زنده شدن زمین مرده با حقیقت رستاخیز و زنده کردن مردگان.
  • الروم ۳۰:۵۰— نگاه به آثار رحمت خداوند و زنده شدن زمین پس از مرگ؛ نشانه‌ای برای احیای مردگان.
  • يس ۳۶:۷۸-۷۹— پاسخ به کسی که زنده شدن استخوان‌های پوسیده را بعید می‌شمارد؛ خداوند همان نخستین‌بار آفریننده است.
  • النحل ۱۶:۷۵-۷۶— نمونه‌ای از کاربرد «ضرب» در معنای مثال زدن؛ برای فهم گستردگی میدان معنایی این ریشه در قرآن.
  • إبراهيم ۱۴:۲۴-۲۵— «ضرب الله مثلا»؛ نمونه روشن از کاربرد «ضرب» در معنای مثال آوردن و قرار دادن یک معنا در برابر فهم انسان.
  • المائدة ۵:۱۰۱-۱۰۲— هشدار درباره پرسش‌هایی که موجب سختی می‌شوند؛ پیوند روشی با داستان بقره و پرهیز از جزئیات‌سازی بی‌پایه.
  • البقره ۲:۱۶۴— آیات خداوند در آفرینش و نظم جهان برای مردمی که تعقل می‌کنند؛ پیوند میان آیه، مشاهده و عقل.
  • الجاثية ۴۵:۳-۵— نشانه‌های خداوند برای اهل یقین و تعقل در آسمان‌ها، زمین و دگرگونی حیات.