ۖ
و اگر آنان ایمان میآوردند و تقوا پیشه میکردند، بیگمان پاداشی از نزد آن معبود یگانه برایشان بهتر بود؛ اگر میدانستند.
این آیه راه دیگری را در برابر انتخاب آیه پیشین میگذارد. اگر به جای پیروی از شیاطین ایمان میآوردند و با دانشی که در اختیارشان قرار گرفته بود تقوا پیشه میکردند، میتوانستند خود را از کفر و استفاده از آن دانش در مسیر سحر، زیان و هوای نفس نگه دارند. آنان با آموختن توانمند شده بودند؛ اما داشتن توانایی یک چیز است و اینکه آن توانایی در چه راهی به کار رود چیز دیگر. هاروت و ماروت پیش از آموزش هشدار میدادند: «فلا تكفر»؛ این آیه همان راه را از سوی انسان با دو واژه بیان میکند: «آمنوا واتقوا»؛ ایمان میآوردند و خود را نگه میداشتند.
تقوا در اینجا فقط ترس نیست. از ریشه و ق ی، مفهوم نگه داشتن، حفاظت کردن و سپر گرفتن را با خود دارد. کسی که قدرت انجام کاری را دارد اما خود را از کاربرد نادرست آن نگه میدارد، تقوا را در عمل نشان میدهد. از همین رو تقوا پس از داستان دانش و قدرت هاروت و ماروت معنای ویژهای پیدا میکند. برای بررسی گستردهتر این مفهوم میتوان به مقاله تقوا در قرآن مراجعه کرد.
در آیه پیشین آنان چیزی را خریدند که در برابرش خودشان را فروختند: «وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْا بِهِ أَنفُسَهُمْ». اینجا در برابر آن معامله، «مثوبة من عند الله» قرار میگیرد. «مثوبة» از ریشه ث و ب و با مفهوم بازگشت پیوند دارد؛ از همین ریشه «ثواب» برای پاداش آمده است، چیزی که در برابر عمل به انسان بازمیگردد. آنان میتوانستند به جای معاملهای که خودشان در آن زیان کردند، راهی را انتخاب کنند که بازگشتش از نزد آن معبود یگانه و برایشان بهتر بود.
اگر به جای ملک سلیمان، ملک محمد و میراثی را که پس از او باقی ماند در برابر خود بگذاریم، آیه با ما نیز سخن میگوید. کفر همیشه با ویران کردن حقیقت آغاز نمیشود؛ گاهی حقیقت را نگه میدارند، اما آن را چنان زیر ظاهر، روایت و تشریفات میپوشانند که مقصد اصلی دیگر دیده نمیشود. کعبه در اصل خانهای ساده از خاک و سنگ بود و ارزشش در شکوه معماری، طلا، ابریشم و عظمت مهندسی آن نبود؛ آن معبود یگانه آن را «قیاما للناس» و مسجدالحرام را برای مردم قرار داده بود تا مردمان از راههای دور گرد هم آیند، یکدیگر را ببینند، شاهد منافع خود باشند، از هم بیاموزند و خدا را یاد کنند. اما ظاهر میتواند جای معنا را بگیرد: خانه با ابریشم و طلا پوشانده شود، پیرامونش بناهای باشکوه و تشریفات حکومتی برپا گردد و نگهبانی از آن به لقب و منزلت سیاسی تبدیل شود، در حالی که پرسش اصلی کمرنگ گردد که این خانه اصلا برای چه برپا شده بود. حتی گرد آمدن پیروان مذاهب مختلف در یک موسم، به خودی خود به معنای بازگشت به مقصد آن خانه نیست؛ ممکن است همه در یک جهت طواف کنند، اما همچنان خانواده مومنان را با نام مذهب، فرقه، قوم، مرز و میراثهای جداکننده پارهپاره نگه دارند. در ملک سلیمان، آیه از دانشی سخن میگوید که با آن میان شخص و همسرش جدایی میانداختند؛ در ملک محمد نیز وارونگی همین معنا را میتوان دید وقتی خانهای که باید جای پیوند باشد باقی میماند، اما خانواده ایمان از هم گسسته میشود. آنگاه بنا محفوظ است، قبای آن باشکوهتر شده، مراسم همچنان برپاست، اما بخشی از حقیقتی که همه اینها برای آن بودند زیر همان ظواهر پوشیده شده است؛ و این همان خطری است که مفهوم کفر، یعنی پوشاندن حقیقت، پیش چشم ما میگذارد.
آیه باز با همان جمله پایان مییابد:
«لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ»
اگر میدانستند.
آیه پیشین گفته بود «وَلَقَدْ عَلِمُوا»؛ آنان میدانستند. پس سخن از نداشتن معلومات نیست. گاهی کسی چیزی را میداند، اما آن دانسته در انتخابش حضور ندارد. اینان نتیجه را میدانستند، ولی چیزی را برگزیدند که به زیانشان بود؛ اگر آن دانستن در ایمان، تقوا و عملشان زنده میبود، انتخاب دیگری میکردند.