ۗ ۚ
کسانی که از اهل کتاب کفر ورزیدهاند، و نیز مشرکان، دوست ندارند که هیچ خیری از سوی پروردگارتان بر شما نازل شود؛ و آن معبود یگانه هر که را بخواهد به رحمت خود ویژه میسازد، و آن معبود یگانه صاحب فضل عظیم است.
به نام آن معبود یگانه، خداوند فرابخشاینده و پروردگار فرامهربان
آیه با یک تفکیک بسیار دقیق آغاز میشود:
«الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَلَا الْمُشْرِكِينَ»
کسانی که از اهل کتاب کفر ورزیدهاند، و نیز مشرکان.
قرآن همه اهل کتاب را کافر نمیخواند و اهل کتاب را با مشرکان یکی نمیگیرد. «مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ» یعنی کسانی از میان اهل کتاب که کفر ورزیدهاند؛ سپس «المشركين» جداگانه نام برده میشود. همین جدایی را پیشتر در بقره ۲:۹۶ نیز دیدیم، آنجا که بنی اسرائیل با «الذين أشركوا» یکی گرفته نشدند.
پس اهل کتاب بودن، مشرک بودن و کفر ورزیدن سه مفهوم یکسان نیستند. کفر نام یک قوم یا مذهب ثابت نیست؛ حالتی است که میتواند در میان یک جامعه دینی نیز پدید آید. قرآن حتی از کسانی سخن میگوید که ایمان آوردند و بعد کفر ورزیدند. همانگونه که نام «اهل کتاب» کسی را خودکار کافر یا مشرک نمیسازد، نام «مؤمن» یا «مسلمان» نیز کسی را از خطر کفر مصون نمیکند.
مشکل این گروه در ادامه آشکار میشود:
«مَا يَوَدُّ ... أَن يُنَزَّلَ عَلَيْكُم مِّنْ خَيْرٍ مِّن رَّبِّكُمْ»
دوست ندارند هیچ خیری از سوی پروردگارتان بر شما نازل شود.
«خير» در آیه باز گذاشته شده است. در این سیاق، هدایت و وحی از روشنترین مصادیق خیر الهیاند، اما واژه به یک مصداق محدود نشده است. مسئله این است که انسان حتی ممکن است با خیر مخالفت نکند چون آن را باطل میداند، بلکه چون نمیخواهد آن خیر به دیگری برسد.
چند آیه بعد، قرآن نام همین بیماری را نیز میآورد:
«وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُم ... حَسَدًا مِنْ عِندِ أَنفُسِهِم»
(البقره ۲:۱۰۹)
گروه بسیاری از اهل کتاب دوست داشتند شما را بازگردانند؛ از روی حسدی که از خودشان بود.
حسد فقط خواستن مال یا جایگاه دیگری نیست. تعصب دینی نیز میتواند از همین جنس باشد: حقیقت را میپذیریم تا زمانی که از راه ما، قوم ما، مذهب ما یا کسانی که خودمان شایسته میدانیم آمده باشد. وقتی همان خیر از جای دیگری میرسد، مسئله دیگر خود حقیقت نیست؛ مسئله این میشود که چرا او؟
در همین آیه، میان «يَوَدُّ» و «يَشَاءُ» تقابل زیبایی وجود دارد. انسان چیزی را دوست ندارد و آرزو میکند خیر به دیگری نرسد؛ اما چند کلمه بعد قرآن میگوید:
«وَاللَّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَن يَشَاءُ»
آن معبود یگانه هر که را بخواهد به رحمت خود ویژه میسازد.
تمنا و تعصب انسان برای مشیت خدا مرز تعیین نمیکند. انسان میخواهد رحمت را در محدوده جماعت خود نگه دارد؛ اما صاحب رحمت خود خداست. هیچ قوم، خاندان، امت یا مذهبی نمیتواند برای او تعیین کند که خیرش باید از کجا عبور کند و رحمتش به چه کسی برسد.
همین بیماری در آیات پیشین درباره بنی اسرائیل با صورتهای مختلف دیده شد: تصور جایگاه ویژه، نجات تضمینشده، فرزند و محبوب خدا بودن، یا اینکه آخرت مخصوص یک جماعت باشد. اما اگر پیروان محمد همان منطق را این بار به نام خود تکرار کنند، چیزی از اصل بیماری تغییر نکرده است. ما نیز میتوانیم «امت محمد» را به سند برتری ذاتی تبدیل کنیم، یا تعبیر «خير أمة» را از مسئولیتهایی که در همان آیه آمده جدا کنیم و از آن برای خود ضمانت برتری بسازیم.
مشیت خدا از این ادعاهای موروثی مستقل است. آن معبود یگانه رحمتش را به نامهایی که انسان برای خود ساخته مقید نکرده است.
آیه در پایان میگوید:
«وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ»
آن معبود یگانه صاحب فضل عظیم است.
اگر فضل خدا اندک و محدود میبود، انسان شاید میترسید که با رسیدن سهمی به دیگری، چیزی از سهم او کم شود. اما قرآن درست در برابر این تنگنظری از «الفضل العظيم» سخن میگوید. کمبود از فضل خدا نیست؛ تنگی از نگاه ماست.
رحمت خدا وقتی به دیگری میرسد چیزی از رحمت او برای ما کم نمیکند. بنابراین حسادت به خیر دیگری نه تنها از تعصب، بلکه از کوچک تصور کردن فضل آن معبود یگانه نیز سرچشمه میگیرد.
تعصب میپرسد: چرا او؟ ایمان میپرسد: آیا این حق است؟