ۗ ۘ ۗ
و کسانی که نمیدانند گفتند: چرا آن معبود یگانه با ما سخن نمیگوید، یا نشانهای برای ما نمیآید؟ کسانی پیش از آنان نیز مانند همین سخن را گفتند. دلهایشان به یکدیگر شبیه شده است. به راستی نشانهها را برای قومی که یقین دارند روشن کردهایم.
چند آیه پیش، در بقره ۲:۱۱۳، همین تعبیر آمده بود:
«الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ»
کسانی که نمیدانند.
اکنون همان وصف دوباره ظاهر میشود، اما آیه این بار نوع دیگری از برخورد با حقیقت را نشان میدهد:
«لَوْلَا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِينَا آيَةٌ»
چرا خداوند با ما سخن نمیگوید، یا نشانهای برای ما نمیآید؟
مشکل این نیست که انسان دلیل بخواهد. قرآن خود بارها او را به دیدن، شنیدن، تعقل و آوردن برهان فرا میخواند. سخن از جایی است که انسان نشانههای پیش رویش را کنار بگذارد و بگوید تنها در صورتی میپذیرم که حقیقت به شکلی که من انتظار دارم به سراغم بیاید: خدا باید با خود من سخن بگوید، یا نشانهای مطابق خواست من بیاورد. در چنین برخوردی، انسان پیش از سنجیدن دلیل، برای پذیرفتن آن شرط گذاشته است.
این خواسته در قرآن صورتهای دیگری نیز دارد. در بقره ۲:۵۵ گروهی به موسی گفتند:
«لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّىٰ نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً»
تا خدا را آشکارا نبینیم، به تو ایمان نمیآوریم.
نساء ۴:۱۵۳ نیز همین مطالبه را یاد میکند. در انعام ۶:۱۲۴ گروهی میگویند:
«لَن نُّؤْمِنَ حَتَّىٰ نُؤْتَىٰ مِثْلَ مَا أُوتِيَ رُسُلُ اللَّهِ»
ایمان نمیآوریم تا مانند آنچه به رسولان خدا داده شده، به خود ما نیز داده شود.
در مدثر ۷۴:۵۲ نیز هرکدام انتظار دارند صحیفههایی گشوده و مخصوص خود دریافت کنند. اسراء ۱۷:۹۰ تا ۱۷:۹۳ مجموعهای از مطالبات دیگر را نقل میکند؛ از شکافتن زمین و آوردن چشمه تا نزول فرشتگان و بالا رفتن به آسمان. فرقان ۲۵:۲۱ نیز میگوید:
«لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْنَا الْمَلَائِكَةُ أَوْ نَرَىٰ رَبَّنَا»
چرا فرشتگان بر ما نازل نمیشوند یا پروردگارمان را نمیبینیم؟
صورت خواستهها متفاوت است، اما یک خطر در همه آنها دیده میشود: حقیقت تنها وقتی پذیرفته شود که در قالبی ظاهر گردد که انسان از پیش برای آن تعیین کرده است.
اگر این آیه را کنار دو آیهٔ پیش بخوانیم، پیوندشان روشنتر میشود. بقره ۲:۱۱۶ نسبت فرزند را رد کرد و آیهٔ ۱۱۷ آن معبود یگانه را «بدیع السماوات والأرض» خواند. آنجا نمیتوانستیم وجود و آفرینش او را با الگوهای زندگی آفریدگان بسنجیم. اینجا نیز نمیتوانیم انتظار شخصی خود را معیار قرار دهیم و بگوییم او باید فقط از راهی که ما تعیین کردهایم با ما سخن بگوید یا حقیقت را نشانمان دهد.
وقتی انسان آنچه را خدا نشان داده کنار میگذارد و به انتظارهای ساختهٔ خود تکیه میکند، ممکن است کمکم تصور خودش را جای حقیقت بنشاند. آنگاه به خدا سخنی یا جایگاهی نسبت میدهد که خود او بیان نکرده است. چنین نسبتی همیشه فقط لغزشی در بیان نیست؛ گاهی نشان میدهد که انسان از آغاز، حقیقت را از پشت انتظارهای خود دیده است.
البته از این آیه نمیتوان نتیجه گرفت که همین مطالبه، مستقیماً مردمی را به این باور رسانده که شخصی فرزند خدا یا خود خداست. آیه چنین رابطهٔ تاریخیای را بیان نمیکند. آنچه میتوان در این بحثها کنار هم دید، خطری مشترک است: انسان چیزی را نمیداند، اما به جای جستوجو، جای ندانسته را با توقع و تصور خود پر میکند؛ سپس همان تصویر را معیار شناخت خدا و حقیقت قرار میدهد.
سپس قرآن این رفتار را به یک نسل محدود نمیکند:
«كَذَٰلِكَ قَالَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِم مِّثْلَ قَوْلِهِمْ»
کسانی پیش از آنان نیز مانند همین سخن را گفتند.
نام آن پیشینیان در آیه نیامده است. آنچه اهمیت دارد شباهت سخن آنان است. اما آیه در همین جا متوقف نمیشود:
«تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ»
دلهایشان به یکدیگر شبیه شده است.
پس شباهت فقط در جملههایی نیست که بر زبان آوردهاند. قرآن آن را به قلبها نسبت میدهد. نسلها میتوانند از هم دور باشند و واژههای متفاوتی به کار ببرند، اما در نوع روبهرو شدن با حقیقت به یکدیگر شباهت پیدا کنند.
با آوردن نام قلبها، قرآن توجه ما را از خودِ جملهها به گویندگانشان میبرد. مسئله تنها این نیست که در استدلال آنان خطایی رخ داده است. نشانهای پیش روی انسان قرار میگیرد، اما برخورد او با آن فقط به مقدار اطلاعاتش بستگی ندارد؛ اینکه در درون چه میخواهد و با چه آمادگیای به نشانه نگاه میکند نیز در پذیرفتن یا پس زدن آن اثر دارد.
انعام ۶:۷ این مسئله را بسیار روشن نشان میدهد. حتی اگر کتابی نوشتهشده بر پیامبر نازل میشد و آنان آن را با دستهای خود لمس میکردند، باز کسانی که کفر ورزیده بودند میگفتند:
«إِنْ هَٰذَا إِلَّا سِحْرٌ مُّبِينٌ»
این چیزی جز سحری آشکار نیست.
پس همیشه نمیتوان گفت اگر فقط نشانه قویتر، ملموستر یا مطابق خواست انسان میآمد، مشکل حل میشد. گاهی مشکل از نبودن نشانه فراتر رفته است.
همین نکته در پایان بقره ۲:۱۱۸ با ظرافتی روشن بیان میشود. آنان میگویند:
«أَوْ تَأْتِينَا آيَةٌ»
چرا نشانهای برای ما نمیآید؟
اما پاسخ میآید:
«قَدْ بَيَّنَّا الْآيَاتِ»
به راستی نشانهها را روشن کردهایم.
آنان یک آیه میطلبند؛ پاسخ از آیات سخن میگوید. مشکل همیشه نبودن نشانه نیست. ممکن است نشانهها پیش روی انسان باشند، اما او تنها چیزی را نشانه بداند که مطابق انتظار خودش باشد.
آیه با «الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ» آغاز شد و با «لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ» پایان مییابد. میان این دو نیز از قلبهایی سخن گفت که به یکدیگر شبیه شدهاند.
ندانستن یک سوی ماجراست؛ یقین سوی دیگر. اما راه رسیدن از یکی به دیگری صرفا با مطالبه نشانههای بیشتر طی نمیشود. آیات باید دیده و فهمیده شوند و انسان نیز باید آماده باشد حقیقت را همانگونه که آشکار میشود بپذیرد، نه فقط هنگامی که با انتظار پیشین او هماهنگ باشد.
خطر «الذين لا يعلمون» در همین جاست: ندانستن میتواند آغاز جستوجو باشد، اما اگر جای خالی علم با توقعات خود انسان پر شود، همان ندانستن میتواند پردهای در برابر نشانههایی شود که پیشاپیش روشن شدهاند.