به نام آن معبود یگانه خداوند فرابخشاینده و پروردگار فرامهربان
اکراه در دین نیست؛ وظیفهٔ پیامبر ابلاغ است
آزادی عقیده، آزادی ابلاغ، و مرز قرآنی جهاد با اجبار دینی
مقدمه: ایمان بدون آزادی معنا ندارد
یکی از بزرگترین اصولی که قرآن کریم در بنیاد دین قرار میدهد، آزادی عقیده و آزادی پاسخ انسان در برابر حق است. ایمان، در منطق قرآن، زمانی معنا دارد که انسان بتواند بشنود، بفهمد، بیندیشد، انتخاب کند، بپذیرد یا نپذیرد. اگر این میدان آزاد برداشته شود، دیگر ایمان به معنای قرآنی باقی نمیماند؛ آنچه میماند اطاعت ظاهری، ترس اجتماعی، فشار سیاسی، یا تسلیم در برابر قدرت است.
از همینجا باید میان «ابلاغ» و «اجبار» فرق گذاشت. وظیفهٔ پیامبر ابلاغ است؛ یعنی رساندن پیام، روشنکردن راه، یادآوری، هشدار، بشارت، و دعوت با حکمت. اما پیامبر مأمور نیست که ایمان را بر قلب مردم تحمیل کند. اگر خود پیامبر چنین حقی ندارد، هیچ حاکم، قاضی، عالم، جماعت، نهاد، یا قدرت سیاسی نیز چنین حقی ندارد.
این مقاله میکوشد اصل قرآنی آزادی عقیده را از درون خود آیات توضیح دهد؛ سپس نشان دهد که جهاد، در این باب، برای تحمیل دین نیست، بلکه برای رفع اکراه، رفع ظلم، دفاع از جان و مال، و بازکردن راه ابلاغ آزادانه است. هر فهمی که جهاد را به ابزار اجبار دینی تبدیل کند، با نص روشن قرآن و با مأموریت پیامبر در تضاد قرار میگیرد.
اصل بنیادین: در دین اکراه نیست
قرآن کریم اصل آزادی دین را با عبارتی بسیار روشن بیان میکند:
لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ ۖ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ۚ فَمَن يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انفِصَامَ لَهَا ۗ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ
در دین هیچ اکراهی نیست؛ راه رشد از گمراهی روشن شده است. پس هر کس به طاغوت کفر ورزد و به خدا ایمان آورد، به دستاویزی استوار چنگ زده است که گسستنی برای آن نیست؛ و خدا شنوای داناست.
این آیه فقط نمیگوید «اکراه در دین پسندیده نیست»؛ بلکه میگوید «در دین اکراه نیست». یعنی اکراه با ماهیت دین ناسازگار است. دین باید از روشنشدن رشد و غیّ، از فهم، از وجدان، و از انتخاب آگاهانه برخیزد. کسی که به زور مجبور میشود، در حقیقت ایمان نیاورده است؛ فقط در برابر قدرت تسلیم شده است.
قرآن حق را پنهان نمیکند و پیامد ظلم را نیز نرم نمیسازد؛ اما با وجود هشدار شدید، حق انتخاب انسان را در دنیا به رسمیت میشناسد:
وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمْ ۖ فَمَن شَاءَ فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاءَ فَلْيَكْفُرْ ۚ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا ۚ وَإِن يَسْتَغِيثُوا يُغَاثُوا بِمَاءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ ۚ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقًا
و بگو: حق از سوی پروردگار شماست؛ پس هر که بخواهد ایمان بیاورد و هر که بخواهد کفر ورزد. ما برای ستمگران آتشی آماده کردهایم که سراپردههایش آنان را احاطه کرده است؛ و اگر فریادرس خواهند، با آبی چون فلز گداخته فریادرسی شوند که چهرهها را بریان میکند؛ بد نوشیدنیای است و بد جایگاهی.
پس هشدار اخروی به معنای اجازهٔ اجبار دنیوی نیست. حساب نهایی با خداست، نه با قدرتهای زمینی که بخواهند خود را جای خدا بنشانند.
سورهٔ کافرون نیز مرزبندی روشن عقیدتی را بدون تحمیل بیان میکند:
قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ وَلَا أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ وَلَا أَنَا عَابِدٌ مَّا عَبَدتُّمْ وَلَا أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ
بگو: ای کافران؛ آنچه را شما میپرستید، من نمیپرستم؛ و شما نیز پرستندهٔ آنچه من میپرستم نیستید؛ و من پرستندهٔ آنچه شما پرستیدهاید نیستم؛ و شما نیز پرستندهٔ آنچه من میپرستم نیستید؛ برای شما دین شما، و برای من دین من.
این سوره نه تسلیم در برابر باطل است و نه اجبار مخالفان به ایمان. پیامبر حق را رها نمیکند، اما حق را هم با اجبار آلوده نمیسازد. مرز عقیده حفظ میشود، اما وجدان انسان تصاحب نمیشود.
وظیفهٔ پیامبر: ابلاغ، نه سلطه بر وجدان مردم
قرآن بارها محدودهٔ مأموریت پیامبر را روشن میکند. پیامبر مالک قلب مردم نیست؛ نگهبان اجباری وجدان آنان نیست؛ جبار بر ایمان آنان نیست. وظیفهٔ او رساندن پیام است.
فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ إِلَّا مَن تَوَلَّىٰ وَكَفَرَ فَيُعَذِّبُهُ اللَّهُ الْعَذَابَ الْأَكْبَرَ إِنَّ إِلَيْنَا إِيَابَهُمْ ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا حِسَابَهُم
پس یادآوری کن؛ تو فقط یادآورندهای. تو بر آنان مسلط نیستی. مگر کسی که روی بگرداند و کفر ورزد؛ پس خدا او را به عذاب بزرگتر عذاب میکند. بیگمان بازگشت آنان به سوی ماست. سپس بیگمان حساب آنان بر عهدهٔ ماست.
پایان این آیات بسیار مهم است: «حساب آنان بر عهدهٔ ماست.» یعنی حتی پس از انکار و رویگردانی، حساب نهایی به خدا واگذار میشود. پیامبر مأمور یادآوری است، نه مأمور تصرف در وجدان مردم.
نَّحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَقُولُونَ ۖ وَمَا أَنتَ عَلَيْهِم بِجَبَّارٍ ۖ فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَن يَخَافُ وَعِيدِ
ما به آنچه میگویند داناتریم؛ و تو بر آنان جبار نیستی؛ پس با قرآن یادآوری کن کسی را که از هشدار من میترسد.
فَإِنْ أَعْرَضُوا فَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظًا ۖ إِنْ عَلَيْكَ إِلَّا الْبَلَاغُ ۗ وَإِنَّا إِذَا أَذَقْنَا الْإِنسَانَ مِنَّا رَحْمَةً فَرِحَ بِهَا ۖ وَإِن تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ فَإِنَّ الْإِنسَانَ كَفُورٌ
پس اگر روی گردانند، ما تو را بر آنان نگهبان نفرستادهایم؛ بر عهدهٔ تو جز رساندن پیام نیست. و چون از جانب خود رحمتی به انسان بچشانیم، به آن شادمان میشود؛ و اگر به سبب آنچه دستهایشان پیش فرستاده، بدیای به آنان برسد، پس انسان بسیار ناسپاس است.
این آیات اصل را از هر جهت محکم میکنند: پیامبر مأمور ابلاغ است، نه اجبار؛ مأمور تذکر است، نه تسلط؛ مأمور هشدار است، نه تصاحب حساب بندگان.
حتی اگر خدا میخواست همهٔ مردم ایمان بیاورند، توان آن را داشت؛ اما سنت الهی این نیست که ایمان با اجبار پدید آید:
وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَن فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا ۚ أَفَأَنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّىٰ يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ
و اگر پروردگارت میخواست، هر که در زمین است همگی ایمان میآوردند؛ آیا تو مردم را مجبور میکنی تا مؤمن شوند؟
این پرسش قرآنی باید همیشه در برابر هر نظام دینیِ اجباری قرار گیرد: اگر پیامبر اجازه ندارد مردم را مجبور کند تا مؤمن شوند، پس دیگران از کجا چنین اجازهای آوردهاند؟
ابلاغ بدون آزادی ممکن نیست
اگر وظیفهٔ پیامبر ابلاغ است، پس جامعه باید امکان ابلاغ را حفظ کند. ابلاغ تنها این نیست که کسی در خلوت خود ایمان داشته باشد؛ ابلاغ یعنی پیام بتواند شنیده شود، بیان شود، نقد شود، بررسی شود، و انسانها بتوانند آگاهانه پاسخ دهند.
پس آزادی عقیده، آزادی بیان، آزادی شنیدن، آزادی دعوت، و آزادی گفتوگو از لوازم اصل قرآنی ابلاغاند. اگر کسی بگوید «پیامبر فقط مأمور ابلاغ بود»، اما سپس راه ابلاغ را ببندد، در حقیقت اصل مأموریت پیامبر را خنثی کرده است.
ادْعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ ۖ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ ۚ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِيلِهِ ۖ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ
به راه پروردگارت با حکمت و اندرز نیک دعوت کن، و با آنان به شیوهای که بهترین است گفتوگو کن؛ بیگمان پروردگارت داناتر است به کسی که از راه او گمراه شده، و او داناتر است به راهیافتگان.
آیه نمیگوید دعوت کن با اجبار، تهدید، تحقیر، خاموشکردن، حذف، یا محرومسازی. میگوید با حکمت، موعظهٔ نیک، و جدال احسن. این روش، آزادی طرف مقابل را پیشفرض میگیرد. کسی که اجازهٔ پرسیدن، رد کردن، نقد کردن، یا شنیدن ندارد، مخاطب دعوت نیست؛ اسیر قدرت است.
حتی دربارهٔ اهل کتاب، قرآن گفتوگو را بر بنیاد بهترین روش قرار میدهد:
وَلَا تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ ۖ وَقُولُوا آمَنَّا بِالَّذِي أُنزِلَ إِلَيْنَا وَأُنزِلَ إِلَيْكُمْ وَإِلَـٰهُنَا وَإِلَـٰهُكُمْ وَاحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ
و با اهل کتاب جز به شیوهای که بهترین است مجادله نکنید، مگر با کسانی از آنان که ظلم کردهاند؛ و بگویید: ما به آنچه به سوی ما نازل شده و آنچه به سوی شما نازل شده ایمان آوردیم؛ و معبود ما و معبود شما یکی است، و ما تسلیم اوییم.
پس اصل گفتوگو و ابلاغ، با اخلاق، عدالت، و احترام به میدان شنیدن و پاسخدادن همراه است. تنها زمانی استثنا مطرح میشود که ظلم واقع شود؛ یعنی وقتی طرف مقابل از سطح اختلاف عقیده به سطح ستم، تجاوز، بستن راه، یا نابودکردن امکان گفتوگو وارد شود.
مرز آزادی عقیده با ظلم و بستن راه خدا
قرآن آزادی عقیده را به معنای آزادی ظلم نمیداند. انسان آزاد است ایمان بیاورد یا نیاورد؛ اما آزاد نیست دیگران را از راه خدا بازدارد، آنان را از خانه و سرزمین خود بیرون کند، عبادتگاهها را نابود سازد، امکان ابلاغ را ببندد، یا مردم را به سبب عقیدهشان زیر ستم قرار دهد.
الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ وَيَبْغُونَهَا عِوَجًا وَهُم بِالْآخِرَةِ كَافِرُونَ
آنان که از راه خدا بازمیدارند و آن را کج میخواهند، و آنان به آخرت کافرند.
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَصَدُّوا عَن سَبِيلِ اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا ضَلَالًا بَعِيدًا
بیگمان کسانی که کفر ورزیدند و از راه خدا بازداشتند، به گمراهی دوری گمراه شدند.
«صدّ عن سبیل الله» تنها این نیست که کسی خودش ایمان نیاورد. این است که راه را بر دیگران ببندد؛ حق شنیدن، فهمیدن، پرسیدن، انتخابکردن، و زیستن بر اساس وجدان را از مردم بگیرد. چنین کاری دیگر صرف اختلاف عقیده نیست؛ ظلم اجتماعی و دینی است.
از همینجاست که قرآن، نیکی و عدالت با کسانی را که با مؤمنان نجنگیده و آنان را از خانههایشان بیرون نکردهاند، تأیید میکند:
لَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ ۚ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ
خدا شما را از نیکی کردن و دادورزی نسبت به کسانی که در دین با شما نجنگیدند و شما را از خانههایتان بیرون نکردند بازنمیدارد؛ همانا خدا دادورزان را دوست دارد.
اما در آیهٔ بعد، مرز روشن میشود:
إِنَّمَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قَاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَأَخْرَجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ وَظَاهَرُوا عَلَىٰ إِخْرَاجِكُمْ أَن تَوَلَّوْهُمْ ۚ وَمَن يَتَوَلَّهُمْ فَأُولَـٰئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ
خدا تنها شما را از کسانی بازمیدارد که در دین با شما جنگیدند و شما را از خانههایتان بیرون کردند و در بیرونراندن شما پشتیبانی نمودند، که آنان را به ولایت نگیرید؛ و هر کس آنان را به ولایت گیرد، پس آنان همان ستمگراناند.
پس معیار قرآن، نام دینیِ طرف مقابل نیست؛ معیار، رفتار اوست: آیا جنگ میکند؟ آیا بیرون میراند؟ آیا در اخراج و سرکوب شریک میشود؟ آیا راه ابلاغ و آزادی را میبندد؟ اگر نه، اصل رابطه، برّ و قسط است؛ نیکی و عدالت.
جهاد برای رفع اکراه است، نه تحمیل دین
از اینجا معنای درست جهاد و قتال نیز روشن میشود. جهاد در بنیاد خود تلاش همهجانبه در راه خداست؛ از بیان، تعلیم، صبر، مقاومت اخلاقی، اصلاح اجتماعی، حمایت از مظلوم، و دفاع از حق گرفته تا مرحلهٔ دفاعیِ سخت در برابر ظلم آشکار. اما هیچ بخشی از جهاد قرآنی مجوز تحمیل دین بر مردم نیست.
قرآن نخستین اجازهٔ قتال را با ظلم و اخراج پیوند میدهد، نه با اختلاف عقیده:
أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ عَلَىٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيَارِهِم بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَن يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ ۗ وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيرًا ۗ وَلَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ
به کسانی که با آنان جنگ میشود اجازه داده شد، زیرا بر آنان ستم رفته است، و بیگمان خدا بر یاریشان تواناست؛ همان کسانی که بناحق از خانههایشان بیرون رانده شدند، جز به این سبب که گفتند: پروردگار ما خداست. و اگر خدا دفع برخی مردم را به وسیلهٔ برخی دیگر قرار نمیداد، بیگمان دیرها، کلیساها، عبادتگاهها، و مسجدهایی که نام خدا در آنها بسیار یاد میشود ویران میشد. و بیگمان خدا هر کس را که او را یاری کند یاری خواهد کرد؛ همانا خدا نیرومند و شکستناپذیر است.
این آیات بسیار تعیینکنندهاند. قرآن در مقام اجازهٔ قتال، فقط از مسجد دفاع نمیکند؛ از دیرها، کلیساها، عبادتگاهها، و مسجدها سخن میگوید. یعنی هدف قتال، سلطهٔ یک جماعت مذهبی بر همه نیست؛ هدف، دفع ظلمی است که امکان عبادت، زیست دینی، و یاد خدا را برای جماعتهای گوناگون نابود میکند.
در سورهٔ نساء نیز قتال در کنار دفاع از مستضعفان آمده است:
وَمَا لَكُمْ لَا تُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَـٰذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنكَ وَلِيًّا وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنكَ نَصِيرًا
و شما را چه شده است که در راه خدا و برای مردان و زنان و کودکان مستضعف نمیجنگید؛ همانان که میگویند: پروردگارا، ما را از این شهری که مردمش ستمکارند بیرون ببر، و از نزد خود برای ما سرپرستی قرار ده، و از نزد خود برای ما یاوری قرار ده.
پس قتال، در منطق قرآن، برای نجات انسانها از ستم است؛ نه برای مجبور کردن آنان به پذیرش یک عقیده.
همین معنا در آیات جنگ سورهٔ بقره نیز با دقت آمده است. این آیات باید کامل و پیوسته خوانده شوند، نه بریده و جدا از سیاق:
وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَلَا تَعْتَدُوا ۚ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأَخْرِجُوهُم مِّنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ ۚ وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ ۚ وَلَا تُقَاتِلُوهُمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ حَتَّىٰ يُقَاتِلُوكُمْ فِيهِ ۖ فَإِن قَاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ ۗ كَذَٰلِكَ جَزَاءُ الْكَافِرِينَ فَإِنِ انتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ ۖ فَإِنِ انتَهَوْا فَلَا عُدْوَانَ إِلَّا عَلَى الظَّالِمِينَ
و در راه خدا با کسانی بجنگید که با شما میجنگند، و تجاوز نکنید؛ همانا خدا تجاوزکاران را دوست ندارد. و آنان را هر جا یافتید بکشید، و آنان را از جایی که شما را بیرون کردند بیرون کنید؛ و فتنه از کشتن سختتر است. و نزد مسجد حرام با آنان نجنگید تا آنکه آنان در آنجا با شما بجنگند؛ پس اگر با شما جنگیدند، آنان را بکشید؛ چنین است جزای کافران. پس اگر بازایستادند، همانا خدا آمرزندهٔ مهربان است. و با آنان بجنگید تا فتنهای نباشد و دین برای خدا باشد؛ پس اگر بازایستادند، هیچ دشمنیای نیست مگر بر ستمگران.
این آیات اگر کامل خوانده شوند، اجازهٔ تجاوز نمیدهند. آغازشان میگوید: با کسانی بجنگید که با شما میجنگند و تجاوز نکنید. پایانشان میگوید: اگر بازایستادند، دشمنی نیست مگر بر ستمگران. پس قتال برای نابود کردن آزادی دیگران نیست؛ برای پایان دادن به فتنه، اخراج، جنگ، و ظلم است.
فتنه، در این سیاق، صرف اختلاف فکری نیست. فتنه وضعیتی است که در آن ایمان و وجدان انسان زیر فشار، سرکوب، اخراج، جنگ، تهدید، یا بستن راه خدا قرار میگیرد. پس «تا فتنهای نباشد» یعنی تا راه ایمان و ابلاغ از اجبار و سرکوب آزاد شود؛ نه اینکه همه مجبور شوند به یک دین درآیند.
راههای صلحآمیز و دیپلماتیک اصل مقدماند
وقتی مانعی در برابر آزادی عقیده و ابلاغ پدید میآید، نخستین وظیفهٔ جامعهٔ مؤمنان جنگ نیست. نخستین وظیفه، تلاش اصلاحی و صلحآمیز است: بیان حق، نصیحت، تعلیم، گفتوگو، شهادت اخلاقی، پیمان، میانجیگری، حمایت حقوقی، فشار مدنی، و هر راه مشروعی که بتواند راه آزادی را باز کند.
قرآن حتی در برخورد با دشمن نیز راه عدل را از بین نمیبرد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ ۖ وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَىٰ أَلَّا تَعْدِلُوا ۚ اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ ۖ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۚ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، برای خدا بسیار قیامکننده باشید، گواهان به قسط؛ و دشمنی گروهی شما را واندار نکند که عدالت نورزید. عدالت ورزید که آن به تقوا نزدیکتر است؛ و از خدا پروا کنید؛ همانا خدا به آنچه میکنید آگاه است.
پس دفاع از آزادی عقیده نیز باید با عدالت همراه باشد. اگر کسی به نام آزادی، ظلم کند، از قرآن خارج شده است. اگر کسی به نام جهاد، اجبار دینی بسازد، مقصد قرآن را وارونه کرده است. اگر کسی به نام دفاع از حق، زبان، قلم، عبادتگاه، وجدان، و حق بیان دیگران را ببندد، خود به مانع ابلاغ تبدیل شده است.
از همین رو، جهاد قرآنی در این بحث یعنی تلاش برای آزادسازی میدان ابلاغ؛ و این تلاش باید تا جایی که ممکن است از راههای صلحآمیز، مدنی، اخلاقی، و دیپلماتیک پیش برود. قتال فقط زمانی قابل بحث میشود که ظلم آشکار، اخراج، جنگ، نابودی عبادتگاهها، یا بستن کامل راه آزادی رخ دهد و راههای صلحآمیز به بنبست رسیده باشد. حتی در آن صورت نیز هدف، تحمیل دین نیست؛ رفع مانع از آزادی دین است.
مدینه: نمونهٔ پیمانی آزادی و مسئولیت مدنی
تجربهٔ نخستین مدینه نشان میدهد که پیامبر جامعه را بر اجبار یکدست دینی بنا نکرد. مدینه خانهٔ مشترک گروههای گوناگون بود. محور آن، پیمان، امنیت، عدالت، و مسئولیت مدنی بود. ایمان قرآنی با ابلاغ و دعوت پیش میرفت، نه با حذف حقوقیِ هر کسی که در همهٔ باورها با مسلمانان یکی نبود.
قرآن خود تنوع شرایع و راهها را به رسمیت میشناسد:
وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِنًا عَلَيْهِ ۖ فَاحْكُم بَيْنَهُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ ۖ وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ عَمَّا جَاءَكَ مِنَ الْحَقِّ ۚ لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجًا ۚ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَـٰكِن لِّيَبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُمْ ۖ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ ۚ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ
و ما این کتاب را به حق به سوی تو نازل کردیم، تصدیقکنندهٔ آنچه از کتاب پیش از آن است و نگاهبان بر آن؛ پس میان آنان به آنچه خدا نازل کرده حکم کن، و از خواستههای آنان از آنچه از حق به سوی تو آمده پیروی مکن. برای هر یک از شما راه و روشی قرار دادیم؛ و اگر خدا میخواست، شما را یک امت واحد قرار میداد؛ ولی تا شما را در آنچه به شما داده بیازماید. پس در کارهای نیک از یکدیگر پیشی گیرید. بازگشت همهٔ شما به سوی خداست؛ پس شما را به آنچه در آن اختلاف میکردید آگاه خواهد کرد.
این آیه، در کنار اصل «لا اکراه فی الدین»، نشان میدهد که هدف قرآن حذف مکانیکی همهٔ تفاوتها نیست. خدا اگر میخواست همه را یک امت واحد قرار میداد؛ اما چنین نکرد. میدان آزمون، میدان مسئولیت، میدان انتخاب، و میدان سبقت در خیرات است. داوری نهایی اختلافات نیز به سوی خدا بازمیگردد.
از همین رو، مدینه را نباید به صورت یک پادگان فرقهای فهمید. مدینه خانهٔ پیمان بود: امنیت عمومی برای همه، مسئولیت مدنی برای همه، و آزادی دینی در چارچوب پیمان و عدالت. آنچه خطرناک است، خیانت، تجاوز، نقض پیمان، اخراج، جنگ، و بستن راه ابلاغ است؛ نه صرف تفاوت دینی.
پس حکومت عادلانه در منطق قرآنی، دین را ابزار اجبار نمیکند. حکومت عادلانه باید از جان، مال، آبرو، عبادت، وجدان، و امکان ابلاغ برای همهٔ شهروندان پاسداری کند. اگر قدرت سیاسی به نام دین، آزادی دین را نابود کند، به نام ایمان، میدان ایمان را از میان برده است.
قرآن معیار سنجش روایت، فقه، و قدرت سیاسی است
هر روایت، فتوا، قانون، یا نظریهٔ سیاسی که آزادی عقیده را نقض کند، باید در برابر قرآن سنجیده شود. هیچ سخنی، هر قدر مشهور باشد، نمیتواند اصل روشن قرآن را باطل کند. وقتی قرآن میگوید «در دین اکراه نیست»، «تو بر آنان مسلط نیستی»، «تو بر آنان جبار نیستی»، «بر عهدهٔ تو جز ابلاغ نیست»، و «هر که بخواهد ایمان بیاورد و هر که بخواهد کفر ورزد»، هیچ دستگاه فکری حق ندارد این اصول را با روایت، مصلحت، سیاست، یا ترس اجتماعی خاموش کند.
قرآن میزان است؛ نه اینکه قرآن را زیر سایهٔ روایتها، دولتها، تاریخها، یا دستگاههای قدرت ببریم. هر فهمی از دین که وظیفهٔ پیامبر را از ابلاغ به اجبار تبدیل کند، با قرآن در تضاد است. هر حکمی که انسان را به سبب انتخاب عقیده، تغییر عقیده، بیان عقیده، یا شنیدن عقیدهٔ دیگران از حق زندگی، امنیت، معاش، یا کرامت محروم کند، باید با این آیات سنجیده شود.
نتیجه
آزادی عقیده در قرآن یک ارزش حاشیهای نیست؛ از لوازم مستقیم توحید است. زیرا اگر انسان در برابر خدا مسئول است، باید در پاسخ به حق آزاد باشد. اگر خدا حساب بندگان را به خود نسبت میدهد، هیچ قدرتی حق ندارد حساب نهایی وجدان مردم را در دنیا تصاحب کند. اگر پیامبر مأمور ابلاغ است، جامعه باید راه ابلاغ را باز نگه دارد. اگر راه ابلاغ بسته شود، دفاع از آزادی ابلاغ، دفاع از مأموریت پیامبر است.
ایمان با اجبار ایمان نیست.
ابلاغ بدون آزادی ابلاغ نیست.
جهاد برای تحمیل دین جهاد قرآنی نیست.
جهاد قرآنی، در این باب، تلاش برای رفع اکراه از دین و بازکردن راه شنیدن، اندیشیدن، گفتن، و انتخاب آگاهانه است.
قتال، اگر جایی مشروع شود، برای دفاع از جان، مال، خانه، عبادتگاه، مستضعفان، و آزادی ابلاغ است؛ نه برای ساختن ایمان اجباری.
قدرت سیاسی اگر دین را به اجبار تبدیل کند، نه دین را یاری کرده و نه پیامبر را؛ بلکه راه خدا را بسته است.
وظیفهٔ پیامبر ابلاغ بود. وظیفهٔ مؤمنان نیز این است که راه ابلاغ را آزاد نگه دارند.
والسلام.