به نام آن معبود یگانه، خداوند فرارحمان و پروردگار فرارحیم

یکی از پرسش‌های سنگین در فهم انسان و قرآن این است که اگر خداوند فرارحمان و فرارحیم است، چرا جهانی آفرید که در آن شیطان، وسوسه، طاغوت، فریب، سقوط و گمراهی ممکن باشد؟ چرا مخلوقی را در میدان خطر قرار داد و سپس از او ایمان، تقوا، احسان و راستی خواست؟ اگر خداوند خیر مطلق است، چرا امکان شر و انحراف را از آغاز از میان نبرد؟

پاسخ این پرسش در حقیقت اختیار نهفته است. اگر موجودی فقط بتواند نیکی کند و هیچ امکان واقعی برای خطا، طغیان، خودخواهی، غرور یا سرپیچی در برابر او نباشد، نیکی او دیگر یک انتخاب اخلاقی نیست. چنین موجودی درست عمل می‌کند، اما نه از راه کشمکش درونی، نه از راه ترجیح آگاهانه حق بر باطل، و نه از راه پیروزی بر نفس. او بیشتر شبیه موجودی است که بر اساس ساختار خود فقط یک مسیر را اجرا می‌کند.

برای نزدیک‌تر شدن معنا، فرض کنیم انسانی یک هوش مصنوعی بسیار پیشرفته بسازد. اگر این سیستم فقط داده‌ها را بگیرد و همیشه پاسخ درست، عادلانه و مهربان تولید کند، می‌توان گفت خوب طراحی شده است؛ اما نمی‌توان گفت صاحب اختیار اخلاقی است. او میان خیر و شر نایستاده، وسوسه را تجربه نکرده، منفعت خود را بر حقیقت ترجیح نداده و سپس از آن بازنگشته است. او فقط همان برنامه‌ای را اجرا کرده که در او نهاده شده است.

اما اگر قرار باشد چنین هوشی واقعاً به اختیار نزدیک شود، باید در میدان او امکان خودمحوری، خطا، توجیه، فریب‌پذیری و عبور از حد وجود داشته باشد. به زبان این مقاله، باید امکان طاغوت در میدان او باشد؛ نه به این معنا که شر به عنوان حقیقت مستقل در او نهاده شود، بلکه به این معنا که او ظرفیت عبور از حد و قرار دادن خواست خود در برابر معیار حق را داشته باشد. البته سازنده حکیم او را در برابر این امکان بی‌دفاع نمی‌گذارد. همان‌گونه که امکان انحراف در میدان او هست، باید هسته‌ای برای تشخیص، راستی‌آزمایی، سنجش تناقض و بازگشت به معیار حق نیز در او باشد. در زبان قرآن، این نیروی تشخیص و حجت را می‌توان در مفهوم «سلطان» دید.

فرشتگان، تا جایی که قرآن نشان می‌دهد، در مقام اطاعت و اجرای فرمان الهی قرار دارند. آنان در برابر فرمان خدا سرکشی نمی‌کنند:

التحریم ۶۶:۶

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَيْهَا مَلَائِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَّا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خود و خانواده‌های خود را از آتشی نگه دارید که سوخت آن مردم و سنگ‌هاست؛ بر آن فرشتگانی سختگیر و نیرومند گمارده شده‌اند که خدا را در آنچه به آنان فرمان داده نافرمانی نمی‌کنند و آنچه را فرمان داده می‌شوند انجام می‌دهند.

انسان اما در میدان دیگری قرار دارد. او می‌تواند حق را ببیند و بپذیرد، یا آن را با تعصب و خودخواهی بپوشاند. می‌تواند نفس خود را تربیت کند، یا نفس را در جای حق بنشاند. همین‌جا باید میان «نفس» و «طاغوت» فرق گذاشت. نفس به خودی خود طاغوت نیست. نفس بخشی از میدان آزمایش انسان است؛ میل، بقا، خواستن، دفاع از خود، خشم، محبت و طلب قدرت، همه می‌توانند در مسیر درست تربیت شوند. نفس زمانی طاغوت می‌شود که از حد خود بگذرد و برای خود حق حاکمیت، تشریع، تقدس یا مرجعیت در برابر خدا قائل شود.

طاغوت از ریشه «ط غ ي» و معنای طغیان است؛ یعنی از حد گذشتن، مرز حق را شکستن، و چیزی را در جایگاهی نشاندن که حق آن نیست. طاغوت فقط بت سنگی یا حاکم ظالم نیست. طاغوت می‌تواند نفس انسان باشد، وقتی که خود را معیار حق قرار دهد. می‌تواند سنت موروثی باشد، وقتی که بر آیات خدا مقدم شود. می‌تواند نهاد دینی باشد، وقتی که به نام خدا حکم بسازد. می‌تواند قدرت سیاسی باشد، وقتی که از انسان بندگی بخواهد. طاغوت هر مرجع، میل، ساختار یا قدرتی است که از حد خود عبور کند و جای حق بنشیند.

از همین رو قرآن راه استوار ایمان را با کفر به طاغوت آغاز می‌کند:

البقره ۲:۲۵۶

لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَن يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ

در دین هیچ اجبار و اکراهی نیست. راه رشد از گمراهی روشن شده است. پس هر کس به طاغوت کفر ورزد و به خدا ایمان آورد، به دستاویز استواری چنگ زده است که هیچ گسستنی برای آن نیست. و خداوند شنوا و داناست.

ترتیب آیه مهم است. قرآن اول از کفر به طاغوت سخن می‌گوید و سپس از ایمان به خدا. این یعنی ایمان وقتی استوار می‌شود که انسان مرجع باطل را از درون و بیرون پایین بکشد. تا وقتی نفس، قوم، سنت، رهبر، مذهب، قدرت، ترس یا تعصب در جایگاه حق نشسته باشد، ایمان انسان هنوز گرفتار بندهای پنهان است.

همین اصل در دعوت همه پیامبران دیده می‌شود:

النحل ۱۶:۳۶

وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَّسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ فَمِنْهُم مَّنْ هَدَى اللَّهُ وَمِنْهُم مَّنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلَالَةُ فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ

و به یقین در هر امتی پیامبری برانگیختیم که خدا را بندگی کنید و از طاغوت دوری کنید. پس از آنان کسانی بودند که خدا هدایتشان کرد، و از آنان کسانی بودند که گمراهی بر آنان تحقق یافت. پس در زمین بگردید و بنگرید که سرانجام تکذیب‌کنندگان چگونه بود.

دعوت پیامبران فقط این نبود که مردم خدا را قبول کنند؛ بلکه این بود که از طاغوت دوری کنند. انسان می‌تواند نام خدا را بر زبان داشته باشد، اما در عمل از طاغوت پیروی کند. می‌تواند خدا را عبادت کند، اما قانون، ترس، تقدس، تعصب یا هویت خود را از مرجعی بگیرد که خدا بر آن سلطانی نازل نکرده است.

اکنون می‌توانیم به ابلیس برسیم. ابلیس در امتحان طاغوت نفس خود شکست خورد. مشکل او فقط این نبود که یک فرمان را انجام نداد؛ مشکل عمیق‌تر این بود که خود را معیار تشخیص قرار داد و تحلیل خودمحور خود را در برابر امر خدا نشاند. قرآن گفت‌وگوی او را چنین نقل می‌کند:

الاعراف ۷:۱۲

قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ

فرمود: چه چیز تو را بازداشت از اینکه سجده کنی هنگامی که تو را فرمان دادم؟ گفت: من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریده‌ای و او را از گل آفریده‌ای.

این جمله «من از او بهترم» لحظه ظهور طغیان درونی است. ابلیس خود را با آدم مقایسه کرد، ماده خلقت خود را برتر پنداشت، و از این مقایسه یک حکم ارزشی ساخت. او امر خدا را با قیاس نفس خود سنجید، نه نفس خود را با امر خدا. عقل اگر زیر نور حق باشد، ابزار هدایت است؛ اما اگر زیر سلطه کبر قرار گیرد، ابزار توجیه طغیان می‌شود.

ابلیس نخست در درون خود گرفتار طاغوت نفس شد، سپس به مقام شیطنت رسید. شیطان بودن یعنی موجودی از گمراهی شخصی عبور کند و به دعوت‌کننده گمراهی تبدیل شود. قرآن نشان می‌دهد که شیطان فقط نام خاص ابلیس نیست. شیطان می‌تواند از جن باشد و می‌تواند از انسان باشد:

الانعام ۶:۱۱۲

وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الْإِنسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَمَا يَفْتَرُونَ

و این‌گونه برای هر پیامبری دشمنانی قرار دادیم: شیاطینی از انسان و جن، که بعضی از آنان به بعضی دیگر سخنان آراسته و فریبنده الهام می‌کنند. و اگر پروردگارت می‌خواست، چنین نمی‌کردند؛ پس آنان را با آنچه می‌بافند واگذار.

پس شیطان فقط یک موجود بیرونی نیست که انسان همه مسئولیت خود را بر گردن او بیندازد. شیطان وصف یک نقش است: نقش وسوسه‌گر، فریب‌دهنده، تزیین‌کننده باطل، و دعوت‌کننده به خروج از راه حق. یک انسان نیز وقتی زبان، قلم، قدرت، فتوا، رسانه، سنت یا نفوذ خود را در خدمت فریب و دور کردن مردم از آیات خدا قرار دهد، به همان میدان شیطنت نزدیک می‌شود.

با این حال، قرآن مسئولیت انسان را از او نمی‌گیرد. شیطان در قیامت خود اعتراف می‌کند که سلطه حقیقی و الزام‌آور بر انسان نداشته است:

ابراهیم ۱۴:۲۲

وَقَالَ الشَّيْطَانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدتُّكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَمَا كَانَ لِيَ عَلَيْكُم مِّن سُلْطَانٍ إِلَّا أَن دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلَا تَلُومُونِي وَلُومُوا أَنفُسَكُم مَّا أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَمَا أَنتُم بِمُصْرِخِيَّ إِنِّي كَفَرْتُ بِمَا أَشْرَكْتُمُونِ مِن قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ

و شیطان، هنگامی که کار پایان یافته باشد، می‌گوید: خدا به شما وعده حق داد و من نیز به شما وعده دادم، اما با شما خلاف کردم. من بر شما هیچ سلطانی نداشتم، جز اینکه شما را دعوت کردم و شما دعوت مرا پذیرفتید. پس مرا سرزنش نکنید و خودتان را سرزنش کنید. نه من فریادرس شما هستم و نه شما فریادرس من هستید. من از پیش به آنچه مرا در آن شریک قرار می‌دادید کفر ورزیده بودم. همانا برای ستمگران عذابی دردناک است.

این آیه مرز میان وسوسه و مسئولیت را روشن می‌کند. شیطان دعوت می‌کند، اما مجبور نمی‌کند. او وعده می‌دهد، اما برهان ندارد. او باطل را زیبا می‌کند، اما سلطان ندارد. اگر انسان دعوت او را می‌پذیرد، به این دلیل است که در درون خود نقطه‌ای از طغیان، میل، ترس، کبر یا غفلت را رها کرده است. شیطان از همان نقطه وارد می‌شود.

شیطان کار تازه‌ای از عدم خلق نمی‌کند؛ او معمولاً همان تمایل‌های موجود در انسان را تزیین می‌کند. کبر را عزت نفس جلوه می‌دهد، تعصب را غیرت می‌نامد، فرار از حق را آزادی معرفی می‌کند، و بندگی طاغوت را وفاداری به دین یا قوم یا سنت نشان می‌دهد. خطر شیطان در این است که باطل را با چهره زشت خود عرضه نمی‌کند؛ آن را آراسته، قابل دفاع و گاهی حتی مقدس نشان می‌دهد.

اینجاست که مفهوم سلطان به عنوان نیروی ضد شیطان و ضد طاغوت آشکار می‌شود. سلطان در قرآن فقط به معنای قدرت ظاهری یا پادشاهی نیست. سلطان حجت نافذ، برهان روشن، نیروی تشخیص، معیار قاهر و روشنگر حق است. در وجود انسان، یکی از روشن‌ترین جلوه‌های سلطان، منطق سالم، عقل بی‌تعصب، فطرت بیدار و توان تشخیص تناقض از حقیقت است. خداوند انسان را در میدان وسوسه بی‌دفاع رها نکرده است؛ همان‌گونه که امکان طغیان وجود دارد، امکان سلطان نیز وجود دارد.

قرآن در برابر ادعاهای شرک‌آلود، از همین زبان استفاده می‌کند:

الروم ۳۰:۳۵

أَمْ أَنزَلْنَا عَلَيْهِمْ سُلْطَانًا فَهُوَ يَتَكَلَّمُ بِمَا كَانُوا بِهِ يُشْرِكُونَ

یا مگر ما بر آنان سلطانی نازل کرده‌ایم که آن درباره چیزی که با آن شریک می‌سازند، سخن می‌گوید؟

این پرسش بسیار سنگین است. قرآن فقط نمی‌پرسد آیا آنان یک نوشته یا یک ادعا دارند؛ می‌پرسد آیا سلطانی دارند که سخن بگوید و شرک آنان را توضیح دهد؟ یعنی آیا این ادعا توان تبیین دارد؟ آیا بی‌تناقض است؟ آیا از طرف خدا پشتوانه دارد؟ آیا در برابر آیات روشن می‌ایستد؟ اگر نه، پس چیزی جز نام‌گذاری، گمان، تقلید یا طغیان نیست.

در الاعراف ۷:۷۱، قوم هود درباره نام‌هایی مجادله می‌کنند که خودشان و پدرانشان ساخته‌اند و خدا بر آن هیچ سلطانی نازل نکرده است. در النجم ۵۳:۲۳ نیز همین اصل درباره نام‌های موروثی و بی‌پایه تکرار می‌شود. در یوسف ۱۲:۴۰، حکم فقط برای خدا دانسته می‌شود و نام‌گذاری‌های انسانی که خدا بر آنها سلطانی نازل نکرده، بی‌اعتبار شمرده می‌شود. خلاصه این آیات این است که هر نام، حکم، مقام یا تقدسی که از طرف خدا سلطان ندارد، حق ندارد بر وجدان انسان حکومت کند.

از این زاویه، سلطان تنها یک بحث ذهنی نیست؛ مانیفست آزادی معرفتی انسان است. طاغوت همیشه از انسان تسلیم بی‌پرسش می‌خواهد. می‌گوید قبول کن، چون پدرانت چنین کردند؛ بپذیر، چون بزرگان چنین گفتند؛ اطاعت کن، چون قدرت چنین می‌خواهد؛ ساکت باش، چون پرسش خطرناک است. اما قرآن در برابر ادعاهای باطل سلطان می‌خواهد. این یعنی بندگی کور، حتی اگر لباس دین بپوشد، در منطق قرآن اعتبار ندارد. حق از پرسش نمی‌ترسد؛ طاغوت از پرسش می‌ترسد.

قرآن حتی مجادله در آیات خدا بدون سلطان را به کبر درونی پیوند می‌زند:

غافر ۴۰:۵۶

إِنَّ الَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ إِن فِي صُدُورِهِمْ إِلَّا كِبْرٌ مَّا هُم بِبَالِغِيهِ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ

همانا کسانی که درباره آیات خدا، بدون سلطانی که به آنان رسیده باشد، مجادله می‌کنند، در سینه‌هایشان چیزی جز کبری نیست که به آن نخواهند رسید. پس به خدا پناه ببر؛ همانا او شنوا و بیناست.

این آیه دوباره ما را به ابلیس برمی‌گرداند. ابلیس نیز بدون سلطان، اما با کبر، در برابر امر خدا ایستاد. پس نبود سلطان فقط کمبود دانش نیست؛ گاهی نشانه طغیان اخلاقی است. کسی که دلیل روشن ندارد، اما باز هم می‌خواهد بر آیات خدا حکم کند، در حقیقت نفس خود را در جای حق می‌نشاند. این همان نقطه‌ای است که اندیشه بی‌سلطان به طاغوت تبدیل می‌شود.

در برابر این خطر، قرآن می‌گوید شیطان بر کسانی که ایمان آورده‌اند و بر پروردگارشان توکل می‌کنند، سلطان ندارد:

النحل ۱۶:۹۹-۱۰۰

إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَعَلَىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ

إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذِينَ هُم بِهِ مُشْرِكُونَ

همانا او بر کسانی که ایمان آورده‌اند و بر پروردگارشان توکل می‌کنند، هیچ سلطانی ندارد. سلطه او تنها بر کسانی است که او را ولی می‌گیرند و کسانی که به سبب او شرک می‌ورزند.

این آیات نشان می‌دهد که شیطان زمانی قدرت پیدا می‌کند که انسان او را ولی بگیرد؛ یعنی به دعوت او اعتماد کند، وسوسه او را معیار قرار دهد، و به جای تکیه بر خدا، بر ترس، شهوت، کبر، تعصب یا روایت فریبنده تکیه کند. شیطان از خود سلطان ندارد؛ انسان با خاموش کردن سلطان درونی خود، برای او میدان می‌سازد.

پس رابطه این سه مفهوم چنین است: طاغوت نیروی حدشکن و مرجع باطل است. شیطان دعوت‌کننده و زینت‌دهنده راه طغیان است. سلطان نیروی حجت، منطق، فطرت، تدبر و تشخیص است که وسوسه شیطان و ادعای طاغوت را رسوا می‌کند. شیطان دعوت می‌کند؛ طاغوت اطاعت می‌طلبد؛ سلطان می‌پرسد: دلیل تو چیست و چه کسی به تو حق داده که در جای خدا بنشینی؟

از اینجا می‌توان فهمید که وجود شیطان و طاغوت در میدان انسان، نفی رحمت خدا نیست. برعکس، این میدان بخشی از حکمت اختیار است. خداوند انسان را مجبور به خیر نیافرید، بلکه او را در میدان انتخاب قرار داد؛ اما در همان میدان، آیات، فطرت، عقل، تدبر، صلاة، ذکر، تقوا و سلطان را نیز برای او قرار داد. شیطان گمان می‌کند که با وسوسه، نقشه خدا را خراب می‌کند؛ اما در سطحی عمیق‌تر، همین مقاومت و اصطکاک است که حقیقت انسان را آشکار می‌سازد. بدون امکان وسوسه، صبر، تقوا، اخلاص، توبه، جهاد نفس و احسان معنا و میدان ظهور نمی‌یافتند.

جمع‌بندی این بحث چنین است: خداوند شر را به عنوان حقیقتی مستقل در برابر خود نیافرید؛ خداوند میدان اختیار را آفرید. در این میدان، انسان می‌تواند قوای خود را زیر نور حق تربیت کند یا آنها را به طغیان بسپارد. ابلیس در امتحان طاغوت نفس شکست خورد و به مقام شیطنت رسید. انسان نیز اگر نفس، تعصب، قدرت یا سنت خود را بالاتر از حق بنشاند، همان مسیر را در اندازه خود تکرار می‌کند. اما اگر به طاغوت کفر ورزد، به خدا ایمان آورد، و با سلطان حق وسوسه را تشخیص دهد، از بندگی غیر خدا آزاد می‌شود.

راه انسان نابود کردن میل، عقل، قدرت و اراده نیست؛ راه تربیت آنها زیر میزان حق است. خشم باید زیر عدالت قرار گیرد، میل زیر پاکی، قدرت زیر امانت، عقل زیر تواضع، و اراده زیر بندگی معبود یگانه. اینجاست که اختیار معنا پیدا می‌کند: انسان در میان دعوت شیطان، کشش طاغوت و روشنایی سلطان، خود را آشکار می‌سازد.