و از میان آنان کسانی امی هستند که از کتاب دانشی ندارند، جز روخوانیها و پندارهایی؛ و آنان جز گمان نمیبرند.
در آیات پیشین، قرآن از گروهی سخن گفت که کلام آن معبود یگانه را میشنیدند، آن را تعقل میکردند و سپس با آگاهی تحریف مینمودند. آنان از ناآگاهی رنج نمیبردند؛ میفهمیدند و میدانستند. سپس در خلوت نگران بودند که آنچه آن معبود یگانه بر آنان گشوده است به دیگران گفته شود و علیه خودشان حجت گردد. اکنون آیه ۷۸ روی دیگری از همان جامعه را نشان میدهد: «وَمِنْهُمْ أُمِّيُّونَ»؛ از میان آنان کسانی نیز هستند که اساسا از دانش کتاب برخوردار نیستند.
این تفاوت مهم است. همه کسانی که در یک نظام دینی گرفتار انحراف میشوند، لزوما عالمان آگاه و تحریفگران عمدی نیستند. بخشی از مردم ممکن است خود کتاب را نشناسند. آنچه به آنان رسیده میپذیرند، تکرار میکنند و بر اساس همان شنیدهها باور میسازند؛ تا جایی که دیگر میان آنچه واقعا در کتاب آمده و آنچه درباره کتاب به آنان گفته شده است فرق نمیگذارند.
خود آیه وضعیت «أميون» را با جمله بعد روشن میکند: «لَا يَعْلَمُونَ الْكِتَابَ»؛ کتاب را نمیدانند. بنابراین لازم نیست برای «امی» داستان اشتقاقی بسازیم یا آن را با واژهای تحقیرآمیز مانند جاهل برابر کنیم. قرآن همین وصف را درباره پیامبر خود نیز به کار میبرد. پس امی بودن به خودی خود نه گناه است، نه نفاق، نه ضعف عقل و نه مذمت اخلاقی.
در مورد پیامبر، چیزی که از خود قرآن با اطمینان میتوان گفت این است که سرچشمه دانش او پیش از وحی، آموزش کتابهای اهل کتاب نبود. قرآن میگوید پیش از نزول این کتاب، کتابی نمیخواند و با دست خود نمینوشت. او در دستگاههای آموزشی اهل کتاب پرورش نیافته بود و دانش خود را مانند کاتبان، راهبان، فقها، قضات و دیگر صاحبان دانش تخصصی دینی از سنتهای مکتوب پیشین به دست نیاورده بود.
اما این وصف هرگز به این معنا نیست که پیامبر پس از نزول وحی نیز از علم کتاب بیبهره بود. قرآن خود میگوید آن معبود یگانه به او کتاب و حکمت آموخت و چیزی را به او آموخت که پیش از آن نمیدانست. پس امی بودن پیامبر را نمیتوان به معنای نادانی او پس از دریافت وحی گرفت. او کتابهای پیشین را از راه آموزش تخصصی اهل کتاب نیاموخته بود، اما سپس خود وحی الهی به او رسید و خداوند او را تعلیم داد.
بنابراین مشکل گروه آیه ۷۸ صرف امی بودن یا نداشتن تحصیلات تخصصی نیست. مشکل بعد از آن آغاز میشود: کتاب را نمیدانند، اما جای خالی علم را خالی نمیگذارند؛ آن را با پندارها و گمانهایی پر میکنند که غالبا با پیشفرضهای خودشان سازگار است.
قرآن میگوید: «إِلَّا أَمَانِيَّ». یعنی آنچه از کتاب در اختیار آنان است، علم استوار به کتاب نیست؛ «أماني» است.
«أماني» واژهای گستردهتر از «آرزوها»ست. در عربی کلاسیک، «تمنى الكتاب» برای خواندن و تلاوت کتاب نیز به کار رفته است؛ در تعبیر شناختهشده «تمنى كتاب الله»، معنای سخن این است که کتاب خدا را تلاوت کرد. از همین رو، «أماني» در این آیه میتواند به روخوانی و تلاوتی اشاره کند که از شناخت واقعی محتوای کتاب فراتر نمیرود.
این معنا با ساخت خود آیه نیز بسیار سازگار است. قرآن نمیگوید «لا يقرؤون الكتاب»؛ نمیگوید کتاب را نمیخوانند. میگوید «لا يعلمون الكتاب»؛ کتاب را نمیدانند. ممکن است کسی بتواند متن را بخواند، آن را حفظ کند، بارها تلاوت کند و حتی در خواندن آن مهارت داشته باشد، اما نداند کتاب چه میگوید. تلاوت با علم یکی نیست.
این خطر برای مخاطب قرآن بسیار آشناست. ممکن است انسانی سالها قرآن بخواند، ختم کند، سورهها را حفظ داشته باشد و آیات را در عبادت تکرار کند، اما هرگز به طور جدی نپرسیده باشد این کلمات چه میگویند، چرا در این سیاق آمدهاند، ریشه واژهها چیست، آیات دیگر درباره همان موضوع چه میگویند و آیا آنچه از کودکی درباره آیه شنیده، واقعا از خود قرآن برمیآید یا نه.
در چنین وضعی، قرآن حضور دارد، اما علم قرآن حضور ندارد.
شاخه دیگر معنای «أماني» به آرزوها، پندارها و تصورهایی برمیگردد که انسان در ذهن خود میپروراند. در این صورت نیز مشکل همان است: انسان کتاب را نمیشناسد، اما درباره آن تصوری دارد و آن تصور موروثی یا ساخته ذهن خود را کمکم به جای شناخت مستقیم کتاب مینشاند.
برای همین پایان آیه تعیینکننده است:
وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ
و آنان جز گمان نمیبرند.
آیه ابتدا میگوید «لا يعلمون» و در پایان میگوید «يظنون». این تقابل را نباید از دست داد. «ظن» در همه کاربردهای قرآن لزوما یک درجه ثابت ندارد و سیاق آن را مشخص میکند، اما در این آیه جایگاهش روشن است: در برابر علم قرار گرفته است. آنان نمیدانند؛ میپندارند.
اینجا یکی از عمیقترین مشکلات معرفتی انسان آشکار میشود. نداشتن علم همیشه به نداشتن عقیده منجر نمیشود؛ گاهی درست برعکس است. انسان ممکن است درباره موضوعی تحقیق بسیار اندکی کرده باشد، اما درباره همان موضوع با بیشترین اطمینان سخن بگوید.
این پدیده به یک دین یا یک قوم محدود نیست. انسانی ممکن است یهودی، مسیحی، مسلمان، هندو یا پیرو هر سنت دیگری باشد و بخش بزرگی از باورهای دینی خود را نه از مطالعه مستقیم منابع و سنجش آگاهانه آنها، بلکه از خانواده، محیط و جامعه خود به ارث برده باشد. ممکن است یک مسیحی بدون بررسی تاریخ شکلگیری عقاید کلیسایی، آنچه امروز درباره عیسی و تثلیث میشنود عین تعلیم نخستین بداند؛ یک یهودی برداشت موروثی جامعه خود از دین و جایگاه قومش را بینیاز از بازبینی بپندارد؛ یا پیرو یک سنت هندو باورهای موروثی خود درباره خدا، جهان و مناسک را پیش از هر تحقیق مستقلی حقیقت مسلم بداند. مسئله این نیست که این باورها حتما نادرست اند؛ مسئله این است که انسان باید بداند کدام باور را از روی علم پذیرفته و کدام را فقط به ارث برده است.
همین مسئله در درون خود ادیان نیز تکرار میشود. یک کاتولیک ممکن است پیش از آنکه تاریخ اقتدار پاپ و استدلال ارتدوکسها یا پروتستانها را بررسی کند، از پیش یقین داشته باشد که کلیسای خودش تنها صورت درست مسیحیت است؛ در حالی که یک پروتستان یا ارتدوکس نیز ممکن است با همان میزان ناآگاهی نتیجهای کاملا مخالف گرفته باشد. در اسلام نیز کسی ممکن است قرآن را یک بار با معنا از ابتدا تا انتها نخوانده، در آن تدبر نکرده، تاریخ پیدایش مذاهب و استدلال طرفهای مختلف را بررسی نکرده باشد، اما از پیش بداند که اهل سنت بر حق و شیعه گمراه است. در سوی دیگر، یک شیعه دوازده امامی ممکن است با همان مقدار ناآگاهی یقین داشته باشد که تنها مذهب خودش مسیر حقیقی اسلام است و دیگران از حق فاصله گرفتهاند. حتی درون همین دو عنوان نیز پیروان مکاتب و جریانهای مختلف میتوانند مواضعی را که از خانواده و محیط خود گرفتهاند با قطعیت دینی تکرار کنند، بیآنکه هرگز دلایل رقیب یا حتی مبانی تاریخی باور خودشان را جدی بررسی کرده باشند. در چنین وضعی، پرسش مهم نام فرقه نیست؛ پرسش این است که این یقین از علم آمده است یا از تکرار و میراث محیط؟
بسیاری از باورهای ما پیش از آنکه انتخاب شوند به ما میرسند. کودک ابتدا دین، مذهب، قوم، دشمن، دوست، حلال، حرام و تصویر خدا را از محیط میشنود. سالها بعد ممکن است دیگر به یاد نداشته باشد که این باورها را از کجا گرفته است. چیزی که روزی فقط یک شنیده بود، در حافظه او به «دانسته» تبدیل میشود. تکرار جای دلیل را میگیرد و قدمت باور جای علم را.
اما قرآن میان احساس یقین و داشتن علم فرق میگذارد.
ممکن است انسانی حاضر باشد برای یک باور جان بدهد و باز آن باور بر ظن استوار باشد. شدت وابستگی روانی، حقیقت تولید نمیکند. اکثریت حقیقت تولید نمیکند. قدمت یک سنت حقیقت تولید نمیکند. نام یک عالم، پیشوا یا مذهب نیز گمان را به علم تبدیل نمیکند.
این آیه در ادامه آیات قبل معنای سنگینتری نیز پیدا میکند. در آیه ۷۵، کسانی بودند که کلام آن معبود یگانه را میشنیدند، تعقل میکردند و سپس با علم آن را تحریف مینمودند. اینجا کسانی هستند که کتاب را نمیدانند و بر امانی و ظن زندگی میکنند. این دو وضعیت میتوانند یکدیگر را تغذیه کنند.
اگر گروهی از اهل دانش کلام را از جای خود بچرخاند و گروه بزرگی از مردم خود کتاب را نشناسند، تحریف به آسانی دوام میآورد. مردم چیزی را که به نام کتاب به آنان داده شده است میپذیرند، چون خود معیار مستقیمی برای سنجش آن ندارند. کمکم سخن مفسر به جای آیه، سخن فقیه به جای حکم خدا، سنت گروه به جای کتاب و برداشت موروثی به جای علم مینشیند.
اینجا مفهوم «تحریف کلمات از مواضعشان» که قرآن در آیات دیگری درباره بخشی از اهل کتاب به کار میبرد دوباره اهمیت پیدا میکند. «موضع» جای قرار گرفتن است. بیرون بردن کلام از موضع خود لزوما به این معنا نیست که کسی حروف متن را تغییر دهد یا جملهای را از جایی به جای دیگر ببرد. لفظ میتواند باقی بماند، اما جایگاه، جهت و کارکرد سخن تغییر کند.
یک آیه را از سیاقش جدا کنند و به موضوعی که درباره آن سخن نمیگوید تحمیل کنند. قیدی را که خدا گذاشته حذف کنند و حکم را عمومی سازند. معنای اصطلاحی چند قرن بعد را به یک واژه قرآنی برگردانند. یک حکم محدود را نامحدود کنند. یک اصل روشن را با گزارشهای بیرونی چنان استثنا بزنند که در عمل خلاف آن اجرا شود. یا آیهای که برای مهار قدرت آمده است به ابزار قدرت تبدیل گردد.
لفظ باقی است؛ موضع عوض شده است.
این مسئله بعد از قرآن نیز پایان نیافت. پیروان قرآن نیز میتوانند همان خطایی را انجام دهند که قرآن در گذشتگان نشان داده است. «لا إكراه في الدين» میتواند خوانده شود و در همان حال اجبار دینی ساخته شود. واژه «کافر» میتواند در قرآن باقی باشد، اما از میدان معنایی خود بیرون کشیده شود و به برچسب آماده برای مخالف مذهبی، فکری یا سیاسی تبدیل گردد. مفهوم زکات میتواند باقی بماند، اما در ساختارهای بعدی به چیزی تبدیل شود که جهت آن با میدان معنایی قرآن فاصله گرفته باشد.
مشکل فقط تغییر لفظ نیست. مشکل این است که سخن خدا دیگر در موضعی که خود قرآن برای آن قرار داده عمل نمیکند.
همین قاعده در برخورد با میراث روایی نیز صادق است. مسئله این نیست که هر گزارش تاریخی یا هر روایت یکجا رد شود. خطر از جایی آغاز میشود که گزارشی با درجهای از احتمال، به جایگاه علم قطعی بالا برده شود و سپس آیه روشن قرآن بر اساس آن محدود یا از موضع خود بیرون برده شود. آنجا پرسش این آیه دوباره زنده میشود: آیا آنچه در اختیار داریم علم است، یا ظنی که در طول زمان لباس علم پوشیده است؟
برای بحث گستردهتر درباره مسئولیت شخصی در پیروی از سخنانی که علم یقینی به صحت آنها نداریم و نیز تفاوت جایگاه معرفتی قرآن و گزارشهای روایی، میتوان به مقالههای مربوط در بخش «کامل بودن قرآن» مراجعه کرد. اینجا همین اشاره برای پیوند دادن مسئله کافی است.
درباره کتابهای پیشین نیز همین دقت لازم است. قرآن اصل وحی پیشین را تصدیق میکند، اما در عین حال از رفتارهایی مانند تحریف، کتمان، پیچاندن زبان و بیرون بردن کلمات از مواضعشان سخن میگوید. سپس خود را در نسبت با کتاب پیشین «مهيمن» معرفی میکند. بنابراین برای مخاطب قرآن، آنچه از میراث پیشین به ما رسیده نمیتواند حاکم بر قرآن باشد؛ قرآن معیار سنجش آن است.
اما پیش از آنکه این آیه را علیه یهودیان، مسیحیان، محدثان، فقها یا هر گروه دیگری بخوانیم، باید آن را مقابل خود بگذاریم.
من از کتاب چه میدانم؟ آیا خود آیه را خواندهام، یا تنها چیزی را که درباره آن گفتهاند میدانم؟ وقتی میگویم این کار حلال است و آن کار حرام، این گروه مؤمن است و آن گروه کافر، این مذهب بر حق است و آن مذهب باطل، علم من از کجا آمده است؟
از کتاب یا از امانی؟ از علم یا از ظن؟
خطر واقعی زمانی آغاز میشود که انسان نداند و نداند که نمیداند. اگر بداند که گمان میکند، هنوز راه جستجوی حقیقت باز است. میتواند بپرسد، بخواند، بررسی کند و نظر خود را تغییر دهد. اما اگر گمان خود را علم بنامد، دیگر نیازی به تحقیق نمیبیند؛ پاسخ را از قبل دارد.
در آن حالت حتی خواندن کتاب نیز ممکن است دیگر جستجوی حقیقت نباشد. انسان کتاب را میخواند تا آنچه از قبل باور کرده ثابت کند. آیهای که باورش را تایید کند برجسته میشود و آیهای که آن باور را به چالش بکشد باید تاویل، محدود، استثنا یا از موضع خود بیرون برده شود.
آن وقت «أماني» فقط چیزی نیست که جای علم کتاب را گرفته است؛ عینکی میشود که انسان با آن کتاب را میخواند.
آیه ۷۸ به همین دلیل بسیار بیشتر از یک گزارش درباره بیسوادی بخشی از بنیاسرائیل است. سخن از مسئولیت انسان در برابر دانستن است. امی بودن به خودی خود محکوم نیست. تحصیلات رسمی نداشتن محکوم نیست. حتی ندانستن، اگر انسان به ندانستن خود آگاه باشد، با آنچه آیه توصیف میکند یکی نیست.
مشکل این است که انسان کتاب را نداند، از روخوانی، شنیدهها، آرزوها و پندارهای خود فراتر نرود و سپس همانها را با اطمینان به جای علم بنشاند.
آیه بعدی این زنجیره را یک مرحله دیگر جلو خواهد برد. اگر در این آیه کسانی را میبینیم که کتاب را نمیدانند و بر امانی و ظن زندگی میکنند، در آیه ۷۹ با کسانی روبهرو خواهیم شد که چیزی را با دست خود مینویسند و سپس میگویند: «این از نزد آن معبود یگانه است». آنجا بهتر خواهیم دید که گمانهای عمومی همیشه خودبهخود پدید نمیآیند؛ گاهی کسانی نیز برای آنها ماده دینی تولید میکنند.
درس این آیه را میتوان در یک پرسش خلاصه کرد:
آنچه درباره دین با یقین میگویم، واقعا میدانم یا فقط گمان میکنم که میدانم؟