ۗ
و هنگامی که به آنان گفته شود به آنچه آن معبود یگانه نازل کرده ایمان بیاورید، میگویند: ما به آنچه بر خود ما نازل شده ایمان میآوریم؛ و به آنچه ورای آن است کفر میورزند، در حالی که آن حق و تصدیقکننده آن چیزی است که با آنان است. بگو: پس اگر مؤمن بودید، چرا پیش از این پیامبران آن معبود یگانه را میکشتید؟
پاسخ آنان کوتاه است، اما بیماری بزرگی را آشکار میکند: «نُؤْمِنُ بِمَا أُنزِلَ عَلَيْنَا»؛ ما به آنچه بر خود ما نازل شده ایمان میآوریم. نمیگویند وحی را قبول نداریم؛ مشکل در همان «عَلَيْنَا» پنهان شده است. ایمان از حقیقت به هویت گره خورده: آنچه «بر ما» نازل شده پذیرفتنی است و آنچه از این مرز فراتر رود، کنار گذاشته میشود.
آیه بلافاصله تناقض را آشکار میکند: «وَيَكْفُرُونَ بِمَا وَرَاءَهُ وَهُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقًا لِّمَا مَعَهُمْ». آنچه پس زدهاند باطل نیست؛ قرآن آن را «الحق» میخواند. حتی برای نابود کردن حقیقت پیشین آنان نیامده است؛ آنچه را با آنان است تصدیق میکند. مشکل در خود پیام نیست. حق از مرز خودساخته «ما» بیرون آمده و همین برای نپذیرفتنش کافی شده است.
«وراء» چیزی را میرساند که آن سوی محدوده پذیرفتهشده آنان قرار گرفته است. همین واژه تصویری از انحصار ذهنی میسازد: تا اینجا وحی را میپذیریم، اما فراتر از این مرز نه. گویی آن معبود یگانه و دین او نیز باید در احاطه دانستهها، تاریخ و هویت ما باقی بمانند.
آیه پیشین ریشه این بیماری را «بغی» نشان داده بود: سنگینی پذیرفتن اینکه آن معبود یگانه از فضل خود بر هرکس از بندگانش که بخواهد نازل کند. اکنون همان ذهنیت از زبان خود آنان شنیده میشود: «نؤمن بما أنزل علينا». فضل خدا پذیرفته است، به شرط آنکه از مجرای مورد انتظار ما بگذرد.
این همان جایی است که بندگی میتواند وارونه شود. به جای آنکه ما در محدوده علم و فرمان خدا قرار بگیریم، خدا را در محدوده دانش و میراث خودمان میگذاریم. برای وحی مسیر تعیین میکنیم، برای حق مرز میکشیم و برای صاحب فضل مشخص میکنیم چه کسی شایسته دریافت آن است.
قرآن این ادعا را با یک بحث نظری طولانی پاسخ نمیدهد. آنان میگویند به همان چیزی که بر خودشان نازل شده ایمان دارند؛ قرآن آنان را به تاریخ همان ایمان بازمیگرداند:
«قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنبِيَاءَ اللَّهِ مِن قَبْلُ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ»
اگر واقعا مؤمن بودید، چرا پیش از این پیامبران آن معبود یگانه را میکشتید؟
ضربه اصلی آیه همین است. ادعای ایمان با به رخ کشیدن نام یک کتاب ثابت نمیشود. عیار ایمان زمانی آشکار میشود که پیام خدا با قدرت، عادت، منفعت و پیشفرض ما برخورد کند. اگر در آن لحظه حامل حقیقت تحمل نشود، تقدیس کتاب به تنهایی شاهد ایمان نیست.
مائده ۵:۷۰ همین منطق را تقریبا به صورت کامل بازگو میکند:
«كُلَّمَا جَاءَهُمْ رَسُولٌ بِمَا لَا تَهْوَىٰ أَنفُسُهُمْ فَرِيقًا كَذَّبُوا وَفَرِيقًا يَقْتُلُونَ»
هر بار رسولی چیزی آورد که نفسهایشان به آن میل نداشت، گروهی را تکذیب کردند و گروهی را میکشتند.
پس مشکل با اصل «کتاب» یا «پیامبری» نبود. مشکل از جایی آغاز میشد که محتوای پیام با هوای نفس، ساختار قدرت یا باورهای تثبیتشده تعارض پیدا میکرد. کتاب مقدس میماند؛ اما حامل پیامی که آن کتاب را علیه انحراف ما زنده میکند، تحملناپذیر میشود.
این اتهام قرآن تنها بر یک روایت اسلامی از تاریخ تکیه ندارد. کتاب مقدس عبری خود نیز نمونههای روشنی از کشتن پیامآوران خدا در درون جامعه بنی اسرائیل و یهودا حفظ کرده است.
در دوم تواریخ ۲۴:۲۰–۲۲، زکریای پسر یهویاداع پس از آنکه مردم و پادشاه را به سبب ترک فرمان خدا هشدار میدهد، به فرمان شاه در صحن خانه خدا سنگسار میشود. این شخص را نباید بدون دلیل با زکریای پدر یحیی یکی دانست؛ اهمیت مثال در این است که خود میراث عبری، قتل یک پیامآور الهی به دست جامعه صاحب کتاب را ثبت کرده است.
در ارمیا ۲۶:۲۰–۲۳، اوریای پسر شمعیا همانند ارمیا علیه وضع شهر و سرزمین هشدار میدهد. پادشاه یهویاقیم در پی کشتن او برمیآید؛ اوریا به مصر میگریزد، بازگردانده میشود و با شمشیر کشته میشود.
اول پادشاهان ۱۸ نیز از کشته شدن پیامبران خدا به دست ایزابل سخن میگوید؛ و نحمیا ۹:۲۶ در بازخوانی تاریخ قوم، صریحا اعتراف میکند که آنان شریعت خدا را پشت سر افکندند و پیامبرانی را که برای بازگرداندنشان هشدار میدادند کشتند.
پس پرسش قرآن از بیرون بر آنان تحمیل نشده است. میراث خودشان نیز نشان میدهد که داشتن کتاب، جامعه را خودکار مطیع کتاب نمیکند.
ممکن است کتاب مقدس بماند، عبادتگاه آباد باشد و زبان دین همهجا شنیده شود؛ اما وقتی پیام همان خدا علیه انحراف ما سخن بگوید، حامل آن پیام حذف شود. این تناقضی است که آیه میخواهد آشکار کند.
امروز پیامبر و رسول تازهای در میان ما نیست و هیچ نویسنده، فیلسوف یا مصلحی را نباید همرتبه انبیای این آیه قرار داد. اما بیماریای که آیه نشان میدهد از میان نرفته است. وقتی قرائت انسانی از دین چنان مقدس شود که نقد آن مساوی نقد خدا دانسته شود، ناقد دیگر فقط صاحب یک اندیشه متفاوت نیست؛ به «زندیق»، «مرتد»، «ملحد» یا «دشمن دین» تبدیل میشود. از همین جا فاصله میان رد سخن و حذف صاحب سخن کوتاه میشود.
تاریخ مسلمانان نمونههای دردناکی از همین منطق دارد.
سعید بن جبیر، عالم برجسته نسل تابعین، به فرمان حجاج بن یوسف کشته شد. نزاع او با دستگاه اموی زمینه سیاسی جدی داشت، اما همان واقعیت برای ما کافی است: قدرتی که خود را مسلمان میدانست، عالمی مسلمان را به قتل رساند. نام اسلام مانع خونریزی درون جامعه اسلامی نشد.
حسین بن منصور حلاج در سال ۹۲۲ در بغداد اعدام شد. پروندهاش آمیزهای پیچیده از سیاست، عرفان و اتهامهای دینی بود؛ همین پیچیدگی مهم است. قدرت سیاسی و داوری دینی در نقطهای به هم رسیدند که ادامه حضور یک اندیشه تحملناپذیر دانسته شد.
شهابالدین یحیی سهروردی، بنیانگذار حکمت اشراق، در سال ۱۱۹۱ در حلب کشته شد. مخالفت فقیهان با اندیشههایش و تصمیم قدرت سیاسی در فرجام او به هم پیوستند. فیلسوفی که میتوانست پاسخ فکری بگیرد، با حذف از صحنه خارج شد.
در دوره جدید، احمد کسروی در سال ۱۹۴۶ در داخل دادگستری تهران به دست اعضای فدائیان اسلام کشته شد. نقد او بر تشیع نهادی، روحانیت و باورهای رایج با پاسخ کتاب و استدلال پایان نیافت؛ تکفیر و خشونت به قتل او و دستیارش انجامید.
محمود محمد طه در سودان، متفکری مسلمان بود که قرائت رایج از شریعت را به چالش کشید. حکومت جعفر نمیری او را در سال ۱۹۸۵ با اتهام ارتداد به دار آویخت. اختلاف در فهم دین، با قدرت دولت به حکم مرگ تبدیل شد.
فرج فوده در مصر به شدت با اسلامگرایی سیاسی و حکومت دینی مخالفت میکرد. در سال ۱۹۹۲ به دست افراطگرایان ترور شد. باز هم اندیشه به جای آنکه با اندیشه پاسخ داده شود، با گلوله پاسخ گرفت.
نصر حامد ابوزید کشته نشد، اما پژوهش قرآنی او به صدور حکم ارتداد و جدایی اجباری از همسرش انجامید و سرانجام او را به ترک مصر کشاند. نمونه او نشان میدهد منطق حذف همیشه به قتل ختم نمیشود؛ گاهی دادگاه، تکفیر و تبعید همان کارکرد را انجام میدهند.
سلمان رشدی نیز دههها با حکم قتل و تهدید زندگی کرد و سرانجام در سال ۲۰۲۲ در هنگام سخنرانی با چاقو مورد حمله قرار گرفت و یک چشم خود را از دست داد. پذیرش یا رد نوشته او موضوع دیگری است؛ مسئله اینجاست که نقد کتاب با نقد کتاب پاسخ داده نشد، بلکه کشتن نویسنده به عنوان پاسخ دینی مطرح شد.
این افراد پیامبر نبودند و سخنانشان نیز وحی نبود. ممکن است درباره بسیاری از افکار آنان اختلاف جدی داشته باشیم. قیاس در مقام آنان نیست؛ قیاس در شیوه برخورد با سخنی است که باور غالب را به چالش میکشد. قرآن از ما نمیخواهد هر منتقدی را درست بدانیم؛ از ما میآموزد که حقانیت خود را با خاموش کردن صدای مخالف ثابت نکنیم.
این بیماری نه سنی است و نه شیعه، نه متعلق به قرن سوم است و نه قرن بیستم. هرجا رأی انسانی به جای وحی مقدس شود، نقد آن نیز میتواند «کفر به دین» تلقی شود. آنجا راه تکفیر باز میشود و پس از تکفیر، زندان، تبعید و قتل دیگر چندان دور نیست.
ما نیز میتوانیم با اطمینان بگوییم: «نؤمن بما أنزل علينا»؛ ما قرآن داریم، ما امت محمدیم، ما آخرین کتاب را در دست داریم. اما آیه به نامها اطمینان نمیدهد. همان پرسش را بر ما نیز برمیگرداند: با حقیقتی که میراث خودمان را نقد کند چه میکنیم؟
اگر روایت با قرآن تعارض پیدا کرد، روایت را دوباره میسنجیم یا قرآن را محدود میکنیم؟ اگر حکمی فقهی با «لا إكراه في الدين» ناسازگار شد، کدام یک را تاویل میکنیم؟ اگر دستگاه تکفیر با حرمت جان و مسئولیت فردی در برابر خدا برخورد کرد، آیا قرآن معیار باقی میماند یا نظامی که طی قرنها به آن عادت کردهایم؟
رای فقیه، گزارش حدیثی، تفسیر، کلام و نظام حقوقی همه محصول تلاش انسان برای فهم دیناند. میتوانند درست باشند و میتوانند خطا کنند. خطر از روزی آغاز میشود که فهم انسان همان جایگاه وحی را پیدا کند و نقد آن، دشمنی با خدا شمرده شود.
از آن پس، کسی ممکن است با آیهای از قرآن یک حکم انسانی را به پرسش بگیرد، اما به جای باز شدن پرونده حکم، پرونده خود ناقد باز شود.
تاریخ قرآن نباید برای ما وسیله طعنه به گذشتگان باشد. اگر فقط بگوییم «بنی اسرائیل پیامبرانشان را کشتند» اما تاریخ تکفیر، اعدام و حذف فکری خود را نبینیم، همان نقطه کور دوباره فعال شده است. خطای آنان را درست دیدهایم، اما حکمت روایت آن خطا را از دست دادهایم.
پایان آیه همین امنیت هویتی را میشکند:
«إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ»؛ اگر مؤمن بودید.
ایمان فقط آن چیزی نیست که درباره خود میگوییم. باید بتواند از محک رفتاری که با حقیقت، ناقد و حامل سخن ناخوشایند داریم عبور کند.
کتاب تنها زمانی معیار هدایت است که اجازه دهیم خطاهای خود ما را نیز آشکار کند. اگر وحی را فقط تا جایی میپذیریم که باورهای موروثی و قدرت مذهبی ما را تایید کند، دیگر در برابر کتاب تسلیم نیستیم؛ کتاب را در محدوده خود زندانی کردهایم. و اگر پاسخ نقد اندیشه، تکفیر و حذف ناقد باشد، تاریخ پیامبران را خواندهایم اما با منطق قاتلانشان زندگی کردهایم.