همانا آن معبود یگانه در مثل زدن، حتی به پشهای یا فراتر از آن، دچار هیچ خودداری و ملاحظهای نمیشود. اما کسانی که ایمان آوردهاند میدانند که آن حق است از سوی پروردگارشان؛ و اما کسانی که حق را پوشاندهاند میگویند: آن معبود یگانه از این مثل چه اراده کرده است؟ بسیاری را با آن گمراه میکند و بسیاری را با آن هدایت میکند، و با آن گمراه نمیکند مگر فاسقان را.
این آیه پس از ترسیم پاداش و کیفر در آیات پیشین، وارد لایهای عمیقتر میشود: لایه شناخت و شیوه دریافت معنا. قرآن در اینجا فقط از یک مثال سخن نمیگوید، بلکه درباره خود سازوکار مثال زدن و واکنش انسانها در برابر زبان هدایت سخن میگوید. به همین دلیل، این آیه در ظاهر ممکن است ناگهانی به نظر برسد، اما در ساختار سوره کاملا به جای خود آمده است. پس از نشان دادن حقیقت، پیامد، پاداش و چالش زبانی، اکنون قرآن توضیح میدهد که چرا یک بیان واحد برای گروهی هدایت میشود و برای گروهی دیگر سبب گمراهی.
عبارت «إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَسْتَحْيِي» نشان میدهد که در مقام بیان حقیقت، هیچ انقباض، خودداری یا ملاحظهکاری در استفاده از مثالهای کوچک وجود ندارد. ریشه ح ي ي در اصل با حیات، زنده بودن، طراوت و جریان داشتن پیوند دارد. «حیا» در سطح انسانی میتواند نشانه زنده بودن ساختار درونی و نوعی انقباض اخلاقی برای حفظ مرزهای وجودی باشد. اما آیه میگوید آن معبود یگانه در رساندن حقیقت، از مثال زدن به چیزی کوچک مانند پشه نیز عقبنشینی نمیکند. معیار در اینجا بزرگی ظاهری مثال نیست، بلکه توان آن مثال در انتقال معناست.
انتخاب «بَعُوضَةًۭ» بسیار دقیق است. ذهن سطحی ممکن است بپرسد چگونه ممکن است سخن الهی به پشه مثال بزند؟ اما همین پرسش، خطای شناختی انسان را آشکار میکند. انسان گاهی عظمت را در حجم، بزرگی و شکوه ظاهری میبیند، نه در نظم، ساختار و دقت. پشه با وجود کوچکی، یک نظام زنده، پیچیده و دقیق است. پس کوچک بودن مثال، نشانه پایین بودن معنا نیست؛ چه بسا همان مثال کوچک، پرده از یک نظام بزرگتر بردارد.
آیه سپس دو واکنش را در برابر یک مثل واحد نشان میدهد. کسانی که ایمان آوردهاند، در مثال متوقف نمیشوند؛ از مثال عبور میکنند و حق را در آن میشناسند: «أَنَّهُ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ». اما کسانی که حق را میپوشانند، به جای جستوجوی معنا، در سطح اعتراض میمانند و میگویند: «مَاذَآ أَرَادَ ٱللَّهُ بِهَـٰذَا مَثَلًۭا». یعنی مسئله آنان فقط نفهمیدن نیست؛ بلکه نوعی مقاومت در برابر شیوه بیان حقیقت است.
در اینجا یک اصل بزرگ معرفتی بیان میشود: «يُضِلُّ بِهِۦ كَثِيرًۭا وَيَهْدِى بِهِۦ كَثِيرًۭا». یک متن واحد، یک مثال واحد و یک نشانه واحد میتواند برای انسانهای مختلف خروجیهای متفاوت داشته باشد. این به معنای نقص در متن نیست، بلکه نشان میدهد دریافت معنا به وضعیت درونی مخاطب نیز وابسته است. همان نشانهای که برای یک انسان راه را روشن میکند، برای انسانی دیگر میتواند بهانه انکار شود.
برای نزدیک کردن این معنا به ذهن امروز، میتوان از یک تشبیه معاصر استفاده کرد. وحی و مثالهای قرآنی از جهتی مانند یک ورودی واحد به سیستمهای مختلف پردازش هستند. اگر یک درخواست واحد را به چند سامانه هوش مصنوعی بدهیم، خروجیها یکسان نخواهد بود. سامانهای که بر دقت، منطق، داده پاک و محاسبه درست بنا شده باشد، پاسخی متفاوت میدهد از سامانهای که برای جلب توجه، سود، تعصب یا جهتدهی خاص تنظیم شده است. ورودی یکی است، اما ساختار پردازش متفاوت است؛ پس خروجی نیز متفاوت میشود.
در انسان نیز چنین است. اگر انسان با صداقت، فروتنی، آمادگی اصلاح، عقلانیت، شناخت، وجدان بیدار و تصور بلند از پروردگار به آیات نزدیک شود، همان مثل برای او میوه هدایت میدهد. اما اگر انسان با تعصب نسلها، غرور قبیلهای، ترس، خودخواهی، منافع پنهان، پیشداوری و ایمان بسته و غیرقابل اصلاح به متن نزدیک شود، همان مثل میتواند در او خروجی فساد و گسست تولید کند. پس آیه ما را متوجه میکند که مشکل همیشه در نشانه نیست؛ گاهی مشکل در ساختار دریافتکننده نشانه است.
پایان آیه با «وَمَا يُضِلُّ بِهِۦٓ إِلَّا ٱلْفَـٰسِقِينَ» کلید اصلی فهم این بخش است. «فاسقین» در اینجا فقط به معنای گناهکاران در معنای محدود فقهی نیست. ریشه ف س ق در اصل با خروج از پوسته و غلاف پیوند دارد؛ مانند چیزی که از پوشش خود بیرون میزند. در این آیه، فاسق کسی است که از چارچوب نگهدارنده حقیقت، عقل، فروتنی و انسجام معنایی بیرون رفته است. چنین انسانی دیگر معنا را در بستر پیوسته آن نمیگیرد؛ آن را تکه تکه، گسسته و آلوده به پیشفرضهای خود دریافت میکند.
بنابراین آیه ۲۶ نشان میدهد که قرآن فقط پیام نمیدهد، بلکه ساختار دریافت انسان را نیز آشکار میکند. مثال الهی مثل آینهای است که باطن مخاطب را نشان میدهد. مؤمن در آن حق را از سوی پروردگار میشناسد، اما پوشاننده حق آن را بهانه اعتراض میسازد. پس هدایت و گمراهی در این آیه، نتیجه برخورد متن با ساختار درونی انسان است؛ و گمراهی نهایی فقط برای کسانی رخ میدهد که از چارچوب حقیقت بیرون رفتهاند.