ۖ ۚ
و هنگامی که میثاق شما را گرفتیم و طور را بالای شما برافراشتیم: آنچه را به شما دادهایم با قوت بگیرید و بشنوید. گفتند: شنیدیم و نافرمانی کردیم؛ و به سبب کفرشان، گوساله در دلهایشان نوشانده شد. بگو: چه بد است آنچه ایمانتان شما را به آن فرمان میدهد، اگر مؤمن هستید.
آیه همچنان همان ادعای «نُؤْمِنُ بِمَا أُنزِلَ عَلَيْنَا» را به محک میزند. آنان گفتند به آنچه بر خودشان نازل شده ایمان دارند؛ قرآن نیز بار دیگر دقیقا همان میراث را پیش رویشان میگذارد: میثاق، طور، کتاب و فرمانی که از همان آغاز از آنان خواسته بود آنچه را دریافت کردهاند با قوت بگیرند.
صحنه میثاق در بقره ۲:۶۳ نیز آمده بود، با این تفاوت که آنجا پس از «خُذُوا مَا آتَيْنَاكُم بِقُوَّةٍ» فرمان «وَاذْكُرُوا مَا فِيهِ» آمده بود: آنچه را در آن است زنده نگه دارید. اینجا فرمان کوتاهتر و قاطعتر است:
«وَاسْمَعُوا»؛ بشنوید.
شنیدن در این سیاق فقط رسیدن صدا به گوش نیست. کلام خدا شنیده میشود تا فهمیده، پذیرفته و در عمل دنبال شود. اگر صدا به گوش برسد اما اراده در برابر آن بسته بماند، شنیدن هنوز به مقصد خود نرسیده است.
پاسخ آنان تمام فاصله میان شنیدن و ایمان را در دو کلمه نشان میدهد:
«سَمِعْنَا وَعَصَيْنَا» شنیدیم و نافرمانی کردیم.
مشکل، نرسیدن پیام نبود. شنیده بودند؛ اما شنیدن به اطاعت نرسیده بود.
در پایان همین سوره، پاسخ مؤمنان درست در نقطه مقابل آن قرار میگیرد:
«سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا» شنیدیم و اطاعت کردیم. بقره ۲:۲۸۵
نساء ۴:۴۶ نیز همین تقابل را زنده نگه میدارد و میگوید اگر به جای «سمعنا وعصينا» میگفتند «سمعنا وأطعنا» برایشان بهتر بود. انفال ۸:۲۱ هشدار را از تاریخ یک قوم فراتر میبرد: «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ قَالُوا سَمِعْنَا وَهُمْ لَا يَسْمَعُونَ»؛ مانند کسانی نباشید که میگویند شنیدیم، در حالی که نمیشنوند.
ممکن است آیه را بدانیم، تلاوتش کنیم، حتی معنایش را بفهمیم، اما وقتی نوبت تصمیم و عمل رسید چنان رفتار کنیم که گویی هرگز آن را نشنیدهایم. فاصله میان «سمعنا» و «أطعنا» همان جایی است که ادعای ایمان آزموده میشود.
گذر از گرفتن گوساله در آیه پیشین به نوشانده شدن گوساله در دل در این آیه، تصویر بسیار سنگینی میسازد:
«وَأُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ»
گوساله دیگر فقط چیزی بیرون از آنان نیست. چنان در قلب نفوذ کرده که قرآن آن را با تصویر نوشیدن بیان میکند؛ گویی چیزی قطرهقطره جذب وجود شده و از یک رفتار بیرونی به تعلقی درونی تبدیل شده است.
مفسران از «نوشانده شدن محبت گوساله» سخن گفتهاند، اما خود تصویر قرآن از این توضیح زندهتر است. آنچه روزی با دست گرفته شد، اکنون در قلب جا گرفته است. بت فقط در برابر چشم ایستاده نیست؛ در درون صاحبش خانه کرده است.
قرآن ریشه این نفوذ را نیز پنهان نمیکند:
«بِكُفْرِهِمْ»؛ به سبب کفرشان.
گوساله بیسبب در قلب ننشسته است. کفر ورزیدن، مقاومت در برابر حق و نافرمانیهای تکرارشده راه را برای درونی شدن همان چیزی باز کرده که ابتدا بیرون از وجود قرار داشت. کسی بارها در برابر حقیقت مقاومت میکند، سپس ساخته خود را جای آن مینشاند، و سرانجام همان ساخته چنان عزیز میشود که جدا کردنش از ایمان دشوار میگردد.
این همان خطری است که گوساله را از یک حادثه تاریخی به آینهای برای هر جامعه دینی تبدیل میکند. بت همیشه مجسمهای از طلا نیست. گاهی رأیی است که خود ساختهایم، روایتی است که نسلها تکرار کردهایم، شخصیتی است که نقدش را تحمل نمیکنیم، نهادی است که بقای آن را با بقای دین یکی گرفتهایم، یا سنتی است که چنان در دل نشسته که اگر آیهای برخلاف آن خوانده شود، پیش از آنکه سنت را دوباره بسنجیم، برای محدود کردن آیه راهی پیدا میکنیم.
در این مرحله دیگر مشکل تنها یک خطای بیرونی نیست؛ گوساله در قلب نوشانده شده است.
پایان آیه، ادعای ایمان را مستقیما به محک نتیجه آن میگذارد:
«قُلْ بِئْسَمَا يَأْمُرُكُم بِهِ إِيمَانُكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ»
بگو: چه بد است آنچه ایمانتان شما را به آن فرمان میدهد، اگر مؤمن هستید.
طعنه آیه بسیار تند است. آنان خود گفته بودند: «نؤمن بما أنزل علينا». قرآن نیز میپرسد اگر این همان «ایمان» شماست، این ایمان چه چیزی از شما ساخته است؟ ایمانی که نتیجهاش عصیان، گوسالهپرستی و سرپیچی از همان میثاقی باشد که به آن افتخار میکنید، چگونه میتواند دلیل حقانیت شما باشد؟
قرآن نمیگوید ایمان حقیقی به عصیان فرمان میدهد. درست برعکس، نام «ایمان» را با ثمره آن میآزماید. هر چیزی که ما ایمان بنامیم، تنها با نام مقدس نمیشود. باید دید به چه چیزی فرمان میدهد و چه نوع انسانی میسازد.
اگر آنچه «دین» مینامیم ما را به عدل، صدق، وفای به عهد، رحمت و اطاعت از حق نزدیک میکند، ثمرهاش با ادعایش هماهنگ است. اما اگر همان نام، پوششی برای تعصب، ظلم، خشونت، تکفیر، برتریطلبی و دفاع از ساختههای خودمان شود، دیگر نمیتوان فقط با تکرار واژه «ایمان» از پرسش قرآن گریخت.
این آیه نیز مانند آیات پیشین به ما اجازه نمیدهد تاریخ بنی اسرائیل را بخوانیم و خود را بیرون از محک آن قرار دهیم. ما نیز میتوانیم کتاب داشته باشیم، از ایمان سخن بگوییم و به میراث دینی خود افتخار کنیم؛ اما اگر در عمل «سمعنا وعصينا» زندگی کنیم، داشتن کتاب مشکل را حل نمیکند.
ایمان، برچسبی برای تفاخر یا سپری برای توجیه نیست؛ نیرویی است که در رفتار فرمان میراند. اگر آنچه ایمان مینامیم به جای خضوع در برابر حق، ما را به تعصب، ظلم و دفاع از گوسالههای خودساخته سوق دهد، پیش از توجیه رفتارمان باید خود آن ایمان ادعایی را به محک بگذاریم. خطر از زمانی آغاز میشود که چیزی ساخته دست ما چنان در قلب جا بگیرد که فرمان آن را با فرمان آن معبود یگانه اشتباه بگیریم.