ۚ
و گفتند: دلهای ما در پوشش است. بلکه آن معبود یگانه به سبب کفرشان آنان را از رحمت خود رانده است؛ پس چه اندک ایمان میآورند.
آیه پیشین نشان داد که وقتی پیام رسول با هوای نفس سازگار نبود، استکبار میتوانست به تکذیب و حتی قتل برسد. اکنون همان مقاومت از زبان خود آنان به شکل دیگری بیان میشود: «قُلُوبُنَا غُلْفٌ»؛ دلهای ما در پوشش است. به جای آنکه از خود بپرسند چرا حقیقت را نمیپذیرند، وضعیت دل خود را چنان توصیف میکنند که گویی راه ورود سخن از اساس بسته است.
«قلب» از ریشه ق ل ب است؛ ریشهای که با برگرداندن، دگرگون شدن و انتقال از حالی به حال دیگر پیوند دارد. خود نام «قلب» نیز در زبان عربی با همین دگرگونی و زیرورو شدن ارتباط یافته است. قرآن نیز قلب را چیزی بیاثر و ثابت تصویر نمیکند؛ قلب میتواند آرام گیرد، منحرف شود، سخت شود، نرم شود، بفهمد یا از فهم بازبماند.
در برابر این تصویر پویا، آنان میگویند: «قُلُوبُنَا غُلْفٌ». «غلف» از پوشیده بودن و در غلاف قرار گرفتن سخن میگوید؛ گویی میان پیام و درون آنان پوششی افتاده است. همین تعبیر در نساء ۴:۱۵۵ نیز تکرار شده و در فصلت ۴۱:۵ گروهی با زبانی نزدیک میگویند: «قُلُوبُنَا فِي أَكِنَّةٍ مِّمَّا تَدْعُونَا إِلَيْهِ»؛ دلهای ما در پوششهایی است از آنچه ما را به سویش دعوت میکنی.
اما قرآن این پوشیدگی را عذر بیتقصیری نمیپذیرد. با یک «بَل» مسیر سخن را برمیگرداند: «بَل لَّعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ»؛ بلکه آن معبود یگانه به سبب کفرشان آنان را از رحمت خود رانده است. نکته تعیینکننده «بِكُفْرِهِمْ» است. وضعیتی که اکنون در دل خود میبینند از راهی که خود پیمودهاند جدا نیست.
«لعنت» در اینجا نفرین لفظی یا آرزوی بد برای کسی نیست. ریشه ل ع ن با راندن و دور ساختن پیوند دارد و لعنت الهی، طرد و دور شدن از رحمت و هدایت است. قرآن این نتیجه را به خداوند نسبت میدهد، در حالی که در همان جمله علت را نیز «کفر خود آنان» معرفی میکند. انسان انتخاب میکند، اما انتخاب او در جهانی بیقانون و جدا از خدا رخ نمیدهد؛ سنن هدایت و ضلالت نیز بخشی از نظامی است که آن معبود یگانه آفریده و بر آن حاکم است.
این بحث دامنهای فراتر از این آیه دارد و لازم نیست همه آن را اینجا دوباره باز کنیم. رابطه میان کردار انسان، هدایت و ضلالت، سخت شدن دل، امکان توبه و معنای دقیق لعنت در مقاله لعنت در قرآن؛ معنای طرد از رحمت الهی به تفصیل بررسی شده است.
آنچه برای این آیه مهم است، مسئولیت انسان در برابر وضع قلب خودش است. کسی که بارها حقیقت را میپوشاند، در برابر آن استکبار میکند و هر پیام ناسازگار با هوای نفس را پس میزند، نمیتواند در پایان نتیجه همان مسیر را بهانهای برای ادامه آن بسازد. قلبی که امروز دریافت حقیقت برایش دشوار شده است، لزوما از آغاز چنین آفریده نشده بود.
این معنا در مائده ۵:۱۳ نیز به روشنی دیده میشود: «فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِيَةً»؛ پس به سبب شکستن پیمانشان آنان را از رحمت خود راندیم و دلهایشان را سخت ساختیم. نخست پیمان شکسته میشود و سپس از لعنت و قساوت قلب سخن میآید. عمل بیرونی انسان میتواند به تدریج به وضعیتی درونی تبدیل شود که دیدن و پذیرفتن حقیقت را دشوارتر کند.
این نکته زنجیره آیات اخیر را نیز به هم پیوند میدهد. میثاق را میشناختند؛ بخشی از کتاب را میگرفتند و بخشی را کنار میگذاشتند؛ هنگامی که رسول چیزی خلاف هوای نفسشان میآورد استکبار میکردند؛ و اکنون میگویند قلبهای ما در پوشش است. قرآن مشکل را از مسئولیت خود انسان جدا نمیکند.
پایان آیه میگوید: «فَقَلِيلًا مَّا يُؤْمِنُونَ»؛ پس چه اندک ایمان میآورند. ساخت این عبارت را نباید بیدلیل فقط به یک احتمال محدود کرد. میتواند کمی و ضعف ایمان آنان را برجسته سازد و در برخی خوانشها نیز اندک بودن کسانی را که واقعا ایمان میآورند دربر گیرد. ترجمه «چه اندک ایمان میآورند» این ظرفیت را باز نگه میدارد.
در اینجا «اندک» صرفا یک آمار جمعیتی نیست. آیات پیشین نشان دادهاند که آنان بخشی از کتاب را میپذیرفتند و بخشی را کنار میگذاشتند. پس ممکن است انسان چیزی از ایمان را در خود نگه دارد، اما چون پذیرش او تا جایی ادامه دارد که حقیقت با میل و پیشفرضش برخورد نکرده است، ایمانش به تسلیم کامل در برابر حق نمیرسد.
با این حال، مضمون اندک بودن ایمان و پذیرش حقیقی در قرآن گستردهتر از این آیه است. درباره نوح گفته میشود: «وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ»؛ جز اندکی همراه او ایمان نیاوردند (هود ۱۱:۴۰). درباره شکر میگوید: «وَقَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ»؛ اندکی از بندگان من بسیار شکرگزارند (سبأ ۳۴:۱۳). از سوی دیگر بارها گفته میشود بیشتر مردم ایمان نمیآورند، نمیدانند، تعقل نمیکنند یا شکر نمیگزارند.
این تکرار یک هشدار مهم دارد: تعداد، معیار حقیقت نیست. حقیقت با رای اکثریت حق نمیشود و با کم بودن پیروانش باطل نمیگردد. در انعام ۶:۱۱۶ حتی هشدار داده میشود که پیروی از بیشتر مردم زمین میتواند انسان را از راه خدا دور کند.
اما عکس آن نیز درست است: اقلیت بودن خود دلیل هدایت نیست. هیچ گروه کوچکی نمیتواند تنها به سبب اندک بودن خود ادعا کند همان «قلیل» هدایتیافته قرآن است. معیار همچنان حقیقت، دلیل، تقوا و صدق در عمل است، نه شمار پیروان.
بنابراین پایان آیه با آغاز آن پیوندی عمیق دارد. انسان ممکن است آنقدر حقیقت را پس بزند که سرانجام بگوید: «دل من دیگر نمیپذیرد.» قرآن پاسخ میدهد که ببین چگونه به اینجا رسیدهای. پوشش قلب همیشه عذر انسان نیست؛ گاهی نتیجه راهی است که خودش بارها انتخاب کرده است.
قلب میتواند دگرگون شود؛ هم به سوی سختی و دوری و هم به سوی بازگشت و هدایت. خطر آن است که انسان نتیجه انتخابهای خود را سرنوشت تغییرناپذیر بداند و از مسئولیت بازگشت فرار کند.