ۖ ۚ
چه بد است آنچه خود را بدان فروختند: اینکه به آنچه آن معبود یگانه نازل کرده کفر ورزند، از سر بغی بر اینکه آن معبود یگانه از فضل خود بر هرکس از بندگانش که بخواهد نازل کند. پس با غضبی بر غضب بازگشتند؛ و برای کفرورزان عذابی خوارکننده است.
آیه پیشین گفت حقیقتی که برایشان قابل شناخت بود آمد، اما به آن کفر ورزیدند. اکنون قرآن پرده را یک مرحله دیگر کنار میزند و نشان میدهد چرا شناخت همیشه به پذیرش نمیانجامد. مسئله فقط این نبود که آنچه نازل شده را نفهمیدند؛ سخن از «بَغْيًا» است: حقیقت از مسیری آمده بود که با خواست و انحصارطلبی آنان سازگار نبود.
آیه با تصویری از معامله آغاز میشود: «بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنفُسَهُمْ»؛ چه بد است آنچه خود را بدان فروختند. ریشه ش ر ي در عربی میدان خرید و فروش و مبادله را در خود دارد؛ حتی در کاربردهای کهن، خریدن و فروختن هر دو با این خانواده واژگانی بیان شدهاند. در اینجا نیز آنچه اهمیت دارد خود معامله است: کالایی بیرونی از دست نرفته؛ «أَنفُسَهُمْ»، خود آنان، سرمایه این دادوستد شده است.
چند آیه پیش گفته شد گروهی زندگی نزدیک دنیا را به بهای آخرت گرفتند. اینجا تصویر سنگینتر میشود. برای نگه داشتن تعصب و امتیازی که حاضر نبودند رهایش کنند، خودشان را در معاملهای گذاشتند که حاصلش «أَن يَكْفُرُوا بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ» بود: کفر ورزیدن به آنچه آن معبود یگانه نازل کرده است.
قرآن سپس با یک واژه انگیزه را روشن میکند: «بَغْيًا». ریشه ب غ ي در بنیاد خود با طلب و جستن پیوند دارد، اما وقتی این طلب از حد بگذرد، به تجاوز، سرکشی و برتریطلبی میرسد. بنابراین «بغی» را نباید فقط به حسادت فروکاست. حسادت میتواند یکی از نمودهای آن باشد، اما بغی گستردهتر است: خواستی که دیگر حق خود را نمیشناسد و برای رسیدن به مطلوب خویش از حد میگذرد.
خود آیه نیز نشان میدهد این بغی متوجه چه چیزی بود:
«أَن يُنَزِّلَ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ عَلَىٰ مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ»
اینکه آن معبود یگانه از فضل خودش بر هرکس از بندگانش که خودش بخواهد نازل کند.
در یک جمله کوتاه، سه پایه انحصارطلبی فرو میریزد. فضل، «مِن فَضْلِهِ» است؛ ملک خداست. انتخاب، «مَن يَشَاءُ» است؛ اختیار اوست. و کسانی که فضل میتواند بر آنان نازل شود «مِنْ عِبَادِهِ» هستند؛ بندگان اویند. هیچ قوم، خاندان، طبقه روحانی، زبان یا جامعه مذهبی در این جمله شریک خدا در تقسیم فضل نشده است.
مشکل از جایی آغاز میشود که بندگی را فراموش کنیم و برای صاحب فضل تعیین تکلیف بسازیم. میخواهیم هدایت بیاید، اما از خاندان ما؛ حقیقت گفته شود، اما از زبان کسانی که ما معتبر میشماریم؛ فضل نازل شود، اما از همان مجرایی که سنت ما برایش تعیین کرده است. اگر خداوند بیرون از این مرزها کسی را برگزیند، به جای آنکه مرز خود را بشکنیم، ممکن است با انتخاب خدا بستیزیم.
«فضل» نیز همین انحصار را میشکند. ریشه ف ض ل با افزونی و زیادتی پیوند دارد؛ چیزی که فراتر از حق مطالبهشده به کسی بخشیده میشود. چیزی که فضل خداست، طلبکاری موروثی هیچ جماعتی نیست. هیچکس نمیتواند بگوید چون پدران من پیامبر داشتند، چون کتاب نزد قوم من بوده، چون زبان من زبان دین است، یا چون مذهب من خود را نزدیکتر میداند، پس خدا باید فضل خود را از همین مسیر ادامه دهد.
قرآن بارها نشان میدهد که اختلاف همیشه از جهل آغاز نمیشود. در آل عمران ۳:۱۹، اختلاف پس از آمدن علم با تعبیر «بَغْيًا بَيْنَهُمْ» توضیح داده میشود. در بقره ۲:۲۱۳ نیز اختلاف صاحبان کتاب پس از آمدن بینات از سر «بَغْيًا بَيْنَهُمْ» است. شوری ۴۲:۱۴ همین الگو را دوباره تکرار میکند: علم آمده است، اما بغی میان آنان مانع تسلیم میشود.
گاهی نادانی مشکل نیست؛ دانش با غرور آلوده شده است. حقیقت شناخته شده، ولی پذیرفتن آن هزینه دارد: جایگاه را پایین میآورد، انحصار را میشکند، قدرت را محدود میکند یا امتیازی را که نسلها طبیعی پنداشته شده زیر سؤال میبرد. همانجا معلوم میشود طالب حقیقت هستیم یا طالب برتری خود.
آیه نتیجه این معامله را با تعبیر «فَبَاءُوا بِغَضَبٍ عَلَىٰ غَضَبٍ» بیان میکند. «باءوا» از ریشه ب و أ، بازگشتن همراه با چیزی و قرار گرفتن در پیامد آن را میرساند. آنچه انتخاب کردند از آنان جدا نماند؛ با نتیجه انتخاب خود بازگشتند: غضبی بر غضب.
لازم نیست هر «غضب» را به یک حادثه تاریخی جداگانه بچسبانیم. خود عبارت معنای کافی دارد. یک مخالفت پایان نیافته، مخالفت دیگری بر آن افزوده شده است؛ کفر پس از شناخت، بغی پس از علم، و اصرار پس از روشن شدن حقیقت. راهی که بارها انتخاب شود، پیامدهای خود را نیز بر هم انباشته میکند.
پایان آیه میگوید: «وَلِلْكَافِرِينَ عَذَابٌ مُّهِينٌ»؛ و برای کفرورزان عذابی خوارکننده است. باز هم حکم به نام قوم بسته نشده است. قرآن نمیگوید «برای بنی اسرائیل»؛ میگوید برای کفرورزان. همان معیاری که درباره گذشتگان اجرا میشود، برای هرکس که همان رفتار را تکرار کند باقی است.
تقابل «بغی» و «مهین» نیز قابل توجه است. بغی انسان را به طلب برتری، تجاوز از حد و بالاتر نشاندن خود میکشاند؛ «مهين» از ریشه ه و ن، خواری و فروکاستن را میرساند. کسی که برای حفظ برتری خیالی حاضر شده در برابر حق بایستد، با عذابی روبهرو میشود که همان برتری را درهم میشکند. بالا رفتن به ناحق، به خواری میانجامد.
این تاریخ نیامده است تا ما خطای گذشتگان را به رخشان بکشیم و از خود راضی باشیم. اگر تنها ثمره خواندن این آیات آن باشد که بنی اسرائیل را ناسزا بگوییم و خود را وارثان پاک هدایت تصور کنیم، از تاریخ انحراف نصیب بردهایم، نه هدایت.
مفسری که تمام نیروی خود را صرف نکوهش بنی اسرائیل میکند اما همان بیماریها را در تاریخ خویش نمیبیند، هنوز آینه قرآن را به سوی خودش برنگردانده است. مسئله این نیست که خطای بنی اسرائیل را کمرنگ کنیم؛ مسئله این است که جرئت داشته باشیم همان معیار را بدون تخفیف بر خود نیز جاری کنیم.
وقتی آیات خدا را معیار محکوم کردن دیگران میگیریم، اما همان رفتار را در تاریخ خود با روایت و فتوا توجیه میکنیم، در مقام فهم و تطبیق، آیات را از جایگاه داوریشان کنار میزنیم: سخنی که باید بر کردار ما نیز حکم کند، به ابزاری برای محکوم کردن دیگران و تبرئه خود تبدیل میشود. در این حالت، حتی اگر الفاظ آیه دستنخورده بماند، جهت و کارکرد آن به سود تعصب ما تغییر کرده است. این رفتار، در سطح معنا و کاربرد، میتواند بازتولید همان تحریف آگاهانهای باشد که آیات پیشین در میان گروهی از بنی اسرائیل نقد کردند. پس صرف تلاوت و حفظ آیات، ما را از آن نقد بیرون نمیبرد؛ باید بگذاریم همان آیات، بدون استثناسازی برای قوم و مذهب ما، درباره کردار خودمان نیز داوری کنند.
اگر سلب آزادی بیان و اندیشه، اکراه و اجبار در دین، تکفیر، حرامسازی آنچه خدا حرام نکرده، مباح دانستن خون یکدیگر، و تبدیل اختلاف دینی به حذف و کشتار را خطا میدانیم، تاریخ مسلمانان نیز از این امتحان بیرون نیست.
جنگهای رده، جمل و صفین تنها نام چند واقعه کهنه نیستند. مسلمان در برابر مسلمان ایستاد، خون ریخته شد، هزاران نفر در جنگهای داخلی کشته شدند و در میان کشتهشدگان کسانی از نسل نخست مسلمانان و صحابه نیز حضور داشتند. بعدها نیز نزاع بر سر قدرت، عقیده و فرقه بارها به زندان، تکفیر، خونریزی و گردن زدن مخالفان انجامید.
بعد از آن، چه بسیار رأی، فتوا، روایت و تاویل که برای توجیه یا تقدیس نزاعهای سیاسی و مذهبی به کار گرفته شد. هر جناح برای خود زبان دینی ساخت، هر فرقه بخشی از میراث را سپر حقانیت خویش کرد، و تنه دینی که قرار بود مردم را در بندگی آن معبود یگانه جمع کند زیر تیغ سیاست، تعصب، قدرت و فرقهسازی پارهپاره شد.
با چنین تاریخی، تاریخ ما چندان سفید و پاک نیست که در برابر خطاهای یهودیان بنشینیم و تنها سر تکان بدهیم. اگر ظلم دیگری را با قرآن محکوم کنیم اما وقتی همان منطق در میراث خودمان ظاهر شد برایش نامی محترمانه، روایت توجیهی یا استثنای فقهی بسازیم، گرفتار همان نقطه کوری شدهایم که این آیات برای شکستن آن آمدهاند.
شیطان نیز هنگام اعلام دشمنی با آدم نگفت یک قوم خاص را هدف میگیرم. میدان او انسان است. هوی، استکبار، تعصب، بغی، قدرتطلبی و میل به انحصار حقیقت بیماری قومی نیستند. مسلمان، یهودی، مسیحی، عرب و عجم همه در برابر آنها آسیبپذیرند. نام دینی هیچکس او را از آزمونی که قرآن برای انسان ترسیم کرده مصون نمیسازد.
تدبر در تاریخ یعنی خطای گذشته را با لباس تازه تکرار نکنیم. اگر قرآن داستان بغی صاحبان کتاب را نقل میکند، نخست باید بپرسیم بغی در دستگاه دینی خود ما کجا پنهان شده است. کجا برای فضل خدا مجرا تعیین کردهایم؟ کجا فقط عالمی را میپذیریم که از مدرسه ما باشد؟ کجا سخن حقی را چون از مذهب دیگری آمده نمیشنویم؟ کجا قرآن را میپذیریم تا زمانی که میراث ما را تایید کند و وقتی همان قرآن پیشفرض ما را به چالش میکشد، برای خاموش کردنش سراغ تاویل میرویم؟
فضل خدا ملک هیچ قوم، خاندان، مذهب یا طبقهای نیست. بندگی یعنی بپذیریم او حق دارد از فضل خود بر هرکس از بندگانش که بخواهد نازل کند. اگر برای خدا تعیین کنیم حقیقت از کجا باید بیاید و چه کسی حق دارد حامل آن باشد، دیگر فقط از یک انسان یا یک پیام ناراضی نیستیم؛ برای اختیار صاحب فضل حد ساختهایم. و اگر خطای پیشینیان را ببینیم اما همان بغی، خونریزی، تکفیر و پارهپاره کردن دین را در تاریخ خود نبینیم، آیه را خواندهایم بیآنکه اجازه دهیم درباره خود ما داوری کند.