و هنگامی که فرستادهای از نزد آن معبود یگانه برای آنان آمد، تصدیقکننده آنچه با آنان بود، گروهی از کسانی که کتاب به آنان داده شده بود، کتاب آن معبود یگانه را پشت سر خود افکندند؛ گویی نمیدانند.
عهدی که در آیه پیشین به دور افکنده شد، اینجا به خود سرچشمه عهد میرسد: کتاب آن معبود یگانه. همان واژه «نبذ» دوباره آمده است؛ دور افکندن چیزی که دیگر برای صاحبش ارزش و اعتبار لازم را ندارد.
«نَبَذَ فَرِيقٌ مِّنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ كِتَابَ اللَّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ»؛ گروهی از کسانی که کتاب به آنان داده شده بود، کتاب خدا را پشت سر خود افکندند.
قرآن این بار آنان را با نام قومی «بنی اسرائیل» معرفی نمیکند، بلکه نسبتشان را با کتاب برجسته میسازد: «الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ»؛ کسانی که کتاب به آنان داده شده بود. در همان سیاق تاریخی سخن از همان اهل کتاب است، اما محور نقد دیگر نژاد و نسب نیست؛ مسئله این است که صاحبان کتاب با امانتی که به آنان داده شده بود چه کردند.
این تغییر تعبیر، هشدار آیه را از مرز یک قوم بیرون میآورد. هر جامعهای که خود را صاحب کتاب الهی میداند، میتواند در معرض همین خطا قرار گیرد. مسلمانان نیز کتاب دریافت کردهاند و صرف داشتن قرآن، آنان را از خطر پشت سر انداختن قرآن مصون نمیکند.
تلخی ماجرا بیشتر میشود وقتی میبینیم آن رسول چیزی کاملا بیگانه نیاورده بود:
«مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ»؛ آنچه را با آنان بود تصدیق میکرد.
پس مسئله کمبود کتاب یا ناآشنایی کامل با حقیقت نبود. فرستادهای از نزد خدا آمده بود و حقیقتی را که نزد خود آنان بود تصدیق میکرد؛ با این همه، گروهی از صاحبان کتاب به جای آنکه کتاب خود را معیار قرار دهند، همان کتاب را پشت سر انداختند.
پشت سر انداختن کتاب همیشه به معنای سوزاندن، پاره کردن یا انکار لفظی آن نیست. یک جامعه دینی میتواند کتابش را در حریر بپیچد، با زیباترین صدا تلاوت کند و از قداستش با شور دفاع کند، اما در لحظه عمل آن را پشت سر بگذارد.
فاجعه زمانی رخ میدهد که کتاب راهنما جای خود را به ساختههای بشری بدهد. اگر قرآن آزادی دین را به رسمیت بشناسد اما دستگاه فقهی ما اکراه را مشروع بداند، یا اگر قرآن برای جان انسان حرمت و مرز قرار دهد اما ما برای گرفتن جان او منبعی بالاتر از کتاب بسازیم، همان منطق پشت سر انداختن کتاب تکرار شده است.
کتاب در چنین حالتی از میان نرفته؛ جای آن عوض شده است. متنی که باید پیش رو باشد و راه نشان دهد، پشت سر قرار میگیرد؛ و فقه، روایت، سنت، قدرت یا باور موروثی در جایگاه معیار مینشیند. بعد به جای آنکه میراث با کتاب سنجیده شود، کتاب را آنقدر محدود و تاویل میکنیم تا با میراث سازگار گردد.
«كَأَنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ»؛ گویی نمیدانند.
قرآن نمیگوید واقعا هیچ دانشی نداشتند. آنان کتاب داشتند و رسولی نیز آمده بود که حقیقت موجود نزدشان را تصدیق میکرد. مشکل این بود که در عمل چنان رفتار کردند که گویی چیزی نمیدانند. دانش میتواند در ذهن باقی بماند، اما هنگام تصمیم چنان کنار گذاشته شود که دیگر در رفتار اثری از آن دیده نشود.
این شاید خطرناکترین شکل بیاعتنایی به کتاب باشد: نه انکار آشکار، بلکه حفظ ظاهر احترام و کنار گذاشتن مرجعیت آن.
عیار دینداری به این نیست که چه کتابی در دست داریم؛ به این است که هنگام برخورد حقیقت کتاب با میراث، منفعت و باورهای محبوبمان، کدام را پیش رو میگذاریم و کدام را پشت سر.