گفتند: برای ما از پروردگارت بخواه تا برای ما روشن کند که آن چیست؛ زیرا گاوان بر ما مشتبه شدهاند، و ما اگر آن معبود یگانه بخواهد، قطعاً راهیافته خواهیم بود.
این آیه نشان میدهد که توضیحهای پیشین هنوز آنان را به عمل نرسانده است. در آغاز، فرمان ساده بود: گاوی را ذبح کنید. بعد پرسیدند: آن چیست؟ پاسخ آمد: نه پیر و فرسوده، نه جوان و نارس، بلکه میانهای میان آن دو. سپس از رنگ پرسیدند. پاسخ آمد: زرد، درخشان، شادیآور برای بینندگان. اکنون، پس از همه این توضیحها، دوباره به همان پرسش کلی برمیگردند: «ما هي؟»؛ آن چیست؟
این تکرار بسیار معنا دارد. وقتی دل آماده انجام فرمان نباشد، ذهن حتی پس از توضیح هم دوباره به آغاز برمیگردد. سن گفته شد، رنگ گفته شد، نشانهها روشن شد، اما آنان هنوز میپرسند: آن چیست؟ پس مشکل فقط کمبود معلومات نیست. اینجا ابهام، بیشتر از آنکه ابهام دانستن باشد، ابهامی است که از مقاومت درونی و عقبانداختن عمل ساخته شده است.
باز همان تعبیر تکرار میشود: «ادع لنا ربك»؛ برای ما از پروردگارت بخواه. هنوز نمیگویند: پروردگار ما. باز موسی را پیش میفرستند: تو بخواه، تو بپرس، تو برای ما روشن کن. این زبان، فاصله را نشان میدهد. آنان با فرمان خداوند روبهرو هستند، اما هنوز آن را مثل امری مستقیم میان خود و ربّ خود نمیگیرند.
سپس عذر خود را چنین بیان میکنند: «إن البقر تشابه علينا»؛ گاوان بر ما مشتبه شدهاند. در ظاهر، این سخن ساده است: گاوها شبیه شدهاند و ما نمیدانیم کدام را انتخاب کنیم. اما در مسیر داستان، این ابهام تا اندازه زیادی ساخته خود آنان است. در آغاز، راه باز بود. اگر همان وقت عمل میکردند، این همه اشتباه و تنگی پیش نمیآمد. آنان با پرسشهای خود دایره انتخاب را کوچک کردند، سپس از تنگی همان دایره شکایت کردند.
این رفتار فقط مربوط به قوم گذشته نیست. انسان گاهی خودش راه را پیچیده میکند، بعد میگوید راه بر من مشتبه شده است. خودش امر روشن را با شرطها، نگرانیها، وسواسها و تعللها سنگین میسازد، بعد همان سنگینی را دلیل ناتوانی خود قرار میدهد. قرآن با این داستان پرده از همین بیماری برمیدارد: پرسشی که باید انسان را به عمل نزدیک کند، اگر از دل بیمیلی برخیزد، میتواند عمل را دورتر کند.
بعد میگویند: «وإنا إن شاء الله لمهتدون»؛ و ما اگر آن معبود یگانه بخواهد، قطعاً راهیافته خواهیم بود. این جمله بسیار حساس است. «إن شاء الله» در اصل، زبان ادب و ایمان است. انسان مؤمن میداند که هیچ راهی، هیچ فهمی، و هیچ موفقیتی بیرون از خواست خداوند به دست نمیآید. اما یک عبارت درست، همیشه در هر دهانی یک معنا نمیدهد. گاهی سخن درست، در جای نادرست، پوششی برای فرار از مسئولیت میشود.
در این سیاق، پس از چند مرحله تعلل، پس از تکرار «ربك»، و پس از پرسشهایی که هر بار عمل را عقب انداخت، «اگر خدا بخواهد» فقط بوی توکل نمیدهد؛ بوی انداختن بار کار بر دوش مشیت خداوند نیز میدهد. گویی میگویند: اگر خدا بخواهد، ما راه را پیدا میکنیم؛ و اگر پیدا نکردیم، پس او نخواسته است. در حالی که خداوند پیشتر فرمان داده بود، و راه اطاعت از همان آغاز باز شده بود.
تفاوت توکل و تعلل همینجاست. توکل یعنی انسان راه روشن را میرود و نتیجه را به خداوند میسپارد. تعلل یعنی انسان راه روشن را عقب میاندازد و نام خداوند را سپر نخواستن خود میسازد. در توکل، نام خداوند انسان را به عمل آرامتر و پاکتر میکند. در تعلل، همان نام بر زبان میآید، اما عمل را عقب میاندازد.
هدایت در این آیه، در نزدیکترین معنا، یعنی راه یافتن به همان گاو؛ شناختن مصداقی که باید ذبح شود. اما چون واژه هدایت در قرآن واژهای عمیق است، این جمله معنای گستردهتری هم پیدا میکند. آنان فقط گاو را گم نکردهاند؛ راه اطاعت را نیز گم کردهاند. هرچه بیشتر میپرسند، اگر دل به عمل ندهند، از مقصد دورتر میشوند.
آیه بعد این لحن را روشنتر میکند: «فذبحوها وما كادوا يفعلون»؛ پس آن را ذبح کردند، و نزدیک نبود که انجام دهند. این جمله نشان میدهد که آنان بالاخره عمل کردند، اما با آسانی و رغبت نبود. پس سخنشان در آیه ۷۰ را نباید خیلی ساده و پاکدلانه خواند. قرآن خود نشان میدهد که مقاومت تا آخرین لحظه در دل ماجرا زنده بود.
این آیه برای امروز ما نیز آینه است. گاهی انسان میگوید اگر خدا بخواهد، هدایت میشوم؛ اگر خدا بخواهد، درست میشوم؛ اگر خدا بخواهد، عمل میکنم. این سخن اگر از دل تواضع و عمل برخیزد، زیباست. اما اگر جای تصمیم، کوشش و مسئولیت را بگیرد، خطرناک میشود. خداوند راه را نشان میدهد، اما انسان نباید نخواستن خود را به حساب مشیت خداوند بگذارد.
درس آیه این است: مشیت خداوند را نباید بهانه تعلل خود ساخت. اگر راهی روشن شده، باید به سوی عمل رفت. پرسش برای فهم خوب است، اما وقتی پرسشهای پیاپی ابهامی را میسازند که در آغاز نبود، انسان باید بترسد که شاید مسئله دیگر فهم نیست؛ فرار از مسئولیت است.
گاهی انسان راه را با دست خود تاریک میکند، سپس روشن شدن آن را از خداوند میخواهد؛ در حالی که نخست باید از تاریکیهایی بیرون آید که خود ساخته است.