اقتصاد وابستگی؛ وقتی نیاز انسان به ابزار قدرت تبدیل میشود
مقالهای درباره آزادی انسان در برابر وابستگی اقتصادی، جسمی، غذایی، مالی و دیجیتال؛ و نسبت این مسئله با ربا، زکات، تورم، قرض، سلامت و اقتصاد توجه.
به نام آن معبود یگانه فرابخشاینده و فرامهربان
English mirror: Dependency Economy and Human Freedom
آزادی و وابستگی
انسان آزاد فقط انسانی نیست که زنجیر به دست و پایش بسته نشده باشد. آزادی زمانی معنا پیدا میکند که انسان بتواند درباره زندگی، مال، وقت، جسم و آینده خود تصمیم بگیرد و برای ادامه یک زندگی عادی مجبور نباشد دائماً در برابر دستگاهی تسلیم شود که از ضعف یا نیاز او سود میبرد.
وابستگی میتواند شکلهای بسیار متفاوت داشته باشد. انسان ممکن است از لحاظ اقتصادی به قرضدهنده وابسته شود، از لحاظ جسمی به مادهای مانند تنباکو، الکول یا مواد مخدر، از لحاظ معیشتی به کالایی که بدون آن زندگی روزمرهاش دشوار شده، از لحاظ صحی به غذایی که بدن و عادت او دائماً آن را مطالبه میکند، و در جهان جدید حتی از لحاظ روانی و عصبی به دستگاهی وابسته شود که توجه و وقت او را در اختیار گرفته است.
موضوع این درس مخالفت با نیاز طبیعی انسان به دیگران نیست. زندگی اجتماعی بدون همکاری و وابستگی متقابل ممکن نیست. مشکل زمانی آغاز میشود که وابستگی یک انسان برای طرف دیگر منفعت تولید کند؛ بهگونهای که رهایی انسان به زیان دستگاهی باشد که از وابستگی او درآمد مالی، قدرت اجتماعی یا نفوذ سیاسی به دست میآورد.
برای فهمیدن اینکه «وابستگی» چگونه میتواند به ابزار قدرت تبدیل شود، بهتر است از یکی از سادهترین و قدیمیترین اشکال آن آغاز کنیم.
جنگ، مالیات و نیاز دائمی قدرت به پول
دولتها در طول تاریخ، بهویژه هنگامی که وارد جنگ و لشکرکشی میشدند، با هزینههای عظیم روبهرو میگردیدند. سرباز باید مزد میگرفت، لشکر باید غذا میخورد، اسلحه ساخته میشد، راهها و استحکامات نگهداری میشد و با پیشرفت فناوری، هزینه کشتیها، توپخانه، کارخانههای نظامی، راهآهن، طیاره، سوخت و تجهیزات پیچیدهتر نیز به آن افزوده شد. طبیعی بود که هرچه جنگ بزرگتر و طولانیتر میشد، نیاز حکومت به پول نیز افزایش پیدا کند. یکی از معمولترین راههای تأمین این هزینه، گرفتن منابع بیشتر از جامعه بود؛ از مالیات بر زمین، محصول و تجارت گرفته تا مالیات بر دارایی، درآمد، واردات و انواع عوارض. به همین دلیل، در بخش بزرگی از تاریخ، گسترش جنگ و قدرت نظامی با گسترش دستگاه مالیاتی و افزایش توان حکومت برای گرفتن ثروت از مردم همراه بوده است.
این روش برای حکومت ساده بود، اما یک نقطه ضعف جدی داشت: مردم بهروشنی میدیدند که حکومت چه مقدار از دارایی آنان را میگیرد. هرچه مالیات سنگینتر میشد و همزمان پادشاه یا خانواده سلطنتی به ولخرجی، فساد، شکست نظامی یا سوءمدیریت متهم میشدند، نارضایتی مردم نیز بیشتر میگردید. تقریباً هر پادشاهی دشمنانی در دربار، خاندان سلطنتی و میان اشراف داشت و همین دشمنان میتوانستند ظلم و فشار مالی حکومت را به وسیلهای برای بسیج مردم تبدیل کنند. رقیب میتوانست خود را نجاتدهنده معرفی کند، وعده عدالت و سبک شدن فشارها بدهد و با استفاده از همان نارضایتی عمومی برای سرنگونی یا تضعیف حکومت تلاش کند.
یک نمونه معاصر از همین الگو را میتوان در کارزار انتخاباتی دونالد ترامپ در برابر دموکراتها دید. او در انتخابات ۲۰۲۴ گرانی مواد غذایی، مسکن، انرژی و هزینه عمومی زندگی را یکی از مهمترین نقاط ضعف حکومت دموکراتها قرار داد و بارها وعده داد که با بازگشت او به قدرت، هزینه زندگی مردم پایین خواهد آمد. این پیام برای میلیونها رأیدهندهای که از چند سال افزایش شدید قیمتها خسته شده بودند بسیار جذاب بود و مسئله معیشت به یکی از عوامل مهم رقابت انتخاباتی تبدیل شد. اما پس از بازگشت ترامپ به کاخ سفید، آن «ارزانی» گستردهای که در تبلیغات انتخاباتی وعده داده میشد به وجود نیامد. آمار رسمی اداره کار امریکا نشان میدهد که تا جولای ۲۰۲۶ سطح عمومی قیمتها همچنان در حال افزایش بود؛ شاخص قیمت مصرفکننده نسبت به یک سال قبل ۳٫۴ درصد و قیمت مواد غذایی ۳ درصد بالاتر بود، و برخی هزینهها مانند انرژی و بنزین افزایش بسیار بیشتری داشتند
اما تغییر حاکم الزاماً مشکل مردم را حل نمیکرد. حکومت تازه برای جبران خسارات جنگ قبلی، پرداخت بدهیها، پاداش دادن به متحدان خود، تثبیت قدرت، تشکیل لشکر تازه یا ورود به جنگ بعدی باز به پول نیاز داشت. افزون بر آن، دربار جدید نیز هزینههای خود را داشت. بنابراین چه شورش موفق میشد و چه نمیشد، نیاز مالی دستگاه حکومت معمولاً در حال افزایش میبود. مردم ممکن بود پادشاه دیگری ببینند، اما دستگاهی که از جامعه منابع استخراج میکرد از میان نمیرفت.
نمیتوان بصورت قطعی ادعا کرد که در تمام تاریخ هیچ مالیاتی هرگز کاهش نیافته است؛ برای نمونه، مالیات بر درآمد بریتانیا پس از جنگهای ناپلئونی در سال ۱۸۱۶ در پی فشار گسترده عمومی موقتا لغو شد و بعداً دوباره بازگشت. اما روند بزرگتر تاریخی روشن است: با بزرگتر شدن دولتها، ارتشها و وظایف حکومتی، ظرفیت مالیاتستانی نیز افزایش یافته و گروههای بیشتری از مردم وارد شبکه مالیاتی شدهاند. جنگها بارها جهشهای بزرگی در این روند ایجاد کردهاند. در بریتانیا، جنگهای قرن هجدهم و سپس دو جنگ جهانی از مهمترین مراحل گسترش مالیات و بدهی عمومی بودند.
پارلمان، سلطنت و قانونی شدن استخراج منابع
با رشد پارلمانهای ابتدایی، شرایط برای سلطنت تغییر کرد. این پارلمانهای اولیه به معنای دموکراسی امروزی نبودند؛ قدرت سیاسی و عضوت مجلس هنوز عمدتاً در دست طبقات صاحب زمین، اشراف و گروههای برخوردار قرار داشت. اما پادشاه دیگر نمیتوانست به همان آسانی گذشته هر هزینهای را که میخواست مستقیماً بر جامعه تحمیل کند، زیرا منافع همین گروههای قدرتمند نیز با مالیات و مصادره درگیر بود.
با رشد پارلمانهای اشرافی، منافع بخشی از ارسطوکراتها بهتدریج با منافع تاج سلطنتی پیوند خورد. پادشاه دیگر تنها مرکز قدرت نبود و برای مالیات، جنگ و بسیاری تصمیمهای بزرگ ناچار بود رضایت یا همکاری گروههایی از زمینداران، اشراف و صاحبان ثروت را نیز جلب کند. در مقابل، همین طبقات نیز از ثبات حکومت، حفظ مالکیت، امتیازات تجاری، مناصب دولتی و امنیت نظم موجود سود میبردند. به این ترتیب، رقابت دائمی میان تاج و اشراف تا حدی به مشارکت در قدرت تبدیل شد؛ مشارکتی که میتوانست از کودتاهای پیدرپی، جنگهای داخلی و هرجومرج سیاسی بکاهد، زیرا گروههای قدرتمند اکنون سهمی در تصمیمگیری داشتند و برای تغییر هر پادشاه مجبور نبودند تمام ساختار حکومت را ویران کنند. اما این سازش سیاسی الزاماً به معنای سبک شدن بار مردم عادی نبود. آنچه تغییر کرد بیشتر شیوه تصمیمگیری درباره مالیات بود، نه نیاز حکومت به درآمد. مالیاتی که زمانی ممکن بود با اراده مستقیم شاه تحمیل شود، اکنون میتوانست با رضایت پارلمانی که خود عمدتاً نماینده طبقات برخوردار بود قانونی گردد. جنگ، اداره دولت، دربار و منافع اقتصادی اشراف همچنان هزینه داشت و با گسترش دولت، نیاز به درآمد نیز افزایش مییافت. بنابراین تقسیم قدرت میان تاج و ارسطوکراتها توانست بخشی از بیثباتی سیاسی را مهار کند، اما ساختار گرفتن منابع از مردم عام را از میان نبرد؛ در بسیاری موارد تنها آن را منظمتر، قانونیتر و پایدارتر ساخت.
پول کاغذی، پول فیات و مالیات تورمی
تحول مهمتر زمانی رخ داد که پول کاغذی بهتدریج جای سکههای سنگین طلا و نقره را گرفت. در آغاز، بسیاری از اسکناسها در واقع نماینده مقدار معینی از فلز گرانبها بودند؛ یعنی دارنده اسکناس میتوانست در اصل آن را به مقدار مشخصی طلا یا نقره تبدیل کند. این کار تجارت، انتقال ثروت و پرداختهای بزرگ را بسیار آسانتر ساخت و در همان حال به دولتها و بانکها امکان داد نظام مالی گستردهتری ایجاد کنند. اما در دورههای بعد، بهویژه با گسترش بانکداری مرکزی و نیاز دولتها به منابع بیشتر برای جنگها، بحرانها و مخارج عمومی، رابطه مستقیم پول کاغذی با طلا و نقره بهتدریج ضعیف شد و در بسیاری کشورها سرانجام از میان رفت.
از همینجا مفهوم «پول فیات» اهمیت پیدا میکند. پول فیات پولی است که ارزش اسمی آن دیگر به مقدار مشخصی از طلا، نقره یا کالای دیگری قابل تبدیل نیست. یک اسکناس صد دالری امروز به این معنا نیست که بانک مرکزی موظف است در برابر آن مقدار معینی طلا تحویل دهد. ارزش آن عمدتاً از این ناشی میشود که دولت آن را پول رسمی میشناسد، مالیات را با آن میپذیرد، نظام بانکی و تجاری آن را وسیله پرداخت میداند و مردم نیز انتظار دارند دیگران آن را در معامله بپذیرند. به این ترتیب، پول از شیئی که خود دارای ارزش کالایی بود، یا نماینده مستقیم یک کالای معین بود، به واحدی تبدیل شد که ارزش آن بیش از هر چیز به اعتماد، قانون و ساختار قدرت اقتصادی وابسته است.
این تحول ساختار مالی حکومت را نیز بهطور بنیادی تغییر داد. دولتی که با سکه طلا یا پول کاملاً قابل تبدیل به طلا کار میکرد، در نهایت با محدودیت ذخایر فیزیکی روبهرو بود؛ اما در نظام پول فیات، مقدار پول دیگر مستقیماً به مقدار طلای موجود در خزانه بسته نیست. دولت و دستگاه پولی میتوانند از طریق انتشار پول، گسترش پایه پولی، عملیات بانک مرکزی و توسعه اعتبار بانکی حجم پول و قدرت پرداخت در اقتصاد را افزایش دهند. این توانایی میتواند در شرایط بحران یا کمبود نقدینگی مفید باشد، اما در همان حال قدرت بسیار بزرگی نیز در اختیار دستگاه حاکم و مالی قرار میدهد؛ زیرا اگر گسترش پول و اعتبار از رشد واقعی تولید و کالاها بسیار جلوتر برود، نتیجه میتواند کاهش ارزش پول و افزایش قیمتها باشد.
از اینجا گرفتن منابع از مردم نیز شکل پیچیدهتری پیدا میکند. حکومت دیگر تنها از راه مالیات آشکار بر زمین، دارایی یا درآمد پول جمع نمیکند. مالیات میتواند در قیمت کالاها قرار گیرد، دولت میتواند قرض بگیرد و هزینه امروز را به آینده منتقل کند، و اگر سیاست پولی به تورم منجر شود، بخشی از قدرت خرید پولی که مردم قبلاً با کار خود به دست آورده و ذخیره کردهاند نیز کاهش مییابد. بنابراین گذار از سکه و پول قابل تبدیل به نظام پول فیات، تنها تغییر شکل اسکناس نبود؛ رابطه میان پول، بدهی، مالیات و قدرت حکومت را نیز عمیقاً دگرگون کرد.
دولت دیگر برای تأمین تمام مخارج خود الزاماً مجبور نبود همان مقدار پول را مستقیماً به صورت مالیات از مردم بگیرد؛ میتوانست بخشی از کسری خود را از راه ایجاد پول جدید و گسترش پایه پولی تأمین کند. اگر مقدار پول سریعتر از تولید واقعی کالا و خدمات افزایش مییافت، نتیجه میتوانست تورم باشد. در چنین حالتی، حکومت ظاهراً چیزی از حساب بانکی مردم برداشت نکرده بود، اما قدرت خرید پولی که آنان طی سالها کار کرده و ذخیره کرده بودند کاهش مییافت. کسی که صد هزار واحد پول در بانک داشت، هنوز همان عدد صد هزار را در حساب خود میدید، اما اگر قیمتها بالا رفته بود، آن پول دیگر نمیتوانست همان مقدار کالا، خانه، غذا یا خدمات گذشته را بخرد. به این معنا، بخشی از ارزش واقعی پسانداز مردم بدون صدور قبض مالیاتی از آنان گرفته میشد و به همین دلیل اقتصاددانان از اصطلاح «مالیات تورمی» استفاده میکنند. دولت میتوانست امروز خرج کند، اما بخشی از هزینه واقعی آن را مردم بعداً از طریق کاهش قدرت خرید پول خود بپردازند. در این شکل، مالیات نه از عدد موجود در حساب بانکی، بلکه از ارزش واقعی همان عدد گرفته میشد؛ نوعی برداشت نامرئی از حاصل کار و پسانداز مردم که هرچه فرد دارایی بیشتری به صورت پول نقد و درآمد ثابت نگه میداشت، اثر آن را بیشتر احساس میکرد.
کالاهای وابستگیآور و درآمد پایدار
از همینجا یک مرحله مهمتر آغاز شد. کالایی که انسان فقط یک بار میخرد، یک بار سود و مالیات ایجاد میکند؛ اما کالایی که مصرفکننده هر روز یا هر هفته دوباره آن را میخواهد، جریان دائمی درآمد میسازد. اگر آن کالا علاوه بر مصرف مکرر بتواند وابستگی جسمی و روانی نیز ایجاد کند.
نکته مهمتر این است که وابستگی جسمی و روانی، «خواستن» یک کالا را به چیزی فراتر از یک انتخاب معمولی تبدیل میکند. در آغاز ممکن است انسان مادهای مانند تنباکو، الکول یا یک مخدر را برای لذت، آرامش یا تجربهای موقت مصرف کند؛ اما با تکرار مصرف، مغز و بدن میتوانند خود را با حضور آن ماده تطبیق دهند. در وابستگی جسمی، تحمل ایجاد میشود و گاهی برای رسیدن به همان اثر قبلی مقدار بیشتری لازم میگردد؛ با قطع مصرف نیز علایم ترک مانند اضطراب، بیقراری، اختلال خواب، درد، تحریکپذیری یا احساس ناخوشی ظاهر میشود. در کنار آن، وابستگی روانی شکل میگیرد: محیط، استرس، دوستان، مکانها و حتی ساعت مشخصی از روز میتوانند به «نشانه»هایی تبدیل شوند که میل شدید به مصرف را دوباره فعال کنند. در مراحل شدیدتر، فرد دیگر ماده را تنها برای رسیدن به لذت نخستین مصرف نمیکند؛ گاهی آن را مصرف میکند تا از ناراحتی ناشی از نبود همان ماده فرار کند. علوم اعصاب این گذار از پاداش اولیه به عادت، علایم ترک و مصرف اجباری را یکی از اجزای اساسی چرخه اعتیاد میداند.
وقتی چنین وابستگیای در جمع بزرگی از مردم ایجاد شود، از نظر اقتصادی یک بازار بسیار متفاوت از بازار کالاهای معمولی شکل میگیرد. کسی که از یک کالای غیرضروری بینیاز است، با افزایش قیمت بهآسانی میتواند خرید آن را متوقف کند؛ اما فرد وابسته ممکن است حتی در صورت گران شدن کالا، بخش دیگری از مخارج خود را کاهش دهد تا مصرف را ادامه دهد. به همین دلیل، اگر تولید یا توزیع چنین مادهای در انحصار حکومت، شرکت یا گروه محدودی قرار گیرد، وابستگی مصرفکنندگان قدرت اقتصادی بزرگی به صاحب عرضه میدهد. او میتواند قیمت را بالا ببرد و حکومت نیز میتواند مالیات بیشتری بر آن وضع کند، در حالی که بخش قابل توجهی از مصرفکنندگان همچنان خرید خود را ادامه میدهند. این قدرت البته نامحدود نیست؛ افزایش زیاد قیمت واقعاً میتواند مصرف را کاهش دهد، بعضی افراد را به ترک وادارد یا آنان را به سوی محصولات ارزانتر و حتی بازار غیرقانونی سوق دهد. اما تقاضای مواد وابستگیآور معمولاً به اندازه بسیاری کالاهای اختیاری با افزایش قیمت سقوط نمیکند. درباره سیگار، پژوهشهای گسترده نشان دادهاند که افزایش قیمت مصرف را کاهش میدهد، اما کاهش مصرف معمولاً از درصد افزایش قیمت کمتر است؛ همین ویژگی یکی از دلایلی است که تنباکو هم برای دولتها منبع بزرگ مالیاتی بوده و هم افزایش مالیات آن میتواند همزمان درآمد دولت را بالا ببرد.
تریاک نمونه بسیار شدیدتر این منطق بود. حکومت بریتانیا در هند از تولید و فروش تریاک درآمد عظیمی به دست میآورد و آن را عمدتاً وارد بازار چین میکرد. در مباحث رسمی پارلمان بریتانیا، درآمد خالص دولت هند از تریاک در سال ۱۸۶۷–۱۸۶۸ نزدیک به هفت میلیون پوند ثبت شده است. در اینجا دیگر با یک کالای عادی روبهرو نبودیم؛ مادهای که میتوانست وابستگی شدید جسمی ایجاد کند، همزمان یکی از منابع درآمد حکومت بود.
الکول و تنباکو تا امروز نیز در بسیاری کشورها از کالاهای مهم مالیاتیاند. مسئله این نیست که هر حکومتی ابتدا نشسته و نقشه کشیده است تا مردم را معتاد کند. حتی بدون اثبات چنین نیتی، تضاد منافع روشن است: اگر خزانه، شرکت یا انحصارگر از هر بار مصرف پول میگیرد، کاهش مصرف از نظر صحی ممکن است برای انسان مطلوب باشد، اما از نظر درآمدی الزاماً مطلوب دستگاهی نیست که از همان مصرف سود میبرد.
تنباکو نمونه بسیار روشن آن است. حکومتهای مختلف نه تنها بر آن مالیات بستند، بلکه در بعضی سرزمینها تجارت آن را مستقیماً به انحصار دولت تبدیل کردند. در مکزیک تحت سلطه اسپانیا، انحصار سلطنتی تنباکو در سال ۱۷۶۵ ایجاد شد و در اوج خود نزدیک به یکپنجم تمام درآمد دولت را تشکیل میداد. یعنی تکرار مصرف مردم مستقیماً به یکی از مهمترین منابع خزانه تبدیل شده بود.
قرآن در یکی از اساسیترین اصول اقتصادی خود میگوید:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُم بَيْنَكُم بِالْبَاطِلِ إِلَّا أَن تَكُونَ تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ مِّنكُمْ ۚ وَلَا تَقْتُلُوا أَنفُسَكُمْ ۚ إِنَّ اللَّهَ كَانَ بِكُمْ رَحِيمًا
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، اموال یکدیگر را در میان خود به باطل مخورید، مگر اینکه تجارتی بر اساس رضایت متقابل میان شما باشد؛ و نفسهای خود را به کشتن ندهید. همانا آن معبود یگانه نسبت به شما مهربان است.»
قرار گرفتن «اموال یکدیگر را به باطل مخورید» در کنار «نفسهای خود را به کشتن ندهید» قابل تأمل است. آیه تنها درباره جابهجایی پول سخن نمیگوید؛ مال و جان انسان را در یک چارچوب اخلاقی کنار هم قرار میدهد. «نفسهای خود را به کشتن ندهید» را نباید بدون دلیل فقط به یک شکل مستقیم از قتل محدود کرد. میتوان از جهت عمومی آن این هشدار را نیز فهمید که انسان و جامعه نباید خود را وارد ساختارهایی کنند که بهتدریج جسم، روان و زندگی آنان را فرسوده و به هلاکت نزدیک میسازد.
وابستگی شدید جسمی، روانی یا اقتصادی میتواند انسان را چنان آسیبپذیر سازد که قدرتهای منحرف بر نیازهای اساسی او مسلط شوند و در نهایت بر معیشت، آزادی و حتی سرنوشت زندگی و مرگ او تصمیم بگیرند. از این زاویه، «نفسهای خود را به کشتن ندهید» میتواند هشداری در برابر ساختارهایی نیز باشد که انسان را قدمبهقدم اختیارزدایی میکنند.
رضایت در این آیه نیز تنها به این معنا نیست که کسی ظاهراً پول را با دست خود پرداخت کرده باشد؛ اگر وابستگی جسمی، فشار اقتصادی یا آسیبپذیری روانی قدرت انتخاب انسان را بهشدت محدود کرده باشد، باید پرسید این معامله تا چه اندازه هنوز همان «تجارةً عن تراضٍ» است که قرآن از آن سخن میگوید. در چنین حالتی، مسئله دیگر فقط فروش یک کالا نیست؛ مسئله این است که آیا سود یک طرف از فرسوده شدن مال، اختیار یا سلامت طرف دیگر ساخته میشود یا نه.
همین منطق را میتوان در برخورد قرآن با خمر و میسر دید. قرآن تنها نمیگوید این دو را مصرف نکنید؛ توضیح میدهد که چگونه میتوانند بر زندگی انسان اثر بگذارند:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالْأَنصَابُ وَالْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَعَنِ الصَّلَاةِ فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُونَ
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، خمر و میسر و بتها و تیرهای قرعه پلیدیای از عمل شیطاناند؛ پس از آنها دوری کنید، باشد که رستگار شوید. شیطان تنها میخواهد به وسیله خمر و میسر میان شما دشمنی و کینه بیفکند و شما را از یاد آن معبود یگانه و از صلات بازدارد؛ پس آیا دست برمیدارید؟»
ربا، زکات و جهت معکوس مال
از مجموع این منطق میتوان نتیجه گرفت که اگر وابستگی اقتصادی، جسمی یا روانی انسان چنان رشد کند که دستگاه دیگری بتواند از ناتوانی او برای جدا شدن سود ببرد، آن رابطه باید با معیارهای قرآن مورد پرسش قرار گیرد.
یکی از روشنترین نمونههای دیگر وابستگی اقتصادی در قرآن ربا است.
وَمَا آتَيْتُم مِّن رِّبًا لِّيَرْبُوَ فِي أَمْوَالِ النَّاسِ فَلَا يَرْبُو عِندَ اللَّهِ ۖ وَمَا آتَيْتُم مِّن زَكَاةٍ تُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ
«و آنچه از ربا میدهید تا در اموال مردم افزایش یابد، نزد آن معبود یگانه افزایش نمییابد؛ و آنچه از زکات میدهید در حالی که رضای آن معبود یگانه را میخواهید، پس همانها چند برابرکنندگاناند.»
این آیه از نظر ساختار اقتصادی بسیار عمیق است. در ربا، مال فرد میخواهد در اموال مردم رشد کند؛ در زکات، حرکت در جهت مخالف است: مال از کسی که توان دارد خارج میشود و به سوی نیازهای جامعه میرود.
سوره بقره همین تقابل را دوباره روشن میکند:
يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَا وَيُرْبِي الصَّدَقَاتِ ۗ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ
«آن معبود یگانه ربا را میفرساید و صدقات را رشد میدهد؛ و آن معبود یگانه هیچ ناسپاس گناهکاری را دوست نمیدارد.»
و بلافاصله پس از آن میگوید:
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ
«کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند و صلات را برپا داشتند و زکات را دادند، پاداش آنان نزد پروردگارشان است؛ نه ترسی بر آنان است و نه اندوهگین میشوند.»
بعد فرمان صریحتر میآید:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَذَرُوا مَا بَقِيَ مِنَ الرِّبَا إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، نسبت به آن معبود یگانه تقوا داشته باشید و آنچه از ربا باقی مانده است رها کنید، اگر مؤمن هستید.»
بدهی، بانک و دولت مدرن
فَإِن لَّمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِّنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ ۖ وَإِن تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُءُوسُ أَمْوَالِكُمْ لَا تَظْلِمُونَ وَلَا تُظْلَمُونَ
«و اگر چنین نکردید، پس آگاه باشید به جنگی از سوی آن معبود یگانه و رسول او؛ و اگر بازگردید، اصل سرمایههای شما برای خودتان است؛ نه ستم میکنید و نه مورد ستم قرار میگیرید.»
و سپس، درست در جایی که انتظار میرود طلبکار درباره وصول مال خود فکر کند، قرآن وضعیت انسان ضعیف را وارد معادله میکند:
وَإِن كَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلَىٰ مَيْسَرَةٍ ۚ وَأَن تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ
«و اگر بدهکار در تنگدستی باشد، پس تا زمان گشایش به او مهلت دهید؛ و اگر ببخشید برای شما بهتر است، اگر میدانستید.»
این مسیر بسیار معنیدار است. قرآن نمیگوید چون بدهکار ضعیف شده است، فشار را بیشتر کنید تا پول زودتر برگردد. برعکس، از طلبکار میخواهد مهلت بدهد و حتی بخشش را بهتر معرفی میکند. یعنی ضعف بدهکار نباید خود به فرصت سود بیشتر تبدیل شود.
از همین منظر میتوان فهمید که چرا زکات و صدقات در برابر ربا قرار گرفتهاند. ربا میتواند از نیاز انسان تغذیه کند؛ زکات باید نیاز انسان را کاهش دهد. یک رابطه ممکن است با دوام بدهی سود بیشتری بسازد، در حالی که رابطه دیگر زمانی به مقصد خود نزدیک میشود که نیازمند دیگر نیازمند نباشد.
در اقتصاد معاصر، این مسئله دیگر تنها رابطه میان یک قرضدهنده و یک بدهکار نیست. پول، بانک، اعتبار و بدهی به یک ساختار گسترده تبدیل شدهاند. بانکهای تجاری هنگامی که وام میدهند، میتوانند همزمان سپرده بانکی تازه ایجاد کنند؛ به عبارت دیگر، بخش بزرگی از پول بانکی جدید در فرایند ایجاد بدهی وارد اقتصاد میشود. این مسئله یک نظریه حاشیهای نیست و در پژوهشهای صندوق بینالمللی پول درباره نظامهای پول فیات نیز توضیح داده شده است.
نظام بانکی متعارف نیز در بخش بزرگی از فعالیت اعتباری خود بر بهره استوار است. انسان برای خانه، تحصیل، موتر، تجارت یا حتی گاهی برای نیازهای ضروری وام میگیرد و بخشی از درآمد آینده خود را از همان لحظه متعهد میسازد. هرچه حجم بدهی در یک جامعه بیشتر شود، بخش بزرگتری از درآمد آینده مردم نیز پیش از آنکه به دست آنان برسد برای پرداخت اقساط و بهره تخصیص یافته است.
در کنار این نظام، پول فیات قرار دارد؛ پولی که مانند سکه طلا یا نقره ارزش کالایی مستقل ندارد و تعهدی نیز برای تبدیل شدن به مقدار ثابتی از طلا یا کالای مشخص دیگر نمیدهد. این پول در چارچوب قانون، دولت، بانک مرکزی، نظام بانکی، تولید اقتصاد و اعتماد عمومی عمل میکند. همین ساختار به دولت و دستگاه مالی انعطافی میدهد که در یک نظام کاملاً محدود به ذخیره فیزیکی طلا وجود ندارد.
این انعطاف میتواند برای اقتصاد کارکردهای مفید داشته باشد، اما همزمان امکان بزرگی برای انتقال هزینه ایجاد میکند. دولت امروز لازم نیست برای تمام هزینههای خود همان امروز از مردم مالیات مستقیم بگیرد. میتواند قرض کند، اوراق دولتی صادر کند و بخشی از هزینه را به سالها و نسلهای بعد منتقل سازد. دولتها دقیقاً برای این قرض میکنند که بتوانند بیش از مقدار مالیاتی که در همان زمان میگیرند خرج کنند.
این تفاوت در زمان جنگ بسیار مهم میشود. در گذشته، لشکرکشی عظیم خیلی زود به افزایش آشکار مالیات تبدیل میشد. دولت مدرن هنوز مالیات میگیرد، اما میتواند بخش بزرگی از هزینه جنگ را با بدهی نیز تأمین کند و دستگاه پولی هم میتواند در خدمت ارزانتر کردن همین تأمین مالی قرار گیرد. در جنگ جهانی دوم، برای نمونه، فدرال رزرو امریکا نرخ سود اوراق دولت را پایین نگه داشت تا دولت بتواند بدهی جنگ را ارزانتر تأمین کند و برای حفظ این نرخها حجم بزرگی از اوراق دولتی خرید؛ نتیجه این سیاست نیز افزایش عرضه پول بود.
پس حکومت معاصر برای وارد شدن به یک هزینه بزرگ سیاسی الزاماً مجبور نیست تمام قیمت آن را همان روز به شکل مالیات آشکار به مردم نشان دهد. بخشی از قیمت میتواند به بدهی عمومی، مالیات آینده یا کاهش ارزش واقعی پول منتقل شود. همین فاصله میان زمان تصمیم گرفتن و زمان پرداخت هزینه یکی از ویژگیهای مهم قدرت مالی دولت مدرن است.
اگر کسری دولت از طریق خلق پول تأمین شود و این فرایند به تورم بینجامد، بخشی از قدرت خرید پولی که مردم نگه داشتهاند کاهش پیدا میکند. اقتصاددانان برای همین پدیده اصطلاح «مالیات تورمی» را به کار میبرند. صندوق بینالمللی پول نیز توضیح داده است که تأمین مخارج از طریق ایجاد پول و بالا رفتن سطح قیمتها میتواند مانند مالیاتی بر دارندگان پول عمل کند، زیرا ارزش واقعی موجودی آنان کاهش پیدا میکند.
در اینجا کسی لازم نیست مستقیماً وارد حساب بانکی یک خانواده شود و بخشی از پساندازش را بردارد. اگر قدرت خرید همان پسانداز کاهش یابد، بخشی از حاصل کار گذشته آن خانواده عملاً ارزش خود را از دست داده است.
غذا، سلامت و وابستگی پنهان
البته این اثر بر همه یکسان نیست. کسی که بیشتر داراییاش را به صورت نقد نگه میدارد با کسی که صاحب ملک، سهام یا داراییهای دیگری است وضع یکسانی ندارد. اما همین تفاوت خود پرسش مهمی ایجاد میکند: اگر گروهی بتوانند دارایی خود را در برابر تورم بهتر محافظت کنند و گروه دیگر عمدتاً حقوق و پسانداز نقدی داشته باشند، فشار کاهش ارزش پول نیز به شکل مساوی در جامعه توزیع نمیشود. ارسطوکرات ها و اشراف ها این را میدانند. دارایی های خودرا با زمین و ملکیت های فزیکی انتقال میدهند، باج تورم را مردم عام برمیدارند.
وابستگی تنها از مواد مخدر و قرض ایجاد نمیشود. یکی از عرصههای مهم عصر معاصر غذا است، زیرا انسان نمیتواند تصمیم بگیرد که اصلاً غذا مصرف نکند. همه باید بخورند؛ پس صنعت غذا بازاری دارد که نیاز پایه آن هیچگاه از میان نمیرود.
در این بازار، محصولات بسیار فرآوریشده یک مزیت اقتصادی بزرگ دارند: اغلب آماده، سریع، قابل نگهداری، خوشخوراک و برای مصرف مکرر طراحی شدهاند. ترکیب کربوهیدراتهای تصفیهشده، قند، چربی و سایر ویژگیهای این محصولات میتواند سیستم پاداش مغز را بسیار قوی تحریک کند. پژوهش درباره اینکه آیا باید همه این پدیده را رسماً «اعتیاد غذایی» نامید هنوز ادامه دارد، اما شواهد قابل توجهی وجود دارد که برخی غذاهای فوقفرآوریشده میتوانند تمایل شدید و مراتب خوردن اجباری ایجاد کنند و مدارهای پاداشی مشابه برخی مواد اعتیادآور را درگیر سازند.
از سوی دیگر، انتخاب غذا فقط مسئله اراده نیست. پول، وقت، محل زندگی و دسترسی نیز تعیین میکنند انسان چه چیزی بخورد. طبقه برخوردار جامعه معمولاً انتخابهای بیشتری دارد: میتواند مواد تازهتر بخرد، وقت بیشتری برای تهیه غذا داشته باشد، به فروشگاههای بهتر دسترسی پیدا کند و هزینه بیشتر کیفیت را تحمل نماید. خانواده کمدرآمد ممکن است همزمان با کمبود پول و کمبود وقت روبهرو باشد و غذای سریع، آماده و ارزان برایش نه یک «انتخاب آزاد کامل»، بلکه عملیترین گزینه موجود باشد.
این الگو در همه کشورها یکسان نیست و رابطه درآمد با مصرف غذاهای فوقفرآوریشده بسته به جامعه متفاوت است، اما مرور مطالعات ملی در ۳۲ کشور نشان داده است که مصرف این غذاها با درآمد، ناامنی غذایی، تحصیلات و وضعیت اجتماعی ارتباط دارد و توزیع آن میان گروههای اجتماعی برابر نیست. در امریکا و بریتانیا، برای نمونه، در بسیاری دادهها مصرف بالاتر با درآمد یا موقعیت اجتماعی پایینتر همراه بوده است.
بنابراین شکاف میان طبقات تنها این نیست که یکی رستوران گران میرود و دیگری ارزان. مسئله عمیقتر میتواند این باشد که گروهی امکان بیشتری برای انتخاب غذای تازه، سالم و باکیفیت دارد، در حالی که گروه دیگر به محیط غذاییای وابسته میشود که سریعترین و ارزانترین گزینههایش الزاماً بهترین گزینهها برای سلامت طولانیمدت نیستند.
وابستگی در عصر دیجیتال؛ وقتی دیگر حتی کالا هم لازم نیست!
اگر نتیجه این الگو چاقی، دیابت، بیماریهای قلبی و سایر بیماریهای مزمن باشد، وابستگی دیگری نیز ممکن است ایجاد شود: وابستگی طولانیمدت به دوا، مراقبت صحی و هزینههای درمان. اگر یک دستگاه اقتصادی از فروش بیشتر غذای ناسالم پول بسازد و بخش دیگری از همان اقتصاد از درمان بیماریهای مزمن درآمد داشته باشد، پیشگیری ممکن است از نظر اجتماعی بهترین نتیجه باشد، اما همیشه بیشترین سود تجاری را تولید نکند.
همان پرسش دوباره برمیگردد: آیا ساختار از سالم شدن انسان بیشتر منفعت میبرد، یا از مصرف دائمی او؟
در عصر دیجیتال، این منطق به مرحله ظریفتری رسیده است. برای کسب درآمد همیشه لازم نیست انسان سیگار بخرد، قرض بگیرد یا حتی پولی بپردازد. گاهی کافی است او وقت خود را بدهد.
بخش بزرگی از شبکههای اجتماعی و پلتفرمهای سرگرمی بر اقتصاد توجه بنا شدهاند. هرچه کاربر مدت بیشتری در برنامه باقی بماند، فرصت بیشتری برای نمایش آگهی، جمعآوری داده، شناخت علایق او و پیشبینی رفتار بعدیاش ایجاد میشود. به همین دلیل، توجه انسان خود ارزش اقتصادی پیدا میکند.
این موضوع درباره کودکان و نوجوانان حساستر است، زیرا مغز آنان هنوز در حال رشد است. در این دوره، سیستمهای مربوط به پاداش، هیجان، تازگی و تأیید اجتماعی بسیار فعالاند، در حالی که بخشهای مرتبط با خودکنترلی و مهار تکانه هنوز کاملاً رشد نکردهاند. به همین دلیل، محرکهایی مانند لایک، پیام، ویدیوی تازه و تأیید دیگران میتوانند سیستم پاداش مغز را بهسرعت فعال کنند و با تکرار، کودک یا نوجوان را به بازگشت مداوم به همان محرکها عادت دهند.
یک کودک وقتی با همسالان خود فوتبال بازی میکند، برای رسیدن به احساس موفقیت باید بدود، مهارت یاد بگیرد، شکست بخورد، صبر کند، با دیگران همکاری نماید و دوباره تلاش کند. وقتی چیزی میسازد، نقاشی میکند یا یک مهارت میآموزد، میان خواستن پاداش و رسیدن به آن فاصله وجود دارد.
اما در تلفن و تبلت، فاصله میتواند چند ثانیه باشد. یک حرکت انگشت یک ویدیوی تازه میآورد، حرکت بعدی موسیقی تازه، بعد یک تصویر جالب، بعد پیام، لایک یا محتوایی که الگوریتم با توجه به رفتار قبلی همان کودک انتخاب کرده است. مغز به تدریج نه فقط از خود محتوا، بلکه از سرعت و الگوی دریافت پاداش نیز یاد میگیرد.
ویژگیهای این برنامهها نیز تصادفی نیستند. پیمایش بیپایان نقطه طبیعی پایان را از میان میبرد. پخش خودکار باعث میشود محتوای بعدی بدون تصمیم تازه کاربر آغاز شود. اعلانها کاربر را پس از ترک برنامه دوباره به آن بازمیگردانند. پسندیدن و دیدگاهگذاشتن پاداش اجتماعی ایجاد میکند و سامانههای پیشنهاددهنده میآموزند چه نوع محتوا احتمال ماندن فرد را بیشتر میسازد. انجمن روانشناسی امریکا نیز مشخصاً از پسندیدن، محتوای پیشنهادی، پیمایش بیپایان و اعلانها به عنوان ویژگیهایی یاد کرده است که باید با ظرفیت رشدی نوجوانان متناسب باشند؛ و توضیح داده است که پیمایش بیپایان و پخش خودکار میتوانند جدا شدن کاربر از برنامه را دشوارتر سازند.
اصل مسئله ابزار نیست؛ خلق وابستگی است
هدف شرکت الزاماً این نیست که «کودک را بیمار کند». هدف اقتصادی سادهتر است: کاربر را بیشتر نگه دارد. اما همین هدف تضاد منافع ایجاد میکند. برای سلامت کودک شاید بهتر باشد بعد از مدتی صفحه را کنار بگذارد، بیرون برود، ورزش کند، با خانواده صحبت کند یا بخوابد؛ اما برای پلتفرمی که هر دقیقه بیشتر حضور او ارزش اقتصادی تولید میکند، ادامه حضور مطلوبتر است.
اینجا انسان ممکن است پولی نپردازد، اما چیز دیگری میدهد که حتی از پول نیز محدودتر است: عمر خود را.
پولی که امروز از دست رفته شاید فردا دوباره به دست آید. یک ساعت از زندگی هرگز برنمیگردد.
برای مطالعه بیشتر
هدف از طولانی شدن این بحث خسته ساختن شما نبود؛ هدف این بود که نشان دهیم وابستگی چگونه میتواند آرامآرام اختیار انسان را محدود کند. برای خود و نسلهای بعد از خود وابستگی نسازید. در استفاده از فناوری، انتخاب غذا، مراقبت از سلامت، مصرف مواد، گرفتن قرض و وامهای غیرضروری و دیگر تصمیمهای زندگی هوشیار باشید. هر وابستگیای که امروز برای خود عادی میسازیم، ممکن است فردا به وسیلهای تبدیل شود که دیگران از طریق آن بر مال، وقت، سلامت و اختیار ما تسلط پیدا کنند. اگر ما همین اندازه اختیار و آزادی را که امروز در دست داریم حفظ نکنیم، ممکن است فرزندان و نسلهای آینده ما حتی همین مقدار را نیز در اختیار نداشته باشند. آزادی را فقط برای خود نگه نداریم؛ آن را سالمتر و بیشتر به نسل بعد بسپاریم.
وَمِنَ اللَّهِ التَّوْفِيقُ
برای مطالعه بیشتر درباره جایگاه زکات، نقش اجتماعی آن و تفاوت آن با آنچه بعدها به صورت مالیات دینی درآمد، این مقاله را بخوانید:
زکات و تحریف تاریخی آن: از تزکیه قرآنی تا مالیات دینی، تکفیر و اقتدار سیاسی
برای مطالعه گستردهتر درباره ربا، بدهی، بانکداری، پول و ساختار اقتصادی معاصر نیز میتوانید به این مقاله مراجعه کنید: