البقره ۲:۵۵

و هنگامی که گفتید: ای موسی، هرگز به تو ایمان نمی‌آوریم تا خدا را آشکارا ببینیم؛ پس صاعقه شما را فراگرفت، در حالی که شما نظاره می‌کردید.

تأمل ما

این آیه ادامه همان زنجیره تربیتی بنی اسرائیل است. در آیات پیشین، آنان از فرعون نجات یافتند، شکافته شدن دریا را دیدند، غرق شدن آل فرعون را نظاره کردند، گوساله را گرفتند، عفو شدند، کتاب و فرقان به موسی داده شد، و موسی آنان را به توبه و کشتن نفس آلوده فراخواند. اما اکنون در آیه ۵۵ می‌بینیم که ریشه بیماری هنوز کامل درمان نشده است.

این بار مشکل در قالب دیگری ظاهر می‌شود: «لن نؤمن لك حتى نرى الله جهرة». آنان نمی‌گویند ما به آن معبود یگانه هیچ باوری نداریم. سخنشان این است: «لن نؤمن لك»؛ ما به تو ایمان نمی‌آوریم. یعنی بحران اصلی، بحران اعتماد به موسی است؛ رسولی که از طریق او آن همه نشانه، نجات، کتاب و فرقان آمده بود.

این نکته بسیار مهم است. بنی اسرائیل در برابر موسی شرط می‌گذارند. گویی می‌گویند: ما سخن تو را نمی‌پذیریم، مگر اینکه خدا را آشکارا ببینیم. ایمان آنان به رسول، باز هم وابسته به یک معجزه تازه و یک نمایش بزرگ‌تر می‌شود. این همان روحیه‌ای است که با یک نشانه آرام نمی‌گیرد. هر بار که نشانه‌ای می‌بیند، نشانه‌ای دیگر می‌خواهد.

اینجا آزمون صبر و خشوع دوباره تکرار می‌شود. پیش‌تر گفته شده بود که صبر و صلات سنگین است، مگر بر خاشعان؛ کسانی که بازگشت به سوی پروردگار را جدی می‌گیرند. خاشع در برابر غیب الهی فروتن می‌شود. اما قومی که می‌گوید «تا خدا را آشکارا نبینیم، به تو ایمان نمی‌آوریم»، هنوز به مقام خشوع نرسیده است. آنان می‌خواهند غیب را به صحنه نمایش تبدیل کنند.

این سخن فقط یک پرسش علمی یا معرفتی نیست؛ در آن نوعی گستاخی اخلاقی هم دیده می‌شود. آنان با موسی مانند کسی رفتار می‌کنند که باید پیوسته حقانیت خود را با نمایش‌های تازه ثابت کند. گویی نجات از فرعون، شکافته شدن دریا، غرق شدن آل فرعون، عفو پس از گوساله، و دادن کتاب و فرقان کافی نبوده است. نفس محسوس‌طلب هنوز می‌گوید: باز هم نشان بده؛ باز هم آشکار کن؛ باز هم ما را با امر خارق‌العاده قانع کن.

اینجا باید به ریشه روانی این خواسته نیز دقت کرد. بنی اسرائیل از نظر جسمی از مصر و فرعون بیرون آمده بودند، اما ذهن و تخیل دینی آنان هنوز به آسانی از دستگاه فرعونی آزاد نشده بود. آنان چند نسل در فضایی زیسته بودند که قدرت، ربوبیت، خدایان، معبدها و تندیس‌ها همگی صورت دیدنی و لمس‌پذیر داشتند. فرعون ربوبیت خود را به رخ مردم می‌کشید، و خدایان مصر در قالب پیکره‌ها، معبدها و نمایش‌های آیینی در برابر چشم قرار می‌گرفتند.

اینجا نسبت عدالت و رحمت خداوند نیز روشن می‌شود. خداوند خالق انسان است و روان انسان را بهتر از خود انسان می‌شناسد. قومی که چند نسل زیر سلطه فرعون زیسته، در فضایی بزرگ شده که قدرت، ربوبیت، معبد، تندیس و خدایانِ دیدنی بر تخیل دینی او سایه انداخته‌اند، با یک عبور جغرافیایی فوراً از همه بندهای فکری آزاد نمی‌شود. بیرون آمدن از مصر یک مرحله بود؛ بیرون آمدن مصر از ذهن و نفس آنان مرحله‌ای دیگر. از همین رو قرآن مسیر آنان را با عفو، کتاب، فرقان، توبه، صاعقه، بعثت دوباره و شکر نشان می‌دهد. این نگاه با عدالت و ربوبیت خداوند سازگارتر است تا پندار کسانی که از روی روایت‌های بیرونی گمان کرده‌اند خدا پس از گوساله‌پرستی فرمان کشتار جمعی آنان را داده است. ربوبیت الهی یعنی تربیت مرحله‌به‌مرحله انسانِ آسیب‌دیده، نه نابود کردن قومی که هنوز در حال بیرون آمدن از تاریکی‌های بردگی و صورت‌پرستی است.

پس وقتی گفتند: «تا خدا را آشکارا ببینیم»، این فقط یک درخواست ساده نبود. این سخن نشان می‌داد که هنوز می‌خواستند امر الهی را در قالب همان جهان قدیم بفهمند؛ جهانی که در آن خدا باید صورت داشته باشد، درگاه داشته باشد، دیده شود، و مانند قدرت‌های فرعونی به صحنه بیاید. جسمشان از فرعون آزاد شده بود، اما تخیلشان هنوز از قید فرعون کاملا آزاد نشده بود.

قرآن این بیماری را در جای دیگری نیز آشکار می‌کند. پس از عبور از دریا، وقتی بنی اسرائیل بر قومی گذشتند که بر بت‌های خود عکوف داشتند، به موسی گفتند:

«اجْعَل لَّنَا إِلَـٰهًا كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ»

«برای ما هم خدایی قرار بده، همان‌گونه که آنان خدایانی دارند» (الأعراف ۷:۱۳۸).

موسی پاسخ داد: «إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ»؛ شما قومی هستید که نادانی می‌کنید. پس مسئله فقط گوساله نبود. ریشه عمیق‌تر، طلب یک خدای محسوس، نمایشی و قابل تملک بود. آنان هنوز می‌خواستند صاحب یک درگاه، یک صورت، یک مرکز دیدنی، و یک معبود قابل اشاره باشند.

از همین زاویه، واژه «جهرة» بسیار دقیق است. قرآن فقط نگفت: «خدا را ببینیم»؛ گفت آنان خواستند خدا را «جهرة» ببینند؛ یعنی آشکارا، علنی، بی‌پرده، در میدان ظهور و در برابر چشم. جهر فقط دیدن ساده نیست. جهر یعنی چیزی پنهان نماند، به صحنه بیاید، بلند و آشکار شود، و حضورش به حس تحمیل گردد.

این واژه نشان می‌دهد که مشکل فقط بینایی چشم نیست؛ مشکل الهیات آنان است. آنان هنوز نفهمیده‌اند که آن معبود یگانه در حد شیء، جسم، صورت، جهت و پدیده محسوس قرار نمی‌گیرد. هنوز می‌خواهند خدا را مانند یک امر جهر شده، علنی شده، به صحنه آمده و در برابر چشم قرار گرفته دریافت کنند. این یعنی تنزیه الهی در جان آنان کامل نشده است.

خداوند با آیاتش شناخته می‌شود، با هدایتش، با ربوبیتش، با نجاتش، با کتابش، با فرقانش، با رحمتش، و با نشانه‌هایی که در آفاق و انفس گذاشته است. اما خدا شیء نیست که در برابر چشم انسان قرار بگیرد. معبود است، نه مجسمه. رب است، نه پدیده. خالق است، نه چیزی در میان مخلوقات که با اصرار قوم به صحنه آورده شود.

اینجا باز پیوند با گوساله روشن می‌شود. گوساله چیزی دیدنی، صدادار، ساخته‌شده و قابل اشاره بود. در آیه ۵۵، همان میل به امر محسوس در سطحی بالاتر بازمی‌گردد. این بار دیگر فقط گوساله نمی‌خواهند؛ می‌خواهند خود خدا را آشکارا ببینند. پس آیه نشان می‌دهد که مشکل گوساله فقط یک مجسمه نبود؛ یک بیماری عمیق‌تر بود: ناتوانی از عبور از محسوسات به سوی ایمان خاشعانه.

عبارت «لن نؤمن لك» نیز سنگین است. «لن» نفی شدید آینده است؛ یعنی هرگز به تو ایمان نمی‌آوریم، تا این خواسته برآورده شود. این دیگر جست‌وجوی آرام حقیقت نیست. این شرط گذاشتن در برابر رسول است. آنان ایمان را به معامله تبدیل می‌کنند: اگر خدا را آشکارا دیدیم، آنگاه به تو ایمان می‌آوریم.

اما ایمان قرآنی بر چنین پایه‌ای نمی‌ایستد. ایمان، کورباوری نیست، اما وابسته کردن آن به دیدن ذات خدا نیز ایمان نیست. قرآن انسان را به دیدن آیات دعوت می‌کند، نه به تبدیل خدا به شیء دیدنی. آیات خدا در جهان، تاریخ، نفس، کتاب، نجات، عفو و هدایت پراکنده‌اند. کسی که همه این آیات را کنار بگذارد و بگوید فقط خود خدا را آشکارا نشان بده، در حقیقت از آیه عبور نکرده؛ از آیه فرار کرده است.

پس صاعقه آنان را فراگرفت: «فأخذتكم الصاعقة». آنان خواستار یک جهر آشکار برای چشم‌هایشان شدند، اما پاسخ در قالب صاعقه آمد؛ پدیده‌ای کوبنده، ناگهانی، فروگیرنده و فراتر از طاقت حس. قومی که می‌خواست خدا را بی‌پرده در میدان نگاه خود بیاورد، حتی تاب یک آیه کوبنده از آیات قدرت را نداشت.

این وارونگی بسیار معنا دارد. آنان می‌خواستند خدا را در قاب نگاه خود قرار دهند، اما خودشان در چنگ صاعقه افتادند. می‌خواستند حقیقت الهی را به میدان حس بکشانند، اما همان حس، زیر ضربه صاعقه فرو ریخت. این پاسخ عملی به توهم آنان بود: اگر شما از تحمل یک صاعقه عاجزید، چگونه طمع دارید ذات آن معبود یگانه را بی‌پرده در برابر چشم ببینید؟

«أخذتكم» یعنی شما را گرفت. این تعبیر نشان می‌دهد که آنان بر صحنه مسلط نبودند. انسان وقتی می‌خواهد خدا را موضوع نگاه و کنترل خود کند، خیلی زود می‌فهمد که خود او در برابر قدرت الهی ناتوان است. آنان می‌خواستند ببینند؛ اما خودشان گرفته شدند. می‌خواستند شرط بگذارند؛ اما صاعقه بی‌اجازه آنان را فراگرفت.

پایان آیه می‌گوید: «وأنتم تنظرون». این همان ریشه‌ای است که در آیه ۵۰ نیز آمده بود. آنجا بنی اسرائیل غرق شدن آل فرعون را نظاره می‌کردند. اینجا خودشان در حال نظاره، گرفتار صاعقه شدند. در آیه ۵۰، نظاره باید آنان را به شکر و اعتماد می‌رساند. اما چون آن نظاره به خشوع و فرقان تبدیل نشد، اکنون نظاره به صحنه‌ای دیگر رسید: دیدن پیامد گستاخی خودشان.

این تکرار «تنظرون» بسیار مهم است. قرآن گویی می‌گوید: شما اهل نگاه کردن بودید، اما نگاهتان به فهم تبدیل نشد. دریا را دیدید، اما اعتماد نیاموختید. غرق شدن فرعون را دیدید، اما از محسوس‌پرستی آزاد نشدید. اکنون نیز در حالی که نظاره می‌کردید، صاعقه شما را گرفت. مشکل فقط ندیدن نبود؛ مشکل این بود که دیدن، در جان شما به فهم، شکر و خشوع تبدیل نمی‌شد.

از نظر تربیتی، این آیه نشان می‌دهد که معجزه‌خواهی پی‌درپی همیشه نشانه ایمان نیست. گاهی انسان به جای اینکه از نشانه‌های پیشین درس بگیرد، معجزه تازه می‌خواهد تا از مسئولیت ایمان فرار کند. هر بار می‌گوید: اگر این را ببینم، ایمان می‌آورم. اما وقتی آن را دید، خواسته دیگری می‌سازد. چنین ایمانی، ایمان نیست؛ وابستگی بیمارگونه به تحریک حس است.

این آیه همچنین درسی بزرگ درباره جایگاه رسول دارد. ایمان به رسول به معنای پرستش رسول نیست؛ اما بی‌اعتبار کردن دائمی رسول، پس از آن همه نشانه، نشانه بیماری قوم است. موسی از خود چیزی نیاورده بود. او پیام‌آور همان خدایی بود که آنان را نجات داده بود. وقتی گفتند «لن نؤمن لك»، در ظاهر موسی را خطاب کردند، اما در عمق، مسیر هدایت الهی را بی‌اعتبار کردند.

پس مسئله آیه فقط «دیدن خدا» نیست؛ مسئله رابطه نادرست با غیب، رسول و نشانه است. آنان خدا را هنوز درست نشناخته‌اند، رسول را هنوز درست نپذیرفته‌اند، و نشانه‌ها را هنوز درست هضم نکرده‌اند. برای همین از یک طرف گوساله می‌گیرند، از طرف دیگر خدا را جهرة می‌خواهند. هر دو ریشه واحدی دارند: میل به پایین کشیدن امر الهی به سطح صورت، صدا، جسم و نمایش.

اینجا الهیات تنزیهی قرآن با قدرت ظاهر می‌شود. خداوند در قرآن با جسم، جهت، صورت و پیکره تعریف نمی‌شود. او با ربوبیت، هدایت، رحمت، حکم، آیات و آثارش شناخته می‌شود. کسی که خدا را فقط وقتی می‌پذیرد که او را مانند یک پدیده آشکار ببیند، هنوز میان خالق و مخلوق فرق نگذاشته است.

در نتیجه، آیه ۵۵ ادامه همان درمان سخت گوساله‌پرستی است. در آیه ۵۴، باید نفس گوساله‌ساز کشته می‌شد. در آیه ۵۵ می‌بینیم که این نفس هنوز کاملا نمرده است. این بار نه گوساله می‌سازد، بلکه خود خدا را در قالب دیدن آشکار می‌طلبد. صاعقه، ضربه‌ای است به همین نفس حس‌زده و گستاخ؛ نفسی که هنوز نمی‌فهمد ایمان به خدا با نمایش دادن خدا یکی نیست.

پس آیه ۵۵ فقط یک حادثه تاریخی نیست. هشداری است برای هر انسانی که ایمان خود را پیوسته به نمایش‌های تازه، کرامت‌های خارق‌العاده، رؤیت‌های حسی و تجربه‌های بیرونی وابسته می‌کند. چنین انسانی ممکن است نشانه‌ها را زیاد ببیند، اما خاشع نشود. قرآن ما را از این سطح پایین‌تر می‌برد: نشانه را ببین، اما در نشانه توقف نکن؛ رسول را بپذیر، اما او را معبود نساز؛ خدا را بجوی، اما او را به شیء دیدنی تبدیل نکن.

ارجاعات متقابل
  • البقره ۲:۵۰— بنی اسرائیل شکافته شدن دریا و غرق شدن آل فرعون را نظاره کردند؛ آیه ۵۵ دوباره از «تنظرون» استفاده می‌کند، اما این بار در صحنه صاعقه.
  • البقره ۲:۵۱— گرفتن گوساله پس از دیدن نشانه‌ها؛ آیه ۵۵ ادامه همان بیماری محسوس‌طلبی و صورت‌خواهی است.
  • البقره ۲:۵۳— دادن کتاب و فرقان برای هدایت؛ آیه ۵۵ نشان می‌دهد که بدون فرقان، انسان حتی پس از کتاب و نشانه باز هم خواسته نادرست می‌سازد.
  • البقره ۲:۵۴— فرمان کشتن نفس آلوده؛ آیه ۵۵ نشان می‌دهد که نفس محسوس‌طلب هنوز باید بیشتر درمان شود.
  • البقره ۲:۵۶— پس از صاعقه و موت، دوباره برانگیخته شدند، باشد که شکر کنند؛ ادامه مستقیم آیه ۵۵.
  • الأعراف ۷:۱۳۸— پس از عبور از دریا، بنی اسرائیل از موسی خواستند برای آنان خدایی قرار دهد مانند خدایان قومی دیگر؛ شاهد روشن برای ادامه میل آنان به معبود محسوس و قابل مشاهده.
  • الأعراف ۷:۱۴۳— موسی می‌گوید: پروردگارا، خود را به من بنمای تا به تو بنگرم؛ پاسخ می‌آید: هرگز مرا نخواهی دید. شاهد مهم برای تنزیه الهی و ناتوانی کوه در برابر تجلی.
  • النساء ۴:۱۵۳— اهل کتاب از پیامبر خواستند کتابی از آسمان بر آنان فرود آورد؛ و پیش‌تر از موسی بزرگ‌تر از آن خواستند و گفتند خدا را آشکارا به ما نشان بده. شاهد مستقیم برای همین خواسته.
  • الأعراف ۷:۱۵۵— موسی هفتاد مرد از قوم خود را برای میقات برگزید و رجفه آنان را گرفت؛ برای فهم پیوند آزمون قوم با میقات و درخواست‌های سنگین.
  • الإسراء ۱۷:۹۰-۹۳— نمونه‌ای از معجزه‌خواهی‌های پی‌درپی و شرط‌گذاری برای ایمان؛ نشان می‌دهد این بیماری فقط در بنی اسرائیل نبود.
  • الأنعام ۶:۱۰۹-۱۱۱— کسانی که سوگند می‌خورند اگر آیه‌ای بیاید ایمان می‌آورند، اما اگر همه چیز نیز پیش چشمشان جمع شود، جز به خواست خدا ایمان نمی‌آورند؛ برای نقد معجزه‌خواهی شرطی.
  • الشورى ۴۲:۵۱— شایسته هیچ بشری نیست که خدا با او سخن بگوید مگر از راه وحی، از پشت حجاب، یا با فرستادن رسول؛ شاهد مهم برای تنزیه و حدود ارتباط انسان با خدا.
  • الإخلاص ۱۱۲:۱-۴— خدا یگانه، بی‌نیاز، نزاده و زاده نشده، و هیچ همتایی برای او نیست؛ بنیاد تنزیهی در برابر تصور جسمانی و قابل رؤیت از خدا.