به نام آن معبود یگانه فرابخشاینده و فرامهربان
مقالهها و تأملات
هاروت و ماروت در قرآن؛ سحر، دانش و آزمون انسان
خوانشی از بقره ۲:۱۰۲ در بستر روایتهای سلیمان، بابل و آموزگاران آسمانی
مقدمه
در آیه ۱۰۲ بقره آن معبود یگانه میفرماید:
وَٱتَّبَعُوا۟ مَا تَتْلُوا۟ ٱلشَّيَـٰطِينُ عَلَىٰ مُلْكِ سُلَيْمَـٰنَ ۖ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَـٰنُ وَلَـٰكِنَّ ٱلشَّيَاطِينَ كَفَرُوا۟ يُعَلِّمُونَ ٱلنَّاسَ ٱلسِّحْرَ وَمَآ أُنزِلَ عَلَى ٱلْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَـٰرُوتَ وَمَـٰرُوتَ ۚ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّىٰ يَقُولَآ إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ ۖ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِۦ بَيْنَ ٱلْمَرْءِ وَزَوْجِهِۦ ۚ وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِۦ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ ٱللَّهِ ۚ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنفَعُهُمْ ۚ وَلَقَدْ عَلِمُوا۟ لَمَنِ ٱشْتَرَىٰهُ مَا لَهُۥ فِى ٱلْـَٔاخِرَةِ مِنْ خَلَـٰقٍ ۚ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْا۟ بِهِۦٓ أَنفُسَهُمْ ۚ لَوْ كَانُوا۟ يَعْلَمُونَ ١٠٢
ترجمه: و از آنچه شیاطین درباره فرمانروایی سلیمان میخواندند پیروی کردند. و سلیمان کفر نورزید، بلکه شیاطین کفر ورزیدند؛ به مردم سحر و آنچه را بر دو فرشته در بابل، هاروت و ماروت، نازل شده بود میآموختند. و آن دو به هیچکس چیزی نمیآموختند مگر اینکه میگفتند: ما فقط آزمونیم، پس کفر نورز. پس مردم از آن دو چیزهایی میآموختند که با آن میان شخص و همسرش جدایی میانداختند؛ در حالی که با آن نمیتوانستند به هیچکس زیانی برسانند مگر به اذن آن معبود یگانه. و چیزی میآموختند که به آنان زیان میرساند و سودی برایشان نداشت. و به راستی میدانستند هرکس آن را بخرد، در آخرت هیچ بهرهای ندارد. و چه بد بود آنچه خود را در برابرش فروختند، اگر میدانستند.
در این آیه، قرآن از چند پدیده به هم پیوسته سخن میگوید: سلیمان، شیاطین، هاروت و ماروت، سحر، فتنه و اذن خداوند.
در مجموعه آیات قرآن درباره سلیمان با پادشاهیای روبهرو میشویم که جن و شیاطین در آن حضور دارند و کارهایی انجام میدهند که برای انسان عادی نامعمول است. آنچه برای انسانهای گذشته در قلمرو سحر، جادو یا دانشهای پنهان فهمیده میشد، ممکن است در نگاه انسان امروز تا اندازهای با علم و فناوری پیشرفته مقایسه شود؛ و ممکن هم است با پدیدههایی روبهرو باشیم که اساسا بیرون از دسترس علوم تجربی کنونی ما قرار دارند. در این مرحله، هیچیک از این امکانات را نباید به جای حقیقت قطعی نشاند. حقیقت ماهیت این پدیدهها را آن معبود یگانه بهتر میداند.
درباره هاروت و ماروت نمیتوان مانند یک واقعه عادی تاریخی به آزمایشگاه، سند مادی مستقیم یا مشاهده تجربی رجوع کرد. اما این به معنای بسته بودن راه تحقیق نیست. فشردگی زبان قرآن و آوردن نامهایی چون بابل، سلیمان، هاروت و ماروت بدون شرح زندگی و پیشینه آنها این احتمال را جدی میسازد که بخشی از این نامها و روایتها برای مخاطبان آن جهان فرهنگی کاملا بیگانه نبوده است.
مبنای فهم آیه در این مقاله، خود قرآن، ساختار زبان و پیوند آیات است. از آنجا که سیاق با بنی اسرائیل و کسانی که کتاب به آنان داده شده بود ارتباط دارد، برای شناخت زمینه تاریخی نیز به منابع یهودی و اهل کتاب مراجعه میکنیم: عهد عتیق، ادبیات یهودی دوره معبد دوم، طومارهای قمران، کتابهایی مانند اخنوخ و یوبیلها، روایتهای ربانی، قصههای سلیمان، فرشتگان سقوطکرده، مشاهدهکنندهها (واچرها)، شیاطین، دانشهای ممنوع و سنتهای جادویی بابل. این منابع معنای قرآن را تعیین نمیکنند و هر داستان آنها را نیز حقیقت تاریخی نمیدانیم؛ بررسی آنها برای شناخت باورها و آوازههای در گردش است. مرز میان گفته صریح آیه، برداشت از آن و مقایسه تاریخی را باید در سراسر پژوهش حفظ کنیم.
در خود آیه نیز یک مرزبندی چشمگیر دیده میشود. سلیمان از کفر تبرئه میشود؛ کفر به شیاطین نسبت داده میشود؛ و هاروت و ماروت پیش از تعلیم هشدار میدهند:
«إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ»
همین تفاوت ما را وادار میکند بررسی کنیم آیا قرآن با خانوادهای از روایتهای شناختهشده روبهرو بوده و در میان عناصر آنها دست به تفکیک و تصحیح زده است.
روایتهای اسلامی متاخر، افسانههای قرون بعد و حتی آوازههای معاصر درباره موجودات ناشناخته فرازمینی، فناوری گمشده و انتقال دانش نیز در این مقاله بررسی خواهند شد، اما جایگاه آنها یکسان نیست. این روایتهای متاخر شاهد اصلی معنای آیه نیستند؛ اهمیتشان در این است که نشان میدهند خاطره موجودات آسمانی، دانش پنهان و آموزگاران غیرعادی نه تنها فراموش نشده، بلکه در هر دوره با زبان و تخیل همان دوره دوباره ساخته شده است. روزگاری از فرشتگان، خدایان، مشاهدهکنندهها و حکیمان آسمانی سخن گفته میشد؛ امروز همان ساختار روایی گاه با موجودات فرازمینی، تمدنهای پیشرفته و فناوری ناشناخته بازگو میشود.
پرسش اصلی این پژوهش از همینجا شکل میگیرد: مردمانی که نام هاروت و ماروت، بابل، سلیمان و سحر را میشنیدند، چه روایتهایی درباره آنها میشناختند؛ و قرآن از میان این جهان روایی چه چیزی را تایید، چه چیزی را رد و چه چیزی را دوباره مرزبندی میکند؟
این پرسش باید در پیوند با آیات پیرامون نیز خوانده شود. در بقره ۲:۱۰۱، گروهی از کسانی که کتاب به آنان داده شده، کتاب خدا را پشت سر میاندازند؛ سپس آیه ۱۰۲ با «وَاتَّبَعُوا» از پیروی سخن میگوید. در آیه ۱۰۳ (هنوز منتشر نشده)، ایمان و تقوا و پاداش بهتر در برابر آن انتخاب قرار میگیرد. بنابراین موضوع فقط قدرت یک آموخته نیست؛ این نیز مهم است که انسان چه چیزی را مرجع پیروی میگیرد و در برابر آن چه چیزی را کنار میگذارد. تعبیر «گروهی» در آیه ۱۰۱ نیز مانع تعمیم این داوری به تمام اهل کتاب است.
۲. سه گروهی که قرآن از هم جدا میکند
قرار دادن تمام عناصر این آیه زیر چتر کلی «سحر»، مرزبندیهای دقیق قرآن را مخدوش میکند. آیه درباره سلیمان، شیاطین و هاروت و ماروت داوری واحدی ندارد؛ هرکدام در جایگاهی متمایز ایستادهاند و کشف این تمایز، یکی از کلیدهای فهم داستان است.
تصویر سلیمان با قاطعیت روشن میشود:
«وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ»
سلیمان کفر نورزید.
این گزاره فراتر از یک ستایش عمومی، سلیمان را از نسبت کفر در همین ماجرا جدا میکند. این جدایی در فضایی تاریخی معنا پیدا میکند که نام سلیمان از پیش با روایتهای مربوط به ارواح، افسون و تسخیر شیاطین پیوند خورده بود. یوسفوس، مورخ یهودی قرن نخست میلادی، از دانشی منسوب به سلیمان برای بیرون راندن شیاطین و شیوههای جنگیری سخن میگوید. بنابراین جمله قرآن را نمیتوان در خلای روایی خواند، هرچند هنوز نمیتوان گفت دقیقا کدام روایت خاص هدف آن بوده است.
بار کفر بر دوش گروه دیگری میافتد:
«وَلَكِنَّ الشَّيَاطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ»
بلکه شیاطین کفر ورزیدند؛ به مردم سحر میآموختند.
در نسبت دادن کفر، مرزبندی روشن است: سلیمان کفر نورزیده، اما شیاطین کفر ورزیدهاند. این تفاوت در داوری را نباید به نبود هرگونه ارتباط میان آنان تبدیل کرد؛ خود قرآن در آیات دیگر از کار کردن شیاطین در قلمرو فرمان سلیمان سخن میگوید. در اینجا باید ادامه جمله تعلیم را نیز بخوانیم: «يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ». در خوانشی که «ما أُنزل» را معطوف بر «السحر» میگیریم، فاعل «يعلّمون» شیاطین است و موضوع تعلیم آنان هم سحر و هم آنچه بر دو فرشته نازل شده است. ترجمه آغاز مقاله بر همین خوانش استوار است.
با این خوانش، نمیتوان تعلیم شیاطین و آنچه بر هاروت و ماروت نازل شده را دو حوزه کاملا بیارتباط پنداشت. در ادامه، فعل مثنّای «يُعَلِّمانِ» تعلیم خود آن دو را مطرح میکند. پس دو موقعیت تعلیم پیش رو داریم: شیاطینی که با کفر وصف شدهاند و آن دو که پیش از تعلیم هشدار میدهند. آیه توضیح نمیدهد شیاطین چگونه به آن مطالب دست یافتهاند، آیا آنها را با سحر درآمیختهاند یا هشدار را حذف کردهاند. چنین توضیحهایی تنها میتوانند فرضیه باشند؛ از خود آیه، تفاوتِ موقعیت تعلیم و تصریح به هشدار آن دو را میخوانیم.
ورود هاروت و ماروت بار دیگر لحن آیه را تغییر میدهد:
«وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولَا إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ»
و آن دو به هیچکس چیزی نمیآموختند مگر اینکه میگفتند: ما آزمونیم، پس کفر نورز.
شکافی روشن پدیدار میشود. شیاطین به عنوان کافرانی معرفی شدهاند که سحر میآموزند، اما هاروت و ماروت پیش از تعلیم، مخاطب را از کفر برحذر میدارند. خود آیه نه از کفر آن دو سخن میگوید، نه از شورششان علیه خدا، نه از سقوطشان از آسمان. تنها سخن مستقیمی که از آنها نقل شده، یک هشدار است.
اهمیت این تمایز زمانی بیشتر میشود که به یکی از کهنترین روایتهای یهودی درباره موجودات آسمانی نگاه کنیم. در «کتاب اول اخنوخ» و به طور خاص در بخش «کتاب مشاهدهکنندهها»، موجودات آسمانی به زمین فرود میآیند و دانشهایی را آشکار میکنند که تنها به افسون محدود نیست؛ فلزکاری، ساخت جنگافزار، شناخت گیاهان و رازهای آسمانی نیز در میان آنهاست. نسخههای آرامی این اثر در قمران پیدا شده و نشان میدهد این روایت قرنها پیش از اسلام در یهودیت دوره معبد دوم وجود داشته است.
ریشه س ح ر در عربی چند شاخه معنایی دارد. سِحر به عملی گفته شده که سبب و شیوه اثر آن پنهان است یا چیزی را در ادراک انسان غیر از آنچه هست جلوه میدهد؛ در کنار آن، سَحَر به واپسین بخش شب پیش از سپیده گفته میشود، هرچند از نظر ریشهشناسی تاریخی نمیتوان با اطمینان گفت این دو معنا حتما از یک منشأ نخستین پدید آمدهاند. در عبری، واژه رایج برای جادو از همین ریشه عربی نیست؛ כֶּשֶׁף (کِشِف؛ جادو و افسون) و כָּשַׁף (کاشَف؛ جادو کردن) به کار میروند. در آرامی نیز خانوادههایی مانند قِسما برای فال و پیشگویی و حَرَش برای سحر و افسون دیده میشود. این واژهها از نظر ریشه یکی نیستند، اما در میدان فرهنگی مشابهی حرکت میکنند: اعمال پنهان، افسون، پیشگویی و اثرگذاری از راه نیرو یا سببی که برای مردم عادی آشکار نیست.
در روایت مشاهدهکنندهها نیز مرز میان «سحر» و «دانش» به روشنی تقسیمبندی امروز ما نیست. فلزکاری، ساخت سلاح، شناخت گیاهان، افسون، آرایش و مطالعه اجرام آسمانی همه در مجموعهای از رازهای افشاشده قرار گرفتهاند. همین نکته بعدا اهمیت پیدا میکند: در برخی روایتهای کهن، آنچه «دانش ممنوع» خوانده میشد میتوانست هم شامل جادو باشد و هم فنونی که امروز در قلمرو علم و فناوری قرار میگیرند.
«کتاب یوبیلها» نیز همین سنت را با تفاوتی مهم حفظ میکند. مشاهدهکنندهها در آغاز موجوداتی شرور نیستند؛ برای تعلیم انسان و برقراری عدالت و راستی به زمین میآیند و فساد آنان بعدا رخ میدهد. پس حتی در جهان یهودی پیش از اسلام، تصور «موجودات آسمانی آموزگار» لزوما از آغاز با شرارت یکی نبود.
رد همین خانواده روایی در متون مسیحی نخستین نیز دیده میشود. رساله یهودا از فرشتگانی سخن میگوید که جایگاه خود را ترک کردند و برای داوری نگاه داشته شدند؛ دوم پطرس نیز از فرشتگانی سخن میگوید که گناه کردند و گرفتار کیفر شدند. با این همه، یک روایت واحد و ثابت وجود نداشت. تاریخ این سنت، تاریخ خانوادهای از داستانهاست که در طول قرنها تغییر شکل دادهاند.
در همین فضای فکری اواخر دوران باستان، جریانهایی پدید آمدند که امروز با عنوان گنوسی شناخته میشوند. «گنوسیس» به معنای معرفت است، اما گنوسیها یک کلیسا یا مذهب واحد نبودند. در بسیاری از این جریانها، نجات با نوعی معرفت پنهان درباره منشأ انسان، ساختار جهان و راه بازگشت روح پیوند داشت. در برخی از آنها جهان مادی مرتبهای پایینتر و ناقصتر از هستی دانسته میشد و میان خدای برتر و نیروهایی که جهان پایین را اداره میکردند فاصله گذاشته میشد.
کشف مجموعه نجع حمادی در مصر در سال ۱۹۴۵ شناخت این جریانها را دگرگون کرد. دفترهای پاپیروسی قبطی آثاری مانند «رازنامه یوحنا» و «حقیقت فرمانروایان» را حفظ کرده بودند. در «حقیقت فرمانروایان»، جهان پایین زیر سلطه موجوداتی قرار دارد که «فرمانروایان» خوانده میشوند و رئیس آنان موجودی جاهل و متکبر است که خود را خدا میپندارد.
اما فرمانروایان گنوسی را نباید با مشاهدهکنندههای اخنوخ یکی دانست. مشاهدهکنندههای اخنوخ موجودات آسمانیاند که از جایگاهی بالاتر فرود میآیند و سپس مرتکب گناه میشوند؛ در حالی که فرمانروایان برخی متون گنوسی از آغاز بخشی از ساختار جهان پاییناند. شباهتها واقعیاند، اما هویت دو روایت یکی نیست.
در میان جریانهای منتسب به محیط اسلامی نیز ساختارهای نزدیک به اندیشههای گنوسی دیده شده است. در سنت کلاسیک نصیریان یا علویان، برای نمونه، اسطورههایی درباره پیدایش و سقوط ارواح از عالمی نورانی به جهان مادی وجود دارد. این داستان نیز نسخه اخنوخی فرشتگان سقوطکرده نیست؛ شباهت در معماری کلی روایت است: عالمی برتر، سقوط از جایگاه و گرفتاری در جهان پایین.
در همان جغرافیای عراق و ایران، منداییان نمونهای از تداوم یک سنت صریح گنوسی تا روزگار ما هستند؛ با این تفاوت مهم که مسلمان نیستند و دین مستقلی دارند. زبان دینی آنان شاخهای از آرامی شرقی است و سنتشان در جنوب عراق و خوزستان ایران ریشه دارد.
پس وقتی از مشاهدهکنندهها، فرشتگان سقوطکرده، فرمانروایان گنوسی و اسطورههای سقوط ارواح سخن میگوییم، نباید همه را اجزای یک داستان واحد تصور کنیم. آنچه میبینیم شبکهای از روایتهاست که در طول قرنها در خاور نزدیک حرکت کردهاند: موجودات آسمانی، نزول از عالم بالا، دانش پنهان، سقوط، فساد و گرفتاری در جهان پایین.
در چنین زمینهای، زبان بقره ۲:۱۰۲ وزن دیگری پیدا میکند. قرآن هاروت و ماروت را در قامت دو موجود شورشی که علیه خدا برخاستهاند معرفی نمیکند. مهر کفر به صراحت بر شیاطین گذاشته میشود، در حالی که تنها سخن منقول از هاروت و ماروت این هشدار است:
«إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ»
وجود روایتهای پیشاقرآنی درباره موجودات آسمانی آموزگار و فرشتگان سقوطکرده یک واقعیت تاریخی است؛ اما هنوز نمیتوان ثابت کرد بقره ۲:۱۰۲ مستقیما یک نسخه مشخص از همان داستان را هدف گرفته است. آنچه میتوان گفت این است که قرآن در جهانی سخن میگفت که چنین روایتهایی قرنها در آن در گردش بود. همین تفاوت، احتمال مهمی را پیش میکشد: شاید قرآن میان آموزگاران آسمانی و موجودات کافر و شورشی مرزی میگذارد که در برخی روایتهای پیرامونی درهم آمیخته شده بود.
۳. هاروت و ماروت؛ دو موجود ناشناخته و دانشی که آزمون میشود
عبارت «وَمَا أُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ» از بخشهای دشوار آیه است. در میراث تفسیری اسلامی، قرائت مشهور «الْمَلَكَيْنِ» به معنای «دو فرشته» است، در حالی که قرائت «الْمَلِكَيْنِ» به معنای «دو پادشاه» نیز گزارش شده است.
ماهیت دقیق هاروت و ماروت را خود قرآن برای ما توضیح نمیدهد. اگر قرائت مشهور را بپذیریم، آنان دو فرشتهاند؛ اگر گزارش دیگر را در نظر بگیریم، تاریخ تفسیر حتی درباره همین عنوان نیز یکدست نبوده است. از ماهیت واقعی آنان چیزی بیش از آنچه آیه گفته نمیدانیم. حقیقت کامل آن را آن معبود یگانه میداند.
آنچه روشنتر است، نقش آنان در آیه است: تعلیم میدهند، اما پیش از تعلیم هشدار میدهند.
«إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ»
ما آزمونیم، پس کفر نورز.
این هشدار، مسئولیت را پیش از تعلیم به میان میآورد. در عبارت «مِنْ أَحَدٍ»، هر مراجعهکننده جداگانه در نظر گرفته میشود و «فَلا تَكْفُرْ» خطاب مفرد به همان فرد است. مفرد بودن خطاب دلیلی نیست که سلیمان را مخاطب خاص آن دو بدانیم. جمعِ «فَيَتَعَلَّمُونَ» در ادامه، از یادگیرندگان سخن میگوید، اما بهتنهایی همکاری سازمانیافته آنان را ثابت نمیکند. همچنین هشدار، به خودی خود ثابت نمیکند که هر نوع یادگیری خنثی یا بیخطر است؛ باید دید چه چیزی، با چه قصدی و برای چه کاری آموخته میشود.
در تصویری که آیه عرضه میکند، هاروت و ماروت هشدار میدهند و یادگیرندگان از آن دو چیزی میآموزند که با آن میان شخص و همسرش جدایی میاندازند؛ سپس از آموختن چیزی سخن میرود که به خود آنان زیان میرساند و سودی ندارد. آیه تمام محتوای تعلیم آن دو را شرح نداده و نگفته هدف اعلامشده آموزگاران، جدایی همسران بوده است. اما از این سکوت نیز نمیتوان نتیجه گرفت که تمام آموزش سودمند بوده و فقط کاربرد بعدی آن به انحراف رفته است.
از همین زاویه «فتنه» معنای مهمی پیدا میکند: دسترسی به دانش و قدرت میتواند آزمون باشد. تعبیر دقیق آیه «نَحْنُ فِتْنَةٌ» است: «ما آزمونیم»، نه صرفا «دانش ما آزمون است». میتوان موقعیت مواجهه با این آموزگاران، اعتماد به آنان و تصمیم درباره یادگیری را نیز در این آزمون دید. مسئله تنها این نیست که با دانستهها چه میکنیم؛ انتخابِ چه آموختن و چگونه منتقل کردن نیز مسئولیت دارد.
هیچ اتصال نحوی مستقیمی در آیه نمیگوید هاروت و ماروت به سلیمان تعلیم میدادند. تعبیر «عَلى مُلْكِ سُلَيْمانَ» به آنچه شیاطین میخواندند مربوط است؛ از کنار هم آمدن نامها نیز نمیتوان نتیجه گرفت آن دو حتما پیش از سلیمان یا همزمان با او بودهاند. آیه ترتیب زمانی دقیقی برای این رابطهها بیان نمیکند.
۴. سحر؛ جادو، دانش پنهان یا فن اثرگذاری؟
واژه «سحر» در قرآن یک پدیده واحد و ساده را توصیف نمیکند. در داستان موسی، بخشی از سحر با تاثیر بر ادراک انسان پیوند دارد:
«سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ»
چشمهای مردم را سحر کردند و آنان را به هراس انداختند.
در جای دیگر، ریسمانها و عصاهای ساحران چنان بر موسی جلوه میکنند که گویی حرکت دارند. پس دستکم بخشی از سحر با اثرگذاری بر ادراک انسان پیوند دارد. در بقره ۲:۱۰۲ نیز از زیان و جدایی میان شخص و همسرش سخن میرود، اما واقعی بودن زیان، سازوکار فراطبیعی آن را ثابت نمیکند؛ فریب، ترس و دستکاری ادراک نیز میتوانند پیامد واقعی داشته باشند. آیه سازوکار این زیان را شرح نمیدهد؛ نباید یکی از احتمالها را به جای گفته صریح آن بنشانیم.
در جهان امروز میان علم، پزشکی، نجوم، سحر و آیینهای دینی مرزهای روشنی میکشیم؛ اما همین مرزبندی را نمیتوان بیدرنگ به جهان باستان تحمیل کرد. در بینالنهرین، دانش ستارگان، پیشگویی، پزشکی، افسون و آیینهای محافظتی میتوانستند در یک نظام دانشی کنار هم قرار گیرند. درمان گیاهی، مرهم، تشخیص بیماری، تعویذ و افسون نیز همیشه دو قلمرو کاملا جدا محسوب نمیشدند.
این نکته برای هاروت و ماروت اهمیت دارد. اگر قرآن میگوید چیزی به آنان داده شده و مردم از آنان میآموختند، نباید از آغاز فرض کنیم تمام آنچه نزدشان بود همان تصویری است که امروز از جادو در ذهن داریم: وردی اسرارآمیز و نیرویی نامرئی. ممکن است با مجموعهای از دانشها و فنونی روبهرو باشیم که برای انسان آن روزگار در قلمرو راز، سحر یا دانش آسمانی قرار میگرفتند. از سوی دیگر، دلیلی هم نداریم سحر را صرفا به فناوری پیشرفته تقلیل دهیم.
مرز استدلال نحوی نیز همینجا مهم است. در خوانش برگزیده این مقاله، «السحر» و «ما أُنزل» دو جزء معطوفاند؛ آیه آنها را صریحا مترادف اعلام نکرده است. اما عطف بهتنهایی جدایی کامل مصداقی را نیز ثابت نمیکند؛ دو تعبیر میتوانند همپوشانی یا نسبت عام و خاص داشته باشند. پس نه یکی بودن آن دو را پیشفرض میگیریم و نه بیارتباط بودن کاملشان را. همچنین تعبیر «نازل شده» بهتنهایی نمیگوید هر نوع فراگیری یا استفاده از آن برای انسان سودمند و مجاز است.
نمونهای ساده فاصله نگاه امروز و دیروز را نشان میدهد. اگر تلفن هوشمند، جراحی پیشرفته، ارتباط بیسیم یا سامانهای هوشمند هزاران سال پیش در برابر مردمی قرار میگرفت که هیچ شناختی از سازوکار آن نداشتند، بسیاری از کارکردهایش برای آنان چیزی شبیه سحر به نظر میرسید. این مثال ثابت نمیکند سحر قرآن همان فناوری بوده است؛ فقط نشان میدهد ناشناخته بودن سبب، مرز میان «دانش» و «جادو» را در نگاه انسان تغییر میدهد.
از همین رو، در این مقاله «سحر» را نه از ابتدا به «شعبده» فرو میکاهیم و نه مترادف «فناوری» میگیریم. دانش پنهان، فن اثرگذاری و افسون، زمینههای مقایسهاند، نه تعریف قطعی و یکسان برای تمام کاربردهای سحر در قرآن. برای فهم این آیه، آنچه درباره تعلیم، هشدار، زیان و مسئولیت گفته شده، از حدس درباره سازوکار ناشناخته مطمئنتر است.
۵. چرا بابل؟
نام بابل در این آیه صرفا یک نشانی جغرافیایی نیست. برای هزاران سال، بینالنهرین یکی از مهمترین مراکز دانش مکتوب جهان بود؛ جایی که کاتبان و دانشوران درباره حرکت ستارگان، تقویم، پزشکی، پیشگویی، افسون و آیینهای دفع شر متن مینوشتند.
در نظام دانشی بابلی، مرز میان آنچه امروز «علم»، «طب»، «نجوم» و «جادو» مینامیم به شکل امروزی وجود نداشت. برخی دانشها نیز رازآمیز و محفوظ شمرده میشدند و دسترسی به آنها برای همه آزاد نبود.
همین زمینه، نسبت دادن هاروت و ماروت به بابل را معنادار میکند. اگر داستان درباره دانشی پنهان، نیرویی ناشناخته و آموزش چیزی باشد که میتوان از آن برای خیر یا زیان استفاده کرد، بابل در حافظه فرهنگی خاور نزدیک محیطی بسیار طبیعی برای شکلگیری چنین روایتهایی بود.
این پیوند در دورههای بعد نیز از میان نرفت. در بینالنهرین اواخر دوران باستان، جوامع بزرگ یهودی زندگی میکردند و سنتهای مربوط به افسون، دفع شیاطین و نیروهای نامرئی در همان محیط ادامه داشت. یکی از روشنترین شواهد، کاسههای افسون آرامی است؛ ظرفهایی که روی آنها دعاها و افسونهایی برای دفع شیاطین، بیماری و نیروهای زیانبار نوشته میشد.
این آثار هاروت و ماروت را ثابت نمیکنند، اما نشان میدهند که تا سدههای نزدیک به ظهور اسلام، جهان بینالنهرین هنوز با افسونها، فرشتگان، شیاطین و آیینهای محافظتی آشنا بود.
برای تحقیق ما، اهمیت بابل در همین جاست. قرآن هاروت و ماروت را در سرزمینی قرار میدهد که قرنها پیش از آن با نجوم، پیشگویی، پزشکی، افسون و دانشهای محفوظ پیوند داشت و بعدتر نیز یکی از مهمترین مراکز زندگی و اندیشه یهودی شد.
۶. سلیمان پیش از قرآن؛ حکمت، جنگیری و اتهام سحر
در متن کتاب پادشاهان، سلیمان پیش از هر چیز با حکمت و دانش گسترده شناخته میشود. از گیاهان و درختان تا جانوران، پرندگان و موجودات دریایی سخن میگوید و آوازه دانشش به سرزمینهای دیگر میرسد. در این لایه کهنتر هنوز سخنی از انگشتر جادویی یا فرمان دادن به شیاطین با مهر مخصوص وجود ندارد؛ اما تصویر پادشاهی با دانشی استثنایی، در قرنهای بعد زمینهای شد تا روایتهای گستردهتری پیرامون قدرتهای پنهان او شکل بگیرد.
یکی از کهنترین شواهد این تحول در طومارهای بحرالمیت دیده میشود. در دستنوشتهای که امروز با شناسه ۱۱ق۱۱ شناخته میشود، مجموعهای از سرودها و دعاهای مربوط به دفع شیاطین حفظ شده است. متن آسیبدیده است، اما نام سلیمان در بخشی از آن در کنار ارواح و شیاطین دیده میشود و نشان میدهد سنت «سلیمان مرتبط با جنگیری» در یهودیت دوره معبد دوم شناخته شده بود.
در قرن نخست میلادی، یوسفوس تصویر روشنتری ارائه میکند. او مینویسد خداوند به سلیمان دانشی داده بود که با آن شیاطین رانده و برخی بیماریها درمان میشدند و سلیمان افسونها و روشهایی برای اخراج شیاطین بر جای گذاشته بود. سپس از مردی به نام العازار سخن میگوید که با انگشتری و افسونهایی منسوب به سلیمان، دیوی را از شخصی بیرون میراند. انگشتر در این گزارش متعلق به العازار است، نه خود سلیمان.
سنت دیگری در اواخر دوران باستان داستان را یک گام جلوتر برد. در «وصیت سلیمان»، این بار خود سلیمان انگشتری با مهر ویژه دریافت میکند و با آن شیاطین را احضار و مهار میکند. تاریخ دقیق تدوین این اثر روشن نیست و متن موجود چندلایه است؛ بنابراین نباید آن را به عنوان گزارش تاریخی مستقیم درباره سلیمان تلقی کرد.
برای جهان یهودی بابل، شاهد دیگری نیز بسیار مهم است: تلمود بابلی، رساله گیتین ۶۸ الف و ۶۸ ب. این روایت به ساخت معبد مربوط است. چون طبق کتاب پادشاهان هنگام ساخت معبد صدای ابزار آهنی شنیده نمیشد، سلیمان درباره چگونگی بریدن سنگها میپرسد و سخن از موجودی اسرارآمیز به نام شامیر به میان میآید که توان بریدن سنگ را دارد. برای یافتن آن، سلیمان دستور میدهد اشمدای، پادشاه شیاطین، پیدا شود. بنایاهو با زنجیری و انگشتری که نام خدا بر آنها حک شده بود او را به بند میکشد. بعدها خود اشمدای از سلیمان میخواهد زنجیر را از او بردارد و انگشتر را بدهد؛ انگشتر را میبلعد، قدرت خود را آشکار میکند و حتی مدتی سلیمان را از تخت دور میسازد. Sefaria
این روایت دقیقا از محیط یهودی بابلی میآید و اهمیت آن برای مقاله ما روشن است: در ادبیات ربانی اواخر دوران باستان، سلیمان، ساخت معبد، پادشاه شیاطین، انگشتر حامل نام الهی و تسخیر موجودات غیرانسانی در یک داستان واحد جمع شدهاند. پژوهش جدید نیز نشان داده که داستان سلیمان و اشمدای در تلمود بابلی با سنتهای متنوع یهودی، مسیحی و ایرانی اواخر دوران باستان در تماس بوده است. OUP Academic
اما همین شاهد نباید به نتیجهای بزرگتر از ظرفیت خود تبدیل شود. نمیتوان ثابت کرد بقره ۲:۱۰۲ مستقیما در حال پاسخ به همین داستان تلمودی است؛ شکل نهایی تلمود بابلی نیز حاصل فرایندی طولانی از گردآوری و تدوین روایات است. آنچه میتوان گفت این است که در همان جهان فرهنگی بابل، روایتهایی وجود داشت که قدرت سلیمان بر شیاطین را به انگشتر، نام الهی و ابزارهای رازآمیز پیوند میدادند.
با چنین پیشینهای، جمله قرآن دیگر یک دفاع بیمقدمه از سلیمان به نظر نمیرسد:
«وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ وَلَكِنَّ الشَّيَاطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ»
سلیمان کفر نورزید؛ بلکه شیاطین کفر ورزیدند و مردم را سحر میآموختند.
قرآن اصل قدرت غیرعادی سلیمان را انکار نمیکند. در جاهای دیگر خود قرآن، جن و شیاطین در قلمرو فرمان او کار میکنند. مرزی که اینجا کشیده میشود جای دیگری است: این قدرت را نباید دلیل کفر سلیمان یا محصول همان سحری دانست که آیه به شیاطین نسبت میدهد.
یک احتمال تاریخی این است که در حافظه روایی، حکمت و تواناییهای سلیمان، سحر منسوب به شیاطین و آنچه بر دو آموزگار نازل شده بود در هم آمیخته باشند. در این صورت، میتوان آیه را بازشناساندن منابع و مسئولیتها در میان آن روایتها خواند. اما این احتمال، گزارش یک روند تاریخی اثباتشده نیست. آنچه خود آیه تصریح میکند، تبرئه سلیمان از کفر، نسبت دادن کفر به شیاطین و نقل هشدار آن دو است.
همینجا رابطه سحر، کفر و شرک نیز نیازمند دقت است. قرآن در هیچ آیهای نمیگوید «سحر همان شرک است» یا «هر ساحر به صرف ساحر بودن مشرک است». در داستان موسی، سحر با فریب چشم و ترساندن مردم پیوند میخورد؛ در جای دیگر کار ساحران «نیرنگ ساحر» نامیده میشود و در سوره یونس در قلمرو فساد قرار میگیرد. شرک مفهوم دیگری دارد: شریک قرار دادن برای آن معبود یگانه یا نسبت دادن جایگاه الهی به موجودی دیگر.
کفر نیز باید با معنای قرآنی خودش خوانده شود. ریشه ک ف ر با پوشاندن و نپذیرفتن پیوند دارد و قرآن آن را بارها در برابر شکر قرار میدهد:
«وَاشْكُرُوا لِي وَلَا تَكْفُرُونِ»
در بقره ۲:۱۰۲ نیز جمله نمیگوید «سحر تعریف کفر است»؛ میگوید شیاطین کفر ورزیدند و مردم را سحر میآموختند.
درباره هاروت و ماروت نیز باید تمام جمله را در نظر گرفت. در خوانش این مقاله، «ما أُنزل على الملكين» در جمله تعلیم شیاطین آمده، سپس «وما يعلّمان» تعلیم خود آن دو را مطرح میکند. تکرار نشدن لفظ «السحر» در جمله دوم، بهتنهایی ثابت نمیکند موضوع تعلیم آنان هیچ ارتباطی با سحر نداشته است. تفاوت روشنتر این است که آیه پیش از تعلیم آن دو، هشدارشان را نقل میکند:
«إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ»
دانش میتواند توانایی بیاورد؛ اما مسئولیت تنها پس از به دست آوردن توانایی آغاز نمیشود. آنچه انسان برای آموختن برمیگزیند، قصد او، شیوه انتقال آموخته و کاربرد آن، همگی در این بررسی اخلاقی اهمیت دارند. متفاوت بودن معنای سحر، کفر و شرک نیز مانع همپوشانی آنها در یک عمل نمیشود؛ تمایز مفاهیم، تبرئه همه مصداقها نیست.
پس بقره ۲:۱۰۲ میان دانش، قدرت، سحر و کفر رابطهای ساده و مکانیکی برقرار نمیکند. سلیمان قدرتی غیرعادی دارد اما از کفر تبرئه میشود؛ شیاطین با کفر وصف شدهاند و در خوانش برگزیده ما هم سحر و هم آنچه بر دو فرشته نازل شده را تعلیم میدهند؛ خود آن دو پیش از تعلیم هشدار میدهند؛ و یادگیرندگان چیزی میآموزند که زیان دارد. این تفاوتها ما را به بررسی اخلاق تعلیم و یادگیری و کاربرد میبرد، بدون آنکه تمام محتوای آموزش یا مسیر انتقال آن را معلوم فرض کنیم.
۷. پیدایش ۶؛ «پسران خدا»، نفیلیم و ریشه یک روایت بزرگ
یکی از کهنترین سرنخها برای فهم داستان موجودات آسمانی آموزگار، در چند آیه کوتاه و مبهم از کتاب پیدایش دیده میشود. در پیدایش ۶:۱ تا ۴ از گروهی با عنوان «بنی الوهیم» (پسران خدا یا موجودات الهی) سخن گفته میشود که دختران انسان را میبینند، آنان را برای خود میگیرند و در همان فضا از موجوداتی با نام نفیلیم و مردانی نیرومند و نامآور سخن میرود.
خود متن بسیار فشرده است و تقریبا هیچ توضیحی درباره هویت این موجودات، علت حضورشان یا ماهیت نفیلیم نمیدهد. در دیگر بخشهای عهد عتیق نیز تعبیر «بنی الوهیم» برای موجودات آسمانی به کار رفته و همین امر سبب شده خوانش غیرانسانی این شخصیتها سابقهای جدی داشته باشد.
نام «نفیلیم» نیز به سادگی قابل ترجمه نیست. در سنتهای بعدی آنان غالبا «غولها» دانسته شدند و ترجمه یونانی قدیم نیز واژه را در همین جهت فهمید، اما خود متن پیدایش تمام جزئیات روایات بعدی را در اختیار ما نمیگذارد.
نکته مهمتر برای تحقیق ما این است که کتاب پیدایش هنوز از آموزش سحر، فلزکاری، گیاهشناسی یا رازهای آسمانی سخن نمیگوید. در این چند آیه نه نام «مشاهدهکنندهها» آمده و نه داستان دانش ممنوع. این عناصر بعدها در ادبیات یهودی دوره معبد دوم، به ویژه در «کتاب مشاهدهکنندهها» از مجموعه اخنوخ، بر همین هسته کوتاه گسترش یافتند.
پس پیدایش ۶ برای ما پاسخ نهایی نیست؛ هستهای روایی است که بعدها به داستانی بسیار بزرگتر تبدیل شد.
۸. کتاب مشاهدهکنندهها؛ موجودات آسمانی و دانش ممنوع
در میان روایتهای یهودی پیش از اسلام، کمتر متنی به اندازه بخش آغازین «کتاب اول اخنوخ» به موضوع هاروت و ماروت نزدیک میشود. بخشی که امروز «کتاب مشاهدهکنندهها (واچرها)» نامیده میشود، داستان موجودات آسمانیای را روایت میکند که از جایگاه خود فرود میآیند، با انسانها درمیآمیزند و رازهایی را که پیش از آن در اختیار بشر نبود آشکار میکنند.
نسخه کامل این مجموعه در زبان حبشی حفظ شده، اما قطعات آرامی آن نیز در قمران پیدا شدهاند. بنابراین با داستانی روبهرو هستیم که پیشینه آن در یهودیت دوره معبد دوم به صورت مادی و متنی قابل اثبات است.
داستان با حدود دویست موجود آسمانی آغاز میشود. آنان دختران انسان را میبینند و تصمیم میگیرند با آنان پیوند برقرار کنند. رهبرشان، که نامش در نسخههای مختلف به صورتهایی نزدیک به شِمیحَزا یا سِمیازا آمده، نگران است دیگران عقبنشینی کنند و او تنها مسئول شناخته شود. برای جلوگیری از این اتفاق، همگی سوگند میخورند و بر کوه حرمون پیمان میبندند.
پیوند آنان با زنان انسان به تولد موجوداتی عظیم و خشونتورز میانجامد، اما برای پژوهش ما بخش مهمتر انتقال دانش است.
یکی از آنان که در نسخه آرامی نامش به صورت عسائیل و در سنت حبشی بیشتر به شکل عزازیل آمده، به انسانها ساخت شمشیر، چاقو، سپر و زره را میآموزد و کار با فلزات را نشان میدهد. ساخت زیورآلات، استفاده از سنگهای گرانبها، رنگها و آرایش نیز به او نسبت داده میشود. موجودات دیگر افسون، شناخت ریشههای گیاهان، نشانههای ستارگان، صورتهای فلکی و حرکت اجرام آسمانی را آموزش میدهند.
فهرست این دانشها برای بحث ما اهمیت فراوان دارد. در این روایت سحر، گیاهشناسی، فلزکاری، ساخت جنگافزار، آرایش و ستارهشناسی همه در یک مجموعه از رازهای افشاشده قرار گرفتهاند. مرز میان «علم» و «جادو» شبیه تقسیمبندی امروز ما نیست.
حتی در ساخت خود «کتاب مشاهدهکنندهها» پژوهشگران رد دو رشته روایی را دیدهاند: یک رشته بیشتر بر شِمیحَزا، زنان انسان و تولد غولها تمرکز دارد؛ رشته دیگر بر عسائیل و افشای دانشهای ممنوع. این احتمال وجود دارد که «سقوط فرشتگان» و «انتقال دانش ممنوع» در آغاز دو سنت تا اندازهای مستقل بوده و بعدها در یک داستان واحد جمع شده باشند.
پیامد آموزش نیز در اخنوخ خنثی نیست. ساخت جنگافزار به خشونت میانجامد، رازهای دیگر با فساد پیوند میخورند و سرانجام برای مشاهدهکنندهها مجازات تعیین میشود. در این روایت، خود آموزگاران نیز بخشی از گناهاند؛ چیزی را افشا کردهاند که نباید افشا میشد و از جایگاه خود نیز تجاوز کردهاند.
شباهت با بقره ۲:۱۰۲ چشمگیر است: موجودات آسمانی، تعلیم انسان، دانش خطرناک و رازهایی فراتر از دانش عادی مردم. اما تفاوت نیز اساسی است. در اخنوخ، مشاهدهکنندهها خود از مرز الهی عبور میکنند؛ در قرآن، هاروت و ماروت پیش از تعلیم هشدار میدهند:
«إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ»
قرآن درباره آنان نه داستان شهوت و زنان را نقل میکند، نه تولد غولها را، نه شورش علیه خدا را و نه میگوید تعلیمشان به خودی خود گناه آنان بوده است.
از همین رو نمیتوان تنها بر اساس شباهتها گفت هاروت و ماروت همان مشاهدهکنندههای اخنوخ بودند. اما نمیتوان این نزدیکی را نیز نادیده گرفت. چند قرن پیش از قرآن، در جهان یهودی داستان موجودات آسمانیای در گردش بود که انسان را با دانشهای پنهان، سحر، فلزکاری، گیاهان و رازهای آسمانی آشنا میکردند.
۹. کتاب یوبیلها؛ آموزگارانی که پیش از سقوط برای تعلیم آمدند
اگر «کتاب مشاهدهکنندهها» بیشتر بر فساد موجودات آسمانی و افشای دانش ممنوع تمرکز دارد، کتاب یوبیلها بخشی از همان سنت را با تفاوتی بسیار مهم حفظ کرده است.
در این روایت، مشاهدهکنندهها از آغاز با ماموریتی شرورانه به زمین نمیآیند. یوبیلها درباره روزگار یارد میگوید فرشتگان خدا که «مشاهدهکنندهها» نامیده میشدند، به زمین فرود آمدند تا فرزندان انسان را تعلیم دهند و عدالت و راستی را بر زمین برقرار سازند. فساد آنان بعدا رخ میدهد.
این تفاوت کوچک نیست. در یکی از روایتهای یهودی پیش از اسلام، نزول موجودات آسمانی برای تعلیم در اصل ماموریتی مشروع بوده است؛ سقوط در مرحله بعد اتفاق میافتد.
این ساختار به بقره ۲:۱۰۲ نزدیکتر است. هاروت و ماروت نیز در قرآن در مقام آموزگار ظاهر میشوند و پیش از تعلیم مرز خطر را آشکار میکنند:
«إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ»
در یوبیلها، فرود برای تعلیم مشروع است و سقوط بعدا رخ میدهد؛ در قرآن اساسا سقوط هاروت و ماروت گزارش نمیشود.
وجود نسخههای عبری یوبیلها در قمران نشان میدهد این تصور متعلق به افسانههای اسلامی قرنهای بعد نیست. پیش از قرآن، روایتی وجود داشت که در آن موجودات آسمانی برای تعلیم انسان به زمین میآمدند.
یوبیلها هاروت و ماروت را نام نمیبرد؛ پس نمیتوان گفت قرآن مستقیما همین کتاب را بازگو میکند. اهمیت آن در این است که نشان میدهد «آموزگار آسمانی» لزوما از آغاز به معنای «موجود سقوطکرده و شرور» نبود.
این مقایسه را نباید به تقابل ساده «همه دانش در روایتهای پیشین ذاتا شر است، اما در قرآن خنثی است» تبدیل کرد. خود یوبیلها از مأموریت مثبت اولیه سخن میگوید و در اخنوخ نیز منشأ آسمانی با مسئله افشای ناروا همراه میشود. برای این مقاله، پرسش دقیقتر درباره نسبت منشأ، آموزگار، انتقال و پیامد است. در قرآن، تعبیر «ما أُنزل» و هشدار آن دو در کنار «ما يضرّهم ولا ينفعهم» قرار دارد؛ هیچیک را نباید برای اثبات یک حکم مطلق درباره تمام دانشها کنار گذاشت.
۱۰. از شِمیحَزا و عزائیل تا داستان دو فرشته
در قرنهای بعد، داستان مشاهدهکنندهها شکلهای تازهای پیدا کرد و برخی روایتها به جای گروه بزرگ موجودات آسمانی، بر چند شخصیت مشخص تمرکز کردند. یکی از مشهورترین آنها درباره شِمیحَزا و عزائیل است.
در روایتی که به «میدراش ابکیر» نسبت داده شده، این دو درباره فساد انسان اعتراض میکنند. خدا به آنان میگوید اگر در شرایط انسان قرار گیرند، خود نیز در معرض همان وسوسهها خواهند بود. آنان به زمین میآیند و شِمیحَزا گرفتار عشق زنی زیبا به نام اِستهار میشود. در برخی صورتهای داستان، زن از او نامی پنهان میآموزد و با آن به آسمان صعود میکند. شِمیحَزا از کرده خود پشیمان میشود و عزائیل نیز با فساد و افشای دانش پیوند مییابد.
شباهت این داستان با روایت مشهور اسلامی هاروت و ماروت چشمگیر است: دو موجود آسمانی، اعتراض به انسان، فرود به زمین، زن زیبا، دانش یا نامی پنهان، سقوط اخلاقی و مجازات.
اما نباید از شباهت به نتیجهای تاریخی بپریم. «میدراش ابکیر» به صورت کامل باقی نمانده و آنچه از آن داریم در آثار بعدی نقل شده است. بنابراین نمیتوان به سادگی گفت همین صورت کامل داستان پیش از قرآن در اختیار مخاطبان عرب بوده است.
آنچه قدیمیتر و مطمئنتر است، خود هسته داستان سقوط فرشتگان است. در رساله یهودا و دوم پطرس از موجودات آسمانی گناهکار و مجازاتشده سخن گفته میشود. پس اصل روایت چند قرن پیش از قرآن وجود داشته است.
آنچه نمیدانیم، مسیر دقیق انتقال جزئیات است. ممکن است روایات یهودی و اسلامی هر دو از سنت شفاهی قدیمیتری تغذیه کرده باشند؛ ممکن است صورتهای متاخر بر یکدیگر تاثیر گذاشته باشند؛ و ممکن است ترکیبی از هر دو اتفاق افتاده باشد.
۱۱. روایات اسلامی هاروت و ماروت؛ افزودههای روایی و مرز گفتههای قرآن
قرآن درباره گذشته هاروت و ماروت تقریبا سکوت کرده است. آیه آنها را در بابل نام میبرد، اما شرح نمیدهد پیش از آن کجا بودند یا پس از آن چه بر سرشان آمد؛ حتی نباید پرسش از «خطای پیشین آنان» را بر آیه تحمیل کنیم، چون وقوع چنین خطایی را گزارش نکرده است. این سکوت در روایتهای بعدی با داستانی بسیار مفصل پر شد.
در روایتهای اسلامی بعدی، صورتهای گوناگونی از این داستان دیده میشود. در صورت مشهور، فرشتگان از گناه انسانها شگفتزده میشوند و ادعا میکنند اگر آنان در جای انسان بودند، مرتکب چنین خطاهایی نمیشدند. دو فرشته برای آزمون به زمین فرستاده میشوند. زنی زیبا آنان را گرفتار میکند؛ در برخی نسخهها شراب مینوشند، در برخی قتل میکنند، در برخی به بت سجده میکنند و در برخی نام پنهانی را به زن میآموزند. زن با آن نام به آسمان میرود و با زهره پیوند داده میشود. هاروت و ماروت نیز مجازات میشوند و در برخی روایتها در بابل وارونه آویزان میمانند.
این داستان چنان در ادبیات فارسی و اسلامی ریشه دواند که هاروت و ماروت بعدها در شعر و فرهنگ عامه تقریبا مترادف با استادان سحر شدند.
اما تقریبا هیچیک از این جزئیات در قرآن وجود ندارد. قرآن نمیگوید آنان به گناه انسان اعتراض کردند؛ نمیگوید عاشق زنی شدند؛ از شراب، قتل، بتپرستی، زهره، چاه بابل یا آویزان شدن آنان سخنی ندارد. مهمتر از همه، قرآن هرگز نمیگوید هاروت و ماروت کفر ورزیدند.
برعکس، تنها سخن مستقیمی که از آنان نقل شده این است:
«إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ»
این تفاوت برای فهم آیه تعیینکننده است: روایت بعدی، گذشته و گناه و مجازاتی را به تصویر میافزاید که در خود آیه گزارش نشده است. اما «در قرآن نیامده» با «منطقا با قرآن متناقض است» یکسان نیست. هشدار دادن آن دو نیز بهتنهایی تمام احتمالها درباره گذشته آنان را نفی نمیکند. نقد ما این است که این افزودهها نباید جای گفتههای قرآن را بگیرند یا معنای آن را از پیش تعیین کنند. در خوانش نحوی این مقاله نیز حضور «ما أُنزل» در کنار «السحر» اجازه نمیدهد نسبت این دو را بدون استدلال حلشده فرض کنیم.
در جهان اسلامی نیز این داستان بدون مخالفت نماند. برخی نویسندگان نسبت به افزودههای آن بدگمان بودند و بخشهایی از آن را ساخته قصهگویان یا برگرفته از اسرائیلیات میدانستند.
نام هاروت و ماروت در قرآن کوتاه و محدود است، اما حافظه جمعی بعدا پیرامون همین دو نام جهانی از داستان ساخته است. برای فهم آیه باید مسیر را برعکس طی کنیم: داستانهای افزوده را از خود آیه جدا کنیم و دوباره به همان چند مرزی برگردیم که قرآن واقعا بیان کرده است.
۱۲. اپکالو؛ حکیمان پیش از طوفان بابل
اگر از یهودیت عقبتر برویم و به خود بینالنهرین نگاه کنیم، یکی از مهمترین نمونههای «موجودات آموزگار» اپکالو هستند؛ حکیمان باستانیای که با دوران پیش از طوفان و انتقال دانش تمدنی پیوند داشتند.
در روایتهای بابلی، این حکیمان حامل دانشی بودند که نظم تمدنی را به انسان میرساند. یکی از مشهورترین بازتابهای این سنت در نوشته بروسوس، کاهن بابلی سده سوم پیش از میلاد، دیده میشود. او از موجودی به نام اوآنس سخن میگوید که از آبها ظاهر میشود و به انسانها نوشتن، محاسبه، دانشها و فنون تمدنی میآموزد.
در اینجا دوباره همان الگوی آشنا دیده میشود: انسان دانشی ندارد؛ موجودی غیرعادی ظاهر میشود؛ دانش را منتقل میکند؛ تمدن تغییر میکند. تفاوت این است که در روایت بابلی، انتقال دانش لزوما جرم نیست.
پژوهشگر آمار آنوس استدلال کرده که داستان مشاهدهکنندههای اخنوخی را میتوان تا حدی بازنویسی انتقادی همین سنت بینالنهرینی دانست. در این خوانش، آنچه برای بابلیان «حکیمان بزرگ پیش از طوفان» بود، در ادبیات یهودی به موجوداتی تبدیل شد که دانش خطرناک و ممنوع را به بشر آموختند.
این فرضیه برای مقاله ما اهمیت ویژه دارد، زیرا بقره ۲:۱۰۲ خود بابل را نام میبرد. سه لایه کنار هم قرار میگیرند: در بینالنهرین، حکیمان پیش از طوفان حامل دانشاند؛ در اخنوخ، موجودات آسمانی دانش ممنوع را آشکار میکنند؛ در قرآن، هاروت و ماروت در بابل چیزی به انسانها میآموزند و پیش از آموزش هشدار میدهند.
این توالی به معنای آن نیست که هاروت و ماروت همان اپکالو هستند. سند مستقیمی برای چنین هویتی نداریم. اما اپکالو نشان میدهند که تصور موجودات فرابشری آموزگار در خود فرهنگ بینالنهرین سابقهای بسیار کهن داشته است.
در همین زمینه، آنوناکی نیز باید در جای درست خود قرار گیرند. در متون سومری و اکدی، آنوناکی گروهی از خدایاناند و نقش آنان در دورههای مختلف تغییر میکند. منابع میخی آنان را موجودات فضاییِ استخراجکننده طلا یا مهندسان ژنتیک انسان معرفی نمیکنند؛ این تصویر محصول روایتهای بسیار متاخر معاصر است.
اگر بخواهیم برای مشاهدهکنندههای اخنوخی یک همتای بینالنهرینی نزدیکتر پیدا کنیم، اپکالو بسیار مناسبتر از آنوناکیاند.
۱۳. نامهای هاروت و ماروت؛ آیا لایهای ایرانی در داستان وجود دارد؟
خود نامهای هاروت و ماروت عربی به نظر نمیرسند. یکی از مشهورترین پیشنهادهای زبانشناختی، ارتباط این دو نام با دو موجود مقدس در سنت اوستایی است: هَئوروَتات و اَمِرِتات.
هئوروتات با مفهوم تمامیت، کمال و سلامت پیوند دارد و در فارسی میانه به «خرداد» رسیده است. امرتات نیز مفهوم نامیرایی را نمایندگی میکند و صورت فارسی آن «امرداد» است. این دو در سنت زرتشتی معمولا کنار هم ظاهر میشوند.
صورتهایی نزدیک به نام هاروت و ماروت در سنتهای ایرانی، سغدی و ارمنی نیز ثبت شده و همین مسئله باعث شده برخی پژوهشگران منشأ نامهای قرآنی را در این خانواده جستجو کنند.
اما میان نام و داستان باید فرق گذاشت. هئوروتات و امرتات در سنت زرتشتی دو فرشته سقوطکرده، آموزگار سحر یا موجودات زندانی در بابل نیستند. پس حتی اگر خویشاوندی نامها درست باشد، از آن نمیتوان نتیجه گرفت که قرآن یک داستان زرتشتی را بازگو کرده است.
احتمال جالبتر این است که با روایتی چندلایه روبهرو باشیم: نامها شاید لایهای ایرانی داشته باشند، صحنه بابل بینالنهرینی باشد، الگوی آموزگاران آسمانی با سنت مشاهدهکنندهها پیوند خورده باشد و داستان سلیمان از میراث یهودی تغذیه کرده باشد.
خاور نزدیک اواخر دوران باستان مجموعهای از فرهنگهای بسته و جدا از هم نبود. ایران، عراق، شام و حجاز از راه تجارت، مهاجرت، جنگ و دین پیوسته با هم در تماس بودند. همین واقعیت توضیح میدهد چرا جستجوی یک «منبع واحد» برای داستان هاروت و ماروت ممکن است از اساس ما را به مسیر اشتباه ببرد.
۱۴. «میان شخص و همسرش جدایی میاندازند»؛ جادوی عشق و جدایی
یکی از ملموسترین جملههای بقره ۲:۱۰۲ این است:
«فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ»
پس از آن دو چیزی میآموختند که با آن میان شخص و همسرش جدایی میانداختند.
این عبارت، تمام برنامه تعلیم آن دو یا هدف اعلامشده آنان را بیان نمیکند؛ از آنچه یادگیرندگان میآموختند و با آن جدایی میانداختند سخن میگوید. در عین حال، «ما» در «ما يفرّقون به» به معنای «آنچه» است، نه بهتنهایی به معنای «بخش زیانبار از مجموعهای که باقی آن سودمند بود». هر دو سوی احتیاط لازم است: نه همه آموزش را به جدایی همسران محدود کنیم و نه محتوای سودمندِ ناگفتهای را قطعی بدانیم.
اسناد جهان باستان نشان میدهند که سحر عشق، بستن میل، برانگیختن شهوت و جدا کردن زوجها واقعا بخشی شناختهشده از جادو بوده است.
در جهان یونانی و رومی، طلسمها، لوحهای نفرین و نسخههای جادویی فراوانی درباره عشق و روابط جنسی باقی مانده است. بعضی برای برانگیختن عشق یا شهوت بودند، بعضی برای نگه داشتن همسر، بعضی برای جلوگیری از رابطه با شخص دیگر و بعضی برای ایجاد بیگانگی میان زن و شوهر.
متون مسیحی اواخر دوران باستان نیز از تلاش برای جدا کردن مرد از همسرش با افسون و طلسم سخن میگویند. بنابراین عبارت قرآن در یک خلای فرهنگی ظاهر نشده است.
این شواهد باعث میشوند لازم نباشد در گام نخست سراغ معنایی کاملا نمادین برویم. چنین کاری در فرهنگ جادویی جهان باستان یک کاربرد واقعی و شناختهشده محسوب میشد.
البته این اسناد ثابت نمیکنند سازوکار چنین طلسمهایی واقعا فراطبیعی بوده است. یک افسون میتوانست از راه ترس، تلقین، ماده دارویی، فریب، دستکاری روانی یا چیز دیگری اثر بگذارد. قرآن سازوکار را توضیح نمیدهد؛ فقط میگوید مردم چیزی میآموختند که با آن چنین زیانی ایجاد میکردند.
از همین رو، تعبیرهای بسیار بزرگتر مانند اینکه این عبارت نماد «فروپاشی کیهانی» یا حتما اشاره به تغییر ساختار طبیعی جفتهاست، بدون شاهد مستقل وارد مقاله نمیشود. نزدیکترین زمینه تاریخیای که اکنون داریم همان جادوی عشق و جدایی میان زوجها است.
۱۵. فتنه، اذن و مسئولیت؛ قدرتی که مستقل نیست
در میان تمام داستانهای مربوط به سحر، شیاطین و موجودات آسمانی، قرآن دو مرز اساسی میگذارد که نباید زیر انبوه فولکلور گم شوند.
نخست:
«إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ»
واژه فتنه خود نیز تصویری جالب دارد. در زبان عرب، ریشه ف ت ن برای گذاشتن طلا و نقره در آتش به کار رفته است تا ناخالصی از فلز ناب جدا و عیار آن آشکار شود؛ از همین میدان معنایی، «فتنه» به آزمونی گفته میشود که حقیقت حال انسان را آشکار میکند. Lane's Lexicon
این تصویر با موضوع آیه تناسب عمیقی دارد: قدرت و دانش مانند آتش میتوانند عیار انسان را آشکار کنند. کسی که توانایی ندارد، هنوز در بسیاری از انتخابها آزموده نشده است؛ وقتی قدرت در اختیارش قرار میگیرد، آنچه در درون دارد خود را نشان میدهد.
در کتاب اخنوخ نیز فلزکاری از دانشهایی است که مشاهدهکنندهها به انسان میآموزند. کنار هم قرار گرفتن این تصویر لغوی از «فتنه» با داستانهایی که در آنها فلزکاری حضور دارد، از نظر ادبی جالب است؛ اما ثابت نمیکند قرآن با این واژه به اخنوخ اشاره کرده است. برای چنین رابطه مستقیمی شاهد نداریم. تصویر لغوی نیز بهتنهایی معنای آیه را تعیین نمیکند؛ در اینجا تعبیر «نحن فتنة»، هشدار پس از آن و پیامدهای یادگیری را باید با هم خواند.
هشدار پیش از تعلیم، اهمیت مسئولیت را نشان میدهد، اما بهتنهایی ثابت نمیکند که خودِ هر نوع آموزش یا یادگیری بیاشکال است. در عبارت «نحن فتنة»، خود آن دو آزمون خوانده میشوند؛ بنابراین میتوان مواجهه با آموزگار، تصمیم به یادگیری و شیوه استفاده را اجزای این موقعیت دانست. سخن بعدی آیه درباره آموختنیِ زیانبار و بیسود نیز مانع آن است که مسئله را فقط به کاربرد پس از یادگیری محدود کنیم.
با خوانش «السحر وما أُنزل» در جمله تعلیم شیاطین، اخلاق انتقال نیز در کنار اخلاق کاربرد برجسته میشود. منشأ یک آموخته بهتنهایی تضمین نمیکند که هر ناقل، هر توضیح و هر کاربرد آن درست باشد. این امکان وجود دارد که مطلبی در انتقال با مطالب دیگر آمیخته شود یا در جهتی زیانبار قرار گیرد؛ اما اینکه شیاطین در این ماجرا دقیقا چنین کرده یا هشدار را حذف کردهاند، در آیه تصریح نشده است. در کاربرد امروزی این تأمل، میتوان پرسید یک دانش چگونه آموزش داده میشود، با چه هدفی منتشر میگردد و چه مسئولیتی متوجه انتقالدهنده و یادگیرنده است.
مرز دوم:
«وَمَا هُم بِضَارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ»
هر ماهیتی که برای سحر فرض کنیم، قرآن برای آن قدرت مستقل قائل نمیشود. هیچ ساحر، شیطان، فرشته یا دانش پنهانی در برابر آن معبود یگانه قلمرو مستقل ندارد.
«اذن» نیز لزوما به معنای رضایت اخلاقی خدا از یک عمل نیست. بسیاری از کارهای انسان امکان وقوع دارند بیآنکه مورد پسند خداوند باشند. سخن از این است که هیچ عامل دیگری از حاکمیت آن معبود یگانه بیرون نمیرود.
در محیط ایران و بینالنهرین اواخر دوران باستان، سنتهای گوناگون دوگانهباور نیز حضور داشتند؛ از جمله صورتهای مختلف اندیشه زرتشتی که درباره نسبت خیر و شر برداشتهای متفاوتی داشتند. اما خود دوگانهباوری ایرانی در طول تاریخ یک دستگاه ثابت و ساده نبوده است و نمیتوان بدون شاهد گفت بقره ۲:۱۰۲ مستقیما در حال رد یک مکتب زرتشتی مشخص است. آنچه از خود قرآن قطعیتر است، همین اصل است: هیچ نیروی شر، سحر یا موجود ناشناختهای قدرتی مستقل و همعرض خدا ندارد. Iranica Online
سپس مسئولیت دوباره به سوی انسان بازمیگردد:
«وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنفَعُهُمْ»
آنان چیزی میآموزند که به زیان خودشان است و سودی برایشان ندارد. پیشتر از جدایی همسران و زیان رساندن به دیگری سخن رفته بود؛ اکنون زیانِ متوجه خود یادگیرندگان برجسته میشود. این انتخاب صرفا به دیگران صدمه نمیزند. هاروت و ماروت هشدار دادهاند و قدرت نیز مستقل از خدا نیست، اما مسئولیت یادگیرنده همچنان باقی است. آیه نمیگوید باقیِ محتوای آموزش چه بوده؛ آنچه در اینجا محکوم میشود، آموختنِ زیانبار و بیسود است.
پایان آیه با «اشْتَراهُ» و «شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ» زبان خریدوفروش را پیش میکشد: انسان برای آنچه به دست میآورد، چه بهایی از خود میپردازد؟ اشاره به نداشتن بهره در آخرت، پیامد را فراتر از سود و زیان فوری میبرد. در آیه ۱۰۳ (هنوز منتشر نشده) نیز پاداش نزد آن معبود یگانه «بهتر» خوانده میشود. از سوی دیگر، کنار هم آمدن «وَلَقَدْ عَلِمُوا» و «لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ» را میتوان فاصله میان آگاهی و انتخاب متناسب با آن خواند: دانستنِ پیامد، لزوما به تصمیم درست نمیانجامد. این یک برداشت از پیوند عبارتهاست؛ نباید آن را تنها توضیح ممکن معرفی کرد.
در این نگاه، دانستن و اخلاق از هم جدا نیستند. هرچه دامنه دانش بیشتر شود، دامنه قدرت نیز بزرگتر میشود و مسئولیت افزایش مییابد. دارو میتواند درمان کند یا مسموم سازد؛ آتش میتواند گرم کند یا بسوزاند؛ دانش اتم میتواند انرژی تولید کند یا شهر را نابود سازد.
۱۶. از آموزگاران آسمانی تا موجودات فرازمینی؛ فولکلوری که هنوز زنده است
داستان موجوداتی که از جهانی برتر میآیند و چیزی را به انسان میآموزند با اخنوخ یا بابل پایان نیافت. شکل روایت تغییر کرد، اما خود الگو در فرهنگهای مختلف باقی ماند: انسان با دانشی روبهرو میشود که فراتر از توان عادی نسلهای گذشته به نظر میرسد و میپرسد این دانش از کجا آمده است.
در اسطوره یونان، پرومته آتش را برای انسان میآورد؛ هفائستوس با فلزکاری و صنعت پیوند دارد و آتنا با مهارتها و فنون تمدنی. در مصر، توت با نوشتن، حساب، دانش و امور رازآمیز مرتبط است. در بینالنهرین، اوآنس از آب ظاهر میشود و به انسان دانشهای تمدنی میآموزد.
در عصر جدید، زبان داستان تغییر کرد. آسمان دیگر فقط محل فرشتگان و خدایان نبود؛ با پیدایش نجوم جدید و سفر فضایی، موجودات آسمانی در تخیل عمومی به موجودات ناشناخته فرازمینی تبدیل شدند. همان پرسش قدیمی با زبان تازه مطرح شد: آیا کسانی از بیرون زمین آمدهاند و به تمدنهای کهن معماری، نجوم، ریاضیات یا فناوری آموختهاند؟
اهرام مصر یکی از مشهورترین میدانهای این آوازهها شد. عظمت بنا، وزن سنگها و دقت هندسی آنها برای برخی چنان شگفتآور بود که دخالت تمدنی پیشرفته یا موجودات فرازمینی را مطرح کردند. اما باستانشناسی شواهد فراوانی از سازمان نیروی انسانی، اقتصاد و روشهای ساختمانی مصر باستان در اختیار دارد. هنوز ممکن است برخی جزئیات فنی مورد بحث باشند، اما «ما همه جزئیات را نمیدانیم» مساوی با «پس موجودات فرازمینی ساختهاند» نیست.
همین تحول درباره آنوناکی رخ داده است. در متون سومری و اکدی، آنان گروهی از خدایاناند؛ روایت اینکه برای استخراج طلا به زمین آمده، انسان را با مهندسی ژنتیک ساخته و فناوری پیشرفته به بشر دادهاند، محصول بازخوانیهای معاصر است.
در قرن بیستم، نویسندگانی مانند اریش فون دنیکن این روش خواندن گذشته را عمومی کردند. بناهای مصر، خطوط نازکا، آثار آمریکای جنوبی و اسطورههای فرهنگهای مختلف به عنوان نشانههای سفر موجودات فرازمینی بازخوانی شدند.
داستان رازول نیز نشان میدهد فولکلور چگونه حتی در عصر روزنامه، دوربین و آرشیو رسمی رشد میکند. یک حادثه در چند دهه میتواند با اجساد موجودات ناشناخته، فناوریهای مخفی، مهندسی معکوس و دولتهای پنهان آمیخته شود و هر نسل جزئیات تازهای به آن اضافه کند.
این مثالها برای اثبات هاروت و ماروت نیستند. ارزششان در چیز دیگری است: ما در برابر چشمان خود میبینیم که فولکلور چگونه ساخته، گسترش و بازتفسیر میشود.
از این زاویه، مشاهدهکنندههای آسمانی و موجودات فرازمینی آموزگار یک چیز نیستند، اما ساختار روایی مشترکی دارند: موجودی فراتر از انسان، دانشی که انسان عادی ندارد، انتقال آن دانش و تغییر زندگی بشر.
هیچیک از این شباهتها ثابت نمیکند همه این روایتها خاطره یک واقعه تاریخی واحدند. اما نشان میدهد چرا نباید هر فولکلوری را یا فورا حقیقت تاریخی دانست یا به عنوان قصهای بیارزش دور انداخت. فولکلور گاهی حقیقت واقعه را حفظ نمیکند، اما حافظه پرسش انسان را حفظ میکند.
۱۷. جمعبندی؛ قدرت، دانش و بندگی
پس از عبور از بابل، اخنوخ، یوبیلها، مشاهدهکنندهها، اپکالو، داستانهای سلیمان، اسرائیلیات هاروت و ماروت و آوازههای امروز درباره موجودات ناشناخته، یک ویژگی قرآن بیش از همه برجسته میشود: قرآن اجازه نمیدهد ناشناخته جای خدا را بگیرد.
انسان به طور طبیعی از چیزی که نمیشناسد میترسد. اگر موجودی قدرتی فراتر از ما داشته باشد، اگر علمی در اختیار کسی باشد که ما سازوکارش را نمیفهمیم، یا اگر خبری از نیرویی ناشناخته بشنویم، ذهن به آسانی آن را از اندازه واقعی خود بزرگتر میکند. از همین راه است که یک موجود به «قدرت مطلق»، یک دانش به «راز تسلط بر جهان» و یک شیء به «کلید فرمان دادن به نیروهای نامرئی» تبدیل میشود.
بقره ۲:۱۰۲ این مسیر را از همان آغاز میبندد.
سلیمان نخستین نمونه است. قرنها روایت، نام او را با جنگیری، شیاطین، انگشتر، مهر و دانشهای رازآمیز پیوند داده است. بخشی از این فولکلور بسیار کهن است و حتی پیش از قرآن قابل ردیابی است. اما قرآن درست در قلب همان مسئله میگوید:
«وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ»
سلیمان کفر نورزید.
این جمله فقط دفاع اخلاقی از یک پیامبر نیست؛ مرز منشأ قدرت او را نیز روشن میکند. قرآن در جای دیگر نه تنها قدرت سلیمان بر موجودات غیرانسانی را انکار نمیکند، بلکه آن را مستقیم به خدا نسبت میدهد:
«وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْءٍ عَالِمِينَ وَمِنَ الشَّيَاطِينِ مَن يَغُوصُونَ لَهُ وَيَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذَٰلِكَ وَكُنَّا لَهُمْ حَافِظِينَ»
باد و شیاطین به سبب مهری جادویی که مستقلا در اختیار سلیمان باشد فرمانبردار نشدهاند؛ قرآن این تسخیر را در قلمرو امر و حفظ آن معبود یگانه قرار میدهد.
حتی پیش از بیان این قدرتها، سلیمان با یک صفت بنیادی معرفی میشود:
«نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ»
چه نیکو بندهای؛ او بسیار بازگشتکننده بود.
پس اگر کسی امروز در جستجوی «مهر سلیمان» باشد تا با پیدا کردن شیئی پنهان دوباره جن، شیاطین یا موجودات غیرزیستی را تسخیر کند، پشتوانه این تصور بیشتر در فولکلور است تا قرآن. قرآن نه یک انگشتر را سرچشمه قدرت سلیمان معرفی میکند و نه راز پادشاهی او را در شیئی جادویی میجوید. نقطهای که قرآن برجسته میکند بندگی او و تسخیری است که خدا برای او فراهم کرده است.
همین قرآن حتی درباره جن نیز پرده قدرت مطلق را میدرد. هنگامی که سلیمان میمیرد، آنان از مرگش آگاه نمیشوند تا زمانی که موریانه عصایش را میخورد و پیکرش فرو میافتد:
«فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَن لَّوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ مَا لَبِثُوا فِي الْعَذَابِ الْمُهِينِ»
اگر جن غیب را میدانستند، در آن کار دشوار باقی نمیماندند.
موجود ناشناخته هر اندازه شگفتانگیز باشد، در قرآن به خدای کوچک تبدیل نمیشود.
هاروت و ماروت نیز در همین منطق قرار میگیرند. قرآن آنان را صاحبان قدرتی مستقل نشان نمیدهد. در قرائت مشهور، آنان دو فرشتهاند؛ و قرآن درباره ملائکه میگوید:
«بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ»
(الانبیاء ۲۱:۲۶) (هنوز منتشر نشده)
بلکه بندگانی گرامیاند.
حتی اگر درباره ماهیت دقیق هاروت و ماروت بیشتر از آنچه آیه گفته ادعا نکنیم، یک چیز روشن است: آنان بیرون از بندگی و حاکمیت خدا قرار ندارند. تعلیم میدهند، هشدار میدهند و خود را فتنه میخوانند؛ یعنی آزمونی که در برابر آن، حقیقت انسان آشکار میشود.
سپس قرآن یکی از مهمترین جملههای این آیه را میگوید:
«وَمَا هُم بِضَارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ»
با آن به هیچکس زیانی نمیرسانند مگر به اذن آن معبود یگانه.
این جمله باید ترس ما از بسیاری آوازههای قدیم و جدید را در جای خود قرار دهد. فرض کنیم موجوداتی وجود داشته باشند که هنوز نمیشناسیم. فرض کنیم بخشی از آنچه گذشتگان «سحر» مینامیدند پدیدهای واقعی و فراطبیعی بوده باشد. فرض کنیم تمدنهایی بیرون از زمین وجود داشته باشند یا روزی با دانشی روبهرو شویم که امروز حتی تصورش را نداریم. هیچکدام قلمرویی مستقل از آن معبود یگانه نمیسازند.
ایمان مجبور نیست ناشناخته را انکار کند تا از خدا دفاع کند. خدایی که قرآن معرفی میکند با کشف یک موجود تازه، یک قانون تازه طبیعت یا یک تمدن ناشناخته کوچکتر نمیشود. اگر فردا موجودات هوشمند دیگری در جهان کشف شوند، آنان نیز بخشی از همان هستیاند، نه رقیب خالق هستی.
از همین رو، آوازههای معاصر درباره موجودات فرازمینی، فناوریهای پنهان، وسایل ناشناخته، مهندسی معکوس یا تمدنهای گمشده نباید ما را به سراسیمگی بکشاند. ممکن است بعضی کاملا ساختگی باشند، بعضی از سوءبرداشت پدید آمده باشند و درباره برخی هنوز معلومات کافی نداشته باشیم. واکنش خردمندانه نه انکار کورکورانه است و نه ایمان آوردن به هر داستان هیجانانگیز.
فولکلور همین احتیاط را به ما یادآوری میکند. در روایتهای بررسیشده، گاه گروه بزرگی از موجودات آسمانی حضور دارند و گاه دو شخصیت؛ در صورتهای دیگر، زن، زهره، شراب، قتل، بابل و مجازاتهای گوناگون دیده میشود. این شباهتها، بدون شواهد بیشتر، مسیر قطعیِ تبدیل یک داستان به داستان دیگر را ثابت نمیکنند؛ همانگونه که پیشتر گفتیم، مسیر دقیق انتقال جزئیات روشن نیست. در جهان جدید نیز داستان موجودات فرازمینی با جزئیات تازه گسترش مییابد. گستردگی یا تکرار یک روایت، بهتنهایی دلیل صحت همه جزئیات آن نیست.
اما بقره ۲:۱۰۲ از میان تمام این داستانها، پرسشی بسیار زمینی و انسانی بیرون میکشد:
چه چیزی را برای آموختن و پیروی برمیگزینی، چگونه آن را منتقل میکنی و با آنچه به دست آوردهای چه میکنی؟
هاروت و ماروت میگویند:
«إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ»
ما آزمونیم؛ کفر نورز.
بعد قرآن نمیگوید آنان مردم را مجبور کردند دانشی را در راه شر به کار ببرند. میگوید:
«فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ»
پس از آن دو چیزی میآموختند که با آن میان شخص و همسرش جدایی میانداختند.
و سپس:
«وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنفَعُهُمْ»
چیزی را میآموختند که به آنان زیان میرساند و سودی نداشت.
پس توجه آیه تنها به هویت آموزگاران محدود نمیماند؛ هشدار، یادگیری، زیان به دیگران و زیان به خود یادگیرندگان نیز در مرکز بحث قرار دارد. نتیجه این نیست که هر آموختهای خنثی است و فقط استفادهکننده میتواند آن را بد کند؛ خودِ انتخاب و مسیر یادگیری نیز باید سنجیده شود.
برای تأمل در کاربرد امروزی این مسئولیت، نمونههای فراوانی داریم. فلز میتواند به خیش تبدیل شود یا شمشیر. شیمی میتواند دارو بسازد یا سم. دانش اتم میتواند برق تولید کند یا شهری را نابود سازد. زیستشناسی میتواند بیماری را درمان کند یا برای ساخت سلاح به کار رود. هوش مصنوعی میتواند آموزش، درمان و دانش را گسترش دهد یا به وسیله فریب، جنگ، نظارت و دستکاری انسان تبدیل شود. این مثالها کاربرد امروزی بحثاند؛ ثابت نمیکنند موضوع آموزش هاروت و ماروت همین علوم بوده است.
از این زاویه، میتوان درباره پیش افتادن قدرت علمی از بلوغ اخلاقی انسان پرسید. اما این پرسش، تطبیق امروزین ماست، نه ترجمه لفظی آیه. برای این تطبیق، هم اخلاق کاربرد مهم است و هم اخلاق انتخاب، آموزش و انتقال: چه میآموزیم، به چه کسی و چگونه میآموزانیم و پیامد آن چیست؟
اینجاست که تصویر لغوی «فتنه» معنا پیدا میکند. همانگونه که فلز در آتش قرار میگیرد تا عیارش آشکار شود، قدرت نیز عیار انسان را آشکار میکند. انسان بیقدرت ممکن است خود را صالح تصور کند؛ وقتی قدرت واقعی به دستش میرسد، معلوم میشود برای چه چیزی آماده بوده است.
به همین دلیل، این تأمل نباید ما را از علم دور کند؛ باید ما را در برابر اخلاق علم مسئولتر سازد. کنجکاوی و شناخت ارزشمندند، اما نمیتوان پرسش از موضوع، قصد و شیوه یادگیری را کنار گذاشت و همه مسئولیت را به استفاده بعدی حواله داد. همراه رشد دانش باید پرسید آیا داوری، اخلاق و مسئولیت ما نیز رشد میکند؟
جمعبندی این خوانش، بررسیِ منبع، آموزگار، انتقال، انتخاب، کاربرد و مسئولیت در کنار یکدیگر است؛ نه ادعای کشف یک زنجیره تاریخیِ کامل. در عطفی که مبنای مقاله قرار دادیم، شیاطین آنچه را بر دو فرشته نازل شده در کنار سحر تعلیم میدهند؛ خود آن دو پیش از تعلیم هشدار میدهند؛ و یادگیرندگان با آموختنِ زیانبار توصیف میشوند. آیه چگونگی انتقال میان این موقعیتها و تمام محتوای آموزش را نمیگوید. آنچه روشن میماند این است که منشأ شگفتانگیز یا قدرت ظاهریِ یک آموخته، مسئولیت پیروی، تعلیم، یادگیری و عمل را از میان نمیبرد.
در پایان، شاید داستان سلیمان راه روشنتری پیش پای ما بگذارد. قرآن آینده زمین را به صاحبان مهر جادویی، دارندگان علوم پنهان یا کسانی که موجودات ناشناخته را تسخیر میکنند وعده نداده است. میگوید:
«وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ»
(الانبیاء ۲۱:۱۰۵) (هنوز منتشر نشده)
و به راستی در زبور، پس از ذکر، نوشتیم که زمین را بندگان صالح من به ارث خواهند برد.
این اصل از تمام آوازههای مربوط به مهر سلیمان مهمتر است. سلیمان پیش از آنکه صاحب باد و جن باشد، بنده صالح خداوند است. قدرت او نتیجه خروج از نظام الهی نیست؛ در درون همان نظام و با اذن همان معبود یگانه معنا پیدا میکند.
از این رو، اگر روزی حقیقت هاروت و ماروت، ماهیت سحر، موجودات ناشناخته یا بخشی از رازهای جهان برای ما روشن شود، ایمان ما نباید تازه آن روز جای خود را پیدا کند. اصل از اکنون روشن است:
آن معبود یگانه خداست؛ همه دیگران بندهاند.
دانش، هر اندازه بزرگ باشد، خدا نیست.
قدرت، هر اندازه شگفتانگیز باشد، مستقل نیست.
و انسان، هرچه بیشتر بداند، بیشتر آزموده میشود.
شاید بعد از تمام این پژوهش، مهمترین سوال هاروت و ماروت همین باشد:
اگر دانشی که امروز از ما پنهان است فردا در اختیارمان قرار گیرد، آیا برای داشتن آن آمادهایم یا فقط برای استفاده کردن از آن؟