چرا در چندین مباحثی که اسرائیلیات وجود ندارند، حدیث و روایات هم وجود ندارند؟

وقتی سکوت قرآن با روایت پُر می‌شود

به نام آن معبود یگانه، فرا رحمان، و فرا رحیم

مقدمه: وقتی سکوت قرآن با روایت پُر می‌شود

با دقت در میراث حدیث، تفسیر، قصص پیامبران و فرهنگ دینی مسلمانان، با پدیده‌ای روبه‌رو می‌شویم که نمی‌توان آن را نادیده گرفت: بسیاری از نام‌ها، داستان‌ها، احکام، پیش‌گویی‌ها و جزئیاتی که امروز بخشی از «معلومات دینی» پنداشته می‌شوند، در خود قرآن وجود ندارند. بخشی از این مواد در پژوهش‌های اسلامی با عنوان «اسرائیلیات» شناخته شده‌اند. این اصطلاح، با وجود نامش، در کاربرد گسترده فقط به مواد یهودی محدود نیست؛ بلکه می‌تواند روایت‌های برگرفته از سنت‌های یهودی، مسیحی، قصه‌های شفاهی، ادبیات مکاشفه‌ای، فرهنگ‌های محلی و دیگر منابع بیرون‌قرآنی را نیز در بر بگیرد. اصل وجود اسرائیلیات در میراث تفسیری را هم پژوهشگران مسلمان پذیرفته‌اند و هم محققان تاریخ ادیان. حتی در خود سنت حدیثی، گزارش‌هایی وجود دارد که نقل از بنی‌اسرائیل را مجاز می‌شمارد؛ و همین اجازه در سده‌های نخست، راه ورود گستردهٔ قصه‌ها و جزئیات منسوب به بنی‌اسرائیل را باز کرد. پژوهش مشهور م. ج. کیستر دربارهٔ عبارت «از بنی‌اسرائیل روایت کنید و اشکالی نیست» نشان می‌دهد که این اندیشه در سده‌های نخست میان مسلمانان رواج یافت و به گسترش مواد روایی یهودی و مسیحی کمک کرد. می‌توان با اطمینان ادعا کرد که بخشی عظیم و اثرگذاری از جزئیات بیرون‌قرآنی، به‌ویژه در قصص پیامبران، فرشته‌شناسی، آخرالزمان، خلقت، تاریخ اقوام و برخی احکام فقهی، با سنت‌های یهودی و مسیحی و فضای فرهنگی دوران باستان متأخر پیوند دارد. مسئلهٔ اصلی این مقاله متهم‌کردن همهٔ مفسران و راویان به ابداع و اختراع مفاهیم بیرون‌قرآنی نیست. شاید برخی از آنان مرز میان تاریخ، قصه و وحی را به‌درستی تشخیص نمی‌دادند؛ والله أعلم. اما آنچه در میراث برجامانده آشکار است این است که بسیاری از آنان جرأت گفتن «نمی‌دانیم» یا توان پذیرفتن حدود دانش خود را نداشتند. قرآن پیش از آنکه از لغزش‌های معرفتی انسان سخن بگوید، نمونه‌ای آموزنده را در ماجرای آفرینش انسان نشان می‌دهد. هنگامی که پروردگار از قرار‌دادن خلیفه‌ای در زمین خبر داد، فرشتگان بر پایهٔ دانشی که داشتند پرسشی مطرح کردند:

وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ۖ قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ ٣٠

و هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در زمین جانشینی قرار می‌دهم»، گفتند: «آیا در آن کسی را قرار می‌دهی که در آن فساد کند و خون‌ها بریزد، در حالی که ما همراه با ستایش تو تسبیح می‌گوییم و تو را پاک می‌شماریم؟» گفت: «من چیزی را می‌دانم که شما نمی‌دانید.» (۲:۳۰)

سپس آن معبود یگانه آدم را از دانشی برخوردار کرد که فرشتگان در اختیار نداشتند:

وَعَلَّمَ ءَادَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ٣١

و همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت؛ سپس آن‌ها را بر فرشتگان عرضه کرد و گفت: «اگر راست می‌گویید، مرا از نام‌های این‌ها آگاه سازید.» (۲:۳۱)

فرشتگان هنگامی که با حدّ دانش خود روبه‌رو شدند، برای حفظ جایگاه‌شان پاسخ نساختند، به گمان پناه نبردند و نادانستهٔ خود را با قصه و تأویل پُر نکردند. آنان سر تسلیم فرود آوردند و با صداقت گفتند:

قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ٣٢

گفتند: «تو منزّهی؛ ما هیچ دانشی نداریم جز آنچه خودت به ما آموخته‌ای. همانا تویی آن دانای حکیم.» (۲:۳۲)

این پاسخ فرشتگان یکی از روشن‌ترین الگوهای قرآن برای امانت در دانش است: لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ما هیچ دانشی نداریم جز آنچه تو به ما آموخته‌ای. فرشتگان نگفتند چون در جایگاهی بلند قرار داریم، باید برای هر پرسشی پاسخی داشته باشیم. آنان نادانستن را مایهٔ شرم ندانستند و برای پوشاندن محدودیت علم خود، چیزی به سخن آن معبود یگانه نیفزودند. پذیرفتند که علم‌شان به همان اندازه‌ای است که به آنان داده شده است. اگر فرشتگان در برابر آن معبود یگانه با صراحت گفتند «دانشی نداریم جز آنچه تو به ما آموخته‌ای»، چرا مفسر و راوی انسانی باید از گفتن «قرآن توضیح نداده است و ما نمی‌دانیم» شرم داشته باشد؟ چرا باید سکوت قرآن را با نام‌ها، قصه‌ها، پیش‌گویی‌ها و جزئیاتی پُر کند که هیچ دانش اثبات‌شده‌ای دربارهٔ آن‌ها ندارد؟ مشکل از پرسیدن آغاز نمی‌شود؛ فرشتگان نیز پرسیدند. مشکل از جایی آغاز می‌شود که انسان پس از آشکارشدن حدّ دانش خود، حاضر نباشد آن حد را بپذیرد. فرشتگان میان پرسش و ادعای علم فرق گذاشتند؛ اما بخش بزرگی از میراث روایی ما درست در همین مرز دچار لغزش شد. با این حال، ساختارهای اجتماعی و دینی می‌توانند «داشتن پاسخ برای همه‌چیز» را به سرچشمهٔ اعتبار و قدرت تبدیل کنند. هنگامی که مردم به کسی رجوع می‌کنند چون تصور می‌کنند او پاسخ همهٔ اسرار را می‌داند، گفتن «نمی‌دانم» ممکن است جایگاه اجتماعی او را تهدید کند. در چنین محیطی، قصه‌گویی، تأویل‌سازی و ارائهٔ جزئیات ناشناخته می‌تواند به ابزار کسب نفوذ تبدیل شود؛ حتی اگر نتوان انگیزهٔ درونی تک‌تک اشخاص را اثبات کرد. پرسش بنیادی این است: قرآن در برابر نادانسته‌ها چه روشی به انسان می‌آموزد؟ آل‌عمران ۳:۷؛ آیهٔ ۷ سورهٔ آل‌عمران تنها یک توصیهٔ حاشیه‌ای دربارهٔ تفسیر قرآن نیست. این آیه مرز میان محکم و متشابه، دانش و گمان، رسوخ در علم و انحراف قلبی را روشن می‌سازد: هُوَ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ عَلَيْكَ ٱلْكِتَابَ مِنْهُ ءَايَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ ٱلْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ ۖ فَأَمَّا ٱلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ٱبْتِغَآءَ ٱلْفِتْنَةِ وَٱبْتِغَآءَ تَأْوِيلِهِۦ ۗ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُۥٓ إِلَّا ٱللَّهُ ۗ وَٱلرَّاسِخُونَ فِي ٱلْعِلْمِ يَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِۦ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا ۗ وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّآ أُو۟لُوا۟ ٱلْأَلْبَابِ ٧ اوست که این کتاب را بر تو فروفرستاد. بخشی از آن، آیاتی محکم‌اند؛ آن‌ها مادر و مرجع کتاب‌اند، و بخش دیگری متشابه‌اند. اما کسانی که در دل‌های‌شان انحرافی است، برای جست‌وجوی فتنه و جست‌وجوی تأویل آن، از بخش متشابه پیروی می‌کنند؛ در حالی که تأویل آن را هیچ‌کس جز آن معبود یگانه نمی‌داند. و ریشه‌داران در دانش می‌گویند: «ما به آن ایمان آوردیم؛ همه از نزد پروردگار ماست.» و جز صاحبان خرد ناب متذکر نمی‌شوند. ساخت آیه بسیار دقیق است. نخست، قرآن نمی‌گوید تمام آیات از یک نوع‌اند. بخشی را مُحْكَمَات می‌نامد و همان‌ها را أُمُّ الْكِتَاب، مادر، بنیاد و مرجع کتاب معرفی می‌کند. محکمات باید اساس فهم باشند؛ نه اینکه کنار گذاشته شوند تا یک روایت مبهم، یک خواب، یک قصه یا یک تأویل بیرونی بر آن‌ها حکومت کند. سپس قرآن از متشابهات سخن می‌گوید. متشابه چیزی نیست که انسان اجازه داشته باشد هر معنایی را که می‌خواهد بر آن تحمیل کند. وجود متشابهات به معنای آزادبودن میدان برای تخیل و داستان‌سازی نیست. بعد، آیه رفتار کسانی را که در دل‌شان زَيْغ، یعنی کجی و انحراف، وجود دارد توضیح می‌دهد. آنان به‌جای اینکه متشابه را در پرتو محکم بفهمند و حدّ دانش خود را بپذیرند، به دنبال خودِ متشابه می‌روند: فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ آنان از بخش متشابه آن پیروی می‌کنند. هدف‌شان نیز در خود آیه بیان شده است: ٱبْتِغَآءَ ٱلْفِتْنَةِ وَٱبْتِغَآءَ تَأْوِيلِهِ برای جست‌وجوی فتنه و جست‌وجوی تأویل آن. پس از آن، قرآن مرز دانش انسان را روشن می‌کند: وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُۥٓ إِلَّا ٱللَّهُ تأویل آن را هیچ‌کس جز آن معبود یگانه نمی‌داند. ریشه‌داران در دانش در ادامه نمی‌گویند: «ما نیز تأویل آن را می‌دانیم.» پاسخ آنان ادعای مالکیت بر غیب نیست. آنان می‌گویند: ءَامَنَّا بِهِۦ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا به آن ایمان آوردیم؛ همه از نزد پروردگار ماست. بنابراین در منطق این آیه، رسوخ در علم با ادعای دانستن همه‌چیز شناخته نمی‌شود. گاهی نشانهٔ دانش حقیقی این است که انسان بداند کجا باید متوقف شود. «نمی‌دانم» در برابر متشابهات، نشانهٔ کمبود علم یا ضعف ایمان نیست؛ ممکن است درست همان پاسخی باشد که قرآن از یک انسان صادق انتظار دارد. این بدان معنا نیست که هر نام یا جزئیات حذف‌شده در قرآن را باید اصطلاحاً «متشابه» بنامیم. اما آیهٔ ۳:۷ یک اصل معرفتی عمومی به دست می‌دهد: انسان اجازه ندارد در جایی که دانش قابل‌اثبات ندارد، گمان خود را به صورت حقیقت دینی عرضه کند. مشکل بسیاری از روایت‌های بیرون‌قرآنی دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود. قرآن نامی را نمی‌گوید، اما مفسر برای آن نام تعیین می‌کند. قرآن مکان را مشخص نمی‌کند، اما قصه‌گو شهر و غار و پادشاه می‌سازد. قرآن کیفیت یک امر غیبی را توضیح نمی‌دهد، اما راوی برای آن شکل، اندازه، تعداد بال، زمان و ترتیب دقیق فراهم می‌کند. سپس نسل‌های بعد فراموش می‌کنند که این جزئیات در قرآن نبودند و آن‌ها را بخشی از «اسلام» می‌پندارند.

چرا سکوت قرآن را «خلأ» می‌پنداریم؟

قرآن کتاب سال‌شمار، دانشنامهٔ تاریخی یا مجموعهٔ زندگی‌نامه‌های کامل نیست. هدف آن از نقل داستان‌ها همیشه پاسخ‌دادن به کنجکاوی تاریخی انسان نیست. قرآن از یک رخداد گذشته آن اندازه را بیان می‌کند که برای استدلال اخلاقی، معرفتی و الهیاتی آن لازم است. وقتی قرآن نام همسر آدم را نمی‌گوید، هدف داستان به آن نام وابسته نیست. وقتی نوع درخت را مشخص نمی‌کند، شناخت گیاه‌شناختیِ آن درخت محور هشدار نیست. وقتی تعداد اصحاب کهف را قطعی نمی‌کند، ایمان انسان به دانستن عدد آنان وابسته نیست. وقتی نام فرشتهٔ مرگ را ذکر نمی‌کند، مسئولیت انسان در برابر مرگ با دانستن یک نام خاص کامل‌تر نمی‌شود. از این رو، آنچه برای مفسر بعدی «خلأ اطلاعاتی» به نظر می‌رسد، ممکن است اصلاً خلأ نباشد. ممکن است بخشی از روش خود قرآن باشد: جداکردن هدایت ضروری از کنجکاوی غیرضروری. اما ذهن انسان به قصهٔ کامل علاقه دارد. مردم می‌پرسند: نام او چه بود؟ کجا زندگی می‌کرد؟ چند سال داشت؟ سگ چه نام داشت؟ غار در کدام کشور بود؟ فرشته چند بال داشت؟ قیامت چه روزی است و نخستین علامت آن چیست؟ پاسخ صادقانه به بسیاری از این پرسش‌ها این است: قرآن نگفته است و ما نمی‌دانیم. ولی هنگامی که «نمی‌دانیم» پذیرفته نشود، بازار روایت پدید می‌آید.

اسرائیلیات چگونه وارد تفسیر شد؟

جامعهٔ نخستین مسلمانان در خلأ فرهنگی زندگی نمی‌کرد. یهودیان، مسیحیان، پیروان ادیان دیگر، تاجران، مسافران، تازه‌مسلمانان و قصه‌گویان در فضایی مشترک زندگی می‌کردند. قصه‌های پیامبران، فرشتگان، آفرینش و پایان جهان پیش از اسلام نیز در زبان‌ها و جوامع مختلف گردش داشتند. پس از گسترش سیاسی مسلمانان، تماس با جوامع یهودی، مسیحی، ایرانی، سریانی و دیگر فرهنگ‌ها افزایش یافت. برخی از پیروان ادیان پیشین وارد جامعهٔ مسلمانان شدند و معلومات گذشتهٔ خود را نیز همراه آوردند. در همین فضا، قصه‌گویان یا قُصّاص برای مردم داستان‌های مفصل نقل می‌کردند. روایتی که قرآن آن را در چند آیه بیان کرده بود، در زبان قصه‌گو به داستانی طولانی با نام‌ها، گفت‌وگوها، مکان‌ها و حوادث متعدد تبدیل می‌شد.

یکی از مجراهای مهم و قابل‌ردیابی ورود اسرائیلیات به تفسیر، حضور کسانی بود که پیش از اسلام در محیط یهودی یا مسیحی پرورش یافته بودند و پس از مسلمان‌شدن، معلومات، قصه‌ها و تصورات دینی پیشین خود را نیز وارد جامعهٔ مسلمانان کردند. این افراد با اسلام‌آوردن، حافظهٔ دینی گذشتهٔ خود را یک‌باره فراموش نکردند. آنان قصه‌های انبیا، گفته‌های عالمان یهودی، تفسیرهای شفاهی، اخبار آخرالزمان، جغرافیای مقدس و مطالبی را که به تورات یا دیگر کتاب‌های پیشین نسبت داده می‌شد، با خود آوردند. در جامعه‌ای که مردم پیوسته دربارهٔ جزئیات ناگفتهٔ قصه‌های قرآن سؤال می‌کردند، سخن چنین افرادی اهمیت ویژه پیدا می‌کرد. وقتی یک عالم پیشین یهودی می‌گفت «در تورات چنین یافته‌ام» یا «در کتاب‌های پیشین چنین نوشته شده است»، بسیاری از شنوندگان گمان می‌کردند که او به منبعی کهن و آسمانی دسترسی دارد. به این ترتیب، مطالبی که قرآن دربارهٔ آن‌ها سکوت کرده بود، به کمک قصه‌ها و روایت‌های اهل کتاب تکمیل می‌شد؛ سپس با گذشت زمان، مرز میان «گفتهٔ یک یهودی نو‌مسلمان»، «تفسیر یک راوی» و «سخن محمد» در حافظهٔ عمومی و کتاب‌های روایی مخدوش می‌گردید. این انتقال، افزون بر پاسخ‌گویی به کنجکاوی مردم، می‌توانست کارکرد دعوتی و جدلی نیز داشته باشد. یهودیانی که مسلمان شده بودند، می‌توانستند برای دعوت هم‌کیشان پیشین خود چنین استدلال کنند که پذیرش محمد به معنای بریدن از موسی و انکار پیامبران بنی‌اسرائیل نیست؛ بلکه محمد همان پیام توحیدی را ادامه می‌دهد و قرآن اصل وحی پیشین را تصدیق می‌کند. از همین‌جا روایت‌هایی گسترش یافت که می‌گفتند نام، صفات، ظهور و حتی جزئیات زندگی محمد و سرنوشت امت او در تورات و کتاب‌های انبیا پیش‌بینی شده است. در کنار این نو‌مسلمانان، مسلمانان دیگر نیز می‌توانستند از چنین روایت‌هایی برای جلب توجه یهودیان یا احتجاج با آنان استفاده کنند. یکی از نخستین نام‌های مرتبط با این جریان، عبدالله بن سلام است؛ عالمی یهودی در مدینه که در زمان محمد مسلمان شد. در منابع اسلامی، او به نمونهٔ شناخته‌شدهٔ عالم یهودی‌ای تبدیل شده است که گویا نشانه‌های نبوت محمد را در تورات شناخته و به حقانیت او شهادت داده بود. در پژوهش‌های تاریخی نیز تصریح شده است که عبدالله بن سلام در سنت اسلامی نمایندهٔ آن گروه از عالمان یهودی شمرده شد که می‌گفتند محمد همان پیامبر وعده‌داده‌شده در تورات است. روایت‌های آخرالزمانی و اخباری دربارهٔ حوادث آینده نیز به او نسبت داده شده است. این جایگاه نشان می‌دهد که شخصیت او در ادبیات اسلامی، عملاً به پلی برای اثبات پیوستگی میان تورات و قرآن تبدیل شده بود. اما مهم‌ترین و آشکارترین چهره در این زمینه کعب‌الاحبار است؛ عالم یهودی یمنی که پس از وفات محمد، در دوران خلافت ابوبکر یا عمر، مسلمان شد. او محمد را ندیده بود؛ بنابراین مطالبی که از او نقل شده است نمی‌تواند گزارش مستقیم از سخنان محمد باشد. با وجود این، کعب در میان نسل‌های بعدی به یکی از بزرگ‌ترین منابع اخبار توراتی، قصه‌های بنی‌اسرائیل و پیش‌گویی‌های آخرالزمانی تبدیل شد. از او بارها عباراتی چون «در تورات یافته‌ام»، «در کتاب‌های پیامبران خوانده‌ام» و «در کتاب‌های پیشین نوشته شده است» نقل گردید. او حتی برخی رویدادهای سیاسی مسلمانان و جایگاه اشخاصی چون عمر و معاویه را با پیش‌گویی‌های منسوب به کتاب‌های پیشین پیوند می‌داد. تحقیق محمدجواد کیستر نشان می‌دهد که تنها بخش اندکی از مطالبی که با عنوان «در تورات نوشته شده است» نقل می‌شد، واقعاً در متن تورات وجود داشت. بخش عمدهٔ آن‌ها از قصه‌های عامیانهٔ یهودی و مسیحی، افسانه‌ها، حکمت‌ها و روایت‌های شفاهی گرفته شده بود که به‌وسیلهٔ نو‌مسلمانان یهودی و مسیحی وارد جامعهٔ اسلامی شد. حتی دانشمندان مسلمان متوجه شده بودند که تعبیر «در تورات نوشته شده است» نزد کعب و دیگران، همیشه به تورات موسی اشاره نمی‌کند؛ بلکه گاهی مجموعه‌ای از کتاب‌های پیامبران، نوشته‌های منسوب به سلیمان، تفاسیر، قصه‌ها و باورهای رایج یهودی را در بر می‌گیرد. این نکته بسیار مهم است: آنچه از راه افرادی مانند کعب‌الاحبار وارد فرهنگ اسلامی شد، همیشه «تورات» به معنای کتاب نازل‌شده بر موسی نبود. بخش بزرگی از آن، تفاسیر و قصه‌هایی بود که در طول قرن‌ها در میان یهودیان و مسیحیان ساخته و پرداخته شده بود. اما هنگامی که همهٔ این مواد با عنوان کلی «تورات» یا «کتاب‌های پیشین» عرضه شد، برای شنوندهٔ مسلمان رنگ تقدس گرفت. سپس راویان بعدی همین مواد را در تفسیر آیات، قصص‌الانبیا، فضایل شهرها، حوادث سیاسی و علائم قیامت به کار بردند. نام وهب بن منبه نیز در بحث اسرائیلیات بسیار دیده می‌شود. او از مهم‌ترین ناقلان قصه‌های انبیا و معلومات کتاب‌های پیشین بود؛ اما نباید او را با همان قطعیت کعب‌الاحبار و عبدالله بن سلام، یهودی نو‌مسلمان بنامیم. دربارهٔ ریشهٔ خانوادگی او گزارش‌های متفاوتی وجود دارد و بعضی پژوهش‌ها او را اساساً یهودی‌تبار نمی‌دانند. اهمیت وهب در این بحث، نه اثبات یهودی‌بودن او، بلکه نقش گسترده‌اش در گردآوری و انتقال قصه‌های کتاب مقدس و روایات پیرامون پیامبران است. در منابع بعدی، حجم بزرگی از جزئیات قصص‌الانبیا به او نسبت داده شد. در حوزهٔ اخبار آخرالزمانی نیز پژوهش‌ها، نو‌مسلمانان یهودی را از عوامل بسیار مهم پیدایش و گسترش این روایات دانسته‌اند. در کنار کعب‌الاحبار و عبدالله بن سلام، از عبید بن شریه، نو‌مسلمان یهودی یمنی، نیز به‌عنوان ناقل اخبار گذشته و پیش‌گویی‌های سیاسی در دربار معاویه یاد شده است. حضور پررنگ نو‌مسلمانان جنوب عربستان در انتقال اخبار آخرالزمانی نشان می‌دهد که شباهت میان روایات آخرالزمانی اسلامی و ادبیات یهودی ـ مسیحی، صرفاً یک شباهت اتفاقی و بدون مجرای تاریخی نیست؛ ناقلان شناخته‌شده‌ای وجود داشتند که می‌توانستند این مواد را از یک محیط دینی به محیط دیگر منتقل کنند. بنابراین، فرض مستدل‌تر این نیست که همهٔ مفسران نخستین آگاهانه قرآن را تحریف کردند تا یهودیان را فریب دهند. مسیر تاریخی روشن‌تر این است که گروهی از یهودیان نو‌مسلمان، میراث روایی پیشین خود را با خویش وارد جامعهٔ اسلامی کردند و کوشیدند میان قرآن و کتاب‌های پیشین پیوستگی نشان دهند. این کوشش می‌توانست در آغاز هدفی دعوتی داشته باشد؛ اما نتیجهٔ آن در تاریخ تفسیر بسیار گسترده‌تر شد: قصه‌های یهودی و مسیحی به‌تدریج لباس تفسیر قرآنی پوشیدند و در مواردی حتی به شکل حدیث و سخن منسوب به محمد درآمدند. خود قرآن اصل وحی نازل‌شده بر موسی و عیسی را تصدیق می‌کند؛ اما تصدیق وحی پیشین هرگز به معنای تصدیق تمام قصه‌ها، تفاسیر، افسانه‌ها و نوشته‌هایی نیست که قرن‌ها بعد به تورات و انجیل نسبت داده شده‌اند. اشتباه بزرگ زمانی رخ داد که میان «کتاب نازل‌شده از سوی خداوند» و «مجموعهٔ روایات رایج در میان اهل کتاب» تفاوت گذاشته نشد. از همین شکاف بود که اسرائیلیات توانست از یک گزارش بیرون‌دینی، به تفسیر آیه و سپس به بخشی از باور دینی مسلمانان تبدیل شود. همهٔ این انتقال‌ها لزوماً توطئه‌ای سازمان‌یافته نبودند. بخشی از آن‌ها می‌توانستند نتیجهٔ طبیعی تماس فرهنگی، حافظهٔ شفاهی و علاقهٔ مردم به داستان باشند. اما طبیعی‌بودن یک فرایند، محتوای آن را به وحی تبدیل نمی‌کند. مشکل هنگامی جدی‌تر شد که روایت‌های بیرونی با زنجیرهٔ انتساب به محمد، صحابه یا شخصیت‌های مقدس همراه شدند. در آن صورت، یک قصهٔ رایج دیگر فقط «یک داستان قدیمی» نبود؛ به سخن پیامبر تبدیل می‌شد و می‌توانست بر عقیده، اخلاق یا قانون اثر بگذارد.

از این رو، برای بررسی هر روایت باید چند پرسش جداگانه مطرح شود:

آیا این مطلب در خود قرآن وجود دارد؟ آیا یک گزارش واقعاً آن را به محمد نسبت می‌دهد؟ آن گزارش در چه زمانی ثبت شده است؟ آیا پیش از ثبت اسلامی، نمونهٔ مشابهی در سنت‌های دیگر وجود داشته است؟ شباهت دو روایت تا چه اندازه خاص و جزئی است؟ آیا مسیر تاریخیِ انتقال قابل‌شناسایی است؟ و سرانجام، آیا آن روایت با محکمات و اصول روشن قرآن سازگار است؟ بدون این مراحل، شباهت به‌تنهایی سرقت را ثابت نمی‌کند؛ ولی شهرت و تکرار نیز یک روایت را به حقیقت تبدیل نمی‌کند. عزرائیل؛ نام مشهوری که قرآن تعلیم نمی‌دهد یکی از روشن‌ترین نمونه‌های ورود یک نام بیرون‌قرآنی به فرهنگ دینی مسلمانان، نام «عزرائیل» است. این نام چنان در میان مسلمانان مشهور شده که بسیاری تصور می‌کنند خداوند در قرآن، فرشتهٔ مرگ را عزرائیل نامیده است و ایمان به «چهار ملایکه مقرب» لازمه ورود به پیمان ایمان با خدا شده است. اما چنین نیست. قرآن در سورهٔ سجده می‌گوید: قُلْ يَتَوَفَّاكُم مَّلَكُ ٱلْمَوْتِ ٱلَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ ١١ بگو: فرشتهٔ مرگی که بر شما گماشته شده است، شما را به‌تمامی می‌گیرد؛ سپس به سوی پروردگارتان بازگردانده می‌شوید. (۳۲:۱۱) عبارت قرآن روشن است: مَلَکُ الْمَوْت؛ فرشتهٔ مرگ. نام «عزرائیل» در این آیه نیست و در هیچ آیهٔ دیگری از قرآن نیز نیامده است. قرآن مسئول گرفتن جان‌ها را معرفی می‌کند، اما برای او نام شخصی تعیین نمی‌کند. نام عزرائیل در تورات نیز وجود ندارد. نه در پنج کتاب منسوب به موسی و نه در دیگر کتاب‌های رسمیِ مجموعهٔ عبری، فرشتهٔ مرگ «عزرائیل» نامیده شده است. در انجیل‌های رسمی مسیحیان نیز چنین نامی وجود ندارد. بنابراین، عزرائیل نامی قرآنی، توراتی یا انجیلی نیست. در ادبیات ربانی یهود، از «فرشتهٔ مرگ» سخن گفته شده است؛ اما معمولاً با همان عنوان فرشتهٔ مرگ، و در برخی روایت‌ها با شخصیت «سمائیل» پیوند یافته است، نه عزرائیل. پس حتی وجود مفهوم فرشتهٔ مرگ در سنت یهودی، دلیلی نیست که نام او نیز عزرائیل بوده باشد. مفهوم و نام دو چیز متفاوت‌اند: ممکن است چند سنت از فرشته‌ای مأمور مرگ سخن بگویند، اما این به معنای یکسان‌بودن نام و تمام جزئیات آن‌ها نیست. رد این نام در منابع اسلامی را می‌توان در تفاسیر نخستین پیدا کرد. از مقاتل بن سلیمان و کلبی نقل شده است: بَلَغَنَا أَنَّ اسْمَ مَلَكِ الْمَوْتِ عَزْرَائِيلُ به ما رسیده است که نام فرشتهٔ مرگ عزرائیل است. خود عبارت «به ما رسیده است» ماهیت این ادعا را آشکار می‌کند. گوینده نمی‌گوید خداوند در قرآن او را عزرائیل نامیده است. نمی‌گوید محمد این نام را تعلیم داده است. سند روشنی نیز برای آن ارائه نمی‌کند. تنها می‌گوید چنین خبری «به ما رسیده است». سپس همین خبر بی‌سند از تفسیری به تفسیر دیگر انتقال یافت. ثعلبی، بغوی، قرطبی و شماری دیگر از مفسران بعدی آن را تکرار کردند و چیزی که در آغاز یک خبر بیرون‌قرآنی بود، به مرور زمان در ذهن مردم به یک عقیدهٔ قطعی تبدیل شد. در حدیث‌های معتبر نیز روایت قابل‌اعتمادی وجود ندارد که محمد گفته باشد نام فرشتهٔ مرگ عزرائیل است. بنابراین، زنجیرهٔ واقعی چنین است: قرآن می‌گوید «فرشتهٔ مرگ»؛ راویان بعدی می‌گویند «به ما رسیده است که نامش عزرائیل است»؛ مفسران متأخر آن را تکرار می‌کنند؛ و فرهنگ عمومی سرانجام آن را چنان می‌پذیرد که گویی عین عبارت قرآن است. اما جایگاه کابالا در این بحث باید دقیق فهمیده شود. کابالا جریان عرفانی و رمزگرایانهٔ یهودی است که دربارهٔ مراتب عالم، اسمای الاهی، فرشتگان، نیروهای آسمانی و معانی پنهان متون دینی بحث می‌کند. مشهورترین متن آن «زُهَر» است که صورت شناخته‌شده‌اش در قرون وسطی پدیدار شد. در زهر نامی شبیه «عزرائیل»، یعنی «عزریئل»، دیده می‌شود؛ اما این شخصیت فرشتهٔ مرگ نیست. از او به‌عنوان فرشته‌ای بلندمرتبه و دریافت‌کنندهٔ دعاها یاد می‌شود. مهم‌تر از آن، گزارش مقاتل بن سلیمان و کلبی به سدهٔ دوم هجری تعلق دارد، در حالی که زهر چند قرن بعد تدوین شده است. بنابراین نمی‌توان گفت مسلمانان نام عزرائیل را مستقیماً از زهر یا صورت قرون‌وسطایی کابالا گرفته‌اند. نام‌های نزدیک به آن در فرشته‌شناسی، نوشته‌های جادویی و محیط‌های سامی اواخر دوران باستان دیده می‌شوند.

پس منطق واضح و سلطان این است:

عزرائیل در قرآن نیست. عزرائیل در تورات نیست. عزرائیل در انجیل نیست. محمد در هیچ روایت قابل‌اعتمادی فرشتهٔ مرگ را عزرائیل ننامیده است. این نام از مجرای روایت‌ها و تفاسیر بیرون‌قرآنی وارد فرهنگ اسلامی شد و سپس به عقیدهٔ عمومی تبدیل گردید.

رجم؛ هنگامی که حکم بنی‌اسرائیل به قانون مسلمانان تبدیل شد

رجم پیش از اسلام در شریعت بنی‌اسرائیل وجود داشت. در قوانین آنان برای بعضی روابط جنسی حکم مرگ و در مواردی اجرای آن با سنگسار مقرر شده بود. بنابراین رجم حکمی نبود که با قرآن آغاز شده باشد. پرسش این مقاله نیز این نیست که آیا یهودیان در تاریخ خود سنگسار می‌کردند یا نه؛ پرسش این است که چگونه مجازاتی متعلق به شریعت آنان، با آنکه در قرآن به‌عنوان مجازات زنا تشریع نشده است، از راه روایت وارد فقه مسلمانان گردید و سرانجام «حد اسلامی» نامیده شد.

قرآن برای زن و مرد زناکار صد تازیانه تعیین کرده است و در خود آیه هیچ تفاوتی میان متأهل و غیرمتأهل نمی‌گذارد. از سوی دیگر، قرآن در ۴:۲۵ از نصف‌شدن مجازات سخن می‌گوید. این پیوند درونی روشن می‌سازد که مجازات مورد نظر قرآن شمارپذیر و نصف‌پذیر است: صد تازیانه به پنجاه تازیانه کاهش می‌یابد، اما مرگ نصف نمی‌شود و انسان را نمی‌توان نیمه‌سنگسار کرد. بنابراین رجم نه‌تنها در قرآن وجود ندارد، بلکه با ساختمان درونی احکام قرآن نیز سازگار نیست.

برخی برای اثبات رجم به روایت سنگسار یک زن و مرد یهودی استناد می‌کنند. اما حتی اگر این گزارش را بدون هیچ مناقشه‌ای بپذیریم، باز هم موضوع آن دو یهودی و حکم تورات خود آنان است، نه تشریع قانون تازه‌ای برای مسلمانان. قرآن به‌روشنی نشان می‌دهد که یهودیان مدینه جامعه‌ای دارای دین و شریعت خود بودند. نظم پیمانی مدینه نیز دین آنان را از دین مسلمانان جدا می‌شناخت و آنان را در مسائل داخلی خود تابع قانون خویش قرار می‌داد.

قرآن دربارهٔ مراجعهٔ یهودیان به محمد می‌گوید:

سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ ۚ فَإِن جَآءُوكَ فَٱحْكُم بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ ۖ وَإِن تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَن يَضُرُّوكَ شَيْـًٔا ۖ وَإِنْ حَكَمْتَ فَٱحْكُم بَيْنَهُم بِٱلْقِسْطِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلْمُقْسِطِينَ ٤٢

آنان بسیار شنوندهٔ دروغ و بسیار خورندهٔ مال حرام‌اند. پس اگر نزد تو آمدند، میان آنان داوری کن یا از آنان روی بگردان؛ و اگر از آنان روی بگردانی هیچ زیانی به تو نمی‌رسانند؛ و اگر داوری کردی، میان آنان به عدالت داوری کن؛ زیرا آن معبود یگانه عدالت‌پیشگان را دوست دارد. (۵:۴۲)

محمد حتی ملزم نبود هر دعوای داخلی آنان را بپذیرد. می‌توانست میان آنان داوری کند یا از داوری روی بگرداند. اگر داوری می‌کرد، مأمور بود با عدالت حکم کند. آیهٔ بعدی نیز به‌صراحت از وجود حکم جداگانهٔ آنان در تورات سخن می‌گوید:

وَكَيْفَ يُحَكِّمُونَكَ وَعِندَهُمُ ٱلتَّوْرَىٰةُ فِيهَا حُكْمُ ٱللَّهِ ثُمَّ يَتَوَلَّوْنَ مِنۢ بَعْدِ ذَٰلِكَ ۚ وَمَآ أُو۟لَـٰٓئِكَ بِٱلْمُؤْمِنِينَ ٤٣

و چگونه تو را داور قرار می‌دهند، در حالی که تورات نزد آنان است و حکم آن معبود یگانه در آن وجود دارد؟ سپس بعد از آن روی می‌گردانند؛ و آنان مؤمن نیستند. (۵:۴۳)

این پرسش قرآن بسیار گویاست: چرا نزد محمد می‌آیند، در حالی که تورات خود را دارند و حکم مربوط به شریعت‌شان در همان کتاب وجود دارد؟ بنابراین اگر محمد در دعوای دو یهودی حکم تورات را بر خود آنان اجرا کرده باشد، این واقعه تنها نشان می‌دهد که آنان در آن پرونده بر اساس شریعت خود داوری شده‌اند. از چنین داوری‌ای نمی‌توان نتیجه گرفت که همان مجازات برای مسلمانان نیز تشریع شده است.

اگر یک قاضی در اختلاف دو مسیحی بر اساس پیمان و قانون دینی خودشان حکم کند، حکم صادرشده به‌طور خودکار به قانون عبادی و کیفری مسلمانان تبدیل نمی‌شود. به همین ترتیب، اجرای یک حکم توراتی دربارهٔ دو یهودی نیز نمی‌تواند حکم آشکار قرآن دربارهٔ مسلمانان را تغییر دهد.

قرآن پس از سخن‌گفتن از تورات و انجیل، جایگاه قرآن را چنین بیان می‌کند:

وَأَنزَلْنَآ إِلَيْكَ ٱلْكِتَـٰبَ بِٱلْحَقِّ مُصَدِّقًۭا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ ٱلْكِتَـٰبِ وَمُهَيْمِنًا عَلَيْهِ ۖ فَٱحْكُم بَيْنَهُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ ۖ وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَآءَهُمْ عَمَّا جَآءَكَ مِنَ ٱلْحَقِّ ۚ لِكُلٍّۢ جَعَلْنَا مِنكُمْ شِرْعَةًۭ وَمِنْهَاجًۭا ۚ وَلَوْ شَآءَ ٱللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةًۭ وَٰحِدَةًۭ وَلَـٰكِن لِّيَبْلُوَكُمْ فِى مَآ ءَاتَىٰكُمْ ۖ فَٱسْتَبِقُوا۟ ٱلْخَيْرَٰتِ ۚ إِلَى ٱللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًۭا فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ ٤٨

و این کتاب را به‌حق بر تو نازل کردیم، در حالی که تصدیق‌کنندهٔ کتاب‌های پیش از خود و نگهبان و معیار آن‌هاست. پس میان آنان بر اساس آنچه آن معبود یگانه نازل کرده است داوری کن و با روی‌گرداندن از حقی که به تو رسیده است از خواسته‌های آنان پیروی مکن. برای هر یک از شما شریعت و راهی قرار دادیم؛ و اگر آن معبود یگانه می‌خواست همهٔ شما را یک امت قرار می‌داد، ولی می‌خواهد شما را در آنچه به شما داده است بیازماید؛ پس در نیکی‌ها از یکدیگر پیشی بگیرید. بازگشت همهٔ شما به سوی آن معبود یگانه است و آنگاه شما را از آنچه درباره‌اش اختلاف می‌کردید آگاه خواهد ساخت. (۵:۴۸)

قرآن هم اصل وحی پیشین را تصدیق می‌کند و هم خود را بر آن مُهَیْمِن می‌داند؛ یعنی قرآن معیار سنجش و حاکم بر میراث پیشین است، نه اینکه هر حکم موجود در شریعت‌های گذشته بدون تغییر وارد قانون مسلمانان شود. خود آیه تصریح می‌کند که برای جوامع مختلف شریعت و راه متفاوتی قرار داده شده است. پس نمی‌توان حکمی متعلق به شریعت بنی‌اسرائیل را برداشت و با چند روایت بر حکم مستقل قرآن تحمیل کرد.

مشکل از جایی آغاز شد که گزارش مربوط به یهودیان از محدودهٔ شریعت خودشان بیرون آورده شد. سپس روایت‌هایی ساخته یا گسترش داده شد که رجم را دربارهٔ مسلمانان نیز به محمد نسبت می‌دادند. هنگامی که مردم پرسیدند چرا چنین حکم بزرگی در قرآن وجود ندارد، روایت دیگری به میان آمد که مدعی بود زمانی «آیهٔ رجم» در قرآن وجود داشته، خوانده و حفظ می‌شده، اما اکنون در مصحف نیست و فقط حکم آن باقی مانده است.

این ادعا به جای اثبات رجم، به نبود آن در قرآن اعتراف می‌کند. اگر آیهٔ رجم در قرآن حاضر بود، هیچ نیازی به روایت دربارهٔ آیه‌ای ناپیدا وجود نداشت. گفته شد مردم ممکن است در آینده بگویند حکم رجم را در کتاب آن معبود یگانه نمی‌یابیم؛ اما کسی که چنین سخنی می‌گوید حقیقت را بیان می‌کند، زیرا در قرآن موجود هیچ آیه‌ای دربارهٔ رجم وجود ندارد.

برای پوشاندن این تناقض، اصطلاح «نسخ تلاوت و بقای حکم» ساخته شد. گفته شد کلمات آیه از قرآن برداشته شده‌اند، اما حکم آن همچنان باقی است. این اصطلاح مشکل را حل نمی‌کند؛ تنها بر تناقض نامی فنی می‌گذارد. قرآن هیچ‌جا نمی‌گوید آیاتی وجود دارند که تلاوت و متن‌شان از کتاب حذف می‌شود، ولی حکم‌شان بیرون از قرآن باقی می‌ماند تا انسان‌ها بر اساس آن کشته شوند.

اگر یک عبارت دیگر جزو قرآن نیست، چگونه حکم آن همچنان حکم قرآن است؟ اگر آن حکم برای گرفتن جان انسان ضروری بود، چرا متن آن از کتاب بیرون رفت؟ اگر آن معبود یگانه خواست تلاوتش برداشته شود، انسان‌ها با چه اختیاری حکم آن را نگه داشتند؟ و اگر آیه واقعاً نازل و خوانده می‌شد، چگونه با وعدهٔ نگهداری قرآن سازگار است که هیچ اثری از آن در مصحف باقی نمانده باشد؟

قرآن می‌گوید:

إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا ٱلذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُۥ لَحَـٰفِظُونَ ٩

بی‌گمان ما خود این ذکر را نازل کردیم و قطعاً خود نگهبان آن هستیم. (۱۵:۹)

نمی‌توان هم به نگهداری قرآن ایمان داشت و هم ادعا کرد آیه‌ای که حکم اعدام انسان‌ها را دربرداشت از همهٔ مصحف‌ها ناپدید شده است، اما حکم آن تنها در حافظهٔ راویان زنده مانده است. در چنین ساختاری، روایت دیگر قرآن را توضیح نمی‌دهد؛ بلکه مدعی می‌شود بخشی از قرآن را که آن معبود یگانه در کتاب محفوظ باقی نگذاشته، دوباره برای ما بازسازی کرده است.

قرآن همچنین دربارهٔ مرجع داوری می‌گوید:

أَفَغَيْرَ ٱللَّهِ أَبْتَغِى حَكَمًۭا وَهُوَ ٱلَّذِىٓ أَنزَلَ إِلَيْكُمُ ٱلْكِتَـٰبَ مُفَصَّلًۭا ۚ وَٱلَّذِينَ ءَاتَيْنَـٰهُمُ ٱلْكِتَـٰبَ يَعْلَمُونَ أَنَّهُۥ مُنَزَّلٌۭ مِّن رَّبِّكَ بِٱلْحَقِّ ۖ فَلَا تَكُونَنَّ مِنَ ٱلْمُمْتَرِينَ ١١٤

آیا جز آن معبود یگانه داوری بجویم، در حالی که اوست که این کتاب را به‌تفصیل بر شما نازل کرده است؟ و کسانی که به آنان کتاب داده‌ایم می‌دانند که آن از جانب پروردگارت به‌حق نازل شده است؛ پس از تردیدکنندگان مباش. (۶:۱۱۴)

حکم مرگ را نمی‌توان از کتابی دیگر یا از آیه‌ای غایب استخراج کرد و سپس بر حکم موجود قرآن حاکم ساخت. این دیگر «توضیح» یا «تخصیص» قرآن نیست. تخصیص نمی‌تواند مجازات صد تازیانه را برای بزرگ‌ترین گروه متهمان به اعدام تبدیل کند، در حالی که خود آیه هیچ استثنایی برای متأهلان بیان نکرده است. در این‌جا روایت، گروهی را که قرآن جدا نکرده است جدا می‌کند، حکم آنان را از تازیانه به مرگ تغییر می‌دهد و برای توجیه این تغییر از آیه‌ای سخن می‌گوید که در قرآن وجود ندارد.

مسیر انتقال رجم روشن است. این مجازات در شریعت بنی‌اسرائیل وجود داشت. قرآن آن را در قانون زنا وارد نکرد و به جای آن مجازاتی شمارپذیر و نصف‌پذیر تعیین کرد. سپس گزارش اجرای حکم تورات دربارهٔ یهودیان نقل شد. بعد روایت‌های دیگری همان مجازات را به مسلمانان گسترش دادند و سرانجام ادعای «آیهٔ رجم» برای پوشاندن نبود آن در قرآن ساخته شد. فقه بعدی نیز به جای آنکه روایت را با قرآن بسنجد، قرآن را به کمک روایت محدود کرد و قید «غیرمتأهل» را بر آیه‌ای تحمیل نمود که چنین قیدی در آن وجود ندارد.

بنابراین نتیجه روشن است: رجم حکم قرآن نیست. رجم حکمی از شریعت بنی‌اسرائیل است که از راه روایت وارد فقه مسلمانان شد. قرآن صد تازیانه تعیین کرده، مجازات را نصف‌پذیر دانسته و هیچ تفاوتی میان زناکار متأهل و غیرمتأهل در آیهٔ مجازات بیان نکرده است. آیهٔ موجود را نمی‌توان با آیه‌ای که وجود ندارد کنار زد و جان انسان را نمی‌توان بر پایهٔ متنی گرفت که آن معبود یگانه در قرآن قرار نداده است.

قیامت؛ آنچه محمد مأمور بود بگوید

قرآن تنها زمان دقیق قیامت را پنهان نمی‌کند؛ هرگونه ادعای دسترسی محمد به دانش ساعت را نیز رد می‌کند. مردم از او دربارهٔ زمان برپایی ساعت می‌پرسیدند، اما او مأمور نبود برای آنان جدول زمانی بسازد یا حوادث سیاسی و نظامی آینده را به ترتیب قرار دهد. پاسخ او باید این می‌بود که دانش ساعت تنها نزد پروردگار است و قیامت ناگهانی می‌آید.

قرآن می‌گوید:

يَسْـَٔلُونَكَ عَنِ ٱلسَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَىٰهَا ۖ قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّي ۖ لَا يُجَلِّيهَا لِوَقْتِهَآ إِلَّا هُوَ ۚ ثَقُلَتْ فِي ٱلسَّمَاوَاتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ لَا تَأْتِيكُمْ إِلَّا بَغْتَةً ۗ يَسْـَٔلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْهَا ۖ قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ ٱللَّهِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ ١٨٧

از تو دربارهٔ ساعت می‌پرسند که زمان برپایی آن چه وقت است. بگو: دانش آن تنها نزد پروردگار من است؛ هیچ‌کس جز او آن را در وقتش آشکار نمی‌کند. بر آسمان‌ها و زمین سنگین است و جز ناگهانی به سراغ شما نمی‌آید. از تو چنان می‌پرسند که گویی از آن به‌خوبی آگاهی. بگو: دانش آن تنها نزد آن معبود یگانه است؛ ولی بیشتر مردم نمی‌دانند. (۷:۱۸۷)

آیه دو بار محمد را مأمور می‌کند دانش ساعت را به آن معبود یگانه بازگرداند. بار نخست می‌گوید: إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّي؛ دانش آن فقط نزد پروردگار من است. بار دوم می‌گوید: إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ ٱللَّهِ؛ دانش آن فقط نزد آن معبود یگانه است. میان این دو تأکید نیز می‌گوید: لَا تَأْتِيكُمْ إِلَّا بَغْتَةً؛ ساعت جز ناگهانی به سراغ شما نمی‌آید.

این سه بیان یک منطق واحد می‌سازند. چون دانش ساعت تنها نزد آن معبود یگانه است، مردم نمی‌توانند زمان آن را محاسبه کنند؛ و چون زمان آن قابل‌محاسبه نیست، قیامت ناگهانی می‌آید. اگر محمد قرار بود صدها علامت مرتب و قابل‌شناسایی در اختیار مردم بگذارد تا با مشاهدهٔ آن‌ها مراحل باقی‌مانده تا قیامت را تشخیص دهند، تأکید قرآن بر پنهان‌بودن دانش ساعت و ناگهانی‌بودن آن بی‌معنا می‌شد.

در سورهٔ نازعات نیز همین پرسش مطرح می‌شود و پاسخ قرآن باز هم محدودکردن وظیفهٔ محمد به هشدار است:

يَسْـَٔلُونَكَ عَنِ ٱلسَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَىٰهَا ٤٢ فِيمَ أَنتَ مِن ذِكْرَىٰهَآ ٤٣ إِلَىٰ رَبِّكَ مُنتَهَىٰهَآ ٤٤ إِنَّمَآ أَنتَ مُنذِرُ مَن يَخْشَىٰهَا ٤٥ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَهَا لَمْ يَلْبَثُوٓا۟ إِلَّا عَشِيَّةً أَوْ ضُحَىٰهَا ٤٦

از تو دربارهٔ ساعت می‌پرسند که چه زمانی برپا می‌شود. تو را با یادکرد زمان آن چه کار؟ پایان و منتهای دانش آن نزد پروردگار توست. تو تنها هشداردهندهٔ کسی هستی که از آن می‌ترسد. روزی که آن را ببینند، چنان می‌نماید که جز شبی یا بامدادی در دنیا نمانده‌اند. (۷۹:۴۲–۴۶)

عبارت فِيمَ أَنتَ مِن ذِكْرَىٰهَا مرز مأموریت محمد را روشن می‌کند: تعیین زمان ساعت در حوزهٔ دانش او نیست. سپس می‌گوید: إِلَىٰ رَبِّكَ مُنتَهَىٰهَا؛ پایان دانش آن نزد پروردگار توست. وظیفهٔ محمد نیز با إِنَّمَآ أَنتَ مُنذِرُ تعریف می‌شود: تو تنها هشداردهنده‌ای. هشداردهنده وظیفه دارد مردم را از وقوع داوری آگاه کند؛ نه اینکه تقویم پنهان آن را در اختیارشان بگذارد.

قرآن در جای دیگر می‌گوید:

هَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا ٱلسَّاعَةَ أَن تَأْتِيَهُم بَغْتَةً وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ ٦٦

آیا جز این را انتظار می‌کشند که ساعت ناگهان به سراغ‌شان بیاید، در حالی که آگاه نمی‌شوند؟ (۴۳:۶۶)

قیامت نه‌تنها ناگهانی می‌آید، بلکه مردم هنگام آمدنش لَا يَشْعُرُونَ هستند؛ یعنی متوجه نزدیک‌شدن آن نمی‌شوند. این بیان با دستگاهی که پیش از قیامت ردیفی طولانی از علائم صغری، علائم کبری، جنگ‌ها، حکومت‌ها و ظهور اشخاص قرار می‌دهد، سازگار نیست. اگر مردم با مشاهدهٔ چند حادثه می‌توانستند جای خود را در جدول پایان جهان پیدا کنند، دیگر آمدن ساعت در حال بی‌خبری معنایی نداشت.

در برابر این منطق روشن، مدافعان روایات علائم قیامت به آیهٔ ۴۷:۱۸ استناد می‌کنند. آنان می‌گویند قرآن خود از أَشْرَاطُهَا سخن گفته است؛ پس قیامت باید مجموعه‌ای از علائم پیشاپیش داشته باشد و روایت‌های دجال، مهدی، نزول عیسی و جنگ‌های آخرالزمانی شرح همان اشراط‌اند. اما این ادعا زمانی به دست می‌آید که واژهٔ «اشراط» از سیاق خود جدا، فعل گذشتهٔ آیه نادیده و مقدمات تحقق‌یافته به حوادث آینده تبدیل شود.

آیه می‌گوید:

فَهَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا ٱلسَّاعَةَ أَن تَأْتِيَهُم بَغْتَةً ۖ فَقَدْ جَآءَ أَشْرَاطُهَا ۚ فَأَنَّىٰ لَهُمْ إِذَا جَآءَتْهُمْ ذِكْرَىٰهُمْ ١٨

آیا جز این را انتظار می‌کشند که ساعت ناگهان به سراغ‌شان بیاید؟ پس پیش‌درآمدهای آن از پیش آمده‌اند؛ آنگاه هنگامی که به سراغ‌شان بیاید، یادآوری‌شان چه سودی برای آنان خواهد داشت؟ (۴۷:۱۸)

خود آیه با ناگهانی‌بودن ساعت آغاز می‌شود: أَن تَأْتِيَهُم بَغْتَةً. سپس می‌گوید: فَقَدْ جَآءَ أَشْرَاطُهَا. بنابراین جملهٔ اشراط برای رد ناگهانی‌بودن قیامت نیامده است؛ در همان آیه و در ادامهٔ تأکید بر ناگهانی‌بودن آن قرار دارد.

واژهٔ آیه أَشْرَاطُهَا است، نه عَلَامَاتُهَا. «شَرْط» با سکون راء به چیزی گفته می‌شود که تحقق امر به آن وابسته است و جمع آن «شروط» است. «شَرَط» با حرکت راء به آغاز، پیش‌درآمد و نخستین نمود یک امر گفته می‌شود و جمع آن «أشراط» است. این دو صورت به یک ریشه تعلق دارند، اما أشراط را نباید بدون توضیح به اصطلاح متأخر «علائم صغری و کبرای قیامت» تبدیل کرد. اشراط در سیاق آیه به مقدمات و آغازهایی اشاره دارد که زمینهٔ آمدن ساعت را فراهم کرده‌اند، نه زنگ‌های هشداری که قرار است در آینده یکی پس از دیگری ظاهر شوند.

فعل آیه این معنا را قطعی‌تر می‌کند:

فَقَدْ جَآءَ أَشْرَاطُهَا

پس اشراط آن آمده‌اند.

قرآن نمی‌گوید اشراط آن خواهند آمد. نمی‌گوید منتظر باشید تا اشراط در آینده ظاهر شوند. فعل جَاءَ ماضی است و قَدْ تحقق آن را تأکید می‌کند. بنابراین هرچه مصداق اشراط باشد، در زمان نزول آیه آمده بود. تبدیل یک فعل گذشته به فهرستی از حوادث آینده، وارونه‌ساختن زبان آیه است.

مقدمات لازم برای ساعت، همان مقدمات اتمام حجت بودند: واپسین پیامبر مبعوث شده بود، پیام هشدار به مردم رسیده بود، دین به اکمال رسیده بود، حق و باطل بیان شده بود و آنچه برای هدایت و مسئولیت انسان ضرورت داشت در اختیار او قرار گرفته بود. محمد به‌عنوان خاتم پیامبران معرفی شده بود و پس از او پیامبر و کتاب تازه‌ای لازم نبود تا حلقهٔ دیگری از حجت را تکمیل کند.

قرآن می‌گوید:

مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَآ أَحَدٍۢ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَـٰكِن رَّسُولَ ٱللَّهِ وَخَاتَمَ ٱلنَّبِيِّـۧنَ ۗ وَكَانَ ٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمًۭا ٤٠

محمد پدر هیچ‌یک از مردان شما نیست، بلکه فرستادهٔ آن معبود یگانه و خاتم پیامبران است؛ و آن معبود یگانه به هر چیزی داناست. (۳۳:۴۰)

قرآن همچنین اعلام می‌کند که کتاب برای تبیین آنچه به هدایت و مسئولیت انسان مربوط است نازل شده است:

وَيَوْمَ نَبْعَثُ فِى كُلِّ أُمَّةٍۢ شَهِيدًا عَلَيْهِم مِّنْ أَنفُسِهِمْ ۖ وَجِئْنَا بِكَ شَهِيدًا عَلَىٰ هَـٰٓؤُلَآءِ ۚ وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ ٱلْكِتَـٰبَ تِبْيَـٰنًۭا لِّكُلِّ شَىْءٍۢ وَهُدًۭى وَرَحْمَةًۭ وَبُشْرَىٰ لِلْمُسْلِمِينَ ٨٩

و روزی که در هر امتی گواهی از میان خودشان بر آنان برمی‌انگیزیم و تو را بر اینان گواه می‌آوریم؛ و این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر هر چیز و هدایت و رحمت و مژده‌ای برای تسلیم‌شدگان باشد. (۱۶:۸۹)

اکنون پیوند پایان آیهٔ اشراط نیز روشن می‌شود: فَأَنَّىٰ لَهُمْ إِذَا جَآءَتْهُمْ ذِكْرَىٰهُمْ؛ هنگامی که ساعت بیاید، یادآوری چه سودی برای آنان خواهد داشت؟ پیش از ساعت، پیام، هشدار و حجت به آنان رسیده است. پس از آمدن ساعت، دیگر زمان ایمان و بازگشت نیست. اشراطِ آمده‌شده همان مقدمات پایان‌یافتن دوران حجت‌اند، نه علائم سیاسی و نظامی آینده.

آیهٔ ۴۷:۱۸ هیچ نامی از دجال، مهدی، سفیانی، پرچم‌های سیاه، جنگ‌های پایانی یا ترتیب حکومت‌های آینده نمی‌برد. هیچ حادثه‌ای را به صغری و کبری تقسیم نمی‌کند و هیچ جدول زمانی ارائه نمی‌دهد. مهم‌تر از همه، نمی‌گوید اشراط در آینده خواهند آمد؛ می‌گوید آمده‌اند. پس استفاده از این آیه برای اثبات دستگاه مفصل علائم قیامت، توضیح قرآن نیست؛ قراردادن یک دستگاه روایی بر روی یک واژهٔ قرآنی است.

بعدها ادبیات آخرالزمانی یهودی، مسیحی و دیگر اقوام وارد فرهنگ روایت شد. آینده به دوره‌ها و مرحله‌ها تقسیم گردید، برای هر دوره شخصیتی تعیین شد و جنگ‌ها، پرچم‌ها، صداها و حوادثی به محمد نسبت داده شد که از خود قرآن به دست نمی‌آیند. همان دستگاهی که سکوت قرآن در قصه‌های پیامبران را با اسرائیلیات پُر می‌کرد، سکوت قرآن دربارهٔ آینده را نیز با قصه‌های آخرالزمانی پُر ساخت.

تعارض روشن است. قرآن محمد را مأمور می‌کند بگوید دانش ساعت تنها نزد پروردگار است؛ روایت او را گویندهٔ صدها خبر دربارهٔ مراحل آینده معرفی می‌کند. قرآن می‌گوید ساعت ناگهانی می‌آید؛ روایت پیش از آن صفی طولانی از علائم قابل‌شناسایی قرار می‌دهد. قرآن می‌گوید اشراط آن آمده‌اند؛ روایت می‌گوید علائم اصلی آن هنوز نیامده‌اند. در این تعارض، قرآن معیار است و روایت باید کنار گذاشته شود.

اصحاب کهف؛ خلأیی که برای آن اسباب نزول ساختند

از محمد سه پرسش شد: دربارهٔ ذوالقرنین، اصحاب کهف و روح. این سه پرسش را نباید جدا از یکدیگر دید، زیرا کنارهم‌قرارگرفتن آن‌ها دربارهٔ فضای فکری پرسش‌کنندگان معلومات مهمی به دست می‌دهد. پرسش دربارهٔ اصحاب کهف به داستانی مربوط است که در محیط مسیحی شناخته شده بود. پرسش دربارهٔ روح نیز ظاهراً با مباحث روح‌القدس، ماهیت روح و اختلاف‌های مربوط به باور مسیحیان پیوند داشت. پرسش دربارهٔ ذوالقرنین نیز به تاریخ دینی و تصور فرمانروای برگزیده مربوط می‌شد. ترکیب این سه پرسش نشان می‌دهد که پرسش‌کنندگان تنها با تورات آشنا نبودند؛ آنان با موضوعات مربوط به عیسی و سنت مسیحی نیز سروکار داشتند.

قرآن دو مورد از این پرسش‌ها را با تعبیر يَسْـَٔلُونَكَ ثبت کرده است. دربارهٔ روح می‌گوید:

وَيَسْـَٔلُونَكَ عَنِ ٱلرُّوحِ ۖ قُلِ ٱلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى وَمَآ أُوتِيتُم مِّنَ ٱلْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًۭا ٨٥

و از تو دربارهٔ روح می‌پرسند. بگو: روح از امر پروردگار من است و از دانش جز اندکی به شما داده نشده است. (۱۷:۸۵)

دربارهٔ ذوالقرنین نیز می‌گوید:

وَيَسْـَٔلُونَكَ عَن ذِى ٱلْقَرْنَيْنِ ۖ قُلْ سَأَتْلُوا۟ عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكْرًا ٨٣

و از تو دربارهٔ ذوالقرنین می‌پرسند. بگو: به‌زودی یادی از او برای شما تلاوت خواهم کرد. (۱۸:۸۳)

روایت مشهور بعدی ادعا می‌کند که یهودیان این سه پرسش را برای آزمایش محمد طراحی کرده بودند. اما این انتساب از نظر منطق درونی پرسش‌ها ناتمام و ناسازگار است. یهودیانی که نبوت عیسی را قبول نداشتند، چرا باید داستان گروهی از پیروان مسیح را معیار تشخیص پیامبری محمد قرار دهند؟ صرف پرسیدن دربارهٔ عقیدهٔ دیگران همیشه به معنای تصدیق آن نیست؛ اما هنگامی که یک داستان به‌عنوان پرسش آزمایشی برای تشخیص پیامبر انتخاب می‌شود، پرسش‌کننده برای آن داستان ارزش و اعتبار دینی قائل شده است. بعید است کسی که اصل نبوت عیسی را رد می‌کند، داستان پیروان عیسی را به محک پیامبری دیگری تبدیل کند.

از سوی دیگر، قرارگرفتن پرسش روح در همان مجموعه نشان می‌دهد که پرسش‌کنندگان با مسئله‌ای فراتر از ادبیات یهودی سروکار داشتند. روح، روح‌القدس و جایگاه آن در باور مسیحیان از موضوعات اساسی اختلاف میان گروه‌های اهل کتاب بود. از این رو، صورت منطقی‌تر آن است که پرسش‌کنندگان گروهی از اهل کتاب بودند که تورات را قبول داشتند و در عین حال نبوت عیسی را نیز می‌پذیرفتند. آنان می‌خواستند محمد را دربارهٔ موضوعاتی بیازمایند که میان میراث توراتی و باورهای مسیحی آنان قرار داشت.

با گذشت زمان، هویت واقعی این گروه برای راویان بعدی نامعلوم شد. آنان بار دیگر با خلأ معلومات روبه‌رو شدند. به جای آنکه بگویند نمی‌دانیم پرسش‌کنندگان دقیقاً چه کسانی بودند، داستانی برای اسباب نزول ساختند: گویا قریش نزد عالمان یهود رفتند، یهودیان سه پرسش طراحی کردند و سپس محمد را با آن‌ها آزمودند. این داستان ممکن است از حدس و گمان، از بدگمانی نسبت به یهودیان یا از سوءنیت راویانی برخاسته باشد که می‌خواستند آنان را دشمنان آزمون‌گیرندهٔ محمد معرفی کنند؛ اما نتیجه در همهٔ صورت‌ها یکسان بود: روایتی ساخته شد و به یهودیان نسبت داده شد که با ساختمان خود پرسش‌ها سازگاری ندارد.

این‌جا نیز روش تولید روایت دیده می‌شود. یک بخش از حادثه فراموش یا نامعلوم می‌شود؛ راوی بعدی نمی‌گوید «نمی‌دانم»؛ خلأ را با داستانی پُر می‌کند؛ داستان به نسل بعد می‌رسد؛ و سرانجام آنچه در آغاز حدس بوده است به‌عنوان سبب نزول و تاریخ قطعی تکرار می‌شود.

دربارهٔ اصحاب کهف، مرحلهٔ دیگری از همین روند رخ داد. داستان خفتگان غار در محیط مسیحی جزئیات فراوان داشت: نام جوانان، شهر، فرمانروا، مدت و چگونگی فرار آنان و جزئیات دیگر. قرآن بخش هدایتگر داستان را نقل کرد، اما آن جزئیات را نیاورد. پس از آن، مفسران با سکوت قرآن روبه‌رو شدند و بار دیگر به همان مخزن مسیحی بازگشتند. نام‌ها، محل‌ها و حتی نام سگ اصحاب کهف را وارد تفسیر کردند و سکوت آگاهانهٔ قرآن را با قصه‌های بیرونی پُر ساختند.

خود قرآن در همین داستان روش برخورد با جزئیات نامعلوم را بیان کرده است:

سَيَقُولُونَ ثَلَاثَةٌ رَّابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَيَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْمًۢا بِٱلْغَيْبِ ۖ وَيَقُولُونَ سَبْعَةٌۭ وَثَامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ ۚ قُل رَّبِّىٓ أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَّا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌۭ ۗ فَلَا تُمَارِ فِيهِمْ إِلَّا مِرَآءًۭ ظَـٰهِرًۭا وَلَا تَسْتَفْتِ فِيهِم مِّنْهُمْ أَحَدًۭا ٢٢

خواهند گفت: سه تن بودند و چهارمی‌شان سگ‌شان بود؛ و خواهند گفت: پنج تن بودند و ششمی‌شان سگ‌شان بود؛ تیر انداختنی در تاریکی غیب. و خواهند گفت: هفت تن بودند و هشتمی‌شان سگ‌شان بود. بگو: پروردگار من به شمار آنان داناتر است؛ جز اندکی آنان را نمی‌دانند. پس دربارهٔ آنان جز گفت‌وگویی آشکار و محدود مکن و دربارهٔ آنان از هیچ‌یک از ایشان فتوا و پاسخ مخواه. (۱۸:۲۲)

قرآن حدس‌زدن دربارهٔ تعداد آنان را رَجْمًۢا بِٱلْغَيْبِ می‌نامد؛ یعنی پرتاب‌کردن تیر به سوی چیزی که دیده نمی‌شود. سپس محمد را مأمور می‌کند علم را به پروردگار بازگرداند: رَّبِّىٓ أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم. آنگاه او را از جدال گسترده و مراجعه برای دریافت جزئیات بیشتر بازمی‌دارد: وَلَا تَسْتَفْتِ فِيهِم مِّنْهُمْ أَحَدًا.

با وجود این فرمان، مفسران بعدی دقیقاً همان کاری را کردند که قرآن راهش را بسته بود. برای جوانان نام تعیین کردند، تعدادشان را قطعی ساختند، شهر و فرمانروا را معرفی کردند و سگ‌شان را «قطمیر» نامیدند. این جزئیات از قرآن به دست نیامده‌اند؛ از قصه‌ای مسیحی گرفته شده‌اند که بعدها لباس تفسیر اسلامی پوشیده است.

پس حجت اصحاب کهف در این مقاله دو بخش مرتبط دارد. نخست، داستان اسباب نزول که پرسش‌ها را به یهودیان نسبت می‌دهد، خلأ هویت پرسش‌کنندگان را با روایتی ناسازگار پُر کرده است؛ در حالی که ترکیب پرسش‌های اصحاب کهف و روح، بیشتر به گروهی از اهل کتاب اشاره می‌کند که نبوت عیسی را نیز می‌پذیرفتند. دوم، مفسران برای پُرکردن سکوت قرآن دربارهٔ خود داستان، جزئیات مسیحی خفتگان غار را وارد تفسیر کردند. در هر دو مرحله، ناتوانی از گفتن «نمی‌دانیم» به تولید روایت انجامیده است: یک بار برای ساختن هویت پرسش‌کنندگان و بار دیگر برای ساختن جزئیات داستان.

صابئین؛ نامی شناخته‌شده در زمان نزول و فراموش‌شده در عصر روایت

قرآن صابئین را سه بار و در کنار گروه‌های دینی شناخته‌شده نام می‌برد. نخست در سورهٔ بقره می‌گوید:

إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَٱلَّذِينَ هَادُوا۟ وَٱلنَّصَـٰرَىٰ وَٱلصَّـٰبِـِٔينَ مَنْ ءَامَنَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْـَٔاخِرِ وَعَمِلَ صَـٰلِحًۭا فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ ٦٢

همانا کسانی که ایمان آوردند، و یهودیان، و مسیحیان، و صابئین؛ هرکس به آن معبود یگانه و روز واپسین ایمان آورد و کار شایسته انجام دهد، پاداش‌شان نزد پروردگارشان است؛ نه ترسی بر آنان است و نه اندوهگین می‌شوند. (۲:۶۲)

بار دوم در سورهٔ مائده می‌گوید:

إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَٱلَّذِينَ هَادُوا۟ وَٱلصَّـٰبِـُٔونَ وَٱلنَّصَـٰرَىٰ مَنْ ءَامَنَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْـَٔاخِرِ وَعَمِلَ صَـٰلِحًۭا فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ ٦٩

همانا کسانی که ایمان آوردند، و یهودیان، و صابئین، و مسیحیان؛ هرکس به آن معبود یگانه و روز واپسین ایمان آورد و کار شایسته انجام دهد، نه ترسی بر آنان است و نه اندوهگین می‌شوند. (۵:۶۹)

و بار سوم در سورهٔ حج می‌گوید:

إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَٱلَّذِينَ هَادُوا۟ وَٱلصَّـٰبِـِٔينَ وَٱلنَّصَـٰرَىٰ وَٱلْمَجُوسَ وَٱلَّذِينَ أَشْرَكُوٓا۟ إِنَّ ٱللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ ٱلْقِيَـٰمَةِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ شَهِيدٌ ١٧

همانا کسانی که ایمان آوردند، و یهودیان، و صابئین، و مسیحیان، و مجوس، و کسانی که شرک ورزیدند؛ آن معبود یگانه در روز قیامت میان آنان داوری خواهد کرد؛ همانا آن معبود یگانه بر هر چیزی گواه است. (۲۲:۱۷)

قرآن صابئین را مانند واژه‌ای ناشناخته معرفی نمی‌کند. نمی‌گوید صابئین گروهی‌اند که فلان عقیده را دارند یا در فلان سرزمین زندگی می‌کنند. آنان را بدون توضیح در کنار یهودیان، مسیحیان، مجوس و مشرکان قرار می‌دهد. این شیوهٔ سخن نشان می‌دهد که نام صابئین برای محمد و مخاطبان نخستین قرآن قابل‌فهم و شناخته‌شده بود. اگر هیچ‌کس نمی‌دانست صابئین چه کسانی‌اند، نام‌بردن از آنان در یک حکم عمومی، بدون کوچک‌ترین معرفی، ارتباط آیه با مخاطبان خود را ناقص می‌ساخت.

پس صابئین در زمان نزول معمایی ناشناخته نبودند. محمد و مردم محیط او می‌دانستند این نام به چه جماعتی اشاره دارد. به همین دلیل قرآن نیازی نمی‌بیند آنان را معرفی کند؛ همان‌گونه که یهودیان، مسیحیان و مجوس را از ابتدا تعریف نمی‌کند.

اما همین‌جا دستگاه روایت با مشکل روبه‌رو می‌شود. اگر حدیث واقعاً شرح کامل و ضروری قرآن بود و محمد بیرون از قرآن همهٔ نام‌ها و اجمال‌های آن را برای امت توضیح داده بود، باید دست‌کم یک بیان روشن از او باقی می‌ماند که صابئین چه کسانی بودند. چنین توضیحی وجود ندارد. آنچه باقی مانده است نظرهای پراکندهٔ مفسران بعدی است؛ یکی آنان را به یهودیان نزدیک می‌کند، دیگری به مسیحیان، دیگری ستاره‌پرست می‌خواند و دیگری جماعتی جداگانه می‌داند. این اختلاف‌ها سخن محمد نیستند؛ حدس‌های کسانی‌اند که در زمان خود دیگر شناخت روشنی از صابئین نخستین نداشتند.

این سکوت برای ادعای مقاله بسیار مهم است. دربارهٔ آدم، نوح، ابراهیم، موسی، داوود و سلیمان، چون منابع یهودی و مسیحی سرشار از قصه بود، کتاب‌های تفسیر نیز از نام‌ها، سن‌ها، مکان‌ها و گفت‌وگوهایی پُر شدند که قرآن بیان نکرده بود. اما دربارهٔ صابئین در منابع اهل کتاب قصهٔ آماده‌ای وجود نداشت که بتوان آن را برداشت و به‌عنوان شرح قرآن بازگو کرد. در نتیجه، همان دستگاهی که برای نام سگ اصحاب کهف، جزئیات کشتی نوح و حوادث زندگی پیامبران پاسخ‌های طولانی داشت، در برابر یک نام قرآنی خاموش ماند.

این خاموشی اتفاقی نیست. هرجا مواد بیرونی فراوان بود، روایت نیز پُرگو شد؛ و هرجا منبع بیرونی چیزی برای کپی‌برداری و تحمیل بر قرآن نداشت، روایت ناگهان چیزی برای گفتن پیدا نکرد. صابئین شاهد روشن این سکوت موازی‌اند.

حروف مقطعه؛ جایی که حدیث هیچ توضیحی از محمد ندارد

حروف مقطعه در آغاز بیست‌ونه سورهٔ قرآن آمده‌اند. ترکیب‌هایی مانند «الم»، «الر»، «كهيعص»، «طه»، «يس»، «حم»، «ق» و «ن» بخشی از متن قرآن‌اند. محمد آن‌ها را تلاوت کرده، کاتبان نوشته‌اند و مسلمانان از آغاز در نماز و تلاوت خود خوانده‌اند. با این همه، هیچ توضیح روشن و مستقیمی از محمد باقی نمانده است که معنای قطعی این حروف را بیان کند.

اگر محمد مأمور بود همهٔ اجمال‌ها و بخش‌های دشوار قرآن را در گفتارهایی جدا از قرآن توضیح دهد، حروف مقطعه باید از نخستین موضوعات آن توضیح می‌بودند. این حروف در آغاز بیست‌ونه سوره قرار دارند و پیوسته تلاوت می‌شوند. چگونه ممکن است روایت دربارهٔ موضوعات بسیار فرعی ده‌ها جزئیات حفظ کرده باشد، اما دربارهٔ حروفی که جزئی از خود قرآن‌اند حتی یک توضیح روشن و هماهنگ از محمد باقی نمانده باشد؟

مفسران بعدی نظریات فراوانی ساختند. برخی این حروف را نام‌های آن معبود یگانه دانستند، برخی آن‌ها را نام سوره‌ها خواندند، برخی گفتند سوگند هستند، برخی آن‌ها را رمز خصوصی میان آن معبود یگانه و محمد معرفی کردند و گروهی نیز از آن‌ها محاسبات عددی و جمله‌های اختصاری ساختند. فراوانی این نظریات نشانهٔ فراوانی علم نیست؛ نشانهٔ نبود یک توضیح اثبات‌شده است. اگر معنای روشن و واحدی از محمد وجود می‌داشت، این همه پاسخ ناسازگار پدید نمی‌آمد.

ادعای «این حروف را فقط خدا و رسول می‌دانند» نیز از خود قرآن به دست نمی‌آید. قرآن هیچ‌جا نمی‌گوید حروف مقطعه رازی خصوصی میان آن معبود یگانه و محمد است. اگر محمد معنای آن‌ها را می‌دانست و به مردم تعلیم داده بود، آن تعلیم باید در سخنی روشن از او باقی می‌ماند. هنگامی که چنین سخنی وجود ندارد، تبدیل نادانی به «راز خصوصی» تنها پوشاندن خلأ با عبارتی مقدس‌نماست.

در این‌جا نیز الگوی سکوت موازی دیده می‌شود. برای ترکیب‌های مشخص حروف مقطعه، در قصه‌های یهودی و مسیحی توضیح آماده و هماهنگی وجود نداشت که راویان بتوانند آن را بردارند و به محمد نسبت دهند. بنابراین حدیثی که در موضوعات دارای مواد اسرائیلیاتی بسیار پُرگوست، در برابر حروف مقطعه خاموش می‌شود. سپس مفسران جای خالی روایت را با حدس‌های خود پُر می‌کنند.

پاسخ امانت‌دارانه این است که حروف مقطعه بخشی از قرآن‌اند، اما معنای قطعی آن‌ها با بیان روشنی از محمد به ما نرسیده است. هیچ مفسر، فرقه، صوفی یا محاسبه‌گری حق ندارد گمان خود را به‌عنوان تأویل قطعی آن معبود یگانه بر مردم تحمیل کند. آنچه نمی‌دانیم باید نادانسته باقی بماند؛ افزودن واژهٔ «راز» به نادانی، آن را به علم تبدیل نمی‌کند.

ذوالکفل؛ نامی قرآنی بدون زندگی‌نامهٔ روایی

قرآن دو بار ذوالکفل را نام می‌برد. در سورهٔ انبیا آمده است:

وَإِسْمَـٰعِيلَ وَإِدْرِيسَ وَذَا ٱلْكِفْلِ ۖ كُلٌّۭ مِّنَ ٱلصَّـٰبِرِينَ ٨٥ وَأَدْخَلْنَـٰهُمْ فِى رَحْمَتِنَآ ۖ إِنَّهُم مِّنَ ٱلصَّـٰلِحِينَ ٨٦

و اسماعیل و ادریس و ذوالکفل؛ همه از شکیبایان بودند. و آنان را در رحمت خود وارد کردیم؛ همانا آنان از شایستگان بودند. (۲۱:۸۵–۸۶)

و در سورهٔ ص می‌گوید:

وَٱذْكُرْ إِسْمَـٰعِيلَ وَٱلْيَسَعَ وَذَا ٱلْكِفْلِ ۖ وَكُلٌّۭ مِّنَ ٱلْأَخْيَارِ ٤٨

و اسماعیل و الیسع و ذوالکفل را یاد کن؛ و همه از نیکان برگزیده بودند. (۳۸:۴۸)

قرآن ذوالکفل را در کنار پیامبران قرار می‌دهد و او را از شکیبایان، شایستگان و نیکان معرفی می‌کند، اما نام اصلی، قوم، سرزمین، زمان و داستان زندگی او را بیان نمی‌کند. عنوان پیامبر نیز در این دو آیه مستقیماً برای او به کار نرفته است، هرچند قرارگرفتن نامش در میان پیامبران سبب شده است مسلمانان او را پیامبر بدانند.

اگر حدیث شرح جامع قرآن بود، باید توضیح روشنی از محمد باقی می‌ماند که ذوالکفل چه کسی بود و چرا قرآن او را در کنار اسماعیل، ادریس و الیسع نام برده است. اما چنین توضیحی وجود ندارد. مفسران بعدی کوشیدند او را با شخصیت‌های مختلف برابر کنند و برایش زندگی‌نامه بسازند. همین اختلاف نشان می‌دهد که شناخت روشنی از محمد دربارهٔ هویت او در اختیارشان نبوده است.

باز همان الگو تکرار می‌شود. چون در منابع یهودی و مسیحی شخصیتی روشن و مورد اتفاق با همین نام وجود نداشت که داستانش به‌آسانی برداشته شود، روایت اسلامی نیز زندگی‌نامهٔ روشن و هماهنگی برای ذوالکفل عرضه نکرد. آنچه پدید آمد مجموعه‌ای از حدس‌ها و تطبیق‌های بعدی بود. جایی که منبع بیرونی روشن نبود، روایت نیز روشن نماند.

ذوالکفل نیز مانند صابئین و حروف مقطعه نشان می‌دهد که حدیث همهٔ اجمال‌های قرآن را توضیح نداده است. همچنین نشان می‌دهد که فراوانی روایت در موضوعات دیگر را نمی‌توان صرفاً به فراوانی تعلیمات محمد نسبت داد. اگر آن فراوانی از تعلیم مستقل محمد ناشی می‌شد، باید دربارهٔ ذوالکفل نیز توضیحی روشن باقی می‌ماند. اما وقتی مواد تفسیری به موجودی قصه‌های بیرونی وابسته باشد، سکوت در چنین مواردی کاملاً قابل‌فهم می‌شود.

سکوت موازی؛ روی دیگر ورود اسرائیلیات

الگوی اصلی این مقاله ساده و روشن است. هرجا منابع یهودی و مسیحی دربارهٔ یک شخصیت یا حادثه قصه‌های فراوان داشتند، در تفاسیر و روایت‌های اسلامی نیز جزئیات فراوان پدیدار شد. برای آدم و حوا، نوح، ابراهیم، موسی، داوود و سلیمان، نام‌ها، مکان‌ها، گفت‌وگوها و حوادثی نقل شد که قرآن نگفته بود، اما مواد مشابه آن در قصه‌های اهل کتاب وجود داشت. دربارهٔ اصحاب کهف نیز داستان مسیحی خفتگان غار آماده بود؛ از همین رو مفسران توانستند سکوت قرآن را با نام جوانان، نام شهر، فرمانروا و سگ آنان پُر کنند.

همین وضعیت در موضوع قیامت دیده می‌شود. ادبیات یهودی و مسیحی دربارهٔ آخرالزمان، نجات‌دهنده، بازگشت مسیح، جنگ‌های پایانی، فتنه‌ها و نشانه‌های کیهانی سرشار از داستان بود. روایت اسلامی نیز از علائم صغری و کبری، دجال، جنگ‌های آخرالزمانی، ظهور اشخاص و ترتیب دولت‌ها پُر شد؛ در حالی که قرآن دانش ساعت را تنها نزد آن معبود یگانه می‌داند و آمدن آن را ناگهانی اعلام می‌کند.

اما هنگامی که منبع بیرونی خاموش است، حدیث نیز خاموش می‌شود. قرآن صابئین را سه بار نام می‌برد، ولی توضیح روشنی از محمد دربارهٔ هویت آنان وجود ندارد. حروف مقطعه در آغاز بیست‌ونه سوره قرار دارند، اما حدیث معنای قطعی آن‌ها را بیان نمی‌کند. قرآن دو بار ذوالکفل را نام می‌برد، ولی روایت زندگی و هویت او را روشن نمی‌سازد.

این تنها استدلال از نبود نیست؛ دو سوی یک الگوی وابسته است. در یک سو، فراوانی مواد بیرونی با فراوانی روایت‌های مشابه اسلامی همراه می‌شود. در سوی دیگر، نبود مواد آماده با سکوت، پراکندگی و اختلاف مفسران همراه است. اگر حدیث منبعی مستقل و محفوظ از تعلیم محمد بود، نباید محتوای آن با مقدار قصه‌های موجود نزد اهل کتاب بالا و پایین می‌شد. اما وقتی روایت درست در جاهایی پُرگو می‌شود که منابع بیرونی پُرگو هستند و درست در جاهایی خاموش می‌شود که همان منابع خاموش‌اند، وابستگی آن آشکار می‌گردد.

صابئین، حروف مقطعه و ذوالکفل تنها موضوعاتی نیستند که امروز دربارهٔ آن‌ها معلومات کافی نداریم. این‌ها شاهدان سکوت دستگاه روایت‌اند؛ سکوتی که درست در جایی پدیدار می‌شود که انبار اسرائیلیات نیز چیزی آماده برای عرضه ندارد. این سکوت، روی دیگر همان کپی‌برداری است.

ناتوانی از گفتن «نمی‌دانیم»

ورود اسرائیلیات تنها نتیجهٔ وجود قصه‌های یهودی و مسیحی نبود. عامل دیگر، ناتوانی مفسران و راویان از پذیرفتن مرز دانش خودشان بود. آنان با پرسش‌هایی روبه‌رو می‌شدند که قرآن پاسخ‌شان را نداده بود: اصحاب کهف چند نفر بودند؟ نام سگ‌شان چه بود؟ ذوالکفل چه کسی بود؟ حروف مقطعه چه معنایی داشت؟ صابئین چه جماعتی بودند؟ قیامت پس از کدام حوادث می‌آمد؟ پاسخ امانت‌دارانه در بسیاری از این موارد یک جمله بود: نمی‌دانیم.

اما گفتن «نمی‌دانیم» برای کسانی که جایگاه‌شان بر پاسخ‌دادن به تمام پرسش‌ها استوار بود آسان نبود. عالمی که برای هر نام و هر سکوت پاسخی عرضه می‌کرد، در نظر مردم داناتر جلوه می‌کرد. قصه‌گویی که از آغاز آفرینش، زندگی پیامبران و حوادث آخرالزمان جزئیات شگفت‌انگیز نقل می‌کرد، شنونده و پیرو بیشتری به دست می‌آورد. در مقابل، کسی که می‌گفت قرآن این موضوع را بیان نکرده و من نیز نمی‌دانم، نه بازار قصه را گرم می‌کرد و نه برای خود انحصار دانش غیب می‌ساخت.

قرآن نمونهٔ دیگری از برخورد با نادانسته‌ها ارائه می‌کند. هنگامی که آن معبود یگانه نام‌ها را به آدم آموخت و سپس آن‌ها را بر فرشتگان عرضه کرد، فرشتگان با پرسشی روبه‌رو شدند که دانشش به آنان داده نشده بود:

وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلْأَسْمَآءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى ٱلْمَلَـٰٓئِكَةِ فَقَالَ أَنۢبِـُٔونِى بِأَسْمَآءِ هَـٰٓؤُلَآءِ إِن كُنتُمْ صَـٰدِقِينَ ٣١

و همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت؛ سپس آن‌ها را بر فرشتگان عرضه کرد و گفت: اگر راست می‌گویید، مرا از نام‌های این‌ها آگاه کنید. (۲:۳۱)

فرشتگان برای حفظ جایگاه خود حدس نزدند، داستان نساختند و ادعای دسترسی به علم پنهان نکردند. آنان سر تسلیم فرود آوردند و گفتند:

قَالُوا۟ سُبْحَـٰنَكَ لَا عِلْمَ لَنَآ إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَآ ۖ إِنَّكَ أَنتَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ ٣٢

گفتند: پاک و منزهی تو؛ ما دانشی نداریم جز آنچه خود به ما آموخته‌ای؛ همانا تویی دانای حکیم. (۲:۳۲)

این پاسخ معیار امانت علمی است: لَا عِلْمَ لَنَآ إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَآ؛ ما دانشی نداریم جز آنچه به ما آموخته‌ای. اگر فرشتگان از گفتن «نمی‌دانیم» شرم نکردند، مفسر چرا باید از آن شرم کند؟ اگر فرشتگان برای حفظ منزلت خود دانش ابداع نکردند، عالم دینی چرا باید برای هر حرف، نام و سکوت قرآن داستان آماده کند؟

ناتوانی از گفتن «نمی‌دانیم» تنها یک ضعف شخصی نبود؛ به ساختار قدرت دینی تبدیل شد. هر پاسخ تازه، مرجعیت پاسخ‌دهنده را بیشتر می‌کرد و هر قصه، مردم را برای دانستن غیب به او وابسته‌تر می‌ساخت. از این رو، سکوت قرآن به فرصتی برای تولید روایت و کسب منزلت تبدیل شد. در چنین فضایی، قصهٔ بیرونی به تفسیر، تفسیر به روایت و روایت سرانجام به عقیدهٔ دینی تبدیل گردید.

اصل آل‌عمران؛ متشابهات ملک مفسران نیستند

قرآن برای برخورد با محکمات و متشابهات اصل روشنی قرار داده است:

هُوَ ٱلَّذِىٓ أَنزَلَ عَلَيْكَ ٱلْكِتَـٰبَ مِنْهُ ءَايَـٰتٌۭ مُّحْكَمَـٰتٌ هُنَّ أُمُّ ٱلْكِتَـٰبِ وَأُخَرُ مُتَشَـٰبِهَـٰتٌۭ ۖ فَأَمَّا ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌۭ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَـٰبَهَ مِنْهُ ٱبْتِغَآءَ ٱلْفِتْنَةِ وَٱبْتِغَآءَ تَأْوِيلِهِۦ ۗ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُۥٓ إِلَّا ٱللَّهُ ۗ وَٱلرَّٰسِخُونَ فِى ٱلْعِلْمِ يَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِۦ كُلٌّۭ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا ۗ وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّآ أُو۟لُوا۟ ٱلْأَلْبَـٰبِ ٧

اوست که این کتاب را بر تو نازل کرد. بخشی از آن آیات محکم‌اند که مادر و مرجع کتاب‌اند و بخش دیگر متشابهات‌اند. اما کسانی که در دل‌های‌شان انحراف است، برای فتنه‌جویی و طلب تأویل، از آنچه متشابه است پیروی می‌کنند؛ در حالی که تأویل آن را جز آن معبود یگانه نمی‌داند. و ریشه‌داران در دانش می‌گویند: به آن ایمان آوردیم؛ همه از نزد پروردگار ماست. و جز خردمندان پند نمی‌گیرند. (۳:۷)

آیه محکمات را أُمُّ ٱلْكِتَـٰبِ می‌نامد؛ یعنی مادر، بنیاد و مرجع کتاب. پس متشابهات باید در پرتو محکمات فهمیده شوند، نه اینکه روایت‌های بیرونی بر محکمات حکومت کنند. هنگامی که قرآن برای زنا صد تازیانه تعیین می‌کند، نمی‌توان با آیه‌ای غایب رجم را بر آن حاکم ساخت. هنگامی که قرآن دانش ساعت را تنها نزد آن معبود یگانه می‌داند، نمی‌توان با صدها روایت برای قیامت جدول حوادث ساخت. هنگامی که قرآن گمان‌زنی دربارهٔ اصحاب کهف را تیرانداختن در غیب می‌نامد، نمی‌توان نام و تعداد آنان را از قصه‌های بیرونی وارد عقیده کرد.

ریشه‌داران در دانش در این آیه کسانی نیستند که ادعای مالکیت تمام تأویل‌ها را دارند. آنان مرز دانش خود را می‌شناسند و می‌گویند:

ءَامَنَّا بِهِۦ كُلٌّۭ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا

به آن ایمان آوردیم؛ همه از نزد پروردگار ماست.

این پاسخ با پاسخ فرشتگان هماهنگ است. فرشتگان گفتند دانشی جز آنچه به ما آموخته‌ای نداریم؛ ریشه‌داران در دانش نیز متشابهات را بهانهٔ ادعای علم غیب نمی‌سازند. هر دو پاسخ، انسان را به امانت و شناخت مرز خود فرامی‌خوانند.

متشابهات و سکوت‌های قرآن زمین خالی نیستند که هر مفسر بتواند در آن قصهٔ دلخواه خود را بنا کند. آنچه قرآن نگفته است، اجازه‌ای برای ساختن سخن تازه به نام محمد نیست. کسی که سکوت قرآن را با اسرائیلیات پُر می‌کند، تنها جزئیاتی بر متن نمی‌افزاید؛ روش معرفتی قرآن را نیز نقض می‌کند.

مرز میان قرآن و میراث انسانی

مرز میان قرآن و میراث انسانی باید روشن بماند. سخن قرآن باید به نام قرآن عرضه شود و سخن منسوب به محمد باید روایت منسوب باقی بماند. گفتهٔ صحابی، تابعی یا مفسر تنها به دلیل ورود به یک کتاب اسلامی به وحی تبدیل نمی‌شود. قصهٔ یهودی و مسیحی نیز با تغییر نام شخصیت‌ها و افزوده‌شدن یک زنجیرهٔ روایت، سخن آن معبود یگانه نمی‌گردد.

این مرزبندی به معنای نابودکردن تاریخ و حافظهٔ فرهنگی نیست. ممکن است یک قصه برای شناخت فرهنگ گذشته ارزش داشته باشد، اما ارزش تاریخی یا ادبی آن اجازه نمی‌دهد به محمد نسبت داده شود. ممکن است یک مفسر نظری هوشمندانه ارائه کند، اما نظر او همچنان نظر مفسر است. مشکل از زمانی آغاز می‌شود که روایت، نظر و افسانه درهم می‌آمیزند و سپس همه با نام دین بر قرآن حکومت می‌کنند.

نام سگ اصحاب کهف در قرآن نیست؛ بنابراین نباید بخشی از تعلیم قرآن دانسته شود. قرآن فرشتهٔ مرگ را عزرائیل ننامیده است؛ پس شهرت این نام آن را قرآنی نمی‌سازد. قرآن برای زنا صد تازیانه تعیین کرده است؛ پس آیه‌ای ناپیدا نمی‌تواند رجم را بر آن تحمیل کند. قرآن دانش ساعت را تنها نزد پروردگار می‌داند؛ پس روایت‌های آخرالزمانی نمی‌توانند محمد را صاحب جدول آینده معرفی کنند. قرآن صابئین را سه بار نام برده، اما حدیث هویت آنان را توضیح نداده است؛ پس ادعای شرح کامل قرآن به‌وسیلهٔ حدیث با همین نمونه فرو می‌ریزد.

قرآن یکی از چند منبع مساوی نیست که در کنار تورات، انجیل، روایت و فقه گذاشته شود و سپس با رأی راویان محدود گردد. قرآن فرقان و معیار سنجش ادعاهاست. روایت باید در برابر قرآن سنجیده شود؛ نه اینکه قرآن در برابر روایت محاکمه شود.

نتیجه

ورود اسرائیلیات به تفسیر یک احتمال دور نیست. رد آن را می‌توان هم در فراوانی روایت‌ها و هم در سکوت آن‌ها مشاهده کرد. هرجا منابع یهودی و مسیحی قصه‌های فراوان داشتند، جزئیات مشابه در تفسیر اسلامی نیز فراوان شدند. داستان‌های پیامبران، اصحاب کهف، رجم و ادبیات آخرالزمانی از همین راه گسترش یافتند. اما هرجا منبع آماده‌ای وجود نداشت، مانند صابئین، حروف مقطعه و ذوالکفل، حدیث نیز خاموش ماند و مفسران به حدس‌های متناقض روی آوردند.

در داستان اصحاب کهف، این روند حتی در دو مرحله دیده می‌شود. نخست، هویت پرسش‌کنندگان فراموش شد و برای پُرکردن خلأ، داستان اسباب نزولی ساخته شد که پرسش‌های دارای مضمون مسیحی را به یهودیان نسبت داد. سپس جزئیات داستان مسیحی خفتگان غار وارد تفسیر شد، با آنکه قرآن محمد را از جست‌وجوی همان جزئیات بازداشته بود. در بحث قیامت نیز «اشراطی» که قرآن می‌گفت آمده‌اند، به علائمی تبدیل شدند که گویا هنوز در آینده خواهند آمد. در موضوع رجم، حکم بنی‌اسرائیل از راه روایت به قانون مسلمانان تبدیل شد و برای توجیه آن حتی از آیه‌ای سخن گفته شد که در قرآن وجود ندارد.

مشکل بنیادی تنها این نیست که یک قصه از یهودیت یا مسیحیت آمده است. مشکل آن است که میراث انسان به نام محمد عرضه شد، سپس سخن منسوب به محمد بر قرآن حکومت یافت و سرانجام آنچه در قرآن نبود جزئی از دین آن معبود یگانه پنداشته شد.

قرآن راه دیگری نشان می‌دهد. محکمات مادر و مرجع کتاب‌اند؛ متشابهات ملک مفسران نیستند؛ دانش غیب با قصه‌گویی به دست نمی‌آید؛ دانش ساعت نزد آن معبود یگانه است؛ تعداد اصحاب کهف را پروردگار بهتر می‌داند؛ و آنجا که علم داده نشده است، پاسخ فرشتگان همچنان معیار امانت است: لَا عِلْمَ لَنَآ إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَآ؛ ما دانشی نداریم جز آنچه به ما آموخته‌ای.

«نمی‌دانیم» نقص ایمان نیست. در جایی که آن معبود یگانه چیزی را بیان نکرده است، «نمی‌دانیم» عین امانت است. نقص آنجاست که انسان گمان خود را علم، قصهٔ دیگران را حدیث و میراث بشر را وحی بنامد.

پناه می‌بریم به آن معبود یگانه از شر شیطان رانده‌شده، از سلطهٔ طاغوت، و از آن بخش نفس خویش که گمان را به نام حقیقت و سخن انسان را به نام وحی عرضه می‌کند.