ریشه قرآنی غ ر ب
از غروب خورشید و دور شدن از دید تا مغرب، غربت و شاخههای دیگر
ریشه «غ ر ب» در قرآن بیش از همه با غروب خورشید، محل غروب و سوی غربی شناخته میشود. خورشید غَرَبَتْ و تَغْرُبُ؛ پایان حرکت دیداری آن در افق غُرُوب نام دارد؛ محل یا سوی این غروب مَغْرِب است؛ و چیزی که به آن سو نسبت داده شود غَرْبِيّ یا غَرْبِيَّة خوانده میشود.
اما خانواده «غ ر ب» به همین شاخه محدود نیست. در عربی کهن همین ماده با دور شدن، دور افتادن از وطن و غریب شدن نیز پیوند دارد. در دستهبندی لغوی، غُرَاب، نام کلاغ، و غَرَابِيب، در توصیف سیاهی بسیار تیره، نیز ذیل همین ماده بررسی میشوند؛ هر دو در قرآن آمدهاند.
پیوند تاریخی همه این صورتها با یک معنای نخستین ثابت نشده است. شاخه غروب، مغرب و جهت غربی روشن است و شاخه دوری و غربت نیز در زبان عربی پشتوانه مستقل دارد؛ «غراب» و «غرابيب» را باید با توجه به کاربرد خاص خودشان بررسی کرد.
در شاخه اصلی قرآنی میتوان «غ ر ب» را چنین شناخت: فرو رفتن و از دید دور شدن خورشید در افق؛ و از همین رخداد، غروب، محل و سوی غروب و جهت غربی شکل میگیرد. عربی همین ماده را برای دور شدن و غربت نیز به کار برده است، اما همه مشتقهای آن را نمیتوان با اطمینان از همین یک تصویر استخراج کرد.
صورتها و عنوانهای بررسیشده
دوری و غربت
عربی کهن شاخه دیگری از «غ ر ب» را برای دور شدن و دور افتادن به کار برده است. غربة به دوری از وطن و غريب به کسی گفته میشود که از قوم یا سرزمین خود دور افتاده باشد.
در شعری منسوب به متلمس ضبعی، شاعر جاهلی، آمده است:
أَلَا أَبْلِغَا أَفْنَاءَ سَعْدِ بْنِ مَالِكٍ
رِسَالَةَ مَنْ قَدْ صَارَ فِي الْغُرْبِ جَانِبُهْ
«به تیرههای سعد بن مالک برسانید، پیام کسی را که در دیار غربت افتاده است.»
در لسان العرب، «الغُرْب» در همین بیت به دوری از وطن تفسیر شده است. ابن انباری در شرح قصاید کهن، بیت را به متلمس نسبت میدهد، اما «الغرب» را ناحیهٔ مغربی میداند که شاعر در آن به سر میبرد. بنابراین انتساب نقل روشن است، ولی توضیح دقیق «الغرب» در منابع یکسان نیست: غربت و دوری از وطن، یا ناحیهٔ غربیِ اقامت شاعر.
ترجمهٔ بالا بر توضیح غربت تکیه دارد؛ با توضیح جغرافیایی، پایان آن «کسی که در ناحیهٔ غرب جای گرفته است» خواهد بود. در هر دو خوانش، بیت از جایگاه شاعر دور از مخاطبانش سخن میگوید، نه از غروب خورشید. واژههای «تغرب» و «اغتراب» نیز در منابع لغوی برای دور شدن و بیرون رفتن از محیط آشنا ثبت شدهاند؛ تاریخ هر کاربرد باید جداگانه سنجیده شود.
میان غروب و غربت نزدیکی معنایی قابل فهمی وجود دارد: خورشید هنگام غروب از دید دور میشود و غریب نیز از خانه و محیط آشنای خود دور است. حتی برخی لغویان کهن غروب خورشید را از همین جهت با دور شدن آن از سطح دید توضیح دادهاند.
اما این نزدیکی هنوز به معنای اثبات یک زنجیره تاریخی قطعی نیست. نمیتوان گفت «غربت» حتما استعارهای از غروب خورشید بوده، یا غروب حتما در اصل «غریب شدن خورشید» معنا داشته است. آنچه میتوان با اطمینان حفظ کرد وجود واقعی شاخه دوری در همین خانواده است.
«غَرَبَتْ»؛ غروب به عنوان رخداد
یکی از روشنترین کاربردهای فعل در داستان اصحاب کهف آمده است:
وَتَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَتْ تَزَاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَإِذَا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ
«و خورشید را میبینی که هنگامی که طلوع میکند از غارشان به سوی راست مایل میشود و هنگامی که غروب میکند از سوی چپ آنان میگذرد.»
کهف، ۱۷
قرآن در یک جمله طَلَعَتْ و غَرَبَتْ را در برابر یکدیگر قرار میدهد. خورشید نخست برمیآید و سپس غروب میکند. در این کاربرد، فعل رخدادی را بیان میکند که ناظر آن را در افق میبیند؛ ترتیب تاریخی پیدایش معنای غروب و جهت غرب از این جمله به دست نمیآید.
در داستان ذوالقرنین نیز فعل مضارع همین معنا را حفظ میکند:
حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِنْدَهَا قَوْمًا
«تا هنگامی که به مغرب خورشید رسید، آن را دید که در چشمهای گلآلود غروب میکند و نزد آن گروهی را یافت.»
کهف، ۸۶
تَغْرُبُ همان غروب کردن خورشید را بیان میکند. خود فعل نمیگوید خورشید از نظر فیزیکی وارد چشمه میشود؛ آن مسئله به ساخت کامل صحنه و زاویه دید داستان مربوط است. از نظر ریشه، آنچه روشن است همان غروب و ناپدید شدن خورشید از افق دیداری است.
«طلوع» و «غروب»؛ دو سوی یک روز
در طه آمده است:
وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَقَبْلَ غُرُوبِهَا
«و پیش از طلوع خورشید و پیش از غروب آن، پروردگارت را با ستایش تسبیح کن.»
طه، ۱۳۰
و در ق:
وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَقَبْلَ الْغُرُوبِ
«و پیش از طلوع خورشید و پیش از غروب، پروردگارت را با ستایش تسبیح کن.»
ق، ۳۹
در این دو آیه، طلوع و غروب دو رخداد متقابلاند. طلوع هنگامی است که خورشید پدیدار میشود و غروب هنگامی است که از افق دید ناپدید میشود.
این تقابل به مقایسه «ش ر ق» و «غ ر ب» نیز کمک میکند. شاخه خورشیدی «ش ر ق» با برآمدن و روشن شدن پیوند دارد و شاخه خورشیدی «غ ر ب» با فرو رفتن و از دید دور شدن.
اما همین تقابل طبیعی نباید به یک نظام فلسفی تبدیل شود. از خود این دو ریشه نمیتوان گفت شرق ذاتا نماد حقیقت و حضور است و غرب ذاتا نماد تاریکی و غیاب. این بارهای نمادین ممکن است بعدها در ادبیات و اندیشه پدید آیند، اما تعریف لغوی قرآن نیستند.
«مغرب»؛ محل یا سوی غروب
ارتباط فعل و اسم در کهف ۱۸:۸۶ بسیار روشن است. قرآن نخست از مَغْرِبَ الشَّمْسِ و سپس از تَغْرُبُ سخن میگوید. مغرب جایی یا سویی است که غروب خورشید از آن دیده میشود.
همین رابطه در سخن ابراهیم نیز آشکار است:
قَالَ إِبْرَاهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ
«ابراهیم گفت: آن معبود یگانه خورشید را از مشرق میآورد؛ پس تو آن را از مغرب بیاور.»
بقره، ۲۵۸
«مشرق» سوی برآمدن و «مغرب» سوی غروب است. دو نام جغرافیایی از دو رخداد طبیعی گرفته شدهاند.
از همین جا «مغرب» میتواند به جهت جغرافیایی غرب تبدیل شود. این کاربرد کاملا واقعی و تثبیتشده است، اما مطالعه ریشه نشان میدهد که پشت نام جهت، هنوز تصویر غروب خورشید قرار دارد.
یک مغرب، دو مغرب و مغربها
مغرب در قرآن همیشه مفرد نیست. در الرحمن آمده است:
رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَرَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ
«پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب.»
الرحمن، ۱۷
در معارج میخوانیم:
فَلَا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشَارِقِ وَالْمَغَارِبِ إِنَّا لَقَادِرُونَ
«پس سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها که ما تواناییم.»
معارج، ۴۰
اعراف نیز میگوید:
وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كَانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا
«و نواحی شرقی و غربی آن سرزمین را که در آن برکت نهاده بودیم، به مردمی که به ضعف کشانده میشدند به میراث دادیم.»
اعراف، ۱۳۷
قرآن از مغرب به صورت مفرد، مثنی و جمع سخن میگوید. در اعراف ۷:۱۳۷، موضوعْ سرزمینی است که به قومی به میراث داده میشود؛ «مشارق الأرض ومغاربها» در این سیاق نواحی شرقی و غربی آن سرزمین را بیان میکند. بنابراین همه موارد جمع را نباید به نقاط غروب خورشید محدود کرد.
در توضیح سنتی الرحمن ۵۵:۱۷، دو مغرب با دو حد دور محل غروب خورشید در طول سال، و در معارج ۷۰:۴۰، مغربهای متعدد با مواضع گوناگون غروب در روزهای مختلف پیوند داده شدهاند. این توضیح با تجربه تغییر محل غروب در افق سازگار است، اما خود این آیات فصلها یا شمار معینی از نقاط غروب را ذکر نمیکنند.
مغرب میتواند محل غروب، سوی غرب یا ناحیهای غربی را بیان کند. مفرد، مثنی و جمع بودن آن باید حفظ شود و مصداق هر صورت از سیاق همان آیه به دست آید. این تنوع با کاربرد معمول «غرب» به عنوان یک جهت جغرافیایی منافاتی ندارد.
«الْغَرْبِيِّ» و «غَرْبِيَّة»؛ جهت غربی
در قصص آمده است:
وَمَا كُنْتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِيِّ إِذْ قَضَيْنَا إِلَىٰ مُوسَى الْأَمْرَ وَمَا كُنْتَ مِنَ الشَّاهِدِينَ
«و تو در جانب غربی نبودی هنگامی که فرمان را به موسی سپردیم و از شاهدان نبودی.»
قصص، ۴۴
الْغَرْبِيِّ در اینجا صفتی مکانی و به معنای «غربی» است. همانگونه که شَرْقِيّ چیزی را به سوی مشرق نسبت میدهد، غربي نیز نسبت به سوی مغرب را بیان میکند.
این کاربرد، پیوند معنایی غروب و جهت جغرافیایی را نشان میدهد: خورشید غروب میکند، محل یا سوی غروب «مغرب» نام دارد و چیزی که به آن سو نسبت داشته باشد «غربی» است. این پیوند معنایی را نباید بهتنهایی گزارشی از ترتیب تاریخی پیدایش واژهها دانست.
«لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ»
در آیه نور آمده است:
يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ
«از درختی مبارک، زیتونی، که نه شرقی است و نه غربی، افروخته میشود؛ روغنش نزدیک است که روشن شود، هرچند آتشی به آن نرسیده باشد.»
نور، ۳۵
غَرْبِيَّة صفت «زیتونة» و در برابر شَرْقِيَّة قرار گرفته است. از نظر خود واژه، «غربی» یعنی منسوب به سوی مغرب.
این ریشه به تنهایی توضیح نمیدهد که چرا زیتون «نه شرقی و نه غربی» خوانده شده است. توضیحهایی درباره جای درخت، میزان آفتابگیری یا موقعیت آن، کوششهایی برای فهم مصداق کامل مثالاند و نباید داخل معنای پایه «غربية» گذاشته شوند.
همچنین نمیتوان از همین عبارت نتیجه گرفت که آیه هرگونه مرزبندی جغرافیایی را برای نور الهی نفی میکند. این ممکن است تأملی بر کل مثال باشد، اما معنای مستقیم صفت «غربية» نیست.
برای ترجمه پایه، همان «نه شرقی و نه غربی» امانتدارتر است.
یک مقایسه سامی؛ «داخل شدن» خورشید
در اکدی، یکی از زبانهای سامی کهن، فعل erēbu به معنای «داخل شدن» برای غروب خورشید نیز به کار میرود. تعبیر erēb šamši غروب خورشید را بیان میکند؛ یعنی همان رخداد با تصویر «داخل شدن» خورشید توصیف میشود.
این داده از نظر تاریخی جالب است، زیرا نشان میدهد مردمان سامی برای توصیف غروب تنها از تصویر «پایین رفتن» استفاده نمیکردند؛ «داخل شدن» خورشید در سوی افق نیز میتوانست همین رخداد را بیان کند.
این کاربرد اکدی در مطالعات تطبیقی در کنار عربی «غَرَبَ» بررسی شده است. با این حال، مقایسه دو صورت یا احتمال خویشاوندی آنها با ادعای مشتق شدن مستقیم واژه عربی از اکدی یکسان نیست. داوری درباره رابطه تاریخی به تطابق منظم همخوانها و شواهد هر زبان نیاز دارد، نه صرفا شباهت معنا.
پس این داده برای نشان دادن تصویر کهن غروب در خانواده زبانهای سامی مفید است، نه برای تعیین قطعی منشأ «غ ر ب» عربی.
آیا هسته ریشه «تاریکی» است؟
غروب با آمدن شب و کاهش نور همراه است، کلاغ معمولا پرندهای سیاه است و غِرْبِيب نیز سیاهی بسیار تیره را بیان میکند. این همنشینیها ممکن است یک تصویر ادبی جذاب بسازند، اما برای قرار دادن «تاریکی» در مرکز ریشه کافی نیستند.
شاخه غربت به معنای دوری است، نه تاریکی. «مغرب» محل غروب است، نه نام تاریکی. در خانواده «غ ر ب» حتی کاربردهای لغوی دیگری نیز ثبت شدهاند که با مفهوم تاریکی توضیح داده نمیشوند.
توصیف غربت به «تاریکی اجتماعی» میتواند استعارهای ادبی باشد، اما شاهدی بر معنای تاریخی ریشه نیست. همراهی غروب با تاریکی و سیاهی کلاغ نیز بهتنهایی همه شاخههای این خانواده را به معنای واحد «تاریکی» بازنمیگرداند.
در این خانواده بهتر است شاخههای واقعی را همانگونه که زبان ثبت کرده کنار هم نگه داریم، حتی اگر نتوان همه آنها را از یک تصویر یگانه استخراج کرد.
«غُرَاب»؛ نام کلاغ
قرآن در داستان دو فرزند آدم میگوید:
فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَابًا يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِي سَوْءَةَ أَخِيهِ قَالَ يَا وَيْلَتَىٰ أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَٰذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِيَ سَوْءَةَ أَخِي
«پس آن معبود یگانه کلاغی فرستاد که در زمین میکاوید تا به او نشان دهد چگونه پیکر برادرش را بپوشاند. گفت: وای بر من، آیا ناتوان بودم که مانند این کلاغ باشم و پیکر برادرم را بپوشانم؟»
مائده، ۳۱
غُرَاب در این آیه نام پرنده است و ترجمه آن «کلاغ» است.
قرار گرفتن این اسم در خانواده «غ ر ب» به تنهایی ثابت نمیکند که نام پرنده از غروب، غرب یا غربت ساخته شده است. فرهنگهای لغوی پیوندهایی میان «غراب» و بعضی شاخههای دیگر ثبت کردهاند، اما برای کاربرد قرآن نیازی نیست منشأ نام پرنده را بازسازی کنیم.
در سیاق این آیه، واژه به همان پرندهای اشاره دارد که زمین را میکاود. خود نام «غراب» معنای غرب، غروب یا نمادی پنهان از تاریکی را به جمله اضافه نمیکند.
«غَرَابِيبُ سُودٌ»؛ سیاهی بسیار تیره
در فاطر آمده است:
وَمِنَ الْجِبَالِ جُدَدٌ بِيضٌ وَحُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهَا وَغَرَابِيبُ سُودٌ
«و از کوهها، رگههایی سفید و سرخ با رنگهای گوناگون، و [بخشهایی] سیاهِ بسیار تیره است.»
فاطر، ۲۷
غَرَابِيب جمع غِرْبِيب است و در زبان عربی برای سیاهی بسیار شدید به کار رفته است. تعبیر أَسْوَدُ غِرْبِيبٌ نیز برای «سیاه بسیار تیره» ثبت شده است.
در سنت لغوی، از جمله در توضیح راغب اصفهانی، «غِرْبِيب» به سیاهیِ همانند رنگ غُرَاب، یعنی کلاغ، توضیح داده شده است. این شاهدْ پیوند رنگی دو واژه را روشن میکند؛ با این حال، توضیح لغویِ رنگ را نباید بهتنهایی اثبات قطعی مسیر تاریخی اشتقاق دانست.
بنابراین در قرآن غَرَابِيبُ سُودٌ به تیرگی شدید رنگ کوهها مربوط است؛ نه به غرب جغرافیایی و نه به غروب خورشید.
وجود این شاخه یادآوری مهمی است که همریشه بودن ظاهری یا قرار گرفتن چند واژه زیر یک ماده لغوی، به معنای داشتن یک تصویر تاریخی واحد و اثباتشده برای همه آنها نیست.
ش ر ق در مقایسه با غ ر ب؛ برآمدن و غروب کردن
مقایسه این دو خانواده در شاخه خورشیدی آنها روشنتر است.
«ش ر ق» در شاخه خورشیدی خود با برآمدن و روشن شدن پیوند دارد و «غ ر ب» با غروب و دور شدن خورشید از دید. از همین دو رخداد، مشرق و مغرب به دو سوی جغرافیایی تبدیل شدهاند.
قرآن این تقابل را در چند سطح حفظ میکند: از طلوع الشمس و غروبها تا المشرق والمغرب، المشرقين والمغربين و المشارق والمغارب.
این تقابل واقعی و زبانی است، اما بار اخلاقی ثابت ندارد. قرآن نمیگوید مشرق ذاتا خوب و مغرب ذاتا بد است، یا یکی نور معنوی و دیگری تاریکی معنوی را نمایندگی میکند.
دقیقترین مرز همان رخداد طبیعی است: مشرق سوی برآمدن است و مغرب سوی غروب.
بقره ۲:۱۱۵؛ از مشرق و مغرب تا «هرجا»
بقره ۲:۱۱۵ مشرق و مغرب را کنار هم میآورد:
وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ ۚ فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ
«و مشرق و مغرب متعلق به آن معبود یگانه است؛ پس هرجا که رو کنید، آنجا وجه آن معبود یگانه است. بیگمان آن معبود یگانه واسع و داناست.»
در این جمله، مشرق سوی برآمدن خورشید و مغرب سوی غروب آن است. این دو از محسوسترین کرانههای افق انساناند.
اما آیه پس از نام بردن آنها نمیایستد و میگوید:
فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا
«پس هرجا که رو کنید.»
بنابراین مشرق و مغرب در اینجا فهرستی کامل از جهتهای ممکن نیستند. دو سوی بسیار شناختهشده افق نام برده میشوند و سپس «أينما» دامنه را به هر سوی روکردن انسان گسترش میدهد.
مشرق و مغرب هر دو متعلق به آن معبود یگانهاند؛ انسان با تغییر جهت خود از قلمرو او بیرون نمیرود. این نتیجه از خود ساخت آیه به دست میآید و نیازی ندارد شرق و غرب را به نمادهای فلسفی دیگری تبدیل کنیم.
پیشنهاد ترجمه برای فرقان
در غَرَبَتِ الشَّمْسُ، «خورشید غروب کرد» طبیعی و دقیق است. توضیح ریشه میتواند روشن کند که غروب با از دید بیرون رفتن خورشید در افق پیوند دارد.
در غُرُوبِهَا و الْغُرُوب نیز خود «غروب» در فارسی کاملا جاافتاده است و نیازی به جایگزینی ندارد.
در مَغْرِبِ الشَّمْسِ، «مغرب خورشید» تصویر متن را حفظ میکند و «جای غروب خورشید» میتواند در توضیح معنای آن بیاید.
الْمَغْرِب در کنار مشرق به طور طبیعی «مغرب» یا «غرب» ترجمه میشود. لازم نیست هر بار تصویر ریشه را با عبارت «سوی فرو رفتن خورشید» داخل ترجمه پایه قرار داد.
الْمَغْرِبَيْنِ «دو مغرب» و الْمَغَارِب «مغربها» است و تفاوت شمار آنها باید حفظ شود.
در جَانِبِ الْغَرْبِيِّ، «جانب غربی» و در لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ، «نه شرقی و نه غربی» طبیعی است.
غُرَاب در مائده ۳۱ «کلاغ» است و هیچ معنای مربوط به غروب یا غربت نباید وارد ترجمه آن شود.
در غَرَابِيبُ سُودٌ نیز «بسیار سیاه» یا «سیاه تیره» معنای جمله را منتقل میکند. اگر خود «غرابيب» در متن پژوهشی حفظ شود، توضیح کوتاه درباره شدت سیاهی لازم است.
جمعبندی
ریشه «غ ر ب» خانوادهای چندشاخه است و همه صورتهای آن را نباید به یک تصویر واحد فروکاست.
روشنترین شاخه قرآنی آن با خورشید پیوند دارد. غَرَبَتْ و تَغْرُبُ غروب کردن خورشید را بیان میکنند و غُرُوب نام خود این رخداد است. قرآن «طلوع» و «غروب» را مستقیما در برابر یکدیگر قرار میدهد.
مَغْرِب محل یا سوی غروب و نیز جهت غرب را بیان میکند؛ غربي و غربية نسبت جغرافیایی به آن سو را میرسانند. مفرد، مثنی و جمع این واژه در قرآن آمده است. تعیین مصداق آنها به سیاق بستگی دارد: برای نمونه، مغربهای اعراف ۷:۱۳۷ نواحی غربی سرزمیناند، نه صرفا نقاط غروب خورشید.
عربی کهن شاخه دیگری از این ماده را برای دوری و غربت به کار برده است. این شاخه با غروب از نظر دور شدن و از دید خارج شدن نزدیکی معنایی دارد، اما مسیر تاریخی دقیق رابطه آنها را نمیتوان تنها از این شباهت تعیین کرد.
کاربرد اکدی erēbu نشان میدهد که غروب خورشید در یک زبان سامی کهن با تصویر «داخل شدن» نیز بیان میشده است. این مقایسه برای شناخت تعبیرهای کهن غروب مفید است، اما وامگیری مستقیم عربی از اکدی یا مسیر دقیق تحول معنایی را بهتنهایی ثابت نمیکند.
غُرَاب نام کلاغ است و غَرَابِيب در قرآن سیاهی بسیار تیره را بیان میکند. توضیح «غربيب» با رنگ سیاه غراب در سنت لغوی آمده است؛ این توضیح، بهتنهایی، نه تاریخ اشتقاق را قطعی میکند و نه «تاریکی» را به هسته همه معانی غروب، غربت و غراب تبدیل میکند.
در مقایسه با «ش ر ق»، مرز اصلی روشن است: شروق با برآمدن و روشن شدن خورشید ارتباط دارد و غروب با فرو رفتن و از دید دور شدن آن. از همین دو رخداد، مشرق و مغرب به دو سوی جغرافیایی تبدیل شدهاند، بیآنکه این تقابل طبیعی خود به خود به دوگانهای اخلاقی یا فلسفی تبدیل شود.
غ ر ب: در شاخه اصلی قرآنی، غروب کردن و از دید دور شدن خورشید و از آن، غروب، محل و سوی غروب و جهت غربی؛ در عربی کهن، همین ماده با دور شدن و غربت نیز پیوند دارد. «غراب» و «غرابيب» شاخههای دیگری از این خانوادهاند که باید بر اساس کاربرد خودشان فهمیده شوند و نباید بدون شاهد به معنای غروب، غربت یا یک هسته فرضی مانند تاریکی بازگردانده شوند.
کاربرد این ریشه در البقره ۲:۱۱۵