ریشهٔ ص ل ص ل — صَلْصَال؛ گل خشکیده و صدای طنین‌دار

نوشتن تبصره دربارهٔ این اثر

صورت‌های قرآنی و لغوی

۱. معنای ریشه و ساختمان واژه

«صَلْصَال» در زبان عربی به گلی گفته می‌شود که خشک شده و هنگامی که بر آن ضربه وارد شود، صدایی طنین‌دار از آن برمی‌خیزد. این واژه در قرآن چهار بار آمده و در همهٔ موارد، به مادهٔ آفرینش انسان اشاره دارد.

در فرهنگ‌های کهن عربی، «صَلْصَال» با «صَلْصَلَة» و «صَلِيل» ارتباط داده شده است. این واژه‌ها به صداهایی مربوط‌اند که از برخورد یا حرکت اجسام پدید می‌آیند؛ مانند صدای فلز، زنگ، زیورآلات و اشیای سخت.

در «لسان العرب» آمده است: «الصَّلْصَالُ مِنَ الطِّينِ: مَا لَمْ يُجْعَلْ خَزَفًا»؛ یعنی صلصال، گلی است که هنوز به سفال پخته تبدیل نشده است.

در همان منبع توضیح داده شده که این گل به سبب صدایی که از آن برمی‌خیزد «صلصال» نامیده شده است.

جوهری در «الصحاح» توضیح دیگری آورده است: «الصَّلْصَالُ: الطِّينُ الْحُرُّ خُلِطَ بِالرَّمْلِ»؛ یعنی گل خالص یا مرغوبی که با شن آمیخته شده است. سپس توضیح می‌دهد که این ماده پس از خشک شدن صدا می‌دهد و اگر در آتش پخته شود، به «فَخَّار» تبدیل می‌گردد. آمیختگی با شن در این تعریف لغوی آمده است؛ نباید از آن نسبت یا فرمول ثابتی برای همهٔ کاربردها استخراج کرد.

الصحاح و لسان العرب؛ گل خشکیده، شن و تفاوت با سفال پخته

در این توضیح، سه وضعیت از یکدیگر متمایزند: گلِ مرطوب و شکل‌پذیر، گلِ خشکیده‌ای که می‌تواند صدای طنین‌دار ایجاد کند، و سفالی که بر اثر پختن در آتش پدید می‌آید.

بنابراین، صلصال را نباید به هر نوع خاک یا گل مرطوب تعمیم داد. ویژگی برجستهٔ آن در توضیح غالب لغویان، خشکیدگی و قابلیت ایجاد صدای طنین‌دار است.

البته خشک بودن به این معنا نیست که ماده پیوسته صدا تولید می‌کند. صدا معمولاً هنگامی پدید می‌آید که جسم خشک با چیز دیگری برخورد کند یا ضربه‌ای بر آن وارد شود.

این تفاوت برای ترجمه اهمیت دارد. «گلِ صداکننده» اگر بدون توضیح بیاید، ممکن است تصور نادرستی ایجاد کند که خودِ ماده همواره در حال تولید صداست. مقصود، گلی است که پس از خشک شدن، هنگام برخورد صدایی مشخص ایجاد می‌کند.

از نظر ساختمان، «ص ل ص ل» ماده‌ای چهارحرفی است که از تکرار دو حرف «ص ل» ساخته شده است.

فعل «صَلْصَلَ» بر وزن «فَعْلَلَ» قرار دارد و «صَلْصَال» بر وزن «فَعْلَال» است.

این خانواده از نظر صورت با واژه‌های تکراری دیگری مانند «زَلْزَلَ» و «وَسْوَسَ» قابل مقایسه است؛ اما تکرار حروف به‌تنهایی معنای واحدی برای همهٔ این ساختمان‌ها ایجاد نمی‌کند.

در مورد «صلصل»، ارتباط با صدا از کاربردهای واقعی زبان عربی به دست می‌آید، نه صرفاً از شکل چهارحرفی واژه.

۲. صَلْصَلَة؛ صدای فلز، زنگ و اجسام خشک

صلیل و صلصله

در عربی، «صَلَّ» به معنای صدا کردن آمده است و مصدر آن «صَلِيل» است.

برای نمونه، «صَلَّ اللِّجَامُ» دربارهٔ صدای لجام و قطعات فلزی آن به کار رفته است.

در منابع لغوی، میان «صَلِيل» و «صَلْصَلَة» تفاوتی ذکر شده است.

اگر صدایی امتداد پیدا کند، می‌توان آن را «صلیل» نامید. اما اگر صدا بازگردد، تکرار شود یا با طنین و برخوردهای پیاپی همراه باشد، «صلصلة» نیز به کار می‌رود.

در «لسان العرب»، به نقل از لیث، آمده است که وقتی در صدای لجام بازگشت و تکرار تصور شود، تعبیر «صَلْصَلَ اللِّجَامُ» به کار می‌رود.

در همان منبع، «صَلْصَلَةُ اللِّجَامِ» به صدایی توضیح داده شده که تکرار یا شدت یافته است.

این تفاوت از نظر شناخت خانوادهٔ واژه مهم است.

«صلیل» می‌تواند صدای ممتد باشد، اما «صلصله» بیشتر صدای طنین‌دار یا تکرارشونده را به ذهن می‌آورد.

بااین‌حال، نباید این گرایش را به قانونی مطلق تبدیل کرد که هر صلصله حتماً از چند ضربهٔ جداگانه پدید آمده باشد.

لسان العرب؛ توضیح لیث دربارهٔ صلیل و صلصله

ویژگی مشترک، صدای آشکار و طنین‌داری است که از برخورد یا حرکت چیزی ایجاد می‌شود.

صلصلهٔ آهن و زیورآلات

در منابع کهن، «صَلْصَلَ الْحُلِيُّ» دربارهٔ صدای زیورآلاتی آمده است که هنگام حرکت به یکدیگر برخورد می‌کنند.

«صَلْصَلَ الْحَدِيدُ» نیز برای صدای فلز ثبت شده است.

همچنین «صَلَّ الْمِسْمَارُ» دربارهٔ میخی به کار رفته که هنگام کوبیده شدن، صدایی ایجاد می‌کند.

این کاربردها نشان می‌دهند که معنای صوتی خانواده به گل یا سفال محدود نیست.

فلز، زیور، میخ و اشیای خشک می‌توانند صدایی داشته باشند که در زبان عربی با «صلیل» یا «صلصله» توصیف شود.

از همین میدان معنایی، نام «صلصال» برای گل خشکیده قابل فهم می‌شود؛ زیرا گل پس از خشک شدن می‌تواند هنگام برخورد، صدایی متفاوت از گل نرم و مرطوب ایجاد کند.

اما نباید از این ارتباط نتیجه گرفت که صلصال حتماً به سختی آهن یا فلز بوده است.

شباهت در ویژگی صوتی است، نه در جنس، ترکیب یا استحکام ماده.

شاهدی از شعر لبید

در شعر لبید بن ربیعه، دربارهٔ صدای قطعات فلزی، چنین آمده است:

أَحْكَمَ الْجُنْثِيُّ مِنْ عَوْرَاتِهَا
كُلَّ حِرْبَاءٍ إِذَا أُكْرِهَ صَلّ

برگردان توضیحی، بر پایهٔ ضبطِ «الجُنْثِيُّ» با رفع: «زره‌ساز، میخ‌های زره را در رخنه‌های آن استوار کرد؛ هر میخی که به زور در جای خود رانده می‌شد، صدا می‌کرد.» «حِرباء» در این شاهد نام میخ زره است، نه جانور آفتاب‌پرست. در نقل‌ها، «صنعتها» به جای «عوراتها» و نصبِ «الجُنْثِيَّ» با تحلیل دیگری نیز گزارش شده است؛ اینجا ضبطِ عرضه‌شده حفظ شده است.

لسان العرب و المحکم؛ شاهد لبید و اختلاف ضبط‌های آن

واژهٔ «صَلَّ» در اینجا به صدای فلز مربوط است.

این شاهد، کاربرد صوتی مادهٔ سه‌حرفی «ص ل ل» را در زبان شعر کهن نشان می‌دهد.

اما باید توجه داشت که خودِ بیت، واژهٔ چهارحرفی «صلصال» را به معنای گل خشکیده به کار نبرده است. بنابراین، نمی‌توان آن را شاهد مستقیمِ کاربرد قرآنی «صلصال» معرفی کرد.

ارزش آن در روشن ساختن میدان صوتیِ خانوادهٔ نزدیک «ص ل ل» است. لبید از شاعران مخضرم بود؛ بدون تاریخ مستقل برای همین بیت، نباید آن را شاهدِ قطعیِ پیش از نزول معرفی کرد.

شاهدی از شعر اَعشی

در شعری از اَعشی آمده است:

عَنْتَرِيسٌ تَعْدُو إِذَا مَسَّهَا الصَّوْ
تُ كَعَدْوِ الْمُصَلْصِلِ الْجَوَّالِ

برگردان توضیحی: «ماده‌شتری نیرومند که چون آوای ساربان به او برسد، مانند خر وحشیِ بانگ‌زن و جولان‌کننده می‌دود.» در این تصویر، «المُصَلْصِل» به جانوری صدادار، در شرح لغوی به خر وحشی، اشاره دارد؛ نه به گل خشکیده.

لسان العرب و تاج العروس؛ شاهد اعشی و خر وحشیِ صدادار

در توضیح‌های لغوی، این صورت با صدای بلند و تیزِ بعضی چهارپایان، به‌ویژه اسب یا خر وحشی، ارتباط داده شده است.

این شاهد نشان می‌دهد که خانوادهٔ چهارحرفی «ص ل ص ل» در زبان شعر نیز معنای صوتی داشته است.

در این کاربرد، هیچ اشاره‌ای به گل یا سفال وجود ندارد.

بنابراین، معنای صدا در این خانواده مستقل از کاربرد قرآنیِ مادهٔ آفرینش نیز شناخته شده بوده است.

از کنار هم گذاشتن این شواهد می‌توان فهمید که «صلصله» به کیفیتی شنیداری مربوط است که در فلز، زیور، بعضی حیوانات و گل خشکیده امکان بروز دارد.

اما نمی‌توان گفت تمام این صداها از نظر فیزیکی یکسان‌اند. صدای فلز، حیوان و سفال ممکن است تفاوت‌های آشکاری داشته باشند.

آنچه زبان آنها را در یک خانواده قرار داده، ویژگی‌های شنیداریِ نزدیک مانند طنین، تیزی یا تکرار صداست.

۳. صورت‌های زبانی و معانی دیگر

صَلْصَلَ و تَصَلْصَلَ

«صَلْصَلَ» فعل چهارحرفی است و برای تولید صدای طنین‌دار یا تکرارشونده به کار می‌رود.

مصدر آن «صَلْصَلَة» است.

«تَصَلْصَلَ» نیز دربارهٔ چیزی به کار می‌رود که به صدا درمی‌آید؛ مانند زیورآلاتی که هنگام حرکت صدای برخورد آنها شنیده می‌شود.

«مُصَلْصِل» وصف چیزی است که چنین صدایی ایجاد می‌کند.

این صورت‌ها در منابع لغوی ثبت شده‌اند، اما در قرآن نیامده‌اند.

صَلْصَال

«صَلْصَال» در کاربرد قرآنی، نام گل خشکیده‌ای است که قابلیت ایجاد صدای طنین‌دار دارد.

این واژه تنها صورتِ این خانواده است که در قرآن به کار رفته است.

در عربی، «صَلْصَال» برای حیوانی با صدای بلند یا تیز نیز ثبت شده است؛ مانند اسبی که صدای آن نازک و آشکار است.

این کاربرد نشان می‌دهد که «صَلْصَال» افزون بر نامِ مادهٔ خشکیده، وصفِ صوتیِ جانور نیز بوده است. صرفِ وجود هر دو کاربرد، جهت تاریخیِ انتقال معنا از یکی به دیگری را ثابت نمی‌کند.

بااین‌حال، در آیات آفرینش انسان، «صلصال» از این نوع کاربرد نیست؛ زیرا با «حَمَإٍ مَسْنُونٍ» و «فَخَّار» همراه آمده است و موضوع، مادهٔ آفرینش است.

صُلْصُل و نام‌های دیگر

در منابع لغوی، «الصُّلْصُل» با ضم صاد، برای نوعی پرنده نیز ثبت شده است. برخی لغویان آن را با «الفَاخِتَة» مرتبط دانسته‌اند.

همچنین «صُلْصُل» برای ناصیه یا کاکل اسب، و در بعضی نقل‌ها برای سپیدیِ موی آن ثبت شده است؛ نه برای تمام پیشانی به‌طور عام. این صورت و صورت‌هایی مانند «صُلْصُلَة» برای باقی‌ماندهٔ آب در ظرف نیز آمده‌اند.

المحکم و تاج العروس؛ ناصیه، پرنده و باقی‌ماندهٔ آب

اما اشتراک حروف به‌تنهایی برای اثبات وحدت تاریخی همهٔ این معانی کافی نیست.

برای نمونه، نام یک پرنده ممکن است به صدای آن مربوط باشد، ولی نامیدن باقی‌ماندهٔ آب به همین صورت لزوماً از صدای آن گرفته نشده است.

در پژوهش ریشه‌شناختی، لازم نیست برای پر کردن یک تصویر واحد، همهٔ کاربردهای ثبت‌شده را به‌زور از مفهوم طنین استخراج کنیم.

آیا صلصال فقط به معنای گل خشکیده است؟

در کاربرد قرآنی، گل خشکیده معنای روشن و مرجح است.

اما در منابع لغوی، واژهٔ «صلصال» گاهی با معنای دیگری نیز توضیح داده شده است: گلی که دگرگون شده و بوی ناخوشایند پیدا کرده است.

این خوانش با کاربرد «صَلَّ اللَّحْمُ» به معنای بدبو شدن گوشت مرتبط دانسته شده است.

در عربی، «صَلَّ اللَّحْمُ» می‌تواند به تغییر و فساد بوی گوشت اشاره کند.

برخی لغویان و مفسران از همین شاخه برای توضیح «صلصال» استفاده کرده‌اند.

این احتمال را نباید نادیده گرفت، زیرا در سنت لغوی ثبت شده است.

اما برای ترجیح آن در قرآن باید سیاق آیات، به‌ویژه تشبیه «كَالْفَخَّارِ» در الرحمن ۵۵:۱۴، بررسی شود.

اگر «صلصال» تنها به معنای گل بدبو باشد، ارتباط آن با سفال چندان روشن نیست. در مقابل، اگر گل خشکیده و طنین‌دار باشد، تشبیه به سفال کاملاً طبیعی است.

ازاین‌رو، معنای خشکیدگی و صدا در کاربرد قرآنی پشتوانهٔ قوی‌تری دارد.

مفردات راغب؛ صدا و خوانشِ گل بدبو

معنای دگرگونی و بوی ناخوشایند نیز می‌تواند به «حَمَإٍ مَسْنُونٍ» مربوط باشد؛ اما نباید بدون دلیل معنای این ترکیب را با معنای «صلصال» یکی گرفت.

۴. کاربرد صلصال در قرآن؛ مادهٔ آفرینش انسان

ریشهٔ «ص ل ص ل» چهار بار در قرآن آمده است: سه بار در سورهٔ حجر و یک‌بار در سورهٔ الرحمن.

پیکرهٔ عربی قرآن؛ چهار کاربرد اسمی

در هر چهار مورد، واژه به مادهٔ آفرینش انسان مربوط است.

حجر ۱۵:۲۶؛ صلصال از حمأ مسنون

سورهٔ حجر، ۱۵:۲۶

وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ

برگردان نقل‌شده در این پژوهش:

«و به‌راستی انسان را از گلی خشک و صداکننده، از لجن دگرگون‌شده آفریدیم.»

در این آیه، «صَلْصَالٍ» پس از حرف «مِنْ» آمده و به مادهٔ آفرینش انسان اشاره می‌کند.

سپس عبارت «مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ» آمده است.

این همراهی برای شناخت جنس صلصال در آیه اهمیت دارد.

«حَمَأ» در زبان عربی به گل تیره و لجن‌مانندی گفته می‌شود که در آن آب و خاک با یکدیگر آمیخته‌اند.

دربارهٔ «مَسْنُون»، چند معنای لغوی مطرح شده است؛ از جمله دگرگون‌شده، شکل‌یافته، صاف‌شده یا ریخته‌شده در قالب.

بررسی تفصیلی این اختلاف به ریشهٔ «س ن ن» مربوط است، اما برای شناخت «صلصال» یک نکته روشن می‌شود: آیه از ماده‌ای سخن می‌گوید که با گل و لجن ارتباط دارد.

در نتیجه، اینجا «صلصال» را نمی‌توان به معنای صدای فلز، آواز حیوان یا یک صوت مستقل گرفت.

مقصود، ماده‌ای گلی است که با وصف خشکیدگی و قابلیت ایجاد صدا شناخته می‌شود.

رابطهٔ دو «مِنْ»

در جمله دو بار «مِنْ» آمده است: «مِنْ صَلْصَالٍ» و «مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ».

این ساخت می‌تواند نشان دهد که صلصالِ یادشده از حمأ مسنون بوده یا منشأ آن به همان ماده بازمی‌گردد.

از نظر نحوی، دربارهٔ جایگاه عبارت دوم، تحلیل‌های متفاوتی مطرح شده است. می‌توان آن را توضیحی برای صلصال دانست یا با بازگشت حرف جر، رابطهٔ دیگری میان دو تعبیر در نظر گرفت.

در هر صورت، دو عبارت بی‌ارتباط نیستند.

آیه با یک تعبیر به صلصال اشاره می‌کند و با تعبیر دیگر، جنس یا پیشینهٔ مادی آن را روشن‌تر می‌سازد.

بااین‌حال، نباید تنها از ترتیب این دو عبارت نتیجه گرفت که قرآن تمام مراحل تبدیل ماده را با جزئیات زمانی بیان کرده است.

می‌توان از نظر طبیعی تصور کرد که گل مرطوب پس از خشک شدن به ماده‌ای سخت‌تر و طنین‌دار تبدیل شود؛ اما مدت خشک شدن، نوع دقیق ترکیبات و شرایط محیطی از آیه به دست نمی‌آیند.

همچنین «صلصال» به‌خودی‌خود نام یک مادهٔ شیمیایی مشخص یا یک فرمول علمی نیست.

آیه از مادهٔ آفرینش با واژه‌هایی سخن می‌گوید که در زبان مخاطبان معنای محسوس و شناخته‌شده داشته‌اند.

طبری؛ صلصال و حمأ مسنون

حجر ۱۵:۲۸؛ صلصال در اعلام آفرینش بشر

سورهٔ حجر، ۱۵:۲۸

وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ

برگردان نقل‌شده در این پژوهش:

«و هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشری از گلی خشک و صداکننده، از لجن دگرگون‌شده می‌آفرینم.»

در این آیه، همان ترکیب «مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ» تکرار شده است.

اما ساختمان جمله با آیهٔ ۲۶ متفاوت است.

در آیهٔ ۲۶، سخن از آفرینش انسان به‌صورت گزارشی است.

در آیهٔ ۲۸، همین موضوع در گفتار پروردگار خطاب به فرشتگان آمده و از آفریدن بشر سخن گفته شده است.

«صَلْصَال» در هر دو مورد معنای یکسانی دارد.

بنابراین، نیازی نیست برای تفاوت «الْإِنْسَان» و «بَشَرًا»، معنای مادهٔ آفرینش را نیز تغییر دهیم.

آیهٔ بعد، حجر ۱۵:۲۹، از «تَسْوِيَة» و دمیدن از روح خدا سخن می‌گوید.

این ادامه نشان می‌دهد که گزارش آفرینش در این سیاق به ذکر مادهٔ آغازین محدود نمی‌ماند.

اما «صلصال» خود به معنای سامان دادن، دمیدن روح یا پدید آمدن حیات نیست.

اینها موضوع‌های جداگانه‌ای هستند که در جمله‌های دیگر بیان شده‌اند.

پس نباید همهٔ روند آفرینش را در تعریف لغوی «صلصال» وارد کرد.

حجر ۱۵:۳۳؛ صلصال در اعتراض ابلیس

سورهٔ حجر، ۱۵:۳۳

قَالَ لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ

برگردان نقل‌شده در این پژوهش:

«گفت: من آن نیستم که برای بشری سجده کنم که او را از گلی خشک و صداکننده، از لجن دگرگون‌شده آفریده‌ای.»

در این آیه، گوینده ابلیس است.

او همان مادهٔ آفرینش را که در آیهٔ ۲۸ بیان شده بود، در پاسخ خود تکرار می‌کند.

بنابراین، از نظر معنای لغوی، «صلصال» در اینجا همان گل خشکیده و صداکننده است.

اما نقش این تعبیر در سخن ابلیس متفاوت است.

در گفتار پروردگار، مادهٔ آفرینش بیان می‌شود. در سخن ابلیس، همان ماده برای توجیه سرپیچی از فرمان سجده مطرح می‌گردد.

این تفاوت اهمیت دارد؛ زیرا واژهٔ «صلصال» به‌خودی‌خود به معنای فرومایگی، بی‌ارزشی یا ناتوانی نیست.

ابلیس از جنس مادهٔ آفرینش برای داوری دربارهٔ جایگاه بشر استفاده می‌کند.

در اعراف ۷:۱۲ و ص ۳۸:۷۶ نیز مقایسهٔ آتش و گل در استدلال او دیده می‌شود.

اما از اینکه ماده‌ای گل یا آتش باشد، برتری اخلاقی یا شایستگی بیشتر یک موجود نتیجه نمی‌شود.

این داوری به شیوهٔ استفادهٔ ابلیس از موضوع مربوط است، نه به معنای لغوی «صلصال».

ازاین‌رو، در ترجمهٔ آیه نباید «صلصال» را به «گل پست»، «گل بی‌ارزش» یا تعبیرهایی مشابه تبدیل کرد.

خودِ واژه فقط ویژگی مادی و محسوس گل را بیان می‌کند.

الرحمن ۵۵:۱۴؛ صلصال همچون سفال

سورهٔ الرحمن، ۵۵:۱۴

خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ صَلْصَالٍ كَالْفَخَّارِ

برگردان نقل‌شده در این پژوهش:

«انسان را از گلی خشک و صدادار، همچون سفال، آفرید.»

این آیه برای شناخت دقیق معنای «صلصال» اهمیت ویژه‌ای دارد.

در اینجا، صلصال با «فَخَّار» مقایسه شده است.

«فخار» در کاربرد شناخته‌شدهٔ عربی به سفالی گفته می‌شود که از گل ساخته و با حرارت پخته شده است.

بنابراین، میان صلصال و فخار شباهتی محسوس وجود دارد: هر دو می‌توانند پس از سخت شدن، هنگام برخورد صدای طنین‌دار ایجاد کنند.

اما قرآن نگفته است که صلصال عیناً فخار بوده است؛ بلکه گفته است: «كَالْفَخَّارِ»؛ یعنی مانند سفال.

حرف «كَـ» در اینجا نقش تشبیه دارد.

این تفاوت مهم است. اگر آیه می‌خواست فقط بگوید مادهٔ آفرینش سفال بوده است، ساخت «مِنْ فَخَّارٍ» می‌توانست مستقیماً چنین معنایی را برساند.

اما عبارت موجود، صلصال را به فخار تشبیه می‌کند.

از نظر لغوی، این تشبیه می‌تواند بر خشکیدگی، سختی نسبی یا ویژگی صوتی مشترک آنها استوار باشد.

در منابع لغوی، تفاوت روشنی نیز ثبت شده است: صلصال گلی است که خشک شده، اما هنوز در آتش پخته نشده است؛ در حالی که فخار از پختن گل پدید می‌آید.

طبری؛ گل خشکِ نپخته و تشبیه به فخار

بنابراین، نباید از تشبیه «كَالْفَخَّارِ» نتیجه گرفت که مادهٔ آفرینش انسان حتماً در کوره‌ای پخته شده است.

این نتیجه از لفظ آیه به دست نمی‌آید.

آیا هر صلصالی حتماً سفال است؟

خیر.

سفال یکی از مواد شناخته‌شده‌ای است که از گل ساخته می‌شود، اما گل خشکیده لزوماً سفال پخته نیست.

در کاربرد معمول، گل می‌تواند با از دست دادن رطوبت، سخت و شکننده شود؛ ولی پختن در حرارت بالا، تغییرات دیگری در ساختمان آن ایجاد می‌کند.

لغویان نیز میان گل خشکیده و سفال پخته تفاوت گذاشته‌اند.

این تفاوت به فهم تشبیه قرآنی کمک می‌کند.

«صَلْصَالٍ كَالْفَخَّارِ» از ماده‌ای سخن می‌گوید که مانند سفال است، نه اینکه تمام ویژگی‌های سفال را داشته باشد.

بنابراین، در ترجمهٔ مستقیم می‌توان گفت «گلی خشک و صدادار، همچون سفال».

این ترجمه هم معنای صلصال و هم نقش تشبیه را حفظ می‌کند.

۶. جمع‌بندی و پیشنهاد ترجمه

«ص ل ص ل» در زبان عربی خانواده‌ای چهارحرفی با ساختمان تکراری است که مهم‌ترین شاخهٔ آن با صدای آشکار، طنین‌دار و گاهی تکرارشونده ارتباط دارد.

در شواهد کهن، «صَلْصَلَ» و «صَلْصَلَة» برای صدای فلز، لجام، زیورآلات و بعضی حیوانات به کار رفته‌اند.

«صَلْصَال» نیز در کاربرد مادی به گل خشکیده‌ای گفته می‌شود که هنگام برخورد صدایی طنین‌دار ایجاد می‌کند.

در منابع لغوی، معنای دیگری مانند گل دگرگون‌شده و بدبو نیز برای آن مطرح شده است، اما تشبیه قرآنیِ «كَالْفَخَّارِ» معنای گل خشکیده و صدا‌دار را تقویت می‌کند.

در قرآن، این ریشه چهار بار و تنها با صورت اسمی «صَلْصَال» آمده است.

در حجر ۱۵:۲۶، از آفرینش انسان از صلصال و حمأ مسنون سخن رفته است.

در حجر ۱۵:۲۸، همین ماده در گفتار پروردگار دربارهٔ آفرینش بشر بیان می‌شود.

در حجر ۱۵:۳۳، ابلیس همان ماده را در توجیه سرپیچی خود از فرمان سجده مطرح می‌کند.

در الرحمن ۵۵:۱۴، صلصال به فخار تشبیه می‌شود و همین تشبیه به شناخت ویژگی مادی و صوتی آن کمک می‌کند.

در هر چهار کاربرد، معنای اصلی یکسان است و نیازی به ساختن چهار تعریف متفاوت وجود ندارد.

معنای کوتاه ریشه: صدای آشکار و طنین‌دار، گاهی تکرارشونده؛ در صورت «صَلْصَال»، گل خشکیده‌ای که هنگام برخورد چنین صدایی ایجاد می‌کند.

معنای صورت‌های قرآنی و پیشنهاد ترجمه:

صَلْصَالٍ — حجر ۱۵:۲۶: گل خشکیده و صدا‌دار در گزارش مادهٔ آفرینش انسان. پیشنهاد ترجمه: «گل خشک و صداکننده».

صَلْصَالٍ — حجر ۱۵:۲۸: همان ماده در اعلام آفرینش بشر. پیشنهاد ترجمه: «گل خشک و صداکننده».

صَلْصَالٍ — حجر ۱۵:۳۳: همان ماده در سخن ابلیس. پیشنهاد ترجمه: «گل خشک و صداکننده».

صَلْصَالٍ — الرحمن ۵۵:۱۴: گل خشکیده‌ای که از جهت حالت یا صدای آن به سفال تشبیه شده است. پیشنهاد ترجمه: «گل خشک و صدا‌دار».

مناسب‌ترین توضیح عمومی برای این واژه در فارسی، «گل خشکیدهٔ صدا‌دار» است.

این تعبیر هم جنس ماده را حفظ می‌کند و هم ویژگی‌ای را که سبب نام‌گذاری آن در توضیح مشهور لغویان شده است.

بااین‌حال، نباید از آن نتیجه گرفت که مادهٔ آفرینش انسان حتماً پیوسته صدا تولید می‌کرده، در آتش پخته شده یا دارای ترکیب شیمیایی مشخصی بوده است.

همچنین نباید از گل بودن ماده، ارزش اخلاقی یا جایگاه انسان را تعیین کرد. در قرآن، این ماده در گزارشی از آفرینش آمده است؛ اما ابلیس همان ویژگی را به مبنایی برای توجیه نافرمانی خود تبدیل می‌کند.

این تفاوت از سیاق آیات به دست می‌آید، نه از معنای لغوی صلصال.

نتیجهٔ اصلی پژوهش آن است که صلصال در قرآن نام ماده‌ای گلی با ویژگی خشکیدگی و قابلیت ایجاد صدای طنین‌دار است.

همراهی آن با «حَمَإٍ مَسْنُونٍ» منشأ یا جنس این ماده را روشن‌تر می‌کند و تشبیه آن به «فَخَّار» ویژگی محسوس آن را برجسته می‌سازد.

پس در ترجمه و تحلیل باید سه موضوع جدا بمانند: معنای خود صلصال، توصیف مادهٔ مرتبط با آن، و تشبیهی که قرآن برای شناساندن ویژگی آن به کار برده است.

این تفکیک اجازه می‌دهد که هر چهار کاربرد قرآنی بدون افزودن فرایندهای اثبات‌نشده یا حذف معنای محسوس واژه فهمیده شوند.