عجله و شتاب انسان در پرتو قرآن
نقدی قرآنی بر شتابزدگی آخرالزمانی در زندگی دینی و سیاسی
مقدمه
عجله لزوماً به این معنی نیست که با شتاب راه برویم، حرفمان را زود تمام کنیم یا بخواهیم کاری را سریعتر از بقیه به سرانجام برسانیم. اتفاقاً در زندگی، خیلی از کارها هست که باید بهموقع و حتی با سرعت انجام شوند و قرآن هم ما را به سبقت گرفتن در کارهای خیر دعوت میکند. مشکل از خود «سرعت» شروع نمیشود؛ گره کار آنجاست که آدم بیطاقت میشود و میخواهد نتیجه را پیش از آنکه زمانش برسد، به دست بیاورد. عجله یعنی راه را برای میانبُر زدن کوتاه کنیم، بدون اینکه مقدماتش را چیده باشیم، یا بخواهیم درباره آیندهای که هنوز نیامده و از آن بیخبریم، با قطعیت تصمیم بگیریم. گاهی هم آدم در تب و تاب رسیدن به هدفی که مقدس است، عواقب واقعی رفتارهایش را نادیده میگیرد و اینجاست که عجله، رنگ بیتدبیری به خود میگیرد.
قرآن این گرایش را یکی از ضعفهای ریشهدار انسان معرفی میکند:
وَيَدْعُ الْإِنْسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَيْرِ وَكَانَ الْإِنْسَانُ عَجُولًا
انسان شر را همانگونه میطلبد که خیر را میطلبد، و انسان بسیار شتابخواه است.
این آیه پرده از حقیقتی برمیدارد که در زندگی فردی، اجتماعی و مذهبی بارها و بارها تکرار میشود: گاهی انسان چیزی را خیر مطلق میپندارد، برای رسیدن به آن دعا میکند، تمام توان و هزینهاش را پای آن میگذارد و حتی ممکن است دیگران را هم قربانی رسیدن به آن هدف کند، در حالی که نتیجهی واقعی آن خواسته، چیزی جز شر نیست. مشکل این نیست که او همیشه آگاهانه شر را انتخاب میکند؛ مشکل اصلی اینجاست که «عجله»، قدرت دیدن عاقبت کار را از او میگیرد و چشم بصیرتش را کور میکند.
قرآن در جای دیگری میگوید:
خُلِقَ الْإِنْسَانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُرِيكُمْ آيَاتِي فَلَا تَسْتَعْجِلُونِ
انسان از شتاب (عجله) آفریده شده است؛ نشانههایم را به شما نشان خواهم داد، پس از من شتاب (عجله) مخواهید.
«از عجله آفریده شده» بیان مادی آفرینش انسان نیست، بلکه نشاندهنده شدت آمیختگی او با شتابخواهی است. انسان به نتیجه فوری میل دارد؛ میخواهد پرده آینده زودتر کنار برود، وعده پیش از موعد تحقق یابد و پایان داستان را پیش از طی شدن مسیر ببیند. اما خداوند در برابر این میل میگوید: نشانههایم را نشان خواهم داد؛ شتاب نکنید.
یکی از خطرناکترین صورتهای این گرایش، شتاب برای آمدن یک ناجی آخرالزمانی است؛ بهویژه هنگامی که این انتظار از یک امید شخصی فراتر میرود و به جهانبینی سیاسی، توجیه جنگ، پذیرش فساد، تعطیل مسئولیت یا چشمپوشی از حقوق انسان تبدیل میشود.
از عجله شخصی تا ایدئولوژی آخرالزمانی
انسان عجله طلب در زندگی روزمره، خیلی زود طعم تلخ رفتارهایش را میچشد. در اوج خشم حرفی میزند که یک رابطه ارزشمند را برای همیشه ویران میکند، برای رسیدن به یک سود کوتاه، تصمیمی میگیرد که آینده خانوادهاش را به خطر میاندازد، پیش از آنکه حرفهای طرف مقابل را تا آخر بشنود، داوری میکند و برای اینکه زودتر به نتیجه برسد، مسیری را انتخاب میکند که هزینهاش تا سالها روی دوشش سنگینی میکند.
اما وقتی همین ضعف اخلاقی به ساحت دین و سیاست راه پیدا میکند، دیگر فقط یک نفر را زمینگیر نمیکند؛ بلکه به یک «ایدئولوژی» تبدیل میشود. در چنین فضایی، جامعهای تربیت میشود که یاد میگیرد برای رسیدن به آن پایان موعود، چشمش را روی پیامدهای تلخ لحظه حال ببندد.
در این شرایط، پرسشهای بنیادین انسانی رنگ میبازند و دیگر کسی نمیپرسد:
آیا این رفتار عادلانه است؟
آیا قرار است جان بیگناهی در این میان قربانی شود؟
آیا این سیاست، فساد را در جامعه ریشهدارتر میکند؟
آیا این دعا و توسل، ما را مسئولتر و فعالتر میسازد یا گوشهگیر و ناتوان؟
آیا این پیشگوییها واقعاً بر پایه علم و قرآن است یا فقط روایتی است که از سر عادت و تکرار نسلهای قبل به دست ما رسیده؟
پرسش های اصلی تغییر میکنند؛ انسان بهجای اینکه درستی یا نادرستیِ یک عمل را با ترازوهای عدالت، رحمت و عمل صالح بسنجد، فقط میپرسد: «آیا این اتفاق نشانهای از نزدیک شدن آن پایان موعود است؟»
از اینجا به بعد، همه چیز عوض میشود: جنایات جنگی، دیگر یک فاجعه انسانی نمیباشند، بلکه به نشانه آخرالزمان تبدیل میشوند؛ گسترش فساد، دیگر یک آسیب اجتماعی نیست، بلکه مقدمه ضروری ظهور ناجی ها معرفی میشوند؛ تصرف یک سرزمین، دیگر مسئله قدرت و حقوق انسانها نیست، بلکه به عنوان تحقق پیشگوییهای باستانی توجیه میشود. در این نگاه، رنج واقعی انسانهای زنده، به بخشی از یک نمایش غیبی تبدیل میشود که گویا باید به هر قیمتی تا پایان اجرا شود.
اینجاست که عجله، دیگر یک خصلت ساده فردی نیست؛ بلکه به دستگاهی ویرانگر برای نابودی عقل و اخلاق تبدیل میشود.
شتاب برای بازگشت عیسی و قربانیکردن انسان زنده
در حالی که همه مسیحیان، همه پروتستانها و حتی همه مسیحیان انجیلی دارای یک دیدگاه سیاسی و آخرالزمانی نیستند. بسیاری از مسیحیان در دفاع از فلسطینیان، مخالفت با جنگ و نقد صهیونیسم دینی سخن گفتهاند. موضوع این مقاله، جریان مشخصی از صهیونیسم مسیحی است که حمایت از دولت اسرائیل را با تحقق پیشگوییهای آخرالزمانی پیوند میدهد.
در بخشی از این جریان، بازگشت یهودیان به فلسطین، گسترش حاکمیت اسرائیل بر سرزمین مورد ادعا، تسلط بر اورشلیم و در قرائتهای افراطیتر، بازسازی معبد باستانی، از مراحل لازم پیش از بازگشت عیسی دانسته میشود. چنین برداشتهایی در میان همه مسیحیان پذیرفته نیست، اما در برخی شبکههای فعال انجیلی نفوذ سیاسی و مالی واقعی یافته است. گزارشهای پژوهشی و رسانهای نشان میدهند که بخشی از این جریانها، موجودیت و گسترش اسرائیل را تحقق پیشگوییهای کتاب مقدس میدانند و آن را با بازگشت مسیح مرتبط میسازند. برخی از آنان نیز از پروژههای مربوط به استقرار یهودیان، توسعه شهرکها و اندیشه بازسازی معبد حمایت کردهاند تا این ظهور دوباره عیسی شتاب بگیرد و با «عجول» رخ دهد.
این اعتقاد درست زمانی به مرز خطر میرسد که دیگر «انسان فلسطینی» برای ناظر، یک انسان کامل با جان، خانه، خانواده، خاطرات، حقوق و کرامت نیست. او در این نگاه، صرفاً به یک مانع در برابر تحقق پیشگوییها تبدیل میشود. خانهاش دیگر «خانه» نیست؛ بلکه تکهای از یک «سرزمین موعود» است. آوارگیاش دیگر یک جنایت انسانی دردناک نیست؛ بلکه مرحلهای گریزناپذیر در مسیر بازگشت قومی دیگر خوانده میشود. در این دستگاهِ فکری، حتی کشتهشدن کودکان هم میتواند در هیاهوی آن «نبردِ نهایی»، به یک هزینه فرعی و ناچیز تقلیل یابد.
در چنین منطقی، انسان زنده قربانی خبر غیبی میشود که صحت و زمان آن در اختیار مدعیان نیست.
حمایت امروز برخی سازمانها و اجتماعات انجیلی از اسرائیل نیز آشکارا با زبان تعهد الهی و تحقق نبوت بیان میشود، هرچند درون همین جامعه اختلاف و نقد جدی وجود دارد. گزارشهای معاصر نشان میدهند که پشتیبانی از اسرائیل برای شماری از این جریانها نه فقط یک انتخاب سیاسی، بلکه وظیفهای دینی مبتنی بر پیشگویی تلقی میشود.
مشکل اصلاً این نیست که یک مسیحی به بازگشت عیسی امید داشته باشد یا نداشته باشد؛ مسئله این است که این امید، در نهایت امر، او را نسبت به جان انسانهای دیگر حساستر و دلسوزتر میکند یا بیتفاوتتر و سنگدلتر؟ وقتی کسی به بهانه و به امید آمدن «پیامبر رحمت»، در برابر کشتار، آوارگی، گرسنگی و مجازاتهای جمعی همنوعانش سکوت میکند یا چشم میپوشد، شکافی عمیق و جبرانناپذیر میان «نام آرمان» و «حقیقت رفتار او» پدید آمده است. در واقع، او دقیقاً در همان نقطهای ایستاده که هدف مقدس، به ابزاری برای توجیه فاجعه تبدیل شده است.
قرآن این شکاف را با یک معیار روشن میسنجد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَىٰ أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، برای خدا استوار و گواه به عدالت باشید. دشمنی با قومی شما را وادار نکند که عدالت نورزید. عدالت کنید؛ آن به تقوا نزدیکتر است.
عدالت در قرآن تا زمان آمدن ناجی معلق نمیشود. حتی دشمنی با یک قوم نیز اجازه نمیدهد حق او نادیده گرفته شود. پس چگونه میتوان به امید تحقق یک پیشگویی، حقوق ملتی را از اعتبار انداخت؟ چگونه میتوان برای بازگشت پیامبری دعا کرد، اما از معیار اخلاقی همان پیامبران عبور نمود؟
اگر بازگشت عیسی بهانهای برای خاموششدن وجدان در برابر ظلم شود، آنچه پرستیده میشود دیگر حقیقت پیام عیسی نیست؛ تصویری سیاسی از اوست که برای پیروزی یک جبهه ساخته شده است.
دعای تعجیل ظهور و انتقال مسئولیت به یک منجی غایب
در سوی دیگر این پدیده، در فرهنگ رایج شیعی دعاها و عبارتهایی وجود دارند که آشکارا خواهان شتاب در ظهور امام غایباند:
اللَّهُمَّ اكْشِفْ هَذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ وَعَجِّلْ لَنَا ظُهُورَهُ
و:
الْعَجَلَ الْعَجَلَ يَا مَوْلَايَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ
همچنین دعای مشهور «إلهي عظم البلاء» با زبان درخواست گشایشی فوری و نزدیک خوانده میشود. منابع شناختهشده شیعی این دعا را دعای فرج و درخواست برای آمدن امام عصر معرفی میکنند و در متن آن نیز از گشایش عاجل سخن رفته است.
در اینجا باید میان چند نکته فرق گذاشت. دعا برای رفع ظلم، پایان رنج، هدایت انسان و برقراری عدالت بهخودیخود نکوهیده نیست؛ بلکه انسان حق دارد از خدا گشایش بخواهد، از وضع موجود شکایت کند و هرگز امیدش را از دست ندهد. اما مشکل درست از جایی آغاز میشود که تمام مسئولیت اصلاح جهان، به حضور یک شخص غایب گره زده شود و انسان به خودش تلقین کند که چون او نیست، هیچ توان یا مسئولیتی برای اصلاح بنیادین جهان وجود ندارد.
در چنین نگاهی، جامعه آرام آرام این پیام ها را میپذیرد و با خود تکرار میکند:
- ما هرگز نمیتوانیم عدالتی پایدار بنا کنیم.
- فساد، در نهایت بر ما پیروز خواهد شد.
- تلاشهای انسانی به تنهایی کافی نیستند.
- جهان باید به مرحلهای از ظلم مطلق برسد که دیگر جز مداخله یک ناجی، راه دیگری برای بقا باقی نماند.
- در نهایت او خواهد آمد و کاری را به سرانجام میرساند که ما در انجامش ناتوان بودهایم.
این انتظار هرچند در ظاهر برای انسان ها امید خلق کند، اما در باطن خود میتواند اعتماد انسان را نسبت به مسئولیت اخلاقی و توان اصلاحگریاش فرسوده سازد. انسان در این نگاه، از فاعل تاریخ به تماشاچی آن تنزل مییابد؛ بهجای آنکه بپرسد چگونه میتوان شعلههای فساد را کم کرد، فقط میپرسد ظهور چه زمانی رخ خواهد داد. بهجای آنکه علل ریشهای شکستهای سیاسی و اجتماعی را تحلیل کند، آنها را نشانهای از نزدیک شدن فرج میبیند. بهجای نقد قدرت و مطالبهگری، در انتظار قدرتی فرابشری میماند که روزی بیاید و گرههای کور را یکشبه باز کند.
این سبک از انتظار، برای حکومتها و نهادهای مذهبی نیز ابزاری بسیار سودمند است. در این چارچوب، ناکارآمدیها را میتوان به پای امتحانهای پیش از ظهور نوشت، جنگ را نشانهای از آخرالزمان دانست، سرکوب را دفاع از جبهه حق نامید و فقر و بحرانهای معیشتی را بخشی از دوران فتنه معرفی کرد. در چنین فضایی، مردم بهجای آنکه عملکرد حاکمان را با ترازوی عدالت و کارآمدی بسنجند، به تحمل وضع موجود و دعا کردن برای آیندهای مبهم دعوت میشوند.
این متن به هیچوجه نمیگوید که هر شیعهای که دعای فرج میخواند، حامی ظلم است یا فرد بیمسئولیت است؛ اتفاقاً بسیاری از شیعیان، مفهوم انتظار را با آمادگی اخلاقی و کنشگری برای عدالت پیوند میزنند. نقد اصلی متوجه آن ساختار فکری است که تغییر سرنوشت جهان را تماموکمال به یک منجی غایب واگذار میکند و نقش انسان امروز را به دعا و زمینهسازی منفعلانه تقلیل میدهد.
پرسش بنیادی قرآنی همچنان پابرجاست: چرا انسانی که قرآن او را از شتابزدگی در امور غیبی برحذر میدارد، باید تکرار «عجل» را به ورد ثابت عبادت خود تبدیل کند؟
شاید پاسخ این باشد که این شتاب برای خیر و عدالت است؛ اما قرآن دقیقاً هشدار میدهد که انسان گاهی شر را با همان حرارت و اشتیاقی میطلبد که خیر را طلب میکند. باید به یاد داشت که «خیر» نامیدن یک خواسته، تضمینکنندهٔ «خیر» بودن آثار و پیامدهای آن در جهان واقعی نیست.
آنچه در قرآن گفته نشده است
در قرآن از عیسی، رسالت او، مادرش، نشانههای او، مخالفت دشمنانش و جایگاه او نزد خدا سخن فراوان آمده است. اما قرآن هیچ جا با عبارتی روشن و بیابهام نمیگوید که عیسی در پایان تاریخ به زمین بازمیگردد تا حکومتی جهانی برپا کند، جنگی آخرالزمانی را رهبری نماید یا برنامه سیاسی خاصی را در فلسطین به انجام برساند.
برخی مفسران آیاتی مانند آلعمران ۳:۵۵، النساء ۴:۱۵۹ و الزخرف ۴۳:۶۱ را با بازگشت عیسی مرتبط کردهاند، اما این برداشتها نتیجه تفسیرند، نه تصریح مستقیم آیات. میان اینکه کسی از آیهای احتمال یا برداشتی استنباط کند و اینکه بگوید قرآن به روشنی چنین عقیدهای را تعلیم داده است، تفاوت بزرگی وجود دارد.
درباره مهدی نیز قرآن از شخصی با این نام، امام دوازدهم، صاحبالزمان، غیبت طولانی، ظهور نهایی یا جهانیشدن مذهب شیعه سخن نمیگوید. این دستگاه اعتقادی بر روایتها، سنتهای کلامی و تحولات تاریخی بعدی استوار شده است، نه بر بیان آشکار قرآن.
ممکن است کسی بر اساس منابع مذهبی خود به بازگشت عیسی یا ظهور مهدی باور داشته باشد. بحث در اینجا اجبار اشخاص به ترک باورشان نیست. سخن بر سر امانت علمی است: عقیدهای که قرآن بهصراحت نگفته، نباید با اطمینان به قرآن نسبت داده شود.
قرآن هنگامی که میخواهد از قیامت، حساب، رستاخیز، بهشت و دوزخ سخن بگوید، خاموش و مبهم سخن نمیگوید. اگر انتظار یک منجی آخرالزمانی اصل تعیینکنندهای در ایمان و مسئولیت انسان بود، پرسش طبیعی این است که چرا کتابی که خود را بیان و هدایت معرفی میکند، آن را با روشنی بیان نکرده است.
استعجال غیب و ناتوانی در تحمل زمان
قرآن بارها از کسانی یاد میکند که وقوع عذاب یا قیامت را به شتاب میطلبیدند. آنان تأخیر را نشانه دروغبودن وعده میپنداشتند و از پیامبر میخواستند آنچه از آن هشدار میدهد زودتر اتفاق بیفتد.
يَسْتَعْجِلُ بِهَا الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِهَا
کسانی که به آن ایمان ندارند، وقوعش را به شتاب میطلبند.
استعجال آنان فقط یک درخواست زبانی نبود. این رفتار نشان میداد که رابطه درستی با زمان، علم و عاقبت ندارند. چیزی را به تمسخر و شتاب میخواستند که اگر واقعیتش را میدیدند، هرگز آن را طلب نمیکردند.
قرآن میگوید:
وَلَوْ يُعَجِّلُ اللَّهُ لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجَالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِيَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ
اگر خدا شر را برای مردم همانگونه شتاب میداد که آنان خیر را به شتاب میطلبند، مهلتشان پایان یافته بود.
این آیه فقط رحمت خدا در بهتأخیرانداختن شر را نشان نمیدهد؛ محدودیت فهم انسان را نیز آشکار میسازد. انسان همیشه نمیداند آنچه خواهانش است در نهایت خیر است یا شر. گاهی تأخیر، خود رحمت است. گاهی تحققنیافتن فوری دعا، حفظ انسان از نتیجهای است که هنوز توان دیدنش را ندارد.
شتاب برای بازگشت عیسی یا ظهور مهدی نیز باید با همین معیار سنجیده شود. آیا انسان دقیقا میداند تحقق آنچه میطلبد چه صورتی خواهد داشت؟ آیا میداند پیشگوییهایی که به او رسیده حقیقت دارند؟ آیا میداند جنگها، کشتارها و فروپاشیهایی که نشانه ظهور معرفی شدهاند، بخشی از اراده خدا هستند؟ یا فقط داستانی تاریخی را چنان تکرار کرده که دیگر مرز میان ایمان و گمان را نمیبیند؟
نسبتدادن برنامهای تفصیلی به غیب، بدون علم، خود مسئلهای قرآنی است:
وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ
از چیزی که به آن علم نداری پیروی مکن.
انسان حق ندارد گمان خود را به نقشه قطعی خدا تبدیل کند و سپس بر اساس آن، حقوق انسانهای زنده را قربانی نماید.
عجله موسی و کافی نبودن نیت نیک
یکی از نمونههای مهم ریشه ع ج ل در قرآن، سخن موسی است:
قَالَ هُمْ أُولَاءِ عَلَىٰ أَثَرِي وَعَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضَىٰ
گفت: آنان در پی مناند و من به سوی تو شتافتم، پروردگارا، تا خشنود شوی.
موسی انگیزه خود را رضایت پروردگار بیان میکند. نیت او پاک است. اما در ادامه روشن میشود که قومش در غیاب او گرفتار فتنه شدهاند.
از این آیه نباید نتیجه گرفت که هر شتابی گناه است یا موسی به سبب شوق خود محکوم شده است. نکته ظریفتر است: نیت خوب، انسان را از سنجیدن پیامد بینیاز نمیکند. ممکن است کسی برای رضایت خدا شتاب کند، اما هنوز همه عواقب تصمیمش را ندیده باشد.
این اصل در نقد آخرالزمانگرایی بسیار مهم است. پیرو صهیونیسم مسیحی ممکن است بگوید نیت من بازگشت مسیح است. منتظر مهدی نیز ممکن است بگوید نیت من برقراری عدالت است. اما پرسش اخلاقی با اعلام نیت پایان نمییابد.
آیا این انتظار به عدالت امروز کمک میکند؟
آیا انسان را مسئولتر میسازد؟
آیا رنج دیگران را کوچک میشمارد؟
آیا ظلم را مقدمه خیر معرفی میکند؟
آیا قدرت سیاسی را از پاسخگویی معاف میسازد؟
نیت خیر نمیتواند نتیجه شر را خودبهخود تطهیر کند.
گوساله؛ نماد لغوی عجله نیست، اما داستانی درباره ناتوانی در انتظار است
واژه «عجل» با یک کابردش در داستان بنیاسرائیل (بقره ایه ۵۱) به معنای گوساله است. با این حال، ساختار این داستان اجازه میدهد تأملی مفهومی داشته باشیم که موسی برای مدتی از قوم خود دور شد و آنها نتوانستند غیبت راهنما و دشواری انتظار را تاب بیاورند. آنان به سراغ چیزی رفتند که حضور فزیکی داشت، دیدنی، قابل حس و صدادار بود؛ معبودی که میشد آن را لمس کرد و در برابرش ایستاد. هدایت الهی، مستلزم وفاداری، حافظه عهد و اعتماد بود، اما گوساله، پاسخی فوری و محسوس به اضطراب بیپایان آنها داد.
شاید در نگاه اول، ناجیگرایی امروز درست در جهت مخالف گوسالهپرستی به نظر برسد؛ چرا که موضوع آن، موجودی در آینده و غایب است، نه تندیسی حاضر و ملموس. اما از نظر روانی، این دو ممکن است کارکردی مشابه داشته باشند. در اینجا نیز انسان به جای تحمل ابهام، قبول مسئولیت و طی کردن مسیر دشوار اصلاح، تصویری قطعی و آرامشبخش از آینده میسازد. این تصویر به او اطمینان میدهد که کسی خواهد آمد، دشمنان را در هم خواهد شکست، اختلافات را پایان میدهد و جهانی را که ما در اصلاحش ناتوان بودهایم، یکسره آباد خواهد کرد.
در داستان نخست، انسان بنی اسراییل از انتظار خسته شد و معبودی ساخت که حضور مادی داشت. در داستان دوم انسان های معاصر، از مسئولیت خسته میشوند و ناجیای برای آینده میسازند. در هر دو حالت، راه دشوار عهد، آگاهی و عمل صالح با یک پاسخ آماده جایگزین میشود.
فرشتگان پرسیدند، ابلیس سرکشی کرد
هنگامی که خداوند از قرار دادن خلیفهای در زمین سخن گفت، فرشتگان پرسیدند:
أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ
آیا در آن کسی را قرار میدهی که در آن فساد کند و خونها بریزد؟
این سخن فرشتگان را نباید با رفتار ابلیس یکی دانست. فرشتگان پرسیدند و پس از آشکارشدن آنچه نمیدانستند، تسلیم شدند. ابلیس اما از روی تکبر سرپیچی کرد و گفت:
أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ
من از او بهترم.
پرسش فرشتگان به یکی از ظرفیتهای واقعی انسان اشاره داشت. انسان میتواند فساد کند و خون بریزد. تاریخ نیز این امکان را بارها ثابت کرده است. اما پاسخ خداوند این بود:
إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ
من چیزی میدانم که شما نمیدانید.
این پاسخ نشان میدهد که حقیقت انسان به ظرفیت فساد او خلاصه نمیشود. انسان ظرفیت علم، شناخت، توبه، آفرینش، عدالت، اصلاح و مسئولیت را نیز دارد. انتخاب او برای خلافت، تایید بیقیدوشرط همه رفتارهای انسان نیست؛ اعتماد به امکان رشد و مسئولیت اوست.
برای مطالعه بیشتر در این موضوع ارجاع کنید به مقاله باغ عدن؛ محل تکامل و رشد
تلقین آخرالزمانی هنگامی با منطق شیطانی همجهت میشود که این ظرفیت را از انسان سلب کند. نه به این معنا که هر معتقد به منجی شیطانصفت است، بلکه به این معنا که یک اندیشه میتواند در عمل همان نتیجهای را تولید کند که وسوسه شیطان میخواهد: انسان به خود بیاعتماد شود، مسئولیت را رها کند و باور کند که برای اصلاح زمین صلاحیت ندارد.
وسوسه همیشه چنین نیست که «ظلم کن». گاهی آرامتر سخن میگوید:
تو نمیتوانی جهان را اصلاح کنی.
فساد حتمی است.
کوشش تو بیفایده است.
بگذار همه چیز بدتر شود.
کسی دیگر خواهد آمد.
وظیفه تو فقط انتظار است.
این وسوسه بسیار خطرناک است، زیرا با زبان امید و دعا عرضه میشود و انسان را به فرار از مسولیت اخلاقی تلقین کرده نسبت به انتخاب در مسیر آینده خودش عاجز میسازد.
آیا جهان باید از ظلم پر شود؟
یکی از رایجترین مضامین در روایتهای منجیگرایانه این است که زمین پس از آنکه از ظلم و جور پر شد، با ظهور ناجی از عدل و داد پر خواهد شد. این تصویر، اگرچه در ظاهر تنها گزارشی از آینده به نظر میرسد، اما در ذهن عمومی میتواند پیامدی بسیار خطرناک داشته باشد: تبدیل شدن «ظلم» به نشانهای برای نزدیکشدن نجات.
در این حالت، انسان با مشاهده فساد دچار نوعی احساس دوگانه میشود. او از یک سو آن را شر میداند، اما از سوی دیگر آن را تأییدی بر صحت پیشگوییها و خبری از نزدیک شدن ظهور میبیند. در چنین نگاهی، هرچه اوضاع وخیمتر شود، امید آخرالزمانی او نیز شعلهورتر میگردد.
این منطق میتواند مبارزه با فساد را دچار یک تناقض درونی هولناک کند. اگر پر شدن جهان از ظلم، پیشنیاز و مقدمه ظهور باشد، آیا تلاش برای کاهش ظلم، در واقع به تأخیر انداختن ظهور نیست؟ و اگر فروپاشی اخلاقی، نشانه نجات تلقی شود، آیا کسی که برای اصلاح قدم برمیدارد، دانسته یا نادانسته در خلاف مسیر برنامه غیبی حرکت نمیکند؟ اینجاست که این جهانبینی، بهجای آنکه انگیزه اصلاح باشد، به مانعی برای کنشگری مسئولانه تبدیل میشود.
قرآن چنین نقش مثبتی برای فساد قائل نیست:
وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ الْفَسَادَ
خدا فساد را دوست ندارد.
و:
وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ
در زمین فساد مجوی؛ زیرا خدا مفسدان را دوست ندارد.
چیزی که خداوند آن را نمیپسندد، هرگز نمیتواند به یک هدف عملی یا مقدمهای مطلوب برای یک مؤمن تبدیل شود. انسان مأمور نیست که جهان را برای ظهور ناجی خرابتر کند، یا با تحمل منفعلانه ظلم، به دنبال کامل شدن یک پیشگویی باشد. هیچ ایمانی، انسان را به افروختن آتش جنگ یا چشمپوشی از ستم در هیچ کجای این زمین مکلف نمیکند؛ چرا که عدل و حق، در گروی خرابی و ویرانی جهان نیستند، بلکه در دل مسئولیتپذیری و ایستادگی در برابر تباهی معنا میشوند.
وظیفه او اصلاح است:
إِنْ أُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلَاحَ مَا اسْتَطَعْتُ
من تا آنجا که توان دارم، جز اصلاح نمیخواهم.
این آیه مسئولیت انسان را به اندازه توان او تعریف میکند. انسان موظف نیست بهتنهایی همه جهان را نجات دهد، اما اجازه ندارد به بهانه اینکه قادر به اصلاح کامل نیست، از اصلاح ممکن نیز دست بردارد.
محبت عاجله در لباس دین
قرآن میگوید:
كَلَّا بَلْ تُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ
وَتَذَرُونَ الْآخِرَةَ
چنین نیست؛ بلکه شما عجله را دوست دارید
و آخرت را وا میگذارید.
معمولا «العاجلة» به زندگی دنیا ترجمه میشود، زیرا دنیا امر حاضر و نزدیک است. اما هسته معنایی آن میتواند توجه ما را به یک بیماری عمیقتر جلب کند: انسان نتیجه نزدیک را بر عاقبت دور ترجیح میدهد.
این نتیجه فوری همیشه پول، شهوت یا قدرت نیست. ممکن است صورت مذهبی داشته باشد.
انسان میخواهد در زمان حیات خود حادثهای آسمانی را ببیند.
میخواهد نسل او نسل برگزیده آخرالزمان باشد.
میخواهد حقانیت مذهبش با حادثهای خارقالعاده ثابت شود.
میخواهد دشمنانش در نبرد نهایی شکست بخورند.
میخواهد بدون طیکردن مسیر طولانی تربیت، عدالت، گفتوگو، آموزش، اصلاح قانون و ساختن نهادهای سالم، جهان ناگهان دگرگون شود.
این نیز نوعی محبت عاجله است: خواستن پیروزی فوری و نمایشی بهجای اصلاح آهسته و دشوار.
عمل صالح معمولا هیجان آخرالزمانی ندارد. آموزش یک کودک، دفاع از یک زندانی مظلوم، اصلاح یک قانون، کمک به خانوادهای فقیر، کاستن از نفرت مذهبی، ایستادن در برابر فساد اداره، درمان بیمار و آشتیدادن دو انسان، صحنهای بزرگ و آسمانی نیست.
اما همین کارها زمین را اصلاح میکنند.
انسان عجول از این فرایند خسته میشود. او بهجای کاشتن، میخواهد محصول آماده از آسمان فرود آید.
قرآن انسان را به انتظار برای تغییر نمیسپارد
یکی از روشنترین اصول قرآن این است:
إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ
خدا وضعیت هیچ قومی را تغییر نمیدهد تا آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند.
این آیه وعده نمیدهد که اگر قومی به اندازه کافی منتظر بماند، شخصی از غیب خواهد آمد و وضعیتش را تغییر خواهد داد. تغییر بیرونی با تغییر درونی قوم پیوند خورده است. این تغییر فقط احساس و نیت نیست؛ تغییر آگاهی، اخلاق، روابط، عادتها، ساختارها و رفتارهاست.
قرآن همچنین میگوید:
وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ
برای انسان چیزی جز حاصل کوشش او نیست.
انسان نمیتواند حاصل عدالت را بخواهد، اما کوشش آن را به ناجی آینده بسپارد. نمیتواند صلح بخواهد، اما نفرت تولید کند. نمیتواند حکومت عادلانه طلب کند، اما از استبداد نزدیک خود چشم بپوشد. نمیتواند برای ظهور مصلح دعا کند، اما از اصلاح خویش و جامعه فرار نماید.
کمک خدا در قرآن واقعی است، اما جای عمل انسان را نمیگیرد. نصرت خدا در مسیر کوشش و ایستادگی معنا پیدا میکند، نه در تعطیل مسئولیت.
سرعت در خیر، نه عجله برای فروپاشی
قرآن هر نوع شتاب را نکوهش نمیکند:
فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ
در خیرات از یکدیگر پیشی بگیرید.
تفاوت مهمی میان پیشیگرفتن در خیر و شتاب برای وقوع یک خبر غیبی وجود دارد.
در پیشیگرفتن در خیر، انسان خود عمل میکند. گرسنه را سیر میکند، مظلوم را یاری میرساند، عدالت را برپا میکند، علم میآموزد، صلح میسازد و فساد را کاهش میدهد.
در شتابخواهی آخرالزمانی، انسان نتیجه را از بیرون میطلبد. منتظر است شخصی دیگر بیاید، ساختارها را درهم بشکند، دشمنان را شکست دهد و عدالت را به جای او برقرار سازد.
اولی مسئولیت را افزایش میدهد؛ دومی ممکن است آن را منتقل کند.
اولی انسان را به میدان میآورد؛ دومی ممکن است او را به تماشاگر تبدیل کند.
اولی راه را با خیر میسازد؛ دومی گاهی شر راه را با خیر پایان توجیه میکند.
کسی که واقعا خواهان آمدن عدالت است، باید در عدالت از دیگران پیشی بگیرد، نه در شمردن نشانههای فروپاشی.
معیار نهایی: این عقیده از انسان چه میسازد؟
برای سنجش یک باور آخرالزمانی، تنها پرسش این نیست که چه روایتهایی آن را تایید میکنند. پرسش مهمتر این است که این باور در عمل از انسان چه میسازد.
آیا او را در برابر ظلم حساستر میکند یا ظلم را بخشی از نقشه غیبی میداند؟
آیا او را به عمل صالح وامیدارد یا وظیفه را به آینده منتقل میکند؟
آیا به او فروتنی میآموزد یا احساس میدهد که برنامه پنهان خدا را میشناسد؟
آیا حرمت جان انسان را تقویت میکند یا قربانیان را هزینه تحقق پیشگویی میسازد؟
آیا قدرت را پاسخگو میکند یا حکومت را نماینده و زمینهساز ظهور معرفی میکند؟
آیا انسان را به اصلاح خویش و جامعه دعوت میکند یا به او میگوید جهان چنان فاسد خواهد شد که کوشش او بیفایده است؟
عقیده را باید از میوه آن نیز شناخت. باور دینی اگر به بیرحمی، مسئولیتگریزی، تقدیس جنگ و بیاعتنایی به مظلوم منتهی شود، نمیتواند فقط به سبب آنکه نام مقدسی دارد از نقد معاف بماند.
عمل صالح در قرآن فقط عملی نیست که ظاهر مذهبی داشته باشد. صالح چیزی است که صلاح میآفریند؛ یعنی فساد را کاهش میدهد، زندگی را سالمتر میکند، اعتماد را بازمیگرداند، عدالت را تقویت میکند و به صلح و امنیت انسان یاری میرساند.
اگر انتظار یک ناجی، انسان را صالحتر کند، او باید امروز عادلتر، مهربانتر، مسئولتر و شجاعتر شود. اما اگر همین انتظار او را به تحمل ظلم، توجیه جنگ، دشمنی مذهبی و ترک مسئولیت بکشاند، نام مقدس آن نمیتواند حقیقت تلخ نتیجه را پنهان کند.
نتیجهگیری
عجله تنها ضعف کسی نیست که پیش از فکرکردن تصمیم میگیرد. عجله میتواند در لباس دین ظاهر شود، وارد دعا گردد، به نظام سیاسی راه یابد و جان انسانها را قربانی خبری غیبی کند.
در بخشی از صهیونیسم مسیحی، بازگشت عیسی با تسلط اسرائیل بر سرزمین فلسطین، گردآوری یهودیان و گاه بازسازی معبد پیوند خورده است. هنگامی که این اعتقاد موجب میشود اشغال، آوارگی و کشتار فلسطینیان نادیده گرفته شود، دیگر یک باور شخصی بیزیان نیست. اینجا شر با نام خیر طلب میشود و انسان زنده قربانی پایان موعود میگردد.
در مهدویت رایج نیز زبان تعجیل ظهور میتواند مسئولیت اصلاح جهان را از دوش انسان بردارد و آن را به امامی غایب منتقل سازد. وقتی فساد نشانه ظهور، بحران مقدمه فرج و ناتوانی انسان اصل تاریخ معرفی شود، جامعه بهجای اصلاح، به انتظار عادت میکند. دعا جای عمل را میگیرد و آینده غیبی به پوششی برای شکستها و بیعدالتیهای اکنون تبدیل میشود.
نه بازگشت عیسی با سناریوی رایج آخرالزمانی و نه ظهور مهدی با جزئیات شناختهشده آن، بهصراحت در قرآن بیان نشدهاند. این عقاید حاصل تفسیرها و روایتهای بعدیاند و نباید با متن روشن قرآن یکی دانسته شوند.
قرآن انسان را موجودی میداند که میتواند فساد کند و خون بریزد، اما حقیقت او را به این ظرفیت تاریک محدود نمیکند. خداوند او را صاحب علم، انتخاب، مسئولیت و امکان اصلاح قرار داده است. پرسش فرشتگان با پاسخ «من چیزی میدانم که شما نمیدانید» روبهرو شد. ابلیس بود که کرامت و صلاحیت انسان را از روی تکبر نپذیرفت.
هر تلقینی که به انسان بگوید تو قادر به اصلاح نیستی، تاریخ ناگزیر به فساد کامل میرسد و فقط ناجی بیرونی میتواند جهان را نجات دهد، اعتماد انسان به مسئولیتی را که خدا بر عهده او گذاشته است تضعیف میکند.
قرآن به انسان نمیگوید منتظر فروپاشی باش.
نمیگوید برای جنگ نهایی شتاب کن.
نمیگوید ظلم را تحمل کن تا منجی برسد.
نمیگوید جان مظلوم را هزینه تحقق پیشگویی ساز.
برعکس، منطق و آموخته های قرآن:
میگوید عدالت کن؛ حتی درباره قومی که با او دشمنی داری.
میگوید در خیرات پیشی بگیر.
میگوید برای انسان جز حاصل کوشش او نیست.
میگوید خدا حال قومی را تغییر نمیدهد تا خودشان آنچه را در خویش است تغییر دهند.
نجات قرآنی از ترک مسئولیت زاده نمیشود. خداوند میتواند یاری کند، راه بگشاید و آنچه انسان نمیتواند فراهم سازد، فراهم کند؛ اما انسان را به موجودی بیوظیفه تبدیل نکرده است.
اگر کسی خواهان صلح جهانی است، باید امروز صلح بسازد.
اگر خواهان عدالت است، باید امروز عادل باشد.
اگر به پیامبری چون عیسی عشق میورزد، باید امروز از انسان مظلوم دفاع کند.
اگر منتظر مصلح است، باید امروز خود در حد توان اصلاحگر باشد.
و اگر به یاری خدا امید دارد، باید این امید او را به عمل برانگیزد، نه به تماشای فاجعه.
کوتاهترین صورت این نقد چنین است:
ناجیگرایی هنگامی از امید دینی به شتابزدگی ضدقرآنی تبدیل میشود که مسئولیت انسان را به آینده منتقل کند، ظلم را مقدمه نجات جلوه دهد و انتظار یک حادثه غیبی را جایگزین عمل صالح امروز سازد.